• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    واژه :
هگل و ماركس
پيتر سينگر:استاد فلسفه در دانشگاه موناش در شهر ملبورن در استراليا و صاحب آثاري بسيار ارزنده در معرفي هگل و ماركس.[1]
مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنه‌هاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چند مجلد انگشت‌شمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزت‌الله فولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز مي‌كند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت مي‌كند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن مي‌گويد. مثلاً ما نه تنها مي‌خواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيده‌اند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكه كنجكاويم بدانيم كه چهره‌هاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جان پاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه مي‌گويند.
براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتاز فارغ‌التحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس مي‌داد. سپس به طور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج ال‌سولز در همان دانشگاه برگزيده شد. در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامه‌هاي علمي و فلسفي داشت و در روزنامه‌هاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مي‌نوشت و تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ مي‌كرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشه‌هاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشه‌ها در دانشگاه لندن بوده‌ است و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه مي‌داده است. كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.
چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كم‌نظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشه‌هاي غامض به زباني روان و دل‌انگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازك‌كاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خوانده‌اند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند[2].
به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير داده‌ايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كرده‌ايم. دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر مي‌رسيده‌ است كه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر داده‌ايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگري منتقل مي‌كند كه مطالب تخصصي‌تري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنها اختصاص داده‌ايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري
هگل و ماركس
كمتر فيلسوفي مانند هگل اين چنين جهان را بوضوح دگرگون كرده‌است: هم شخصا با تأثيري كه در ناسيوناليسم آلمان گذاشته است و هم به نحو غير مستقيم از طريق آثار مشهور‌ترين مريدش در فلسفه، يعني كارل ماركس (كه خيلي از حكومتهاي عصر ما، نام او را در وصف خود بكار مي‌برند). بنابراين، اگر بخواهيم بعضي از نتايج علمي انديشه‌هاي هگل را ببينيم، كافي است فقط به اطرافمان نگاه كنيم. هگل درخود فلسفه هم به همين ترتيب تأثير عظيم داشته است، چنانكه مي‌گويند تاريخ فلسفه از زمان هگل تاكنون، ممكن است سلسله واكنشهاي گوناگوني در برابر آثار او تلقي شود.
گئورگ ويلهلم فريدريش هگل در 1770 در شهر اشتوتگارت به دنيا آمد و بيشتر عمر را به تدريس گذرانيد تا سر انجام اول در هايدلبرگ و بعد در برلين استاد فلسفه شد. هگل در فلسفه دير به بار نشست اما وقتي در سال1831 در گذشت، در سرتاسر آلمان شخصيت چيره‌گر فلسفي بود. نامهاي بعضي از پر نفوذترين آثارش به اين شرح است: پديدار شناسي ذهن[3]، علم منطق[4]، فلسفة حق[5]، فلسفة‌تاريخ[6].
چند تن از پيروان هگل خودشان هم مشهور شدند، اما شهرت هيچ‌كدام به پاي كارل ماركس نمي‌رسد. ماركس در 1818 در شهر ترير[7] در آلمان به دنيا آمد و در جواني هنگامي كه فلسفه مي‌خواند, سخت پيرو هگل شد, اما تا پيش از اين كه در حدود بيست و پنج سالگي فلسفه را از آلمان وسياست را از فرانسه و اقتصاد را از انگلستان بگيرد و با هم مخلوط كند و آن آميزة غني و بديعي را كه به ماركسيسم معروف است بوجود بياورد، هنوز سوسياليست نبود. در 1848 به اتفاق كارخانه‌دار ثروتمند و جواني به نام فريدريش انگلس[8]بيانيه كمونيست[9]را نوشت. شايد در تاريخ عقايد و انديشه‌ها هيچ همكاري ديگري از حيث اهميت به پاي اشتراك مساعي ماركس و انگلس در سالهاي بعد نرسد. براي اين كه ماركس قادر به ادامه نوشتن باشد، انگلس در بيشتر عمر او هزينه معاشش را تأمين مي‌كرد. ماركس بخش اعظم زندگي را به علت فعاليتهاي سياسي، به ناچار دور از وطن گذرانيد. در سي و يك سالگي به لندن رفت و تا هنگام مرگ در 1883 در آنجا به سر برد. قبرش در گورستان «هاي گيت»[10] است. سالهاي دراز، كارها و مطالعاتش را در قرائت خانة موزة بريتانيا صورت مي‌داد و در همين محل بود كه شاهكارش، كتاب سرمايه[11]، را نوشت كه در
1867 منتشر شد.
ماركسيسم دقيقا به معناي پذيرفته شدة‌ كلمه، فلسفه نيست ولي واضح است كه عنصر فلسفي عمده‌اي در آن وجود دارد و آن عنصر هميشه هگلي بوده است. در اين بحث قصد اين است كه بخش اعظم وقت را صرف هگل بكنيم و بعد نشان بدهيم كه چگونه بعضي از مهمترين انديشه‌هايي كه در آن قسمت، موضوع گفت و گوي ما بوده، در ماركسيسم گنجانده شده است.
بحث:
اكثرا نظر بر اين است كه خواندن و فهم آثار هگل دشوارتر از هر فيلسوف بزرگ ديگر است. ظاهرا بهترين نقطه براي شروع بحث, فلسفة تاريخ است. چون بيان هگل در باب تاريخ مشخص و ملموس است. يكي از گرفتاريها درباره هگل اين است كه انديشه‌هايش كلي و انتزاعي است. ولي فلسفه تاريخ به دليل اين كه با رويداد‌هاي مشخص تاريخي سر وكار دارد، مدخل آساني براي ورود به بخشهاي انتزاعي‌تر فلسفه او بدست مي‌دهد. خود اين امر، سرآغاز راه جديدي در فلسفه غرب است، چون هيچ‌يك از فلاسفه بزرگ پيش از هگل، تاريخ يا فلسفه تاريخ را داراي اهميت خاصي تلقي نمي‌كرده‌ است. شايد بشود هيوم را به دليل نوشتن تاريخ انگلستان تا حدي از اين قاعده مستثنا كرد. ولي او هم هرگز به معنايي كه ما امروز از اين اصطلاح اراده مي‌كنيم فلسفه تاريخ ننوشته است. همين‌طور لايب نيتس كه تاريخ يك خاندان را نوشته ولي هرگز صاحب فلسفه تاريخ نبوده است. مثلا مقايسه كنيد با كانت؛ بر پايه نظري كه او راجع به طبيعت بشر دارد، انسان بايد تا ابد منقسم به دو پاره عقل و خواهشهاي نفساني محض باقي بماند. اين شبيه تصوير قديمي انسان به عنوان موجودي در حد وسط بين بوزينه و فرشته است. به نظر كانت، يكي از واقعيتها درباره طبيعت بشر اين است كه او هميشه گرفتار كشاكش ميان اين دو سرشت خودش باقي خواهد ماند. هگل قبول ندارد كه اين امر ثابت و تغيير ناپذير است و به طبيعت بشر در دور نماي تاريخ نگاه مي‌كند. مي‌گويد در يونان باستان هماهنگي بيشتري بر سرشت انسان حكمفرما بود. مردم تعارضي بين خواهش‌ها و عقلشان نمي‌ديدند. بنابراين، شكافي كه كانت مي‌ديده حتما به طور تاريخي بوجود آمده و به گفته هگل، همراه با پديد آمدن وجدان فردي در بخش پروتستان مذهب اروپا ظاهر شده و رشد كرده‌است و چون به طور تاريخي وقوع پيدا كرده، لزوما خصوصيت دائمي و ثابتي نيست و ممكن است دوباره در دورة ديگري بر آن فايق آمد و هماهنگي را باز گردانيد.
