• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 680)
چهارشنبه 10/7/1392 - 15:44 -0 تشکر 658414
خاطرات و وصایای شهدای لنگرود

معلم خانه

 

شهید سردار غلامرضا قبادی

خاطره ای از پدر شهید:

او معلم خانه من بود و راهی را به من نشان داد که فقط سعادت دنیا و آخرت در آن بود. اما جا مانده این مسیر من بودم. نانوایی داشتیم. غلامرضا خیلی در کارهای نانوایی به من کمک میکرد. سال آخر دیپلم بود و درسهایش سنگین تر شده بود و به من گفت پدر درسم کمی سنگین شده اگه اجازه بدهید من نانوایی نیایم. قبول کردم و به جای او یه شاگرد نانوا گرفتم. اما قبل از اینکه دیپلمش را بگیرد جذب بسیج شد و بعدشم جذب سپاه. یک روز اومد تو خونه و با اون صحبت های شیرینش مثل یه معلم با تجربه برامون صحبت کرد و بهم گفت بابا تو هم میتونی به بسیج بیای و خدمت کنی. ثبت نام کردم و به مدت 4 ماه در بسیج ماندم و در عملیاتهایی که قعطی نبود شرکت می کردیم. بعد از آن تصمیم گرفتم نانوایی را بفروشم و وارد سپاه بشوم. وارد سپاه که شدم با پسرم و ودامادم به مدت 14 ماه و 15 روز در جبهه حضور داشتم غلامرضا معلم من بود و جبهه هم برایم مکتب خانه.

 

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:45 - 0 تشکر 658415

انتخاب



شهید احمد پور کریمی



خاطره از زبان پدر شهید:


کمک به مردم براش شب و روز نداشت. اگه کسی پاهاش داس و تبری می خورد اونو رو کولش می گذاشت و از کوه پایین می آورد تا با یه وسیله نقلیه ای اونو به بیمارستان برسونه. اون موقع ها وسیله نقلیه به مثل امروز زیاد نبود. مسیر کوه تا پایین هم همش جنگل بود برامون جای تعجب داشت و وقتی ازش می پرسیدیم چرا اینقدر خودشو به سختی میده؟ می گفت: شاید خدا به رحم کرد.


از همرزمش شنیدیم (علی محبوبی): به مأموریت رفته بودیم و داخل غار یک نفر فریاد می زد احمد جان به دادم برس پایم گلوله خورده، احمد می گفت: جناب سروان اجازه دهید من بروم و آن زخمی را روی دوشم بگذارم و بیاورم. جناب سروان می گفت: عراقی ها پشت غار هستند تو کجا می خواهی بروی؟ اینجا دشت و صحراست حتماً تو را می بینند. اما احمد می گفت: من می توانم کولش کنم و بیاورم. جناب سروان مخالفت می کرد. بالاخره موافقتش را جلب کرد و تو یه لحظه از ما جدا شد و رفت که زخمی رو کول کنه بیاره. چند لحظه بعد از رفتنش خمپاره ای پشت سرش خورد که نفهمیدم چی شد؟ احمد دیگه برنگشت. خدا انتخابش کرده بود.


حالا می تونم بگم زمانیکه پسرم مریضی را کول میکرد و به جاش می گفت شاید خدا به من رحم کنه منظورش به دست آوردن شهادت بود.


چهارشنبه 10/7/1392 - 15:45 - 0 تشکر 658416

پول تو جیبی



شهید سردار غلامرضا قبادی



موقعی که غلامرضا بسیجی بود با پسر آقای میرزایی که به جبهه (یکی از مناطق مریوان) رفته بودند من به غلامرضا مبلغی(1000 تومان) پول دادم. بعد از مدتها که از جبهه برگشته بود آن مبلغ را به من برگرداند. گفتم این چیه؟ گفت آقاجون احتیاجم نشد تا این پول را خرج کنم. تو بسیج به ما غذا می دادند و ما خرجی دیگر نداشتیم

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:45 - 0 تشکر 658418

انفاق



نام و نام خانوادگی شهید: غلامحسن نعیمی (مرتضی)



محمد حسن تو نوجوانیش اوقات بیکاری سر کار می رفت. یادم هست اوایل که دخترم شوهر کرده بود وضعیت مالی خوبی نداشتند شغل دامادم معلمی بود و حقوق چندانی نمی دادند تا اموراتش بگذرد. یک روز که رفتم خانشان تا سری به آنها بزنم دیدم در یک اتاق کوچک که شبیه یه زندان بود و با چند بچه دارن اونجا زندگی می کنند به خانه که برگشتم از دیدن این وضعیت احساس ناراحتی کردم. پسرم می دانست من هم وضعیت مالی خوبی ندارم تا آنها را حمایت کنم. از همین روی حقوق خودش که از کارگری به دست آورده بود و حدود 25 هزار تومان بود به خواهرش بخشید تا آنها خانه شان را تعمیر کنند. غلامحین رضایت من و خدا را نیز جلب کرد.

