• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1302)
جمعه 12/7/1392 - 13:56 -0 تشکر 660152
سوغات هند (سفرنامه محمد حسین بهرامیان)

sarapoem.persiangig.com/link7/sowghatehend.htm

از شاهچراغ تا شاهجهان

از فرودگاه امام تا فرودگاه دهلی بیشتر از سه ساعت باید خودم را با روزنامه های صبح ایران و یک صبحانه زورکی  مشغول کنم تا پاهایم به سر زمینی برسد که فلفل ها و فیل هایش تا ته دل را می سوزانند....هند کشور هزار ادیان است و سرزمین عجایب. از اولین پلیس های سبزه خاکی پوش  فرودگاه که سان ببینم دوساعت از زندگی عقب افتاده ام....حالا واقعا  ساعتم را یکصد وبیست دقیقه  تمام  جلو می برم و گم می شوم در میان آدمهایی که قرن ها از زندگی عقب مانده اند.....فرصتی برای ماندن در دهلی ندارم.....باید هر چه زودتر ناتورام راننده با مرام خودمان را پیدا کنم....او ودوستانش در ضلع جنوبی فرودگاه  منتظر ما هستند.....منتظر من و دوتن از دوستانم و ایرانیان دیگری که به دیدار سرزمین هند شتافته اند....من باید امروز به جی پور بروم ..... ناتورام با همان متانت همیشگی اش حلقه گل های نارنجی را به گردن من  می اندازد و به انگلیسی خیر مقدم می گوید....اشتباه اولم نیست اینکه بی توجه به شکل و شمایل خودرو های هندی بروم جلو و جای راننده بنشینم....بعد هم سرم را بالا بگیرم و فرمان و متعلقات را پیش روی  خودم ببینم....یکهو بزنم زیر خنده و همه دوستانم اولین سوتی مرا با تمام وجود بخندند....اما شاید این خنده آخر من و دیگر دوستان باشد.

جمعه 12/7/1392 - 13:57 - 0 تشکر 660154

از مسیر دهلی به جی پور نرمه بارانی که می بارد از غم مردمی سخن می گوید که از صبح تا شب باید برای یک لقمه نان ، زیر آفتاب داغ تابستان عرق بریزند و جان بکنند....اینجا فقر بیداد می کند و من حتی اگر چشمهایم را ببندم  از بوق ممتد ماشین ها و شلوغی مردمی که برای فروش اجناس خود به سمت من هجوم می آورند می توانم بدانم حالا کجای این کره خاکی دارم به سختی نفس می کشم.....من طاووس نخواسته ام اما دارم جور سر زمینی را می کشم که انگار با هویت من و درد های بی پایان من پیوندی دیرینه دارد.....تمام وقایعی که برایم اتفاق می افتد را انگار بارها و بارها در گذشته ای دور و نزدیک ، در یک خواب پریشان دیده ام.....فردا روزی مثل همه کبوترچاهی های عاشقی که گرد معبد شیوا حلقه زده اند بغضی غریب مرا فرا می گیرد و من چکه چکه آب می شوم....کفشهایم را به احترام شیوا بیرون می آورم....همین کار را در شب عید مبعث هم باید در مسجد جامع دهلی انجام دهم.....دلم شور می زند....شکوه سنگ ها و برج و باروها تمام وجودم را تسخیر کرده است....فکر می کنم فرسنگ ها از شیوایی که اینهمه راه را به شوق دیدار او آمده ام دور مانده ام :


شیوای من ترانه گنگی بود مثل اشک....مثل بغض....مثل وقتی گم می کنم راه خانه ام را و مثل همه روز هایی که منتظرت بودم و نیامدی...مثل تمام روز هایی که منتظرم نبودی و سرآسیمه تا زیر ناودان های غمگین خانه شما دویدم درباران


شیوای من خدای خدایان نیست....شیوای من یک جفت گوشواره بیشتر از بهار ندارد....شیوای من زنی هزار چشم نیست مثل میترا دختر خورشید.


