شفاعت
يكي از مباحثي كه در بحث عدل الهي ، بايد طرح و بحث وتحقيق شود مبحث "شفاعت" است . درباره شفاعت ، مشاجرات و گفتگوهايي هست ومخصوصا پس از ظهور كيش " وهابيت " بازار گرمتري پيدا كرده است . كيشوهابيت منسوب به محمد بن عبدالوهاب است و هم اكنون تقريبا مذهب رسمي دولت سعوديبشمار ميرود ، كيشي است كه به نحوي بسيار سطحي و قشري دم از توحيد در پرستشميزند و به همين جهت بسياري از معارف دقيق و عالي اسلام را منكر است . توحيدي كهوهابيها طرفدار آن هستند مانند توحيد اشاعره با بسياري از اصول اسلامي مخالف است .
ايراد و اشكال
آنچه به عنوان ايراد بر شفاعت گفته شده و يا ميتوان گفتاز اين قرار است :
1. شفاعت با توحيد در عبادت منافات دارد و اعتقاد به آن نوعي شرك است . اينهمان اشكالي است كه وهابيها مطرح ميكنند و جمعي وهابي مسلك در ميان شيعه نيزفريفته آن شدهاند
[1].
2. شفاعت نه تنها با توحيد درپرستش نميسازد ، بلكه با توحيد ذاتي نيز ناسازگار است زيرا لازمه اعتقاد بهشفاعت اين است كه رحمت و شفقت شفيع ، بيشتر و وسيعتر از رحمت خدا دانسته شود ، چه، مفروض اين است كه اگر شفاعت نباشد خدا گناهكار را عذاب ميكند .
3.اعتقاد بهشفاعت موجب تجري نفوس مايل به گناه ، بلكه موجب تشويق آنها به ارتكاب گناه است.
4.قرآن كريمشفاعت را باطل شناخته و مردود دانسته است . قرآن روز رستاخيز را چنين معرفي ميكند: در آن روز هيچكس از ديگري دفاع نميكند و شفاعتي هم در كار نيست.
[2]5. شفاعت با اصلي كه قرآن كريمتأسيس فرموده و سعادت هر كسي را وابسته به عمل خودش دانسته و فرموده : «و انليس للانسان الا ما سعي» منافات دارد.
6. لازمه صحت شفاعت اين است كه معتقد شويم خدا تحت تأثير شفيع قرار ميگيرد وخشمش تبديل به رحمت ميگردد ، در حالي كه خدا انفعال پذير نيست ، تغيير حالت بر اوراه ندارد و هيچ عاملي نميتواند در او اثر بگذارد ، تغيير پذيري مخالف با وجوبذاتي ذات الهي است.
7. شفاعت يك نوع استثناء قائل شدن و تبعيض و بي عدالتي است ، در حالي كه دردستگاه خدا ، بي عدالتي وجود ندارد . به تعبيري ديگر : شفاعت ، استثناء در قانونخداست و حال آنكه قانونهاي خدا كلي و لايتغير و استثناء ناپذير است: «ولن تجدلسنة الله تبديلا
[3]» .
اين اشكال است كه بحث شفاعت رابا عدل الهي مرتبط ميسازد ، و از همين نظر است كه مسأله شفاعت ، يكي از مباحثكتاب حاضر قرار داده شد .
توضيح اشكال اين است كه : مسلماشفاعت ، شامل همه مرتكبين جرم نميگردد زيرا در اين صورت ديگر نه قانون معنيخواهد داشت و نه شفاعت . طبيعت شفاعت ملازم با تبعيض و استثناء است ، ايراد هم ازهمين راه است كه چگونه رواست كه مجرمين بهدو گروه تقسيم گردند ، يك عده به خاطر اينكه پارتي دارند از چنگال كيفر بگريزند وعدهاي ديگر به جرم اينكه پارتي ندارند گرفتار كيفر گردند ؟
ما در ميان جوامع بشري جامعههايي را كه قانون در آندستخوش پارتي بازي است فاسد و منحط و فاقد عدالت ميشمريم ، چگونه ممكن است دردستگاه الهي معتقد به پارتي بازي شويم ؟ ! در هر جامعهاي كه شفاعت هست عدالتنيست .
ضعف قانون
تأثير عوامل سه گانه : " پول " و " پارتي" و " زور " در يك جامعه نشانه ناتواني و ضعف قانون است . وقتيقانون ضعيف باشد طبعا نميتواند بر اقويا و زورمندان چيره گردد ، سطوت خود را فقطبه ضعفا نشان ميدهد . قانون ضعيف ، مجرمين ضعيف را به تله مياندازد و به پايميز مجازات ميكشاند ولي از تله انداختن زورمندان مجرم عاجز ميماند .
قرآن ، مقررات الهي را قوانين نيرومند و قوي معرفيميكند و تأثير " پول " و " پارتي " و " زور " رادر محكمه عدل الهي نفي مينمايد . در قرآن از پول به عنوان " عدل " ( ازماده " عدول " ، زيرا وقتي كه به عنوان رشوه داده شود سبب عدول وانحراف از حق و حقيقت ميگردد ، يا از " عدل " به معني " عوض" و " معادل " و از پارتي به عنوان " شفاعت " و از زوربه عنوان " نصرت " ياد شده است .
در سوره بقره آيه 48 چنين ميخوانيم: «و اتقوا يوما لا تجزي نفس عننفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون». "پروا داشته باشيد از روزي كه هيچكس از ديگري دفاع نميكند و شفاعت هم پذيرفتهنيست و از كسي هم پولي به عنوان عوض جرم و معادل آن گرفته نخواهد شد و نصرت وياري كردن امكان ندارد " .
يعني نظام جهان آخرت همچون نظام اجتماعي بشر نيست كهگاهي انسان براي فرار از قانون به پارتي يا پول متوسل شود و گاهي قوم و عشيره خودرا به كمك بطلبد و آنان در برابر مجريان قانون اعمال قدرت كنند .
در صدر اسلام ، قانون در اجتماع مسلمين قوي بود، گريباننزديكان و خويشان زمامداران را نيز ميگرفت . وقتي كه علي (عليهالسلام) مطلع شد كهدخترش از
بيتالمال مسلمين گلوبندي را به عنوان عاريه - البتهبا قيد ضمانت - گرفته و در روز عيد از آن استفاده كرده است او را سخت مورد عتابخويش قرار داد و با لحني كاملا جدي فرمود: اگر نبود كه آن را به صورت عاريهمضمونه ، يعني با قيد ضمانت گرفتهاي دستت را ميبريديم ، يعني درباره تو حد سارقرا اجرا ميكردم[4].