هگل نه تنها به اين موضوع، بلكه به همه مفاهيم مهم از ديدگاه تاريخي نگاه مي‌كرد، معتقد بود تصوراتي كه داريم با شيوه زندگي ما و در نتيجه، با جامعه عجين شده‌است و هر وقت جامعه تغيير كند، مفاهيم و تصورات هم تغيير خواهد كرد. او اين طور مي‌ديد كه تاريخ مطابق يك سير تكاملي روي مي‌دهد و هميشه جلو مي‌رود؛ فرايندي هميشگي است و هيچ گاه ساكن نيست. اسمي كه او به نحوة جلو رفتن تاريخ گذاشته بود «فرايند ديالكتيكي»[12] بود كه گاهي صرفا «ديالكتيك»[13] هم گفته مي‌شود. هگل جامعة يونان را جامعه‌اي تلقي مي‌كرد كه در آن بين عقل و خواهش نفساني هماهنگي برقرار بود. اما اين هماهنگي، هماهنگي ساده‌اي بود. ساده بود چون در يونان باستان هنوز مفهوم جديد وجدان فردي رشد و تكامل پيدا نكرده بود. بين فرد و جامعه هماهنگي وجود داشت به دليل اينكه فرد هنوز خودش را جدا از دولت‌شهر يا كشورش حساب نمي‌كرد و معتقد نبود كه مي‌تواند رأسا و مستقلا درباره حق و ناحق داوري كند. بعد سقراط وارد اين وضع ساده و هماهنگ شد. سقراط به عقيده هگل، يكي از شخصيتهاي جهان‌تاريخي[14] بود، زيرا فكر چون و چرا كردن در همه چيز را با خودش آورد. سقراط كارش اين بود كه هر جا مي‌رفت از مردم مي‌پرسيد «عدالت چيست؟» ، «فضيلت چيست؟» وقتي مردم در صدد پاسخ گفتن بر مي‌آمدند، متوجه مي‌شدند كه مباني و اصول قراردادي يا عرفي‌اي را مسلم گرفته‌اند و بي چون و چرا پذيرفته‌اند كه سقراط بدون كوچكترين زحمتي ثابت مي‌كند كه هيچ‌يك‌شان قابل دفاع نيست. بنابراين، هماهنگي ساده جامعه يونان از هم پاشيد. ضمنا بگويم كه به نظر هگل آتنيها حق داشتند سقراط را محكوم به مرگ كنند چون حقيقت اين است كه سقراط مشغول فاسد كردن و سست كردن اساس جامعة يونان بود. ولي به هر حال اين هم جزيي از ذات فرآيند تاريخ بود كه نهايتا به ظهور وجدان فردي منجر شد و در واقع دومين عنصر ضروري تكاملي تاريخي و نقطة مقابل اصل حاكم بر جامعة يونان بود. بنابراين، از آنچه هگل اسمش را «تز» [يا بر نهاده يا وضع][15]گذاشته (يعني هماهنگي ساده) رسيديم به «آنتي تز» [يا برابر نهاده يا وضع مقابل][16](يعني وجدان فردي) كه در اروپاي پروتستان به اوج رسيد. اما معلوم شد اين هم ثبات و دوامي ندارد، چون به ويرانگريهاي انقلاب كبير فرانسه و حكومت وحشت و ارعاب متعاقب آن منتهي شد و بنابراين، مي‌بايست جاي خودش را به يك «سنتر» [يا با هم نهاده يا وضع مجامع][17]بدهد، يعني مرحله سومي كه هماهنگي را با وجدان فردي، جمع و تأليف كند. غالبا در اين فرآيند, سنتز باز خودش تز جديدي مي‌شود كه آنتي تز ديگري از آن بوجود مي‌آيد و همين طور اين جريان ادامه پيدا مي‌كند. ولي سؤال اين است كه اصولاً چرا اين فرايند به جريان مي‌افتد؟ چرا چيزي به نام دگرگوني تاريخي وجود دارد؟ چون كاملا مي‌شود جوامعي را تصور كرد مانند جامعة مصر قديم، كه تقريبا ايستا يا ساكن باشند. چرا نمي‌شود وضع هماهنگي (مثل وضع يونان باستان به تصور هگل) به مدت نامحدود همان طور ادامه پيدا كند؟ چرا بايد ضرورتا همراه گل خاري باشد كه باعث دگرگوني شود؟
در مورد يونان باستان، دليلش اين بود كه هماهنگي موجود، هماهنگي ساده (يا شايد به تعبير بهتر، هماهنگي «خامي») بود كه بعد از رشد و نمو اصل عقل امكان نداشت دوام بياورد. هگل نشو و ارتقاي اصل عقلي را در انديشه يوناني ريشه‌يابي مي‌كند و نشان مي‌دهد كه تكامل آن امري حتمي و ضروري بوده است . هيچ موجود عاقلي نمي‌توانست به پذيرش بي چون وچراي هنجارهاي اجتماعي قناعت كند. اين كه به چه جهت اين چون و چرا در آن نقطة خاص بوجود آمد، يكي از امور جزيي در سير تاريخي است. مسلم اين كه به هر حال در يكي از مراحل، آن هماهنگي ساده مي‌بايست مورد ترديد و چون و چراي ما به عنوان موجودات عاقل قرار بگيرد، و همين كه چون و چرا شروع شود، وجدان فردي سربلند مي‌كند و هماهنگي خامي را كه اساس جامعه بوده است، به هم مي‌ريزد.
تصور «دگرگوني ديالكتيكي» از زمان هگل آن چنان تأثير گسترده‌اي داشته و هنوز هم به قدري در ميان ماركسيستها شايع است كه درك روشن آن براي ما بسيار اهميت دارد. فكر اصلي اين است كه ما انسانها به اين دليل درگير فرايند دگرگوني دائمي هستيم كه هر وضع مركب و متكثري به ناچار حاوي عناصر متعارض است و اين عناصر بنابه طبيعتي كه دارند ثبات را زايل مي‌كنند. بنابراين، آن وضع اول هرگزنمي‌تواند به مدت نامحدود ادامه پيدا كند؛ بايد زير فشار اين تعارضهاي داخلي از هم بپاشد و وضع تازه‌اي بوجود بياورد كه تعارضات اوليه در آن رفع شوند يا لا اقل تخفيف پيدا كنند. ولي البته اين وضع جديد هم باز حاوي تعرضات ديگري است و همين طور قضيه به طور نامحدود ادامه دارد. تاريخ عبارت از همين فرايند مداوم نامحدود است. مفهوم ديالكتيك، كليدي است كه براي پي‌بردن به راز فرايند تاريخ به ما داده مي‌شود و روشن مي‌كند كه چرا همه چيز همواره در دگرگوني است و به ما نشان مي‌دهد كه اين دگرگوني هميشه بدون استثنا چه شكلي به خود مي‌گيرد: در پي تز، آنتي تز مي‌آيد و در تعقيب آن سنتز؛ سنتز به نوبه خود تز جديدي مي‌شود و آنتي تز خودش را به دنبال مي‌آورد و همينطور قضيه ادامه دارد. تا اينجا، هگل در مقام توضيح, آزاد بود كه بگويد گرچه دگرگوني حتماً روي مي‌دهد، اما جهتي كه پيش مي‌گيرد معين نيست چون برآيند پيش‌بيني ناپذير عوامل اتفاقي متعارض بي‌شمار است. ولي او چنين چيزي نمي‌گويد. برعكس، معتقد است كه همه چيز به سوي نقطة خاصي پيش مي‌رود و هدف و مقصدي دارد.
هدف، به نظر هگل، تكامل يا نشو و ارتقاي بيشتر ذهن در جهت آزادي است. ما هميشه به سوي مرحلة تحقق آزادي بشر حركت مي‌كنيم، و اين چيزي نيست جز فرايند افزايش آگاهي به وجود آزادي و شناخت بيشتر خودمان.اكنون ما طوري صحبت مي‌كنيم مثل اين كه تاريخ به معناي حقيقي حاوي مفاهيمي از قبيل آزادي و شناخت است و دگرگوني تاريخي چيزي جز استحالة اين مفاهيم نيست. اين ما را به ياد اين طعنة برتراند راسل مي‌اندازد كه مي‌گويد، به عقيدة هگل، تاريخ يعني «انديشه ژله شده».
اما بايد گفت كه تاريخ نمودار تكامل اين مفاهيم است. تاريخ برهة وقايع تصادفي نيست. حكايتي از زبان يك ابله نيست. حركت پيشرو و هدف‌دار اصول آزادي و شناخت است.