- حالا باید زنگ را با صلابت بکوبم تا شیوا به من اذن ورود بدهد -


شیوای من ناشنیده مانده میان خواب اساطیر....شیوای من گوشواره های عاج نمی خواهد....شیوای من جایی همین حوالی در لکنتی ابدی پنهان است.....مثل من که گاهی لکنت می گیرم شوق آمدنش را در باران....مثل او که تکه تکه می شود در خواب متلاشی ایوان.....مثل من که هزار و چندمین ستاره را در نگاه قدسی او خواب می روم....مثل او که مرا تا بره های رهای ستاره می برد هرشب....مثل رنگ روناسی روسری اش که مرا از خوابی هزار ساله بیدار می کند.

جمعه 12/7/1392 - 13:57 - 0 تشکر 660155


امروز فرداست و من که دیشب خسته و کوفته خودم را در اتاق کوچکی در هتل جی پور به خواب زده بودم حالا می توانم بروم توی ناله مرد مسلمانی که از مسجدی محال در همین نزدیک های هتل به گوش می رسد آبتنی کنم....سرم را زیر آب ببرم تا نشنوم هیاهوی آدم ها و ماشین ها را....سرم را زیر آب ببرم تا نبینم مردان و زنان بی درد طبقه دوم این هتل چند ستاره را .....مردان و زنانی که با چشمهای آبی و موهای بلوند و بورشان آمده اند تا بدمستی های شان را در این گوشه  از این خاک سرخ عربده بکشند.....هفت روز دیگر در دهلی به دیدار آخرین شعله های گاندی خواهم رفت و به او خواهم گفت حق دارد آتش بگیرد....بسوزد....خاکستر شود .....حق دارد پاهای لاغر و لرزانش را از زمین بردارد حتی اگر خاک دردکشیده میهنش باشد....از نامی که بر سنگ سیاه آرامگاه او نقش بسته است  می توانم بخوانم که اینجا کاری از خدای اوهم بر نمی آید.... حساب و کتاب زندگی یک میلیارد انسانی که در این گوشه از زمین از کمترین امکانات زندگی بدور مانده اند از دست خدا هم بیرون است.....اما بازهم می توانم خودم را سرآسیمه به اولین مسجد محل برسانم  و از صدای اذان مبهمی که در شرجی هوای شهر جاری است دنبال کسی بگردم که سایه سایه با من است....وضو بگیرم و در میان بچه های کوچکی که به من زل زده اند خم و راست بشوم ... بعد هم کوچکترین شان بیاید و با زبان نگاه به من بفهماند که مسلمان است....بعد با کلمات دست و پاشکسته نام مرا بپرسد....وقتی بگویم محمد...حسین....گل از گلش بشکفد و لبخندی عزیز بزند....لبخندی که نشان از نوعی مهربانی وهمدلی دارد....او هم انگار همیشه منتظر کسی است که از راهی خیلی دور بیاید و برای چشم های آشنایش یک سوغات سبز بیاورد...او را در آغوش بگیرد و نوازش کند و او با نگاه ، تنها با نگاه و لبخندی و کمی سکوت ....و غروری آشکار به بچه های هندو بفهماند که این است....این است همان کسی که ایندره و شیوا و خدایان دیگر حتی خوابش را نمی بینند....همه این سال های سکوت و این حرفهای ناگفته لحظاتی بین من و او رد و بدل می شود....یک لحظه به خودش می آید...تازه یادش می آید  سلام نکرده با من دست می دهد و با لهجه هندی خودش بلند می گوید سالام.... نامش را می پرسم....احمد.... دوستانش را هم به من معرفی می کند....مثل پروانه دورم می گردند و من دور آنها.....یافته ایم انگار بعد از سال ها گمشده خود را اما نه....این دیدار کوتاه بیش از بیست دقیقه به طول نمی انجامد..... من باید دوستانم را که توی مغازه های سنگ و الماس به ارقام نجومی قیمت ها خیره شده اند  پیدا کنم... یا نه بهتر است همینطور بی هوا توی خیابان های آگرا قدم بزنم.....

