3- تعابیر نمادین
«ادبیّات، طرح شوق ها و تدابیری است که انسان را در وصول به کمال خویشتن، تنها در قلمرو «گفتار» رهنمون می شود (بارت، 1352: 32). «ادبیّات، زبان روزمره را به سویی منحرف می کند که تا بتواند از آن به عنوان امری «اشاری» استفاده کند. همان طور که «جنید بغدادی» گفته است: کلامنا اشاره، سخن ما اشاره ای است و این اشاره بودن، همان ظرفیّتی است که ادبیّات را به عنوان یکی از مهم ترین عوامل انتقال فرهنگ مطرح می کند؛ به بیان دیگر ادبیّات چیزی جز «نماد» نیست؛ یعنی همان چیزی که بیشترین تأثیر را در انتقال اندیشه و جایگزینی آن در ذهن مخاطبان داشته است. (فرزاد، 1378: 35). در «رمان ارمیا» آنچه ذهن روایت گر را به این گونه مفاهیم راه می نماید، ریشه در اسلوب روایی حکایت و مراحل آزمون گونه ی طیّ طریق قهرمان اصلی داستان دارد به این معنا که «قهرمان نمادین برای رسیدن به بلوغ روحانی و نشان دادن شایستگی خود، آزمونی دشوار را برمی تابد و با رویی گشاده به پیشواز مخاطرات می رود و سفرهایی نمادین را با تحمّل رخدادهای هولناک پذیرا می شود. این سفرها می تواند سفرهایی درونی و روحانی نیز باشد»(دلاشو، 1366: 107).
آغازین نمود این امر، پس از برینش و گسستگی قهرمان اصلی از روزمرگی و حضور او در زندگی بدوی روی می نماید؛ حضور قهرمان در محیطی دیگرگون به توجّه خاص راوی به تأثیر نمادین نباتات اشاره ای مبهم دارد. گفتنی است که «در اساطیر»، نباتات متضمن معانی رستاخیز، باروری، برکت و شفابخشی هستند» (زمردی، 1382: 181). به جز این «در یسنا، «اشی» همه درمان هایی است که آب ها، چاپاریان و گیاهان از آن برخوردارند و اهورامزدا در پرتو «اشی» گیاهان را رویانده است»(همان: 182).
از این گذشته، کهن الگوهای طبیعی همچون درخت، نمایه ای از حیات، رشد، افزایش، زایش، باززایی و فناپذیری است. و نیز گفته اند که «تقدّس و اعجاز گیاه و درخت نزد انسان آغازین و از آن شمار در ایران باستان، سبب می شود که گیاه، نخستین نیای انسان شود و چنین است که شاید «مشی و مشیانه را بتوان گیاه خدایانی دانست که انسان از تبار آنها است. در افسانه های مردمی زندگی فرد گاهی به گونه ای با درخت پیوند می خورد و پژمردن و تباهی درخت با مرگ پیوند دارد.»(هینلز، 1383: 461).
از این رو قهرمان اصلی رمان، با واکاوی درونی و برینش از همه تعلّقات و پیوستن به محیط رمزآلود جنگل و روی آوردن به نیازی آغازین خود، مسیری میان بر را برمی گزیند که در نهایت، او را از خود به من برتر یا الوهی می رساند.«... جنگل در دامنه ی پشتی اگرچه خیلی انبوه نبود، اما از بکر بودنش حالتی عجیب و سکرآور در آدمی حلول می کرد. معجونی از ترس و عشق... هرصدای کوچک نماینده یک حضور بود... با این که در ظاهر هیچ موجود دارای شعوری برای دوست داشتن نبود اما آدم یاد می گرفت که به سنگ و درخت و ابر و خزه هم عشق بورزد. همه اینها یک مفهوم پیدا می کردند و به این مفهوم واحد می شد عشق ورزید...»(امیرخانی، 160).
راوی در بخش دیگری از حکایت، با بهره گیری از حادثه ای عادی و طبیعی، ذهن روایت گیر را به مفهومی نمادین و عرفانی هدایت می کند و با طراحی صحنه ای از آلودگی قهرمان به بزاق گراز (آلودگی های دنیوی و مادی) و غوطه زدن او در آب، بعد دیگری از پالایش و استحاله درونی او را به حکایت می نشیند: «... کف پایش به خاطر بزاق خشک شده، حالتی متفاوت با سایر اوقات داشت، درنگ نکرد. پایش را به آب نزدیک کرد. احساس سرما آرام به استخوانش رسید. سرما مثل برق داخل سیم، از استخوان بالا رفت. در چشمه جلو رفت. خیلی سردش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانست بلرزد، نه جلو می رفت و نه عقب... حالا ارمیا در آب نشسته بود. سرش را بیرون آورد... احساس نشاطی غریب داشت...» (همان، 163).
آنچه ذهنیّت مخاطب را به رهیافت های تأویل گرایانه ی «آب» هدایت می کند، انگار مکرّر استحاله قهرمان از سوی راوی و هم گونی بنیادین شعور جمعی آدمی، نسبت به مفاهیم نمادین و ازلی آب است؛ و «آن این است که خدایان آب از آب زاده می شوند... آب جوهر ازلی عنصر حیات و جاودانگی است... در اساطیر چین به مقارنه آب و جاودانگی برمی خوریم و در آیین میترا، سوما که تجسد باران (آب) است، خدای زندگی و بی مرگی شمرده شده است... «الیاده، 1372: 132».
بر طبق گفته های یونگ «آب راز آفرینش، تولد، مرگ، رستاخیز، پالایش و شفا، باروری و رشد و همچنین متداول ترین نماد ناخودآگاه است.» (گرین، 1370: 174)
«در تاریخ ادیان، آب متضمّن تجدید حیات است، زیرا در پی هر انحلال، ولادتی نو است و غوطه زدن در آب، نماد رجعت به حالت پیش از شکل پذیری و تجدید حیات کامل و زایشی نو است. زیرا هر غوطه وری برابر با انحلال صورت و استقرار مجدّد حالت نامتعیّن مقدم بر وجود است؛ و خروج از آب، تکرار عمل تجلّی صورت در آفرینش کیهان.»(الیاده، 1372: 189). به جز این، «غسل تعمید نمودگار رستاخیز و مرگ عرفانی است و نشانه ی تبدّل، استحاله، خداگونگی یا ولادت خدا در انسان و نیز نشأت انسان در خداست.» (ستاری، 1372: 76).