حال بايد ديد كه اين فرآيند دگرگوني بر چه چيز عارض مي‌شود؟ معمولا در هر مورد وقتي از دگرگوني صحبت مي‌كنيم، مسلم مي‌دانيم كه چيزي هست كه تغيير مي‌كند. در اين مورد اين چيز چيست؟ هگل يقينا نمي‌تواند باور داشته باشد كه گل و خميرة ملموس و واقعي تاريخ را مفاهيم مجرد تشكيل مي‌دهند. مفهوم جوهر نيست؛ حتي جوهر مجرد يا مفارق هم نيست. پس راجع به چه حرف مي‌زنيم؟ افراد انسان؟ جوامع؟ چه كسي يا چه چيزي دستخوش دگرگوني مي‌شود؟ جواب مختصر و مفيد اين است كه هگل دربارة چيزي قلمفرسايي مي‌كند كه اسمش را Geist[«گايست»] مي‌گذارد، نه راجع به افراد يا جوامع. ترجمه كردن واژه آلماني Geistمشكل است. شايد آسانترين راه اين بود كه مي‌گفتيم هگل دربارة «ذهن» يا «دماغ»[mind] چيز مي‌نويسد. ذهن يا دماغ ترجمة عادي كلمه است. مثلا در آلماني اصطلاح «Geisteskrankheit» به معناي «بيماري دماغي» [يا «بيماري رواني»] است. بنابراين ممكن بود بگوييم كه به نظر هگل تاريخ عارض بر «ذهن» يا «دماغ» مي‌شود, يعني ذهن من يا شما يا ذهن فرد فرد همة ما. ولي Geist معناي ديگري هم دارد كه فراتر از اين مي‌رود و آن مفهوم «روح» [sprit] است. في‌المثل راجع به Zeitgeistحرف مي‌زنيم, يعني روح زمانه؛‌ يا واژة Geist را در آلماني به كار مي‌بريم وقتي مي‌خواهيم از «اب» و «ابن» و «روح‌القدس» صحبت كنيم. پس Geist رنگ روحاني و ديني هم دارد و تلويحاً مي‌رساند كه بالاتر و فراتر از ذهن فردي من, حقيقت ديگري هم هست. مي‌توانيم بگوييم كه تغيير بر «ذهن» عارض مي‌شود, منتها «ذهن» به معناي مطلق نه به معناي ذهنهاي فردي انسانها.
هگل مي‌خواهد بگويد كه كل واقعيت, واحد و يكتا و چيزي ذهني يا روحي است و بنابراين همة فرايندهايي كه تابحال موضوع بحث ما بوده‌اند,‌ در آن چيز ذهني يا روحي واقع مي‌شوند. نظر هگل نهايتاً اين است كه واقعيت همان
Geist است: چيزي است در نهايت امر, دماغي يا فكري. فرآيندهاي مورد بحث بر Geist عارض مي‌شوند, بر «ذهن» يا «دماغ» به معناي مطلق به نحوي كه در تاريخ متكامل مي‌شود.
ممكن استبه نظر بعضي اين بحث مضحك و عجيب جلوه كند. بنابراين، تصور مي‌كنم اشاره به اين نكته بي مناسبت نباشد كه همة ما وقتي صحبت از معتقدات ديني به ميان مي‌آيد، با افكاري بسيار شبيه آنچه مطرح شد مأنوسيم، هرچند خودمان شخصا متدين نباشيم. خيلي از اشخاص متدين، از جمله بسياري از مسيحي ها، معتقدند كه واقعيت نهايتاً امري روحاني است و هر واقعيتي نهايتا معناي روحاني دارد. فكر مي‌كنم گفته‌هاي هگل هم گرچه ممكن است به معناي معمول ديني نباشد، با اين موضوع رابطة نزديك دارد. منتها با اين تفاوت كه مسيحي راست‌آيين معتقد به روحانيت خدا و مفارقت او از دنياي مادي است. درست است كه مطابق معتقدات مسيحي دنيا واجد نوعي معناي روحاني است ولي ذاتا روحاني نيست. بنابراين، مسيحيها خدا را در مقابل دنيا مي‌گذارند. ممكن است سخنان هگل را حمل بر عكس اين قضيه كنيم و او را وحدت وجودي[18]بدانيم و بگوييم كه به عقيده او، خدا همان جهان است و هر چيزي روحاني است چون بخشي از ذات خداوند است. اما اين تعبير هم درست نيست. كسي كه بخواهد تعاليم هگل را درست تعبير كند، بايد در حد وسط بين برداشت سنتي مسيحي و برداشت وحدت وجودي جايي به او اختصاص بدهد. به عقيده هگل،
Geist يا روح در همه چيز تجلي مي‌كند ولي با موجودات يكي نيست.
حقيقت اين است كه از زمان هگل هميشه اين مناقشه بين هگل شناسان وجود داشته كه آيا فلسفه او نهايتا ديني است يا نه؟ بعضي به شدت معتقدند كه بله، هست؛ ديگران مي‌گويند اين طور نيست. اما به نظر من، فوق العاده ارزش دارد كه هگل را طوري تعبير كنيم كه گويي او متدين نبوده است، زيرا در اين صورت مي‌بينيم كه بخش بزرگي از فلسفه او به نحو ديني به خوبي مفيد معنا از كار در مي‌آيد. وقتي هگل از «ذهن» [به معناي مطلق] حرف مي‌زند و اين واژه را به مفهوم جمعي و دال بر ذهنهاي فرد فرد ما به كار مي‌برد، به نحوي كه گويي همه اين ذهنها يك ذهن [به معناي مطلق] است، مي‌توانيد مدلول اين گفته را مابه الاشتراك ذهنهاي همه ما، يعني توانايي مشتركمان براي استدلال و تعقل، بگيريد و به اين تعبير كنيد كه ذهنهاي همه ما بر اساس اصول مشابهي ساخته شده است. با اين حال، بايد تصديق كنم كه گرچه مي‌شود اين تعبير را تا حد زيادي ادامه داد، صد در صد نمي‌شود از هگل به اين نحو سر در آورد. شايد در آن ده درصد بقيه بالاخره ناچار از تصديق به اين نكته بشويم كه نظري ديني يا شبه ديني درباره ذهن يا روح در پس سخنان هگل وجود دارد.
خوب، تا اينجا درباره دو تصور بنيادي كه هگل وارد انديشه غربي كرده، بحث كرده‌ايم. يكي اين تصور كه واقعيت سراسر عبارت از فرايندي تاريخي است. تنها كسي از متفكران پيشين كه تقريبا چنين نظري به ميان آورده بود، هراكليتوس از حكماي پيش از سقراط بود ولي حتي نزد او هم اين فكر به هيچ وجه بُعد اجتماعي نداشت. به نظر من، منصفانه مي‌شود گفت كه از زمان هگل تا امروز، هر انديشة اجتماعي (و نه فقط انديشه اجتماعي) متأثر از اين نظر بوده است. تصور عمدة دوم، تصور ديالكتيك است كه به سبب تأثيري كه در ماركسيسم گذاشته در عصر ما حائز اهميت كلي است. به اين دو تا مي‌توانيم تصور سومي هم اضافه كنيم كه مفهوم «از خود بيگانگي» است و آن هم از ابداعات هگل است. مقصود هگل از «از خود بيگانگي» اين است كه چيزي كه در واقع خود ماست يا جزيي از ماست، خارجي و بيگانه و معاند به نظرمان برسد. بگذاريد مثالي بزنيم. هگل تصويري از آنچه اسمش را «جان ناخوش»[19] مي‌گذارد, ارايه مي‌دهد كه شكل بيگانه شده‌اي از دينداري[20] است. «جان ناخوش» به معناي [جان] كسي است كه به درگاه خدايي كه به نظر او تواناي مطلق و داناي مطلق و خير مطلق است دعا مي‌كند و به خودش به چشم موجودي ناتوان و نادان و پست و حقير نگاه مي‌كند. اين شخص خوش نيست چون خودش را خوار و خفيف مي‌كند و همة صفات خوب را به ذاتي نسبت مي‌دهد كه مي‌پندارد جدا از خود اوست. هگل مي گويد اين درست نيست. ما در واقع جزيي از خدا هستيم يا، به تعبير ديگر صفات خودمان را به او نسبت مي‌دهيم. راه فايق آمدن بر اين گونه بيگانگي پي بردن به اين است كه ما و خدا يكي هستيم و صفاتي كه به خدا نسبت مي‌دهيم صفات خود ماست، نه چيزي جدا و بيگانه از ما. هگل مي‌خواسته بگويد كه اين صفات، صفات مشترك است نه صفاتي صرفا انساني. ادعاي اين كه اين صفات صرفا انساني است به وسيله يكي از پيروان بعدي او، لودويك فويرباخ[21]، مطرح شد. هگل نمي‌خواسته است چنين چيزي بگويد؛ مي‌خواسته بگويد كه ما و آنگونه روح‌الهي[22]، همه جزيي از يك واقعيت، يعني
Geist يا ذهن [به معناي مطلق]، هستيم.
پس ما روشن كرديم كه هگل كل واقعيت را فرآيند دگرگوني تلقي مي‌كرده و بر اين نظر بوده كه اين دگرگوني به نحو ديالكتيكي پيش مي‌رود. كمي‌ پيشتر، قدم طبيعي بعدي را برداشتيم و پرسيديم كه اين فرايند دگرگوني ديالكتيكي به سوي چه پيش مي‌رود. اما همين كه اين حرف را شروع كرديم از موضوع خارج شديم. اساسا شايد الان در وضع بهتري از آن وقت براي پاسخ گفتن به اين سؤال باشيم كه آيا دگرگوني تاريخي هدفي دارد؟
پاسخ اين است كه نقطه پاياني فرايند ديالكتيكي اين است كه «ذهن» [به معناي مطلق] به خودش به عنوان واقعيت نهايي معرفت پيدا مي‌كند و به اين ترتيب مي‌بيند كه هر چيزي كه بيگانه و معاند با خودش انگاشته مي‌شده، در واقع بخشي از خودش بوده است. هگل اسم اين را «معرفت مطلق»[23] مي‌گذارد كه ضمنا حالت آزادي مطلق هم هست. چون حالا ديگر «ذهن» [به معناي مطلق] به جاي اين كه مهارش به دست نيروهاي خارجي باشد، قادر است خودش جهان را به شيوه عقلاني نظم و سامان بدهد. اين كار شدني نيست مگر وقتي كه «ذهن» [به معناي مطلق] متوجه شود كه جهان در واقع خود اوست. در آن زمان، تنها كاري كه «ذهن» [به معناي مطلق] براي سامان دادن جهان به نحو عقلي بايد بكند، اجراي اصول عقلاني خودش در دنياست.
