• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • سمند دولت اگر چند سر كشيده رود
  • ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
واژه نامه
  • دولت : نيكبختي
  • رود : رودخانه ، فرزند
  • سمند : اسبــــي كه رنگــــش مايل به زردي باشــــد و يا به طور مطلق اسب
English Translation :
If Fortune's bay steed impetuous be, yet,
First Mesra Translation:
At the (time of) desire of whipping (the steed), of fellow-travellers,-- bring ye to mind.
Second Mesra Translation:
شرح بيت
**- گرچه اسب بخت و اقبال سركش است ، ولي ; به اشاره سر تازيانه از همراهان ياد آوريد،سمند: مطلق اسب ، اسبي كه رنگش مايل به زردي باشد،سركش : تند و مغرور،به سرِ تازيانه : به اشاره سر تازيانه ، دكتر غني به سرِ تازيانه را از روي بي اعتنائي معني مي كند و به نقل از جهانگشاي جويني مي نويسد: به شمشير فتح كرد و به سرِ تازيانه بخشيد يعني به آساني و از روي بي اعتنائي بخشيد، كه به هر حال معني آن از روي بي اعتنائي و با اشاره سر تازيانه است ، در تاريخ بيهقي نيز اين اصطلاح به همين معني آمده است : ديگر روز امير بر نشست و به صحرائي كه پيش باغ شادياخ است بايستاد و لشكري را به سر تازيانه بشمردند يعني به شتاب و بدون دقت كامل شمردند، معنائي تقريباً معادل سر اسبي دارد،حاصل معني اينكه : اگرچه اسب دولت طبعاً سركش و مغرور حركت مي كند، گاهي هم به اشاره سر تازيانه ، نه چندان جدي ، از همراهان يادي بكنيد، به عبارت ديگر هنگام كامروائي اندكي ، نه بسيار، در فكر محرومان باشيد،پرتو علوي به سر تازيانه را مركب خوانده و همرهان را به آن مضاف كرده است : همرهان ِ به سر تازيانه و در معني آن نوشته مراد از به سَر تازيانه بندگان و غلاماني هستند كه در حال تازيانه خوردن پيشاپيش اسب حركت مي كردند، اما خواندن به سر تازيانه به صورت ِ مركب و معنائي كه براي آن آورده اند به نظر درست نمي آيد، زيرا به شهادت ابيات زيرِ خاقاني ، سر بايد اضافه به تازيانه خوانده شود:بر ابلق آسمان ز زلف تو شيب سرِ تازيانه بايستيبه سرِ تازيانه زرين شاه گردون گرفت عالم صبحيا اين بيت انوري :گيتي به سر سنان گشاديم پس از سرِ تازيانه داديمصورت مركب را بنده جائي نديده است و پرتو علوي شاهدي نياورده است ،در جامع الستين ، تفسير سوره يوسف ، آنجا كه ذلت و فروافتادگي زليخا و جلال و عظمت يوسف را در هفت سال قحطي بيان مي كند، آمده است كه يوسف روزي در بازار، زليخا را زار و نزار و درويش ديد; گفت : آن حرمت و كامرانيت كجا شد؟ گفت : همه در سرِ كار تو شد، گفت : آن عشق يوسفيت كجا شد؟ گفت : همچنان برجاست و يك ذره از آنكه بود نكاسته است ، گفت : اين را برهاني بايد، زليخا گفت : آن تازيانه بيار، يوسف سر تازيانه بدو داشت ، زليخا آهي بكرد، آتش از تجاويف احشاي او برفروخت و تازيانه را بسوخت ، چون تف آن آتش به دست يوسف رسيد تازيانه از دست بينداخت و عنان اسب بگردانيد، زليخا گفت : اي بي طاقت ،،، آنچه از اين قصه برمي آيد اينكه يوسف به وساطت سر تازيانه از حال دل زليخا باخبر شد، دور نيست كه سر تازيانه در بيت مورد بحث ما اشاره اي به اين قصه داشته باشد و با اين تعبير معناي دومي براي بيت به دست مي آيد كه از معناي اول چندان دور نيست و آن اينكه گرچه مانند يوسف با شكوه و جلال بر اسب دولت سوار هستيد با سر تازيانه از حال دل همراهان و بندگان خود آگاه شويد،بعضي قرينه ها نظر داشتن حافظ را به اين قصه تأييد مي كند از جمله در همين قصه آمده است : پس يوسف گاه بر تخت مملكت نشستي و ترتيب كار رعيت ميساختي و گاه بر سمند دولت نشستي ،،، اصطلاح سمند دولت در مصراع نخست همين بيت مورد بحث آمده است ، و تاريخ تحرير تفسير جامع الستين را حدود قرن ششم هجري دانسته اند كه دو قرن پيش از عهد حافظ است ،اصطلاح با سر تازيانه از حال دل ضعيفان آگاهي يافتن در همين قصه يوسف و در همين مناسبت در تفسير سورآبادي نيز آمده است : [زليخا] گفت : اي ملك به خداي ابراهيم كه يك نگريستن بروي تو به من دوستتر از اين جهان و هر چه در اين جهان چيز است ، گفت اي عجب آن همه جمال تو بدل شد عشق تو بدل نشد؟ زليخا گفت اين ملك مصر تازيانه بر سينه من نه تا عجايب بيني ، يوسف عليه السلام از سر عماري سر تازيانه فرو گذاشت بر سينه زليخا نهاد توِش (طپش ) دل زليخا به دست يوسف رسيد عجب بماند، گفت حاجت خواه تا روا كنم ،،، **