• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعلیم و تربیت (بازدید: 7674)
جمعه 12/7/1392 - 4:29 -0 تشکر 659469
داستان هایی برای بچه ها

سلام عرض میکنم خدمت همراهان عزیز
در این تاپیک به گرداوری داستان های زیبا برای کودکان می پردازم بدیهی است که اهمیت داستان برای رشد و تکامل بچه ها جز ملزومات است.



منبع: http://www.koodakaneh.com

جمعه 12/7/1392 - 4:37 - 0 تشکر 659472

برق

مرد ثروتمندی از تمامی لذتهای زندگی بهره مند بود. او اموال زیادی داشت . چندین ملك در شهرهای مختلف، ماشین های رنگ و وارنگ و كلی وسایل گران قیمتی و ارزشمند داشت. بعد از اینكه پیر شد، روزی فكر كرد كه نگاهداری این همه املاك در جاهای مختلف برای او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماسی بخرد تا همه ی پول و ثروتش همیشه در كنارش باشد. او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسی بزرگ خرید . مرد فكر كرد كه الماسش را در جایی پنهان كند . او چاله ای در كنار درخت پشت حیاط كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هیچ كس آنرا در این مكان پیدا نمی كند . او هر شب برمی گشت و چاله را می كند و نگاهی به الماسش می كرد وقتی خیالش جمع می شد دوباره آنرا در چاله می گذاشت و رویش را با خاك می پوشاند . اینكار هر شب تكرار می شد تا اینكه شبی دزدی به خانه او آمد . دزد دید كه مرد پولدار از اتاقش بیرون آمد و آهسته به حیاط رفت و چاله ای حفر كرد و از آن سنگی را بیرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اینجاست . دوباره آنرا در چاله گذاشت و رویش را با خاك پوشاند. وقتی پیرمرد به اتاقش برگشت ، دزد زمین را حفر كرد و تكه الماس را پیدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا این سنگ مال من است و من دیگر مرد پولداری شدم . او از آنجا رفت و هیچوقت برنگشت. روز بعد وقتی پیرمرد چاله ای را در كنار درخت دید ، ترسید به سرعت به آن طرف دوید. زمین كنده شده بود و از آن سنگ قیمتی هیچ اثری نبود. باورش نمی شد شروع به كندن زمین كرد ولی الماس پیدا نشد كه نشد مرد با صدای بلند می گریست و فریاد می زد دیگر من الماسی ندارم دیگر مرد پولداری نیستم او كنار چاله نشسته بود و گریه و زاری می كرد . خدمتكاران به دوست او تلفن زدند . وقتی دوستش رسید و پیرمرد را در آن شرایط دید به او گفت : گریه نكن ، بیا این تكه سنگ بزرگ برای تو آن را بردار و در چاله بیانداز و رویش را با خاك بپوشان، سپس هر روز می توانی بیایی و آنرا از چاله در آوری و نگاه كنی یك تكه سنگ با یك تكه الماس وقتی درون خاك پنهان باشد برای صاحبش نباید فرقی داشته باشد


فرستنده : والدین زهرا حاجیانی

جمعه 12/7/1392 - 4:45 - 0 تشکر 659473

عصبانیت


یكی بود یكی نبود، بچه ی كوچك و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كیسه ای پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب. 
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد. بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد.
 پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. 
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزیكی به همان بدی یك زخم شفاهی است. 
دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.» لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد كرده ام مرا ببخشید. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممكن است من پیرو خوبی نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.»


فرستنده : والدین زهرا حاجیانی

جمعه 12/7/1392 - 4:48 - 0 تشکر 659475

ادریس نبی


پیامبری بود به نام ادریس نام اصلی او «اخنوخ» بود اما چون او همیشه در حال مطالعه بود به او «ادریس» لقب دادند یعنی كسی كه همیشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادریس هنوز مدت زیادی از زندگی بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادریس برای اولین بار به آدم ها یاد داد كه چگونه نخ بریسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنویسند و حساب كنند و خانه بسازند . چیزهایی كه ادریس یاد داد، باعث شد كه زندگی مردم راحت تر شود به همین دلیل همه او را دوست داشتند و از او راهنمایی می گرفتند . تا اینكه اتفاقی افتاد .