يكي از خصوصيات بسيار جالب توجه اين فرآيند ناشي از آن است كه نقطه اوج هنگامي فرامي‌رسد كه براي نخستين بار «ذهن» [به معناي مطلق] بفهمد كه تنها واقعيت قصوا خود اوست. حالا از خودتان بپرسيد كه چه وقت اين امر به وقوع مي‌پيوندد؟ پاسخ جز اين نمي‌تواند باشد كه وقتي كه ذهن خود هگل در جريان تفكرات فلسفي بالاخره به اين فكر برسد كه «ذهن» [به معناي مطلق] عبارت از هر چيزي است كه واقعيت داشته باشد. پس مسأله فقط اين نيست كه هگل هدف را تشريح مي‌كند، يعني حالت معرفت مطلق و آزادي مطلقي كه سرتاسر تاريخ قبلي بشر به طور نا خودآگاه براي رسيدن به آن در تقلا بوده است. نقطة اوج كل آن فرايند در واقع خود فلسفه هگل است.
نمي‌دانم هگل آيا هرگز خودش توجه پيدا كرد كه كاري كه مي‌كند جز اين نيست كه خودش را از حيث فيلسوف بودن در مقام نقطة اوج تاريخ جهان قرار مي‌دهد. گفتيم كه نقطة اوج در آن واحد هم حالت معرفت مطلق است و هم حالت آزادي مطلق. ولي اين وجه از بديهيات نيست كه معرفت و آزادي يكي باشند. در واقع معرفت به ذات يا خود شناسي[24] مبدل به آزادي مي‌شود چون، به نظر هگل، «ذهن» [به معناي مطلق] واقعيت قصواي جهان است. در سراسر تاريخ بشر پيش از آن لحظة خطيري كه «ذهن» [به معناي مطلق] تشخيص بدهد كه خودش واقعيت قصواي جهان است، ما چيزي جز مهره‌هايي بي‌مقدار در اين بازي نيستيم. تا پيش از آن لحظه، مهار صحنة تاريخ را در دست نداريم چون دليل آنچه را بر مي‌گذرد، نمي‌دانيم. نمي‌توانيم عنان سر نوشت خود را به دست بگيريم چون جنبه‌‌هاي مختلف واقعيتي را كه غير از خود ما نيست، عناصري بيگانه و خارجي مي‌پنداريم.
همين كه پي ببريم كه ما همه چيز جهانيم، فرآيند مورد بحث را درك مي‌كنيم و به تعبير ديگر، قوانين حاكم بر تكامل تاريخي را در مي‌يابيم. آن وقت مي‌بينيم كه آن قوانين در واقع همان قوانين عقل خود ماست، يعني قوانين حاكم بر ذهن و تفكر خودمان و غرض از كلام معروفي كه از هگل نقل مي‌كنند: «آنچه واقعي يا متحقق است يا آنچه هست, عقلاني است و آنچه عقلاني است واقعي يا متحقق است [يا آن چيزي است كه هست].» همين است. ما وقتي آزاديم، كه به اين امر پي‌ببريم. آزادي عبارت از شناخت واقعيت است، چون وقتي كه به عقلاني بودن واقعيت پي ببريم، ديگر بيهوده با آن نخواهيم جنگيد. مي‌فهميم كه ماهيت واقعيت, اصل حاكم بر عقل خود ماست. آن وقت آزاديم كه مطابق قوانين عقلي با واقعيت همسو شويم و حتي به آن، سامان و جهت بدهيم.
يكي از ويژگيهاي انديشه هگل اين بود كه به نظر او، تصورات [يا ايده‌ها] نه تنها به طور مجرد وجود دارند و نه فقط (چنانكه مثلا افلاطون معتقد بود) خارج از قيد زمان و ثابت و تغيير ناپذيرند، بلكه هميشه در جوامع و نهادها (يعني واقعيات تاريخي دستخوش دگرگوني) تجسم پيدا مي كنند. با توجه به اين امر، همان طور كه از آنچه تا به حال گفته‌ايم بر مي‌آيد، هگل فكر مي‌كند كه نقطه اوج فرايند تاريخ, جامعه‌اي است كه مطابق عقل سامان داده شده باشد. ولي بايد توضيح بدهم كه به نظر هگل اين يعني چه، چون جامعه مورد بحث، جامعه عقل محض نيست. هگل عقيده داشت كه نمونه جامعة محصول عقل محض، جامعه‌اي است كه مطابق آرمانهاي انقلابيون فرانسوي [انقلاب كبير در فرانسه] ايجاد شود. انقلابيون فرانسوي به جاي اين كه شاه و نجبا و دين را از ميان بردارند، در صدد بر آمدند كه همه چيز را با عقل سازگار كنند. مي‌گفتند چرا ماه‌هايي داشته باشيم كه شمارة روزهايشان تفاوت كند؟ چرا همه را عين هم نكنيم؟ چرا هفته داشته باشيم؟ بياييد ماه را تقسيم كنيم به دوره‌هاي ده روزه مثل دستگاه اعشاري مقياسات... و الي آخر. هگل معتقد بود كه چنين طرز فكري نتيجه يك برداشت انتزاعي جنون‌آميز از عقل است. شبيه استدلال فلان مهندس شهرسازي است كه مثلا به نقشه لندن نگاه مي‌كند و مي‌گويد: « عجب، خيابانهاي شما همه كج و معوج است و ترافيك بايد دور بزند. بگذاريد اين شلم شوربا را از ميان برداريم. ساختمانها را خراب مي‌كنيم، خيابان‌هاي قشنگ مستقيم مي‌كشيم و در فاصله هر دو خيابان، يك مجتمع آپارتماني بلند مي‌سازيم. آن وقت، هم مردم بيشتري را جا مي‌دهيم و هم محوطه‌هاي چمن صاف و سر سبز درست مي‌كنيم كه بچه‌ها بازي كنند و همه چيز قشنگ و منظم و مرتب و منطبق با عقل مي‌شود». يعني درست چيزي كه ما در لندن گرفتارش شده‌ايم و فاجعه ببار آورده است.
هگل مي‌توانست پيش بيني كند كه فاجعه ببار مي‌آورد، چون چنين چيزي مساوي است با اين كه كار عقل مجرد [بي اعتنا به واقعيت] به افراط كشانده شود. هگل اگر بود، مي‌گفت كه در يك طرح شهرسازي براستي عقلاني براي لندن، بايد به آنچه واقعيت دارد نگاه كرد (يعني به لندن آن طوري كه هست) و آنچه را در اين واقعيت، عقلاني است پيدا كرد (چون يقينا واقعيت بنا به بعضي دلايل يا وجوه عقلي به طرز موجود گسترش پيدا كرده‌است و بنا براين، حتما مي‌بايست عنصري از عقل در آن باشد.) بعد بايد آن دلايل را به نحوي پيگيري كرد كه جهت عقلي گسترش لندن متحقق شود. عقلانيت، بنا به برداشت هگل، منجر به اين نمي‌شود كه شهر را با خاك يكسان كنيم و از نو بسازيم، بلكه ما را تشويق مي‌كند كه بعضي از جنبه‌هاي بلهوسانه و ناموجه گسترش لندن را كه باعث مشكلات خاص شده، جرح و تعديل كنيم. عقلانيت، مطابق برداشت هگل، در اساس آنچه را در واقعيت موجود، عقلاني است جستجو مي‌كند و با تكامل بخشيدن و تقويت عنصر عقلي، فرصت متحقق شدن به آن مي‌دهد.
فلاسفه متمايل به ليبراليسم و پيرو سنت فكري آنگلوساكسن هميشه به اين برداشت (به اصطلاح) عقلاني از دولت، اين ايراد خاص را گرفته‌اند كه دولتي كه يك كل انداموار يكپارچه باشد و عقلاني رفتار كند و همه چيز را مطابق عقل نظم بدهد، نمي تواند براي فعاليت و ابتكار و اختلاف سليقه و عقيده فردي ميدان فراهم بياورد چون اين گونه چيزها دائما برنامه‌هايش را بهم مي‌ريزند. بنابراين، چنين دولتي عملا تساهل وتسامح و بردباري را نسبت به ابتكار فردي هميشه از دست مي‌دهد و به عبارت ديگر، آزادي در آن نيست. البته گمان نمي‌رود كه هگل با هر گونه آزادي فردي مخالفت داشت، هر چند البته بايد تصديق كرد كه برداشت او از آزادي مساوي برداشت متعارف ليبرالي آنگلوساكسن نبود. براي اين كه بهتر به تفاوت اين دو پي ببريم، اول نگاه مي‌كنيم به تصور آزادي در قلمرو اقتصاد و در بازار. مطابق برداشت ليبرالي، آزادي عبارت از اين است كه مردم بتوانند آن طور كه مي‌خواهند عمل كنند. اگر من مي‌خواهم مثلا امسال بهار پيراهن نارنجي بپوشم، در صورتي كه كسي مانعم نشودكه پيراهني به آن رنگ بخرم،‌ آزادم. اگر مي‌خواهم مايع ضد بو وضد عرق بخرم، در صورتي كه قادر به اين كار باشم آزادم. اين تنها چيزي است كه اقتصاددان ليبرال براي اين كه ببيند من آزادم يا نه، احتياج به دانستنش دارد. اما بعضي از اقتصاددانهاي راديكال در اين موضوع ترديد كرده‌اند و گفته‌اند كه چنين تصوري از آزادي تصوري بسيار سطحي است. اقتصاددان راديكال مي‌خواهد بداند چرا من مي‌خواهم امسال پيراهن نارنجي بپوشم؟ يا چرا مي‌خواهم از مايع ضد بو و ضد عرق استفاده كنم؟ يا اصولا چرا بوي طبيعي بدن را مسأله‌اي مي‌دانم؟ اقتصاددان راديكال ممكن است به اين نتيجه برسد كه دستي در اين طرز فكر من در كار بوده است: كساني بوده‌اند كه مي‌خواسته‌اند از اين كه من مايع ضد بو و ضد عرق محصول آنها را بخرم سود ببرند؛ مي خواسته‌اند از اين كه من فكر كنم رنگهايي كه پارسال پوشيده‌ام امسال بدرد نمي‌خورد، منفعت كنند. پس من دستكاري شده‌ام و آزاد نيستم. اقتصاددان راديكال براي اين كه بداند من آزادم يا نه، نه تنها بايد ببيند كه آيا مي توانم مطابق خواستم عمل كنم، بلكه همچنين بايد پي ببرد كه چرا اين خواست را دارم. آيا خواستهاي من عقلاني است؟ آيا خواستهايي است كه نيازهاي مرا بر مي‌آورد؟
