مسعود ده نمکی با ذکر خاطره ای از دوران تحصیل خود در وبلاگ خود آورده است :
بچه که بودم به علت فعالیت های جنبی در مدرسه فرصت درس خواندن نداشتم. البته هیچ گاه تجدیدی نداشتم. عادت داشتم هر وقت از جلسه امتحان خارج می شدم، ورقه امتحانی ام را روبه رویم می گذاشتم و به جای معلم آن را تصحیح می کردم.
دو جور در بدترین حالت و بهترین حالت به خودم نمره می دادم و اغلب هم با نمره یازده و یا دوازده قبول می شدم. اما آن روز وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم از سر جلسه امتحان ریاضی که بیرون آمدم فهمیدم گند زده ام. در بهترین حالت ۵ و در بدترین حالت ۲ می شدم. از ترس خانواده توی سرم زدم.
زمان نزدیک صدور کارنامه ها که شد، دل توی دلم نبود. شب جمعه ای بود و صدای نجوای دعای کمیل شهید نقاشیان از بلند گوهای مسجد می آمد. دلم شکست، پا شدم و رفتم مسجد و شروع به مناجات کردم. با خدا حرف می زدم و بلند بلند گریه می کردم. دیگر نگاه های مردم آزارم نمی داد. انگار همه متوجه حال و سوز من شده بودند...
خدایا تو قادر به هر کاری هستی.
من که از تو نخواستم مثل حضرت ابراهیم مرده برایش زنده کنی تا یقینش بیشتر شود.
من که نخواستم برایم رود نیل بشکافی.
من که نخواستم عصا اژدها کنی.
من که نخواستم مرض لاعلاج شفا بدهی...
بیا و لوطی گری کن و برای اطمینان قلب من و افزایش ایمانم این نمره ۵ ریاضی ام را ۱۰ کن. بیشتر هم نمی خواهم...
اینقدر در حال خودم و گریه هایم بودم که متوجه نگاه های عاقل اندر سفیه و پوزخندهای مردم نشدم. وقتی به خودم آمدم، همه مرا نگاه می کردند. شاید فکر می کردند من با این همه قسم، دعای بزرگ تری باید داشته باشم. اما در آن روزها تمام غصه من اولین تجدیدی بود که در انتظارم بود و هیچ کس نمی توانست برایم کمکی باشد...
وقتی برای دریافت کارنامه می رفتم، با خودم می گفتم اگر خدا این کار را انجام ندهد، من هم...
اما وقتی کارنامه را گرفتم، دیدم ریاضی ۱۰ شده ام ... این نمره برایم از شکافته شدن رود نیل بزرگ تر بود، چون می دانستم چه گندی زده ام...