در زمان ادریس پادشاهی ظالم زندگی می كرد . او یك روز هوس كرد تا با سربازهایش به تفریح برود . به باغی رسید و دستور داد تا صاحب باغ را پیش او ببرند . صاحب باغ مردی با ایمان و پیرو ادریس بود . پیش او رفت . شاه به او گفت : باغ زیبایی داری!! «او گفت همه ی این زیبایی ها از خداست» شاه گفت: این باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمی توانم چون با این باغ زندگی ام را می گذرانم . شاه با ناراحتی از آنجا رفت . وقتی به كاخش رسید به وزیرش گفت: دیدی چه اتفاقی افتاد؟ 
همسر شاه آنجا بود گفت: شاهی كه نتواند باغی را بگیرد به درد نمی خورد .
شاه گفت: او پیرو ادریس است و مردم او را دوست دارند . 
همسرش گفت: باید او را به بهانه ای می كشتی 
شاه گفت: چگونه؟ 
زنش گفت: «عده ای را جمع كن تا گواهی بدهند كه این مرد علیه شاه حرفی زده و به این بهانه او را بكش» شاه هم این كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازین اتفاق ادریس پیامبر و مردم شهر خیلی ناراحت شدند . خداوند به ادریس وحی كرد كه: ای پیامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد . ادریس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسیدی كه آن مرد را كشتی؟ 
شاه گفت: از هیچ كس نمی ترسم و ادریس را از كاخ بیرون كرد .
همسرش گفت: چرا او را گردن نزدی؟ تو چطور پادشاهی هستی؟ باید ادریس را می كشتی ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادریس فرستاد . خبر به پیامبر رسید ادریس و یارانش در غاری پنهان شدند . از قضا، همان شب یكی از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . این اتفاق باعث شد كه ایمان مردم به ادریس بیشتر شود چون فهمیدند كه خدای ادریس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بین برد .

فرستنده  والدین نیوشا عكاشه

جمعه 12/7/1392 - 4:48 - 0 تشکر 659476

فرشته ها


من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم كه من ، یك خیابان پرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده كوچك می خرید » دایی پرسید : « می خواهی با آن چه كنی ؟» گفتم : « می خواهم آن ها را در یك قفس كوچك و قشنگ نگه دارم .» دایی گفت :« در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند كه آن ها را كسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود . یك روز حضرت علی به دخترشان گفتند : این ها زبان ندارندكه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها كن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند .» به پرنده های بیچاره نگاه كردم . به دایی گفتم :« دو تا پرنده برایم می خرید؟» دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟» گفتم :« نه ! می خواهم آن ها را آزاد كنم .» دایی گفت :« در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد كردن پرنده ها ، قشنگترین هدیه را به ایشان می دهی .» من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد كردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیك فرشته ها .


فرستنده  والدین نیوشا عكاشه

جمعه 12/7/1392 - 4:49 - 0 تشکر 659477

پیراهن سبز بهشتی


فاطمه (سلام الله علیها) در خانه یك پیراهن ساده داشت. پدر برای ازدواج او با علی (علیه السلام) یك پیراهن نو به خانه آورد.فاطمه (سلام الله علیها) به آن نگاه كرد.پارچه نرم و لطیفی داشت.آن را كنار گذاشت تا چند لحظه بعد بپوشد.اتاق فاطمه (سلام الله علیها) نزدیك در حیاط بود.در زدند. - چه كسی در می زند؟ - یك نفر در را باز كند. یكی در را باز كرد.كسی با صدای شكسته اش گفت: من یك زن فقیرم.لباسی ندارم كه به تن كنم. فاطمه (سلام الله علیها) وقتی صدای زن فقیر را شنید گوشه در اتاق را باز كرد. زن فقیر گفت: از خانه رسول خدا یك لباس كهنه می خواهم تا به تن كنم. دل فاطمه ((سلام الله علیها)) به درد آمد.نگاهش اول به پیراهن نو افتاد .بعد به پیراهن ساده ای كه در تنش بود. فاطمه (سلام الله علیها) فكر كرد كدامیك را بدهد. پیراهن نو برای عروسیش بود. یاد آیه خداوند در قرآن افتاد كه می گفت:هرگز به نیكی نمی رسید مگراین كه چیزی را كه دوست دارید(به فقیران)ببخشید. فاطمه فوری پیراهن نو را برداشت.پشت در رفت و با مهربانی آن را به زن فقیر داد. زن فقیر خندید.صورتش را به طرف آسمان گرفت و دعا كرد.بعد با خوشحالی زیاد از آنجا رفت. وقتی خبر به حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله)و حضرت علی (علیه السلام) رسید آنها از كار فاطمه (سلام الله علیها) خوشحال شدند .طولی نكشید كه جبرییل –فرشته بزرگ خدا- به خانه حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) آمد.خانه بوی بهشت گرفت.او پیراهن سبز و زیبایی جلوی حضرت گذاشت و كفت: ای رسول خدا خداوند به تو سلام رساند و به من فرمان داد كه به فاطمه (سلام الله علیها) سلام برسانم و این لباس سبز بهشتی را برای او بیاورم! وقتی نگاه فاطمه (سلام الله علیها) به لباس سبز بهشتی افتاد گریست. عطر بهشتی پیراهن خیلی زود همه را به اتاق فاطمه (سلام الله علیها) كشاند


