بيشك اهل بيت پيغمبر(ص) بيش از ساير مردم از علوم آن حضرت، بهرهمند بودندچنانكه درباره ايشان فرمود: «لا تعلموهم فانهم اعلم منكم»
[2] مخصوصاشخص اميرمؤمنان(ع) كه از دوران كودكي در دامان رسول خدا(ص) پرورش يافته و تا آخرينلحظات عمر آن حضرت ملازم وي و همواره در صدد فراگرفتن علوم و حقايق ازپيامبراكرم(ص) بود و دربارهي وي فرمود: «انا مدينهالعلم و علي بابها»
[3] و از خود اميرمؤمنان(ع) نقل شده كهفرمود: «ان رسولالله صلياللهعليهوآله علمني الف باب و كل باب يفتح الف بابفذلك الف الف باب حتي علمت ما كان و ما يكون الي يوم القيامه و علمت علم المنايا والبلايا و فصل الخطاب»
[4] يعني رسولخدا(ص) هزار باب علم بهمن آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر ميگشايد و مجموعا ميشود هزار هزار باب، تاآنجا كه از هر چه بوده و تا روز قيامتخواهد بود آگاه شدم و علم منايا و بلايا(مرگها و مصيبتها) و فصل الخطاب (داوري بحق) را فرا گرفتم.
ولي علوم ائمه اهل بيت (ع) منحصر به آنچه از پيامبر اكرم (ص) بيواسطه ياباواسطه شنيده بودند نبوده است بلكه ايشان از نوعي علوم غير عادي بهرهمندبودهاند كه به صورت «الهام» و «تحديث»
[5] به ايشان افاضه ميشده است نظيرالهامي كه به خضر و ذوالقرنين
[6]و حضرت مريم و مادر موسي عليه السلام شده
[7] و بعضا در قرآن كريم تعبير به «وحي»گرديده كه البته منظور از آن، وحي نبوت نيست و با چنين علمي بوده كه بعضي از ائمهاطهار(ع) كه در سنين طفوليت به مقام امامت ميرسيدند از همه چيز آگاه بودند و نيازيبه تعلم و فراگيري از ديگران نداشتند.
اين مطلب، از روايات فراواني كه از خود ائمه اطهار عليهم السلام نقل شده وبا توجه به عصمت ايشان، حجيت آنها ثابت است استفاده ميشود. ولي پيش از آنكه بهذكر نمونهاي از آنها بپردازيم به آيهاي از قرآن كريم، اشاره ميكنيم كه از شخصيا اشخاصي به عنوان «من عنده علم الكتاب»
[8] ياد كرده بعنوان شاهد بر حقانيتپيغمبر اكرم(ص) معرفي ميكند، و آن آيه اين است: «قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكمو من عنده علم الكتاب»
[9] بگو براي شهادت ميان من و شما، خدا وكسي كه علم الكتاب دارد كفايت ميكند.
بدون شك، چنين كسي كه شهادت او قرين شهادت خداي متعال قرار داده شده وداشتن علم الكتاب، او را شايسته چنين شهادتي كرده داراي مقامي بس ارجمند بوده است.
در آيه ديگري نيز اشاره به اين شاهد كرده و او را «تالي تلو» رسول خدا (ص)شمرده است: «افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه...»
[10] و كلمه «منه» دلالت دارد بر اينكهاين شاهد از خاندان رسولخدا(ص) و اهل بيت اوست و روايات متعددي از طريق شيعه واهل سنت، نقل شده كه منظور از اين شاهد، علي بن ابي طالب (ع) است.
از جمله، ابن مغازلي شافعي از عبدالله بن عطاء روايت كرده كه گفت: روزي درحضور امام باقر(ع) بودم كه فرزند «عبدلله بن سلام» (يكي از علماء اهل كتاب كه درزمان رسول خدا (ص) اسلام آورد) عبور كرد، از آن حضرت پرسيدم: آيا منظور از «منعنده علم الكتاب» پدر اين شخص است؟ فرمود: نه، بلكه منظور علي بن ابي طالب (ع)است كه آيه «و يتلوه شاهد منه» و آيه «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا...»
