• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 4982)
شنبه 23/6/1392 - 16:2 -0 تشکر 644214
اشعار سلمان هراتی

سلمان هراتی

سلمان هراتی در سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. درس‌های ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشته هنر ، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.
تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهایش میتوانیم تاثیر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را نگاه كنیم. او حتی یكی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری كرده بود. دوستی او با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور زبانزد است. سیدحسن حسینی بعد از مرگ سلمان یكی از بهترین آثار ادبیش یعنی كتاب بیدل ، سپهری و سبك هندی را تقدیم به او كرد و قیصر امین پور هم كلیات او را منتشر كرد.

شنبه 23/6/1392 - 16:3 - 0 تشکر 644215

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو

امروز می آید از باغ بوی بهار من و تو



آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد

غیر از شب آیا چه می دید چشمان تار من و تو؟



دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ

امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو



غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران

صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو



این فصل فصل من و توست فصل شکوفایی ما

برخیز با گل بخوانیم اینک بهار من و تو



با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم

در باغ می ماند یا دوست گل یادگار من و تو



چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم

من می روم سوی دریا جای قرار من و تو

شنبه 23/6/1392 - 16:3 - 0 تشکر 644216

سفر گزید باز از این کوچه همنفسی

پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی



کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت

شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت



کسی که همنفس موجهای دریا بود

صداقت نفسش در نسیم پیدا بود



بهار سبز در آشوب خشکسالی بود

شکوفه دار ترین باغ این حوالی بود



کسی که خرقه ای از جنس آب در بر داشت

کسی که شعر مرا از ترانه می انباشت



کنون دریچه ی دل را به روشنی وا کن

به یاد او گل خورشید را تماشا کن



میان آینه ها ردّ داغ را می جست

درخت بود و هوادار باغ را می جست



تمام زاویه ها را به یک بهار سپرد

کویر تشنه ی ما را به جویبار سپرد



در انتهای عطش آفتاب می نوشید

کسی که از دل او شعر آب می جوشید



کسی که از ورق سرخ گل کتابی داشت

برای پرسش و تردید ما جوابی داشت



کسی که آب شدن را التهاب آموخت

شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت



کسی که شایبه ی آن نقاب را فهمید

کسی که حیله ی سنگ و سراب را فهمید



کسی که با تپش مرگ زندگانی کرد

کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد



کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت

هزار پنجره مضمون آفتابی داشت



به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت

هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت



چگونه گویمت ای چشمهای زیرک باغ

چگونه گویمت ای شکل واقعیت داغ



هنوز عکس تو در دستهای دیوار است

هنوز کوچه از آن سبز سرخ سرشار است



هنوز عکس تو و خشم دیگران بر جاست

به چشمهات، که مظلومیت در آن پیداست



تو را به خاطر آن آفتاب می گویم

تو را به خاطر در یا و آب می گویم



تو را به خاطر آن چشمها که می سوزند

و اشکها که مرا شعر تر می آموزند



تو را به خاطر آن یاسمن که نشکفته است

به آن دو غنچه که چون شعرهای ناگفته است



تو را به خاطر رؤیای آن سه حسرت سبز

تو را به خاطر آن روزها و صحبت سب

شنبه 23/6/1392 - 16:4 - 0 تشکر 644217

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت



بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت



در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت



دلها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت



چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سرِ واشدن نداشت

شنبه 23/6/1392 - 16:4 - 0 تشکر 644218

در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند

اما من که دغدغه ی خوشبختی ام نیست

به شادی این خوشبختهای کوچک می خندم

پس می آیم با زنبیلهایی از ترانه و آویشن

و مردانی را سلام می دهم

که تو را در تنفس خود دارند

و یک لبخند تو را

به هزار بار عافیت محض

/ ترجیح می دهند

کسانی که از هم می پرسند :

/ « چگونه هنوز هم زنده ایم ؟»

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

و ترانه هایم را از زیبایی می آکنم

و با تمام حنجره های صبور

آواز می خوانم

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

میان آفتاب و مردم راه می روم

و ترانه هایم را که از امید سرشارند

در جیبشان می ریزم

/ در سبدهای خالیشان

/ در دلشان

و دفتر لبخندهایم را

با مردم کوچه و خیابان

/ ورق می زنم

با کودکان امسال

مردان سالهای دیگر

که منشور تحقّق آفتاب را

در سر انگشتان خویش دارند

کودکانی روشن

کودکانی از پشت آفتاب

از صلب سخاوتمند بهار

کودکانی که هر پنجشنبه عصر

در بهشت شهیدان

آینده ی وطنم را به شور می نشینند

کودکانی که مسیر بهار را تعیین می کنند

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

و ترانه هایم راز آب و آفتاب پر می کنم

برای بهاری که هست

برای بهاران در راه

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

با تمام حنجره های تشنه

فریاد می زنم :

تحقق آفتاب حتمی است

پرندگان می آیند

شنبه 23/6/1392 - 16:5 - 0 تشکر 644219

تعارف کردی دوستمان داری

در نامه ای

در پاکتی که به تمبری از

/ آسمان خراشهای واشنگتن

/ آلوده بود

و تصویری از تو

با لبخند

با پلاکی نقره ای در پارک

مثل یک گاو مقدس در هندوستان خوشبختی

و دو صفحه حرف از « فرانک »