جمعه 12/7/1392 - 13:57 - 0 تشکر 660156

امروز عصر از جی پور به آگرا آمده ام..... و هنوز باید بیست و چند ساعت صبر کنم تا تاج محل آغوش مهربانش را بر من بگشاید...اما هنوز درنگی باقی است تا فردا صبح در گوشه ای از خیابان زنی لاغر اندام با بچه ای که از گرسنگی چشم هایش بیشتر از چشم های مادر گود افتاده است جلو مرا بگیرد و هی التماس کند..... چشمهایم ناخواسته  به گوشواره  بلند و زیبای او می افتد....او حتی بلد نیست از نگاه کنجکاو من رو بگرداند و شرم کند...  او فقط یاد گرفته است که التماس کند.....او چیزی هایی می گوید... من هم چیزی هایی..... اما من تنها از چشمهای خسته او دارم می شنوم سالهای بی سامانی خودم را....من دارم التماس را در فجیع ترین شکل ممکن در هیات زنی درمانده و آواره می بینم....لباس  زرد و نارنجی اش نشان از رنجی بی پایان دارد.....با چند روپیه کمک کردن به او تقدیر پیشانی سیاه آفتاب خورده اش عوض نمی شود....من مسیرم را ادامه می دهم وهمچنان ادامه خواهد یافت درماندگی آدمهایی که تنها می خواهند زنده باشد .....در هندوستان کمتر دستی برای کمک به گدایی مستاصل از جیب های خالی بیرون می آید.....زن با نگاه پر از خواهش خود به من می فهماند که اینجا با کشور من فرق دارد...اینجا همه دستانشان روی کلاه خودشان است تا باد نبرد.....اینجا حضرت عباسی وجود ندارد تا  بعد از چند خواهش کوتاه ، دلی را برای کمک به انسانی دردمند بلرزاند و دستی را از جیب های تهی بکند.....

جمعه 12/7/1392 - 13:58 - 0 تشکر 660158


من برای سفرنامه نوشتن خلق نشده ام...اصلا سفرنامه سرم را بخورد....من دارم از آدمهایی می گویم که هیچ شباهتی به بزن بکوب فیلم های شاد و شیدای شان ندارند.....اینجا زنها تنها لباس های رنگارنگ شان ، شبیه خنده های آیشواریارای است....اینجا شاهرخ خان را تنها بر تابلو بزرگ تبلیغات در حال خنده می بینی و در حالی که یک نوشابه خنک را دارد به آفتاب داغ تعارف می کند. اما  پایین را که نگاه می کنی همه چیز ناگهان رنگ می بازد....اینجا کسی نمی رقصد ....اینجا همه  دسته جمعی در خاک و خاکستر خودشان غوطه می خورند وسگ دو می زنن.... من دارم از آدمهایی می گویم که تاج محل هم هیچ گلی به سر آنها نزده است.....اینها اصلا یانی را که گروه ارکسترش جهان را فتح کرده است نمی شناسند و  نمی شنوند.....صدای ممتد ناله های بچه ها و پیرزنان حاشیه خیابان شنیدنی تر است انگار......حالا بگذار یانی هم دلش خوش باشد که دارد توی عجائب هفتگانه کنسرت می دهد.....راستش اصلا سر در نمی آورم در مملکتی که اینهمه آواره دارد پادشاهانش اینهمه برج و بارو را از کجا آورده اند. ملک زاده ای چطور می تواند از بالای برج عظیم خودش ، جی پور دردمند را ببیند و در امبرافورت رقص و آواز راه بیاندازد.... سیتی پارک جی پور اینهمه ساعت های آفتابی را می خواهد چکار کند ...آنهم در سر زمینی که باران یکریز اجازه نمی دهد حتی درنگی چشمهایت بر آفتاب نا مهربان بتابد.

جمعه 12/7/1392 - 13:58 - 0 تشکر 660159

راهم را در خیابان های  شلوغ آگرا ادامه می دهم.....هر از گاه ، گاوی سفید ، جلو چشم های میشی من ظاهر می شود و بی اعتنا به من ، مسیر خود را ادامه می دهد. گاو ها اینجا برای خودشان خدایی می کنند. کسی کاری به کارشان ندارد. هرجا که دلشان خواست پرسه می زنند و اصلا کاری به چراغ راهنما و اینجور قرتی بازی های  دنیای مدرن ندارند. او مثل بسیاری از هموطنانش دارد دموکراسی را با پوست و استخوان تجربه می کند. از پرسه های آنها در خیابان های شلوغ عکس می گیرم و همه فکر می کنند من خر شده ام .....به هر حال خاطره این گاو های پیشانی سپید هم خود حکایتی بود آن روز ها.