نيز در شان او نازل شده است. و نيزچندين روايت از طرق فريقين نقل شده كه منظور از «شاهد» در سوره هود، علي بن ابيطالب (ع) ميباشد
[11] و با توجه به ويژگي ياد شده «منه»روشن ميشود كه مصداق آن جز آن حضرت كسي نبوده است.
اهميت داشتن «علم الكتاب» هنگامي روشن ميشود كه در داستان حضرت سليمان(ع) و احضار تخت بلقيس كه در قرآن كريم آمده است دقت كنيم در آنجا كه ميفرمايد:«و قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...»
[12] يعني كسي كه بهرهاي از علمالكتابداشت گفت: من تخت بلقيس را حاضر ميكنم پيش از آنكه چشم به هم زني...
از اين آيه، استفاده ميشود كه آگاه بودن از برخي از علمالكتاب چنين اثرشگفت انگيزي داشته است و از اينجا ميتوان حدس زد كه داشتن همه علم الكتاب چه آثارعظيمتري را در بر خواهد داشت و اين نكتهاي است كه امام صادق(ع) در حديثي كه«سدير» نقل كرده خاطر نشان ساختهاند:
سدير گويد: من و ابوبصير و يحياي بزاز و داود بن كثير در مجلس (بيروني)امام صادق (ع) بوديم كه آن حضرت با حالت غضب، وارد شدند و پس از نشستن فرمودند:تعجب است از مردمي كه گمان ميكنند ما علم غيب داريم! در صورتي كه جز خداي متعالكسي علم غيب ندارد، و من خواستم كنيزم را تنبيه كنم، او فرار كرد و ندانستم دركدام اطاق رفته است. (از دنباله حديث، روشن ميشود كه اين سخنان را بخاطر حضورنامحرمان، بيان كردهاند)
[13]سدير گويد: هنگامي كه حضرت برخاستند كه به منزلشان (اندروني) بروند من وابوبصير و ميسر، همراه آن حضرت رفتيم و عرض كرديم، فدايتشوم، ما سخنان كه دربارهكنيز گفتيد شنيديم، و ما معتقديم كه شما علوم فراواني داريد ولي ادعاي علم غيبدرباره شما نميكنيم. حضرت فرمود: اي سدير، مگر قرآن نخواندهاي؟ عرض كردم: چرا.فرمود: اين آيه را خواندهاي: «قال الذي عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل انيرتد اليك طرفك» گفتم: فدايتشوم، خواندهام. فرمود: ميداني كه اين شخص چهاندازه از علم الكتاب داشت؟ عرض كردم: شما بفرماييد. فرمود: به اندازهي قطرهاياز درياي پهناور! سپس فرمود: آيا اين آيه را خواندهاي «قل كفي بالله شهيدا بيني وبينكم و من عنده علم الكتاب»؟ گفتم: آري. فرمود: آن كسي كه علم همه كتاب را داردداناتر است يا كسي كه بهره اندكي از علم الكتاب دارد؟ عرض كردم: آن كسي كه علمهمه كتاب را دارد. پس با اشاره به سينه مباركش فرمود: به خدا قسم، علم همه كتابنزد ماست، به خدا قسم علم همه كتاب نزد ماست.
[14] اينك به ذكر نمونههاي ديگري از رواياتوارده در علوم اهل بيت عليهمالسلام اشاره ميكنيم.
حضرت رضا(ع) در ضمن حديث مفصلي درباره امامت فرمود: هنگامي كه خداي متعالكسي را (به عنوان امام) براي مردم بر ميگزيند به او سعه صدر، عطا ميكند وچشمههاي حكمت را در دلش قرار ميدهد و علم را به وي الهام ميكند تا براي جواب ازهيچ سئوالي در نماند و در تشخيص حق، سرگردان نشود، پس او معصوم و مورد تاييد وتوفيق و تسديد الهي بوده از خطاها و لغزشها در امان خواهد بود و اين بخشش الهي استكه به هر كس بخواهد ميدهد.
