کد سوال : 971
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به اين كه در علم ژنتيك مىخوانيم كه فرد فطرتاً جنايتكار، مثلاً ژنوتيپ YXXX دارد؛ چگونگى پاكى انسان در بدو تولد و فطرت اوليه را ثابت مىكنيد؟
پاسخ : در پاسخ به اين پرسش بايد توجه داشت كه:
1- تعبير «فطرتاً جنايتكار» غلط است، چرا كه آنچه شما در باب ژن فرد جنايتكار مطرح فرمودهايد مرتبط با جسم اوست، نه روح؛ و حال آن كه فطرت متعلق به روح است نه جسم.
2- خيلى از فرضيههاى علمى است كه هر چند در مقطعى به عنوان نظرى بىبديل مطرح مىشود، با مرور زمان و آزمون و خطا و تجربههاى مكرر، باطل مىگردد.ازاينرو نمىتوان آنچه را كه در خصوص برخى افراد جسور مطرح شده است، به صورت كلى تعميم داد.
3- در نقايص كروموزمى، از جمله نقايص كروموزمهاى جنسى ( Chromosome AberrationsSex)، بر حسب افزايش يا كاهش نوع كروموزم جنسى كه X يا Y باشد، تغييرات جسمى متعددى در فرد مبتلا ايجاد مىشود. مثلاً در علم ژنتيك مطرح شده است كه افزايش تعداد كروموزمهاى X در فرد، چه مرد باشد چه زن، با عقبافتادگى ذهنى ارتباط مستقيم دارد (يعنى از نظر فنوتيپ Phenotype، ممكن است درجات مختلفى از عقبافتادگى ذهنى را در فرد ببينيم) و هر چه تعداد Xها بالاتر برود، به خصوص اگر از 3 مورد بيشتر باشد مثلاً 84YXXXعقبافتادگى ذهنى شديدتر است. با اين حال، تغييرات فنوتيپيك يا ظاهرى، هميشه ثابت نيست. There is on Consistent Phenotgipeيعنى امكان دارد فرد از نظر ژنوتيپ(Genotype) 84YXXXهم باشد ولى هيچ عقبافتادگى ذهنى هم نشان ندهد. اين است كه وجود نقايص كروموزمى فقط مىتواند به عنوان يك زمينه مساعد براى بروز يك فنوتيپ (آنچه در ظاهر در فرد ديده مىشود) دخيل باشد. به عبارت ديگر امكان دارد شما فردى را پيدا كنيد كه فرمول ژنوتيپى او 84YXXXباشد ولى نه تنها جنايتكار نيست بلكه فردى است بسيار آرام و متعادل؛ و برعكس، بسيارى از افراد با فرمول ژنتيكى سالم يعنى 64XY را سراغ داريم كه چون زمينه مساعدى در خانواده، محيط، نوع غذا، نوع مطالعات، شغل و غيره داشتهاند، به يك جنايتكار حرفهاى تبديل شدهاند. افراد جنايتكار معمولاً از هوش (IQ) بالايى هم برخوردارند و الاّ قدرت برنامهريزى و هدايت جنايات بسيار بزرگ را نخواهند داشت؛ و IQبالاى آنها نشان مىدهد كه فرمول ژنتيكى آنها طبيعى يعنى 64XYاست. پس اگر قرار باشد بر طبق فرمول ژنتيكى قضاوت كنيم، چه پاسخى در برابر اين سؤال خواهد بود كه چرا افراد سالم 64XYجنايتكار شدهاند؟ و اگر فرمول ژنتيكى، همان فطرت الهى باشد (كه قطعاً نيست) چرا افرادى كه از نظر ژنتيكى سالم آفريده شدهاند (64XY) جنايتكار درآمدهاند؟!
همه اينها نشان دهنده آن است كه فرمول ژنتيكى هيچ ارتباطى با فطرت الهى ندارد و فقط مىتواند به عنوان يك عامل اقتضايى و در حد زمينهسازى، در شكوفايى يا عدم شكوفايى فطرت الهى دخيل باشد؛ يعنى، اگر فرض كنيم روحيهى جنايتكارى در انسان به صورت يك مشكل چند فاكتورى ( MultiFactorial) باشد، شايد يكى از علل آن فرمول ژنتيكى باشد؛ ولى بقيه فاكتورهاى مربوط به آن به عوامل ديگرى وابسته است كه به وسيله فرد قابل تغيير است. خلاصه آن كه فرد سالم 64XYمىتواند در محيط نامساعد قرار گيرد و با وجودفطرت پاك الهى، جنايتكار شود و فرد ناسالم 84YXXXهم مىتواند در محيط مساعد قرار گيرد و با وجود فطرت پاك الهى انسانى صالح شود.
4- فطرت، در لغت به معناى گونهاى خاص از آفرينش و خلقت است و فطرت انسان لغتاً يعنى، سرشت خاص و آفرينش ويژه انسان. V}مرتضى مطهرى، فطرت، ص 14.{V
در مورد انسان چيزى را «فطرى» مىگويند كه نوع خلقت انسان، اقتضاى آن را داشته باشد و خدادادى و غيراكتسابى و مشترك ميان همه انسانها باشد؛ و ازاينرو شامل همه بينشها و گرايشهاى غيراكتسابى و خدادادى انسان مىشود. پس خاصيت امور فطرى اين است كه اولاً اكتسابى نيست؛ ثانياً در عموم افراد وجود دارد، هر چند ممكن است شدت و ضعف داشته باشد. V}نگا: محمدتقى مصباح يزدى، معارف قرآن، مجلد اوّل، ص 26 و روحاللَّه امام خمينى، چهل حديث، صص 154 - 155.{V
گرايشهاى فطرى همچون حقيقتجويى، فضيلتخواهى، زيبايى خواهى، جاودانگى، خلاقيت، زندگى جمعى و... در همه انسانها وجود دارد و خدا در روح آدمى چنين گرايشهايى را قرار داده است. V}در باب اقسام امور فطرى نگا: على شيروانى، سرشت انسان، صص 86 - 69.{V
بنابراين اگر حتى فرض كنيم كه فنوتيپ YXXXY مرتبط با روح فرد جنايتكار است - كه چنين نيست - باز نمىتوان گفت آن امرى فطرى است؛ چون امور فطرى، مشترك ميان همه انسانها است و حال آن كه اين ژن در برخى افراد است و اين خود دليل بر آن است كه اين ژن مرتبط با جسم انسانى است، نه روح و در نتيجه فطرت انسانى.
به هر روى، از نظر اسلام انسان داراى فطرت اوليه در بدو تولد است و اين فطرت اوليه انسان، پاك و از استعداد كمالجويى برخوردار است. اگر انسان از انحرافات و تلقينات و اصول پيشساخته محيط ناسالم اجتماعى در امان بماند، مىتواند فطرت پاك خود را حفظ كند.
کد سوال : 972
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اسلام و خداوند بين زن و مرد فرق گذاشته است. چرا زن ذاتاً طورى خلق شده كه از مرد تمكين كند؛ و از اينكه مرد از او راضى باشد، راضى است. مگر مردان از زنان بالاتر هستند كه زن به همه دستورهاى او تن دهد و اگر هم تن ندهد گناه كرده است؟ پس مرد ارزش بيشترى از زن دارد كه به طور ذاتى اين طورى خلق شده است.
پاسخ : يكى از نشانههاى نظام حكيمانه و مدبّرانه جهان، همين خلقت مرد و زن و وجود تفاوتهاى روحى و جسمى در آن دو است. دستگاه عظيم خلقت، براى اينكه به هدف خود برسد و نوع را حفظ كند، جريان توليد نسل را بوجود آورده است، و از آنجا كه بقاء و دوام نسل احتياج به همكارى و تعاون دو جنس - مخصوصاً در نوع انسان - دارد، آنها را طالب همزيستى با يكديگر قرار داده است؛ و براى اينكه طرح كاملاً عملى شود و جسم و جان آنها را بهتر به هم بپيوندد، تفاوتهاى عجيب جسمى و روحى در ميان آنها قرار داده است و همين تفاوتها است كه آنها را بيشتر به يكديگر جذب كرده، عاشق و خواهان يكديگر قرار مىدهد. اگر زن داراى جسم و جان و خلق و خوى مردانه مىبود، محال بود كه بتواند مرد را به خدمت خود وادارد و او را شيفته وصال خود نمايد؛ و اگر مرد صفات جسمى و روانى زن را مىداشت، ممكن نبود زن او را قهرمان زندگى خود حساب كند.
البته اين پندار غلط و باطلى است كه برخى گمان كردهاند آن چيزى كه زوجين را به يكديگر پيوند مىدهد منحصراً طمع و شهوت است و حس استخدام و بهرهبردارى است. حال آنكه چنين نيست؛ بلكه بر اساس ديدگاه اسلام، «مودت و رحمت» V}روم / 21.{V است كه پايه وحدت زوجين را تشكيل مىدهد. به فرموده علامه طباطبايى، تداوم زندگى ميان زوجين در پرتو محبت است؛ و اين همان حقيقتى است كه آيه شريفه قرآن به آن اشاره دارد. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: علامه سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 16، ص166.{V
اسلام هم مرد را ارج نهاده است و هم زن را؛ ولى اين دو سنخ، نواقصى هم دارند كه در پرتو وحدت و پيوند با يكديگر، آن نواقص را مرتفع مىكنند و به ارزشهاى خود تعالى مىبخشند. اين طور نيست كه ارزش مرد بالاتر از زن و يا ارزش زن برتر از مرد باشد؛ بلكه هر يك از آن دو در حد خود، داراى ارزشها و نقايصى هستند كه بايد به رفع آنها در پرتو وحدت و يگانگى اقدام كنند. به بيان ديگر، از ديدگاه اسلام، همان قدر كه زن نيازمند مرد است، مرد هم نيازمند زن است؛ و اين تنها در چارچوب مسائل شهوانى نيست؛ بلكه بر اساس نظام خلقت و مودت و محبت است. V}براى آشنايى بيشتر نگا: شهيد مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، بخش هفتم، ص 165 - 190.{V
ما مىپذيريم تا رسيدن به آنچه كه از ديدگاه اسلام كمال مطلوب است، فاصله بسيار داريم و قبول داريم كه برخى به نام اسلام و مسلمان بودن، عملكردى دارند كه نتيجهاش اثر وضعى نامطلوبى است كه مانند نقطه تاريكى روح تلطيف يافته زنان را آزار مىدهد؛ و گاهى اين مسأله به حدى شدت مىيابد كه برخى از خواهران پاك انديش ما گمان مىكنند گويا نظر اسلام چنين است؛ اما حقيقت بدين صورت نيست. اگر به آموزهها و تعاليم اسلام به صورت يك مجموع نگريسته شود - نه ذرهاى و جزئى - در خواهيم يافت كه زن در چارچوب خاصى مىتواند به دستورهاى مرد تن دهد، نه در همه جا؛ و نيز متوجه خواهيم شد همان گونه كه زنان در قبال مردان وظايفى دارند و بايد به نحو مطلوب آن را انجام دهند؛ مردان هم در برابر زنان مسئوليتهايى - چه از حيث اقتصادى چه از نظر فرهنگى و اخلاقى و چه ا ز لحاظ اجتماعى - دارند كه بايد عمل نمايند. V}در اين باب نگا: شهيد دكتر محمد جواد باهنر، گفتارهاى تربيتى. ص 119 - 134 و محمد رضا كاشفى. آيين مهرورزى، بخش ششم.{V
کد سوال : 973
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مىگويند خداوند انسان را مختار آفريده و به او عقل داده است؛ پس چرا برخى هدايت و بعضى گمراه مىشوند؟ مىگوييد گروه اول عقلشان را درست به كار گرفتهاند ولى گمراهان خودشان نخواستهاند كه خوب باشند. ولى چه چيز باعث شده كه آنها نتوانند تشخيص بدهند و راه درست را برگزينند؟ اگر بگوييد اراده نكردهاند، مىپرسم چرا نتوانستند از اراده خود درست استفاده كنند؟
پاسخ : مسأله «جبر و اختيار»، يكى از اساسىترين و عميقترين مسايلى است كه از ديرباز انديشه و تأملات سخت فيلسوفان و انديشمندان جوامع بشرى را به خود فراخوانده است. در اين ميان، از آنجا كه متفكران و عالمان دينى شيعى با الهام از آيات قرآن و احاديث، قائل به اختيار؛ يعنى، حد فاصل ميان جبر و تفويضاند، با مشكلات نظرى پيچيدهاى در اين باب مواجه بودهاند؛ زيرا ادعاى آنان اين است كه: «افعال اختيارى انسان، همان گونه كه بر سبيل حقيقت (و نه مجاز) به خود انسان، به عنوان فاعلى مباشر منسوب است، به نحو حقيقى به خداوند انتساب دارد.
الف) منسوب به انسان است، زيرا بر اساس قدرت و اراده او تحت تأثير عزم و تصميم و گزينش او انجام مىپذيرد.
ب ) منسوب به خدا است، چرا كه هستىِ انسان و تمام آثار وجودى او - از جمله افعالش - معلول خداوند و وابسته به او است.
اين ادعا، مطلبى بسگران و دقيق است. حقيقت اين دو انتساب، بسيار عميق است و درك آن كار چندان سادهاى نيست. اما انديشمندان شيعه با الهام از آيات و روايات و با استعانت از حكمت شيعى، اين مسأله را با تحليلى منطقى، موجّه و معقول، فراروى اذهان جستجوگر و حقيقتخواه قرار دادهاند.
در پاسخ به سؤال حضرت عالى توجه به چند نكته ضرورى است:
T}1- تعريف اراده و اختيار:{T دو واژه مهمى كه عدم توجه به بار مفهوميشان موجب خلط مسأله و اشتباه در فهم مىشود، «اراده» و «اختيار» است. اين دو كلمه كاربردهاى مختلفى دارند كه كمابيش داراى مناسبتهايى با يكديگر مىباشند. در اين مجال اندك نمىتوان تمامى يا مهمترين تعاريف آن دو را بيان كرد؛ از اين رو تنها به تعريف «اختيار انسان» و «اراده انسان» به اختصار بسنده مىكنيم. V}براى اطلاع بيشتر از تفاسير گوناگون «اراده» و «اختيار» نگا: محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 2، صص 91 - 89.{V
الف) «اختيار انسان»، عبارت است از آن كه فعل آدمى مسبوق به علم، اراده و قدرت باشد.