از هتل ، چند کیلو متری دور شده ام....با التماس مرد دیگری که با زبان هندی و انگلیسی چیزهایی می خواهد به من بفهماند متوقف می شوم....دست از سرم بر نمی دارد.... او یک اتو دارد ....موتور کوچک سه چرخه ای که وسیله ایاب و ذهاب کسانی است که کمی تا قسمتی دست شان به دهانشان می رسد....از من می خواهد تا هر جا می خواهم با او بروم : تاج محل ، اگرافورت یا هر جای دیگر از شهر...فقط مرا از رفتن به بخش قدیمی اگرا منع می کند ....او مردی لاغر اندام است با چشم هایی خسته اما نافذ....چشم هایی که با وجود همه درد ها و مصایب ، خنده را از یاد نبرده اند.....به نظر می رسد از زندگی پر ملال خود راضی است...او یک هندوست ...... انگار آیین هندوها به آنها آموخته است که باید به سهم ناچیز خود از زندگی راضی باشند....می داند که من ایرانی ام ،  با این حال باز از من می پرسد.... وقتی می فهمد مسلمانم برای اینکه احساس آرامش کنم کلماتی را به فارسی تکلم می کند.....الله.....سالام.....هندو مسلم برادر.... با اینکه می دانم او می خواهد تنها به بهای ده روپیه که مغازه داران متمول آگرا به او می دهند مرا در بازارچه های بی درد سنگ و فرش و الماس آواره کند اما با شنیدن کلماتش دلم آرام می گیرد..... او به زبان بی زبانی به من می فهماند که به یک منبع فیض معتقد است و من هم که مسلمانم از این جهت با او اشتراکی ماهوی دارم......فرق می کند قصه ما  با بی بند و باری هایی که در دنیای بی معنویت امروز جریان دارد....او با این سخنان بی صدا ، حالی ام می کند اگر چند روز دیگر در یکی از معابد هندو دلم شکست خودم را زیاد نخورم......و هی دل دل نکنم  برای اینکه دستهایم را با تواضع تمام جلوی صورتم  بگیرم  و ایندره را احترام بگزارم.....ته دلم خالی نشود اگر عابد هندو ماده مقدس را با سر انگشتان لرزانش بر پیشانی ام بگذارد.....

جمعه 12/7/1392 - 13:58 - 0 تشکر 660160


او با زبان انگلیسی چیزی هایی می گوید و من دارم به نقش و نگار دستهای زنی می اندیشم که چند روز پیش گلبرگ های سرخ را برای شیوا هدیه آورده بود.....تماس کوتاه انگشت عابد با انگشت اشاره زن ....و به جا ماندن نقشی سرخ بر حنابندان دست او.....و آبی مقدس که زن می تواند لاجرعه بنوشد آن را و در ملکوت کبوتر های چاهی معصوم امبرافورت پر بگیرد.....این تماس کوتاه ، تمام وجودم را در هلهله شوق به پرواز در می آورد و من جای خالی دستهای تو را در دستانم احساس می کنم....کاش ساری های این سامان بی تابی مرا اینقدر شبیه روسری سارا نمی رقصیدند......

جمعه 12/7/1392 - 13:59 - 0 تشکر 660162

فردا در تاج محل باید بوی  نجابت تو را از مرمر سفید و انگاره های مرصع ایوان بشنوم.....باید بیست سال تمام بی تو بمانم تا سرانجام در همسایگی آفتاب نگاهت ، سر بر بالین خاک بگذارم.....شاهجهانم من امروز  انگار که در قلعه آگرا فورت مرا تنها به جرم از تو گفتن زندانی کرده اند ....و من تنها هر پسین خسته می توانم پشت میله های مشبک زندان سنگی ام  بایستم و تو را که ممتاز همه محله های دنیایی در خیال در آغوش بگیرم .....تو باید چشمایم را در زلال آب رودخانه جمنا که مرا به تو وصل می کند ببینی......من همه معمارهای دنیا را واداشته ام تا مرمر تنت را در عریانی خاک ساحل نقش بزنند....من فرمان داده ام تا هشت بهشت را بر آرامشگاه تو زمین بگذارند.....من گفته ام تا پاره های تنم را از بازار  و از دست فروش های سمجی که می خواهند تکه دنیا را به قیمتی گزاف به من قالب کنند  بکنند و در تو بریزند .


