• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 779)
سه شنبه 26/6/1392 - 12:47 -0 تشکر 646901
طاهره صفارزاده

طاهره صفارزاده

طاهره صفارزاده در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در سیرجان استان کرمان زاده شد. وی پس از کسب مدرک لیسانس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی ، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفت. در سال ۱۳۷۱ از سوی وزارت علوم و آموزش عالی ، عنوان استاد نمونه به وی اعطا شد و در سال ۱۳۸۰ پس از انتشار ترجمه قرآن به انگلیسی و فارسی عنوان خادم‌القرآن را کسب کرد. او در سال ۲۰۰۵ ، از سوی انجمن نویسندگان آفریقایی و آسیایی در مصر ، به ‌عنوان برترین زن مسلمان برگزیده شد. طاهره صفارزاده در 4 آبان 1387 در تهران درگذشت.

سه شنبه 26/6/1392 - 12:48 - 0 تشکر 646902

در عصر ما
طوفان و سیل‌
در تابستان‌
آتش‌فشان‌
در زمستان‌
و زلزله‌
در تمام فصول‌
گردشگران جهانی هستند
بی پاسپورت و بلیط
به هر دیار غریبه‌
سر زده‌
پا می‌نهند
آنها
از اشتیاق موزه به دورند
در فكر هدیه و سوغات نیستند
سودای عكس و فیلم در سرشان نیست‌
این گردشگران‌
نذیرهای زمانند
با بانگ ظاهر
هشدار می‌دهند
پروایی از "شنود" ندارند
طوفان و باد
بنیاد خانه‌ها را برهم زده است‌
پرونده‌ای‌
از این گروه تخریب‌
در دستگاه قضایی
منتظر حكم نیست‌
در فن رشوه و رانت‌
وارد نمی‌شوند
آنها نوادگان قهر زمان هستند
اجدادشان‌
طوفان نوح‌
ابر آتشبار
باد صرصر
سایه‌ی آتش‌خیز
صاعقه‌
صاعقه‌
صاعقه‌
تاریخ‌های كفر و ستم را
ممهور كرده‌اند1
ستم‌زده‌ها هم‌
در خیمه‌گاه امان نیستند
آتش كه می‌رسد
خشك و تر
همه را با هم می‌سوزاند
گردشگران‌
سواركارهای شتابند
در طَی‌ّ ارض‌
بر سرعت سلیمان‌
پیشی گرفته‌اند
سقوط هم از عوامل آنهاست‌
سقوط بهمن‌
سقوط طیّاره‌
سقوط انسان‌
سقوط ارزش‌ها
و آخرین زمان‌
عصر فتنه‌
عصر رواج تقلّب‌
عصر دروغ و تبهكاری‌
عصر قساوت انسان‌
عصر حكومت اَمّاره است‌
همو كه‌
آزاد آفریده‌شدگان را
در كارخانه‌ی فرمانش‌
به بردگان سلطه‌ی ناحق‌
تبدیل می‌كند



گردشگران همه جمعند
در صنعت ستمكاری‌
بمب و موشك هم‌
با جلوه‌های تجاری‌
به كار گردش‌
به كار آدمخواری مشغولند
جایی برای زندگی امن‌
زندگی صادقانه نیست‌
در عصر آخرین‌
جسم نیمه‌جان زمین‌
در انتظار روح زمان است‌
زمستان 82