ب ) مقصود از «اراده انسان» - كه از مبادى فعل اختيارى است - حالتى است نفسانى كه پس از حصول شوق شديد نسبت به انجام فعل حاصل مىشود و در صورت وجود قدرت برانجام فعل و نبود موانع خارجى، به وقوع فعل خواهد انجاميد. بر اساس اين تعريف، مشخص مىشود كه اراده يكى از مقوّمات اختيار است و اين دو يكسان نيستند. V}نگا: محمد صدرالدين شيرازى، الاسفار الاربعة، ج 6، صص 355 - 310.{V
T}2- مبدأ اراده:{T اراده، فعل نفس، روح و منِ آدمى است. علت وجود و پديد آمدن اراده، نفس انسان است و روح، علت فاعلى آن مىباشد. امّا بايد توجه داشت كه اين علت فاعلى (يعنى نفس) در پديد آمدن معلولش (يعنى اراده) نياز به اراده ديگرى ندارد؛ بلكه نفس در اين مورد از آن گونه علل فاعلى است كه در مقام ذات خود، علم تفصيلى به اراده داشته و همين علم تفصيلى به اراده، در پديد آمدن اراده كافى است و نيازمند اراده ديگر نيست. از اين نوع علت فاعلى در فلسفه به «علت فاعلى بالتجلى» ياد مىكنند. V}براى آشنايى با اقسام علت فاعلى ر.ك: علامه سيد محمدحسين طباطبايى، نهاية الحكمة، صص 173 - 172.{V
3- تكاملى كه براى روح حاصل مىشود، در اثر افعال اختيارى آن است؛ چرا كه در ذات روح، گرايش به سوى كمال بىنهايت است و همين گرايش است كه به صورت اراده ظهور پيدا مىكند. به همين جهت آنچه مربوط به ذات نفس و روح آدمى است، از همين اراده سرچشمه مىگيرد و كمالاتى هم كه نصيبش مىشود در سايه همين اراده است. بر اين اساس، افعالى كه مربوط به اراده و اختيار و آگاهى انسان نيست، در واقع افعال روح نيست. به بيان ديگر، افعال انسان - از آن جهت كه انسان است - نيست. V}در باب تكامل روح و نسبت آن با افعال اختيارى نگا: محمدتقى مصباح يزدى، دروس فلسفه اخلاق، صص 172 - 127.{V
4- اختيار تنها بر پايه اراده بنا نشده، بلكه حركت و افعال اختيارى انسان مبتنى بر سه امر است: ميل، آگاهى و قدرت. در واقع اين مثلث، زمينه را براى اختيار و حركت تكاملى روح فراهم مىكند. براى آنكه آدمى عملى را از روى اختيار انجام دهد بايد: اولاً نسبت به فعل خود شناخت و آگاهى داشته باشد؛ ثانياً گرايشهاى متضادى در زمينه آن فعل داشته باشد تا زمينه براى گزينش و اختيار آن فراهم شود؛ ثالثاً قدرت انتخاب داشته باشد و بتواند آنچه را كه اختيار كرده به مرحله عمل درآورد.
به اعتقاد ما، خداوند متعال مايههاى ميل، آگاهى و قدرت را در نهاد انسان به طور فطرى قرار داده است. پارهاى از پيشنيازهاى اختيار كه خداوند در وجود آدمى به وديعت نهاده است، عبارتند از:
1- خداوند ابزار حسى و عقلى و ساخت و ساز معرفت را در كنار وحى به عنوان ابزار و منابع شناخت به آدمى ارزانى داشته است. V}نحل / 78، انسان / 2، علق / 5-1.{V
2- پروردگار عالم قدرتهاى گوناگونى به بشر داده است تا در پرتو آن بتواند در طبيعت تصرف كند V}لقمان / 20، اعراف / 74، نحل / 14، غافر / 79، ابراهيم / 32، انبيا / 80.{V و انسانهاى ديگر را به نفع خود استخدام و به كار گيرد. V}زخرف / 32.{V و از همه مهمتر قدرتى متافيزيكى كه از روح و نفس انسان ناشى مىشود. V}آلعمران / 49، انبياء / 82-81، ص / 36-37.{V
3- گرايشها و ميلهاى گوناگونى در انسان به وديعت نهاده شده؛ و همين گرايشها است كه به صورت «اراده» تبلور مىيابد. در واقع ميل و اراده، تفاوتشان به شدت و ضعف است. ميل همان رغبت و خواستن ابتدايى است كه به مرحله اكيد نرسيده است؛ در حالى كه اراده همان رغبت و خواستن است كه به مرحله شديدترى رسيده و به صورت يك وسيله بسيار مهم براى ايجاد كار درآمده است، V}نگا: محمد تقى علامه جعفرى، جبر و اختيار، ص 66.{V اين گرايشها اقسامى دارند؛ از جمله:
«غرائز» يعنى، كششهاى مربوط به نيازهاى حياتى كه با اندامى از اندامهاى بدن ارتباط دارد.
«عواطف» يعنى، كششهاى مربوط به روابط انسانها با يكديگر.
«انفعالات» يعنى، حالتى روانى كه بر اساس آن انسان به علت احساس ضرر يا ناخوشايندى از كسى فرار يا او را طرد كند.
«احساسات» يعنى، كنشهاى شديدى كه تنها به انسان اختصاص دارد.
5- از سه ضلع مهم اختيار كه در نكته پيشين گفته شد، هر يك كاركرد ويژهاى دارند:
1) ميل، عامل اصلى حركت انسان در انجام افعال است.
2) علم و آگاهى، چراغى است كه راه را روشن مىكند و مسير حركت را مشخص مىسازد.
3) قدرت، ابزارى است كه حركت انسان به وسيله آن انجام مىشود.
در يك فعل اختيارى و مهمتر از آن، در ماهيت اختيار، هر يك از اضلاع اين مثلث، اهميت ويژهاى دارد و در تبيين افعال اختيارى انسان نبايد از هيچ كدام غافل بود. بنابراين، اختيار مساوى و مساوق با اراده نيست؛ بلكه اختيار يعنى: ميل، آگاهى و قدرت. V}براى آگاهى تفصيلى از اين سه ضلع نگا: محمدتقى مصباح يزدى، معارف قرآن، مجلد اوّل، صص 442 - 394.{V
6- ما اعتقاد به توحيد افعالى داريم و به اين اصل ايمان داريم كه H}«لا مؤثر فى الوجود الاالله»{H. هر گونه تأثير و تأثّر و فعل و انفعال و فعليت و فاعليتى از جانب خداست. البته خداوند به هر نحوى و بدون قانون و نظام در جهان عمل نمىكند؛ بلكه بر اساس يك سلسله قوانين و سنن و احكام متناسب با هر عالم و هر موجودى، حيات جهان و موجودات را به پيش مىراند. خداوند متعال، در عالم خلقت موجودات گوناگونى آفريده و بر اساس اين تنوع و چندگونگى قوانين خاصى را بر آنها حاكم ساخته است. مثلاً وجود فرشتگان و انسانها با يكديگر متفاوت است و چون اين تفاوت را خداوند بر اساس حكمت خود پديدآورده است، لاجرم احكام و سنن خاصى هم براى اين دو قرار داده كه به موجب آن، هيچگاه انسان فرشته نمىشود و هيچ وقت فرشته انسان نمىگردد. اين مطلب حتى در مورد عوالم خلقت نيز جارى است. عالم مادى احكام خاص و قوانين ويژه خود را دارد و عالم برزخ سنن مخصوص؛ و عالم قيامت آثار ويژه خود را. V}در اين باب مراجعه كنيد به كتاب انسان از آغاز تا انجام.{V
7- با توجه به نكته پيش گفته، از يك ديدگاه خداوند، موجودات جهان را دوگونه خلق فرموده است:
الف) برخى از موجودات، امكان بيش از يك نوع خاص از وجود در آنها نيست، مانند مجردات عُلْوى.
ب) بعضى از موجودات چنين نيستند، بلكه امكان بيش از يك نوع خاص از وجود در آنها هست، مانند موجودات مادى. خداوند، ماده طبيعى را طورى آفريده است كه نقشپذير صورتهاى مختلف است. ماده طبيعى استعداد تكامل دارد. طبيعت از بعضى عوامل قوت و نيرو مىگيرد و از بعضى ديگر نقصان مىپذيرد. ماده طبيعى استعداد آن را دارد كه با علل و عوامل مختلف مواجه شود؛ لاجرم تحت تأثير هر كدام از آنها حالت، كيفيت و اثرى پيدا مىكند كه مخالف با حالت و كيفيت و اثرى است كه از علت ديگر مىتوانست پيدا كند. تخمى كه در زمين كاشته مىشود اگر با آب و هوا و حرارت و نور همراه شود و آفتى هم به آن نرسد از زمين مىرويد، رشد مىكند و به سرحد كمال مىرسد؛ ولى اگر يكى از عوامل رشد و كمال كسر شود يا آفتى برسد به آن حد نخواهد رسيد.
با توجه به اين توضيح، اذعان خواهيم كرد كه:
1) برخى از موجودات، مانند مجردات محض، تنها يك سرنوشت خواهند داشت.
2) موجودات ديگرى مىتوانند در انتظار نتايج گوناگون باشند، زيرا خداوند بر اساس سنخيت چنين موجوداتى، چنين مقرر داشته است كه با اختلاف اسباب و علل، راهها و نتيجهها نيز متفاوت باشد. به بيان ديگر، سرنوشت از وضع خاص موجودات سرچشمه مىگيرد. موجودى كه امكانات متعدد دارد و علل مختلف ممكن است در او تأثير كنند و هر علتى او را در يك مجرا و يك مسير بخصوص قرار مىدهد، سرنوشتهاى متعددى در انتظار اوست؛ اما موجودى كه بيش از يك امكان در او نيست و جز يك مسير برايش تعيين نشده و جز با يك نوع علت سر و كار ندارد؛ سرنوشتش واحد، حتمى و غيرقابل تغيير است. V}نگا: مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 70.{V
8- اعمال و افعال بشر، از سلسله حوادثى است كه سرنوشت حتمى و تخلفناپذير ندارد؛ زيرا بستگى دارد به هزاران علل و اسباب و از آن جمله انواع ميلها، شناختها، قدرتها، انتخابها و در يك كلمه انواع اختيارها كه از خود بشر ظهور مىكند. به واقع تمام امكاناتى كه در مورد جمادات و نباتات و افعال غريزى حيوان به منزله موجودات مادى وجود دارد، و تمام «اگر»هايى كه در وقوع آنها هست، در افعال و اعمال بشر نيز هست. ولى در عين حال انسان قادر است عملى را كه صددرصد با غريزه و ميل حيوانى و طبيعى او موافق است و هيچ رادع و مانع خارجى نيز بر سر راه آن وجود ندارد، به حكم تشخيص و مصلحت انديشى ترك كند. همچنين قادر است كارى را كه صددرصد مخالف طبيعت اوست و هيچگونه عامل اجبار كننده خارجى هم وجود ندارد، به حكم مصلحتانديشى و نيروى خرد آن را انجام دهد.
خداوند متعال انسان و افعال او را از آن دسته موجوداتى قرار داده كه امكان بيش از يك نوع سرنوشت را دارند. اين موضوع به اندازهاى بديهى است كه نيازى به اثبات آن نيست. گونهگونى فرهنگها، اديان، سليقهها، تفكرات، كردارها، دانشها، پيشرفتها و عقبماندگىهاى ملل متفاوت، همه و همه نشانگر اين حقيقت است كه خداوند با اعطاى قدرت، آگاهى و ميل (اختيار)، امكان دستيابى به سرنوشتهاى گوناگون را به بشر ارزانى داشته است.
9- هدايت و ضلالت نيز به عنوان دو فرجام گوناگون براى بشر، زاييده اختيار خود انسان است. يعنى انسان بوده است كه با توجه به نوع ميل، شناخت و قدرت، خود راه ضلالت را پيموده يا به هدايت بار يافته است.
خداوند با سه ضلعى كه در نهاد آدمى به وديعت نهاده است يعنى (ميل، آگاهى و قدرت) چنين مقرر داشته كه انسان با چگونگى به كارگيرى اين امور، راه و سرنوشت خويش را رقم زند. اگر آدمى آگاهى را - كه همچون چراغى است براى روشنى راه - درست به كار گيرد و از قدرت خود به طور صحيح استفاده نمايد، و ميل خود را به سوى كمال حقيقى بكشاند، راه هدايت را خواهد پيمود و با قرار گرفتن در صراط مستقيم، در مسير الى الله و حركت به سمت كمال لايق خويش موفق خواهد بود.
اما اگر آگاهى خود را درست به كار نبندد، يا وهم و جهل را علم بپندارد و از قدرت خود استفاده صحيح نكند و آن را عاملى براى تسلط خودخواهى و نفسانيّت خويش بر طبيعت و جامعه قرار دهد و اميال خود را در حد همان حيوانيت و سطوح پايين مادى نگاه دارد؛ از صراط مستقيم خارج شده، گرفتار گمراهى خواهد شد. A}«و أما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى...»{A ؛ V}فصلت / 17.{V«و اما ثموديان: پس آنان را رهبرى كرديم [ولى ]كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند». A}«ذلك بأن الله لميك مغيرا نعمة أنعمها على قوم حتى يغيروا ما بأنفسهم»{A ؛ V}انفال / 53.{V [سقوط فرعونيان از اوج لذت به حضيض ذلت ]بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آن كه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند». A}«ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت أيدي الناس...»{A ؛ V}روم / 41.{V«به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است». V}در باب هدايت و ضلالت كتاب: «هدايت و ضلالت» نوشته منيژه سيار املاش لنگرودى، معاونت پژوهشى سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، زمستان 71، خواندنى است.{V
سعادت و شقاوت نيز معلَّل به اختيار انسان است، نه اين كه ذاتى انسان باشد؛ چرا كه در هيچ جا شقاوت و سعادت نه جزء ذات انسان (روح) دانسته شده است و نه لازمه روح. مبدأ سعادت، عقايد حق، اخلاق فاضله و اعمال صالح است، كه در سايه علم صحيح، ميل معتدل و قدرت درست به دست آمدنى است؛ و مبدأ شقاوت، عقايد باطل، اخلاق رذيله و اعمال غيرصالح است، كه در سايه علم ناصحيح، ميل غيرمعتدل و قدرت نادرست فراهم مىشود. V}در باب سعادت و شقاوت و رابطه آن با اختيار انسان كتاب «طلب و اراده» حضرت امام خواندنى است.{V
P}همچنين تأويل «قد جفّ القلم»{E}بهر تحريض است بر شغل اهم{P
P}پس قلم بنوشت كه هر كار را{E}لايق آن هست تأثير و جزا{P
P}كژ روى، جفّ القلم، كژ آيدت{E}راستى آرى، سعادت زايدت{P
P}ظلم آرى، مدبرى، جفّ القلم{E}عدل آرى، برخورى، جف القلم{P
P}چون بدزدد، دست شد، جفّ القلم{E}خورده باده، مست شد، جف القلم{P
P}تو روا دارى، روا باشد كه حق{E}همچو معزول آيد از حكم سَبَق؟!{P
P}كه زدست من برون رفته ست كار{E}پيش من چندين ميا چندين مزار{P
P}بلكه معنى آن بود «جفّ القلم»{E}نيست يكسان نزد او عدل و ستم{P
V}مثنوى / 5/3131 - 3138.{V
با توجه به مطالب پيش گفته كه به اختصار و خيلى فشرده تبيين شد، روشن مىگردد كه ما در گمراهى گمراهان و هدايت هدايت يافتگان دچار دورى كه شما مطرح كردهايد نخواهيم شد تا در نهايت بگوييم دلايل مختار بودن انسان مخدوش يا حداقل غيرموجه است.
