کد سوال : 951
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ما از كجا بدانيم كه قرآن توسط خداوند بر رسول اكرم(ص) نازل شده و اين كتاب كلام خدا است؟
پاسخ : پرسش شما در حقيقت به حجّيت صدورى قرآن باز مىگردد؛ يعنى، اين كه قرآن سند الهى و حجت خدا بر انسان بوده و هماكنون آنچه به نام قرآن در دسترس همگان است، همان قرآنى مىباشد كه از سوى خداوند نازل گشته و هيچ عنصر غيرخدايى، چه به عمد و چه به خطا - در آن راه نيافته است. براى اثبات اين مدّعا چهار مطلب به عنوان ادله حجيت صدورى قرآن مطرح است: يكم - قرآن كتاب خداست، دوم - قرآن مصون از تحريف است، سوم - وحى مصون از خطا مىباشد، چهارم - رسول اكرم(ص) معصوم است.
بدون شك شما اذعان خواهيد كرد كه طرح تمامى مطالب عميق و در عين حال گسترده چهار مطلب مذكور، در اين نوشتار محدود ميسور نيست؛ اما در عين حال سعى مىكنيم مطالب اساسى در اين باب را فراروى ذهن پرسشگر شما قرار دهيم.
T}يكم - قرآن كتاب خداست.{T
اين مدعا در سطوح مختلف قابل طرح بوده معانى عميق متعددى دارد:
1. مفاد و محتواى قرآن از سوى خداوند است.
2. علاوه بر آن، تك تك الفاظ نيز از سوى خداوند است.
3. تركيبات اين الفاظ كه در قالب آيات آمدهاند، نيز از سوى خداوند است.
4. مجموعه اين آيات كه به صورت سورهها تجلى كرده است هم از ناحيه خداوند مىباشد (جمع قرآن).
5. چينش و ترتيب سورهها در كنار يكديگر و تشكيل قرآن موجود نيز از ناحيه خداوند است.
براى اثبات اين پنج آموزه از دلايل نقلى (اعم از روايات معصومان و خود آيات قرآن) صرفنظر كرده، تنها به دليل عقلى كه تحت عنوان «وجوه اعجاز قرآن» شناخته مىگردد، بسنده مىكنيم.
وجوه مختلفى براى اعجاز قرآن گفته شده كه مىتوان آنها را به سه بخش طبقهبندى كرد:
الف) اعجاز لفظى قرآن،
ب) اعجاز محتوايى قرآن،
ج) اعجاز قرآن از جهت آورنده آن.
V}نگا: دكتر سيد مصطفى ثامنى، وجوه اعجاز قرآن، (مجموعه مقالات دومين كنفرانس تحقيقاتى علوم و مفاهيم قرآن كريم)، ص 168 - 178.{V
الف) اعجاز لفظى قرآن در دو ساحت مطرح است: «اعجاز بلاغى قرآن» كه مقصود نظم، اسلوب بيانى و بلاغت و فصاحت و امورى در اين زمينه است؛ و «اعجاز عددى» كه اخيراً مطرح شده و از طريق كامپيوتر انجام مىپذيرد و مىكوشد تا با بيان ارتباطات عددى خاص ميان الفاظ و حروف قرآن، نشان دهد كه اين روابط عددى نمىتواند در سخن بشرى تحقق يابد. اين دو نوع اعجاز لفظى قرآن، ثابت مىكند كه الفاظ و تركيبات قرآن الهى است. علاوه بر آن كه روشن مىسازد كه آن مقدار از آياتى كه به يكديگر مرتبط بوده و در يك سياقاند، از ناحيه خداوند مىباشد. اما اين نوع اعجاز از اثبات نوع قرار گرفتن سورهها و پيدايش آنها ناتوان است.
ب ) اعجاز محتوايى قرآن كه به حقايقى چون: عدم وجود اختلاف در قرآن، اخبار برخى آيات از غيب و مطالبى كه در آينده رخ داده يا مىدهد، طرح برخى از علوم و معارف كه لااقل در آن زمان هيچ بشرى نمىتوانسته به آنها دسترسى پيدا كند و عجز از ابطال معارف و علومى كه در قرآن آمده، اشاره دارد. اين نوع اعجاز حقانيت قرآن و آسمانى بودن آن را اثبات مىكند؛ ولى از اثبات حقانيت قرآنى با چنين نظم و ترتيب آيات و سورهها، ناتوان است.
ج ) اعجاز قرآن از جهت آورنده آن؛ كه بر اين مطلب تكيه دارد كه رسول گرامى اسلام(ص) فردى امّى بوده است و چگونه مىتوانسته از پيش خود چنين كتابى را بياورد. اين نوع اعجاز نيز تنها اثبات مىكند كه مفاد قرآن از ناحيه خداوند است؛ اما اين كه اين الفاظ هم از سوى اوست، ثابت نمىشود. پس وجوه اعجاز قرآن تنها آموزه اول از آن پنج آموزه را اثبات مىكند؛ اما آيا راه ديگرى براى اثبات چهار آموزه ديگر نيست؟ چرا، اما اين دليل با تكيه بر تاريخ و اسناد و مدارك مطمئن و يقينآور، چهار آموزه بعدى را اثبات مىنمايد. بسيارى از علماء شيعه به ويژه متأخران و محققان معاصر با دليل موجّه، معقول و اطمينانآور معتقدند كه قرآن در زمان پيامبر(ص) و با نظارت ايشان و در پرتو هدايت الهى به همين كيفيتى كه در دسترس ما مىباشد، جمعآورى شده است و در واقع، پيدايش سورهها و ترتيب آنها و آيات در پرتو وحى الهى و از سوى خداوند بوده است. V}سيد عبدالوهاب طالقانى، علوم قرآن و فهرست منابع، ص 83.{V
T}دوم قرآن مصون از تحريف است.{T
اين مطلب نيز در دو سطح مطرح است:
1. در قران تحريف به زيادت رخ نداده است،
2.در قرآن تحريف به نقصان نيز صورت نگرفته است.
براى اثبات اين دو مدعا نيز دلايل گوناگونى با رهيافتهاى متفاوت ارائه گرديده كه به دليل مجالاندك از آن صرف نظر كرده، تنها به دليل عقلى در اين باب بسنده مىكنيم. براى تبيين اين دليل، ذكر چهار مقدمه ضروى است:
1. دين مرسل، مجموعه امورى است كه از سوى خداوند براى هدايت بشر از طريق انبيا فرستاده شده است.