سه شنبه 26/6/1392 - 12:48 - 0 تشکر 646903

نیروی ضد معنا
مادیگرای تجاوزگر
اَمّاره نام دارد
اَمّاره‌1
از عوامل جهل است‌
آز و خشونت و خودخواهی‌
بدخواهی و ستم را
در پیشگاه تابناك خرد
به حركت نامعقول‌
به جنگ و تباهی وامیدارد
q
مشت گره‌شده‌
تیر و كمان‌
نیزه و چاقو
در عهدهای نخستین‌
ابزار حمله‌
یا دستیار دفاع یك‌تنه بودند
مسیح علیه‌السلام‌
حتی ضربه یك سیلی را
نشان نادانی می‌دانست‌
و دست سیلی‌زننده را
به تكرار ضربه‌
به سوی پشیمانی‌
فرامی‌خواند
خدای صاحب بینائی‌
عشق مسیح را به نور خرد
چون وسیع دید
بشارت ظهور احمد2
آن برترین نماد خرد را
نصیب او فرمود
q
اَمّاره
در اطاعت از جهل‌
ناراضی از ظریفكاری تیر و تفنگ‌
دنبال كشف مرگبار اُپِنهایمِر
و پیروانش‌
میل به كشتار جمع كرد
حریصهای جهانی‌
مسحور وسوسه‌ی استعمار
با عزم نسل‌كُشی‌
خشونت بی‌حدّ و مرز را
خواهان شدند
آنان‌
پیگیرانه‌
در صنعت سخیف بمب و موشك
چندان كوشیدند
كه كار كشتن میلیونها انسان‌
امروز ساده‌تر از
رفتار پشه‌كُشها
با پشه‌ها شده است‌
q
در عصر ما
لَوّامه3‌
یا وجدان‌
در جمع بیشمار اَمّاره‌
از كار پند و نصیحت‌
وامانده‌
و نومیدانه بركنار شده‌
جمع قلیل مطمئنّه‌4
در قریه‌های كوچك و كمیاب‌
در انزوای حیرت‌
تنها و غمزده‌
به انتظار بازگشت‌
به انتظار دعوت ربّانی‌
روزگار می‌گذرانند
q
گردنكشان‌
شكنجه‌گران‌
زندانسازان‌
جنگ‌افروزان‌
در هر مقام و آیین
به نسلهای رهرو تقلید
آموختند
چگونه در شكار هستی مردم‌
ماهر شوند
و مرگ كور را
چگونه در زیر چرخهای قساوت‌
نمایش دهند
q
آنان كه
فن دوگانه اندیشی را
به ذهنها
تعلیم داده‌اند
آنان كه در زمان مسیح
خصم صریح او بودند
و یا
برخی كه نام آیین‌اش را
به زشتكاری خود
آلودند
باید بدانند
دانشوران الهی‌
این آورندگان كتابهای خرد
علم و پیام و حكمت را
از خالق علیم و حكیم‌
هدیه گرفتند5
آنان باید بدانند
نفرین جمله رسولان را
بیزاری مسیح را
دشنام صلح‌جویان جهان را
برای ابد
از آن خود كرده‌اند
q
آنان باید بدانند
خرد هماره‌
در مقابله با جهل است‌

طاهره صفّارزاده‌
شهریور 85

________________________
1. نفس غریزی كه امر به اعمال ناشایست می‌دهد، سوره یوسف آیه 53 .
2. سوره صف‌ّ آیه 6 .
3. نفس ملامتگر، سوره قیامت آیه 2.
4. روح انسان كامل‌، سوره فجر آیه 27 .
5. سوره انعام آیه 89.

سه شنبه 26/6/1392 - 12:49 - 0 تشکر 646905

مِه در لندن بومی‌ست‌
غربت در من‌
در زمستان توریست اول مه را می‌بیند
و بعد
باغ‌وحش‌
و برج لندن‌
غروب‌ها وقتی به اطاقم در الزكورت برمی‌گردم‌
جاده‌ی مخدّر مِه‌
حافظه‌ی قدم‌هایم را مخدوش می‌كند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتی را تنه می‌زنم‌
كه با وجود عشق عظیمشان به مستعمرات آفتابی‌
اسم مرا غلط تلفظ می‌كنند



لندنی‌ها با مِه می‌زیند
و با آفتاب عشق می‌ورزند
یك روز كه روی سكّوی مترو قدم می‌زنی‌
با انتظار "خط كمربندی‌" در چشمانت‌
مردم را می‌شنوی به هم می‌گویند
«چه روز آفتابی قشنگی‌، اینطور نیست‌؟»
تو به طرف بالا نگاه می‌كنی و می‌بینی‌
سقف دارد روی سرت فشار می‌آورد