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:46 - 0 تشکر 658419

بسمه تعالی



تا شاه كفن نشود این وطن، وطن نشود.


برادر شهید سید جلال نور محمدی (میر احمد نور محمدی)


یه روز مردم از مسجد جامع به طرف مسجد امینی تظاهرات کرده بودند. سید جلال خودش یه شعاری درآورده بود(تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود) شاید تا حالا شما این شعار را نشنیده باشید. مردمی که تظاهرات می کردند با شنیدن این شعار از ترس اینكه گیر نظامیها بیافتند متفرق شدند و رفتند. سید جلال را هم نیروهای شهربانی گرفتند و بردنش کتکش زدند. آثار سیاهی و کبودی روی تمام سر و صورت و بدنش بود. همیشه هم رو سرش کلاه گوشی می گذاشت تا چهره اش مشخص نشود ولی شهر چون کوچک بود و آدمهای ضد انقلاب هم زیاد بودند می دانستند که سید جلال است و خیلی راحت هم گرفتنش.

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:46 - 0 تشکر 658420

بسم الله الرحمن الرحیم


سخنان رهبری در وصف شهید سید جلال نور محمدی


شهید عبدالکریمی که نماینده شهر ما بود می گفت 20 رمضان بود که به مجلس شورای اسلامی رفتم نزد آقای خامنه ای، به ایشان گفتم می خواهید بروید کنار مزار کسی که هفته قبل شما را برای سخنرانی دعوت کرده بود. آقای خامنه ای همین که این جملۀ مرا شنیدند با تعجب بلند شدند و فرمودند سید جلال. گفتم بله. ایشان فرمودند امشب مشهد سخنرانی دارم اما به خاطر سید جلال باید بیایم لنگرود و شب 21 رمضان مصادف با شب هفت سید جلال آمدند لنگرود و سخنرانی کردند. ایشان چند سال پیش که به رشت آمده بودند گفتند من اولین باری که آمدم گیلان و لنگرود، به خاطر سید جلال نورمحمدی بود و جمله معروف حضرت آقا در مراسم شب هفت كه فرمودند. 


سید جلال عزیز همانند جدش به دست خوارج از تبار نهروانیان با دهان روزه به فیض شهادت نائل آمد.

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:46 - 0 تشکر 658421


سوغاتی


توی کردستان که بود با ماشین تویتای سپاه به مردم اونجا زیاد خدمت می کرد. از روستاها و جاده ها همیشه زنهای و مردایی که می خواستند بروند تو شهر، سوارشون می کرد و می برد. میگن هیچ وقت هم به این فکر نمی کرد که ممکنه اونا منافقین باشن. دوستاش می گفتند ما که اونجا بودیم هیچکس ما رو نمی شناخت ولی کردها همینکه اسم آقا مهدی رو می شنیدند(مهدی رو به نام آقای میر مهدی پور می شناختند) نفس تازه می کردند. اونا هم همیشه بهش سوغاتی می دادند. از جمله گردو و ...یه بار که داشت می اومد خونه با خودش از اونجا گردو آورد. گفت که مردم اونجا سوغاتی دادند. پدرش گفت آخه پسر من گردو نمی خوام پسر جان من تو رو می خوام. من گردو میخوام چه كنار كنم اگه تو نباشی! داری یه کارها می کنی که آخرش تو رو می کشن(منظورش منافقین بودند). در جواب پدرش گفت من لیاقت کشتن و شهید شدن ندارم که پدر، تازه اینا رو من ازشون نمی خوام. خودشون زور میدن به آدم! بیشترشون رو هم بهشون پس میدم تازه اگه یکی به شما سوغاتی بده شما بهشون پس میدید و میگید که نمی خوام؟


چهارشنبه 10/7/1392 - 15:46 - 0 تشکر 658422

شال سبز




 شهید سید علی حسینی



خاطره از زبان خواهر شهید(سید صغری حسینی)


بچه بودیم، زمانیکه پدرم برنج را از کارخانه برنجکوبی می آورد خانه، آنها را روی ایوان می چید. سید علی عاشق مرثیه سرایی بود  یه شال سبز داشت که اونو تو محرم به کمرش می بست و به مسجد می رفت. تو خونه هم، حال و هوایی بچگی هاش بوی محرم و امام حسین می داد. اوقات بیکاری تو خونه اون شال سبز رو، رو دوشش می انداخت و می رفت بالای کیسه برنجها و مرثیه می خواند. به ما هم می گفت شما سینه بزنید. این قسمت از مرثیه اش همیشه در ذهنم هست:


«پرچم سبزی در خانه زن، مادر»


بعد از شهادتش اون شال سبز را به عنوان تبرک بین اعضای خانواده تقسیم کردیم.