ما تا اين حد با سخن شما موافقيم كه گمراهان از عقل علم و آگاهى -، قدرت و ميل خود درست استفاده نكردهاند و هدايت يافتگان آنها را صحيح به كار بردهاند. اما در اين كه علت اين موضوع را تنها به ارادهشان مستند سازيم، با شما موافق نيستيم. زيرا چنان كه از توضيحات قبل روشن مىشود، اختيار داراى سه ضلع است كه يك ضلع آن ميل است كه در صورت شدت به صورت اراده ظهور مىكند، نه همه اختيار. ما مىگوييم:
1) برخى از گمراهان حتى ميل معتدل داشته و اراده بر فعل حق، خير و صحيح داشتهاند؛ ولى چون شناخت و آگاهى آنها ناقص بوده است، نتوانستهاند به هدايت باريابند.
2) بعضى ديگر شناخت صحيح نيز داشتهاند، ولى از قدرت خود به صورت ابزارى براى تحقق فعل، درست استفاده نكردهاند.
3) گروهى ديگر از گمراهان نه ميل معتدل و نه شناخت صحيح و نه قدرت درست داشتهاند.
خداوند مهربان نيز بر اساس سنن حاكم بر اين عالم، سه گروه پيش گفته را يكسان معذب نخواهد كرد؛ بلكه هر گروهى را با توجه به مقدار و اندازهاى كه خويش را به گمراهى انداختهاند، مؤاخذه مىنمايد.
اين كه گمراهان، در گمراهىاند، به اين دليل نبوده كه نتوانند از گمراهى خود خارج شوند؛ بلكه گزينش صحيح نداشتهاند. به عبارت ديگر گمراهى ناشى از يكى از اين دو امر است:
1) يا به دليل شناخت نادرست آنها بوده است. موضوع شناخت و ابزار و منابع آن در هدايت و گمراهى بسيار اهميت دارد؛ و به همين دليل است كه اهتمام قرآن مصروف به بيدار كردن عقل و خواستهاى متعالى انسان است. به اعتقاد ما اگر خواستهاى متعالى انسان بيدار گردد و عقل نيز رهنمون باشد؛ و در مواردى كه ادراكات عقلى، نارسايى دارد، از وحى كمك گرفته شود؛ آدمى به راه سعادت گام مىنهد.
به بيان ديگر مشكل برخى از گمراهان آنجاست كه شناخت صحيح ندارند؛ و از اين رو معيار انتخابشان كمال حقيقى آدمى نيست. آنها به حقيقت خويش، توانمندىها، «از كجايى» و «به كجايى» سير حركت خود و چگونگى رسيدن به هدف زندگى، آگاهى درست ندارند.
2) و يا اگر شناختى نسبى هم دارند، آن شناخت به منزله يك «باور» در دلهايشان سيطره نيافته است؛ ازاينرو اراده خود را درست به كار نمىگيرند و به سمت گمراهى رفته، از صراط مستقيم جدا مىگردند.
خلاصه آن كه شناخت و قدرت نيز به عنوان دو ضلع مهم ديگر اختيار مطرح است و نمىتوان گمراهى گمراهان را تنها مستند به اراده آنها دانست. اما اين كه فرمودهايد آنها نخواستند كه بفهمند، اگر مقصود از «خواستن» تصميم و اراده باشد، كلام و جمله غلطى است؛ چون در فهم و شناخت در اصل آن اراده وجود ندارد. علم و اراده، دو فعل گوناگون نفس است كه هر كدام ساخت و ساز جداگانه خود را دارند. هر چند علم زمينه اراده و اراده تحقق بخش شناخت در خارج است؛ اين بدان معنا نيست كه در اراده علم اخذ شده باشد و يا در علم، اراده دخيل باشد. پس عبارت صحيح را اين گونه تقرير مىكنيم:
الف) گمراهان اراده نكردهاند كه در صراط مستقيم قرار گيرند، چرا كه يا شناخت صحيح نداشتهاند و يا شناخت صحيح به صورت يك باور بر نفس آنها سيطره نيافته است تا ميلِ آنها را به سوى هدايت شدت بخشد و آن را به صورت اراده و خواستن هدايت متبلور سازد.
P}لاجرم سرگشته گشتيم از ضلال{E}چون حقيقت شد نهان، پيدا خيال{P
P}اين عدم را چون نشاند اندر نظر{E}چون نهان كرد آن حقيقت از بصر{P
V}مثنوى/5/1035-1034.{V
ب ) هدايت يافتگان اراده كردهاند كه در صراط مستقيم قرار گيرند؛ چرا كه آنها شناخت درست از نفس خويشتن و سير حركت و هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن را يافتهاند و آن را به صورت يك باور بر نفس خود حاكم ساختهاند و اين شناخت، ميل آنها را به سوى نيل به كمال حقيقى تشديد كرده و آن را به صورت اراده و خواستن صراط مستقيم متجلى ساخته است.
P}هر كه پايان بينتر او مسعودتر{E}جدتر او كارد كه افزون ديد بر{P
P}زآنكه داند كاين جهان كاشتن{E}هست بهر محشر و برداشتن{P
V}مثنوى/4/2989 - 2988.{V
در هر حال تنها خواستن و اراده افراد نيست كه آنها را به راه كج يا صواب مىكشاند؛ بلكه چگونگى شناخت، نگرش انسانها و فهم هنجارها و ايدهآلها باعث چگونگى اراده انسان مىشود. اين كه چرا انسان در اين موقعيتهاى مختلف قرار مىگيرد، بايد گفت كه اين موقعيتها و زمينهها دقيقاً معلول همان اختيار است كه پدران بشر از آغاز تا كنون از آن برخوردار بودهاند؛ و به سبب همين اختيارهاى گوناگون بوده است كه آنها به راههاى متفاوت رفتهاند و اينك زمينههاى متفاوت براى فرزندان خود ايجاد نمودهاند. در عين حال، بايد توجه داشت كه زمينهها تنها به عنوان يك عامل تأثير مىگذارند و گريزناپذير نيستند؛ بلكه آن قدر گريز از آنها براى ما مشكل نيست كه خداوند در موارد متعدد از ما مىخواهد كه شناخت صحيح پيدا كرده و راه راست را از بيراهه باز شناسيم و انتخاب نماييم. V}ملك / 10، اعراف / 179.{V
خداوند متعال به اختلاف زمينهها آگاه است كه مىفرمايد به راه آباء خود نرويد V}انبياء / 51-54، شعراء / 69-74، اعراف / 172-173.{V و از ما مىخواهد در سرنوشت اقوام مختلف تدبر نماييم. V}فاطر / 43 - 44، غافر / 82 - 85، اعراف / 84، يونس / 39، نمل / 14، آل عمران / 137، طه / 132 و ... .{V در جاى جاى قرآن خصوصيات گمراهان و هدايت يافتگان را براى ما بازگو مىكند. V}بقره / 2-5، نمل / 1 - 3، يونس / 9، انعام / 82، طه / 82، بقره / 6 - 16، يونس / 7، ابراهيم / 3.{V خداوند با اين آيات، ما را به شناخت صحيح تحريض و از نادانى تحذير مىكند.
از سوى ديگر خداوند به صور مختلف به ما مىآموزد كه هواهاى نفسانى و شيطانى ممكن است ما را به انحاء گوناگون گمراه كنند و به ما ياد مىدهد كه چگونه با اين هواها و خواهشها مبارزه كنيم. V}سورههاى بقره / 275، اعراف / 201، مريم / 83، ابراهيم / 22، حج / 21، قصص / 15 و... {V
در پايان به نكته ظريف و مهمى اشاره مىكنيم و آن اين كه خداوند رحيم و مهربان، از روى لطف و شفقتى كه به بندگان خويش دارد و دقيقاً به دليل آگاهى از موقعيت ايشان و زمينههاى درونى و بيرونى گرايش به خلاف و ناصواب، راههاى بسيار خوب و آسانى را براى بازگشت آدمى به هدايت و رسيدن به مقامات عاليه قرار داده است. توبه، حُسن خلق، نيكى به پدر و مادر، صله رحم، انفاق، كمك به ستمديدگان و فقرا، صبر در برابر مصائب و مشكلات و ... از جمله راههايى است كه بشر را به سوى صراط مستقيم و كمال حقيقى خويش مىكشاند. خداوند متعال براى صابران در اين باب حساب جداگانهاى باز مىكند؛ و از جمله صابران مىتوان كسانى را شمرد كه با وجود قرار گرفتن در محيطها، خانوادهها و در يك كلمه زمينههاى گمراهكننده و غفلتزا؛ بر بندگى خدا، قدم گذاشتن در راه هدايت و پرهيز از گناهان اصرار مىورزند و در اين راه بر سختىها و احياناً مخالفتهاى ديگران صبر پيشه مىكنند. از پاداش صابران به بيانهاى گوناگون در قرآن كريم ياد شده تا جائى كه اجر آنها بىحساب تلقى گشته است. V} زمر/10.{V
P}گفت صبرى كن بر اين رنج و حرض{E}صابران را فضلِ حق بخشد عوض{P
V}مثنوى/5/482.{V
کد سوال : 974
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در جواب كسانى كه وجود خدا را يك فرض مىدانند چه بايد گفت؟
پاسخ : اولاً چنين مطلبى كه از اول به ما گفته باشند كه فرض كنيد خدا وجود دارد صحيح نيست و با مشاهدات ما و شما قطعاً ناسازگار است؛ و لااقل عموميت ندارد. امكان دارد براى برخى از دوستان شما چنين بوده، ولى اين قابل تعميم نيست.
ثانياً، آيا اين فرضى بوده كه در عالم احتمالات رها گذاشته شده و كسى به ردّ يا اثبات آن قيام نكرده است؟! با مراجعه به حجم حجيم مباحث خداشناسى در اديان، چنين امرى غير قابل پذيرش است.
ثالثاً اين همه انبياء و رسولان الهى كه در طول تاريخ ظهور كرده و خود را پيام رسان كلام الهى خوانده و آموزههايى جهت تعميق شناخت و دستوراتى براى اصلاح و هدايت ما آوردهاند، همه وجود خدا را فرض كردهاند؟ آيا وجدان منصفان اين مسأله را تصديق مىكند؟!
رابعاً، آنچه تاكنون در راههاى خداشناسى در مكاتب و اديان گوناگون گفته شده و آموختهايم هيچگاه براى اثبات خدا، فرض را بر وجود او نمىگيرند؛ و از اين راه - كه از لحاظ روش علم منطق، غير صحيح است - او را اثبات نمىنمايند؛ بلكه مىگويند: «اگر خدا وجود نداشته باشد»، چگونه مىتوان سلسله علل و معلولها را توجيه كرد؟ «اگر خدا وجود نداشته باشد»، چگونه مىتوان نظم جهان را تفسير كرد؟ «اگر خدا وجود نداشته باشد»، چگونه مىتوان آرامش و نشاط روحى را براى بشر به ارمغان آورد و...؛ و در واقع از فرض عدم وجود او، هستى او را اثبات مىنمايند و به بيان ديگر، از فرض وجود مسائل ديگرى چون نظم و سلسله علل و معلولها، وجود او را اثبات مىنمايند، نه از فرض وجود او.
اما براى پاسخگويى به شبهه دوستان خود، با توجه دادن آنها به امور پيش گفته، مىتوانيد آنها را به كتابهاى گوناگونى كه در اين باب نوشته شده و در دسترس است، ارجاع دهيد. اگر براستى در همه هستى كه در حقيقت نشان اويند، نظر كنيم آيا مىتوانيم وجود او را انكار كنيم؛ تا چه رسد به اينكه وجودش را فرض نماييم؟!
P}كى گلستان راز گويد با چمن{E}كى بنفشه عهد بندد با سمن{P
P}كى چنارى كف گشايد در دعا{E}كى درختى سر فشاند در هوا{P
P}كى شكوفه آستين پر نثار{E}برفشاندن گيرد ايام بهار{P
P}كى فروزد لاله را رخ همچو خون{E}كى گل از كيسه برآرد زر برون{P
P}كى بيايد بلبل و گل بوكند{E}كى چو طالب فاخته كوكو كند{P
P}كى بگويد «لك لك» آن لك لك به جان{E}«لك» چه باشد؟ مُلك توست اى مستعان!{P
P}كى نمايد خاك، اسرار ضمير{E}كى شود بىآسمان بُستان منير{P
P}از كجا آوردهاند آن حلّهها؟{E}مِنْ كريمٍ مِنْ رحيمٍ كُلِّها{P
P}آن لطافتها نشان شاهدى است{E}آن نشان پاى مرد عابدى است{P
V}مثنوى / 2 / ابيات 1657 - 1665.{V
کد سوال : 975
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : راههاى شناخت خدا چيست؟
پاسخ : پاسخ اين پرسش، ظاهراً در كتابهاى درسى شما وجود دارد؛ ولى به طور خلاصه، راههاى پيش روى بشر براى خداشناسى، سه قسم است:
T}الف. راه دل يا فطرت؛{T
يعنى هر انسانى به مقتضاى خلقت و ساختمان اصلى روح خود، خدا را مىشناسد؛ بدون اين كه نيازمند به اكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد. ناگفته نماند كه منظور از فطرت، فطرت عقل نيست بلكه مقصود فطرت دل است. عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و عقيده دارند، در تقويت اين نيرو مىكوشند. ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست يا خير؟ دو راه در پيش داريم:
1) خودمان شخصاً و عملاً دست به آزمايش در وجود خود و ديگران بزنيم.
