آن شب برنامه سر زدن به خانوادة شهدا را داشتیم. هی کار پیش آمد و من صحبت کردن با او را بعد از به انجام آن کار واگذار میکردم. دست آخر به او گفتم: میرویم خانة شهید، وقتی برگشتیم، من در خدمت شما هستم. قبول کرد و رفتیم منزل شهید. آن شب کمی هم بیشتر از معمول طول کشید. برگشتیم به پایگاه. شام آن شب کتلت بود و او با خجالت، کمی شام خورد.
موقع صحبت شد، گفتم: شما فرمودید رضایت پدر و مادر شرط نیست. اگر ممکن است، کمی حرفتان را توضیح بدهید.
در کمال ادب گفت: فکر میکنم شرط رضایت، برای زمانی است که شرط دیگر مثل سن موجود نباشد.
گفتم: بله! ولی اسلام که اینقدر رضایت پدر و مادر را شرط میداند، بهخاطر آن است که وقتی این رضایت باشد، رزمنده در کارش قطعاً موفقتر است؛ چراکه دعای پدر و مادرش دائماً همراه اوست، او را در امتحان الهی کمک میکند و به تعالی میرساند. من از نوع جواب دادن شما به دست آوردم که والدین شما حداقل فعلاً راضی نیستند.
گفت: درست است.
گفتم: فکر میکنم برای اینکه شما، آنها را راضی کنی، باید یک سری کارهایی انجام دهی؛ مثل گوشکردن به حرف آنها بیش از گذشته، ـ احترام بیشتر گذاشتن و خشنودی هرچه بیشتر آنها را به دستآوردن. درضمن، با فعالیت در بسیج و مسجد هم از خدا کمک بگیر تا دل آنها زودتر نرم شود و سریعتر برای اعزام رضایت بدهند.
او قبول کرد و گفت: به نظر شما در کدام بسیج فعالیت کنم؟
گفتم: شما میتوانید هم در بسیج مدارس ثبتنام کنید، هم در بسیج مساجد.
و او را به بسیج مسجد محلشان که از مساجد بالاشهر اصفهان بود، راهنمایی کردم و قول دادم که سفارشش را به مسئول بسیج آن مسجد بکنم. بهخاطر همین گفتم: خب، راستی! اسم و فامیل شما چه بود؟
گفت: اسمم «مهرداد» است...
گفتم: البته به نظر من «مهدی» قشنگتر است.
گفت: خودم هم نام مهدی را دوست دارم و دلم میخواهد اسمم را عوض کنم.
گفتم: پس آقا مهدی! پیش به سوی برنامهریزی بسیجی.
خندید و خداحافظی کرد که برود. چون خانهاش تا محل ناحیه فاصله داشت، گفتم: من موتور دارم و میتوانم شما را برسانم.
گفت: نه، دیروقت است، مزاحم نمیشوم.
گفتم: اتفاقاً چون دیروقت است، پیشنهاد کردم. قبول کرد و باهم راه افتادیم. به نزدیکی منزلشان که رسیدیم، گفت همینجا خوب است، خودم میروم.
به شوخی گفتم: نترس! دیروقت است، خانهتان نمیآیم. دقیق بگو کجا، بروم.
گفت: آن طرف خیابان حدود پنجاه متر بالاتر.
نگاه کردم، دیدم منزلشان دیوار به دیوار جدیدترین سینمای اصفهان است. گفتم: سینما هم که دم دست است.
با پوزخندی گفت: البته بهتر است بگویی مایة ننگ.
تا مقابل منزلشان با موتور رفتم و وقتی خواستم دور بزنم و بیایم اینطرف خیابان، یک مرتبه دیدم مرد میانسال بلندقدی از پشت یک درخت دوید و فرمان موتور را گرفت و گفت: گرفتمت!
در همین موقع خانمی هم با چادر سفید نازکی پیش آمد و به مهدی گفت: پسرة احمق! خاک بر سرت! یاغی شدی؟ الآن خانه میآیی؟ این بیسر و پا کیست که باهاش رفیق شدهای؟
و پدرش در حالیکه فرمان را گرفته بود، میگفت: میکشمت! حالا بچة مرا از راه به در میکنی؟ نمیگذارم فرار کنی.