2-4-بعد از فاجعه 1948
پس از سال 1948، حوادث جدیدی در فلسطین رخ داد که هر کدام فاجعه ای جدید برای فلسطین و اعراب به شمار می رود. اعراب در این سال از اسرائیل شکست خوردند و شورای عمومی سازمان ملل با فشار آمریکا، تصمیم به تقسیم فلسطین گرفت و در همان سال، دولت انگلیس قیمومیتش را بر فلسطین پایان داده و دولت اسرائیل تشکیل شد. از نتایج این جنگ، آواره شدن تعداد بی شماری از اعراب بود که در نتیجه ی آن، فعالیّت فدائیان فلسطینی در مرز اسرائیل افزایش یافت.
1-2-4-غم و اندوه و حسرت بر گذشته
«هنگامی که ابوریشه خبر شکست ننگین اعراب را می شنود و آرزوهای امّتش را بر باد رفته می بیند، احساساتش جریحه دار می شود و غم و اندوه بر او چیره می گردد.»(کیالی، 1968: 370) او قصیده ای بلند دارد که آن را در سال 1948 سروده است. در این قصیده از زخم چرکین و ذلّت باری سخن می گوید که اکنون دامنگیر امّتش شده است؛ امّتی که گذشته ی پرآوازه ای داشت که حتّی ستارگان نیز یارای دست یافتن بدان را نداشتند:
کانَت لَه خُیَلاءُ، ایامَ لم
تَهتک بناتُ الدَّهرِ حرمهٌ دارهِ
این انطلاقُ خیالِهِ فی مَلعبِ
رُؤی الجفونِ الرُّمدِ من انوارِه
کم نَجمهٍ وَ ثَبَت لِتَلثَمَه فلم
تَظفَر به، فَتَعَلَّقَت بِإزارِه
(أبوریشه، 1988، 1: 15)
«آن هنگام که مصیبت ها و رخدادهای ناگوار روزگار، حرمت خانه اش را نشکسته بود، بالنده و پرافتخار بود.
شبح و خیال آن غرور در میدان دیدِ دیدگان کم سویش کجا و پرتوهای درخشانش کجا؟!!
چه بسیار ستاره ای که جهید تا بر آن افتخارات پیشین بوسه زند اما نتوانست و به لباسش آویزان شد.»
امّا اکنون بزدلان، آن مجد و عظمت را پایمال و لگدکوب کرده اند و در خواری و ذلّت به سرمی برند:
غنّی عَریقَ فِخارِهِ حتَّی اتت
دُهُمُ الخُطوبِ علی عریقِ فَخارِهِ
فذَرِی العتابَ فلن یَهُزُّک لَحنُه
مادام مَغموساً بذُلِّ إسارِهِ
المجدُ یخجلُ ان یُجیلَ الطرفَ فی
ما هدَّمَ الجُبناءُ من أسوارِه
(همان: 15-16)
«بر شکوه ریشه دارش، نغمه سرایی کرد تا این که مصیبت های سنگین بر سرش فرود آمد.
سرزنش را رها کن. آهنگ سرزنش تا زمانی که در ذلّت اسارتش به سر می برد، تو را به حرکت وانمی دارد.
مجد و بزرگواری شرمنده است از این که چشم بر دیوارهایی بیندازد که بزدلان آنها را ویران ساخته اند.»
ابوریشه که با چشمان خویش دیده که پرچم های امّتش فروافتاده است و کسی نیست که دگربار آنها را به اهتزاز درآورد، مبهوت مانده است و با غم اندوه می پرسد:
فتلکَ رایاتُنا خَجَلَی مُنکَّسهَ
فأینَ من دونِها تلک الصَّنادیدُ؟
ما بالُها وثَبت للثّار و إنکفأت
و سیفُها فی قِرابِ الذُلِّ مَغمودُ؟
(همان: 94)
«پرچم های ما با حالتی شرمگین سر به زیر انداخته اند، پس شجاعان و پهلوانان کجایند؟
آنان را چه شده است که برای انتقام برخاستند ولی اکنون عقب نشسته اند و شمشیرشان در غلاف ذلّت فرو رفته است.»
او در سال 1949، قصیده ای با عنوان «یا عیدُ» می سراید که گویای حزن و اندوه ژرف شاعر از شکست های أعراب است:
یا عیدُ ما افترّ ثغرُ المَجدی یا عیدُ
فکیف تلقاکَ بالبُشری الزَّغارِیدُ
(همان: 93)
«ای عید! لبان مجد و بزرگواری برای لبخند باز نشد؛ پس فریادهای هلهله و شادی چگونه تو را ببینند؟»
و همین معنی را در قصیده ی دیگری با عنوان «عام جدید» بیان می کند:
وَحدِی هنا فی حُجرتی
والیلُ و العامُ الولید
وحدی و اشباحُ السنینَ
العَشرِ ماثلهُ الوعیدُ
کم حطَّمت مِنِّی و مِن
زَهوی و مِن مَجدی التلید
وحدی هُنا فی حُجرتی
و الجُرحُ و الفجرُ الجَدید
وَ رَسائلُ شتَّی تقولُ
جمیعُها عاماً سعید
(همان: 64-66)
«من در شب سال نو در اتاقم تنهایم.