2. هر دين مرسلى قبل از آخرين آن، بخشى از «دين نفس الامرى» را كه براى هدايت بشر متناسب با روزگار نزول آن دين لازم بوده، به ارمغان آورده است. «دين نفس الامرى» يعنى آنچه در علم الهى و مشيت ربانى براى هدايت انسان به سوى رستگارى وجود دارد.
3. حكمت تعداد اديان مرسل، علاوه بر آوردن عناصر جديد از دين نفسالامرى، متناسب با روزگار خود، تصحيح آن بخش از شريعت قبلى مىباشد كه گرفتار تحريف گشته است.
4. سلسله اديان الهى آن گاه پايان مىپذيرد و در يك دين به منزله «دين خاتم» ظهور مىكند كه اولاً، كامل باشد؛ يعنى، جامع و حاوى همه معارفى باشد كه بشر تا روز قيامت براى سعادت واقعى خود بدان محتاج بوده، يا خواهد بود؛ به طورى كه هيچ عنصر هدايتى باقى نمانده، جز آن كه در آن دين بيان شده باشد. ثانياً در طول تاريخ مصون از تحريف باشد. به هر روى، اگر هر يك از اين دو عنصر منتفى گردد، عقل خواهد گفت اين دين هنوز آخرين دين نمىباشد.
نتيجه اين چهار اصل موضوعى - كه به دليل ضيق مقال از تبيين ادله اثبات آن معذوريم - اين آموزه است كه «دين خاتم مصون از تحريف است» اما چه شرطى لازمه مصونيت دين از تحريف است؟ بدون شك بايد منبع اصلى شناخت دين و سند بىبديل آيين آورنده دين كه به منزله مجموعه هدايت الهى تلقى مىگردد؛ يعنى، كتاب آن، مصون از تحريف باشد. با توجه به اين تحليل، مىگوييم: از آن جا كه قرآن، كتاب اسلام است و دين اسلام، دين خاتم است، نتيجه گرفته مىشود كه قرآن، كتاب دين خاتم است و چون كتاب دين خاتم، مصون از تحريف است، نتيجه مىگيريم كه قرآن، مصون از تحريف به هر بيان سطحى و شكلى است. V}مهدى هادوى تهرانى، مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، ص 66 - 67.{V
T}سوم - وحى مصون از خطا مىباشد.{T
اين مطلب نيز با دلايل متفاوتى اثبات شده است كه نمىتوان به همه آنها پرداخت؛ اما از همه مهمتر اين دليل است كه اگر كسى به حقيقت وحى توجه كند و مفاد آن را خوب دريافته، تصور صحيح از آن داشته باشد، بالبداهة به مصونيت آن از خطا اعتراف كرده، اين آموزه را تصديق خواهد نمود. حقيقت «وحى» نوعى علم شهودى و حضورى است كه در آن خودِ حقايق هستى در محضر شاهد و كاشف حاضر است؛ به خلاف علم حصولى كه فقط صورتى از علوم در ذهن ما وجود دارد و در واقع اين صورت ذهنى است كه پلى است براى ارتباط ما با جهان خارج. ازاينرو چون واسطه در نزد ذهن ما حاضر است، امكان دارد به دليل تفسير اشتباه ما در تطبيق آن با صورت خارج، به خطا بيفتد.
اما در علم حضورى چون نفس معلوم، مكشوف و مشهود در نزد عالم، كاشف و شاهد حاضر است و واسطهاى در كار نيست، امكان خطا معنا ندارد و چون حقيقت وحى، كشف و شهود عالم غيب است، در آن خطا معنا ندارد. V}محمد باقر سعيدى روشن، تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت، صص 22 - 28.{V
T}چهارم - رسول اكرم(ص) معصوم است.{T
اين مدعا نيز در بيانى كوتاه بدين شكل اثبات مىگردد كه با توجه به صفات خداوند متعال؛ يعنى، علم، قدرت، حكمت و تنزّه او از زشتىها و با عنايت به حكمت نبوت و انزال كتب و ارسال رسل كه هدايت و راهنمايى مردم مىباشد؛ عقل مىگويد كه پيامبر خدا بايد از هرگونه گناه و اشتباه عمدى و هرگونه خطا، سهو، نسيان و غفلت در هر دريافت و رساندن وحى الهى، معصوم باشد؛ چرا كه اگر چنين نباشد و پيامبر در هر يك از ساحتهاى فوق معصوم نباشد، اعتماد مردم بر پيامرسانى و الهى بودن همه تكاليف و پيامها از ميان مىرود؛ و اين اغراء به گمراهى مردم و لغو و عبثگويى، از ساحت قدس ربوبى منزه است. V}پژوهشى در عصمت معصومان، ص 109 - 112.{V
نتيجه آن كه با اثبات آن كه قرآن در تمام سطوحش كتاب خدا و از هر گونه تحريف مصون است و از آن جا كه در حقيقت وحى كه از طريق آن هدايتها و ارشادهاى لازم به مردم ابلاغ مىشده؛ امكان خطا متصور نيست؛ و با عنايت به اين مسأله كه شخص رسول اكرم(ص) معصوم است؛ روشن مىگردد كه قرآن حاضر توسط خداوند بر رسول اكرم(ص) نازل گشته و اين كتاب كلام خدا است.
به هر حال كوشش كرديم تا افقهايى از مبانى و دلايل مسأله را بر روى شما بگشاييم. اميدواريم كه ما و شما با پى بردن به حقايق قرآن، همه وسوسهها و زشتىها را از خود بزداييم.
P}ليك گر واقف شوى زين آب پاك{E}كه كلام ايزد است و روحناك{P
P}نيست گردد وسوسه كلّى زجان{E}دل بيابد ره به سوى گلستان{P
P}زانكه در باغى و در جويى پرد{E}هر كه از سرّ صحف بويى برد{P
V}مثنوى/ 4/3470 - 3472.{V
کد سوال : 952
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا ترجمه قرآن قابل تحريف است؟
پاسخ : با توجه به آن كه تحريف يعنى، «منحرف ساختن مقصود و مفاد و معنا از مجرا و محتواى اصلى خود»، مىتوان گفت ترجمه قرآن نيز قابل تحريف است؛ يعنى، مترجم آيات قرآن مىتواند الفاظى را در ترجمه كم يا زياد كند، به گونهاى كه مفاد و معنايى كه مقصود خداوند متعال در آن آيه يا آيات است، پوشيده؛ يا معنا و مفادى غير از مقصود و مراد اصلى خداوند در آن آيه يا آيات شكل پذيرد كه اين هر دو (يعنى كم و زياد شدن و پوشيده شدن يا غيريت) از مصاديق تحريف مىباشند؛ ليكن بايد توجه داشته باشيد كه اين غير از تحريف قرآن است. تحريف قرآن در اصطلاح رايج تحريف لفظى است و تحريف لفظى قرآن محال است؛ اما تحريف معنوى ممكن است و ضررى به عصمت و حفظ كتاب نمىزند؛ زيرا باوجود تحريف معنوى، اصل قرآن محفوظ است.
