• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 2431)
جمعه 12/7/1392 - 14:6 -0 تشکر 660172
برگزیده اشعار و سروده های محمد حسین بهرامیان


حتی اگر آیینه باشی
 
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی
یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی
گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی

 

جمعه 12/7/1392 - 14:12 - 0 تشکر 660174

حیاط چند شهریور
"ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را
بغل وا می کند  بی تابی  پیراهن  ما را
مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا
تماشا می کند  فوج  به هم  پیچیدن ما را
تو در من شعله می گیری، من آتش می شوم در تو
تویی کو تا سرا پا  گر بگیراند  منِ ما را
نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر
سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را
بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که
به آتش می کشد دنباله های شیون ما را
من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم
که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را ؟
گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من
که می خندد زمین شوق ز سر وا کردن ما را
چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت!
هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را
***
اتاقی  گوشه ی دنج حیاط چند شهریور
بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را
به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند
چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

جمعه 12/7/1392 - 14:13 - 0 تشکر 660175

شیدایی شب های بی لیلا
مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم
بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم
بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم
اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم
حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی
اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم
من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی
آیینه دار بی کسی های خودم باشم
باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟
حیف است من غرق تماشای خودم باشم
حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی
من سایه ای افتاده در پای خودم باشم
باید ردیف شعر را  لَختی بگردانم
تا آخرین حرف الفبای خودم باشی
هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم
تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

جمعه 12/7/1392 - 14:13 - 0 تشکر 660176

آه سایشگاه
می پرسم از اندوه نایابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد
این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه
او میخکوب عکس بی قابی که او را برد
می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز ِسردِ سیلابی که او را برد
اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-
می گوید از شب های شادابی که او را برد:
من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمد
داماد... من ای کاش... سهرابی که او را برد
چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم
او خود ولی می گوید از آبی که او را برد:
سهراب نام دوست...  بیچاره لیلا هم
من... بین ما روزی شکرآبی... که او را برد
هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... ها
افتاده بودم در همان تابی که او را برد
دختر فراری ها برایش پارک آوردند
لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد
یک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزا
با من قرار مانتویی آبی که او را برد
از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن... بابی که او را برد
این آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد
مثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبه
افتاده بودم کنج زندابی که او را برد
زن های فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد
زن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد
دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور
کِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد

جمعه 12/7/1392 - 14:14 - 0 تشکر 660177

من راوی این قصه ام، از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم، من اویم و آیینه می داند
آهی که من را سوخت، گردابی که او را برد
من خواب می دیدم، همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم، همان خوابی که او را برد
من را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمد
من عاشقش بودم، نه سهرابی که او را برد

جمعه 12/7/1392 - 14:14 - 0 تشکر 660179

دنیایی ها 1
دنیا شبیه توست مثل دلبری هات
چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات
مثل شکوه بادبادک بازی باد
وقتی که می رقصاندش بازیگری هات
مثل خط ابروت، مثل خط لبهات
بر چهره آیینه آرایشگری هات
مثل خدا را صد قلم آراستن ها
مثل تبِ سرخِ قلم خاکستری هات
افسوس اما شهر ارزان می فروشد
در پارک های شوخ، شرم دختری هات
ای شهرزاد قصه های سال ها پیش!
افسانه ام کن با تب افسونگری هات
گم کرده ام -آه- ای هزار و یک شب درد!
خورشید را در قصه ی دیو و پری هات
شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟
دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات
امشب عمو زنجیر باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ی پا منبری هات
نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن
تا پر بگیرم در حریم پاپری هات
امروز یادم کن که فردا دیگر از من
گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

جمعه 12/7/1392 - 14:14 - 0 تشکر 660180

دنیا شبیه توست، وقتی ماه باشی؛
مثل گل تردید در ناباوری هات
دنیا شبیه توست؛ وقتی ماه باشی
حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

جمعه 12/7/1392 - 14:15 - 0 تشکر 660183

غم نان

گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد
سیبها ریخت كه از مرد نماند چیزی
جوی پرشد كه دو سر عایله در آن افتاد
 بعد از آن كوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یك دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد
 یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به یك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همین مردم نادان افتاد
غم نان ، كاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسید
از خدا دست كشید و پی شیطان افتاد
**
... و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید
جسدش در حرم شاه � شهیدان افتاد
گله آرام میان شب عریان خوابید
زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:
لا لالا برگ گُلُم! شاخه ی بیدُم لالا
یوسفُم دست كدوم گرگ بیابان افتاد؟
***
برف چون حوله ای آرام وسبكبار و سپید
گرم روی تن عریان زمستان افتاد
برف بارید كه از مرد نماند چیزی
شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد

جمعه 12/7/1392 - 14:17 - 0 تشکر 660184

دریچه های بسته
دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید
زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید
7 ،  8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته
توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید
نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را
با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید
بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد
روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید
یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود
هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید
دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام
دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید
آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی
هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید
یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود
هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید
***
آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود
گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود
***
گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید
راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید
خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر
گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید
او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم
توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید
***
 بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز
خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید
دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید
بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

جمعه 12/7/1392 - 14:18 - 0 تشکر 660185

پرده خوانی
چندیست هی پهلوی مادر درد می گیرد
هر شب کسی اینجا تو را سردرد می گیرد
وقتی نباشی قلب مادر می زند اما
گاهی سکوت این کبوتر درد می گیرد
در قاب عکس کهنه ی مصلوبِ بر دیوار
حتی مسیح شام آخر درد می گیرد
از زیر قرآن می روی تا هر چه ناپیدا
یک زن میان ناله در درد می گیرد
از حزن آوازی شبیه شیون خورشید
تا هفت کوچه آن طرف تر درد می گیرد
نـقـال قصه، پرده خوانی می کند در من
در چشم من صحرای محشر درد می گیرد
لب تشنه بر می خیزم از مشکی که افتاده ست
پشت من از داغ برادر درد می گیرد
قنداقه ی خورشید بر سر نیزه می رقصد
آن سو زمین از داغ اکبر درد می گیرد
تو بر زمین می افتی از حجم منورها
میدان مین از سمت معبر درد می گیرد
هی آیه آیه آیه من مسلم بگوشم... ها؟
گفتی زمین چی؟...  بال تندر درد می گیرد؟
یک خیمه آن سو آتشی افتاده در جانم
یک ترکش این سو کتف سنگر درد می گیرد
در پرده ی آخر خدا  لب تشنه می ماند
انبان بی خرمای حیدر درد می گیرد
شام غریبان را اسیری می روم با ماه
شب ناله ی خلخال خواهر درد می گیرد

جمعه 12/7/1392 - 14:18 - 0 تشکر 660186

بعد از تو بوی آش نذری می دهد کوچه
اما من از یک درد دیگر درد می گیرد
یک سر همه سروند و یک سر تیغ، حتی سنگ
از این جدال نا برابر درد می گیرد
تا حرمت سجاده ای بر خاک می افتد
گلدسته و محراب و منبر درد می گیرد
من درد دارم درد می دانی برادر؟ درد!
شعر من از داغ تو یکسر درد می گیرد
در برگ برگ زرد تقویم زمین هر سال
یکشنبه بیست و رنج آذر درد می گیرد
تو بر زمین می افتی از حجم منورها
میدان مین از سمت معبر درد می گیرد
یک انفجار از من پر پروانه می ریزد
یک ناگهان پهلوی مادر درد می گیرد

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.