سه شنبه 26/6/1392 - 12:49 - 0 تشکر 646906

هر شب مرا بیدار می‌كنند
شیرهای سنگی جلو عمارت را می‌گویم‌
من گذرگاه توپ‌های سنگی هستم‌
توپ‌هاشان رنگ نقره دارد
و نفس‌هاشان هُرم غریو
من از پنجه‌هاشان می‌ترسم‌
پنجه‌هاشان كه توپ‌ها را پرتاب می‌كنند
سرم روی سینه‌ام به منتهای تردید رسیده‌ست‌
كدام نسیم نمناكی گرم پوستم را خواهد سترد
دكترها دوباره می‌پرسند
در روز به چه چیز فكر می‌كردی‌



اما شیرها
حرف من اینست‌
نیازی نیست اینسان خشمگین نگاه كنند
و یا اعتنایی به من داشته باشند
من كه هر شب پاورچین
به بستن پنجره‌های اطاقم می‌روم‌
و در خانه را
با قید احتیاط به قفل می‌آرایم‌

سه شنبه 26/6/1392 - 12:50 - 0 تشکر 646909

صدای ناب اذان می‌آید
صدای خوب بلال‌



صدای آن حبشی‌
آن سیاه‌
چون صاعقه‌
بر بام شرك و جهل فرو می‌بارد
دنبال لااله‌
دولت اِلاّاللّه است‌
اَللّه‌ُ اكبر از همه سو می‌آید
بلال‌
در جوار رسول (ص‌) آمده‌
هم در جوار او
صُهیب سر زده از روم‌
سلمان‌
فرارسیده از فارس‌
تا انزوای رنگ‌
نهاد یكرنگی باشد



و در مراسم یكرنگی‌ها
كلام ناب اذان را
همراه با خزانه‌ی بیت‌المال‌
به آن سیاه‌
كه پرونده‌اش سپید بود سپردند
كه برترین انسان‌
انسان رهرو تقواست‌1



سپید چشمان‌2
در ظلمت تجاوز و ظلم‌اند
نور از صفات صاحب نور است‌3
كه رنگ و پوست ندارد
كه جان و جوهر هستی است‌
این صاحبان پوست‌
در فقر و فاقه‌ی بی‌مغزی‌
دل‌هایشان‌
رنگ كبودی گرفته است‌



معبود شوم رنگ‌پرستان‌
چونان سپیدی آن پنبه‌ست‌
كه مرده‌شوران‌
در گوش مردگان بگذارند
ژوهانسبورگ‌
اینك باید
آن پنبه را
در گوش برخی از ساكنان خود بسپارد
كه از عذاب شنیدن رها شوند



در عصر بربریّت سوداگران علم‌
اینك دوباره‌
از هر كرانه‌
صدای ناب اذان می‌آید
صدای خوب بلال‌
سپید در جوار سیاه‌
جهان به سوی نمازی عظیم می‌آید

خرداد 65
___________________
1- سوره حجرات / آیه 13
2- سپید چشم‌: زشت‌، بی‌حیا
3- سوره نور / آیه 35

سه شنبه 26/6/1392 - 12:50 - 0 تشکر 646910

سُپور صبح مرا دید
كه گیسوان درهم و خیسم را
ز پلكان رود می‌آوردم‌
سپیده ناپیدا بود



دوباره آمده‌ام‌
از انتهای درّه‌ی سیب‌
و پلّكان رفته‌ی رود
و نفس پرسه‌زدن اینست‌
رفتن‌
گشتن‌
برگشتن‌
دیدن‌
دوباره دیدن‌
رفتن به راه می‌پیوندد
ماندن به ركود
در كوچه‌های اوّل حركت‌
دست قدیم عادل را
بر شانه‌ی چپ خود دیدم‌
و بوسیدم‌
و عطر بوسه مرا در پی خواهد برد



سپور صبح مرا دید
كه نامه را به مالك می‌بردم‌
سلام گفتم‌
گفت سلام‌
سلام بر هوای گرفته‌
سلام بر سپیده‌ی ناپیدا
سلام بر حوادث نامعلوم‌
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش‌
سراغ خانه‌ی مالك می‌رفتم‌
به كوچه‌های ثابت دلتنگی برخوردم‌
خاك ستاره دامنگیر
صدای یورتمه می‌آمد
صدای زمزمه‌ی میراب‌
صدای تَبَّت یَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
نبردند