کد سوال : 953
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : خطبه بدون الف امام على(ع) و خطبه بىنقطه ايشان چيست و در كدام كتابها ذكر شده است؟
پاسخ : T}خطبه بدون الف در:{T شرح ابن ابىالحديد بر نهجالبلاغه، ج 19، ص 140 و بحارالانوار، ج 41، ص 304 و سفينةالبحار، ج 1، ص 397 و نهجالسعادة فى مستدرك نهجالبلاغه، ج 1، ص 82. اما دو كتاب در دسترس براى رجوع و مطالعه:
1. زندگانى اميرالمؤمنين على(ع)، حسين عماد زاده، ج 2، ص 90
2. سيماى نهجالبلاغه، محمد مهدى عليقلى، صص 266 - 257
H}«حمدت و عظمت من عظمت منته و سبغت نعمته و سبقترح متهغضبه و تمت كلمته و نفذت مشيئته و بلغت قضيته، حمدته حمد مقر لربوبيته، متخضع لعبوديته، متنصل من خطيئته، معترفبتوحيده، مؤمل من ربه مغفرة تنجيه، يوم يشغل عن فصيلته و بنيه و نستعينه ون سترشده و نستهديه و نؤمن به و نتوكل عليه و شهدت له تشهد مخلص موقن و فردته تفريد مؤمن متيقن و وحدته توحيد عبد مذعن، ليس لهشريك فى م لكه و لم يكن له ولى فى صنعه، جل عنمشير وو زير و عو ن و معين و نظير، علم فستر و نظر فخبر و ملك فقهر وعصى فغفر و حكم فعدل، لم يزل و لن يزول ليس كمثله شىء و هو قبلكل شىء و بعد كل شىء، رب متفرد بعزته متمكن بقوته متقدسبعلوه متكبر بسموه، ليس يدركه بصر و ليس يحيطه به نظر، قوى منيع بصير سميع حليم حكيم رؤوف رحيم، عجز عن وصفه من يصفه و ضل عن نعته من يعرفه، قرب فبعد و بعد فقرب يجيب دعوة من يدعوه وى رزقه و يحبوه، ذو لطف خفى و بطش قوى و رحمة موسعة و عقوبة موجعة، رحمته جنة عريضة مونقة و عقوبته جحيم ممدودة موبقة، وش هدت ببعثه محمد عبده و رسوله و صفيه و نبيه، و خليله و حبيبه صلى الله عليه ربهصلوة ت حظيه و تزلفه و تعليه و تقربه و تدنيه، بعثه فى خير عصر و حينفترة و كفر و رحمة لعبيده و منة لمزيده، ختم به نبوته و وضح بهحجته فوعظ و نصح و بلغ و كدح، رؤؤف رحيم ب كل مؤمن، رضى ولى زكى، عليه رحمة و تسليم و بركة و تكريم من رب غفور رحيم قريب مجيب.
وصيتكم جميع من حضر بوصية ربكم و ذكرتكم سنة نبيكم، فعليكم برهبة تسكن قلوبكم و خشية تذرى دموعكم و تقيةتنجيكمقبل يوم يذهلكم و يبليكم، يوم يفوز فيه من ثقلت وزن حسنته و خف وزن سيئته، و لتكن مسئلتكم و ملقكم مسئلة ذل و خضوع و شكر وخشوع و توبة و نزوع و ندم و رجوع وليغتنم كل مغتنممنكمصحتهقبل سقمه و شبيبته قبل هرمه و كبره و فرصته و سعته و فرغتهقبلشغله و غنيته قبل فقره و حضره قبل سفره، من قبل يهرم و يكبر ويمرض و يسقم و يمله طبيبه و يعرض عنه حبيبه و ينقطع عمره و يتغير لونه و يقل عقله قبل قولهم: هو موعوك و جسمه منهوك، قبل جده فى نزع شديد و حضور كل قريب و بعيد قبل شخوص بصره و طموح نظرهو رشح جبينه و خطف عرنينه و سكون حنينه و حديث نفسه و بكى عرسه و يتم منه ولده و تفرقت عنه عدوه و صديقه و قسم جمعه وذهببصره و سمعه و كفن و مدد و وجه و جدد و عرى و غسل و نشفو سجى و بسط له و هيى و نشر عليه كفنه و شد منه ذقنه و قمصوعمم و ودع و سلم و حمل فوق سريره و صلى عليه و نقل من دورمزخرفة و قصور مشيدة و حجر منجدة فجعل فى ضريح ملحودضيق، مرصود بلبن منضود، مسقف بجلمود و هيل عليه عفره و حثى عليهمدرهو تحقق حذره و نسى خبره و رجع عنه وليه و صفيه و نديمه و نسيبه وتبدل به قريبه و حبيبه فهو حشو قبر و رهين قفر، يسعى فى جسمه دود قبره و يسيل صديده على صدره و نحره، يسحق برمته لحمهو ينشف دمه و يرم عظمه حتى يوم حشره و نشره فينشر من قبره و ينفخ فى صدره و يدعى بحشره و نشوره، فثم بعثرت قبور و حصلت سريرة صدور و جيىء بكل نبى و صديق و شهيد و نطيق و قعد للفصل رب قدير، بعبده بصير خبير فكم من زفرة تعنيه و حسرة تقصيه فى موقف مهيل و مشهد جليل بين يدى ملك عظيم، بكل صغيرة و كبيرة عليم، حينئذ يلجم عرقه و يحصره قلقه، عبرته غير مرحومة و صرختهغير مسموعة و حجته غير مقبولة، تنشر صحيفته و تبينجريرته، حيث نظرفى سوء عمله و شهدت عينه بنظره و يده ببطشه و رجله بخطوهوفرجه بلمسه و جلده بمسه و تهدده منكر و نكير و كشف عن حيث يصير، فسلسل جيده و غلغل ملكة يده و سيق يسحب وحده، فوردج هنم بكرب و شدة و ظل يعذب فى جحيم و يسقى شربة من حميمتشوى وجهه و تسلخ جلده و تضرب زبنيته بمقدم من حديد يعود جلدهبعدن ضجه كجلد جديد، يستغيث فتعرض عنه خزنة جهنم و يستصرخ فلم يجب ندم حيث لم ينفعه ندمه، يعوذ برب قدير من شر كل مصير ونسئله عفو من رضى عنه و مغفرة من قبل منه، فهو ولى مسئلتى ومنجح ط لبتى فمن زحزح عن تعذيب ربه جعل فى جنته بقربه و خلد فى قصور مشيدة و ملك حور عين و حفدة و طيف عليه بكؤس و سكنح ظيرة قدس فى فردوس و تقلب فى نعيم و يسقى من تسنيم وش رب منسل سبيل قد مزج بزنجبيل ختم بمسك، مستديم للملك، مستشعرللسرور و يشرب من خمور فى روض مغدق ليس ينزف عقله، هذهمنز لة من خشى ربه و حذر نفسه و تلك عقوبة من عصى منشئه وس ولتله نف سه معصيته فهو قول فصل و حكم عدل، قصص قص وو عظ نص، تنزيل من حكيم حميد نزل به روح قدس منير مبين، من عند رب كريم على قلب نبى مهتد رشيد و سيد صلت عليه رسل سفرة، مكرمون بررة، عزت برب عليم حكيم قدير رحيم، من شر عدو لعين رجيم، يتضرع متضرعكم و يبتهل مبتهلكم و نستغفر رب كل مربوب لى و لكم.