آنگاه اضافه فرمود،آيا مردم ميتوانند چنين كسي را (بشناسند) و برگزينند؟! و آيا برگزيده ايشان دارايچنين صفاتي است؟
[15]و از حسن بن يحياي مدائني نقل شده كه از امام صادق (ع) پرسيدم: هنگامي كهسئوالي از امام ميشود چگونه (و با چه علمي) جواب ميدهد؟ فرمود: گاهي به او الهامميشود، و گاهي از فرشته ميشنود، و گاهي هر دو.
[16] و در روايت ديگريامام صادق (ع) فرمود: امامي كه نداند چه مصيبتي به او ميرسد و كار او به كجا ميانجامدحجتخدا بر بندگانش نخواهد بود.
[17]و نيز چند روايت ازآن حضرت نقل شده است كه فرمود: هر گاه امام بخواهد چيزي را بداند خداي متعال او راآگاه ميسازد.
[18]و همچنين در رواياتمتعددي از آن حضرت آمده است كه فرمود: روح، آفريدهايست اعظم از جبرئيل و ميكائيلكه با رسول خدا (ص) بود و بعد از وي با ائمه (ع) است و ايشان را تسديد ميكند.
[19] بحثي فلسفي و دفعيك شبهه
[20] (در بارهعالم بودن پيامبر(ص)و ائمه(ع)به غيب، و اثر و رابطه آن با زندگي و رفتار ايشان)
روايات بسياري از طرق ائمه اهل بيت(ع) رسيده كه خداي سبحان پيامبراسلام و ائمه(ع) را تعليم دادهو هر چيزي را به ايشانآموخته و در بعضي از همان رواياتاين معنا تفسير شده به اينكه علم رسول خدا(ص) از طريق وحي و علم ائمه(ع) از طريق رسول خدا(ص) بوده است.
از سوي ديگر به اين روايات اشكال شده كه: تا آنجاكه تاريخ نشان ميدهد سيرهاهل بيتچنين بوده كه در طول زندگي خود مانندساير مردم زندگي ميكردهاند و به سوي هر مقصدي ميرفتند از راه معمولي و با توسل به اسباب ظاهري ميرفتند، و عينا مانند ساير مردم گاهي به هدف خود ميرسيدند، وگاهي نميرسيدند، و اگر اين حضرات علم به غيبميداشتند، بايد در هر مسيري به مقصد خود برسند، چون شخص عاقل وقتي براي رسيدن بههدف خود، دو راه پيش روي خود ميبيند، يكي قطعي و يكي راه خطا،هرگز آن راهي را كهميداند خطاست طي نميكند، بلكهآن راه ديگر را ميرود كه يقين داردبه هدفشميرساند. در حالي كه ميبينيم آن حضرات چنين نبودند، و در زندگي راههايي را طي ميكردند كه به مصائبي منتهي ميگشت، و اگر علم به غيب ميداشتند بايد بگوييم عالما وعامدا خود را بهمهلكه ميافكندند.
مثلا رسول خدا(ص)در روز جنگ احد آنچه بر سرش آمد خودش بر سر خود آورد، و يا علي(ع) خودش عالما و عامدا درمعرض ترور ابنملجممرادي ملعون قرار گرفت،و همچنين حسين(ع) عمدا خود را گرفتار مهلكه كربلا ساخت، و ساير ائمه(ع) عمدا غذاي سمي را خوردند و معلوم است كه القاء در تهلكه يعني خويشتن را به دست خود به هلاكت افكندن عملي است حرام و نامشروع.
