درون مایه هایی از غزل پیش از انقلاب منزوی که ارتباط مستقیمی با مضامین استبداد ستیزی و آزادی خواهی دارند، عبارتند از:
3- انقتاد از جامعه بیدادزده و لبریز از اختناق
در دوران اختناق پهلوی اوّل و دوم، در همه ی حوزه های ادبی، آثار انتقادی بسیاری وجود دارد. یکی از شاخص های آثار این دوره در حوزه ی شعر، بهره گیری از موضوع های طبیعت به صورت نمادین است. منزوی نیز در انتقاد از جامعه ی نابسامان،آشفته، ویران و بیدادزده ای که لبریز از اختناق است، به استفاده از نماد ناگزیر می شود و با بهره گیری از عناصر طبیعت، به زبانی نمادین سخن می گوید. او با یادآوری دوران شکوه و عظمت گذشته ایران، برای رساندن مراد و مقصود خود در اعتراض به اوضاع داخلی کشور، «باغ» به عنوان نمادی برای کشور ایران بهره می جوید:
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»
کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است،
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم.
(منزوی، 1387: 25)
در شعر زیر، «باغبان»، رمز پایگاه های قدرت، و «گل»، مردم دردمند و ستمدیده ی ایران است و منزوی، ظلم و ستم و بیداد پایگاه های قدرت را، با رمز ضحّاک-ماررسته بر شانه-بیان می دارد:
نگاه کن گل من، باغبان باغت را
و شانه هایش را، آن رستگاه ماران را
گرفتم که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد، داغ یاران را
(منزوی، 1388: 28)
شاعر، در بیت زیر، از فرو رفتن گلوله ی سربی در سینه ی مبارزان و رادمردانی سخن می گوید که جرمشان طلب صبح راستین (آزادی حقیقی) است:
آری به جرم خواستن صبح راستین
سرب مذاب بود جواب سؤال تو
(همان: 188)
«شب شکاران»، در بیت زیر رمز مردانی است که تلاشی برای رهایی از استبداد و ستم حاکم نمی کنند:
ظلم از حد برد ظلمت، آن کشیده نیزه ها،
از شعاع آفتاب،آن شب شکاران را چه شد؟
(همان: 111)
منزوی انسان های درخود رفته و خاموشی را می بیند که در عصری (دوران سلطنت پهلوی) زندگی می کنند که هیچ یک از خصوصیات جامعه ی آزاد را ندارد. جامعه ای که مردم آن، در برابر ظلم و ستم استبداد حاکم، امید رهایی از وضعیّت موجود را نداشته و ناآگاهانه، خودشان را با آن شرایط وفق داده اند. او معتقد است. سخن گفتن درباره ی اوضاع اجتماعی در چنین زمانی و به تصویرکشیدن چنین جامعه ای بر عهده ی شاعر مردمی است. زیرا هنر «وجه خاصی است از بیان آگاهیِ اجتماعی»(احمدی، 1385: 386). و تعهّد هنر هنرمند، ابزاری است که به توده ی مردم آگاهی می بخشد. سرانجام منزوی آن همه بیداد و ظلم را برنمی تابد و، بدون بهره بری از زبان نمادین، وضعیّت جامعه ی خود را، که سرشار از آشفتگی، نابسامانی و خفقان است، با بیان درد دل خویش در غزل هایی نمایان می سازد. در غزل زیر، به گفته ی شاعر، «به سبب مفهوم ضد اختناقی که در آن موج می زند، گرفتار نوعی سانسور شدید در تکثیر و انتشار و پخش از رادیو و تلویزیون دولتی شد»(منزوی، 1388: 27).
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم،
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم.
آوار پریشانی است، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی است، خود را به که بسپاریم؟
دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را،
تیغیم و نمی برّیم، ابریم و نمی باریم.
ما خویش ندانستیم، بیداری و خواب از هم،
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم.
(همان: 27)