هگل اگر بود، با اقتصاددان راديكال همدلي مي‌كرد و مي‌گفت آزادي فقط اين نيست كه كسي از هوسهايش پيروي كند يا بخواهد خواهشهايي را در خودش ارضا كند كه ديگران براي اينكه چيزي به او بفروشند به او القا كرده‌اند. آزادي، به نظر هگل، بايد عبارت باشد از شكوفا كردن استعدادهاي شخص به عنوان موجودي عاقل.
ممكن است اين سخنان همه ظاهرا خيلي عالي به نظر مي‌آيد، اما بايد ديد كه در عمل چه معنايي پيدا مي‌كند. فرض كنيد من مي‌دانم كه چه مي‌خواهم. مي‌خواهم، در صورتي كه ميلم بكشد، بتوانم امسال بهار پيراهن نارنجي بپوشم و وقتي هوا گرمتر شد، بروم مايع ضد بو و ضد عرق بخرم. ولي تحت فرمانروايي دولتي زندگي مي‌كنم كه به من مي‌گويد: «نه نه، تو خيال مي‌كني كه اين چيزها را مي‌خواهي. خواستن اين چيزها به هيچ وجه ميلي در تو نيست كه جنبة عقلاني داشته باشد. ما مي‌دانيم كه اگر ميل‌‌هايت جنبة عقلي داشت، چه مي‌خواستي. بنابراين، ما تعيين مي‌كنيم كه چه چيز بايد داشته باشي يا چه چيز نبايد داشته باشي. ممكن است خودت متوجه نباشي، ولي باور كن اين طور به مراتب خوشحال‌تر خواهي بود.» تصديق مي‌كنيد كه برخورد هگل به ناچار به استبداد مي‌انجامد. تنها چيزي كه او مي‌تواند بگويد اين است كه گرچه ممكن است، در عمل، پيدا كردن راه حلي براي اين مشكل دشوار باشد كه افراد چطور مي‌توانند در جامعه، بدون يك دولت استبدادي، حقيقتا سرشت عقلاني خودشان را متحقق كنند، اما اين به آن معنا نيست كه شما با مفهوم ليبرالي «آزادگذاري»[25]بتوانيد بر اين مشكل فائق بشويد. ما هنوز با اين مشكل دست و پنجه نرم نكرده‌ايم كه نياز‌ها و خواسته‌هاي مردم ممكن است دستكاري بشوند و تا زماني كه اين طور باشد گمراه كننده است كه بگوييم مردم حقيقتاً آزادند. منظور اين است كه مشكل، مشكلي واقعي است و لو هگل راه حلي براي آن نداشته باشد[26].
حالا اجازه بدهيد چند لحظه براي جمع بندي مكث كنيم. در ابتداي بحث از آسانترين راه ورود به فلسفة هگل يعني فلسفة تاريخ او شروع كرديم و بعد هم،‌به اصطلاح، به خط مستقيم ادامه داديم تا رسيديم به نقطة فعلي. تا اينجا بسياري از مباني فلسفه هگل را فهميده‌ايم. به عنوان نمونه، كتاب منطق او را در نظر بگيريد. دربارة ديالكتيك بحث كرده‌ايم كه معروفترين فكر در منطق اوست، يعني تصور تز و آنتي‌تز و سنتز. يا نكته ديگري را در نظر بگيريد عبارت از اين كه هگل در كتاب منطق ادعا مي‌كند كه منطق صرفا مسأله صورت به تفكيك از محتوا [يا ماده] نيست، يعني آن طور كه منطق سنتي ارسطو تعبير وتفسير شده است. هگل مي گويد صورت و محتوا با هم توأمند و حالا مي‌فهميم كه چرا چنين چيزي مي‌گويد. به عقيده او، ديالكتيك چيزي است كه در فرآيند واقعي تاريخ شكوفا يا متحقق مي‌شود. مي‌گويد منطق يعني «حقيقت پوست كنده» يا به عبارت ديگر صورت جاويد و تغيير ناپذير حقيقت، صرف نظر از هر محتواي تاريخي خاص، گو اينكه اين صورت عملا هميشه با نوعي محتوا پيوستگي دارد. پس اين هم يكي ديگر از انديشه‌هاي كليدي او در كتاب منطق است. نكته ديگري كه به آن هم اجمالا اشاره كرديم، تصور هگل از واقعيت قصواست و اين كه چگونه آنچه نهايتا واقعيت دارد، ذهني يا معنوي است نه مادي. همچنين در كتاب منطق و در آن جنبه‌هايي از انديشه هگل كه مورد بحث بود، به اين فكر رسيديم كه عقل در واقعيت (و از آن بالاتر، در واقعيت تاريخي) تجسم پيدا مي‌كند. به ظاهر گريزي از اين فكر در فلسفه هگل امكان پذير نيست كه همه چيز هميشه مآلاً بر مي‌گردد به «ذهن» [به معناي مطلق] و آنچه همه جا در فرآيند تاريخ حضور دارد ذهن است.‌ به اين جهت است كه هگل را فيلسوف اصالت معنوي [يا ايده آليست]كامل عيار مي دانند. قدر مسلم اين كه هگل فكر مي‌كرد «ذهن» [به معناي مطلق] واقعيت قصواست. اين فكر ممكن است بسيار عجيب به نظر ما برسد. براي فهم اين كه هگل چرا چنين فكري مي‌كرد، بايد در نظر بگيريم كه او به چه نحو انديشه‌اش را بر مبناي فلسفه كانت پرورانده بود. كانت معتقد بود كه ذهن ما نحوة ادراكمان را از واقعيت شكل مي‌دهد. بنابراين، ما قادر به ديدن هيچ چيز نيستيم مگر از طريق مفاهيم مكان و زمان و عليت كه ذهنمان بر هر چيزي بار مي كند. با اين حال، كانت ضمنا معتقد بود كه واقعيت قصوايي هم وجود دارد كه ذهني نيست و اسم اين واقعيت قصوا را شيء في نفسه گذاشت. اما، به نظر هگل، اين حرف مهمل بود، چون او عقيده داشت كه اگر به هيچ راه نشود شيء في نفسه را شناخت، در واقع هيچ گونه شناختي براي ما امكان پذير نيست.
هگل همچنين افكار تجربيان انگليسي را هم مردود مي‌دانست كه مي‌پرسيدند از كجا بدانيم كه چنين ميزي الان جلو ماست و مي‌گفتند بعضي داده‌هاي حسي[27] هست كه تصوير ميز را به ذهن ما انتقال مي‌دهد و بنابراين، بين ذهن و واقعيت مادي واسطه‌اي وجود دارد كه همان داده‌هاي حسي باشد. هگل مي‌گفت در اين صورت محال است هرگز ميز را آن طور كه هست بشناسيم چون هميشه بايد از طريق واسطه به آن شناخت حاصل كنيم. هگل دلايل فراوان مي‌آورد كه چرا اين نحوه تفكر بي‌نتيجه است و ناگزير به شكاكيت مي‌انجامد، يعني به اين نظر كه ما واقعا قادر به شناخت هيچ چيزي نيستيم. بعد دلايل ديگري مي‌آورد كه ثابت كند شكاكيت از محالات است. خوب، پس تكليف چيست؟ هگل مي‌گويد تنها راه اين است كه تصور وجود شناسنده و شيء مورد شناسايي را مردود بدانيم، يعني مثلا تصور وجود مستقل اين ميز را جدا از ذهني كه به آن شناخت پيدا مي‌كند, بگوييم كه شناخت يا معرفت، اگر اصولا وجود داشته باشد، بايد مستقيم و بدون واسطه باشد. نبايد واسطه‌اي باشد كه بگوييم از طريق آن به اشياء شناخت پيدا مي‌كنيم چطور چنين چيزي مي‌شود؟ فقط در صورتي كه شناسنده و شناخته [يا عالم و معلوم] يك باشند و غير از هم نباشند. ولي اين چطور ممكن است؟ اين طور كه چون شناسنده[يا عالم] چيزي جز ذهن نيست، آنچه شناخته مي‌شود [يا معلوم] هم ذهن باشد. بنابراين، كل واقعيت بايد ذهني باشد.
وقتي همة افكار هگل را كه تا اينجا مطرح شد، مي‌سنجيم، اين طور به نظر مي‌رسد كه يك بينش محوري هست كه تمام مفاهيم مهم ديگر يكي پس از ديگري به طور طبيعي از آن سرچشمه مي‌گيرند. بينش محوري اين است كه فهم واقعيت به معناي فهم يك فرايند دگرگوني است، نه فهم فلان وضع خاص. به نظر من، از آن به بعد، همه مفاهيم كليدي فلسفه هگل به طور طبيعي و به ترتيبي كه خواهم گفت از آن بينش محوري نشأت مي‌گيرند. اگر بپرسيم «چه چيز دگرگون مي‌شود؟» هگل جواب مي‌دهد «Geist». اگر بپرسيم «چرا به جاي اين كه همان‌طور باقي بماند,‌ دگرگون مي‌شود؟ هگل جواب مي‌دهد «براي اينكه اول در حالت از خود بيگانگي است.» اگر بپرسيم «فرايند دگرگوني چه شكلي پيدا مي‌كند؟» هگل جواب مي‌دهد «ديالكتيك». اگر بپرسيم «آيا فرايند دگرگوني هدفي دارد؟» هگل جواب مي‌دهد «بله، معرفت مطلق (كه آزادي مطلق هم هست) در يك سطح و جامعه اندام‌وار[28] در سطح ديگر.»