2) ببينيم دانشمندانى كه ساليان دراز در زمينه روان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعه و تحقيق كردهاند، چه نظرهايى دادهاند.
T}ب. راه حس و علم، يا راه طبيعت.{T
اين راه به نوبه خود به سه راه ديگر منشعب مىشود:
1) راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است.
2) راه هدايت و راهنمايى مرموزى كه موجودات را در مسير خويش مىاندازد.
3) راه حدوث و پيدايش عالم.
T}ج. راه عقل يا راه استدلال و فلسفه.{T اين راه گرچه سخت و پر پيچ و خم است و طى آن و فهماندن و فهميدنش نياز به مقدمات زيادى دارد، ولى بهترين و محكمترين طريق خداشناسى و معرفت به حضرت ربوبى است.
ناگفته نماند كه هر يك از سه راه فوق از وجهى بر راههاى ديگر رجحان دارد: راه دل و فطرت، از نظر شخصى كاملترين راهها است؛ يعنى، براى هر فرد بهتر و لذتبخشتر و مؤثرتر اين است كه از راه دل به معرفت خداوند راه يابد؛ ولى نمىتوان آن را به صورت يك علم قابل تعليم و تعلّم براى عموم درآورد. راه مطالعه حسى و علمى خلقت از نظر سادگى و روشنى و عموميت، بهترين راهها است اما اين راه تنها ما را به وجود قوّه شاعر، عليم و حكيم و مدبّرى كه طبيعت را مىگرداند و اداره مىكند، معتقد مىكند اما آيا آن قوّه خدا است و مصنوع صانع ديگرى نيست؟ علوم حسى بشر، از نفى و اثبات آن عاجز است. راه عقل، تنها راهى است كه خداشناسى را به صورت يك علم مثبت، منسجم و منطقى درمىآورد. V}اصول فلسفه و روش رئاليزم، مقدمه استاد مطهرى، ج 5، صص 51 - 70.{V
کد سوال : 976
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه مىتوان بهتر خدا را شناخت؟
پاسخ : در باب اين كه چگونه بهتر خدا را بشناسيد لازم است به نكات ذيل توجه فرماييد:
در يك برآيند كلى شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان دوگونه است:
1) شناخت حصولى: كه مقصود از آن شناخت از را عقل، تفكر، انديشه، استدلال و برهان است.
2) شناخت حضورى، كه خود دوگونه است:
يكم، درك فطرى يا خداشناسى فطرى كه يك علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان و بيرون از محدوده اختيار اوست. اين شناخت فطرى - كه در قلمرو اخلاق قرار نمىگيرد - در بيشتر انسانها، تنها استعداد و مايهاى است كه آدمى با تلاش خود مىتواند آن را از استعداد به فعليت، و از حالت ابهام، به مرحله درك حضورى آگاهانه برساند.
دوّم، علم حضورى اكتسابى كه يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مىيابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد. اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگون شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن، همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى مىباشد. هر چند دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل مستقيماً در اختيار آدمى نيست، اما مقدمات دستيابى به آن از افعال اختيارى است. در حقيقت، افاضه اين كمال معرفت به خداوند - پاداشِ بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مىشود؛ گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مىآيد.
بر اساس مطالب پيش گفته، با شناخت نفس يا روح، يا حقيقت خود و توجه به اين امر كه اصل ما يعنى روح ما چه بوده، چه گشته و چه مىتواند باشد و آگاهى از چگونگى تهذيب نفس و طريق سلوك و راه حصول كمال، مىتوانيد خداوند را با علم حضورى اكتسابى بيشتر، بهتر و عميقتر بشناسيد. در واقع، معرفت نفس كه پلى براى معرفت خداوند است، همان سلوك عملى و شرعى است، بنابراين، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مىرساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود. در اين زمينه، توصيه مىكنيم كتاب مقالات استاد محمد شجاعى را كه در سه جلد از سوى انتشارات سروش به چاپ رسيده است با دقت، تكرار و وسواس مطالعه فرماييد. به هر حال بايد دانست كه:
P}هر كسى اندازه روشندلى{E}غيب را بيند به قدر صيقلى{P
P}هر كه صيقل بيش كرد، او بيش ديد{E}بيشتر آمد بر او صورت پديد{P
V}مثنوى/4/2909 - 2910.{V
کد سوال : 977
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : «برهان صدّيقين» در شناخت خدا به چه معنى است؟
پاسخ : صدّيق، مبالغه صادق است و آن، كسى است كه در اقوال، افعال، نيتها و عهدهايش با خدا و خلق خدا، ملازم صدق است. V}تعليقه بر شرح حكمت، صص 488 - 497. {Vاين برهان را اولين بار شيخ الرئيس ابو على سينا در نمط چهارم از كتاب اشارات، مطرح نمود و آن را «برهان صديقين» ناميد. از بيانات ابن سينا در ذيل اين برهان معلوم مىشود كه جرقههاى نخستين چنين برهانى را آيات نورانى قرآن در ذهن و انديشه او روشن كرده است. V}ابن سينا؛ الاشارات و التنبيهات؛ ج 3، ص 66.{V
مرحوم محقق طوسى، شارح بزرگ سخنان و آراء ابن سينا، دليل اين نامگذارى را چنين گزارش مىكند: «از آنجا كه روش قوم از [الهيون ]راستترين از دو راه [طبيعيون و متكلمان] بود اين قوم را صدّيقين نام نهاده». V}نصيرالدين الطوسى؛ شرح الاشارات؛ ص 214.{V
به دليل آنكه در اين برهان با كمترين پيشفرض و كمترين مبانى، وجود خدا اثبات مىشود؛ پس از ابن سينا، حكماى بزرگ اسلامى به آن توجه بسيار كردند و هر يك با تقرير و بيان خاصى به تشريح آن پرداختند. حكيم الهى، مرحوم ميرزا مهدى آشتيانى، نوزده تقرير مختلف از برهان صدّيقين را مطرح نمودهاند. V}تعليقه بر شرح حكمت، صص 97 و 488.{V
به هر حال، اين برهان صرفاً با نظر در حقيقت وجود، خداوند را اثبات مىكند. از همين رو، با برهان متكلمان كه از راه حدوث زمانى وجود خدا را اثبات مىكنند؛ و با برهان طبيعيون كه از طريق حركت وجود خداوند را اثبات مىكنند و با برهان حكماء الهى كه از طريق امكان ذاتى وجود خداوند را ثابت مىنمايند و با برهان عرفاء كه از راه كشف و شهود به خداوند مىرسند، متفاوت؛ و تنها راهى است براى صدّيقين.
در اين مجال، نمىتوان به همه تقريرهاى برهان صدّيقين يا مهمترين آنها اشاره كرد، V}براى آشنايى با برخى از اين تقريرها، نك: عليزمانى، اميرعباس؛ «برهان صدّيقين از ديدگاه حكماى مسلمان»؛ در كتاب حكيم سبزوارى (كنگره بزرگداشت دويستمين سال تولد) صص 231 - 249.{V ولى به دليل آنكه تقرير مرحوم علامه طباطبايى را در كتاب وزين اصول فلسفه و روش رئاليزم V}ج 5، صص 86 - 76. {V از تقريرهاى ديگر روانتر و جامعتر مىدانيم، بيان ايشان را مطرح مىكنيم:
«واقعيت هستى كه در ثبوت وى هيچ شك نداريم، هرگز نفى نمىپذيرد و نابودى برنمىدارد؛ به عبارت ديگر، واقعيت هستى بى هيچ قيد و شرط واقعيت هستى است و با هيچ قيد و شرطى لاواقعيت نمىشود و چون جهان گذران و هر جزء از جهان نفى را مىپذيرد، پس عين همان واقعيت نفىناپذير نيست بلكه با آن واقعيت، واقعيت دارد و بى آن از هستى بهرهاى نداشته و منتفى است و البته نه به اين معنا كه واقعيت با اشياء يكى شود و يا در آنها نفوذ يا حلول كند و يا پارههايى از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد [بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وى روشن و بىوى تاريك مىباشند و در عين حال همين مثال نور در بيان مقصود خالى از قصور نيست] به عبارت ديگر، او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاى جهان با او واقعيت دارد و بى او هيچ و پوچ مىباشند.
نتيجه: جهان و اجزاى جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت داربودن خود، تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است؛ [و او همان خداوند و ذات لايزال حق است].»
کد سوال : 978
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : راههاى رسيدن به فهم توحيد و معاد چيست؟
پاسخ : يكى از بهترين راهها براى فهم توحيد و معاد در حد درك بشر، «فكر در خود» است. و از آنجا كه استاد محمد شجاعى اين موضوع را با بيانى شيوا و جذاب و در عين حال عميق و تكاندهنده و راهگشا مطرح فرمودهاند، بخشى از مطالب ايشان را با تلخيص و تصرف از جلد سوّم كتاب وزين مقالات، تقديم مىكنيم:
T}فكر در «خود»{T:
قال الله تعالى: A}«سنريهم آياتنا فى الآفاق و فىأنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق...»{A؛ V}فصلت/ 53.{V«خودِ» انسان از جمله مجارى فكر است كه قرآن كريم به آن دعوت و بر آن تأكيد مىكند. فكر در «خود»، ابعاد زياد و صورتهاى گوناگون دارد كه همه آنها اگر درست انجام گيرد، مفيد و در سفرِ الى الحق لازم است.
در يك تقسيم كلى، فكر در «خود» به دو «قسم» تقسيم مىشود: اوّل، فكر در «خود» به معنى فكر در خصوصيات وجودى صفات خود، به نحوى كه به آثار وجودى بسيار عميق خويش پى برده؛ از طريق آن، اسرار عميق توحيد و حقايق عالى هستى را بيابيم. دوّم، فكر در «خود» به معنى سفر در «خود» و سير در آن، به نحوى كه از همه چيز منقطع و منصرف شويم و به حقيقت خود برگرديم و حقيقت نورى ما تجلى كند و باب معرفت و شهود به روى ما باز شود و اين فكر، همان فكر مخصوص و راهگشاست كه از امور بسيار مهم در سلوك به شمار مىآيد.
P}يكى ره برتر از كون و مكان شو{E}جهان بگذار و خود در خود جهان شو{P
V}گلشن راز.{V
T}فكر در خصوصيات وجودى «خود»{T:
قسم اول از فكر در «خود» به طورى كه گفتيم، فكر در صفات و خصوصيات وجودى خود است. اين فكر در عين اين كه ما را با آثار وجودى بسيار عميق خود و با اسرارآميز بودن حقيقت خود آشنا مىسازد، موجب معرفت و بصيرت ما درخصوص حضرت حق و صفات و افعال او و به عبارتى، موجب معرفت توحيد و مراتب آن و آگاهى از هستى و حقايق آن مىگردد.
از حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين(ع) روايت شده است كه: «من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كل معرفة و علم»؛ هر كس «خود» را بشناسد، به نهايت هر معرفت و هر علمى رسيده است. V}غرر و درر آمُدى.{V
پيداست هر چه فكر در «خود» عميقتر و بيشتر باشد و شناخت از «خود» كاملتر گردد، به همان اندازه شناخت حقايق نيز كاملتر و عميقتر خواهد بود و اصولاً بايد گفت، فكر در «خود» است كه مىتواند مبدأ شناخت حقايق وجود گردد؛ و هر چه در «خود» فكر كنيم و با «خود» آشنايى بيشتر تحصيل نماييم، مىتوانيم به حقايق هستى نيز معرفت پيدا كنيم و آنها را بشناسيم؛ و به عكس، هر چه از فكر در «خود» دور باشيم و از آن بىخبر بمانيم، از حقايق هستى هم دور و به آنها نيز جاهل خواهيم بود.
به اين معنى نيز در بيانى از آن حضرت اشاره شده است؛ آنجا كه مىفرمايد: «من عرف نفسه كان لغيره أعرف و من جهل نفسه كان بغيره أجهل»؛ هر كس «خود» را بشناسد، غير خود را بهتر شناخته و به غير خود آگاهتر است و هر كس به «خود» جاهل باشد، به غير خود جاهلتر خواهد بود. V}غرر و درر آمُدى.{V
T}حقيقت ما كيست و چيست؟{T
اين اولين سؤالى است كه مطرح مىشود و جواب درست و روشن آن را پيدا كردن كار ساده و آسانى نيست. اين كه ما فقط اين «بدن» نيستيم و در آن خلاصه نمىشويم، مطلبى است كه احتياج به آوردن دليل و شرح و بسط در اين مقام ندارد.
در اين باب اهل تحقيق دلايل بسيار و در عين حال روشن و متقن ذكر كرده و مطالب بسيار سودمندى گفتهاند كه هر كس بخواهد مىتواند به گفتهها و نوشتههاى آنان مراجعه كند و بهرهمند گردد. فقير نيز در جلد اول كتاب معاد يا بازگشت به سوى خدا در اين باب بررسىها كرده و دلايل و شواهدى ذكر نمودهام و طالبين مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند.
البته زياد احتياج به اين مراجعهها نيست، زيرا با تأمل خوب و تأمل پاك از هرگونه تعصب و تقليد، به وضوح خواهيم يافت كه ما فقط «بدن» نيستيم؛ و نه تنها اين را خواهيم يافت، بلكه، براى ما كاملاً روشن خواهد شد كه حقيقت ما غير از «بدن» است و سخت مرتبط به بدن و به نوعى متحد با آن.