هم ايشان وقتي كه ابن عباس ،پسر عمو و ياور دانايشان ، مرتكب خلافي شد نامهاي به او نوشتند و او را موردسختترين حملات خويش قرار دادند ، به وي نوشتند:
"اگر از خلاف خويش بازنگردي با شمشيرم تو را ادب خواهم نمود ، همان شمشيري كه احدي را با آن نزدهام مگراينكه وارد جهنم شده است " .
يعني ميداني كه شمشير من جز بردوزخيان فرود نميآيد و اين كار تو ، تو را دوزخي و مستحق شمشير من ساخته است .
سپس براي اين كه بفهماند عدالتاو درباره هيچكس استثناء بردار نيست ميفرمايد: "به خدا قسم اگر حسن و حسين( عليهماالسلام ) ، هم مرتكب اين جرم ميشدند با آنان ارفاق نميكردم
[5]".
صدر اسلام است و مجري قانون هماميرالمؤمنين است ، تعجبي ندارد ، اگر ميخواهيد بدانيد دستگاهي كه رسول خدا ( صليالله عليه و آله ) به جريان انداخته بود تا كجا به حركت آمده بود و چه اشخاصي رازير مهميز عدالت ميكشيد به داستان ذيل توجه كنيد:
عمرو عاص از طرف عمر حاكم مصربود ، روزي پسر عمرو عاص به صورت يكي از رعايا سيلي زد ، ستمديده به نزد عمرو عاصرفته شكايت كرد ولي وي ترتيب اثر نداد . اين مرد غيور حركت كرد به مدينه و نزدعمر آمد و عرض حال داد . عمر ، عمر و عاص و پسرش را احضار و محاكمه نمود . دراين محاكمه يك جمله تاريخي از
عمر نقل شده است . خطاب بهعمرو عاص و پسرش گفت : متي استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا ." از كي مردم را برده خويش گرفتهايد در حالي كه از مادران خويش آزاد متولدگرديدهاند " . سپس دستور قصاص صادر نمود .
عمر با پسر خودش نيز همينطوررفتار نمود ، وقتي ثابت گرديد پسرش شراب خورده است حد الهي را درباره او اجرانمود . اينها عدالتي بود كه رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) به مسلمينآموخته بود و مسلمين هنوز آن را فراموش نكرده بودند ، و به عبارتي ديگر ، چرخي بودكه رسول خدا به حركت آورده بود و تا مدت زيادي كم و بيش به همان شكل به حركت خودادامه ميداد .
اقسام شفاعت
حقيقت اين است كه شفاعت ،اقسامي دارد كه برخي از آنها نادرست و ظالمانه است و در دستگاه الهي وجود نداردولي برخي ، صحيح و عادلانه است و وجود دارد . شفاعت غلط بر هم زننده قانون و ضدآن است ولي شفاعت صحيح ، حافظ و تأييد كننده قانون است . شفاعت غلط آن است كهكسي بخواهد از راه پارتي بازي جلوي اجراي قانون را بگيرد . بر حسب چنين تصوري ازشفاعت ، مجرم بر خلاف خواست قانونگزار و بر خلاف هدف قوانين اقدام ميكند و ازراه توسل به پارتي ، بر اراده قانونگزار و هدف قانون چيره ميگردد . اينگونهشفاعت ، در دنيا ظلم است و در آخرت غير ممكن . ايرادهايي كه بر شفاعت ميشود برهمين قسم از شفاعت وارد است و اين همان است كه قرآن كريم آن را نفي فرموده است .
شفاعت صحيح ، نوعي ديگر ازشفاعت است كه در آن نه استثناء و تبعيض وجود دارد و نه نقض قوانين ، و نه مستلزمغلبه بر اراده قانونگزار است . قرآن اين نوع شفاعت را صريحا تأييد كرده است .شفاعت صحيح نيز اقسامي دارد كه بزودي بشرح آن ميپردازيم .
نقض قانون
نوع نادرست شفاعت كه به دلايلعقلي و نقلي مردود شناخته شده است اين است كه گناهكار بتواند وسيلهاي برانگيزد وبه توسط آن از نفوذ حكم الهي جلوگيري كند ، درست همان طوري كه در پارتي بازيهاياجتماعات منحط بشري تحقق دارد .
بسياري از عوام مردم ، شفاعتانبياء و ائمه ( عليهمالسلام ) را چنين ميپندارند ، ميپندارند كه پيغمبر اكرم( صلي الله عليه و آله و سلم ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و حضرت زهرا ( سلام اللهعليها ) و ائمه اطهار خصوصا امام حسين ( ع ) متنفذهايي هستند كه در دستگاه خدااعمال نفوذ ميكنند ، اراده خدا را تغيير ميدهند و قانون را نقض ميكنند .
اعراب زمان جاهليت نيز دربارهبتهايي كه شريك خداوند قرار ميدادند همين تصور را داشتند ، آنان ميگفتند كهآفرينش ، منحصرا در دست خداست و كسي با او در اين كار شريك نيست ، ولي در ادارهجهان ، بتها با او شركت دارند . شرك اعراب جاهليت ، شرك در " خالق "نبود ، شرك در " رب " بود .
ميدانيم كه در ميان افراد بشرگاهي كسي مؤسسهاي را بوجود ميآورد ولي اداره آن را به ديگري واگذار مينمايد ،يا در اداره آن مؤسسه ، خودش با ديگران بطور مشترك دست در كار ميشود . عقيدهمشركين درباره خدا و جهان و در اداره جهان به اين شكل بود . قرآن كريم بسختي باآن مبارزه كرد و مكرر اعلام نمود كه براي خدا شريكي نيست نه در خالقيت و نه درربوبيت ، او به تنهايي ، هم پديد آورنده جهان است و هم تدبير كننده آن ، ملك وپادشاهي جهان اختصاص به او دارد و او رب العالمين است .
مشركين كه ميپنداشتند ربوبيتجهان بين خدا و غيرخدا تقسيم شده است, برخود لازم نميدانستند كه درصدد جلب رضا وخوشنودي «الله» باشند, ميگفتند, ميتوان با قربانيها و پرستشهايي كه در برابر بتهاانجام ميدهيم, رضايت «رب»هاي ديگر را بدست آوريم و نظر موافق آنها را جلب كنيم,هرچند مخالف رضاي «الله» باشد, اگر رضايت اينها را كسب كنيم, آنها خودشان به نحويكار را در نزد «الله» حل ميكنند.
