• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 713)
پنج شنبه 25/7/1392 - 10:44 -0 تشکر 666909
این روایت از یک زن است و این زن، مازندرانی ست!

sabzesorkhmazandaran.blogfa.com/post/206/این-روایت-از-یک-زن-است-و-این-زن،-مازندرانی-ست-

گفت و گو با خانم شمسی سبحانی

اشاره:

«از چنده لا تا جنگ» نام کتابی است که ما را برای تهیه این مصاحبه تا تهران کشاند. این کتاب که در راستای سرگذشت و خاطرات خانم شمسی سبحانی تدوین شده، توسط انتشارات سوره مهر وابسته دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری به چاپ رسیده است. خانم سبحانی که اصالتاً مازندرانی و زادگاهش شهر زیراب (سوادکوه) می باشد در این کتاب از خاطرات حضور چند ساله اش در دفاع مقدس می گوید به طوری که هر خواننده ای ترغیب می شود تا راوی این خاطرات را از نزدیک ببیند. خاطرات شگفت و عجیبی از دوران جنگ که تاکنون بیش تر ما آن را از زبان مردان شنیده ایم ولی این بار روایت کننده اش یک زن است و این زن، مازندرانی ست...

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:44 - 0 تشکر 666910

خانم سبحانی! در حدود سه سال پیش وقتی کتاب «چنده لا تا جنگ» را برای اولین بار در فروشگاه های کتاب دیدیم به فکرمان رسید تا در نشریه، با راوی این خاطرات که یک زن مازندرانی است، مصاحبه ای را داشته باشیم. کتاب خاطراتتان به چاپ دوم رسید و ما تازه موفق به یافتن شما شدیم. قبل از هر چیز دوست داریم بدانیم آیا مسط به زبان مازندرانی هستید؟


ـ (با لبخند) مگر می شود آدم زبان مادری اش را فراموش کند؟! من 15 ساله بودم که با خانواده به تهران آمدم ولی ارتباط مان هیچ وقت با سوادکوه قطع نشد.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:44 - 0 تشکر 666911

خانم سبحانی! چه شد سر از جنگ درآوردید؟


ـ یک سال قبل از این که جنگ شروع شود من وارد سپاه شدم، یعنی سال 58 . از همان ابتدا دوست داشتم پا به پای مردان در تمامی عرصه های انقلاب حضور قوی داشته باشم. قبل از شروع جنگ با تعدادی از همکارانم تصمیم گرفتیم به کردستان برویم. از آن جا که در بهداری سپاه مشغول بودیم با رفتنمان موافقت کردند. برای اولین بار به سنندج رفتیم و محل استقرارمان هم فرودگاه سنندج شد. آن وقت ها شهرهای کردستان تحت نفوذ گروه های ضد انقلاب بود. به راحتی نمی توانستیم در شهر رفت و آمد کنیم. خیلی از دوستانمان که برای درس دادن و کارهای فرهنگی به آن جا آمده بودند، توسط همین گروهک ها به اسارت در آمدند. بعد از 4 ماه که در آن جا بودیم به تهران برگشتم که مصادف شده بود با شروع جنگ تحمیلی. البته قبل از 31 شهریور سال 59، عراقی ها جنگ را شروع کرده بودند که ما در کردستان بودیم بارها و بارها شاهد بمباران هواپیماها و گلوله های عراقی بودیم که این خود بیانگر متجاوز بودن دشمن بود.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:44 - 0 تشکر 666912

صد در صد خاطرات زیادی را از این مدت چهار ماهه در ذهن دارید، دوست داریم یکی از این خاطرات را برایمان بگویید.


ـ با تجاوزات هوایی که عراق در کل منطقه داشت، فرماندهان نظامی ما احتمال دادند که عراق دست به حمله ی زمینی بزند. البته به چند پاسگاه مرزی هم حمله کرده بود. برای همین یک لشکر را به سمت مرز حرکت دادند. این لشکر که متعلق به ارتش بود، قبل از حرکت، کاملاً خودش را تجهیز کرد. وقتی به گروه امداد پزشکی رسیدند، به مقر ما اعلام نیاز زدند که به دو پرستار برای همراهی لشکر نیازمندند. ما پرستار مرد در آن بازه ی زمانی نداشتیم. برای همین من و دوستم، عالیه موسوی، اعلام آمادگی کردیم که همراه کادر پزشکی اعزام شویم. این روزها که فکر می کنم، می بینم دست به چه کار خطرناکی زده بودیم. من و عالیه سوار آمبولانسی شدیم که تجهیزات پزشکی را حمل می کرد. دکتری هم به نام مسعودیان گروه را همراهی می کرد که سوار آمبولانس دیگری شده بود. خودروها با فاصله زیاد از هم حرکت می کردند که در صورت کمین، کل افراد آسیب نبینند. وقوع حمله ی گروهک ها دور از ذهن نبود. ما هر لحظه منتظر حمله ی آن ها بودیم و این انتظار زیاد به درازا نکشید. 50 یا 60 کیلومتر ماند. به مرز، در کمین آن ها افتادیم. وقتی به کاروان تیراندازی شد، فرمانده هان دستور دادند سریع از خودروها پیاده شوید. چون احتمال این که خودروها مورد هدف آرپی چی قرار می گرفتند، زیاد بود.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:44 - 0 تشکر 666913

