کل آیتم ها 45
درچشمِ تو عشق را رها می بینم،
بی دغدغۀ شرم و حیا می بینم:
خود را و تو را برهنه، در رقصی خوش،
در صبحِ ازل، پیشِ خدا می بینم
خواهم كه تو را چو می به ساغر بكشم،
بردارم و لاجرعه تو را سر بكشم:
تو جانِ منی، برون نمان از تنِ من،
بگذار تو را دوباره در بر بكشم
من خاكم و تشنه ام تو آبی، ای دوست؛
من جن.گلم و تو آفتابی، ای دوست؛
بیداری من امیدِ دلداری توست:
بیمارم و آرامشِ خوابی، ای دوست
خانه ست، ولی كالبدی بی جان است،
نه، خانه كجا، كه بدتر از زندان است!
تا از تو و از صدات خالی باشد،
وحشتكده است، وای! خوفستان است!
تا چشم پرستندۀ زیبایی بود،
جان در تب وُ تاب از دلِ سودایی بود؛
سهمِ من از این گشتن وُ سرگشتنها
تنهایی و تنهایی و تنهایی بود
عشقِ تو دهد به اوج پرواز مرا،
نامٍ تو گند بلند آواز مرا؛
و آنگه که رسم به آنچه می خواست دلم،
جویی وُ نیابی، ای فلان، باز مرا!
گویی که نگاه کن، بهار آمده است!
ز این گونه بهار بیشمار آمده است:
گر هست به دیده وُ نیابیش به دل،
ماهی ست، به آیینۀ تار آمده است!
از هستیِ بیکران نصیبِ تو تویی،
تنها کسِ بیکسِ غریبِ تو تویی؛
تا سر به نیازِ خاکِ پایی داری،
بر اوجِ فلک باز نشیبِ تو تویی
راهیم و نظاره ایم و آنگه هیچیم؛
چشمیم و ستاره ایم و آنگه هیچیم:
میدان، میدان هوایِ خوش تاختنیم،
یک لحظه سواره ایم و آنگه هیچیم!
آن شوخ كه با شیشه مرا ساخته است
بنشسته و سنگ بر من انداخته است:
اكنون كه شكسته ام در این بازی تلخ،
خندم خوش از اینكه من نه، او باخته است!