من از تصرّف ودكا بیرونم‌
و در تصرّف بیداری هستم‌
تصرّف عدوانی را رایج كردند
تصرّف عدوانی‌
سرنوشت خانه‌ی ما بود
سرنوشت ساكنان نجیب‌
فاتح كه كوه نور به موزه می‌آورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه‌
سپردم كه شب به خیر بگویند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خیر باید گفت‌
به او
به مادر من‌
زنی كه پیرهنش رنگ‌های خرّم داشت‌
من از سپید و صورتی و آبی‌
آمیختن را دوست می‌دارم‌
رنگ بی‌رنگی‌
رنگ كامل مرگ‌



درخت‌ها زردند
عجیب نیست‌
فصل بهارست‌
در اصفهان درخت كجی دیدم‌
كه سبز و رویان بود
كنار تپّه‌ی افغان‌
من و تو یك ملیون‌
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمده‌ایم‌
و می‌خواهیم به یادگار
عكس بگیریم‌
بر روی تپّه‌ای كه بر آن مردیم‌
من اهل مذهب پرسشكارانم‌
اسكندر گرفت‌
یا تو تقدیم كردی‌
خریدار خرید
یا تو فروختی‌
در جستجوی كفش آبی بودم‌
كفّاش قهوه‌یی آورد و سبز فروخت‌
نوروز كفش نویی باید داشت‌
نوروز برف غریبی می‌بارید
در هفت سین باستانی‌
سرخاب را دیدم كه هلهله می‌كرد
و سین قرمز سر ساكت بود
ای بانوان شهر
گلویتان هرگز از عشق بارور نشده‌ست‌
و گرنه سرخاب را به اشك می‌آلودید
و سین ساكت سر را سلام می‌گفتید
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش‌



در این سكوت مرئی‌
آن ساعت بزرگ نامرئی‌
با ضربه‌های مرموزش‌
شعر مرا به كار می‌خواند
من از تصرّف ودكا بیرونم‌
و در تصرّف نامرئی هستم‌
فریادهای لفظی‌
تنبور قوم لوط است‌
پرواز آفتاب لب بام است‌
مقصد به گم شدن و تاریكی دارد
شاعر باید شاعر به واقعه‌ی هستی باشد
و نبض واقعه‌ی هستی باشد
وقتی كه از نمای فاخر شعرت‌
به خویش می‌بالی‌
آیا ارج تشبیه را درمی‌یابی‌
آیا دست تو هم‌
همچون دست الفاظ
به سوی بلندی‌
به سوی نور
به سوی نیروانا هست‌



سال گذشته‌
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض های بزرگ‌
نبض های شاعر
در این هوای افیونی چه می‌گذرد
تویی كه می‌گذری در من‌
منم كه می‌گذرم در تو
غمی كه از فراز تمنّای جسم می‌گذرد
و جسم را رایج كردند
كمبود شوق‌
كمبود سربلندی را رایج كردند
كمبود گوشت‌
كمبود كاغذ
كمبود آدم‌
مردان روزنامه‌
وقت وفور كاغذ هم‌
مكتوب روشنی ننوشتید
دیكته نوشتید
سرمشق بد نوشتید



مغول شمایل شب را داشت‌
شب رنگ سوگواران است‌
مكتوب سوگوار
تاریخ نسل خام پلوخواری است‌
كه آمدن و رفتنش‌
مثل خنده‌ی دیوانگان‌
بدون سبب‌
و بیهوده‌ست‌
و زندگانی‌اش‌
خزه را می‌ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌
آیا انسان قبیله‌ای‌ست‌
كه در تصوّر خوردن می‌كوچد
آیا حدیث معده‌ی لبریز
لب‌های دوخته‌
و حنجره‌ی خاموش‌
ربط و اشاره‌ای
به مبحث "بودن‌" دارد



سپور را گفتم‌
خبر چه داری‌
گفت زباله‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
چكار دارم‌
كوتوله‌ها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و یا چرا نمی‌شنوند
صدای پای كسی را
كه از افق برمی‌گردد
و برمی‌گردد به افق‌
من اهل مذهب بیدارانم‌
و خانه‌ام دوسوی خیابانی‌ست‌
كه مردم عایق‌
در آن گذر دارند
صدای هق هقی از دوردست می‌آید
چطور اینهمه جان قشنگ را
عایق كردند
چطور
چطور
چطور