در هر صورت، در جواب اين سؤال كه حقيقت ما كيست و چيست؟ بايد به آنچه همه مىيابيم، دقت كنيم؛ يعنى بايد ببينيم ما خود در اين مقام چه مىيابيم؟
در مرحله اول، همه ما به وضوح مىيابيم كه حقيقت ما عبارت از آن است كه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم. ما همه با كلمه «من» به حقيقت «خود» اشاره مىكنيم و اين چيزى است براى همه مشهود و معلوم و در آن هيچگونه ابهام و ترديد وجود ندارد. سخن در اين است كه مقصود از اين كلمه و مراد از آن چيست و كلمه «من» به چه چيز اشاره دارد؟
به نظر بعضى اين كلمه به «روح» اشاره دارد و حقيقت ما، روح ماست و به نظر بعضى اين كلمه به حقيقتى برتر از «روح» و «بدن» اشاره دارد؛ حقيقتى كه اين دو، يعنى روح و بدن، در مراتب مختلف، از مظاهر آن هستند؛ به اين صورت كه بدن، مظهر بسيار نازل آن است و روح، مظهر بسيار بالا و جامع و كامل آن. مظهر اصلى آن، روح است و بدن در عين اين كه از مظاهر و مراتب وجودى آن است و بسيار نازل هم هست، فقط «ابزار عمل» براى روح است. به عبارتى، ظهور كامل و جامع آن و جلوه تام آن همان روح است و آن حقيقت برتر را بايد در همين جلوه تام آن ديد و جمال آن را بايد در همين آيينه مشاهده كرد؛ و بالاخره، روح، يعنى تجلى اصلى و اولى آن حقيقت برتر.
براساس اين نظر بايد گفت، حقيقت اصلى ما نه تنها «بدن» نيست، بلكه «روح» هم نيست، اگر چه روح، به جاى خود، ظهور بالاى آن حقيقت اصلى است و به آن بسيار نزديك است.
صاحبان اين نظر مىگويند، اين كه مىگويى «روح من» و «جسم من» و روح و جسم را به «من» نسبت مىدهى، خود دليل كاملاً روشنى است بر اين كه حقيقت تو، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنى، نه روح است و نه جسم، بلكه حقيقتى است برتر از اين دو. صاحب گلشن راز مىگويد:
P}تو گويى لفظ «من» در هر عبارت{E}به سوى روح مىباشد اشارت{P
P}چو كردى پيشواى خود خرد را{E}نمىدانى زجزو خويش، خود را{P
P}برو اى خواجه خود را نيك بشناس{E}كه نبود فربهى مانند آماس{P
P}من و تو برتر از جان و تن آمد{E}كه اين هر دو زاجزاى «من» آمد{P
آنچه اين نظر مىگويد، مطلبى است به جاى خود محفوظ؛ و در اين باب به بحث و بررسى نمىپردازيم. هر چه هست ما در اينجا در آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم به «فكر» مىپردازيم؛ چه مقصود از آن و مشاراليه آن «روح ما» باشد و چه مقصود از آن چيزى برتر از «روح ما» باشد كه جلوه تام و كامل آن و ظهور اول و جامع آن همين «روح ما» است؛ زيرا مىخواهيم در «خود» فكر كنيم و «خود» ما همان است كه هر يك از ما با كلمه «من» به آن اشاره مىنماييم و مقصود از اين كلمه هر كدام از اين دو معنى باشد، فرقى نمىكند؛ براى اين كه فرق بين اين دو معنى، فرق بين «متجلى» و «جلوه» يا «ظاهر» و «مظهر» است.
و حال به «فكر» مىپردازيم و در «خود» فكر مىكنيم. قبلاً اين نكته را تذكر دهيم كه اين «فكر» در
حقيقت «سير» است و بيشتر با «وجدان» يعنى «يافتن» پيش مىرويم كه بهترين راه نيل به حقايق مىباشد و به عبارتى، با «علم شهودى» پيش مىرويم، نه حصولى.
T}حقيقت واحده در مظاهر گوناگون:{T
وقتى در «خود» فكر مىكنيم، به وضوح «خود» يعنى آنچه را كه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم، يكى مىيابيم و مىبينيم يك حقيقت هستيم و نه بيش. با اين همه، همين يك حقيقت، يعنى «خود» را در مظاهر گوناگون با آثار گوناگون مىيابيم؛ يعنى در مظاهرى كه وقتى هر يك از آنها را مورد دقت قرار مىدهيم، غير بقيه مىيابيم و اثر آن را غير از آثار بقيه مىبينيم.
به هر يك از مظاهر مراجعه مىكنيم، در آن به وضوح «خود» را مىيابيم و يا آن را «خود» و «خود» را آن مىبينيم، آن هم نه به اين صورت كه آن را جزئى يا قسمتى از «خود» بيابيم، بلكه، آن را تمام «خود» و «خود» را تمام آن مىبينيم. همه حقيقت «خود» و تمام «من» را در هر يك از مظاهر مىيابيم، آن هم در هر يك با اثر وجودى خاص. يعنى تمام «خود» را كه يك حقيقت مجرد است، در تك تك اين مظاهر كه آنها نيز مجرد هستند مىيابيم.
به «خود» برگرد و ببين كه يكى بيش نيستى. سپس به تك تك قواى ظاهرى و باطنى خود برگرد و يك يك آنها را ببين. به «سامعه» خويش برگرد و ببين «سامعه» كيست؟ و آنچه به اين لباس درآمده چيست و كار آن چه هست؟ ببين آن كه اسم «سامعه» به خود گرفته و مىشنود كدام حقيقت است؟
خواهى ديد و خواهى يافت كه «خود» تو است در اين لباس درآمده و اسم «سامعه» به خود گرفته و در اين مظهر به ظهور رسيده است و مىشنود. «منِ» خويش را در «سامعه» خواهى يافت و متجلى در جلوه آن كه كار «شنيدن» را انجام مىدهد. «سامعه» را «خود» و «خود» را «سامعه» خواهى يافت، آن هم تمام «خود» را، نه قسمتى از آن را.
به «باصره» خويش برگرد و ببين «باصره» كيست؟ و آنچه در اين كسوت آمده چيست و كار آن در اين جلوه چيست؟ ببين آن كه اسم «باصره» به خود گرفته و مىبيند كدام حقيقت است؟
باز «خود» را خواهى يافت كه در اين مظهر به ظهور رسيده است و كار «ديدن» را انجام مىدهد. و بالاخره، شما «منِ» خويش را در همه اين قواى ظاهرى و باطنى خواهيد يافت و «خود» را در جلوههاى «سامعه»، «باصره»، «لامسه»، «ذائقه»، «شامّه»، «عاقله»، «حافظه»، «متخيله» و غير اينها خواهيد ديد و در هر جلوهاى هم براى خود اثر وجودى خاصى مشاهده خواهيد كرد.
به عبارتى روشنتر، اگر مثلاً به هنگامى كه استماع مىكنيد، به «سامعه» خويش مراجعه و دقت نماييد، به شهود عينى و به وضوح كامل، «خود» يعنى همان «من» خويش را خواهيد يافت كه در «سامعه» مىشنود، نه چيز ديگر و حتى نه چيزى به عنوان «سامعه» (دقت شود).
گويى اسم «سامعه» براى «سامعه» فقط اسم است و در «سامعه» چيزى جز «من» نيست و يا «سامعه» جز «من» نيست و ظهورى از ظهورات آن است؛ و همچنين است در هر كدام از قواى ادراكى ديگر، چه ظاهرى و چه باطنى. به هر كدام مراجعه و در آن دقت كنيد آن را به همين نحو خواهيد يافت. در «باصره» همان «من» را خواهيد يافت كه مىبيند و در «ذائقه» نيز «من» را كه مىچشد و هكذا.
و آن وقت، به شهود عينى خواهيد ديد يك چيز، چيزهاست و يك چيز كارها انجام مىدهد. خواهيد ديد يك حقيقت در جلوهها درآمده و در هر جلوه هم اثر وجودى ديگر دارد و آن وقت هر چه بيشتر فكر كرديد، بيشتر به تحير خواهيد افتاد؛ و آنگاه از همين طريق به حقايق زيادى در باب «توحيد» نايل خواهيد شد؛ البته با مراعات «تنزيه» و نفى «تشبيه».
از اين طريق، با مراعات تنزيه حق از هرگونه حدود، نقايص و عيوب؛ و با نفى تشبيه از ذات او و صفات و افعال او، مىتوان تا حدودى اين حقايق را فهميد كه:
الف) ذات غيبى در مقام تجلى، در مظاهر اسماء و صفات تجلى مىكند و در اين مقام، هر اسم را احكام و هر صفت را آثارى هست.
ب) وحدت حقه و وحدت مطلقه ذات، در تجليات اسمائى محفوظ و كثرت اسمائى موجب كثرت در ذات نمىشود.
ج) مصداق حقيقى همه اسماء و صفات، يكى است و آن، «ذات غيبى» است.
د) حضرت حق را تجليات است ودر هر تجلى هم شأنى.
ه) و بسيارى از حقايق براى سالكان در مقام سير، يكى پس از ديگرى پيش مىآيد.
T}فناى جلوهها:{T
دنباله فكر در «خود» را مىگيريم، تا ببينيم در «خود» و «جلوههاى» آن چه مىيابيم؟ «خود» را در همه قواى ادراكى خويش كه جلوههاى «خود» است مىيابيم. هر وقت به هر كدام از قواى ادراكى، چه ظاهرى و چه باطنى مراجعه مىكنيم، مىبينيم «خود» در آن، يا «خود» همان است. در «سامعه» حقيقتِ «خود» را با وصف شنيدن، در «باصره»، «خود» را با وصف ديدن، در «ذائقه»، «خود» را با وصف چشيدن، در «عاقله»، «خود» را با وصف تعقل، در «متخيله»، «خود» را با وصف تخيل و در بقيه هم در هر كدام «خود» را با وصفى، يا اثرى از آثار وجودى مىيابيم؛ آن هم به طريق شهود عينى، نه به طريق استدلال و حركت عقلى.
در همه اين قواى ادراكى، يعنى در همه اين جلوهها، آنچه مىيابيم همان «متجلى» يعنى همان «خودِ» است، نه خود اين جلوهها (دقت شود). نه خودِ اين جلوهها را مىيابيم، نه آثار وجودى آنها را آثار وجودى آنها مىبينيم. هم خودِ جلوهها را فانى در «متجلى» يعنى در «خود» مىبينيم، هم آثار وجودى آنها را فانى در آثار وجودى «متجلى». ذات هر جلوهاى را فانى در ذات «متجلى» مشاهده مىكنيم و صفت يا فعل آن را فانى در صفت يا فعل «متجلى» و گويى بالاخره جز «متجلى» در ميدان نيست و بقيه هم A}«إن هى إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم»{A؛ V}نجم / 23.{Vنه اين است كه همه اين جلوهها هيچ محض و نيستِ محض باشند؛ بلكه همه نوعى وجود دارند، اما وجودى كه معناى خاص دارد. همه هستاناند، اما چه هستانى؟
P}كاشكى هستى زبانى داشتى{E}تا زهستان پردهها برداشتى{P
V}دفتر سوم مثنوى.{V
اگر اين معنى را خوب يافتى، مىتوانى از اين راه تا حدودى مسأله توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال و به عبارتى، مسأله فناى ذوات اشياء در ذات حق و فناى صفات و افعال آنها در صفات و افعال او را بيابى و اين حقايق را فهم كنى. البته نه به معنى تشبيه، كه حضرت حق از شبهات به مخلوق، چه در ذات، چه در صفات و چه در افعال، پاك و منزه است. بلكه بدين معنى كه از ديدن اين نمونه در مخلوق، بتوانى در حدى كه مىتوانى به حقيقت توحيد و فناى اشياء پى ببرى و از آن تصور صحيح داشته باشى و A}«كل شىء هالك إلا وجهه»{A؛ V}قصص / 88.{V را بفهمى.
اصولاً اگر حضرت حق را در ذات و صفات و افعال او به چيزى تشبيه كنيم، نه تنها به ضلالت افتادهايم، بلكه راه خطا در پيش گرفته و او را نشناختهايم. به جملهاى از بيانى كه امام علىبنموسى الرضا(ع) از طريق آباء بزرگوار خويش از رسول اكرم(ص) نقل مىكند، دقت مىكنيم. مىفرمايد: H}«ما عرف الله من شبهه بخلقه»{H؛ V}توحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ص 47.{V خداى متعال را نشناخته است كسى كه او را به خلق او تشبيه كند. فرق بين آنچه در خصوص «خود» در اين باب مىيابيم و بين آنچه در همين باب براى خداى متعال هست، همانند فرق بين مخلوق و خالق است. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟
اگر خواستى اين نكته را خوب بفهمى و از تشبيه كاملاً دور باشى، به اين حقيقت توجه داشته باش كه «خود» ما، يعنى آنچه با كلمه «من» از آن تعبير مىآوريم و در اين بين آن را «متجلى» در «جلوهها» حساب مىكنيم، آن نيز به جاى خود جلوهاى است از يك حقيقت برتر و آن حقيقت برتر نيز جلوهاى است از حقيقت بالاتر، تا جايى كه به حضرت احديت منتهى شود كه: A}«هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن»{A و A}«هو الحي القيوم»{A و A}«له ما في السماوات و ما فى الأرض»{Aو A}«إلى الله ترجع الأمور»{Aو A}«و أنإلىربك المنتهى »{A و اوست كه قائم به ذات خود است و بقيه قائم به او و تجليات او.
«متجلى» در اصل، يكى بيش نيست و فقط اوست و بقيه هر چه هست تجلياتند و بس؛ «ليس فى الدار غيره ديار» و با اين حساب، چگونه مىشود شبيه براى او وجود داشته باشد، چه در ذات، چه در صفات و چه در افعال؛ «ليس كمثله شىء».
اين سختىها و اين گفتارها، همه براى اين است كه بتوانيم راهى براى معرفت نسبى او پيدا كنيم و مقصود به هيچ وجه اين نيست كه جناب او را تشبيه كرده باشيم؛ تعالى الله عن ذلك.