ثم قرأ امير المؤمنين الآية الكريمة: «تلك الدار الاْخرة نجْعلها للذين لا يريدون علواً فى الأرض و لا فساداً و العاقبة للمتقين»{H
T}ترجمه:{T «حمد و تعظيم مىكنم خدايى را كه منتش بس بزرگ و نعمتش بس فراوان و سرشار است (خدايى كه) رحمتش بر غضبش پيشى گرفته و كلماتش به سرحد كمال و تمام رسيده است، ارادهاش در همه چيز نافذ و حكمش همگان را فراگير است.
او را حمد و ستايش مىكنم همانند حمد و ثناى كسى كه به خدايىاش اقرار نموده و در بندگىاش كمال خضوع و خشوع را دارا بوده و از خطاهايش بيزار گشته به يگانگى او معتقد بوده و آرزومند مغفرت نجاتبخش او است، در روزى كه انسان از فرزند خود غافل و در انديشه سرانجام خويش مىباشد. از او كمك مىطلبيم و درخواست مىكنيم كه ما را ارشاد نموده و به راه راست رهنمود نمايد و به او ايمان مىآوريم و بر او توكل مىكنيم. شهادت به خداوندى او مىدهم، شهادت خالصانه و از روى يقين و با علم و ايمان او را يكتا مىدانم و چون بندهاى كه قلباً اقرار مىكند او را مىستايم.
او در ملك خويش شريك و همتايى ندارد و در آفريدن مخلوقات او را يار و ياورى نيست. او برتر از اين است كه داراى مشاور و وزير و ياور و معين و يارىكننده و همنظير باشد. او مىداند (ولى) پردهپوشى مىكند و مىبيند واز همه چيز آگاه است و مالك و غالب بر همه چيز مىباشد. او معصيت مىشود ولى در مىگذرد و هنگام حكم، به عدالت حكم مىراند. در گذشته و آينده كسى به مانند او نبوده و قبل از همه موجودات و بعد از همه آنها باقى خواهد بود. پروردگارى است كه در عزت خويش يكتا و با قوت خويش قوى و با برترى خويش در نهايت پاكى و با بلندمرتبگى خود در نهايت كبريايى بسر مىبرد. هيچ چشمى او را نمىبيند و هيچ ديدهاى او را نمىيابد، او قوى و بلندمرتبه، بينا و شنونده، مهربان و بخشنده مىباشد، وصف كنندگان از وصف او عاجز و عارفانش نسبت به اوصاف او حيران و متحيرند، به همه چيز نزديك است، دعاى دعاكنندهاش را اجابت مىكندو از رزق و عطاى خويش او را بهرهمند مىسازد. او داراى لطفى پنهان بوده و سختگيرى نيرومند مىباشد، داراى رحمتى وسيع و عذابى دردناك است، رحمتش بهشت پهناورى است بسيار خوشايند و عذابش دوزخى است بىپايان و نابودكننده.
و شهادت مىدهم به بعثت و رسالت محمد(ص) عبد و رسول و برگزيده و نبى و حبيب و دوست او كه درود خدا بر او باد؛ درودى كه او را بهرهمند و به بالا و قرب خويش نزديك گرداند. خداوند او را در بهترين عصر برانگيخت، هنگامى كه هيچ پيامبرى در ميان نبوده و كفر همه جا را فرا گرفته بود و اين بعثت براى رحمت بر بندگانش و عطاى نعمتى بيشتر، صورت پذيرفت.
خداوند او را خاتم پيامبران قرار داده و به سبب او حجتش را بر همگان آشكار ساخت و پيامبر نيز دستورات الهى را به مردم ابلاغ و در اين راه سعى و كوشش بسيار نمود. نسبت به هر مؤمنى دلسوز و مهربان و بخشنده ودر عين حال مورد رضاى خداوند بود و نسبت به بندگان او سرپرستى پاك و پاكيزه بود. سلام و بركت و تكريم خداوند بخشنده مهربان و نزديك و اجابت كننده بندگان بر او باد.
اى كسانى كه در حضور من هستيد شما را توصيه مىكنم به آنچه كه خداوند شما را به آن توصيه كرده است و سنت پيامبران را به شما گوشزد مىكنم، بيم و ترس از خداوند را به گونهاى در دل خويش جاى دهيد كه اشكتان را از ديدگان جارى سازد و تقوايى پيشه كنيد كه نجاتبخش شما در روزى باشد كه آن روز، شما را از همه چيز فارغ نموده و تنها به خويش مشغول ساخته و به بلاهاى بسيار گرفتار مىسازد، روزى كه رستگار و خوشبخت مىشوند كسانى كه خوبىهاى آنان بيشتر و بدىهاى آنان كمتر بوده است. درخواست شما از خداوند و تمجيد شما نسبت به او بايد با كمال ذلت خضوع و سپاسگزارى و خشوع و توأم با توبه و دورى از معصيت و پشيمانى و بازگشت از گناه باشد.