فردا بیست اگوست است و از اتفاق استاد عیسی شیرازی برای ساختن تاج محل زاده می شود......من چهارصد سال دیر به اینجا آمدم....اما می دانم که کسی مثل من از شاهچراغ تا شاه جهان را یک نفس دویده است تا تاج محل برای همیشه  روی سر زمین بماند....امشب اگرا ، نور باران می شود و فردا من می توانم در تاریکی زیر زمین تاج محل، دنبال روز های گمشده خودم بگردم....این تاریکخانه تنها یک روز در سال باز می شود و من می توانم به هوای صدای جوانی که راهنما من است و چند قدم پیش تر از من در تاریکی پیش می رود و مدام مرا محمد صدا می کند بروم  تا ته تاریکی و روشنای چشمهایت  را پیدا کنم....من اینجا باید خیلی از دوستانم را به یاد بیاورم.....من وقت چندانی  ندارم ..... باید آخرین sms تو را با شوق تمام بخوانم و دلم را به بادگیر های کویر بسپارم. من ، دهم شهریور باید در حوالی گل سرخ دور تو بگردم......من باید خانه ام را برای مهمان عزیزی که از قنات و قنوت سرشار است آماده کنم..... قرار است آفتاب بیاید خانه من ..... قرار است خانه ام از چشمهای قهوه ای کسی آذین شود یک شب........

جمعه 12/7/1392 - 13:59 - 0 تشکر 660163

از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی را


همه چیز ساده تر از آنچه فکر می کردم آغاز شد. چند دقیقه ای ذهنم درگیر خواندن جملاتی بود که بر دیوار امبرفورت خود را به رخ می کشید. به انگلیسی گفتم : آقا ببخشید میشه به من کمک کنید این نوشته رو بخونم. جوان نگاهی به من انداخت ... سری به علامت تاسف تکان داد و از کنار خستگی های من گذشت. چند متری از من دور شد. انگار همسرش چیزی توی گوشش زمزمه کرد. چند ثانیه ای طول نکشید که هر دو به سمت من برگشتند. قبل از آنها سلام کردم و آنها به علامت احترام دستشان را مقابل صورتشان گرفتند. زن جوان رو به من کرد و متن را خواند. چیز زیادی از توضیحات انگلیسی او که با لهجه غلیظ هندی در آمیخته بود نفهمیدم با این حال فقط سر تکان دادم و با لبخند تایید کردم. جانکر نگاهی به همسرش لیتا انداخت و گفته های او را اصلاح کرد. حالا تقریبا حالی ام شده بود که بحث بر سر تعداد همسران راجان است که این خانه سنگی بزرگ تنها بخشی از املاک او در جی پور بوده است. جانکر دست بر دار نبود . می خواست همه تاریخ هند را کلمه کند و یکجا بریزد توی مغز متلاشی من. من هم که فقط بلد بودم سر تکان بدهم و هر از گاه با کلماتی ساده اظهار شگفتی خودم را نشان بدهم. جانکر نام مرا پرسید و وقتی دانست مسلمانم گل از گلش شکفت اگرچه خودش و همسرش هر دو هندو بودند. نگاهی به لیتا انداخت و با خنده ای آرام نام مرا تکرار کرد "حوسن...حوسن"... نمی دانم آن دو توی این نام بی نشان دنبال کدام زخم مدام می گشتند که نگاهی به من می انداختند و باز هم به خوش تعریفی های خود ادامه می دادند. برای آنکه فضا راعوض کرده باشم از نام و نشان آنها پرسیدم. جانکر اول خودش و بعد همسرش را معرفی کرد. فکر کردم باید بروم.تشکر کردم و خواستم با آنها خداحافظی کنم اما نمی دانم عطر چای زنجبیل چطور هر سه ی ما را پای یک میز چوبی ساده نشاند. لیتا از کار و بار من پرسید . به او گفتم توی غریبستان کشورشان دارم دنبال پاره هایی از زبان مادری ام می گردم. نمی دانم چرا دلم خواست به آنها بگویم که شاعرم و اینکه هر از گاه دردهایم را کلمه می کنم. داشتم دنبال کلمه ای می گشتم تا آخرین جمله ام را سر و سامان بدهم که جانکر حرف مرا قطع کرد و  با خنده گفت که همسرش هم گاه گاهی کلماتی را روی صفحه کاغذ می ریزد. نتوانستم خوشحالی ام را پنهان کنم. خودم هم یادم نیست آن زمان چه کلماتی را بلغور کردم اما به گمانم آنها از لرزش دست ها و تکانه های صدایم حالی شان شد که شادی من با همه سرتکان دادن های قبلی تفاوت دارد.