اگر در ميان مسلمانان هم كسيچنين معتقد شود كه در كنار دستگاه سلطنت ربوبي, سلطنت ديگري هم وجود دارد و درمقابل آن دست, دركار است, چيزي جز شرك نخواهد بود . اگر كسي گمان كند كه تحصيل رضاو خشنودي خداي متعال راهي دارد و تحصيل رضا و خشنودي فرضا امام حسين ( ع ) راهيديگر دارد و هر يك از اين دو ، جداگانه ممكن است سعادت انسان را تأمين كند ، دچارضلالت بزرگي شده است . در اين پندار غلط چنين گفته ميشود كه خدا با چيزهاييراضي ميشود و امام حسين ( ع ) با چيزهايي ديگر ، خدا با انجام دادن واجبات مانندنماز ، روزه ، حج ، جهاد ، زكات ، راستي ، درستي ، خدمت به خلق ، بر به والدين وامثال اينها و با ترك گناهان از قبيل دروغ ، ظلم ، غيبت ، شرابخواري و زنا راضيميگردد ولي امام حسين ( ع ) با اين كارها كاري ندارد ، رضاي او در اين است كهمثلا براي فرزند جوانش علي اكبر ( ع ) گريه و يا لااقل تباكي كنيم ، حساب امامحسين از حساب خدا جداست . به دنبال اين تقسيم چنين نتيجه گرفته ميشود كه تحصيلرضاي خدا دشوار است ، زيرا بايد كارهاي زيادي را انجام داد تا او راضي گردد وليتحصيل خشنودي امام حسين ( ع ) سهل است ، فقط گريه و سينه زدن ، و زماني كه خشنوديامام حسين ( ع ) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد ، شفاعت ميكند و كارها رادرست ميكند ، حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق في سبيل الله كه انجامندادهايم همه تصفيه ميشود و گناهان هر چه باشد با يك فوت از بين ميرود !
اين چنين تصويري از شفاعت نهتنها باطل و نادرست است بلكه شرك در ربوبيت است و به ساحت پاك امام حسين ( ع ) كهبزرگ ترين افتخارش " عبوديت " و بندگي خداست نيز اهانت است همچنانكه پدربزرگوارش از نسبتهاي " غلاش " سخت خشمگين ميشد و به خداي متعال ازگفتههاي آنها پناه ميبرد . امام حسين ( ع ) كشته نشد براي اينكه - العياذ بالله- دستگاهي در مقابل دستگاه خدا يا شريعت جدش رسول خدا بوجود آيد ، راه فراري ازقانون خدا نشان دهد . شهادت او براي اين نبوده كه برنامه عملي اسلام و قانون قرآنرا ضعيف سازد . بر عكس ، وي براي اقامه نماز و زكات و ساير مقررات اسلام از زندگيچشم پوشيده به شهادت تن داد .
خود حضرت در فلسفه قيامشميفرمايد: «و اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انماخرجت لطلب الاصلاح في امة جدي ، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر[6]» " من از روي هوس و جاهطلبي قيام نكردهام ، خروج و قيام من به منظور اصلاح در امت جدم ميباشد ،ميخواهم كه به نيكي امر كنم و از بدي نهي نمايم " .
و ما نيز در زيارت او چنين خطاب ميكنيم:
«اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكوة و امرتبالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده عملت بكتابه و اتبعت سنن نبيه»
حفظ قانون
اكنون ببينيم شفاعت صحيح كه تأييد كننده قانون و حافظنظام است و آيات و روايات زيادي از طريق شيعه و سني وجود آن را اثبات ميكند بر دوگونه است:
1. شفاعت «رهبري» يا شفاعت «عمل»
2. شفاعت «مغفرت» يا شفاعت «فضل»
نوع اولشفاعتي است كه شامل نجات از عذاب و نيل به حسنات و حتي بالا رفتن درجات ميباشد ونوع دوم شفاعتي است كه تأثير آن در از بين بردن عذاب و در مغفرت گناهان است وحداكثر ممكن است سبب وصول به حسنات و ثوابها هم بشود ولي بالا برندهي درجهي شخصنخواهد بود و اين همان است كه دربارهي آن رسول اكرم صلياللهعليهوآلهوسلمفرموده است:
ادخرتشفاعتي لاهل الكبائر من امتي اما المحسنون فما عليهم من سبيل
«من شفاعتمرا براي گناهكاراني از امت كه مرتكب گناه كبيره شدهاند, ذخيره كردهام, امانيكوكاران مورد مؤاخذه قرار نميگيرند.»
شفاعترهبري
براي توضيحاين نوع از شفاعت لازم است مطلبي را كه در بخش قبل تحت عنوان «عذاب اخروي» مورددقت قرار دادي به ياد آوريم. در آن بحث گفتيم كه اعمال و كردارهايي كه انسان دردنيا مرتكب ميشود, در جهان ديگر تجسم و تمثل پيدا ميكنند و حقيقت عيني آنها جلوهگرميشود. اكنون ميافزاييم كه در آخرت نه تنها اعمال تجسم پيدا ميكنند بلكه«روابط» نيز مجسم ميگردد, روابط معنوياي كه در اين جهان بين مردم برقرار است درآن جهان صورت عيني و ملكوتي پيدا ميكنند. زماني كه يك انسان سبب هدايت انسانيديگر ميشود رابطهي رهبري و پيروي در ميان آنان در رستاخيز به صورت عيني در ميآيدو هادي به صورت پيشوا وامام «هدايت يافته»به صورت پيرو و مأموم ظاهر ميگردد, در مورد گمراه ساختن و اغواء هم همينطور است.
قرآن كريمميفرمايد:
يوم ندعوكل اناس بامامهم[7]«روزي كه هر مردمي را با پيشواي ايشان ميخوانيم»
يعني هركسبا پيشواي خودش ، يعني با همان كس كهعملا الگوي او و الهامبخش او بوده است ، محشور ميگردد .
دربارهي تجسم پيشوايي فرعوننسبت به قوم خود در آخرت، ميفرمايد: «يقدم قومه يوم القيمة فاوردهم النار[8]» " فرعون پيشاپيش اتباع وپيروانش حركت ميكند ، پس در آتش واردشان ميسازد " .
فرعون كه در اين جهان ، گمراه وپيشواي گمراهان بوده ، و گمراهان ديگر قومش گام جاي گام او ميگذاشتند ، در آنجهان نيز به صورت قائد و امام آنان مجسم ميشود . فرعون ، شفيع و واسطه قوم خودميباشد هم در دنيا و هم در آخرت ، شفيعي است كه در دنيا موجب گناهان و ضلالتهابوده است و در آخرت واسطه رسانيدن به دوزخ و آتش . شفيع و واسطه بودن او در بردنقوم به دوزخ در جهان آخرت ، همانا تجسم واسطه بودن او در جهان دنيا در گمراهيقومش است .