هر يك از شما بايد سلامتى خويش را قبل از بيمارى و جوانى خويش را قبل از پيرى و بزرگسالى و دارايى خويش را قبل از نادارى و آسايش خويش را قبل از گرفتارى و زندگى خويش را قبل از مرگ دريافته و غنيمت شمارد (آرى بايد غنيمت شمارد) قبل از اين كه پا به سنين بالا و پيرى بگذارد و به بيمارى و دردى مبتلا گردد كه طبيب از او دلتنگ شده و دوست از او روگردان گشته و رشته عمر او قطع و عقل او دگرگون گردد (بايد فرصت را غنيمت شمارد) قبل از اين كه به او گفته شود: گرفتار تب شديد و جسمى ضعيف شده است (بايد فرصت را غنيت شمارد) قبل از اين كه به حالت جان دادن بيفتد و بستگان دور و نزديك به كنارش بيايند و ديدهاش مبهوت شود و نظرش به بالا خيره گردد و عرق مرگ بر پيشانىاش بنشيند و بينىاش خميده و صدايش قطع و با خويش به سخن بپردازد (در اين هنگام است كه) همسرش بر او گريان شده و فرزندانش يتيم گشته ودشمن و دوستش از او جدا گرديده و آنچه را كه جمع كرده بود بين ديگران تقسيم شده است (در اين هنگام است كه) چشم و گوشش از كار افتاده و او را به سوى قبله خوابانده و لباسهايش را از تن بيرون آورده و او را عريان نموده و غسل داده و خشك كرده و ردايى برايش گشوده و كفنش را باز كرده (و وى را در آن قرار داده) و با پارچهاى چانهاش را بسته و پيراهنى بر او پوشانده و بر سرش پارچهاى مىبندند و (دور و نزديكانش) با او وداع كرده و بر روى تابوتى بدنش را حمل نموده و بر وى نماز خوانده مىشود و از خانه پر زر و زيور و قصر محكم و استوار و خانه از سنگ ساخته شده وى را جدا نموده و در گوشه قبر و در جايى تنگ و بىآب و علف در كنار خشتهاى چيده شده در زير سنگهاى سخت قرار مىدهند و خاكها و ريگها بر او مىريزند (اكنون) از آنچه مىترسيده به سرش آمده و (ديگر) خبرى از وى بياد نخواهد ماند و از كنار مزارش دوست و همراه و اقوام و خويشانش برمىگردند و همسر و محبوب او راهى ديگر را در پيش مىگيرند (و از اين پس) او هم آغوش قبر و اسير سرزمين بىآب و علف خواهد بود، جسم او مركز جنب و جوش كرمهاى قبر خواهد شد و خونابه (صورتش) بر گردن و سينهاش جارى خواهد گشت، خاك قبر، گوشت بدن وى را پراكنده مىكند و خون بدنش را خشك مىكندو استخوانش را مىپوساند و چنين است تا روز محشر.
و آنگاه كه از قبر، او را بيرون آورده وروح بر پيكر او مىدمند و براى حشر و نشر صدايش مىزنند، در اين هنگام است كه قبرها درهم ريخته مىشود (و مردگان به پا مىخيزند) و باطن هر انسانى آشكار مىشود و هر نبى و صديق و شهيدى را به صحنه محشر مىآورند و خداوند تواناى داناى بينا خود عهدهدار جدايى حق از باطل مىگردد. پس چه بسيار نالههاى جانسوزى كه گريبانگير او مىشود و حسرتى كه وى را به نابودى مىكشاند، در جايگاهى هولناك و ديدگاهى عظيم در حضور پادشاهى بسيار بزرگ كه بر هر كوچك و بزرگى دانا است، در اين هنگام است كه (از شدت گرماى قيامت) عرقِ سر و صورتش، همچون لجامى بر دهانش گشته (كه او را از سخن گفتن باز مىدارد) و اضطراب و نگرانى سراسر وجود او را فرا گرفته است به گريه و فريادش گوش فرا نمىدهند و عذر و حجت او را نمىپذيرند، نامه اعمالش بازمىگردد و آنگاه كه به كردارهاى زشت خويش مىنگرد و ديدهاش به نگاههاى بدى كه كرده شهادت مىدهد و دستش به آنچه كه سرسختانه گرفته و پايش به جاهايى كه گام نهاده و عورتش به آنچه كه انجام داده و پوستش به آنچه كه لمس كرده شهادت مىدهند. در اين هنگام است كه صفحه كردارش آشكار مىشود. آنگاه منكر و نكير وى را تهديد نموده و از عاقبت و سرانجام او پرده برمىدارند و او را به زنجير و دستش را به بند و بدنش را به زمين كشيده و روانه دوزخش مىكنند، پس با سختى و شدت بسيار وارد جهنم شده و براى هميشه او را در آتش سوزان به عذاب مىرسانند و جرعهاى از چشمههاى گداخته جهنم به او مىنوشانند كه چهرهاش را بريان و پوستش را جدا مىسازد (ملائكه عذاب) با گرزهاى آهنين بر سرش مىكوبند و پوستش كه بر اثر سوختن از ميان رفته بود بار ديگر تجديد مىگردد (در آنجا) از مأموران دوزخ فريادخواهى مىكند ولى آنها از او روگردانده و به او پاسخ نمىدهند فرياد دلخراش سر مىدهد ولى هيچ نگهبانى پاسخ آنان را نمىدهد وديگر پشيمانيش سودى به او نمىرساند.
از شر هر پايانى به خداوند پناه مىبريم و از او عفو و بخششى را مىطلبيم كه نسبت به بندگان مورد رضايت و قبول خويش عطا فرموده است و اوست عهدهدار درخواست و برآورنده حاجات من؛ و كسى را كه از عذاب خداوند دور كنند وى را در بهشت الاهى جاى داده و در قصرهاى محكم و استوار جاودانه و در اختيارش حوران و خادمان قرار خواهند داد كه با جامهايى پر از شراب، گرد وى به گردش درآمده و در محضر قدس الهى در بهشت فردوس سكونت خواهد گزيد و غرق در نعمتهاى بهشتى گشته و از آب گواراى چشمه تسنيم و چشمه سلسبيل كه آميخته به زنجبيل و بر آن نشانى از مشك و عبير است خواهد نوشيد، وى را پادشاهى و ملكى است جاودانه و شادى و سرورى است كه قلب و جانش را خواهد گرفت، در بوستانى خرم و سرسبز، از شرابهايى خواهد نوشيد كه عقل او را سلب نخواهد كرد.