فرستنده  والدین نیوشا عكاشه




جمعه 12/7/1392 - 4:50 - 0 تشکر 659478

روباه و کلاغی

یكی بود یكی نبود . در یك روز آفتابی آقا كلاغه یك قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره . روباه كه مواظب كلاغ بود ، پیش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیك درختی كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا كلاغه كرد : ” به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف كه صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی . كلاغه كه با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می كنه . كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت . خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر كسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا كسی می كنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم كه شما هیچ وقت گول نخورید . زاغكـی قـالب پنیـری دیـد به دهان بر گرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی كه از آن می گـذشت روباهـی روبه پر فریـب وحیلت ساز رفـت پـای درخـت كـرد آواز گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی چـه سـری چه دمی عجب پائی پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ گرخوش آواز بودی و خوش خوان نبودی بهتر از تو در مرغان زاغ می خواسـت قارقار كند تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهك جست و طعمه را بربود


فرستنده  والدین نیوشا عكاشه


جمعه 12/7/1392 - 4:51 - 0 تشکر 659479

کلاغ سفید


یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود لانه ی آقا كلاغه و خانم كلاغه توی دهكده ی كلاغها روی یك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوك سیاه و مشكی بود. وقتی بچه ها كمی بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن یاد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند.

یك روز همه ی آنها در یك پارك دور حوض نشسته بودند و آب می خوردند كه چندتا پسربچه ی شیطان آنها را دیدند و با تیر و كمان به سویشان سنگ انداختند. كلاغها ترسیدند و فرار كردند ؛ اما یكی از سنگها به بال مشكی خورد و او حسابی ترسید. تا آمد فرار كند ، سنگ دیگری به سرش خورد و كمی گیج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خیلی ترسیده بود و رنگ پرهایش از ترس، مثل گچ سفید شده بود . برای همین پدر و مادرش نفهمیدند كه پرنده ی سفیدرنگی كه نزدیك آنها پرواز می كند، مشكی است و روی زمین دنبالش می گشتند. مشكی هم كه گیج بود، نفهمید كه بقیه كجا هستند ، پرید و رفت تا اینكه افتاد توی لانه ی كبوترها و از حال رفت. كبوترها دورش جمع شدند و كمی آب به او دادند تا حالش جا آمد اما یادش نبود كه كیست و اسمش چیست و چطوری به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و دیگر قار قار نمی كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذایش دادند و مشكی پیش آنها ماند.چند روز گذشت و مشكی چیزی یادش نیامد.

پدر و مادر و خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند اما پیدایش نكردند. مشكی خیلی غمگین بود، چون نمیدانست كیست و اسمش چیست. یك روز صبح تازه از خواب بیدار شده بود كه صدای قارقاری به گوشش رسید.خوب گوش داد و این آواز راشنید: قارقار خبردار كی خوابه و كی بیدار؟ منم ننه كلاغه مشكی من گم شده كسی او را ندیده؟ مشكی من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سیاه بود قارقار خبردار هركی كه او را دیده بیاد به من خبر بده قارقار قارقار مشكی صدای مادرش را می شنید. صدا برایش آشنا بود اما نمی دانست كه این صدا را كی و كجا شنیده است. از جایش بلند شد و نزدیكتر رفت. به ننه كلاغه نگاه كرد. چشم ننه كلاغه كه به او افتاد ، از تعجب فریادی كشید و گفت :« خدای من یك كلاغ سفید! چقدر به چشمم آشناست!»
پرید و به مشكی كاملاً نزدیك شد. او را بو كرد و به چشمانش خیره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدایا این مشكی منه! پس چرا سفید شده؟» كبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان می كردند. یكی از كبوترها گفت:« اما این كه رنگش مشكی نیست ، سفیده...»
ننه كلاغه گفت:« اما من بوی بچه ام را می شناسم ، از چشمهایش هم فهمیدم كه این بچه ی گم شده ی من مشكیه ....فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده ، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده ، اما مهم نیست من بچه ی عزیزم را پیدا كردم...»
مشكی كم كم چیزهایی به یادش آمد. جای ضربه هایی كه به سر و بالش خورده بود، هنوز كمی درد می كرد. یادش آمد كه در پارك كنار حوض نشسته بود و آب می خورد اما سنگی به بالش و سنگی هم به سرش خورد و حسابی ترسید. او مدتی به ننه كلاغه نگاه كرد و بعد با خوشحالی گفت :« یادم اومد ، اسم من مشكیه ، تو هم مادرم هستی ، من گم شده بودم اما حالا پیش تو هستم آه مادرجون ...» كبوترها با خوشحالی و تعجب به آنها نگاه می كردند. مشكی و مادرش از خوشحالی اشك می ریختند. وقتی حالشان جا آمد، از كبوترها تشكر كردند و به دهكده ی كلاغها بازگشتند. همه ی كلاغها مخصوصاً آقا كلاغه و پرسیاه و نوك سیاه از بازگشت مشكی خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه ی كلاغها مشكی را سفیدپر صدامی زدند چون او تنها كلاغ سفید دهكده ی آنها بود.