نكته جالب در تعبير قرآن ايناست كه ميفرمايد فرعون قوم خود را در آن جهان وارد دوزخ ميسازد . قرآن با اينتعبير خود تجسم تأثير فرعون را در گمراهي پيروانش گوشزد ميكند و ميگويد همانطوركه در دنيا فرعون آنها را وارد گمراهي كرد ، در آخرت آنها را وارد دوزخ ميكند ،بلكه وارد كردن آنها به دوزخ در آن جهان عينا ظهور و تجسم وارد كردن آنها درگمراهي در اين جهان است .
البته روشن است كه همان طور كهدر اين جهان هريك از رهبري حق و باطل انشعابات و تفسيماتي دارد, در جهان ديگر همچنين خواهد بود. مثلا همهي كساني كه از نور هدايت رسولاكرم استضائه كردهاند واز شريعت آن وجود مبارك بهرهمند شدهاند بدنبال او خواهند بود و او –جانهاي مانثار قدمش- پرچمدار نيكوكاران است كه در قيامت «پرچم سپاس» (لواي حمد) را در دستدارد.
در اين معناي شفاعت است كه رسولاكرمصلياللهعليهوآلهوسلم شفيع اميرالمؤمنين صلواتاللهعليه و حضرت زهراء سلاماللهعليهاميباشد و آنها شفيع حسنينعليهماالسلام و هر امامي شفيع امام ديگر و شفيعشاگردان و پيروان خويش است, سلسلهي مراتب محفوظ است, ساير معصومين عليهمالسلامهرچه دارند به توسط رسولاكرم دارند.
و در همين حساب است كه علما ازكساني كه مورد تعليم و هدايت ايشان قرار گرفتهاند شفاعت ميكنند. يك سلسلهيمرتبط و پرانشعابي به وجود ميآيد كه گروههاي كوچك به بزرگتر ميپيوندند و در رأسسلسله, حضرت رسولاكرم (ص) پيشاپيش همه ميشتابد.
قسيم جسيم وسيم بسيم شفيع مطاع نبي كريم
روان از پيش و دلها جمله ازپي گرفته دست جانها دامن وي
اوشفيع است اين جهان و آنجهان اين جهان در دين و آنجا درجنان
اين جهان گويد كه تو رهشاننما آن جهان گويد كه تو مهشاننما
پيشهاش اندر ظهور و دركمون إهد قومي انهم لايعلمون
بازگشته از دم او هر دوباب در دو عالم دعوت اومستجاب
بهر اين خاتم شده است او كه بهوجود مثل او ني بود و ني خواهند بود
صدهزاران آفرين بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او
آن خليفهزادگان مقبلش زادهاند از عنصر جان ودلش
گر زبغداد و هري يا از رياند بيمزاج آب و گل نسل وياند
شاخ گل هرجا كه ميرويد گلاست خم مل هرجا كه ميجوشد مل است
گر ز مغرب بر زند خورشيدسر عين خورشيد است ني چيز دگر
علت اينكه در روايات داريم كهامام حسين ( ع ) از خلق كثيري شفاعت ميكند اين است كه در اين جهان ، مكتب امامحسين ( ع ) بيش از هر مكتبي موجب احياء دين و هدايت مردم شده است . همانطور كهقبلا گفته شد شفاعت امام حسين ( ع ) به اين صورت نيست كه بر خلاف رضاي خدا واراده او چيزي را از خدا بخواهد . شفاعت او دو نوع است : يك نوع آن همينهدايتهايي است كه در اين جهان ايجاد كرده است و در جهان ديگر مجسم ميشود ، و نوعدوم آن را عنقريب بيان ميكنيم .
امام حسين ( ع ) شفيع كساني استكه از مكتب او هدايت يافتهاند ، او شفيع كساني نيست كه مكتبش را وسيله گمراهي ساختهاند.
از اين نكته نبايد غفلت ورزيدكه همانطوري كه از قرآن كريم گروهي هدايت يافتهاند و گروهي گمراه شدهاند ، ازمكتب امام حسين ( عليهالسلام ) نيز گروهي هدايت شده و گروهي گمراه گشتهاند واين مربوط به خود مردم است .
خدا درباره مثلهاي قرآنميفرمايد: «يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين»[9] " به سبب قرآن ، گروهي را گمراه ميسازد وگروهي را هدايت ميكند ، و جز بدكاران را گمراه نميسازد " .
ملاي رومي ، تمثيل عالي و زيبايي براي اين مطلبآورده است ، ميگويد :
از خدا ميخواه تا زين نكتهها در نلغزي و رسي درمنتها
ز آنكه از قرآن بسي گمره شدند زين رسن قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي اي عنود چون تو را سوداي سر بالانبود
رسن يعني ريسمان ، طناب . باطناب ، هم ميشود از چاه بيرون آمد و هم ميشود به درون چاه رفت ، تا كدام راانتخاب كنيم .
قرآن و مكتب حسيني ريسمانهاييهستند كه قدرت دارند بشر را از چاه نگونبختي به اوج سعادت بالا برند ، يكي حبلمن الله و دومي حبل من الناس است ولي اگر كسي از اين دو حبل الهي سوء استفاده نمود، جرم از ريسمان نيست ، علت اين است كه او در سر سوداي بالا رفتن نداشته است والبته چنين مردمي به وسيله قرآن و مكتب حسيني به قعر دوزخ برده ميشوند و اينحقيقت در جهان ديگر چنين مجسم ميگردد كه به فرمان قرآن و امامان به دوزخ افكندهميشوند ، و اين است معني قسيم الجنة و النار بودن . در روايت از رسول اكرم آمدهاست : « ان القرآن شافع مشفع ، و ما حل مصدق»[10] " قرآن شفيعي است كه شفاعتشپذيرفته است و سعايت كنندهاي است كه سعايتش پذيرفته ميشود " .
حقيقتا تعبير عجيبي است .ميفرمايد : قرآن كريم ، هم شفيع مؤمنان و نيكوكاران است به بهشت سعادت ، و همخصم كافران و مجرمان است به سوي دوزخ ، واسطهاي است كه آنان را به بهشت برين واينان را به دوزخ ميكشاند .
اين نوع از شفاعت را شايسته استشفاعت رهبري بناميم و ميتوان آن را شفاعت " عمل " هم ناميد ، زيرا عاملاساسي اي كه در اينجا موجب نجات يا بدبختي گرديده است همان عمل نيكوكار و بدكاراست .
روشن است كه هيچيك از اشكالاتشفاعت بر اين گونه از شفاعت كه شرح داده شد وارد نيست و مخصوصا شفاعت به اين معنيبا " عدل الهي " به هيچ وجه منافات ندارد ، بلكه مؤيد آن است .