خوب، پس معلوم شد اساسي‌ترين افكار هگل را مي‌شود به اين طريق روشن كرد. اما حالا طبعا اين سوال پيش مي‌آيد كه چرا هگل چنين كاري نكرده است؟ نوشته‌هاي او از جهت غموض و پيچيدگي نظير ندارد و واقعا خواننده را بيزار مي‌كند؛ بقدري غامض است كه بسياري از فلاسفه برجسته، از شوپنهاور گرفته تا برتراند راسل، صادقانه گفته‌اند كه به كلي بي‌معناست و چيزي جز حقه‌بازي نيست. البته آنان اشتباه مي‌كرده‌اند، اما از جهتي مقصر خود هگل است كه آنها به چنين نظري قايل شده‌اند. كسي مي‌تواند صفحه‌هاي پياپي از نوشته‌هاي هگل را بخواند و به مغز خودش فشار بياورد و از خودش بپرسد : «بالاخره مقصودش چيست؟» زبان يأجوج و مأجوج آنقدر در آثار او فراوان است كه دانشجويان فلسفه فقط براي خنده قسمتهايي از آن را به صداي بلند براي هم مي‌خوانند. چرا هگل اين طور مي‌نوشت؟
بعضي از منتقداني كه سر لطف و مهرباني نداشته‌اند، فكر كرده‌اند كه هگل براي اين كه سطحي بودن افكارش را بپوشاند عمداً اين طور غامض مي‌نوشته‌است. ولي من فكر نمي‌كنم افكار او سطحي است؛ فكر مي‌كنم بسيار هم عميق است ولي اشكال از ماهيت افكارش ناشي مي شود. يكي از شاگردانش گفته است كه يك سخنران فصيح امكان داشت همه چيز را از بر باشد و به بيان روشن براي شنوندگان ريسه كند؛ اما هگل هميشه در جريان تقرير درسها، افكار ژرف را از اعماق ذهنش بيرون مي‌كشيد. با زحمت و تلاش توانفرسا اين افكار را بيرون مي‌آورد. سبك هگل سبك كسي است كه به صداي بلند فكر مي‌كند و با مطالب، مشكل دارد.
ممكن است افسوس بخوريم كه چرا بعد آنچه را گفته صيقل نيانداخته و مورد باز نگري قرار نداده است؛ ولي با توجه به وضع انشاء فلسفي آلماني در آن زمان، تعجبي ندارد كه هگل احساس نكرده باشد روان و سليس بنويسد. كانت و فيخته و ديگر معاصرانشان هم بسيار غامض و پيچيده مي‌نوشتند و با وجود اين، فلاسفه بزرگي محسوب مي‌شدند.
اما چطور شد فيلسوفي كه اينقدر غامض مي نوشت و اينقدر فهمش دشوار بود، حتي در زمان حيات خودش چنين نفوذ عظيمي پيدا كرد؟ اين امر از جهتي از موقعيت او در دانشگاه برلين ناشي مي‌شد كه پايتخت پروس، يعني امير نشيني رو به تعالي و ترقي آلمان در آن زمان بود، و از جهت ديگر از باروري و پر ثمري انديشه‌هاي هگل در زمينه‌هاي مختلف سرچشمه‌ مي‌گرفت. تأثيري كه هگل داشته فقط منحصر به فلسفه نبوده، بلكه علم كلام و تاريخ و سياست و اقتصاد و جنگ را هم در مي‌گرفته‌است. اين كه افكار هگل در همه اين زمينه‌ها قابل اعمال بوده حاكي از سودمندي رهيافت او، به خصوص فوايد عنصر تاريخي در شيوه برخورد اوست. ديد تاريخي هگل كه همه چيز را حاصل يك سير تكاملي و ثمره يك فرايند مي‌دانست، قابل اين بود كه در تمام آن زمينه‌هاي مختلف مورد استفاده محققان قرار بگيرد و نتيجه بدهد.
اكنون نوبت آن است كه به حيات بعدي آن انديشه بپردازيم كه چنين اهميتي پيدا كرده. يكي از اولين چيزهايي كه پس از مرگ هگل پيش آمد اين بود كه پيروانش به دو جناح تقسيم شدند: هگلي‌هاي جوان و هگلي‌هاي پير، يا هگلي‌هاي چپگرا و هگلي‌هاي راستگرا. هگلي‌هاي راستگرا كساني بودند كه فكر مي‌كردند از فلسفه هگل لازم مي‌آيد كه چيزي از قبيل دولت اندامواري باشد كه انديشه‌هاي او به سوي آن سير مي‌كرده‌است. معتقد بودند كه خود هگل در كتاب فلسفه حق كه سياسي‌ترين نوشته اوست چنين گفته‌است. در آن كتاب، هگل دولتي را توصيف مي‌كند داراي سلطنت مشروطه كه تفاوت زيادي با دولت پروس ندارد. بنابراين، افراد اين جناح تصور مي‌كردند كه واقعا نيازي به تغيير بيشتر نيست. پس اين افراد, هگلي‌هاي محافظه كار يا جناح راست بودند.
هگلي‌هاي چپ گرا مصرانه مي‌گفتند كه جهت اساسي فلسفه هگل به مراتب راديكالتر از اين بوده است. چنانكه در اول بحث گفتيم، هگل درباره فايق آمدن بر شكاف بين عقل و خواهشهاي نفساني يا اخلاق و نفع شخصي صحبت مي‌كند. اين تغيير بسيار ريشه‌داري است كه كسي بخواهد باني شود و هيچ‌كس باور نداشت كه در پروس سال
1830
چنين تغييري روي داده باشد. بنابراين، هگلي‌هاي چپ‌گرا مدعي بودند كه جهت فلسفه هگل به سوي تغييراتي به مراتب دامنه‌دار تر و در واقع دگرگوني‌هاي انقلابي بوده است. البته ناگزير تصديق مي‌كردند كه آنچه هگل در فلسفه حق نوشته شباهتي به نوشته‌هاي يك انقلابگر ندارد اما مي‌گفتند كه هگل از دولت پروس حقوق مي‌گرفته و بنابراين، سازش كاري كرده و خودش را فروخته است، ولي ما مي‌خواهيم از خود هگل هم به هگل وفادارتر بمانيم. هگلي‌هاي چپ‌گرا مي‌خواستند انديشه‌هاي هگل را تا جايي پيش ببرند و به نقطه‌اي برسانند كه بر تقابل بين تز و آنتي تز عقل و خواهش نفساني، يا اخلاق و نفع شخصي، فايق بيايند و به سنتز [يا وضع مجامع] جامعه‌اي هماهنگ برسند كه سرانجام, آن شكافها و تفرقه‌ها را در سرنوشت انساني التيام بدهد.
با اين صحبت مي‌رسيم به ماركسيسم و شخص ماركس كه امروزه از همه هگليها جوان يا هگليهاي جناح چپ براي ما مهمتر و جالب توجه تر است. (ضمنا بگويم مطلبي كه آخر از همه ذكر شد، بسيار روشنگر است، چون نشان مي‌دهد كه چگونه هم قضاوت افراطيون جناح راست را مي‌شود به طور صحيح از فلسفه هگل نتيجه گرفت و هم قضاوت افراطيون جناح چپ را؛ و اين چيزي است كه خيلي از كساني را كه خودشان در اين باره تحقيق نكرده‌اند به تعجب و حيرت مي‌اندازد. قضيه فقط اين نيست كه توتاليتاريسم [يا استبداد عقيدتي همه گير] جناح راست و جناح چپ در عمل بسيار مشابه است، بلكه ريشه و سرچشمه فكري هر دو يكي است. هگل پدر بزرگ هر دو است.)
ماركس همه انديشه‌هاي هگل را كه تا كنون مورد بحث ما بوده‌اند (به استثناي يكي) اقتباس كرد و در ماركسيسم به آنها محوريت داد. اول اين فكر كه واقعيت عبارت از فرايند تاريخي است. دوم اين فكر كه اين فرايند به طور ديالكتيكي دستخوش دگرگوني مي‌شود. سوم اين فكر كه فرايند ديالكتيكي دگرگوني هدف مشخصي دارد. چهارم اين فكر كه اين هدف عبارت از جامعه‌اي خالي از تعارض است. پنجم اين فكر كه تا به آن هدف نرسيده‌ايم، محكوميم كه در يكي از حالات مختلف از خود بيگانگي باقي بمانيم. اختلاف بزرگ در اين است كه به نظر هگل، اين فرايند عارض بر چيزي ذهني يا روحي مي شود و به نظر ماركس، عارض بر چيزي مادي. از اين يك اختلاف كه بگذريم، الگوي كلي انديشه‌هاي هر دو يكي است. مثل اين است كه ماركس يك سلسله طولاني معادلات را از هگل گرفته باشد و مقدار ديگري به جاي x گذاشته باشد، ولي خود معادلات را همان طور حفظ كرده باشد.
همين موضوع رامثلا در برداشت مادي ماركس از تاريخ[29] مي‌بيند كه تصور محوري در تفكر اوست. ماركس معتقد بود كه تكامل تاريخي را نيروهاي دخيل در توليد مادي موجب مي‌شوند. پس جنبه مادي زندگي ما (يعني نيروهاي توليدي) بر جنبه ذهني يا معنوي آن چيرگي دارد. تصورات و مذاهب و عقايد سياسي ما همه از ساخت اقتصادي جامعه سرچشمه مي‌گيرند. اين به معناي معكوس كردن نظر هگل به تاريخ است. به اين جهت، ماركس مي گويد كه من هگل را روي سرش وادار به ايستادن كرده‌ام. هگل معتقد بود كه تكامل ذهن منجر به شگل گرفتن جوامع معين و دوره‌هاي تاريخي معين مي‌شود. بنابر اين, اگر فلسفه را به معناي اخص بگيريم، يعني بحث دربارة ماهيت قصواي واقعيت، تصور نمي‌رود ماركس انديشه تازه و بديعي به فلسفه اضافه كرده باشد. شكي نيست كه ماركس مادي مسلك بوده، ولي در مقام فيلسوف از مسلك مادي دفاع نكرده؛ مسلك مادي را به عنوان امري بديهي پذيرفته‌است. آن چه از لحاظ او اهميت داشت جهان مادي بود، نه چيزي دور از دسترس مثل