جمعه 12/7/1392 - 14:1 - 0 تشکر 660165

پیدا کردن کسی که هم درد  و همزبان دردمندی های تو باشد کار چندان صعب و دشواری نیست آنهم توی کشور هند که جای جایش انعکاس اضطراب های همیشه آدمند. با این حال یافتن شاعری که مثل تو دنیایش را از چینش کلمات ساخته باشد مثل یافتن عطر غریب طارونه و نعنا در هوای دود و دم گرفته چایخانه "منتر" است و حتی غریب تر. لیتا می خواست همه چیز را کتمان کند. اما سماجت جانکر و اصرار مدام من او را به خوانش زیباترین کلمات هندی وادار کرد. لیتا می خواند و من داشتم می خواندم ناگفته های او را از انهدام پلکهاش و از دست هایش که روی بیقراری زانو هاش کشیده می شد... بعد از آخرین سطر، لبخندی کوتاه  ریخت توی بر افروختگی چهره اش...ساری بلندش را دور پاهایش جمع کرد و خودش را به جانکر چسباند. تازه متوجه تندیس سنگی "گنشا" شدم که با خرطوم بلندش داشت مناظره چند دیوانه ی بی زبان را برای خدایان دیگر واگویه می کرد. کلمات لیتا نیازی به تفسیر و تاویل نداشت چون من جز سه چهار کلمه چیزی از آن نمی فهمیدم. با این حال خواستم شمه ای از شعرش را برای من به انگلیسی ترجمه کند. عاشقانه ای بود انگار که با حال و هوای آن روز او و جانکر همخوانی داشت. سخت ترین بخش این دیدار وقتی بود که من هم باید به فارسی شعر می خواندم آنهم برای دو بیقرار آواره تر از خودم که جز نامی از ایران من نمی دانستند. سطرهایی از شعر شیوا را خواندم و کلی مقدمه چینی کردم تا آنها بدانند توی شعرهای فرو ریخته ام از خدایان رنگارنگ آنها نیز دست بردار نیستم.... همه ی صحن و سرای امبرفورت را به شوق همدلی با دوستان جدیدی که پیدا کرده بودم زیر پا گذاشتم. آخرین پله های رو به باغستان "منتر" آخرین ثانیه های دیدار ما را برای همیشه به خاطر خواهد سپرد.

جمعه 12/7/1392 - 14:1 - 0 تشکر 660166

از آن دو پرنده عاشق تنها نشانی آشیانه ای آرام در شهر جی پور را دارم که هیچگاه کسی آن خانه محال را در نخواهد کوفت و آنها نیز از من به چند بیت ساده و نشانی بی نشان غریبه ای آواره بسنده کرده اند. آخرین نگاه های جانکر و لیتا گویاترین شعری بود که برای آخرین لحظات باهم بودنمان زمزمه شد. حالا که چند آفتاب از آن ماجرا گذشته است به کلمات ساده ای می اندیشم که دنیای مرا به لحظه های عاشقانه آن دو پرنده شیدا پیوند داد. به همدلی های اصیل و بی مانند لیتا می اندیشم و به سادگی های بی ریای جانکر. به گرمی واژه هایی  که با عطر چای و زنجبیل در آمیخت. به همین ثانیه های معصومی که روزگار از ما دریغ خواهد کرد و به تو می اندیشم که به زبان مادری همه مردم دنیا سخن می گویی. به تویی که به زبان گلها می نویسی. به تویی که به همزبانی همه پرنده های زمین می خوانی. به چشم هایت که بی واژه الهام بخش ثانیه های سکوت منند... و به پنجشنبه زرد و آفتابی  اواسط اردیبهشت که کسی تمام بیقراری مرا را در گل باران آغوش تو خواهد ریخت.... آن روز من و تو لحظه های معطر یک هماغوشی دیگر را تنها سکوت خواهیم کرد....

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.