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:49 - 0 تشکر 658423

وصیت نامه شهید حاج محمود آذرارجمند:


به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان


در مسلخ عشق جز نیکو را نکشند                      رو به صفتان زشتخو را نکشند


گر عاشق صادقی زمردن مهراس                     مردار بود هر آنکه او را نکشند


بسم الله الرحمن الرحیم


من طلبی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و قتلته فعلی دیته و من علی دینی فانا دینه (حدیث قدسی از رسول اکرم(ص))


کسی که مرا طلب کند می یابد و کسی که مرا یافت می شناسد و کسیکه مرا شناخت عاشقم می شود و کسیکه عاشق من شد من هم عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او شوم او را شهید می کنم و کسی را که شهید کنم دیه او بر من است و کسی که دیه او برمن باشد من دیه او هستم.


براستی که شهادت یک نعمت الهی است و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است که مردان الهی به آن دست می یابند، شهادت بخدا رسیدن است و فانی شدن نیست بلکه زندگانی جاوید است(بل احیاء عند ربهم یرزقون)آری شهادت آرزوی مردان الهی است و مرگ در بستر بیماری برای آنان کوچک است و می بینم که امام شهید و مظلوم تاریخ علی (ع) می فرماید اگر هزار ضربت شمشیر بر سر من فرود آید بهتر از این که در بستر بیماری بمیرم وقتی که در محراب مسجد در موقع راز و نیاز با خدا ضربت شمشیر بر سرش فرود می آید می فرماید: فزت و رب الکعبه به خدای کعبه رستگار شدم و یا می بینیم که مردان الهی همیشه در مناجاتها و راز و نیازها و دعاهایشان این می باشد که شهادت در راه حق و در راه خدا را نصیب ما کن و اما سخنی با شما که پیامم و وصیتم به شما میرسد سعی کنید که مسلمان واقعی باشید و در خط اسلام راستین و فقاهتی و در خط امام یعنی خط اسلام باشید که فلاح و رستگاری تنها در ای راه میسر است که مومنین رستگارند چون قد افلح المومنین اگر می گوییم خط امام منظور همان خط اسلام است چون ولایت فقیه استمرار حرکت انبیاء است. پس ولایت فقیه همان خط انبیایو است و استمرار حرکت آنهاست و اطلاعت از ولایت فقیه اطلاعت از پیامبر و انبیاء است و اطلاعت از انبیاء اطلاعت از خداست پس اطلاعت از ولایت فقیه کنید که اطلاعت از خدا است و سر پیچی کردن از دستورات ولایت فقیه سر پیچی از دستورات خداوند است. پس باید پیرو ولایت فقیه باشیم که اطلاعت از ولایت فقیه اطلاعت ناآگاهانه و کورکورانه نیست بلکه اطلاعتی آگاهانه و عالمانه است و چنانچه تاکنون دیده اید که اگر ملتی شکست خورده اند عامل مهم آن نداشتن رهبری و امامت بوده است. مطلب دوم مطلبی است که برای ما مسلم است که پرقدرت ترین نیروی روحانیت متعهد و مبارز خط امامی بصورت مسخ و از رسالت اصلیشان بازداشته شده اند لذا از اول بر علیه این قشر متعهد نقشه ها می کشند یا اعدام و ترورشان می کنند یا اینکه عده ای روحانی نما ساخته و بین جامعه معرفی کرده تا اینکه مردم را از یاد روحانیت متعهد و واقعی باز دارند. به هر حال ما منکر این نیستیم که عده ای از این لباس مقدس استفاده کردند ولی قشر اصیل و متعهد روحانی بهترین یار و غمخوار ما در همه زمینه ها می باشد و دشمن هنوز ساکت ننشسته پس بیائیم این قدرت و پشتیبان واقعی ملت را از دست نداده و پشتیبان آن باشیم.