تَبَّت‌ْ یَدَا أَبی‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ یَدَا أَبی‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ یَدَا أَبی‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
و این صدا
كه از بضاعت سلسله‌ی صوتی بیرون است‌
راهی در رگ‌هایم دارد
به راه باید رفت‌
بیهوده ایستاده‌ام‌
و بلوچ را
خیره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف می‌چرد
سه وعده نماز می‌خواند
ای شاهدی كه گیسوانت به بوی شیر آمیخته است‌
آیا روزی‌
تو هم‌
به كینه‌
به شكل دیگر عشق‌
خواهی پرداخت‌
و عشق من به خاك اسیری‌ست‌
كه صورت یوسف دارد
و صبر ایّوب‌



در باغ كودكی‌
وقتی كه باد می‌آمد
و سیب می‌افتاد
داور همیشه دانه‌ی اوّل را
به خواهر كوچكتر می‌داد
نبض مرا بگیر
همهمه‌ی بودن دارد
و اشتیاق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بیرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاریخ انفجار عدالت را
تاریخ هم به یاد ندارد
امّا آیا ظلم بالسّویه‌
یگانه چهره‌ی عدل است‌



لب های دوخته‌
دیشب را
چون هر شب‌
یا رب‌ّ كردند
بر بوریای مسجد بیداران‌
جایی برای خفتن نیست‌
مردان ذرّه‌بینی‌
این جِرم‌های خودی‌
خانوادگی‌
حتی به بطن روسپیان حمله می‌برند
شاید ابراهیمی
در آستانه‌ی بیداری باشد
روز دوشنبه‌ی بیداران بود
روزی كه كِتف های روشن او را دیدم‌
آن مُهر را دیدم‌
آن كِتف های مُهر شده را دیدم‌
آن مست عشق الهی را دیدم‌
در منتهای خلوت تاكستان‌
از خوشه‌های مرده‌ی رَز پرسیدم‌
در تشنگی به جای آب چه خوردید
خون روباه مگر خوردید
كه این مستان ظاهری‌
اینگونه چاپلوس و حیله‌گرند
و می‌
بهانه‌ی مسمومی‌ست‌
كه بزم‌های تجاری را
آباد می‌كند



هرجا كه می‌روی در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرنده‌ی راوی می‌گفت‌
بهشت شَدّاد
وقتی تمام شود
كارش تمام خواهد شد



بانگ حراج از همه سو می‌آید
در چار فصل این مغازه حراج است‌
حراج واقعی‌
جنس
خوب‌
قیمت
نازل‌
یَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بیكاران‌
هر هفت روز هفته حراج است‌
حتی به شنبه شكر فراغت نداده‌اند
آیا همیشه هوده‌ی دست ناظر
این بوده است‌
كه خمیازه را بپوشاند
آیا دوباره هوده‌ی شب
این خواهد بود
كه خورشید تقلّبی شرق را بدام بیندازد
تا پای شهر مقصد
پای هزار شهرك را باید بوسید
وقتی كه باد نمی‌آید
پاروی بیشتری باید زد
بر آشناب‌1
برازنده نیست
جان كندن در آب‌
آن رود دل گرفته و مغبون را دیدم‌
رودی كه آشناب را در خود می‌بُرد
اما دلتنگی مرا
كه سنگ حجیمی است‌
با خود نمی‌بَرَد



در پای بیستون‌
پیكره را دیدم‌
كولی بلیط فروش را دیدم‌
دستی كه پیكره را بالا برد
دستی كه پیكره را پائین خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپایه را می‌مانم‌
تا قلّه‌های دورتری باید رفت‌
اگر طعام نباشد
هوا كه هست‌
این كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن‌
در كوهپایه نیز ندایی هست‌
آوازی هست‌
چوپانی هست‌
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّت‌ها
شب شهادت گل‌های پارس‌
ای عاشقان خط و شعر و زبان پارسی‌
ماندانه شاهد بود كه‌
مرد بزم و بطالت بودید
مرد جشن و جشنواره بودید
و زخم‌های جان من از
جشن‌های آتیلاست‌