اساس اين اشكال بهطوري كه ملاحظه ميكنيد دو آيه از آيات قرآني است، يعنيآيه"ولو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير" و آيه "و ما ادري ما يفعل بي و لا بكم". و اين اشكال يك مغالطه بيش نيست، براي اينكه در اين اشكال بين علوم عادي وعلوم غير عادي خلط شده، و علم به غيب علمي است غير عادي كه كمتريناثري در مجرايحوادث خارجي ندارد.
توضيح اينكه: افعالاختياري ما همان طور كهمربوط به اراده ماست، همچنين بهعلل و شرائط ديگر مادي و زماني و مكاني نيز بستگي دارد كه اگر آن علل و شرائط هم باخواست ما جمع بشود، و با آنمساعدت و هماهنگي بكند، آن وقت علتپيدايش و صدور آنعمل از ما علتي تامه ميشود كه صدور معلول به دنبالش واجب و ضروري است، براي اينكه تخلف معلول از علتتامهاش محال است. پس نسبت فعل كهگفتيم معلول است، به علت تامهاش، نسبت وجوب و ضرورتاست، مانند نسبتي كه هر حادثه ديگر به علت تامهاش دارد واما نسبتش به اراده ما كه جزء علت است، نه تمام علت، نسبت جواز و امكان است، نهضرورت و وجوب تا بگويي تخلفشمحال است.
پس روشن گرديد كهتمامي حوادث خارجي كه يكي از آنها افعال اختياري ماست، وقتي در خارجحادث ميشود كه حدوثش بهخاطر تماميت علت، واجب شده باشد، واين منافات ندارد با اين كه در عين حال صدورافعال ما نسبت به خود ما به تنهاييممكنباشد، نه واجب. حال كه معلوم شد هر حادثي از حوادث، و از آن ميان هر فعلي از افعال اختياري ما درعيناختياري بودن، معلولي است كه علت تامهاي دارد، و اگر نميداشت محالبود كهحادث شود، همچنان كه با فرض نبودن آن علت، محال بود حادث گردد، پس تمامي حوادث عالم، سلسله نظام يافتهاي است، كه همگي و مجموعهاش متصف به وجوب است، يعنيمحال استيكي از آنحوادث كه به منزله يك حلقه از اين زنجير است از جاي خودش حذفشود، و جاي خود را به چيز ديگر و حادثهاي ديگر بدهد.
و نيز معلوم شد كهپس اين سلسله و زنجير از همان روز اول واجب بوده - چه گذشتههايش و چه حوادثآيندهاش - حال اگر فرض كنيم كه شخصي به اينسلسله يعني به سراپاي حوادث عالم آن طور كه هست و خواهد بود علمداشته باشد، اين علم نسبت هيچ يك از آنحوادث را هر چند اختياري هم باشد تغيير نميدهد و تاثيري در نسبتآن نميكند، يعني با فرض اينكه نسبت وجوب دارد، ممكنش نميسازد، بلكه همچنان واجب است
[21].
حال اگر بگويي: همين كه علم يقيني در مجراي افعالاختياري قرار گرفتعينامانند علم حاصل از طرق عادي ميشود و قابل استفاده ميگردد چون آدمي را بر سر دو راهي بكنم يانكنم قرار ميدهد به اين معناكه در آنجا كه با علم حاصل از طرق عادي مخالف باشدنظير علم عادي سبب فعل و يا تركميگردد
[22].
در پاسخ ميگوييم: خير چنين نيست كه علم يقين به سلسلهعلل منافات با علم عادي داشتهباشد، و آن را باطل سازد، به شهادت اينكه ميبينيم بسيار ميشود كهانسان علم عادي به چيزي دارد، ولي عمل بر خلاف آن ميكند،همچنان كه قرآن كريم در آيه"وجحدوا بها و استيقنتها انفسهم"
ميفرمايد كفار به علم عادي يقين دارند بهاينكه با انكار وعناد در برابر حق معذب شدنشان در آتش يقيني است، در عين حال بهانكار و عناد خود اصرارميورزند، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقهاش هواينفس خود آنان است، انكارشان حتمي و نظير علم عادي به وجوب فعل است.