فرستنده : والدین زهرا حاجیانی

جمعه 12/7/1392 - 4:51 - 0 تشکر 659480

جوجه اردک


یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند

بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد . به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی ؟ من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی . سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند . بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست. اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد . جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند . بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.

سپس مادر جوجه هایش را به حیاط طویله برد .سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت : تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود . حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون اوخیلی زشت بود . جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند . مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او می خندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود . و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می شد . هرچند که مادرش سعی می کرد به او دلداری بدهد احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد .

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید . بزودی به جنگل رسید . هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر می شد . اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند . جوجه اردک پشت درختی پنهان شد . احساس می کرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامیکه تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند . از او پرسیدند: تو کی هستی ؟ جوجه اردک زشت گفت : من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند : یک اردک ؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم . اما مهم نیست . تو می توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد .

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند . همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند 
سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می کنند . جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد . یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد . اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد . جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس نفس می زد گفت : خدایا متشکرم . من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد . او تمام روز در میان نیزار ماند .بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد . او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی می وزید .ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید . نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می شد . جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم .بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند

زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می کرد . صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید : این دیگه چیه ؟ از کجا آمده ؟ اردک آنجا ماند . اما جوجه بیچاره در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد . به مرغ گفت من می خواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت : تو دیوانه هستی . اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم . جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد . و در زیر نور خورشید شناور شد . روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید .

او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود . او پیش خودش فکر کرد ، کاش می توانستم با آنها دوست شوم . این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می کردن باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد . جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند . یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد . او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد .اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه ای باز شد او بیرون پرید

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد . کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد . او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد . او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند . آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد . در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید . دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند ، نگاه کن یکی دیگه . این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود . قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است . و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمی کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.

فرستنده : والدین زهرا حاجیانی

جمعه 12/7/1392 - 4:52 - 0 تشکر 659481

دوچرخه پیر


یپسرک وقتی مرا در کنار پدر بزرگش دید خیلی خوشحال شد و سوار من شد . من از اینکه از دیدن من خوشحال شده بود شاد بودم. من و پسرک با هم روزهای خوبی داشتیم . من او را به مدرسه می بردم و با هم بر می گشتیم . با هم به پارک می رفتیم . ولی زمانه خیلی زود گذشت ، پسرک بزرگ شد و من کهنه و فرسوده شدم.

دیگر مثل قبل سرحال نبودم . چرخهایم فرسوده شده بود . دسته فرمان هم کنده شده بود و پسرک هم اینقدر بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست سوار من شود . یک روز پدر پسرک با یک دوپرخه نو به خانه آمد ، آن شب مرا در کنار درب کنار بقیه زباله ها گذاشتند. از اینکه کنار زباله های بدبو بودم خیلی ناراحت بودم . کاش هیچوقت در کارخانه مرا درست نکرده بودند.

شب ماموران مرا همراه بقیه زباله ها بردند. در یک محل مرا و بقیه مواد پلاستیکی و فلزی و چوبی را از بقیه زباله ا جدا کردند. قسمتهای پلاستیکی و فلزی مرا از هم جدا کردند. ما ها را به یک کارخانه بزرگ بردند و ما را شستند و بعد وارد یک جای خیلی داغ شدیم از گرما بیهوش شدم .

وقتی چشمانم را باز کردم قیافه ام تغییر کرده بود و در دست پسرکی بودم . داخلم را پر از آب کرده بود و گلها را آب می داد. بله من یک آبپاش زیبا شده بودم و تازه معنای بازیافت زباله را فهمیدم.

فرستنده والدین کیارش بازیان

جمعه 12/7/1392 - 4:53 - 0 تشکر 659482

گربه پرنده


در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد . او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد . یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند . پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .

دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود . آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد . صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد خواست پرواز كند ولی بلد نبود . از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .

روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود ،‌در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده هانشست وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد . یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .

فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند . فرشته به او گفت : آخه عزیز دلم هر كسی باید همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . پرواز كردن كار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی . بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت .

صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد . یاد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند . به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست . اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم . گربه پشمالو كه از دوستی با این دختر مهربان خوشحال بود میو میوی كرد و خودش را به دخترك چسباند

فرستنده والدین کیارش بازیان

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.