شنبه 23/6/1392 - 16:6 - 0 تشکر 644220

اما اینجا

آسمان آبی است

وطن پیراهنی تابستانی در بر دارد

و کنار پنجره ای ایستاده است

که رو به آسمان باز می شود

اینجا همه خوبند

و بدها اندکند

با این همه از تو و «فرانک »عاقل ترند

اینجا درخت و آب

پرنده و آفتاب

و میلیونها دست

آسمان را آکنده اند

اینجا همیشه آوازی هست

که تا کنون نشنیده ایم

و مرتب گلهایی می شکوفند

که نامشان

در دائرة المعارف گلها نیست

و بهار با تعجب می رسد:

خدایا اسم این گلها چیست؟

اینجا مادران از کویر می آیند

اما دریا می زایند

کودکان طوفان می آفرینند

دختران بهار می بافند

و پسران برای توسعه ی صبح

/ خورشید می افشانند

اینجا هر دریچه

تکرار گشایشی است

به دشت متنوع عشق

وطن سید بزرگواری است

که با دستان سبز

چون موجی در سواحل طوفانی

/ حماسه می خواند

اینجا همه امام را دوست دارند

و امام همه را دوست دارد

پنجره ی چشمهامان را می گشاییم

با قلبهامان نگاه می کنیم

و سپس عشق

و سپس رنج و صبر

و خم شدن در خون خویش

و بدینسان

ما برای گسترش عشق

به دنیا می آییم

و از دنیا می رویم

شنبه 23/6/1392 - 16:7 - 0 تشکر 644221

هر قطره آب

اگر چه گندابهای مسیر

/ باور دریایی اش را زدوده اند

با این همه

/ در ضمیر خویش

/ دریای کو چکی است

و من در این لفظ

/ به مبهم ترین معنی

/ که به هیچ کوزه در نشایدش آوردن

چون ناکجا که نیست

/ ولی هست

و جز به تجربت

درکی عمیق

/ از این وهم بی رنگ

/ میسر نمی آید

من از آن

/ به قال مختصری در می گذرم

که به حسی غریب می ماند

و به جز زبانی غریب در نمی آید


شنبه 23/6/1392 - 16:7 - 0 تشکر 644222

دنیا آتشکده ی موقتی است

تا من و تو

/ در آن بنشینیم

نه عبوس

/ که چون ققنوس

/ دوباره شدن را

/ و به امید دیداری در ناکجا

مرا این معنی

/ با غروب مأنوس کرده است

شنبه 23/6/1392 - 16:7 - 0 تشکر 644223

باغ را دریابید

رفت آن چشم که دلواپس فرداها بود

اشک در چشمانم

لبم از خاموشی لبریز است

و من این شعر نه خود می گویم

واژه ها در دهن شهر به وجد آمده اند

و درختانم وا داشته اند

این که می خوانی آواز دل این دریاست

هیجان شهری است

که به چشم تیزش محتاج است

باغ را دریابید!

غیبت چشمانش سنگین است

چشمهامان چه گناهی کردند

که از این پس باید

بی چراغ روشن

باغ را بشناسند

چشمهایش

باز چون خورشیدی در کنکاش

مثل اطمینان بود

و چه وسعت داشت بی هیچ شباهت به کویر

همه زاینده و سبز

مثل جنگل بود بی یک علف هرز در او

آه دیگر نه درختی است که من

عطش چشم تماشا جو را بنشانم

باغ را دریابید

این سواری که به خاک افتاده است

طاقت طایفه ی طوفان بود

آه این خون جوان

خاک را خواهد شست؟

چشمتان را بگشایید به باغ

رفت آن سرو صبور

دست بردارید این خون صمیمی امروز

/ حرف آخر را گفت!

مردمان آمده اند

تا تماشای مرا بردارند

آه اطراف من آن چشم کجاست

و درختی که بیاسایم من

باغ را در یابید!

خواب پیشانی او

مثل خاموشی فکری تازه است

در دل خاک بکارید او را

شوق سر بر کردن با خاک است

و گلی را که از این پس باران

با لبی تشنه بر او می بارد

چون نسیم محزون

او در اطراف درختان می زیست

باغ را می مانست

با بهاری در ذات

و شکفتن عادت او را

دل تنگی داشت

دل تنگی همچون جاده ی کوهستانها

و در آنجا یکدست

باد بود و مهی از تنهایی

اینک ای خون شریف!

ما تو را می خوانیم

ما می افشانیمت

در گذرگاه نسیم و باران

تا برویند درختانی در طوفانها

آه آشوب سپید!

در دل این دریا می مانی

که سرآغاز تمام خوبی است
*
گل چه پایان قشنگی دارد!

شنبه 23/6/1392 - 16:9 - 0 تشکر 644225

در شب تجرّد محض

شب بی زمزمه

تو را می شنوم

/ و تنفس آسمان را

/ و خواب برگها

در شب سکوت

تو را می شنوم

/ و حیرت پنجره

/ و ارتعاش نسیم را

که به ناگهان

/ فرا می گیرد

/ تمام مرا

در شب تعجب

در شب شگفتی

تو را می شنوم

و صدای پای عمر را که می گذرد

و بوی مرگ را

/ که پیش می آید

و در این هنگام

حسرت درختی است

/ خشک و بی برگ

و شب با اندوه برقرار می شود

و من می شنوم

/ تو را و گریه های دلم را

دیگر سخنی نیست

/ و نه حتی شعر

و من در خلأ گم می شوم

/ که کناری ندارد

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.