شفاعت مغفرت
دومين نوع شفاعت ، وساطت درمغفرت و عفو و بخشيدن گناهان است . اين معناي از شفاعت است كه آماج اشكالها وايرادهاي منتقدين و منكرين قرار گرفته است ولي با توضيحي كه به خواست خدا در اينكتاب درباره آن داده ميشود روشن ميگردد كه نه تنها ايرادي بر آن وارد نيست بلكهاز معارف عالي و گرانقدر اسلام است ومبناي خاصي دارد كه عمق معارف اسلامي را ميرساند .
جاذبه رحمت
مقدمتا بايد به اين نكته توجه كنيم كه براي نيل به سعادت، علاوه بر جريان اعمال و گامهايي كه خود انسان بر ميدارد ، يك جريان ديگري نيزهميشه در جهان است و آن جريان رحمت سابقه پروردگار است . در متون ديني آمده است :
«يا من سبقت رحمته غضبه» . " اي كسي كه رحمتاو بر غضبش تقدم دارد " .
حافظ در غزل معروف خود ميگويد :
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتمايبخت بخسبيدي وخورشيددميد گفت با اينهمه از "سابقه"نوميد مشو
مقصود حافظ از " سابقه " ، سبقت رحمت پروردگاراست ، ممكن هم هست كه مقصود او چيز ديگر باشد كه در آيه كريمه : «ان الذينسبقت لهم منا الحسني اولئك عنها مبعدون» بدان اشاره شده است .
به هر حال اين واقعيتي است كه در نظام هستي ، اصالت ازآنِ رحمت و سعادت و رستگاري است و كفرها و فسقها و شرور ، عارضي و غير اصيلميباشند و همواره آنچه كه عارضي است به سبب جاذبه رحمت تا حدي كه ممكن است برطرفميگردد . وجود امدادهاي غيبي و تأييدات رحماني يكي از شواهد غلبه رحمت بر غضب است. مغفرت پروردگار و زايل ساختن عوارض گناه يكي ديگر از شواهد تسلط رأفت و مهربانياو بر غضب و قهر ميباشد .
اصل تطهير
در نظام هستي ، يكي از جلوههاي رحمت الهي ، نمود تطهيراست . دستگاه آفرينش داراي خصيصه شستشو و تطهير است . اين كه درياهاو گياهان ، گاز انيدريد كربنيك هوا را ميگيرند و جو را تصفيه ميكنند يكي ازمظاهر تطهير است . اگر هوايي كه به وسيله تنفس موجودات زنده و احتراق مواد سوختيآلوده شده است به وسيله پالايشگاه گياه و دريا پاك نميشد ، جو زمين در مدت كوتاهيصلاحيت زيستن را از دست ميداد ، زيرا تنفس در آن غير ممكن ميگشت . تجزيهلاشههاي حيواناتي كه ميميرند ، و همچنين تجزيه زوائدي كه از موجودات زنده دفعميگردد يك نمونه ديگر از پالايش و تطهير آفرينش است .
همينگونه كه در ماديات وقوانين عالم طبيعت ، مظاهري از تطهير و تصفيه وجود دارد ، در معنويات هم مصاديقياز براي تطهير و شستشو يافت ميشود . مغفرت و محو عوارض سوء گناه از اين قبيل است. " مغفرت " عبارت است از شستشو داد ن دلها و روانها - تا حدي كه قابلشستشو باشند - از عوارض و آثار گناهان .
البته بعضي از دلها قابليت خودرا از براي پاكيزه شدن آنچنان از دست ميدهند كه ديگر با هيچ آبي تطهيرنميپذيرند . آنها گويي تبديل به عين نجاست شدهاند . كفر و شرك نسبت به خدا وقتيكه در دل استقرار پيدا كند ، دل را از قابليت تطهير خارج ميسازد . استقرار كفر دردل ، در لسان قرآن كريم " مهرزده شدن دل " و " طبع و ختم الهي" ناميده شده است .
اصل سلامت
از شواهد غلبه رحمت بر غضب درنظام هستي اين است كه همواره در جهان ، اصالت از آن سلامت و صحت است و مرضها وبيماريها استثنائي و اتفاقيند . در ساختمان هر موجود زنده ، قدرتي نهفته است كه بهنفع سلامت و تندرستي او فعاليت ميكند و از هستي او حمايت مينمايد . وجودگلبولهاي سفيد در خون با قدرت دفاعي عجيبي كه دارند شاهد اين مدعاست . خاصيتجبران كنندگي و ترميم كنندگي در بدن موجودات زنده شاهدي ديگر است . شكستگي استخوان، پارگي زخم ، كمبود مواد غذائي ، به وسيله فعاليت دروني موجود زنده جبرانميگردد .
از لحاظ فطرت ديني ، هر نوزاديبا فطرت پاك به دنيا ميآيد:
«كل مولود يولد علي الفطرةحتي يكون ابواه يهودانه او ينصرانه[11]»
"نوزاد به فطرت پاك زاييده ميشود ليكن پدر و مادر ممكن است او را يهودي يا نصرانيكنند " .
در سرشت هر موجودي كه از مسيراصلي خود منحرف گرديده است كششي وجود دارد كه او را بسوي حالت اوليه باز ميگرداند. به اصطلاح فلاسفه ، در هر طبيعت كه گرفتار قسر گردد ، ميلي براي رجعت به حالتطبيعي پديد ميآيد ، يعني هميشه در جهان نيروي گريز از انحراف و توجه به سلامت وصحت حكمفرماست . اينها شواهدي از چيرگي رحمت بر غضب است . وجود مغفرت نيز ازهمين اصل ناشي ميشود .
رحمت عام
اصل مغفرت ، يك پديده استثنائينيست ، يك فرمول كلي است كه از غلبه رحمت در نظام هستي نتيجه شده است . از اينجادانسته ميشود كه مغفرت الهي ، عام است و همه موجودات را - در حدود امكان وقابليت آنها - فرا ميگيرد . اين اصل در فوز به سعادت و نجات از عذاب ، براي همهرستگاران مؤثر است ، لهذا قرآن كريم ميفرمايد:
«من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه[12]». "هر كس كه در آن روز ازعذاب خدا نجات يابد ، مشمول رحمت خدا قرار گرفته است " .