اين مقام و منزلت مخصوص كسى است كه از پروردگارش ترسيده و از معصيت او خويش را برحذر داشته است و آن عذاب سزاى كسى است كه سرپيچى خالق خويش را كرده و معصيت خداوند را نزد خود نيك و زيبا شمرده است (و قرآن) سخنى است كه حق و باطل را از هم جدا كرده و به عدل حكم نموده و گوياى داستان كسانى است كه داستانشان بيان گرديده و بيانگر موعظهاى است كه به روشنى ذكر شده است و آن كتابى است كه روحالقدس (جبرئيل امين) آن را از طرف خداوند بر قلب پيامبر هدايت شده نازل نموده است. درود آن ملائكهاى كه سفراى بزرگوار و نيكورفتار الهىاند، بر پيامبر باد.
پناه مىبرم به پروردگار داناى رحيم و حكيم و كريم از شر شيطان، آن دشمن دور از رحمت خدا و رانده شده از درگاه او. گريه و زارى كنندگان شما بايد (در پيشگاه خداوند) به گريه و زارى بپردازند و دعا كنندگان شما بايد به دعا مشغول گردند و من براى خودم و شما از خداوند طلب مغفرت مىكنم.
[آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت كردند]: «آن خانه آخرت را مخصوص كسانى قرار مىدهيم كه خواهان برترى و فساد در زمين نباشند و سرانجام خوش از آنِ تقواپيشگان است».
T}خطبه بدون نقطه در: {Tسفينةالبحار، ج 1، ص 397 و نهجالسعادة فى مستدرك نهجالبلاغه، ج 1، ص 100 و دو كتاب در دسترس براى رجوع:
1. على(ع) از ولادت تا شهادت، سيد محمد كاظم قزوينى، ص220
2. سيماى نهجالبلاغه، محمد مهدى عليقلى، صص 270 - 267
H}«الحمد لله اهل الحمد و مأواه و له أوكد الحمد و أحلاه و أسرعالحمدو أسراه و اطهر الحمد و أسماه و اكرم الحمد و أولاه، الحمدللهالمل ك المحم ود و المالك الودود مصور كل مولود و مآل كل مطرود، ساطح المهاد و موطد الاطواد و مرسل الامطار و مسهلالاوطار، عالم الاسرار و مدركها و مدمر الأملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها، عم سماحه و كمل ركامه و همل، و طاوعالسؤال و الامل و أوسع الرمل و أرمل، احمدهحمداً ممد وداً و اوحده كما و حد الأواه، و هو الله لا اله للامم سواه و لا صادع لما عدله و سواه أرسل محمداً علماً للاسلام و اماماً للحكام و مسددا للرعاع و معطل أحكام ود و سواع، أعلم و علم و حكم و أحكم، أصل الاصول ومهد، و اكد الموعود و أوعد، أوصل الله له الأكرام و أودع روحه السلام، و رحم آله و أهله الكرام، ما دمع رائل و ملع دألو طلع هلال و سمع اهلال.
اعملوا رعاكم الله أصلح الأعمال و اسلكوا مسالك الحلال، و اطرحوا الحرام و دعوه و اسمعوا أمر الله وعوه و صلوا الأرحام وراعوها و عاصوا الأهواء و اردعوها و صاهروا أهل الصلاح و الورع، و صارموا رهط اللهو و الطمع، و مصاهركم أطهر الأحرار مولداً و أسراهم سؤدداً و أحلاهم مورداً و ها، هو أمكم و حل حرمكم ممسكاً عروسكم المكرمه و ماهراً لهاكما مهر رسول الله(ص) ام سلمه و هوأ كرم صهر أودع الأولاد و ملك ما أراد، و ماسها مملكه و لاوهم، و لا وكس صلاحه و لا وصم، أسأل الله لكم أحماد وصاله و دوام اسعاده و ألهم كلا اصلاح حاله و الاعداد لمآله و معاده و له الحمد السرمد والم دحلر سوله أحمد(ص)»{H
T}ترجمه: {T«حمد و ثناء خداوندى را كه اهل حمد بوده و جايگاه آن مختص او ميباشد و برترين و شيرينترين و سريعترين و گستردهترين و پاكترين و بالاترين و گرامىترين و سزاوارترين حمدها بر ذات او باد. سپاس خداوندى را كه پادشاهى است مورد ستايش و مالكى است بسيار مهربان و با محبت. هر مولودى را صورت مىبخشد و هر طرد شدهاى را ملجأ و پناهگاه است. گستراننده دشتها و صحراها و برپا كننده كوهها و بلندىهاست، فرو فرستنده بارانها و آسانكننده مشكلات و نيازها است، عالم و دانا به همه اسرار و درهم كوبنده و نابودكننده همه پادشاهان است. روزگاران را به سرانجام رسانده و آنان را مجدداً به عرصه وجود مىآورد و مرجع و مصدر همه امور اوست. جود و عطايش همه چيز را در برگرفته و ابر بخشش او با كمال ريزش، همگان را فرا گرفته است، خواستهها و اميدهاى بندگان را برآورده نموده و به ريگزاران افزونى و توسعه بخشيده است. حمد و ستايش مىكنم او را حمد و ستايشى بىانتها و يگانهاش مىشمارم همانگونه كه بنده دعاكننده، گريان او را يگانه مىشمارد و اوست خداوندى كه امتها را خدايى جز او نيست و كسى نيست كه آنچه را كه او برپا و تنظيم كرده در هم فرو ريزد. او محمد(ص) را پرچم هدايت و نشانه اسلام و امام حكمرانان و استواركننده پيشوايان و تعطيل كننده احكام بتهايى چون وُدّ و سُواع قرار داد، او (پيامبر) به بندگان خدا حقايق را اعلام نموده و به آنان تعليم داد و در ميان آنان حكم رانده و امور را استحكام بخشيد واصول اساسى را پايهگذارى كرده و آنها را ترويج نمود و بر قيامت تأكيد بسيار داشت و آنان را از آن بيمناك ساخت.