با اين بيان اشكالديگري هم كه ممكن است به ذهن كسي بيايد دفع ميشود، و آن اين است كه: چگونه ممكناست انسان علم يقيني پيدا كند به چيزي كه خلاف اراده اوباشد، چنين علمي اصلا تصورندارد، و به همين جهت وقتي ميبينيم علم در اراده ما تاثيرنميكند بايد بفهميم كهآن علم، علم يقيني نبوده، و ما آن را علم يقيني ميپنداشتيم.
وجه دفع اين اشكالاين است كه گفتيم: صرف داشتن علم به چيزي كه مخالف اراده و خواست ماست، باعثنميشود كه در ما ارادهاي مستند به آن علم پيدا شود، بلكه همانطور كه در تفسيرآيه 14 سوره نمل گذشت آن علمي ملازم با ارادهموافق است كه توام باالتزام قلب نسبت به آن باشد، (و گر نه بسيار ميشود كه انسانيقين و علم قطعي دارد به اينكه مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرردارد، و در عين حال مرتكب ميشود، چون التزام قلبي به علم خود ندارد) نظير اينجريان در افعال عنائي به خوبي به چشم ميخورد
[23] در اين گونه اعمال نيز ميبينيم علمقطعي به هلاكت، انسان را به باقي ماندن در بالاي برج وادار نميكند، چون التزاميبه علم قطعي خود ندارد.
[1] . آموزش عقايد صفحه 320 استاد محمد تقي مصباح يزدي
[2] . غايه المرام:ص 265، اصول كافي: ج1،ص 294
[3] . مستدرك حاكم، ج3، ص 226، جالب اين است كه يكي از علماء اهل سنت كتابي بنام«فتح الملك» العلي بصحه حديث مدينه العلم علي» نوشته كه در سال 1354 ه در قاهره بهچاپ رسيده است.
[4] . ينابيع الموده: ص 88،اصول كافي: ج1، ص 269
[5] . اصول كافي، كتاب الحجه،ص 264 و ص 270.
[6] . اصول كافي:ج 1، ص 268
[7] . كهف – 65-98، آل عمران - 42، مريم – 17-21، طه - 38، قصص - 7
[8] . سوره رعد، آيه 43
[9] . سوره رعد آيه 43
[10] . سوره هود،آيه 17
[11] . غايه المرام (ط قديم) ص 359-361.
[12] . سوره نمل - آيه 40
[13] . و بايد دانست كه منظور از علم غيبيكه اختصاص به خداي متعال دارد علمي است كه احتياج به تعليم نداشته باشد، چنانكهامير مؤمنان (ع) در جواب كسي كه سئوال كرد: آيا شما علم غيب داريد؟ فرمود: «انماهو تعلم من ذي علم» و گرنه همه و بسياري از اولياء خدا از علوم غيبي كه به ايشانوحي يا الهام ميشده مطلع بودهاند، و يكي از موارد تشكيك ناپذير آن، اين خبر غيبياست كه به مادر حضرت موسي (ع) الهام شد: «انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين»(قصص -7).
[14] . اصول كافي: ج 1، ص 257 (ط داراكتب الاسلاميه)
[15] . اصول كافي، ج 1، ص 198-203
[16] . بحار الانوار، ج 26، ص 58
[17] . اصول كافي، ج 1، ص 258.
[18] . اصول كافي: ج 1، ص 258.