يعني اگر رحمت نباشد ، عذاب ازاحدي برداشته نميشود . رسول اكرم ( صلي الله عليه و آله و سلم ) در خطبهاي كه دراواخر عمر شريفشان براي مسلمين ايراد فرمودند ، اين نكته را گوشزد فرمودند كهبراي نجات و رستگاري ، دو عامل و دو ركن اساسي وجود دارد : عمل و رحمت . قسمتي ازآن خطبه اين است :
«ايها الناس انه ليس بينالله و بين احد نسب و لا امر يؤتيه به خيرا او يصرف عنه شرا الا العمل ، الا لايدعين مدع و لا يتمنين متمن . و الذي بعثني بالحق لاينجي الا عمل مع رحمة ، و لو عصيت لهويت . اللهم هل بلغت؟»[13]
"اي مردم ! بين خدا وهيچكس رابطه خويشاوندي نيست و هيچ رابطه ديگري هم كه موجب جلب منفعت يا دفع ضررشود وجود ندارد جز عمل . بنگريد ! هيچكس ادعاي گزاف نكند ، هيچكس آرزوي خادم در دلنپرورد . قسم به خدايي كه مرا به راستي برانگيخت چيزي جز عمل توأم با رحمت خدا سببرستگاري نميگردد ، من خودم هم اگر گناه ميكردم سقوط كرده بودم " . آنگاهفرمود : " خدايا تبليغ كردم ؟ "
رمز مغفرت خواهي رسول اكرم (صلياللهعليهوآله)و ساير انبياء و ائمه معصومين (عليهمالسلام) نيز در همان عموميت و شمول اصل مغفرتاست و در حقيقت ميتوان گفت كه هر كس مقربتر است از اين اصل بيشتر استفادهميكند و به طور كلي هركس قربش بيشتر است، از اسماء حسناي الهي و صفات كمال اوبيشتر از ديگران استضائه مينمايد .
رسول اكرم ميفرمايد: «انهليغان علي قلبي و اني لاستغفر الله كل يوم سبعين مرة[14]» آثاري از كدورت بر قلبم ظاهرميشود و من در هر روز هفتاد بار از خدا مغفرت ميطلبم " .
رابطه مغفرت و شفاعت مغفرت الهيچه ارتباطي با شفاعت دارد؟ مغفرت الهي مانند هر رحمت ديگر داراي نظام و قانون است. ما درباره نظام داشتن جهان ، در بخش دوم اين كتاب ، مفصلا بحث كرديم و گفتيمكه اختلاف موجودات لازمه نظام هستي است ، و نيز گفتيم كه تفاوت موجودات بايكديگر نه قراردادي است و نه آفريده شده بلكه لازمه ذات آنها يعني لازمه هويتآنها و نحوه وجود آنهاست ، نبودن اين تفاوتها عين نبودن خود آنهاست و با فرض وجود آنها فرض عدمتفاوت ، غير معقول است .
از آنچه در آنجا بيان كرديمبخوبي دانسته ميشود كه امكان ندارد هيچيك از جريانهاي رحمت پروردگار بدون نظامانجام گيرد . به همين دليل مغفرت پروردگار هم بايد از طريق نفوس كملين و ارواحبزرگ انبياء و اولياء به گناهكاران برسد و اين لازمه نظام داشتن جهان است . بههمان دليلي كه رحمت وحي بدون واسطه انجام نميگيرد و همه مردم از جانب خدا بهنبوت برانگيخته نميشوند و هيچ رحمت ديگر هم بدون واسطه واقع نميشود ، رحمتمغفرت هم بي واسطه ممكن نيست تحقق پيدا كند.
اگر فرضا هيچ دليل نقلي برشفاعت در دست نبود ناچار بوديم از راه عقل و براهين قاطعي از قبيل برهان امكاناشرف و نظام داشتن هستي به آن قائل شويم . وقتي كسي وجود مغفرت خدا را بپذيرد ،مباني محكم عقلي ، او را ناچار ميسازد كه بگويد جريان مغفرت بايد از مجراي يك عقلكلي يا يك نفس كلي يعني عقل و نفسي كه داراي مقام ولايت كليه الهيه است صورت گيرد، امكان ندارد كه فيض الهي بيرون از قانون و حساب به موجودات برسد .
ولي خوشبختانه قرآن كريم ما رادر اينجا نيز رهبري فرموده است ، با ضميمه كردن روايات اسلامي ، خصوصا با توجه بهآنچه در روايات معتبر و شامخ شيعه در باب ولايت كليه رسول خدا و ائمه اطهار (عليهمالسلام ) و مراتب ولايت در طبقات پايين تر اهل ايمان رسيده است ، چنيناستنباط ميكنيم كه وسيله مغفرت تنها يك روح كلي نيست بلكه نفوس كليه و جزئيهبشري با اختلاف مراتبي كه دارند هر كدام سهمي از شفاعت دارند و اين يكي ازمهمترين معارف اسلام و قرآن است كه تنها در مذهب مقدس شيعه به وسيله ائمه اطهار وشاگردان مكتب آنها خوب توضيح داده شده است ، لهذا از افتخارات اين مذهب شمردهميشود .
شرايط شفاعت
با توجه به اينكه شفاعت همانمغفرت الهي است كه وقتي به خداوند كه منبع و صاحب خيرها و رحمتهاست نسبت دادهميشود با نام " مغفرت " خوانده ميشود و هنگامي كه به وسائط و مجاريرحمت منسوب ميگردد نام " شفاعت " به خود ميگيرد ، واضح ميگردد كه هرشرطي براي شمول مغفرت هست براي شمول شفاعت نيز هست . از نظر عقلي شرط مغفرت چيزيجز قابليت داشتن شخص براي آن نيست . اگر كسي از رحمت خدا محروم گردد صرفا به موجبقابل نبودن خود او است نه آنكه - معاذ الله - در رحمت خدا محدوديت وضيقي باشد .رحمت خدا همچون اعتبار بانكي يك بازرگان نيست كه محدود باشد . اعتبار رحمت الهينامحدود است ، ولي قابلها متفاوتند ، ممكن است كسي بكلي فاقد قابليت باشد و نتوانداز رحمت خدا بهرهاي بگيرد .
از نظر متونديني اين اندازه مسلم است كه كفر به خدا و شرك ، مانع مغفرت است .
قرآن كريم ميفرمايد: «ان الله لايغفر ان يشرك به ويغفر ما دون ذلك لمن يشاء[15]» " خدا شرك را نميآمرزد ، و آنچهپايين تر از شرك است براي هر كس كه بخواهد ميبخشد " .
اگر ايمان از دست برود رابطه انسان با مغفرت يكبارهبريده ميشود و ديگر بهره برداري از اين لطف عظيم امكان نخواهد داشت . زماني كه بردل آدمي مهر كفر زده شود مانند ظرف دربستهاي ميگردد كه اگر در همه اقيانوسهايجهان فرو برده شود قطرهاي آب به درون آن نخواهد رفت . وجود چنين فردي همچون شورهزاري ميگردد كه آب رحمت حق در آن بجاي گل ، بوتههاي خار پديد ميآورد .