P}اين قياس ناقصان بر كار رب{E}جوشش عشق است، نز ترك ادب{P
P}نبض عاشق بىادب بر مىجهد{E}خويش را در كفّه شه مىنهد{P
P}بىادبتر نيست زوكس در جهان{E}با ادبتر نيست زوكس در نهان{P
V}دفتر سوم مثنوى.{V
در هر صورت، از طريق معرفت معنى مذكور، مىتوانى تا حدودى به معرفت توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال نايل شوى و به عبارتى، وقتى فناى جلوههاى «خود» در «خود» را خوب يافتى، تا حدى فناى اشياء در حضرت حق را خواهى فهميد و وقتى به معرفت توحيد نايل آمدى، بسيارى از حقايق آيات براى تو روشن مىگردد و نكات آنها براى تو تفسير مىشود.
T}شؤون مختلفه:{T
در «خود» فكرى ديگر مىكنيم. «خود» يا «من» خويش را چنين مىيابيم: در همان حال كه در جلوه «سامعه» مىشنود، در جلوه «باصره» هم مىبيند و در همين حال در جلوه «ذائقه» مىچشد و در جلوه «لامسه» لمس مىكند و نيز در همين حال در جلوه «عاقله» تعقل مىنمايد و در جلوه «متخيله» به تخيل مىپردازد و در جلوههاى ديگر نيز كارهاى ديگر مىكند. در يك زمان «خود» ما را شأنها، شغلها و كارها هست. كارى او را از كارهاى ديگر و شأنى او را از شأنهاى ديگر بازنمىدارد.
تنها قواى ادراكى نيست. در همان حال كه با قواى ادراكى با هر كدام به كارى پرداخته است، با قواى مربوط به تدبير بدن هم به تدبير مىپردازد، آن هم با هر يك از آنها به تدبير خاصى؛ و در مجموع، در هر كدام از جلوههايش شأنى دارد و در يك زمان همه اين شؤون مختلفه را دارا مىباشد، بدون اين كه شأنى مانع از شأن ديگر شود.
وقتى در «خود» به فكر پرداختى و «خود» را چنين يافتى، مىتوانى تا حدودى درخصوص حضرت پروردگار، مسأله «لايشغله شأن عن شأن» را بفهمى و نسبتاً تصور صحيح از آن داشته باشى.
اين، خصوصيت مخلوقى از مخلوقات پروردگار است كه در عين عجز و فقر و در عين اين كه مخلوقى است محدود و ضعيف، در حد خود مىتواند در يك حال و در يك زمان شؤون متعدد و مختلف داشته باشد و شأنى او را مانع از شأن ديگر نباشد. يعنى به اعطاى پروردگار متعال و به مشيت جناب او از چنين كمالى برخوردار باشد.
حال بايد ديد پروردگار كه خالق اوست، كيست و كمال وجودى خالق چيست؟ و «لايشغله شأن عن شأن» در خصوص جناب او - كه جمال و كمال لايتناهى است - به چه صورتى است؟
آنچه از اين معنى در «خود» مىبينيم، داده جناب اوست و متناسب با وجود محدود ما و توام با حدود و نواقص و آميخته به عيوب و نقايص است؛ و غالب آن هم نقايص و اَعدام بوده و بهره كمى از اين معنى داريم؛ به قدرى كه حضرت پروردگار عطا فرموده و نه بيش از آن؛ و آنچه از اين معنى براى پروردگار متعال هست، از خود اوست و متناسب با وجود نامتناهى او و منزه از هرگونه حدود و نواقص و پاك از هرگونه عيوب و نقايص.
در يك حال، شؤون مختلفه داشتن و شأنى از شأنى مانع نگشتن، كمالى از كمالات وجودى است كه مطلق و نامحدود آن و اصيل و ذاتى آن مخصوص حضرت حق است و تابش بسيار محدود و نازلى از آن به عطاى پروردگار در وجود ما نيز به چشم مىخورد (دقت شود).
T}احاطه و استيلاء:{T
در احاطه و استيلاى «خود» نسبت به «بدن» فكر مىكنيم. «خود» را، يعنى «منِ» خويش را نسبت به «بدن» محيط مىبينيم و داراى استيلاى خاص كه هر چه در آن و در نحوه آن به تعمق بپردازيم، تحير ما زياد مىشود و بس. نه كيفيت و چگونگى اين احاطه و استيلاء را مىيابيم، نه ابعاد اسرارآميز آن را مىفهميم. همينقدر مىبينيم احاطه و استيلايى در اين بين هست كه بسيار عميق و بسيار دقيق و حساب شده است.
مىبينيم «خود» ما، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىشود، به بدنِ ما احاطه و استيلاى مرموزى دارد. هر وقت اراده مىكند - كه حقيقت اين اراده را هم نمىيابيم - هر عضوى را بخواهد حركت مىدهد و هر تصرفى را بخواهد - البته در حيطه توان خود - انجام مىدهد.
شما خود به فكر بپردازيد و ببينيد هر وقت اراده مىكنيد، بلند مىشويد، مىنشينيد، دست خود را حركت مىدهيد، چشم خود را مىبنديد و در محدوده اراده خود آنچه مىخواهيد، عمل مىكنيد. سپس در يكايك همين موارد به تعمق بپردازيد و مثلاً در آن حال كه دست خود را بىحركت نگه داشته و مىخواهيد حركت دهيد، فكر عميق بكنيد كه وقتى اراده مىنماييد و دست خود را حركت مىدهيد، چه مىشود؟ آن كه اراده مىكند، كيست؟ و اراده آن چيست؟ و نسبت آن با دست شما چگونه است؟ چه ارتباطى، چه احاطه و استيلايى به دست شما دارد و كيفيت آن چيست؟ و اصولاً وقتى اراده مىكند، چه مىشود و چه چيزى پديد مىآيد و چگونه؟ و بالاخره در اين بين، چه اسرارى وجود دارد؟ ببينيد چه مىيابيد و عيناً و شهوداً چه درك مىكنيد و آيا مىتوانيد به كنه قضيه برسيد و چگونگى امر را بيابيد؟
ولى هر چه هست، اين احاطه و استيلاء را شما مىيابيد و به شهود عينى هم مىيابيد، گرچه از تفسير آن عاجز و از نيل به كنه آن قاصر و از دقايق ابعاد آن محجوب هستيد. وقتى به اين احاطه و استيلاء فكر كردى و از آن با خبر شدى، توجه كن كه اين احاطه و استيلاى يك مخلوق عاجز و يك موجود فقير است و از اين طريق تا حدودى كه مىتوانى احاطه و استيلاى مقام ربوبى را بفهم و ببين استيلاء و احاطه خالق متعال چيست و چگونه خواهد بود؟
حال كه مخلوق عاجز و فقيرى را چنين احاطه و استيلاى مرموز و تحيرآورى هست، احاطه خالق متعال و استيلاى قادر قاهر چه خواهد بود؟ A}«ألا إنهم فى مرية من لقاء ربهم ألا إنه بكلشىءمحيط»{A. V}فصلت / 54.{V
در اين مقام به اين نيز فكر كن كه «خود» يعنى «من» شما كجاست؟ داخل «بدن» است، يا خارج آن، يا نه اين است و نه آن و مطلبى است فوق آن؛ و سپس با مراعات تنزيه و نفى تشبيه، به اين حقيقت توجه كن كه: «داخل فى الاشياء لابالممازجة خارج عنها لابالمباينة».
T}سفر در «خود» و سير در آن:{T
قسم دوم از فكر در «خود» كه قبلاً به آن اشاره كرديم، سفر در «خود» و سير در آن است كه فكر مخصوص و راهگشا و طريق بسيار نزديك يا نزديكترين راه در سلوك الى الله است.
در اين فكر مخصوص كه به طريقه مخصوص و با كيفيت خاص انجام مىگيرد، سالك از همه چيز منقطع و منصرف مىشود و به حقيقت خود برمىگردد و حقيقت نورى وى تجلى مىكند و آنگاه باب معرفت و شهود به روى وى باز مىشود و سير شروع مىگردد و آن پيش مىآيد كه در گفته نمىآيد.
اين فكر يا اين سفر، چه در اصل شروع به آن و چه در كيفيت و ترتيب مراحل آن، بايد به اشاره و تعليم كاملى كه به معنى كلمه كامل است باشد، تا درست انجام بگيرد و نتيجه مطلوب دهد. نه خودسرانه بايدعمل شود و نه به تعليم مدعيان كمال و منحرفانى كه راهزنان و گمراه كنندگانند.
P}قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن{E}ظلمات است بترس از خطر گمراهى{P
V}حافظ.{V
اين فكر مخصوص، در حقيقت، سير مخصوص در «خود» است؛ سير مخصوصى كه منتهى به شهود مىشود و به همين جهت هم لازم است سالك آمادگى خاصى داشته باشد؛ يعنى از لحاظ روحى استعداد لازم آن را كسب كرده باشد.
در هر صورت اگر عنايات ربوبى دست سالك را بگيرد و در اين «فكر» آنچنان كه بايد، موفق گردد، در سفر الى الحق نزديكترين راه به روى او باز خواهد شد و علاوه بر آن، با حقايق بىشمار و با اسرار عجيبى مواجه خواهد گشت.
نزديكترين راه در «خودِ» انسان است و راه نزديكتر را بايد در «خود» جويا بود و به عبارت ديگر، نزديكترين راه به سوى حضرت مقصود، همين «خود» است وبايد قدم در «خود» نهاد و سير در آن نمود، تا بالاخره به مقصد نايل آمد. كريمه مباركه A}«ى ا أيها الذين آمنوا عليكم أنفسكم ...»{A، V}مائده / 105.{Vبه همين معنى اشاره دارد. تركيب ولحن خاصى كه در اين آيه وجود دارد مىگويد، از «خود» غفلت نكنيد و به سير در آن بپردازيد كه نزديكترين راه وصول به مقصد است.
T}مطلبى در اين مقام:{T
در اين مقام مطلبى را به صورت فشرده و در حدى كه از حوصله اين نوشته خارج نباشد توضيح مىدهيم. اميد است در آنچه مىگوييم دقت كافى به عمل آيد و براى اصحاب «سير در نفس» مفيد افتد و بصيرتهاى لازم را در جاى خود موجب گردد والله هوالهادى.
در جاى خود اين مسأله بررسى شده است كه علم ما به محسوسات، متخيلات و معقولات، آنچنان كه بسيارى گفته و گمان كردهاند و آنچنان كه ما گمان مىكنيم نيست. مسأله «علم» يا «درك» به انحاء مختلف آن، مسأله بسيار پيچيده و بسيار عميق و اسرارآميزى است. هر چه انسان در آن تعمق كند به حقايق و عجايب آن بيشتر پى خواهد برد و تحير او زيادتر خواهد شد. متأسفانه انسانها، الاّ افراد نادر، همانطور كه از بسيارى از حقايق وجود و مسائل هستى در غفلت هستند و در آنها تعمق نمىكنند، از اين مسأله - يعنى مسأله «علم» يا «درك» - نيز غافلند و فكر و عقل خويش را در اين باب به كار نينداختهاند. به عكس، فكرها، عقلها و همتها در جاها و چيزهايى مصروف و مستغرق گرديده است كه اگر با انصاف پيش بياييم، بايد بگوييم نه تنها سقوط فكر و عقل را در بر داشته، با شأن «انسان» ناسازگار بوده است.
فكر و عقل انسان در اصل، اين نيست كه هست و نمىبايست اين مىشد كه مىبينيم. اگر مىدانستيم فكر انسان و عقل او چگونه است، به كجاها مىتواند راه بيابد، چه عوالمى را مىتواند سير كند و چه راهها مىتواند به روى انسان باز نمايد؛ سپس نظرى به روزگار سياه و سقوط آن و صاحب آن، يعنى انسان مىانداختيم، خوب مىفهميديم كه انسانها چه ظلمى به خود كردهاند و چگونه؟ و به همين جهت هم سخن گفتن در باب حقايق وجود و مسائل هستى با چنين وضعى، براى گوينده آن ناممكن يا بسيار مشكل خواهد بود.
P}زرّ عقلت ريزه است اى متهم{E}بر قراضه، مُهر سكه چون نهم؟{P
P}عقل تو قسمت شده بر صد مهم{E}بر هزاران آرزو و طعم و رم{P
V}دفتر چهارم مثنوى.{V
بسيارى از فلاسفه، محققين و صاحبان نظر نيز در باب مسأله «علم» و «درك» خيلى چيزها گفته و نوشتهاند و تحقيقات زيادى كرده و در موارد زياد مطالب سودمند و حقايقى را گفته و برخى از مجهولات را كشف نمودهاند، وليكن به حقيقت امر و به اصل مسأله، آنچنان كه بايد و آنچنان كه هست، نرسيدهاند.
در ميان اين گفتهها و نظرها نظر بعضى از محققان از فلاسفه و عرفا تا حدودى پرده از روى حقيقت برداشته و جان مسأله را نسبتاً ارائه نموده است؛ و بايد گفت اين نظر را مكاشفات نيز تأييد و تكميل كرده است.
صاحبان اين نظر بر آن هستند كه آنچه از معلومات جزئيه ادراك مىكنيم، يعنى محسوسات و متخيلات در اقسام مختلف آن، همه را در «خود» مىيابيم و همه در «عالمِ مثال خودِ ما» كه «مثال اصغر» و «مثال متصل به ما» مىباشد موجود است (دقت شود).
اين گمان ناصحيح و باطل است كه فكر مىكنيم خارج از «خود» را مىيابيم و به خارج از «خود» مىرسيم. اتصال ما از طريق حواس به خارج از «خود»، در حقيقت، زمينهساز اين است كه ما شبيه و نظير آنچه را كه در خارج هست در «عالمِ مثال خود» بيابيم. اين اتصال و ارتباط، موجب اين مىشود كه ما صورت مثالى آنچه را كه در خارج موجود است، در «عالم خود» يعنى در «مثال خود» ابداع و ايجاد بكنيم.
به تعبير ديگر، به هنگام اتصال با خارج از طريق حواس، زمينه خلاقيت براى «روح ما» آماده مىگردد تا بتواند شبيه و نظير حقايقى را كه از راه حواس با آنها در خارج از خود ارتباط پيدا كرده است، در «خود» كه همان عالمِ مثال خويش است، خلق بكند و در «خود» بيابد، به صورت حضورى و شهود عينى (دقت كنيد). اين، در باب محسوسات و متخيلات، يعنى معلومات جزئيه است.
