يه روز يكي از اقليتهاي ايراني در دل طبيعت مي رود ولي هضم مي شود!!
يه روز يكي از اقليتهاي ايراني با يه توپ پارچه مي رود به خياطي به خياط مي گويد براي من كت و شلوار بدوز فردا نيايم بگويي سوزنم شكست...چرخ خراب شد...و...
اصلا فلان فلان شده نخواستم بدوزي بده به من...!