و اما پدرم: از تو خیلی سپاسگزارم و متشکرم به خاطر زحماتی که برای من کشیدی و راهنمائیهایی کردی و راهنمایی شدی و نصیحت هایی که نصیحت نمودی و ارشادهایی که مرشدم شد ولی من از خیلی از آنها سرپیچی کردم و جامه عمل به آنها نپوشیدم و نپوشانیدم و امیدوارم که به خاطر این نافرمانی و سرپیچی ها که کردم مرا ببخشی و از من درگذری و انتظار دارم که در شهادت من صابر باشی و اگر صد پاره پاره مرا پیش شما آوردنند و یا اگر جنازه ام هم به دست شما نرسید ناراحت نباشید و بیاد آورید که خون من از خون علی اکبر حسین(ع) و دیگر جوانان شهید رنگینتر نیست و راضی باشید به رضای خدا.


و شما مادرم: چه زحمتها که برایم کشیدی، چه شبهایی که برای من بیداری کشیدی که زباناز گفتن آن قاصر و قلم در نوشتن آن عاجز است، ولی من قدر این زحمات را ندانسته و سپاس ناگذار شدم و نافرمانی کردم و امیدوارم که به خاطر اینها از من درگذری و در شهادت من ناراحت مباش! مادر می دانم که مرگ جوان خیلی مشکل است ولی آیا جوانان همچون علی اکبر و قاسم داماد و ... در این راه شهید نشدند! پس اکر بدن غرقه به خون مرا دیدید به یاد صحرای کربلا باشید. 72 تن شهید حزب جمهوری و شهید بهشتی و ... باش و مانند کوهی مقاوم و استوار باش و از پرودگار بخواه که اگر احتیاج باشد حاضرم فرزندان دیگرم را نیز تقدیم اسلام کنم.


و شما برادران و خواهرانم: از شما نیز معذرت می خواهم که نتوانستم برادر خوبی برای شما باشم و به بزرگواری خودتان مرا ببخشید و در شادت من صبور باشید و مادرم را نیز به صبر و استقامت و پایداری دعوت نموده و خودتان نیز حافظ خون شهیدان بوده و ادامه دهنده را من باشید از اسلام و انقلاب پاسداری نموده و در نشر فرهنگ اسلام کوشا باشید و اکنون که شما این وصیت نامه را میخوانید من در میان شما نیستم و اگر خداوند مقام شهادت را لیاقت من کرده باشد رسیده ام ولی شما نباید ناراحت باشید بلکه خوشحال باشید و افتخار کنید آنرا که فرزند شما به شهادت رسیده و در راه خدا و کمک به مردم مسلمان و مستضعف جهان شهید شده است و آنچه مهم است اسلام است و هدف اسلام که انشاءا ... پیروز خواهد شد و در آخر از خانواده ام و همسایگان و دوستان و آشنایان و اهل محل حلالیت و مغفرت می طلبم و اگر حقی در گردن من دارند در گذرند، بار خدایا تو می دانی که ما فقط برای تو می جنگیم و فقط ار تو کمک می طلبیم که تو خود وعده فرمودی که ان تنصروا ...ینصرکم و یثبت اقدامکم.


و در راه مکتب اسلام از همه چیز خویش می گذرم و شهادت در این راه برای خویش فوزی می دانم و همواره سخن شهید مظلومان را بگوش داریم که شهادت برای یک انسان اسلام هدف است ولی برای مکتب او وسیله ای برای رسیدن به پیروزی است، پرودگارا! تو خود یار و نگهدار رزمندگان اسلام در نبرد با استعمار و طاغوت را چنانچه ضمانت کرده ای تحقق بخش و از گناهان ما و خطاهای ما که بخاطر سرکشی نفسمان بوده است درگذر.

چهارشنبه 10/7/1392 - 15:50 - 0 تشکر 658424

وصیت نامه شهید یعقوب شیخی


فرازی از وصیت نامه:


من برای پاسداری از قرآن و عترت او و برای دفاع از حق و به امر امام امت این اسوه تاریخ و الگوی زمان و نائب بر حق امام زمان(عج) خمینی كبیر به جبهه آمده ام تا با حداقل نیرو و توان خود كه از آن خداست در اختیار انقلاب قرار دهم تا شاید خداوند از من درگذرد و برای باز كردن راه كربلا و انتقام خون شهدا قیام نمودم و شما نیز قیام كنید كه شهدا قیام نمودنند تا گرد و غبار قبر مباركش را با گلاب بشوییم و اما شما امت حزب الله از شما می خواهم همیشه در صحنه باشید كه این انقلاب را با تمام وجود یاری نمایید زیرا من این انقلاب را با خون و پوست و رگم دریافتم و در قبال این انقلاب حاضر به هر گونه فداكاری را می نمایم و از شما می خواهم كه یاری بنمایید و جبهه ها را پر كنید كه نیاز و احتیاج به ایمان و استواری شماها را دارد.