و اما معلومات كليه: ادراك معلومات كليه، يعنى علمِ ما به معقولات وحقايق فوق ماده در انحاء گوناگون، به صورتِ نايل شدن از دور به حقايق عينى فوق ماده و حقايق نورى است. چيزى كه هست اين كه، نايل گشتن ما به آن حقايق عاليه، به لحاظ اين كه از فاصله دور مىباشد، بسيار ضعيف است و طبعاً آثار و لوازم خاصى را به دنبال خود دارد؛ از قبيل، ابهام، كليت به معنىِ مفهومىِ آن و نظاير اينها؛ و الا آن حقايق عاليه، حقايق مشخص عينى هستند كه هر كدام در مرتبه خود يك حقيقت مشخص و داراى سعه وجودى خاصى است.
اين تلقى كردن حقايق نوريه از دور است كه در نظر من و تو چنين مىنمايد كه ما يك سلسله مفاهيم كليه و معانى مبهم را كه قابل انطباق به اين و آن است، درك مىكنيم. توجه نداريم كه دور بودن ما از آن حقايق نورى موجب اين شده است كه ما آنها را مبهم، كلى و قابل انطباق به اين و آن بيابيم. اگر فاصله از ميان برمىخاست و حجاب مرتفع مىشد، هر كدام از آنها را يك حقيقت نورى مشخص و در عين حال داراى سعه وجودى مىيافتيم كه در مظاهر متعدد جلوهگر شده است و مىفهميديم كليت آن در اصل، كليت وجودى، يعنى سعه وجودى است، نه مفهومى؛ و انطباقش به اين و آن از افراد متعدد نيز در حقيقت، تجلى آن در مظاهر متعدد است.
مسأله مواجه شدن با افراد يا جزئياتِ يك حقيقت و انتزاع مفهوم كلى از آنها، كه يك مطلب معروف در باب درك مفاهيم كليه است، در اصل، مواجه شدن با مظاهر متعدد يك حقيقت مجرد مىباشد كه موجب مىگردد ما آن حقيقت را از دور مشاهده كنيم و آن را از دور بيابيم. بنابراين، آنچه مىيابى، همه در «خود» مىيابى، چه محسوسات و متخيلات باشد كه در «مرتبه مثالى خود» مىيابى و چه حقايق كليه باشد كه در «مرتبه عقلانى خود» مىيابى.
T}از طبيعت به مثال و از مثال به تجرد:{T
اگر در مجموع آنچه به اختصار گفته شد، خوب تأمل كرده باشى، خواهى فهميد كه اتصال ما از طريق حواس به خارج از وجود خود و به عالم طبيعت، موجب اين مىشود كه به عالمِ مثال خويش متوجه شويم و اشباه حقايق خارجيه را در آنجا بيابيم. اين، انتقال از عالم طبيعت به مثال است.
سپس، مشاهده مظاهر متعدد يك حقيقت مجرد و افراد آن در مثال خويش، موجب اين مىشودكه به عالم عقلانى، يا عالم تجرد خويش متوجه گرديم و خودِ آن حقيقت مجرد و نورى را كه سعه وجودى و اطلاق دارد، در آنجا از دور بيابيم و چون از دور مىيابيم، ضعيف و مبهم بيابيم، آن هم بسيار ضعيف و بسيار مبهم و اين هم انتقال از عالم مثال به عالم تجرد يا عالم عقل است.
به عالم مثال خويش بسيار نزديك هستيم و طبعاً قرار گرفتن ما در آن نيز بسيار آسان مىباشد و به مجرد ارتباط با خارج از طريق حواس و يا به مجرد تخيل، براى ما زمينه قرار گرفتن در مثال خويش فراهم مىشود و در آن قرار مىگيريم و اصولاً مىتوان گفت، هميشه در «مثال خويش» هستيم، وليكن توجه به آن نداريم و در هر صورت به لحاظ اين كه در مثال خويش قرار مىگيريم و يا هميشه در آن هستيم، هر چه در مثال خويش مىيابيم، مانند محسوسات و متخيلات، همه را نزديك و روشن مىيابيم، بدون اين كه ابهامى درميان باشد.
وليكن از عالمِ عقلانى و به عبارتى از عالم تجرد خويش، به لحاظ اشتغال به طبيعت و توجه به مثال، بسيار دور هستيم و طبعاً قرار گرفتن ما در آن مشكل و صعبالوصول است و لذا هر وقت اين امر حاصل مىشود، به صورت بسيار ضعيف و ناقص است. آنجا كه مظاهر يا افراد متعدد يك حقيقت مجرد را مشاهده مىكنيم، از طرفى جهت وحدت و از طرفى جهت افتراق در آنها مىبينيم و اين امر زمينهساز اين مىگردد كه ما به عالم عقلانى خويش برگشته و خود آن حقيقت متجلى در اين مظاهر را به صورت مطلق بيابيم. بازگشت ما به عالم عقلانى خويش و قرار گرفتن ما در آن، به صورت كاملاً ضعيف و به صورت ناقص انجام مىگيرد؛ و به همين جهت هم آن حقيقت متجلى را نيز بسيار ضعيف و مبهم تلقى مىكنيم؛ نه آنچنان كه هست و نه روشن و از نزديك؛ آنچنان كه در مثال خويش صور مثالى را مىيابيم.
اگر «خود» را از اشتغال به «طبيعت» و از اشتغال به «مثال خويش» آزاد كنيم، در آن صورت كاملاً در عالم عقلانى، يا عالم تجرد خويش، كه عالم نورىِ بالاتر از حدود زمانى و مكانى و برتر از جهات است، قرار مىگيريم و آن وقت، همان حقيقت متجلى در مظاهر و ساير حقايق كليه را آنچنان كه بايد، مىيابيم و از نزديك آنها را مشاهده مىكنيم؛ به نحوى كه با آنچه قبلاً و از فاصله دور مىيافتيم، فاصله از زمين تا آسمان را داشته باشد؛ و به نحوى كه تا خود به آن مرحله نرسيدهايم، نمىتوانيم بدانيم چگونه است؛ زيرا اين مرحله، مرحله تجرد و موطن شهود عينى است و حقايق در آنجا هر كدام در مرتبه خود، مجلاى وجه حق و مرآت جمال و جلال و مظهر اسماء و صفات اوست و آن كجا و اين كه از دور مىيابيم، كجا؟ اين كه از دور مىيابيم، به اندازهاى در نظر ما ضعيف مىنمايد كه اسم آن را «مفاهيم كلى» گذاشتهايم و آن كه آنجاست، مرائى عينى وجه حق است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
T}تلخيص و نتيجهگيرى:{T
از مجموع آنچه گذشت، فهميديم كه توجه ما به خارج از خود و گمان اين كه آنچه مىيابيم، در خارج از خود مىيابيم، ما را از توجه به «مثال خويش» و اين كه هر چه مىيابيم در مثال خود مىيابيم، غافل گردانيده است. اين از يك سو؛ و از سوى ديگر نيز، مشغول بودن ما به خارج و به آنچه در مثال خود مىيابيم، ما را از عالم عقلانى و مرتبه تجرد خويش غافل و دور ساخته و ما را از مرتبه نورانيت ما، كه موطن شهود است، محجوب گردانيده است.
طبعاً، در مقام «سير» و در مقامِ «فكر» بايد اول از خارج از خود، يعنى از عالم طبيعت، به سوى «خيال» يعنى «مثال خويش» سفر كنيم و برگرديم، سپس از «خيال» يا «مثال» به سوى «عالم عقلانى» خود سفر كنيم و به نورانيت خويش برگرديم كه مرحله شروع «شهود» است و سپس با ادامه سير و گذر از عالم عقلانى، فنا و بقا حاصل خواهد شد.
T}حقايقى در اين مقام:{T
در اين مقام به حقايقى چند نيز اشاره مىكنيم؛ حقايقى كه براى اصحاب «سير در نفس» دانستن آنها هم مفيد و بلكه ضرورى است و بصيرتهايى را به دنبال خواهد آورد. در اين حقايق كه خواهيم گفت، لازم است اهل آن دقت كافى داشته باشند و تعمق كنند تا آنها را خوب بيابند و آنچه را كه بايد اخذ نمايند.
اين را هم بدانيم كه آنچه ما خواهيم گفت، به اجمال و اشارتهاى اجمالى خواهد بود و خداى متعال خود با هدايتهاى مخصوص خود اهل آن را به تفاصيل همين اشارتهاى اجمالى هدايت خواهد كرد كه هدايت كننده اوست و همه چيز از اوست. اين حقايق را تحت عناوين مخصوص و به ترتيب ذكر مىكنيم؛ و اينك حقايق منظور:
T}خلوت تنهايى:{T
وقتى به «خود» برگشتيم و در «خود» فكر كرديم، خواهيم ديد كه تنها هستيم و منقطع از همه آنچه خود را با آنها مىدانستيم؛ و خواهيم ديد كه هميشه در يك «خلوت خاص تنهايى» قرار داريم و فقط «خود» هستيم و آنچه در «خود» داريم.
اينجاست كه حقايق بعضى از آيات قرآنى براى ما تا حدودى روشن مىگردد؛ آياتى كه از «تنهايىِ» ما خبر مىدهد و اين كه «تنها» هستيم وليكن به آن توجه نداريم و به هنگام مرگ و ورود به محضر پروردگار، در قيامت خواهيم فهميد. آياتى از قبيل:
1- آيه 80 سوره مريم كه مىفرمايد: A}«... و يأتينا فردا»{A؛... «و او تنها به سوى ما بازآيد».
2- آيه 95 سوره مريم كه مىفرمايد: A}«و كلهم آتيه يوم القيامةفردا»{A؛ «و همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند در روز قيامت تنها به محضر خداى متعال آيند».
3- آيه 94 سوره انعام كه مىفرمايد: A}«و لقد ج ئتمونا فرادى كما خلقناكم أول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و ما نرى معكمشفعاءكم الذين زعم تم أنهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم و ضلعنكم ما كنتم تزعمون»{A؛ «[و به هنگام مرگ گفته شود] تنها به سوى ما آمدهايد، بدانگونه كه شما را در اصل خلقت آفريديم و همه آنچه را كه در اختيار شما قرار داده بوديم، ترك كردهايد و نمىبينيم با شما آنهايى را كه براى خود به گمان باطل خويش يار و ياور مىديديد و حقيقت اين است كه ميان شما و آنها جدايى سخت افتاده و آنچه خيال مىكرديد، از ميان برخاسته است».
و بالاخره آيات ديگر و اشاراتى كه در آنها هست و خبر از اين معنى مىدهد كه انسان «تنها» است و از خارج از «خود» منقطع است و چيزى با هم نيست و اين «تنهايى» براى وى به وقت مرگ و نيز در قيامت كه حقيقتها به ظهور مىرسد، روشن خواهد شد و هر كسى به «تنهايى» خويش پى خواهد برد و خيال واهى وى كه در حيات دنيوى داشت و خودرا با اين و آن مىدانست، از ميان خواهد رفت.
T}خلوت با حضرت حق:{T
در خلوت تنهايى، فقط خود را با «قيّوم» خود خواهيم ديد؛ يعنى با آن كه «خالقِ» و «مدبّر» و «قوام بخشِ» ماست. خواهيم ديد فقط با جناب او هستيم و با او سخت در ارتباط؛ و خواهيم ديد هميشه در حال «خلوت» با حضرت او بوده و فقط او با ماست و نه غير او A}«هو معكم أين ما كنتم»{A. V}حديد/ 4.{V
«او» را با «خود» و «خود» را با «او» خواهيم يافت و ارتباط را بسيار محكم و نسبت را بسيار نزديك. مگر نه اين است كه جناب او خالق و قيوم همه چيز و هر مخلوقى است؟ و مگر نه اين است كه حقيقتِ من و تو، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكنيم، نيز مخلوقى از مخلوقات اوست؛ و او قيّومِ حقيقت من و تو نيز هست و «من» از او نشأت مىگيرد و با اوست؟ (خوب فكر كن).
در اين مقام، اگر در سير فكرى خود موفق باشيم، نور توحيد شروع به تجلى در باطن ما مىكند، بساط شرك متزلزل مىگردد، احكام ايمان به ميدان مىآيد، حجابها از روى حقيقت كنار مىرود و بيدار مىشويم. جز حضرتِ او را «ولى» و «مدبّر» خويش نمىبينيم. همه سود و زيان را از او دانسته، حكم را مخصوص او يافته، جمال و جلال مطلق را براى او ديده، او را معبود خود قرار خواهيم داد.
در اين مقام، يعنى در خلوت با حق، هر چه در سير فكرى خود تعمق كنيم، به همان اندازه ابواب حقايق شهودى به روى ما بازخواهد شد و به همان اندازه اسرار آيات براى ما مكشوف خواهد شد؛ مخصوصاً آياتى كه مىگويد جز خداى متعال «ولى» و «نصير» و جز او «معبود» نيست و انسانها به خيال باطل خويش غير او را براى خود «ولى» و «نصير» شمرده و براى خود «معبود» اتخاذ كرده و راه ضلال در پيش گرفتهاند. آياتى از اين قبيل:
1. A}«أ لم تعلم أن الله له ملك السماوات و الأرض و ما لكم مندونالله من ولى و لا نصير»{A؛ V}بقره / 107.{V «آيا نمىدانى كه ملك آسمانها و زمين مخصوص خداى متعال است و براى شما غير از خدا ولى و نصير نيست؟».
2. A}«و يعبدون من دون الله ما لا ينفعهم و لا يضرهم»{A؛ V}فرقان / 55.{V «و آنان خداى متعال را گذاشته و آنچه را كه هيچ سود و زيانى به آنان نمىرساند مىپرستند».
3. A}«ما تعبدون من دونه إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم...»{A؛V} يوسف / 40. {V«آنچه غير از خداى متعال مىپرستيد، جز يك سلسله اسماء و عناوين نيست كه شما و پدرانتان ساختهايد». و آياتى ديگر از اين قبيل كه زياد است و در هر كدام هم نكات و اشارات خاصى وجود دارد و ناظر به حقايق و اسرار است.
گمان نكن كه اين آيات را، مانند همه آيات قرآن، من و تو آنچنان كه بايد، درك مىكنيم. البته معانى ذهنى آنها را تا حدودى مىفهميم و آنها را قبول داريم؛ وليكن حقايق آنها را به شهود عينى نمىيابيم و ميان معانى ذهنى و حقايق شهودى، فاصله بسيار هست؛ فاصلهاى كه در گفتن و نوشتن نيايد و در عبارت نگنجد و فاصلهاى كه اهل آن دانند و اگر خواستى بگو، فاصلهاى كه ميان مفاهيم ذهنى و حقايق خارجى وجود دارد.
