از مسیر دهلی به جی پور نرمه بارانی که می بارد از غم مردمی سخن می گوید که از صبح تا شب باید برای یک لقمه نان ، زیر آفتاب داغ تابستان عرق بریزند و جان بکنند....اینجا فقر بیداد می کند و من حتی اگر چشمهایم را ببندم از بوق ممتد ماشین ها و شلوغی مردمی که برای فروش اجناس خود به سمت من هجوم می آورند می توانم بدانم حالا کجای این کره خاکی دارم به سختی نفس می کشم.....من طاووس نخواسته ام اما دارم جور سر زمینی را می کشم که انگار با هویت من و درد های بی پایان من پیوندی دیرینه دارد.....تمام وقایعی که برایم اتفاق می افتد را انگار بارها و بارها در گذشته ای دور و نزدیک ، در یک خواب پریشان دیده ام.....فردا روزی مثل همه کبوترچاهی های عاشقی که گرد معبد شیوا حلقه زده اند بغضی غریب مرا فرا می گیرد و من چکه چکه آب می شوم....کفشهایم را به احترام شیوا بیرون می آورم....همین کار را در شب عید مبعث هم باید در مسجد جامع دهلی انجام دهم.....دلم شور می زند....شکوه سنگ ها و برج و باروها تمام وجودم را تسخیر کرده است....فکر می کنم فرسنگ ها از شیوایی که اینهمه راه را به شوق دیدار او آمده ام دور مانده ام :
شیوای من ترانه گنگی بود مثل اشک....مثل بغض....مثل وقتی گم می کنم راه خانه ام را و مثل همه روز هایی که منتظرت بودم و نیامدی...مثل تمام روز هایی که منتظرم نبودی و سرآسیمه تا زیر ناودان های غمگین خانه شما دویدم درباران
شیوای من خدای خدایان نیست....شیوای من یک جفت گوشواره بیشتر از بهار ندارد....شیوای من زنی هزار چشم نیست مثل میترا دختر خورشید.
- حالا باید زنگ را با صلابت بکوبم تا شیوا به من اذن ورود بدهد -
شیوای من ناشنیده مانده میان خواب اساطیر....شیوای من گوشواره های عاج نمی خواهد....شیوای من جایی همین حوالی در لکنتی ابدی پنهان است.....مثل من که گاهی لکنت می گیرم شوق آمدنش را در باران....مثل او که تکه تکه می شود در خواب متلاشی ایوان.....مثل من که هزار و چندمین ستاره را در نگاه قدسی او خواب می روم....مثل او که مرا تا بره های رهای ستاره می برد هرشب....مثل رنگ روناسی روسری اش که مرا از خوابی هزار ساله بیدار می کند.