4-3-1-شهادت
شاعر در گفت و گوی خود با «ابوعلی أیاد»، «کمال ناصر»، «اوکوموتو»، «کمال جنبلاط»، و «دلال المغربی» به گونه ای مستقیم یا غیرمستقیم، اشاره به این نکته دارد که کرامت نفس، ممکن است شهادت را به دنبال داشته باشد و شخص کریم این شهادت را به جان می خرد. خطاب به «أبوعلی أیاد» می گوید:
شائکهً کانَت طُرقاتُ الوطن
لکنّ السیده الخضراء
دعتکَ فَلبّیتَ...
.....
اختلَطَ الصوتُ مَعَ الموتِ، الدّم معَ الماء...
احتصنتکَ السیدٌ الخضراء
سرنا بجنازتک الشجریه
لکن... هل حقاً شیعناکَ
قد صرتَ رغیفَ الثوره
و ضمیر الفقراء؟!
شاعر بر این باور است که راه مقاومت، سنگلاخ و پرپیچ و خم است و انسان کریم النفس، با وجود سختی راه و احتمال کشته شدن در این مسیر، باز هم مقاومت می کند و تن به ذلت نمی دهد و خون شهیدانی را که در این مسیر جان خود را فدا کرده اند، مشوّق اصلی خود می داند.
و نیز از خطاب فوده به «کمال ناصر»، پیداست که او با سلاح و شعر در راه آزادی وطن و حفظ کرامت نفس مبارزه کرده است و به درجه شهادت رسیده است و با تحمّل سختی ها و از خود گذشتگی ها و شهادت، الگو و مشوّق یاران مقاومت شده است. شاعر خطاب به او چنین می گوید: (فوده: 264)
حینَ سمعتَ
أنَّ الوطن المکلوم یئنّ مِن الغربان
هرعتَ...
آنگاه که شنیدی وطن مجروح از دست زاغان ناله می کند، شتافتی...
در ادامه می گوید: و شعر همان گشاینده ی راه وطن است و تو از بیزالزیت به عمّان و از آنجا به بیروت... ولی از آنجا پیچیده و در پرچم وطن، بازگشتی و آسمان وطن را روشن کردی. تو چراغ امّت و سرنیزه و ستون خانه شدی...
شاعر، شهید را شمع محفل بشریّت می داند و به این نکته دوباره اشاره می کند که یاران مقاومت هر کدام با شهادت خود، چراغ هدایتی برای دیگران یاران باشند.
شیوه ی بیان شاعر خطاب به یاران مقاومت یکسان نیست؛ گاهی به گونه ای مستقیم به توصیف صفات می پردازد و گاهی در قالب پرسش و پاسخ سخن خود را بیان می کند و گاهی چیزهایی از آنان می خواهد در قالب دستور و عتاب به بیان دیدگاه خود می پردازد.
خطاب شاعر به «اوکوموتو»، دیگر یار مقاومتش، از گونه ی اخیر است. شاعر با زبانی انقلابی و هنرمندانه او را خطاب می کند و بر این باور است که شهادتش درخت آزادی را آبیاری کرده است و باعث شادی هم وطنان و تمام مردم کره ی زمین شده است. خطاب به او می گوید: (همان: 279)
«ای کوموتو! زنان جهان به عزایت بنشینند، سروده های ارتش سرخ به عزایت بنشینند و آتش به عزایت بنشیند اگر بر تفاله های تاریخ، آتش تیر نگشایی! کره زمین به عزایت بنشیند، اگر درختان تلخ و بد بوم «زقّوم» و شاخه های وحشی گری را از روی زمین ریشه کن نکنی!
ای اوکوموتو! به روی گندیده و سیاه دشمن رگبار ببند! همه ی بمب های دستی ات را در مقابل آنان منفجر کن! راه های جهان را با آب سرخ (خون) بارور کن تا دشت های انقلاب و باغستان های آزادی برویند و شکوفا شوند.»