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زارخس
اگر در شوره زار، گل نميرويد، از كمبود باران نيست، ازقابل نبودن زمين است.
قرآن كريم سعهرحمت پروردگار را از زبان حاملين عرش چنين بيان ميكند: «الذين يحملون العرش ومن حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شيءرحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم[16]»
" حاملين عرش و آنان كه در گرد عرشند به حمد وتسبيح پروردگارشان اشتغال دارند و به وي مؤمنند و براي كساني كه ايمان دارندآمرزش ميطلبند كه : پروردگارا رحمت و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است پس بيامرزآنان را كه بسوي تو باز آمدهاند و راه تو را پيروي نمودهاند و آنان را از عذابدوزخ حفظ فرما " .
از اين آيه كريمه ميتوان هم نامحدود بودن رحمت خدا رافهميده ، و هم شرط اساسي لياقت براي استفاده از مغفرت را .
از آيات كريمه قرآن چنين استنباط ميگردد كه ايمان بهخدا شرط لازم و ضروري نيل به شفاعت و مغفرت است ولي شرط كافي نيست ، هيچكس همنميتواند جميع شرايط را به صورت قطعي بيان كند ، خدا خودش ميداند و بس . درآيهاي كه مغفرت گناهاني ديگر غير شرك را نويد ميدهد قيد " « لمن يشاء»" وجود دارد و در آيات شفاعت هم قيد " «و لايشفعون الا لمن ارتضي[17]»( شفاعت نميكنند مگر براي كسي كه خدا بپسندد) هست و اين هر دو به يك معني است ،گويي قرآن نخواسته است كه همه شرايط شمول شفاعت را بطور صريح بيان كند ، خواستهاست قلوب را در ميان خوف و رجاء نگهدارد . از اينجا ميتوان فهميد كه اشكالي كهميگويد عقيده به شفاعت موجب تجري است ، ناوارد است .
شفاعت از آن خدا است
فرق اساسي شفاعت واقعي و حقيقي با شفاعت باطل و نادرستدر اين است كه شفاعت واقعي از خدا شروع ميشود و به گناهكار ختم ميگردد ، و درشفاعت باطل عكس آن فرض شده است .
در شفاعت حقيقي ، مشفوع عنده ، يعني خداوند ،برانگيزاننده وسيله يعني شفيع است ، و در شفاعت باطل ، مشفوع له ، يعني گناهكار ،برانگيزاننده او است . در شفاعتهاي باطل كه نمونه آن در دنيا وجود دارد ، شفيع ،صفت وسيله بودن را از ناحيه مجرم كسب كرده است ، زيرا او است كه وسيله رابرانگيخته و به شفاعت وادار كرده است ، او است كه وسيله را وسيله قرار داده است .ولي در شفاعتهاي حق كه نسبت دادن آن به انبياء و اولياء و مقربان درگاه الهي صحيحاست ، وسيله بودن شفيع از ناحيه خداست ، خداست كه وسيله را وسيله قرارداده است . به عبارت ديگر : در شفاعت غلط ، شفيع تحت تأثير مشفوع له ( گناهكار )قرار ميگيرد و مشفوع عنده ( صاحب قدرت ) تحت تأثير شفيع قرار ميگيرد ، ولي درشفاعت صحيح برعكس است ، مشفوع عنده ( صاحب قدرت = خدا ) علت مؤثر در شفيع اوست ،و شفيع تحت تأثير او ، و به خواست او در گناهكار مؤثر واقع ميشود . سلسله جنبانرحمت ، در نوع غلط شفاعت ، گناهكار است و در نوع صحيح آن ، مشفوع عنده ( خدا )است .
صدرالمتألهين در تفسير سوره" حديد " بياني لطيف و علمي دارد در تفكيك ميان شفاعت باطل و شفاعت درستو اينكه چگونه است كه در نظام اين جهان آنچه را كه شفاعت باطل ميناميم وجود داردو در نظام اخروي وجود ندارد و محال است وجود داشته باشد .
ايشان با تعميمي كه به بحثميدهند ، مسأله علل ذاتي و علل اتفاقي و مسأله غايات ذاتي و غايات بالعرض را طرحميكنند و وارد بحث ميشوند كه چگونه ميشود در اين جهان ( اختصاص به جامعه بشريندارد ) گاهي علل اتفاقيه ، سرنوشت چيزي را معين ميكند و يا يك چيز از وصول بهغايت ذاتي محروم ميماند و تنها به غايت ذاتي محروم ميماند و تنها به غايتبالعرض ميرسد ، ولي جهان آخرت ، از تأثيرات علل اتفاقي و غايات عرضي بر كنار است. نظر به اينكه سطح بحث خيلي بالاست از شرح و بسط آن خودداري ميكنيم و اهل فضلرا به بيانات خود صدرالمتألهين در مواضع مختلف تفسيرش ارجاع ميكنيم . آياتي ازقرآن كريم كه ميگويد امكان ندارد شفاعت بدون اذن خدا صورت بگيرد ناظر به هميننكته است ، مخصوصا در اين باره تعبيري فوق العاده جالب و عجيب دارد كه ميفرمايد:
«قل لله الشفاعة جميعا[18]» " بگو شفاعت ، تماميمخصوص خداست " .
اين آيه در كمال صراحت ، شفاعتو وساطت را تأييد ميكند و در كمال صراحت همه شفاعتها را از خدا و متعلق به خداميداند ، زيرا خداست كه شفيع را ، شفيع قرار ميدهد . اين آيه ممكن است تنهاناظر به شفاعتي باشد كه در قيامت صورت ميگيرد و به اصطلاح مربوط به " قوسصعودي " باشد ، ممكن هم هست كه شامل مطلق واسطهها و وساطتهاي رحمت باشد ، يعنيشامل " قوس نزولي " هم باشد ، به عبارت ديگر ممكن است شامل تمام نظامسببي و مسببي جهان باشد ، به هر حال از آن جهت كه به شفاعت اخروي مربوط است ، بهاين معني است كه مجرم بدون خواست خدا قدرت شفيع برانگيختن ندارد و شفيع بدون اذناو قدرت دم زدن ندارد .
برهان اين مطلب از لحاظ عقلي اين است كه درفلسفه الهي ثابت شده است كه " واجب الوجود بالذات واجب من جميع الجهات والحيثيات است " . يعني همانطوري كه واجب الوجود در ذات خود ، معلول غير نيست، در صفات و افعال خود نيز امكان ندارد كه تحت تأثير علتي قرار گيرد ، او مؤثر محضاست و از هيچ چيزي انفعال و تأثر پيدا نميكند .