آنچه در مقام «فكر» و در «خلوت با حق» مىيابيم، حقايق عينى و شهودى آيات است، نه معانى ذهنيهاى كه در ذهن من و تو هست (دقت شود).
T}غربت و دورى از وطن:{T
در مقام فكر و در خلوت تنهايى، آنجا كه به «خود» برگشته، در «خود» سير مىكنيم؛ در عين اين كه «خود» را فقط با «قيّوم» خويش مىبينيم و بس، به اين معنى هم به شهود عينى پى مىبريم كه از موطن قرب و جايگاه اصلى خويش دورافتاده و چيزى يا چيزهايى از دست دادهايم و اگر خواستى بگو، همه چيز را؛ و به عبارتى، احساس غربت مىكنيم، آن هم بسيار سخت و بسيار دردآور. مىبينيم بين ما و بين جايگاه اصلى ما كه موطن قرب و شهود كامل است، فاصله بسيار افتاده و حجابى يا حجابها بين ما و مقام اصلى ما پيدا شده است.
هم «خود» را با معبود و مطلوب خود مىبينيم و جناب او را «انيس» و «مونس» خويش و «رفيق» و «شفيق» خويش؛ و هم «خود» را محجوب از او.
تنگناى غربت و غم فراق را به وضوح احساس مىكنيم. احساسى كه كيفيت آن را اهل آن مىدانند و در گفته و نوشته نيايد؛ و اگر به مقتضاى انبساط حال چيزى گفته شود، همانند گفته حافظ خواهد بود كه مىگويد:
P}ياد باد آن كه سركوى توام منزل بود{E}ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود{P
P}راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك{E}بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود{P
P}در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز{E}چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود{P
T}نزديكى و هجران و قرب و حرمان:{T
با ادامه سير و فكر، به اين نيز پى مىبريم كه در عين فراق و محجوب بودن از او، به «جناب او» بسيار نزديك هستيم، يعنى «او» به ما نزديك و ما نيز به «او» نزديك بوده، اين نزديكى بسيار شديد و بسيار عميق هم هست A}«و نحن أقرب إليه من حبل الوريد»{A.V} ق / 16.{V
مىبينيم آنچه ما تا به حال مىپنداشتيم، جز اين كه ما را محجوبتر و نيل به مقصد را مشكلتر كرده، چيزى نبوده است (دقت شود).
P}آنچه حق است اقرب از حبل الوريد{E}تو فكندى تيرِ فكرت را بعيد{P
P}اى كمان و تيرها بر ساخته{E}صيد نزديك و تو دور انداخته{P
P}هر كه او دور است دور از روى او{E}كار نايد قوّتِ بازوى او{P
P}هر كه دور اندازتر، او دورتر{E}وزچنين گنج است او مهجورتر{P
V}دفتر ششم مثنوى.{V
و خلاصه مىبينيم در عين مهجورى ما، «او» از همه چيز نزديكتر است، حتى از «خودِ» ما به «خودِ» ما نزديكتر مىباشد؛ A}«... و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه و...»{A؛V} انفال/ 24. {Vاينجاست كه متوجه مىشويم حايل و حجاب، يا حايلها و حجابهايى كه در اين بين هست، در «خودِ» ماست و با «خودِ» ماست و الاّ چرا در عين نزديكى از او مهجور و از شهود او محروميم؟
اگر اصلاً حايل و حجابى در بين نيست، اين هجران و حرمان كه هست، چيست و از چيست؟ و اگر حايل و حجاب در «خودِ» ما و با «خودِ» ما نيست، كجا و چه مىتواند باشد؟ مگر نه اين است كه جناب او از ما به ما نزديكتر، به همه جا و همه چيز محيط و در همه جا و همه چيز حاضر است؟ «فسبحانك ملأت كل شىء و باينت كل شىء فأنت لايفقدك شىء».V} بحارالأنوار، ج 25، ص 28، ح 46.{V
آيا اين حجاب يا حجابها، اعمال، نيات، خلقها، تعلقها و ساير تيرگىها و به علاوه اينها، توجه به اين و آن و نيز، توجه به خود است؟ و آيا در مقام ذكر و طلب، بايد علاوه بر پاك كردن خود از حجب اعمال، نيات، خُلقها، تعلقها و ساير تيرگيها، خود را از حجبِ توجه به اين و آن و از حجابِ توجه به خود نيز پاك كرد؟
حقيقت امر همين است و حجابها همين امور است و راه نيز پاك كردن خود از همه، و دور ساختن همه از خود و با طهارت وانقطاع از همه به ذكر و طلبِ جناب او پرداختن و با سلوك باطنى به موطن شهود شتافتن.
در اينجا، به اين بيان از حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين(ع) دقت مىكنيم كه مىفرمايد: «العارف م ن عرفن فسه فأعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها». عارف كسى است كه «خود» را بشناسد، سپس «خود» را آزاد و پاك بگرداند از همه آنچه او را دور مىسازد. V}غرر و درر آمدى.{V
بيان، بسيار عميق است و حقايق و اسرار در آن نهفته است. هر چه مىتوانيد در اين بيان و در تعابير مخصوص آن دقت كنيد. اصحابِ سير در نفس را تعمق در اين بيان كاملاً لازم است. V}مقالات، سروش، تهران، چاپ اوّل، 1372، ج 3، صص 223 - 253، با تلخيص و تصرف بسيار.{V
کد سوال : 979
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا خداوند داراى صفت ظلم و ديگر صفات رذيله مىباشد؟
پاسخ : ما قائل به حسن و قبح عقلى هستيم، يعنى بر اين عقيدهايم كه حسن و قبح افعال عقلى و ذاتى است. پارهاى از افعال ذاتاً نيكو و بايستنى بوده و برخى ذاتاً قبيح و نبايستنى هستند. عقل ما با قطع نظر از خطاب شارع، مىتواند درك كند كه افعالى بايستنى است و بايد بر انجام آنها قيام كرد و افعالى قبيح و نبايستنى است كه بايد آنها را ترك نمود. از آنجا كه حكم عقل ثابت است و معيار ثابتى دارد و در ادراك خود، نه ظرف و قيد را دخيل مىداند، نه شخص ادراك كننده را صفات بايستنى و نبايستنى كه براى افعال مطرح مىكند دائماً ثابت است و براى همه ثابت و يكسان خواهد بود. يعنى اگر عقل گفت «عدل نيكو است» هميشه و براى همه چنين مىگويد؛ و اگر گفت «ظلم قبيح است» نيز همچنين.
بر اين اساس، به اعتقاد ما خداوند عادل است و ظلم نمىكند. خداوند نيككردار است و اعمال بد از او سرنمىزند؛ چرا كه ظلم و اعمال زشت و صفات ناپسند، به حكم عقل قبيح است و بايد آنها را ترك نمود.
و از آنجا كه خداوند متعال حكيم و عالم علىالاطلاق است، بهتر از هركسى قبح اين افعال را (كه ذاتىِ آنها بوده و مقيد به قيد و ظرف زمانى و مكانى خاص و ادراك كننده مخصوص نمىباشد) درك فرموده، از انجام آنها دورى مىنمايد. به بيان ديگر، انسان درك مىكند كه قيام به عدل و هر فعل بايستنى، براى هر كسى كمال است و ارتكاب ظلم و هر فعل نبايستنى براى هر كسى نقص. خداوند متعال نيز به عنوان عاقل على الاطلاق اين مسأله را درك مىكند. بنابراين با اين ادراك باز خداوند مرتكب نقص و خلاف كمال نقص خواهد شد؟!
به نظر شيعيان، بر اساس تحليل گفته شده، خداوند داراى صفات رذيله همچون ظلم نمىباشد. V}ر.ك: آية الله جعفر سبحانى، الالهيات، به قلم حسن محمد مكى العاملى، ج اول، صص 287 - 288.{V
کد سوال : 980
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا خداوند نيازمند است؟ اگر نيست -كه بايد چنين باشد زيرا با صفت غنى بودن خدا تضاد دارد- پس چرا در جهت افاضه فيض خود به انسانها، نيازمند پيامبران است؟
پاسخ : بايد توجه كرد كه ما انسانها براى هدايت نيازمند پيامبران هستيم و فياضيت خداوند - كه تمامى فيض و فيض مطلق و تمام است - اقتضا كرده است كه براى نيل آدمى به سعادت، پيامبرانى را ارسال نمايد. V}نگا: الميزان، ج 2، ص 148.{V
اما اين فيض رسانى توسط رسولان، هيچ منافاتى با غنى بودن خداوند و عدم نياز او به غير خود ندارد؛ چرا كه غرض از توحيد افعالى (يعنى خدا در كارهايى كه انجام مىدهد نياز به كمك و يار و ياور ندارد) آن است كه انجام دادن كارهاى الهى، نيازى به ياور و كمك خارج از ذات ندارد. از اين رو اگر كارى به وسيله اسبابى انجام مىگيرد كه آن اسباب را هم خود خدا مىآفريند و آن را سبب قرار مىدهد، اين منافاتى با غناى او و توحيد افعالى ندارد. هنگامى استفاده از اسباب با غنى بودن او منافات دارد كه بگوييم خدا به اسبابى كه خارج از ذات و خارج از حيطه آفرينش اوست، نيازمند است. بنابراين، خداوند متعال از طريق انبيايى كه خود آنها را آفريده و خود آنها را به پيامبرى رسانده و مبعوث فرموده است، به بندگان خود فيض مىرساند؛ و اين، با غنى بودن خداوند ناسازگار نيست. وقتى غنى بودن و توحيد افعالى معنى حقيقى خودرا از دست مىدهد كه بگوييم خداوند به پيامبرانى نيازمند است كه مخلوق و مبعوث او نيستند. V}در باب توحيد افعالى نگا: محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، مجلّد اول، ص 88 - 80.{V
به نظر مىرسد منشأ نوع چنين شبهاتى، مقايسه مفاهيم رايج ميان ما، با مفاهيمى است كه نسبت به خداوند متعال به كار مىگيريم و اين، در باب صفات و افعال الهى بيشتر مىباشد. آدمى يك سلسله مفاهيم را كه از مصاديق امكانى اخذ كرده؛ يعنى، ابتدا چيزى را در خود يافته يا رابطهاى ميان دو موجود مخلوق و ممكن و مادى را شناخته، سپس از آن رابطه يافته يا شناخته شده، مفهومى گرفته و آن را تعميم داده است تا شامل خدا هم بشود. مثلاً وقتى مىگوييم خداوند امور جهان را تدبير مىكند، از اين «تدبير» همان تدبير رايج ميان خود را كه فلانى يك مجتمع را اداره مىكند و امور آن را به پيش مىبرد، استنباط مىكنيم. غنى بودن و بىنياز بودن خداوند و يا فيضرسانى او توسط اسباب و سلسله علل و معلولها نيز از اين مسأله مستثنى نيست. ما فكر مىكنيم استفاده خداوند متعال از اسباب، مانند استفاده انسانها از تعدادى ابزار است؛ و چون آدمى در انجام كار بدان ابزار نيازمند است، فورى به ذهن ما چنين خطور مىكند كه خداوند هم به اسبابى كه توسط آن به ما فيض مىرساند، نيازمند است؛ و حال آن كه چنين نيست. ما نيازمند به ابزارى هستيم كه خارج از حيطه آفرينش ماست. ما به عللى و عواملى نيازمند هستيم كه در مقابل هستى و وجود وذات ماست؛ و حال آن كه خداوند با ابزارى فيضش را مىرساند كه آن ابزار و وسايل، علل و اسبابى هستند كه در طول هستى او و مخلوق و وابسته محض به ذات مقدس اويند.
البته اين مطلب بدان دليل است كه ما رابطه فاعليت الهى و خالقيت او را نمىتوانيم درست درك و هضم كنيم و نمىتوانيم تصوير صحيحى از رابطه واجبالوجود و ممكنالوجود داشته باشيم؛ چرا كه ذهن آدمى داراى قيود و شرايطى است كه معقولات علمى و فلسفى خود را از جهان طبيعت به دست مىآورد. از اين رو، نمىتواند رابطه خدا را با جهان دقيقاً به دست آورد.
البته اين عدم توانايى در رسيدن به كنه مطلب، نبايد باعث شود كه ما فكر و عقل و خرد خود را تعطيل كنيم؛ بلكه بايد تلاش كنيم و معرفت عقلانى خود را زياد كنيم و در باب رابطه خداوند با جهان و افعال او و نسبت او با اسباب و نظامى كه خود بر جهان هستى حكمفرما ساخته است، از قرآن مدد جوييم. اگر در لحنهاى گوناگونى كه آيات قرآن در باب نسبت و رابطه خدا با موجودات مطرح فرموده است، دقت كنيم در مىيابيم كه از «احاطه خداوند بر همه موجودات»،V} نساء/ 126.{V «قوام جهان هستى از خداست»،V} بقره/ 255.{V «خداوند با همه موجودات است»،V}طه/ 111. {V«خدا خالق هستى است» V}انعام/ 102.{V، «خداوند مالك هستى است»، «خدا حافظ جهان هستى است»،V}هود/ 57. {V«پرورش دهنده همه هستى است» V}انعام/ 64.{V و مانند اينها سخن گفته است. از اينرو تدريجاً معرفت ما در باب نسبت خدا با علل و اسبابى كه خود مقرر و خلق فرموده، روشنتر مىشود و در عين حال، غنى بودن محض او براى ما بيشتر واضح مىگردد كه در اين راه نيز بايد از او مدد جوييم. V}در باب نسبت خداوند با افعال خود نگا: همان: صص 116 - 96 و عبداللَّه نصرى، تكاپوگر انديشهها (زندگى، آثار و انديشههاى استاد محمد تقى جعفرى) ص 156 - 151.{V
P}جرعهاى بر ريختى زآن خفيه جام{E}بر زمين خاك، مِنْ كأس الكرام{P
P}هست بر زلف و رخ از جرعهش نشان{E}خاك را شاهان همى ليسند از آن{P
P}جرعه حسن است اندر خاك گش{E}كه به صد دل روز و شب مىبوسيش{P
V}مثنوى / 5 / 374 - 372.{V