[19] . اصول كافي: ج 1، ص 273
[20] . الميزان جلد 18 صفحه 292 علامه طباطبايي رضوان الله تعالي عليه
[21] . توضيح بيشتر اينكه: فرض كنيم كهعلي(ع)ميدانست كه در روزي معين وساعتي معين و به دست شخصي معين ترور ميشود، حالبا توجه به آنچه گفتيم كه تمام حوادث عالمواجب و ضروري الوجود است، و ممكننيستيكي از آنها از سلسله به هم پيوسته حذف شود، علم امام(ع) حادثه ترور خود راممكن الوجود نميكند، چه علم داشته باشد و چه نداشته باشد، اين حادثه حادث شدنيبود، و حال كه علم دارد، اين علم، تكليفي براي آن جناب ايجاد نميكند، و او رامحكوم به اين حكم نميسازد كه امروز به خاطر احساس خطر از رفتن به مسجد خودداريكن، و يا ابن ملجم را بيدار مكن، و يا براي خود نگهباني معين كن، چون اين علم علمبه غيب(يعني شدنيها)است، نه علم عادي تا تكليف آور باشد.مترجم.
[22] . توضيح اينكه: فرض كنيد من به علم عادييقين كنم كه اين ميوه را ميخورم، چون هم بسيار ميل به آن دارم و هم خوردنش هيچمانع بهداشتي و شرعي ندارد، ولي در عين حال علم يقيني دارم كهچنين عملي در سلسلهعلل و اسباب وجود ندارد، اين ميوه را نميخورم، در چنين فرضي علم يقين علم عاديراباطل ميكند، و خودش به جاي آن مينشيند، و از درجه وجوب خودش نازل شده، به مرتبهامكان پايينميآيد، يعني همانطور كه گفتيم آدمي را در اينكه بكنم يا نكنم متحير ميسازدو همانطور كه گفتيم سببفعل و يا ترك ميگردد.مترجم.
[23] . توضيح اينكه: بعضي از كارها از انسانسر ميزند كه نه ميتوان آن را مانند كار كبد و معده جبري و بياختيار دانست، ونه مانند ساير كارهائي كه به اختيار خود ميكنيم اختياريش خواند، و لاجرمآن راشقي ثالث از كارهاي انسان دانستهاند، و نام آن را"فعل عنائي"نهادهاندو اينگونه اعمال از حيوانات نيز سر ميزند. حيوان وقتي خود را در برابر درندهايميبيند، از آنجا كه ترس دلش را پر ميكند، ديگر نميتواند مانند ساير اوقات خودرا در بين چهار طرف - جلو و عقب و راست و چپ - مختار ببيند، چون شدت ترس همهراهها را به روي او ميبندد، و او ديگر نميتواند باور كند كه ازسه جهت ديگر راهگريز دارد، لاجرم تنها يك راه برايش باقي ميماند، و آن دهان درنده است، ولذاميبينيم حيوان با پاي خود به طرف درنده ميرود، و ميگوييم:حيوان"استسباع"شده، يعني سبع زدهشده. و اما در انسان: انسان نيز گاهياينطور ميشود، مثلا اگر يك فرد آدمي را بر بالاي درختي و يا برجي بسيار بلند قراردهند، با اينكه در روي زمين به بيش از جاي يك جفت كفش زمين نميخواست، تا بتواندروي پاي خود بايستد، و بالاي برج شايد چند برابر آن جا داشته باشد، ولي در عين حالنميتواندآنجا قرار بگيرد، به محضي كه سقوط خود را تصور كند، آنچنان دلش از ترس پرميشود كه ديگر باور اينكهميتواند در آنجا بايستد از او سلب ميشود، و او تنها وتنها يك راه پيش روي خود ميبيند، و آن هم ايناست كه خود را پرتاب كند، چنين عمليرا نه ميتوان گفت عمل ارادي است، براي اينكه عمل ارادي واختياري آن عملي است كهفاعلش قادر بر فعل و ترك آن باشد و در مثال ما فاعل قادر بر ترك نيست، و نهعملياست جبري، براي اينكه عمل جبري آن عملي است كه بدون اراده انجام گيرد، و سقوط درمثال ماعملي است كه با اراده فاعل انجام ميشود، لذا نام اينگونه اعمال را عمل بهعنايت نهادهاند.مترجم.