توحيد و توسلات
از آنچه گفتيم نكتهاي عالي ومهم در توحيد عبادتي به دست ميآيد . آن نكته اين است كه در توسل و استشفاع بهاولياء خدا اول بايد تحقيق كرد كه به كسي و از كسي باشد كه خداوند او را وسيله قرارداده است . قرآن كريم ميفرمايد :
«يا ايها الذين آمنوا اتقواالله و ابتغوا اليه الوسيلة»[19] .
به طور كلي ، توسل به وسائل وتسبب به اسباب ، با توجه به اينكه خداست كه سبب را آفريده است و خداست كه سبب راسبب قرار داده است و خداست كه از ما خواسته است از اين وسائل و اسباب استفاده كنيمبه هيچ وجه شرك نيست ، بلكه عين توحيد است . در اين جهت ، هيچ فرقي ميان اسبابمادي و اسباب روحي ، ميان اسباب ظاهري و اسباب معنوي ، ميان اسباب دنيوي و اسباباخروي نيست ، منتهاي امر ، اسباب مادي را از روي تجربه و آزمايش علمي ميتوانشناخت و فهميد كه چه چيز سبب است ؟ و اسباب معنوي را از طريق دين ، يعني از طريقوحي ، و از طريق كتاب و سنت بايد كشف كرد .
ثانيا هنگامي كه انسان متوسلميشود يا استشفاع ميكند بايد توجهش به خدا ، و از خدا به وسيله و شفيع باشد ،زيرا چنانكه گفتيم شفاعت واقعي آن است كه مشفوع عنده ، شفيع رابرانگيخته است براي شفاعت ، و چون خدا خواسته و رضايت داده است شفيع شفاعت ميكند، بر خلاف شفاعت باطل كه توجه اصلي به شفيع است براي اينكه اثر بر روي مشفوع عندهبگذارد ، لهذا مجرم در اين وقت همه توجهش به شفيع است كه برود و با قدرت و نفوذيكه در مشفوع عنده دارد او را راضي گرداند . پس اگر توجه اصيل به شفيع باشد و ازناحيه توجه به خدا پيدا نشده باشد شرك در عبادت خواهد بود .
فعل خدا ، داراي نظام است . اگركسي بخواهد اعتناء به نظام آفرينش نداشته باشد گمراه است . به همين جهت است كهخداي متعال گناهكاران را ارشاد فرموده است كه در خانه رسول اكرم (صلي الله عليه وآله و سلم) بروند و علاوه بر اين كه خود طلب مغفرت ميكنند ، از آن بزرگواربخواهند كه براي ايشان طلب مغفرت كند . قرآن كريم ميفرمايد:
«و لو انهم اذ ظلموا انفسهمجاؤوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما»[20] " و اگر ايشان هنگامي كه ( با ارتكاب گناه) به خود ستم كردند ، نزد تو ميآمدند و از خدا آمرزش ميخواستند و پيامبر هم برايايشان طلب مغفرت ميكرد ، خدا را توبه پذير مهربان مييافتند " .
آري ، به عمل صالح و تقواي فقط نميتوان تكيهكرد ، همانطوري كه رسول اكرم ( ص ) در آخرين روزهاي زندگي پاكشان فرمودند :" نجات دهندهاي نيست جز عمل و ديگر رحمت خدا " .
پاسخ ايرادها
با تفسيري كه از شفاعت مغفرتكرديم پاسخ ايرادهاي شفاعت به اين ترتيب به دست ميآيد :
1. شفاعت نه با توحيد عبادتيمنافات دارد و نه با توحيد ذاتي ، زيرا رحمت شفيع چيزي جز پرتوي از رحمت خدا نيستو انبعاث شفاعت و رحمت هم از ناحيه پروردگار است . (جواب اشكال اول و دوم ) .
2. همانطوري كه اعتقاد به مغفرت خدا موجب تجري نميگردد و تنها ايجاد اميدواريميكند ، اعتقاد به شفاعت هم موجب تشويق به گناه نيست . توجه به اين نكته كه شرطشمول مغفرت و شفاعت ، مشيت خدا و رضاي او است روشن ميكند كه اثر اين اعتقاد تااين اندازه است كه دلها را از يأس و نوميدي نجات ميدهد و همواره بين خوف و رجاءنگه ميدارد . ( جواب اشكال سوم ) .
3. شفاعت بر دو نوع است : باطل و صحيح . علت اينكه در برخي از آيات قرآن شفاعتمردود شناخته شده و در برخي ديگر اثبات شده است وجود دو نوع تصور از شفاعت است ،قرآن خواسته است اذهان را از شفاعت باطل ، متوجه شفاعت صحيح بفرمايد . ( جواباشكال چهارم )
4. شفاعت با اصل عمل منافات ندارد ، زيرا عمل به منزله علت قابلي ، و رحمتپروردگار به منزله علت فاعلي است . ( جواب اشكال پنجم ) .
5. در شفاعت صحيح ، تصور اين كه خدا تحت تأثير قرار گيرد وجود ندارد ، زيراشفاعت صحيح جرياني است از بالا به پايين. ( جواب اشكال ششم ) .
6. در شفاعت ، و همچنين در مغفرت ، استثناء و بي عدالتي وجود ندارد ، رحمتپروردگار نامحدود است و هر كه محروم است از آن جهت است كه قابليت را بكلي از دستداده است ، يعني محروميت از ناحيه قصور قابل است. ( جواب اشكال هفتم ) .
[1] . عجبا در كشوري مانند ايران كه كلمات نهجالبلاغه در ميان آنها كمو بيش مطرح است و فيلسوفاني مانند بوعلي و خواجهنصير و صدرالمتألهين در ميان آنهاظهور كرده و مسايل توحيدي را در عاليترين شكل خود غور و بررسي نمودهاند امروزافرادي يافت ميشوند كه تازه ميخواهند درس توحيد را از امثال ابنتيميه و محمدبنعبدالوهاب فراگيرند.
[2] . بقره/48و123
[3] . فتح/23
[4] . بحارالانوار/ج9/ص503
[5]. نهجالبلاغه/نامه41
[6] . نفس المهموم/ص45
[7] . اسراء/71
[8] .هود/98
[9] . بقره/26
[10] . تفسير عياشي/ج1ص2
[11] . بحارالانوار/ج2/ص88
[12] . انعام/16
[13] . شرح ابنابيالحديد/ج2/ص863
[14] . الميزان ج18 ذيل تفسير سورهي مباركهي محمد(ص)
[15] . نساء 116
[16] . غافر/7
[17] . انبياء/28
[18] . زمر/44
[19] . مائده/35
[20] . نساء/64