در بخش پایانی کلامش می گوید: (همان: 280 و 281)
«... تا اینکه در آن روز، غرّش هواپیمای جنگی دشمن با صدای تیربارِ این جوان انقلابی (اوکوموتو) در هم آمیخت. او همچنان لبخند می زد و می گریست. کشته ها و زخمی ها در میدان افزون شدند. بمب ها منفجر شدند ولی او همچنان لبخند می زد و می گریست تا اینکه بر دست طلایی اش دستبند فولادی زدند چشمش را بستند و اسیرش کردند تا امیر عرش زندان شود.
سرانجام درخت آزادی، شکوفه دار شد و همه ی زنان جهان از شادی گریستند، همه ی مناطق مسکونی، گذرگاه های فلسطین و همه ی کره ی زمین...
أزهرت أشجارالحریه
و بکت فرحاً کلّ نساء العالم
کلّ أنا شید جیش الأحمر
کلّ الأحیاء الشعبیه
فی طرقاتِ فلسطین
و فی الکره الأرضیه!
از گفتار فوده درباره، «دلال المغربی»، دیگر یار مقاومتش، چنین برمی آید که دلال باقی مانده شهداست. کسی که بسیاری از هم رزمان و هم سنگرانش به شهادت رسیده اند و اینک بار رسالت آنان را به دوش کشیده است؛ همان گونه که در زمان حیاتشان تشویق کننده ی آنان به مبارزه با تجاوزگران بوده، پس از آنان با حفظ کرامت نفس، بار غم جانکاهشان را به همراه دارد و در مقابل آن، از شکیبایی سخن می گوید.
گویی با اراده ی استوارش همیشه افتخار وطن باقی خواهد ماند؛ بنابراین در پایان، شاعر خطاب به وطن از جاویدان ماندنش سخن می گوید به این ترتیب که شهیدانی طلوع خواهند کرد و درخت تناور مقاومت و انقلاب مردم مسلمان فلسطین، همواره با طراوت و سرافراز خواهند ماند و به بار خواهد نشست. در این باره این گونه می سُراید: (فوده: 2003: 286)
تصبحُ فی قلب العالم حبّاً
أو حقداً
أو حُزناً
یطلعُ منک الشّهداء-الشّهداء
و یبعثُ فیک الأحیاء-الأحیاء
فیتوارثُ دمک الأبناء عن الآباء
تصیرُ نشیداً للشعراء
و زاداً للفقراء
بهذا العصر
فلا خوفَ علیک إذن
لا خوفَ و لا...!
«کمال جنبلاط» یکی از شهیدان عرصه ی مقاومت است. شاعر ابتدا شرایطی را که کمال جنبلاط در آن به سر می برد به تصویر می کشد؛ سپس او را برای انجام وظیفه فرا می خواند و او به پیش می رود و سرانجام به فیض شهادت نایل می شود. ابتدا می گوید: (همان: 281)
«دشمنان خورشید را سنگ باران و سپس اعلان عزای عمومی می کنند. مشعل بشارت را در چشمان گیاه سبز خاموش می کنند؛ سپس اطلاعیّه می زنند و اعلان عزای عمومی می کنند. آنان تاجر خون هستند و تو شاهد آنان بوده ای! همه را گروه گروه می شناسی. فرمانده ی هر مجموعه را می شناسی پس چرا اعلام مبارزه نمی کنی؟!» در ادامه می گوید: (همان: 282)
«سپس یک روز صبح اعلام جنگ کردی ولی بی فایده! هر پرنده زیبایی خودش داوطلب رفتن در قفسی شد که در کوچه یا زیر درختان خرما آویزان بود. و اینک نوبت توست... چه می کنی؟ آیا برای هجرت آماده ای؟ پاسخ می دهد: آری آماده ام، به امید دیدار، خداحافظ!»
در بخش پایانی می گوید: (همان: 283)
«گلوله ها در فضا شلیک شد. صحرانشینان جملگی شتافتند و همه فریاد زدند: آه کمال... آه کمال... روباه صفتان همه پا به فرار گذاشتند و تو همواره پایداری کردی ولی چه حیف که امسال خیلی زود پاییز بر ما فرود آمد و چه زود ای رفیق! دشمنان تو را ترور کردند.»
مبکراً هاجمنا الخریفُ هذا العام
مبکراً یا أیها الرّفیق غالک العدا!