هوا سوز دارد ، امّا سوز این جمع استخوان سوز تر است . یكی از خادمین با دیدن این گروه آشفته ، متوجّه می شود كه مسأله مهّمی پیش آمده است . هوا ، آه سرد می كشد ، آنان می لرزند . خادم وقتی مطلّع می شود این خانواده از ساداتند ، می گوید : شما بچّه های صاحب این بارگاه هستید . حالا كه قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز كنم . آنان به داخل حرم می روند و در كنار ضریح سیّدالكریم علیه السّلام بیتوته می كنند .
كسی نمی داند آن شب عجیب تا سپیده صبح چگونه گذشت ، امّا به طور قطع ، دعاها و نمازها ی آن جمع بین ملائك زبانزد شد ، شاید ملائك نیز آنان را همراهی كرده باشند . چرا كه فردای آن شب … بیمارستان شركت نفت – یكشنبه 8 آبان – ملیكا سادات را برای انجام عمل فردا صبح آماده كرده اند ، امّا خبر می رسد یك از اقوام دكتر كلانتری از دنیا رفته است ، و دكتر فردا عمل نخواهد داشت . دوشنبه 9 آبان – با توجّه به تغییر روز عمل ، ملیكا سادات را بار دیگر برای انجام آزمایشات جدید به واحدهای آزمایش خون، سیتی اسكن ، سونوگرافی و … می برند . پاسخ آزمایشات و عكسها آماده می شود برای فردا صبح . سه شنبه 10 آبان – اتاق هم آماده است . دكتر كلانتری به طور معمول ، یكبار دیگر نگاهی به آخرین نتایج عكسها و آزمایشات می اندازد . امّا آنچه كه در آنها می بیند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عكسها می دوزد . پرستار را صدا می زند . حتماُ اشتباهی رخ داده است و تكرار آزمایش خون ، هر ده دقیقه یك آزمایش . نخیر ، اشتباهی در كار نیست ! همة آزمایشات آثار بهبود و سلامتی را گواهی می دهند .
مادر ملیكا با تشویش از دكتر می پرسد : آقا ی دكتر چه اتّفاقی افتاده است ؟ خانم صالحیان ، نمی دانم چه بگویم . یا دستگاهها و تخصّصی ما اشتباه كرده است ، یا اینكه واقعاً معجزه ای واقع شده است . امّا مطمئناً این دستگاهها و ما تا بحال اشتباه نكرده ایم … . ملیكا از بیمارستان مرخص شد . با اینكه آثاری از بیماری در او نبود ، ولی خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند . تا اینكه یك شب مادربزرگ ملیكا در عالم رؤیا خوابی دید كه قلب خانواده را مطمئن كرد . او تعریف كرد : دیدم در جمع عدّه ای از بانوان هستم . آنان را نمی شناختم . بانوان راهی بازكردند . یكی از آنان ندا داد : امام سجّاد علیه السّلام تشریف می آورند . با اشتیاق جلو رفتم تا امام علیه السّلام را زیارت كنم . آقا آمد ، صورت مثل مهتاب . زبانم بند آمده بود . می خواستم برای ملیكا دست به دامن شوم ، نمی توانستم . امّا آقا علیه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : دیگر برای چه نگرانید ، آن دختر شفا گرفت .