و واجب عینی و كفایی است كه اگر این انقلاب خدای ناخواسته دیر پیروز شود و یا به شكست بیانجامد همه شما از زن و مرد جوان و كودك مسئول خواهید بود و خداوند از این مسئولیت خطیر از شما گذشت نخواهد كرد و بترسید كه عذاب خدا بسیار سخت است.


برای این نونهالان و جوانان كلاس اصول عقاید و یا انجمن بگذارید و از وقت گذری و لاابالی گری و هدر رفتن اوقات جلوگیری شود و هم راه هدایت آنها به بوس حق باشد با كودكان و نونهالان به مهربانی رفتار كنید و آنان را راهنمایی و هدایت نمایید كه آینده سازان این انقلاب اند.از تفرقه بپرهیزید كه تفرقه نیز كار شیطان است و همگی به سوی ریسمان الهی جنگ زنید و متفذق نشوید و این چیزها را به جهت تذكر می نویسم زیرا ایثار مال و جان عزیزانتان را در صحنه تاریخ و این انقلاب مشاهده نمودم و ایمان راسخ دارم كه شما پشت به این انقلاب نمی كنید.



چهارشنبه 10/7/1392 - 15:51 - 0 تشکر 658425

نامه شهید طالب روحی به خانواده در جبهه های جنگ



بسمه تعالی


خدمت مادر و بردار و عروس عزیزم سلام عرض می نمایم. پس از عرض سلام امیدوارم که حالتان بسیار بسیار خوب بوده باشد. اگر احوالی از این جانب طالب خواسته باشید به لطف و رحمت خداوند بد نیستم و دعاگوی همیشگی شما می باشم. نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بنویسم ولی به هر حال یک چند خطی می نویسم تا از حال خودم و اینجا باخبر باشید. عرض کنم که ما صبح جمعه از رامسر حرکت کردیم و پس از رسیدن به تهران به وسیله ی ماشین به طرف اهواز راه افتادیم. و بعد به یک پایگاه در اهواز رفتیم و دو روز در آنجا مستقر شدیم و بعد از گرفتن اسلحه به پادگان حمیدیه که چند کیلومتر با اهواز فاصله دارد و در بین راه جاده اهواز و سوسنگرد است آمدیم و مستقر شدیم و فعلاً که تاریخ 14/2/1361 است و صبح ساعت 5/7 است اینجا هستیم. از قرار معلوم که بعد از چند روزی که  به خط می رسیم  برای استراحت  به منطقه ی دیگری که با فاصله ی کمی با این محل دارد می رویم و اگر حمله ای شد بعد از حمله به این پادگان که حمیدیه است برای استراحت یا برای احتمالاً پایان مأموریت می آییم. حدود دو شب پیش بچه ها توی حمله بودند از جمله یکی از آنها حسن زحمتکش است که الان توی سنگر است و برای بچه ها صحبت می کند از حمله. خوب این بود از وضع و اوضاع ما. هوای اینجا روزها گرم گرم و شب ها خنک می باشد. حال شما چطور است؟ پایت چطور است؟ امیدوارم که خوب شده باشد. حال خانومت چطور است؟ سلام من را به او برسان. حال مامان چطور است؟ به او بگو که کمی ناراحت هستم از اینکه به او نگفتم. خلاصه رضایت او را جلب کن که برای من خیلی مهم است و سلام من را به او برسان. سلام من به حسن، حسین و قاسم گنجی و محمد افتخاری و بقیه برسان. بگو که برایشان حتماً نامه خواهم داد. سلام من را به ننه جان برسان. حالا از بلندگو اعلام می کنند که به خط باشیم دوباره برایتان نامه خواهم داد. سلام من را به علی آقا و آسیه خانم برسان و بگو از اینکه نتوانسته بودم شما را ببینم معذرت می خواهم. سلام من را به مریم خانم  و صغری خانم برسان و همچنین سلام من را به مشت رمضان و داوود آقا برسانید. برادر عزیز، دیگر عرضی ندارم سلامتی شما را از خداوند بزرگ خواهانم. لطفاً به این آدرس برایم نامه بدهید. امیدوارم که نامتان به دستم برسد چون که دقیقاً معلوم نیست که ما اینجا  بمانیم به هر حال به این آدرس نامه بدهید.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.