خداوند آن حضرت را از اكرام خويش بهرهمند سازد و به روانش درود فرستد و به آل و اهلبيت بزرگوارش رحمت عنايت فرمايد تا مادامى كه دندان نهانى در دهان مىدرخشد و گرگ مىدرد و ماه طلوع مىكند و بانگ لااله الا الله به گوش مىرسد. خداوند شما را حفظ نمايد، بهترين اعمال را انجام دهيد و به راههايى رويد كه حلال است و راههاى حرام را ترك گفته و از آن دست برداريد. فرمان خداوند را گوش داده و آن را به خاطر بسپاريد و با اقوام و خويشاوندان پيوند و ارتباط داشته و حقوقشان را مراعات نماييد. با هواها و خواهشهاى نفسانى مخالفت نموده و خويشتن را از آنها حفظ كنيد. با اهل درستى و تقوا وصلت و ازدواج نماييد و خود را از قومى كه سرگرم دنيا و طمع دنيوىاند جدا سازيد.
اين كسى كه اكنون داماد شما گشته و با شما پيوند نموده، پاكزادهترين آزادگان و شريفترين آنان بوده و از بهترين روش در ميان آنان برخوردار مىباشد. او اينك به سوى شما آمده و به حريم شما وارد گشته در حالى كه عروس بزرگوار شما را گرفته و مهريه او را همان مقدار قرار داده كه رسول خدا آن را براى همسرش امسلمه قرار داده است. او (رسول خدا) بهترين دامادى بود كه فرزندانى را به وديعه نهاد و آنچه را كه خواست به دست آورد و در مورد همسرش غفلت نورزيد و دچار انديشه نادرست نگشت و در مصلحت او كوتاهى ننمود و بر او عيب و ايراد نگرفت.
از خداوند براى شما بهترين نعمتها و رحمتهايش را درخواست مىكنم و از او مىخواهم دائماً شما را به سعادت رهنمون گرداند و به همگان اصلاح حال و آماده كردن توشه آخرت عنايت فرمايد. حمد بىپايان خاص ذات اوست و مدح و ثنا ويژه رسول او احمد است».
«لازم به ذكر است كه ظاهراً اين خطبه در عقد نكاحى ايراد شده است»
کد سوال : 954
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا امام زمان داراى زن و فرزند مىباشند؟ ايشان چگونه وفات مىيابند؟
پاسخ : در مورد مسأله زن و فرزند آن حضرت كه با توجه به منابعى كه در اختيار ما هست - كه يا اشكال سندى دارند يا از لحاظ محتوا داراى ابهاماند - نمىتوان نظر قاطعى را ارائه كرد. دراين جا سه احتمال مطرح شده است:
1. اساساً حضرت مهدى(عج) ازدواج نكرده است.
2. ازدواج انجام گرفته، ولى اولاد ندارد.
3. ازدواج كرده و داراى فرزندانى نيز هست.
لازمه پذيرش احتمال اول، آن است كه امام معصوم يكى از سنتهاى مهم اسلامى را ترك كرده باشد كه اين، با شأن امام سازگارى ندارد. اما مىتوان گفت چون مسأله غيبت مهمتر از ازدواج است، مىتوان براى مصلحت بالاتر، مسأله مهم را ترك كرد و اهم را انجام داد.
اما احتمال دوم، اشكالش آن است كه عمر همسر حضرت نيز مانند عمر خود حضرت طولانى است كه بر اين امر دليلى نداريم يا اين كه بگوييم مدتى با حضرت زندگى كرده و از دنيا رفته است. در اين صورت حضرت به سنت حسنه ازدواج عمل كرده و پس از آن بدون زن و فرزند زندگى را ادامه داده است.
اما بر احتمال سوم دليل محكمى نداريم. علاوه بر آن كه اگر حضرت داراى اولاد مىبود، بالاخره آنها داراى اولاد واعقابى بودند و روزى به دنبال اصل خويش مىافتادند و همين كنجكاوى و جست و جو، موجب مىگردد كه مكان و منزل حضرت مشخص گردد كه اين با راز و فلسفه غيبت سازگارى ندارد.
اما اگر شنيدهايد كه در پارهاى روايات يا برخى از دعاها، كلماتى وجود دارد كه دلالت بر وجود اولاد براى آن حضرت مىكند، بايد بگوييم در نقل خود آن واژهها ميان انديشمندان اختلاف است؛ مثلاً در قسمتى از دعايى كه امام رضا(ع) امر فرموده در عصر غيبت براى حضرت ولىعصر(عج) خوانده شود، چنين آمده است:H} اللهم صل على ولاة عهده والائمة من ولده{H؛ «خدايا درود و سلام فرست بر اولياى عهد او و پيشوايان از اولادش» ولى در متن ديگرى آمده:H}اللهم صل على ولاة عهده والائمة من بعده{H. در اين متن واژه «اولاد» ندارد؛ بلكه پيشوايان پس از او روايت شده است.
به هر حال، اين مسأله اختلافى است؛ چه اين كه در پارهاى از دعاهاى ديگر واژه «من وُلده» وارد شده است كه اختلافى در آن مطرح نشده است. مثل آخرين عبارت از صلواتى كه از ناحيه مقدسه صادر شده است؛ يا دعايى كه به هنگام وداع سرداب مقدس وارد شده كه عبارت «والائمة مِنْ وُلْدِهِ» دارد. احتمال ديگر اين است كه فرزندان پس از ظهور و ازدواج آن حضرت به دنيا بيايند و اين واژه دلالت بر فرزندان زمان ظهور كند، نه زمان غيبت. بنابراين از اين راه نمىتوان زن و اولادى براى حضرت مهدى(عج) ثابت كرد.
اما درمورد چگونگى وفات آن حضرت نيز اختلاف هست. از برخى روايات استفاده مىشود كه ايشان به مرگ طبيعى از دنيا خواهند رفت و بعضى از احاديث مىگويند كه وفات آن حضرت، طبيعى نخواهد بود و به دست جنايتكارانى با مشخصاتى مذكور در روايات، به شهادت خواهند رسيد.
البته اگر نظر برخى از علماى بزرگ (مانند شيخ صدوق) را بپذيريم كه «هر يك از ائمه مسموم يا مقتول خواهند شد»؛ بايد بگوييم امام زمان(عج) نيز به شهادت خواهند رسيد. اما اگر بر طبق نظر عدهاى ديگر از علما (همچون شيخ مفيد)، كلّيت اين روايت را براى همه ائمه قائل نباشيم؛ حداقل بايد بگوييم كه چگونگى وفات آن عزيز روشن نيست.