شما که برای اولین بار با چنین صحنه ای روبرو می شدید، چه احساسی داشتید؟


ـ اگر بگویم نترسیدیم، دروغ گفته ام. آن قدر که از اسارت می ترسیدم از کشته شدن و مجروح شدن وحشتی نداشتم. نه فقط من و عالیه خانم، بلکه فرماندهان لشکر هم نگران ما دو نفر بودند. وقتی درگیری تمام شد مجروحان را مداوا کردیم و به عقب انتقال دادیم. در بین مجروحان تعدادی از نیروهای مهاجم هم بودند که به بیمارستان انتقال یافتند. لشکر به راه خودش ادامه داد تا این که به رودخانه ای رسیدیم. همه ی افراد از خودروها پیاده شدند. قرار بر این شد نماز و ناهار را بخوانیم و بعد از استراحت، در شب به حرکت خود ادامه بدهیم.


چرا شب؟


ـ خُب، بیش تر برمی گشت به مسایل امنیتی. به نظرم از ابتدا هم باید در شب حرکت می کردیم. نمی دانم چه ساعتی از شب بود که به مرز رسیدیم. آن طور که می گفتند، پاسگاه مرزی کاملاً از بین رفته بود. کل نیروها، کنار رودخانه پیاده شدند. چادرها برپا شد. دستور دادند از کوچک ترین روشنایی پرهیز شود. من و عالیه سریع نمازمان را خواندیم. تازه نمازمان تمام شده بود که یک درجه دار آمد و گفت شما باید به بالای تپه بروید. آن جا حفره ای است که شما می توانید در آن استراحت کنید. دلیلش را پرسیدم. در جوابم گفت: «فرمانده و تقریباً تمام لشکر نگران شما هستند. شاید امشب به ما حمله شود، بهتر است شما در پناهگاه باشید و تا ما به شما نگفتیم، پایین نیایید.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:45 - 0 تشکر 666914

انگار از بردنتان پشیمان شده بودند؟!


ـ (با لبخند) تا حدودی، و این را می شد از چهره شان خواند. البته این نگرانی به غیرت هر مرد ایرانی برمی گردد. یقین داشته باشید در دیگر ارتش های دنیا چنین نگرانی ای وجود نداشته و ندارد.


این پناهگاه یا حفره در چند متری نیروها بود؟


ـ حدود 50 متر می شد که به بالای تپه رفتیم تا به حفره رسیدیم. از آن جا کاملاً بر لشکر مشرف بودیم. حفره خیلی کوچک بود و ما به زحمت فقط می توانستیم کنار هم بنشینیم. چند دقیقه بعد، صدای خش خش و فرود سنگ به گوش رسید. حدوداً ساعت ده شب بود. البته ساعت نداشتیم. کمی ترسیدیم ولی با شنیدن خانم سبحانی، فهمیدیم خودی اند. برایمان دو تا کنسرو آوردند. و یک چاقوی میوه خوری. به زحمت در کنسرو را باز کردیم. احتمالاً باقلی بود. به عالیه گفتم: «نمی دانم چرا نوک انگشتانم می سوزد.» عالیه خندید و گفت: «مال من هم می سوزد.» فردا متوجه شدیم چه بلایی به سرمان آمده!...

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:45 - 0 تشکر 666915

خوابتان بُرد یا تا صبح بیدار ماندید؟


ـ چرت می زدیم ولی از خواب خبری نبود. نمی دانم چند دقیقه از آمدن مان به حفره می گذشت که صدای تیر اندازی به گوش رسید. من و عالیه اشهدمان را خواندیم. از خدا خواستم هر بلایی می خواهد سرمان بیاید ولی اسیرمان نکنند. صدای تیراندازی زود خاموش شد. در خواب و بیداری بودیم که صدای اذان صبح به گوش رسید. یکی از نیروها داشت اذان می گفت. همان جا نشسته تیمم کرده و نمازمان را خواندیم. صبح که شد تازه فهمیدیم که چرا نوک انگشتانمان می سوخت. لبه ی تیز قوطی کنسرو انگشتانمان را بریده بود و بدتر این که با دستان خونی غذا را خوردیم. عالیه به جوک گفت: «دیشب خونخوار شدیم. خونمان را در قوطی کنسرو ریختیم و سرکشیدیم.» وقتی به حفره نگاه کردم چند عقرب نارنجی مایل به قرمز را دیدم، موتو بدنم سیخ شد. قبلاً وقتی در آزمایشگاه عقرب را در شیشه ی الکل می دیدم. چندشم می شد، حالا طوری شده بود که یک شب را در کنار آن ها گذراندیم.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:45 - 0 تشکر 666916