به نامه گفتم‌
ای والا
برخیز
پرواز كن‌
پرهیزت از آنان باد
نیمه روشنفكران‌
كه نیم دیگرشان جُبن است‌
نیاز است‌
آنان تو را به عمد غلط می‌خوانند
شكل نهفته‌ی گل‌
دانه‌ست‌
شكل نهفته‌ی ترس‌
نیاز
گیرم تمام پنجره‌ها را بگشایند
گیرم تمام درها را بگشایند
ای بنده‌ی خمیده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهیانه‌
سالیانه‌
جاودانه‌
آیا تو قامتی برای نشان دادن داری‌
و صدایی برای آواز خواندن‌
سرك كشیدن كوتاهان از بلندی دیوار
چندین قامت كم دارد



فرمانده از اشاره‌ی فرمان فارغ نیست‌
همیشه رسم همین بوده‌ست‌
امّا رهرو كسی ست‌
كه در فصول شبانه‌
و در ظهور نئون‌های رنگ‌
آفتاب را می‌پیماید
وقتی در آفتاب قدم برمی‌داری‌
با آفتاب‌
سایه‌ی تو
زاویه‌ی قائم می‌سازد
قائم به ذات باید بود
قائم به ذات "او"
و همّت انسان باید بود
انسان مؤمن‌
انسان دلشكسته كه نیك می‌داند
در سنگسارهای جهانی
الطاف این و آن‌
سنگرهای شیشه‌یی‌
و چترهای كاغذی فانی هستند
قائم به ذات باید بود
قائم به ذات "او" باید بود
در زاویه‌
درویش انتصابی هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نیست‌
گفتم كه عارفان وارسته‌
گویی به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه‌
اِلاّ بر سلام فروش‌



از آفتاب آنگونه روشنم‌
كه هرگاه عطسه‌ای بزنم‌
هزار تپّه‌ی خاكی را
از چشم‌های باز
ولی نابینا
بیرون خواهم راند
كدام روح من اینك در راه است‌
روح جنگلی‌
روح عارف‌
این هر دو از هم‌اند
این هر دو در هم‌اند
آنسان كه اختیار در جبر
و جبر در اختیار
وقتی كه جان عاشق‌
چون پای حق‌
از همه‌ی گلیم‌ها فراتر می‌رود
جبر مكان‌
با پای اختیار می‌آمیزد
از آفتاب می‌گفتم‌
در سایه نیز روشنی بسیاری‌ست‌
از خنده‌های تاریخی‌
قامت دقیانوس است‌
كه از گذشتن سایه‌ی یك گربه بر لب بام‌
بر خود لرزید
و یارانش بَدَل به یار غار شدند



به رهگذر دوباره رسیدم‌
گفتم نشانی تو غلط بود
كدام مالك را گفتی‌
مالك اَشتَر را گفتم‌
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است‌
نزد عوام‌
عشق‌
مرغ شبان فریب است‌
دور می‌شوی‌
نزدیك می‌شود
نزدیك می‌شوی‌
دور می‌شود
و من به راه
و راه به من
یگانه‌ترین هستیم‌
و من همیشه در راهم‌
و چشم‌های عاشق من‌
همیشه رنگ رسیدن دارند
سپور صبح مرا خواهد دید
كه باز پرسه‌زنان خواهم رفت‌
زمستان 53
________________
1- شناگر و مخفّف آشنای آب‌

سه شنبه 26/6/1392 - 12:51 - 0 تشکر 646911

آن سبزه‌
كز ضخامت سیمان گذشت‌
و قشر سنگی را
در كوچه‌ی شبانه‌ی بابُل‌
تا منتهای پرده‌ی بودن‌
شكافت‌
آن سبزه زندگانی بود



آن سبزه زندگانی بود
و پای باطل تو
آن پای بویناك‌
با چكمه‌های كور
آن سبزه را شكست‌
آن سبزه‌
رویش آزادی‌
آن سبزه‌
آزادی بود

سه شنبه 26/6/1392 - 12:51 - 0 تشکر 646912

دریاب‌
لحظه‌های هدایت را
دریـــاب‌
هنگام اتّصال به دریای معرفت‌
جان تو بندری ست‌
جای ورود نور
جای صدور نور