Geist كه به نظر ماركس، از قبيل مجردات محصول ما بعدالطبيعه آلمان محسوب مي‌شد و در خور اعتنا نبود. بنا براين، ماركس دلايلي دراثبات مسلك مادي اقامه نكرده و فكر جديدي به ميدان مباحثات فلسفي نياورده است. كاري كه كرده اين بوده كه نوعي ديد و بينش به ما بخشيده است: ديد نسبت به جهاني كه مهار ما در آن به دست اوضاع و احوال اقتصادي است و به اين جهت در چنين جهاني آزاد نيستيم. از حيث اين كه ما مهره‌ايي بي مقدار در بازي تاريخيم، اين نظريه هنوز شبيه نظريه هگل است. اما براي اين كه آزاد بشويم، بايد مهار نيروهاي اقتصادي را بدست بگيريم كه در واقع همان نيروي خود ماست، چون بالاخره مگر اقتصاد چيزي جز شيوه‌هايي است كه به وسيله آنها غذا و مسكن وبقيه نيازهايمان را تأمين مي‌كنيم؟ بنا براين، مطابق اين ديد، ما بدون اينكه متوجه باشيم، در انقياد چيزي هستيم كه حقيقتا بخشي ازخود ماست. اگر بخواهيم آزاد باشيم، بايد مهار اين نيروها را بدست بگيريم. چنين ديدي نسبت به وضع بشر، ديدي قوي و فلسفي به معناي اعم است؛ اما به معناي محدود و فني كلمه «فلسفه»، كشف فلسفي مهمي نيست.
دو نظام فكري هگليانيسم و ماركسيسم با هم پيوستگي نزديك دارند؛ اگر اين دو نظام را توأماً در نظر بگيريم، مطالب مهم و حساسي كه از جانب هگل و ماركس به فهم ما اضافه شده‌است اين فكر بوده كه تاريخ فرايندي است كه در همه جنبه‌هاي تفكر و تصورات ما تأثير مي‌گذارد و همين امر بود كه در قرن نوزدهم به صورت جنبه جديد و مسلط هر فكري در آمد. البته آنچه به فاصله كوتاهي نيروي آن را به مراتب افزونتر كرد نظريه تكاملي داروين بود كه به ما نشان داد بايد همه انواع حيات (و نه تنها حيات بشر يا حيات اجتماعي) را ثمره يك سير تكاملي و، بنابراين، درگير فرايند دگرگوني دايم بدانيم.
براي ما ديگر قابل تصور نيست كه جوامع يا انديشه‌ها را اموري جاويد و آزاد از قيد زمان و مستقل از تاريخ و سرگذشتشان در نظر بگيريم. اين چيزي است كه به هگل و ماركس مديونيم. پس يكي از امور بسيار مهم همين فكر بوده است. فكر ديگري كه اهميت عظيم داشته، مفهوم آزادي به وجهي است كه گفتيم و اين‌چنين با تصور ليبرالها از آن تفاوت دارد. [مطابق مفهوم مورد نظر هگل و ماركس] ما نمي‌توانيم آزاد باشيم مگر اين كه مهار سرنوشتمان را بدست بگيريم: يعني به جاي اينكه (به نظر ماركس) با وزش بادهاي اقتصادي به اين سو و آن سو رانده شويم يا (به نظر هگل) فرمانمان به دست نامرئي عقل باشد، رأساً سكان را بدست بگيريم و قدرت خودمان و استعداد جمعي افراد بشر را براي مسلط شدن بر سرنوشت خودشان، به شگفتي برسانيم. البته اين فكر، همان‌طور كه اشاره كرديم، ممكن است در عمل گرايشهاي بسيار خطرناك تحكمي به ظهور برساند، اما به هر حال فكر مهمي است، و حالا كه بوسيلة هگل و ماركس عنوان شده، گمان نمي‌كنم هرگز فراموش بشود.
با اين صحبت مي‌رسيم به معايب و محاسن اين افكار. بزرگترين يرادي كه گرفته شده‌ است به زبان ساده اين بوده كه همين افكار سرچشمة توتاليتاريسم در دنياي امروز بوده است. هگل هميشه به عنوان باني فكر يك دولت اندامور و يكپارچه (و علي‌الخصوص آن قسم دولت پرستي در آلمان كه بالاخره به ظهور هيتلر منتهي شد) مورد استناد بوده است. مريد فلسفي او، كارل ماركس، هم به همين وجه هميشه به عنوان باني فكر كمونيسم مورد استناد بوده كه در رژيم استالين، مخوف‌ترين حكومت جابرانه را در عصر جديد بوجود آورد. رژيم هيتلر و رژيم استالين ميليونها نفر از شهروندان آلمان و شوروي را كشتند. من به هيچ وجه نمي‌گويم كه آنچه منظور هر يك از اين دو فيلسوف بوده كوچكترين شباهتي به اين موضوع داشته يا به طريق اولي، امكان داشته مورد تصويب و تأييد آنها قرار بگيرد. ولي حقيقت اين است كه ، به نظر هر دو، مهمترين و اساسي‌ترين چيز در مورد هر فكري، تجسم آن در تاريخ و در نهادها و در واقعيت اجتماعي است؛ ولي اين بود واقعيت آنچه روي داد وقتي افكار خودشان در آن قالبها ريخته شد. پس بنا به مقدماتي كه خودشانمسلم دانسته‌اند، مي‌بايست عيب مرگباري در آن انديشه‌ها نهفته باشد. يا شايد هم افكارشان تجسم غلط پيدا كرد. من فكر نمي‌كنم واقعا بتوان اثري از افكار هگل در ناسيوناليسم نژاد پرستانه هيتلر پيدا كنيد. در هگل اين‌گونه نژاد پرستي ديده نمي‌شود. پس سنت دولت پرستي در ناسيوناليسم آلمان، به كلي هگل را به طرز غلط معرفي كرده است و بزرگترين بازي روزگار اينكه در انچه در مورد ماركس هم پيش آمد همين طور بوده است. گفتيم كه ماركس فيلسوف آزادي بود. آزادي را گرامي مي‌داشت و از انقياد متنفر بود. روزي دخترش از او خواست بنويسد كه منفورترين صفت رزيلانه نزد او چيست. ماركس در جواب نوشت: «چاكر مآبي» يعني درست همان صفتي كه اگر مي‌خواستيد در توتاليتاريسم استاليني زنده بمانيد، مي‌بايست داشته باشيد. حقيقت اين است كه اين افكار مورد سوء استفاده قرار گرفت و تحريف شد. چيزي كه در اين انديشه‌ها بود كه اينگونه سوء استفاده‌هاي دربست را ممكن كرد، نهايتا نظريه نادرستي بود كه درباره طبيعت انسان وجود داشته است. سعي شده است اتحاد و يگانگي بين انسانها بيش از آنچه واقعا هست، جلوه داده شود. ريشه اين امر را مي‌توانيم در مفهوم هگل از ذهن [به معناي مطلق] يا Geistپيد كنيم، يعني چيزي بالاتر و فراتر از تفاوتهاي بين اذهان فردي. در ماركس هم همين ديده مي‌شود: در اين تصور او كه اگر اوضاع اقتصاد را از ميان برداريم كه من و شما و منافع فردي ما با منافع جامعه هم از بين مي‌رود. اما بدبختانه به نظر مي‌رسد كه اين گفته درست نيست. مي‌توانيد اساس اقتصاد را تغيير بدهيد، اما شكاف بين عقل و خواهش نفساني و اختلاف بين منافع من و شما يا بين فرد و جامعه از ميان نمي‌رود. در واقع، همين‌كه مردم ببينند رقابت براي كسب ثروت محال يا بسيار مشكل شده است، براي كسب مقام يا قدرت شروع به رقابت مي‌كنند و اين به هيچ وجه بهتر از وضع قبلي نيست، چنانكه در جامعه تحت حكومت استالين ثابت شد كه به مراتب حتي بدتر است. بنابراين، فكر مي‌كنم اين اعتقاد ماركس غلط بوده كه سرشت انسان تغيير مي‌كند.
شايد حق با رقيب بزرگ قرن نوزدهم ماركس، يعني آنارشيست روسي ميخاييل باكونين[30]، بود كه درست از همين جنبه انديشه ماركس انتقاد مي‌كرد. ماركس مي‌گفت بايد بگذاريم كارگران حكومت كنند، چون كارگران از طرف تودة مردم جامعه يعني طبقه كارگر حكومت خواهند كرد. باكونين مي‌گفت نه؛ هيچ كس نبايد حكومت كند چون اگر كارگران حكومت را بدست بگيرند، از آن به بعد حاكم خواهند بود نه كارگر از منافع حاكمان پيروي خواهند كرد، نه از منافع طبقه كارگر. ماركس اين حرف را مزخرف مي‌دانست و معتقد بود كه مردم در جامه‌اي متفاوت، مردم متفاوتي خواهند بود و منافع متفاوت و كمتر خود خواهي خواهند داشت ودست در دست هم براي مصلحت و سود همه كار خواهند كرد. اگر نگاه كنيم به آنچه در جوامع (به اصطلاح) «ماركسيستي» پيش آمده، شايد بپذيريم كه نظر با كونين در خصوص طبيعت انسان درست بوده است.
Learn more