تنهایم، در آن حال که شبح تهدید و خطر ده ساله ی پیشین، در مقابلم مجسّم است.
چه بسیار، من، غرور و بزرگی ام را شکست!
من به تنهایی در اتاقم هستم و زخم و فجر جدید، قرین هم شده اند.(زخم شکست اعراب و شادی فرارسیدن سال نو)
و نامه های گونه گون که تمامی آنها، سال نو را به من تبریک می گویند.»
شاعر، از این که غرور ملّت خود را تا این حد جریحه دار می بیند، غرق در شرم است، وی معتقد است که حرمت ملّت عرب در جامعه ی جهانی به کلّی از بین رفته است؛ به این جهت، در شعر «بعد النکبه» پس از فاجعه ی 1948 خطاب به ملّت عرب می گوید:
امَّتی هَل لک بینَ الامَمِ
مِنبَرٌ للسَّیفِ او لِلقَلمِ
أتلقّاکِ و طَرفی مُطرقٌ
خَجِلاً من أمسِکَ المُنصَرم
ویکادُ الدَّمعُ یَهمی عَابثاً
بِبقایا کبریاءِ الألمِ
(همان: 7)
«ای امّت من! آیا در میان ملّت ها، منبری برای شمشیر و قلم برای تو بر جای مانده است؟ (استفهام انکاری)
من در حالی تو را می بینم که از شرم شکست های پیشین، سرم فروهشته است.
نزدیک است که اشک بیهوده، بر بازمانده های شکوه درد جاری گردد.»
به کارگیری واژگانی چون: العار، الذل، وحدی، الحرج و... گویای آن است که شاعر سخت تکان خورده و متانت و خونسری خود را از دست داده است. او گیج و مبهوت است. اندوهی بسیار ژرف تر از دوره ی قبل از 1948 بر شعرش چیره شده است که در برخی مواقع، بازتاب ناامیدی شاعر است. سپس به گذشته باز می گردد و می پرسد: کجایند آن قهرمانی ها و مفاخر، تا اکنون الهام بخش زیباترین احساسات به شاعر باشند:
اینَ دنیاک التی اوحت إلی
وَ تَری کلِّ یَتیمِ النَّغَمِ؟
کم تَخطَّیتُ علی أصدائِه
ملعبَ العزّ و مَغنی الشَّمَمِ
و تهادیتُ کأنی ساحبُ
مِئزری، فوقَ جِبَاهِ الأنجُمِ
(همان: 8)
«کجاست دنیای تو که بر تار من آهنگ های بی مانند را الهام نمود؟
بر بازتاب آن آهنگ، از میدان عزت و بزرگی و منزلگه عظمت و شکوه گذر کردم.
(با آن افتخارات و بزرگواری ها) رهنمون شدم؛ گویا جامه ام را بر پیشانی ستارگان می کشانم.»
ارزش هایی که شاعر از آنها در شعرش دفاع می کند و تصویرهایی که ارائه می دهد و قصائد حماسی که می سراید، از تاریخ عرب الهام گرفته است. در این راستا «دندی» می گوید: «مبالغه نکرده ایم اگر بگوییم که شعر ابوریشه مکتبی است که بزرگی، عزّت نفس، عشق، مجد، سروری و عظمت را می آموزاند و تاریخ عربی، منبع الهام بخشی است که چنین احساساتی را به او الهام کرده است. مفاخر عربی در ذهن او جای گرفته است؛ مفاخری که برگرفته از روزگارانی بود که عرب در سپیده دم عزّت و شکوفایی تمدّن بود و غرور و نخوت چون پرچم هایی بودند که بر بام هر خانه و بر فراز هر اسبی برافراشته بودند.»(دندی، 1988: 15) او به این دلیل گذشته را به رخ مخاطب می کشد «عزّت ملی و افتخار به امّت اصیل را به درون او برانگیزد و بذر نارضایتی نسبت به واقعیّت موجود را در درون آنها بکارد و سینه هاشان را سرشار از صبر، عزم و اراده در مقابل اشغالگران کند.»(همان: 12)
هرچند غم و اندوه، پس از شکست 1948 بر شاعر چیره می شود و از وضعیّت موجود ناراحت و شرمسار است امّا نور امید در دلش تابیده می تابد:
مهلاً حُماهَ الضَّیمِ انَّ لیلِنا
فجراً سَیَطوی الضَّیمَ فی أطمَاره
ما نامَ جفنُ الحِقدِ عنکِ وانّما
هی هَداهُ الرِّئبالِ قَبلَ نِفاره
(ابوریشه، 1988، 1: 20)
«ای مدافعان ظلم! آهسته! این شب ما، فجری در پی دارد که ستم را در جامه ی زنده ی خویش خواهد پیچاند.
دیدگان کینه از تو غافل نخواهد ماند و آرامش و غفلت چشم ها از تو، همانند آرامش شترمرغ پیش از رمیدنش است.»
و امید او، همان سرباز فدایی است.