این بلع نور
این جذب نور
باید عصاره شود
نیرو شود
حركت شود
به راه به پیوندد
و گرنه‌
پرورش تــن‌
و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ی خصیم خواهد شد



هنگام وصل‌
وصلی به برق‌
فكر تو روشن است‌
روشنفكری‌
كلید را
با دست سهو پائین مزن‌
این برق مصرفی‌
از مصارف خوب است‌
بر جثّه‌ی هزینه نمی‌افزاید
در كند و كاوها
دنبال آن جرقّه‌ی فطرت‌
دنبال آن ستاره‌ی مكتوم‌
دنبال وصل باش‌
روشنگران راه‌
هم "صادق‌"اند و هم عالِم‌
هم "باقر1" اند و هم عابد
هم "قائم‌"اند و هم ساجد
كلید دانش ناپیداها
به امر خالق یكتا
در اختیار دانش آنهاست‌
ناســوت‌
رخت به لاهوت می‌كشد
لاهــوت‌
جاذب ناسوت است



این ماهواره و طیّاره‌
ما را فراز بام تحیّر كشانده‌اند
در این شگفتی‌
در این شكست فاصله مقصد كجاست‌
با علم ظاهری‌
از استخوان خرد و شكسته‌
اعمال دست و پا
از قلب ایستاده‌
حركت زنــده‌
از چشم رو به كوری‌
هنر "خواندن‌"
سر می‌زند
این اهل فن‌
این پیچ و مهره‌های معجزه‌گر
چون باغ و چون شكوفه‌
مخلوق دلربای خداوندند
دل را
به شكر و شگفتی وامیدارند
اما مسیر حركت نیرو
بسوی مقصد اصلی باید باشد
مقصد اساس رابطه باید باشد
تا جسم درخور هستی‌
تا ذهن لایق حرمت باشد
و گرنه پرورش تن‌
و پروراندن هوش‌
آن نطفه‌ی خصیم خواهد شد2



هنگام اتّصال‌ِ به دریای معرفت‌
جان تو بندری ست‌
جای ورود نور
جای صدور نور
دریاب لحظه‌های هدایت را
دریاب‌
دی‌ماه 65
_____________________
1- باقرالعلوم‌: شارح و روشنگر علوم‌
2- سوره یاسین / آیه 76


سه شنبه 26/6/1392 - 12:51 - 0 تشکر 646913

در عصر ما
خرد
به رهروی تنها می‌ماند
مبهوت همهمه‌ی ماشین‌ها
خیابانی از شب‌
رانندگانی از تبار شتاب‌
در مسابقه‌ای پوچ‌
به سوی مقصد هیچ‌
چنان به سرعت می‌رانند
كه جان خرد را
در معرض خطر نمی‌بینند
آنها به دامگاه تصادف می‌افتند
در بودن و نبودنشان‌
حرفی نیست‌
خرد
اسیر تصادف نمی‌شود
آنها كه از كنار خرد
رد شدند
بی‌ملاحظه‌ی آن‌
با بوق و با شتاب‌
بهم رسیدند
امّا در مرگ غیر لازم‌
آنها بهم رسیدند
امّا در نابودی‌






سه شنبه 26/6/1392 - 12:52 - 0 تشکر 646914

كج نیستند
این جماعت اَفرا
از بیم سایه‌
خم شده‌
سر بهم آورده‌
تكیه بهم داده‌اند
اَفرای تك‌
كز چارسو به نور رسیده‌
آرام و راست‌
بر پا ستاده‌
و پشتوانه‌ی تنهائی‌
بنیاد سربلندی اوست‌



اما جماعت اَفرا هم‌
كج نیستند
از بیم سایه‌
خم شده‌اند
از سایه عمارت و كاج‌
اینسان رمیده‌
درهم خمیده‌اند
در این خشوع‌
پروازشان به جانب نور است‌
این خم شدن‌
خم شدن مردانی نیست‌
كه از مسیر بردن سكّه‌
كه از مسیر بردن رتبه‌
به انحنای دنائت می‌افتند
كج نیستند این جماعت اَفرا
كج‌شان مبین‌
این اهل معرفت‌
اهل كمال‌
دائم به سوی نور
قد می‌كشند
حتی‌
وقتی خمیده‌اند





برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.