کی به جبهه جنوب رفتید؟


ـ اوایل سال 60 بود که دوباره هوای جبهه به سرمان زد. البته در این مدتی که پشت جبهه بودم و با حضور در بیمارستان لقمان، به اطلاعات پزشکی ام افزودم. وقتی ساکم را  برای رفتن بستم، مورد اعتراض همسایه ها قرار گرفتم. خانم صمدی گفت: «در این وضعیت چطور دلت می آید پدر و مادرت را تنها بگذاری.» حق هم داشت، چون برادرم احمد که در جبهه بود، مدتی را به اسارت کومله ها در آمد که همین باعث شد به مریضی سختی مبتلا شود که دکترها در آن وقت تشخیص دادند باید طحالش درآورده شود. پدرم هم مریض بود. وقتی پدر و مادرم فهمیدند من دوباره عازم جبهه هستم، چیزی به من نگفتند ولی پدرم شروع کرد به گریه کردن، غروب که شد با ناراحتی به مادرم گفتم: «بابا را آرام کن، من طاقت دیدن گریه اش را ندارم» شب که شد یک شام درست و حسابی پختم. خودم آن را با قاشق به دهان پدرم گذاشتم. بعد رو کردم به مادرم و گفتم: «اگر راضی نباشید نمی روم.»

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:45 - 0 تشکر 666917

خوب بلد بودید چطور رضایت پدر و مادرتان را جلب کنید!


ـ اصلاً این کار مرا به حساب جلب رضایت آن ها نگذارید. این کارم نشأت گرفته از باورم بود. برای همین هم بود که پدرم دوست نداشت من او و مادرم را تنها بگذارم. آن وقت ها خواهرم «روح انگیز» به شمال رفته بود. و خانه با نبودن من سوت و کور می شد.


چه شد؟ رضایت دادند یا نه؟


ـ بله، بچه ای بود که خودشان تربیت کرده بودند. خودشان او را در این مسیر هدایت کردند. مگر می شد موقع عمل به دستورات تربیتی شان، پشیمان شوند و بگویند: نه! این کاری که ما می گفتیم برای دیگران بود، برای فرزندان ما نبود. پدر و مادرم هر دو افتخار می کردند که بچه هایشان در مسیر انقلاب گام برمی دارند. صبح روز بعد، ساکم را به دست گرفتم و به جمع دوستان اعزامی پیوستم.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:46 - 0 تشکر 666918

ماموریت تان چند ماهه بود؟


ـ آهان، یادم رفت به این نکته اشاره کنم. که این بار سپاه از اعزام ما جلوگیری کرد. برای همین ما مرخصی یک ماهه گرفتیم تا به نیت مان که همان حضور در جبهه بود، برسیم. ما به اتفاق گروهی از برو بچه های دانشگاه شهید بهشتی که برای خدمات رسانی به جبهه اعزام می شدند رفتیم.

پنج شنبه 25/7/1392 - 10:46 - 0 تشکر 666919

محل استقرارتان کجا بود؟


ـ اهواز بودیم. اهواز تبدیل به شهر ارواح شده بود. ساکت و خالی. انگار طاعون آمده بود. تنها نیروهایی که به چشم می خوردند سربازان و نیروهای بسیجی بودند. باور کنید وقتی شهر را آن طور دیدم ناخواسته گریستم. یک هفته بیش تر نماندیم و بنا به دلایلی به تهران برگشتیم. صبح روز بعد سریع رفتم به سپاه تا مرخصی ام را لغو کنم. وقتی به آن جا رفتم دیدم می گویند سپاه می خواهد برای خودش بیمارستانی مستقل داشته باشد. با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم. سال 60 خطری که در تهران از سوی منافقین و گروهک ها پاسداران را تهدید می کرد کم تر از خطر حضور در جبهه نبود. مثلاً همین بیمارستان نجمیه که در اختیار سپاه قرار گرفت، یک روز مورد هجوم افراد مسلح قرار گرفت که همکارمان شهید حمید شیرازی به شهادت رسید.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.