[1]
. ايشان نويسندة كتاب كوچكي درباره هگل است كه داراي اين خوبي منحصر به فرد است كه بعضي از افكار محوري او را به زبان عادي به خواننده مي‌رساند

[2]
. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزت‌الله فولادوند/ص 7

[3]

Georg Wilhelm Friedrich Hegel, The Phenomenology of the Mind.
عنوان آلماني اين كتاب به اين شرح است:
Phänomenologie des Geistes.
در خصوص اينكه واژه آلماني
Geist در عنوان اين كتاب بايد «ذهن» ترجمه شود يا «روح» ، رجوع كنيد به بحثي كه كمي بعد در همين فصل آمده است (مترجم).

[4]

Georg Wilhelm Friedrich Hegel, The Science of Logic

[5]

Georg Wilhelm Friedrich Hegel, The Philosophy of Right
نام اين كتاب «فلسفه حقوق» هم ترجمه شده‌است ( Philosophy of Low) (مترجم)

[6]

Georg Wilhelm Friedrich Hegel, The Philosophy of History

[7]
Trier

[8]
Friedrich Engels

[9]
The communist Manifesto در فارسي به «مانيفيست كمونيست» هم معروف است.(مترجم)

[10]
Highgate Cemetery

[11]
Karl Marx, Das Kapital.

[12]
The dialectical process

[13]
The dialectic

[14]
World historical figures

[15]
thesis

[16]

Antithesis

[17]
synthesis

[18]
.تعبير بهتر براي بيان اين نظر, تعبير حلول است زيرا وحدت وجود نمي‌گويد كه جهان با خدا يكي است. بلكه مي‌گويد كه جهان همانند آيينه‌اي است كه اسماء و صفات خدا را نشان مي‌دهد و بين اين دو تعبير فاصلة فراواني است. (س)

[19]
The unhappy soul هم به معنايي كه در متن آورديم و هم به معناي كسي كه نفس يا جانش معذب است. (مترجم)

[20]
alienated

[21]
Ludwing A. Feuerbach (72-1804) فيلسوف آلماني كه لا مذهب و منكر خلود نفس بود و به جاي ايده آليسم هگل، قسمي مذهب طبيعي و مادي ابداع كرد.(مترجم)

[22]
Divine Spirit

[23]
Absolute knowledge

[24]
Self_ knowledge

[25]
Laissez – faire

[26]
. اما دين راه حل سومي براي اين مشكل دارد. راه اول آن بود كه مردم هرطور كه دلشان مي‌خواهد بايد تصميم بگيرند و آزاد باشند و اين همان ليبرال دمكراسي غربي است. راه حل دوم آن است كه هرآنچه را رهبران سياسي جامعه مي‌گويند در زندگي پياده كنند زيرا مردم ممكن است تصميماتشان واقعا آزادانه نباشد و تحت تأثير تبليغات تصميم‌گيري نمايند و بنابراين آنچه را مي‌خواهند مطابق نياز و خواست واقعي‌شان نيست. اين راه حل هم همان‌طور كه در متن گفته شد به ديكتاتوري مي‌انجامد. راه حل سوم آن است كه قوانين خداوند را در جامعه پياده كنيم . زيرا قوانين الهي اولا بر اساس مصالح حقيقي انسانها صادر شدهاست و بنابراين مشكل ليبرال دمكراسي را نخواهد داشت و ثانيا چون از طرف خداوند صادر شده است بنابراين جايي براي ديكتاتوري باقي نخواهد گذاشت و ديكتاتور موضوعا خارج خواهد بود. تنها ايرادي كه ممكن است وجود داشته باشد آن است كه چون اكنون پيامبران و امامان كه واسطه‌هاي مطمئن دريافت و ابلاغ قوانين الهي هستند در ميان ما نيستند, بنابراين ما ناگزير در فهم قوانين الهي به فهم عالمان ديني وابسته خواهيم بود. اين ايراد گرچه صحيح است اما مانع مهمي تلقي نمي‌شود. زيرا مي‌توان درصد خطا را در فهم قوانين ديني با رعايت قواعد و ضوابط كلاسيك فهم متون ديني و همچنين بحث و تبادل نظر مستمر در اين خصوص, تا حد زيادي كاهش داد. به اين ترتيب آزادي‌هاي فردي در چهارچوب مباحات شرعي معنا خواهند داشت.(س)

[27]
Sense data

[28]
Organic society

[29]

Materialist conception of history

[30]
Mikhail A.Bakunin (76-1814) باكونين نخست با ماركس و انگلس همكاري داشت، اما بعد به دليل اختلافي كه عمدتا بر سر مسأله حفظ و ابقاي قدرت با آن دو پيدا كرد، در نتيجه تحريكات ماركس از بين الملل اول اخراج شد و مستقلا به تدوين و ترويج نظريات خويشتن به ياري نهضت آنارشيسم روي آورد. (مترجم)