با توجه به اين دو ديدگاه، به نظر مىرسد كه طرح خصوصيات قاتل آن حضرت فايده چندانى ندارد. نکته آخر اينکه دانستن اينکه امام فرزند دارند يا نه, وظيفه ما نيست, بلکه وظيفه و تکليف ما شناخت امام به مقام امامت است.
V}براى آگاهى بيشتر نگا: چشم به راه مهدى، جمعى از نويسندگان.{V
کد سوال : 955
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : از ديدگاه اسلام عقل چيست و چه جايگاهى در شناخت دارد؟
پاسخ : در آيات و روايات - كه دو منبع اصلى و اصيل شناخت اسلام است - به طور صريح از «عقل» تعريفى ارائه نشده و به صورت مرسوم در باب تعريفات، ماهيت آن در قالبى مشخص مطرح نگشته است؛ امّا با تعابير و لحنهاى گوناگون به صفات و لوازم عقل و عاقل اشاره شده كه بدين وسيله مىتوان تا اندازهاى به برخى از شعاعهاى «عقل» دست يافت. از اين رو، با استفاده از قرآن و احاديث كوشش مىكنيم در اين مجال اندك برخى از اين شعاعها را در ذيل چند امر بيان كنيم:
1- معناى اصلى عقل، بستن و نگهداشتن است و به همين جهت ادراكى كه انسان دل به آن مىبندد و چيزى را با آن درك مىكند، عقل ناميده مىشود. همچنين نيرويى كه به واسطه آن خير و شر و حق و باطل را از يكديگر تشخيص مىدهد، عقل نام دارد و مقابل آن جنون، سَفَه و جهل است. در ديدگاه قرآن، عقل موهبتى الهى است، كه آدمى را به سوى حق هدايت مىكند و از گمراهى نجات مىدهد. به فرموده علامه طباطبايى: «قرآن شريف عقل را نيرويى مىداند كه انسان در امور دينى از آن بهرهمند مىشود و او را به معارف حقيقى و اعمال شايسته رهبرى مىكند و در صورتى كه از اين مجرا منحرف گردد، ديگر عقل ناميده نمىشود. منظور از عقل در قرآن شريف، ادراكى است كه در صورت سلامت فطرت، به طور تامّ براى انسان حاصل مىشود». V}الميزان، ج 2، ص 250.{V
2- در قرآن كريم 49 بار از مشتقات ماده «عقل» استفاده شده است و در عين حال، واژههاى ديگرى مترادف با عقل تلقى گشته است همچون حلم V}(طور/32){V، نُهى V}(طه/54 و 128){V، حجر V}(فجر/5){V، قلب V}(ق/37، حج/46، توبه/87 و 127){V و لُبّ V}(آل عمران/7، رعد/19، زمر/18، غافر/54){V.
3- در روايات نيز عقل، ابزارى براى شناخت حقايق تلقى شده است. امام صادق(ع) در عبارتى از يك روايت بسيار جالب و طولانى مىفرمايد: « ... عقل است كه خدا انسانها را به آن آراسته و روشنى بخش آنان قرار داده است. پس بندگان به واسطه عقل، آفريدگار خود را شناخته و خوب را از بد تميز دادهاند؛ و شناختهاند كه تاريكى در نادانى و روشنايى در آگاهى است. اين چيزى است كه عقل، آنان را به آن رهنمون شده است...».V}اصول كافى، ج اوّل، كتاب العقل و الجهل، روايت 35.{V
4- از مجموع روايات در باب خلقت «عقل»، چنين استفاده مىشود كه عقل داراى دو قوس صعود و نزول است و از آن به اقبال (روى آوردن) و اِدبار (بازگشتن) تعبير شده است V}نگا: اصول كافى، ج اوّل، صص 10-21.{V با توجه به مضامين احاديث و تفاسير انديشمندان بزرگ اسلامى؛ اقبال عقل، اقبال به عالم طبيعت، اجسام، مواد و عالم كثرت است ودر همين عالم است كه عقل در نازلترين مرتبه خود قرار مىگيرد و مردم آن را گاه در امور معاش و گاه در امور معاد خود به كار مىگيرند. عقلِ نزول كرده همان عقلى است كه گاه براى فراگيرى علوم مختلف و بدست آوردن و حفظ تجربهها از آن استفاده مىشود: H}«العقل حفظ التجارب»{H؛ V}عبدالواحد آمدى، شرح غرر الحكم و دررالكلم، شارح و مترجم جمال الدين محمد خوانسارى، ج اوّل، ص 177.{V
اما ادبار عقل، يعنى پشت كردن به اين عالم و رجوع به سوى جايگاه اصلى آن كه همان عقل توحيدى و الهى است. V}دراين باب نگا: محمد بن ابراهيم، صدرالدين شيرازى، شرح اصول الكافى، تصحيح محمد خواجوى، ج اوّل، ص 403.{V
از عقلِ به اين سو افتاده به عقل «اكتسابى»، عقل «جزئى»، عقل «بشرى»، عقل «دنيايى» و از عقل به آن سو نظر كرده به عقل «آخرتى»، عقل «الهى»، عقل «كلى» و عقل «خدادادى» نيز تعبير مىكنند.
P}عقلِ كل را گفت «ما زاغَ الْبَصَر»{E}عقلِ جزوى مىكند هر سو نظر{P
P}عقلِ «ما زاغ» است نور خاصگان{E}عقل زاغ، استاد كور مردگان{P
V}مثنوى/4/1310 - 1309.{V
5 - لسان آيات و روايات، بيانگر اين حقيقت است كه از منظر اسلام، عقل جزئى بايد به منشأ خود؛ يعنى، عقل كلى متصل شود و عقل بشرى رنگ عقل الهى به خود گرفته، عقل دنيايى عقل آخرتى گردد. عقل اكتسابى بايد در راستا و خدمت عقل خداداى باشد. «عقل كلى» همان عقلى است كه موجب هدايت و وصول به مقصد مىشود و عقل الهى همان عقلى است كه خود را تحت فرمان الهى قرار داده، تخطّى در برابر او را روا نمىدارد. از همين رو براى آن كه عقل جزئى و نزول يافته با مبدأ خود ارتباط يافته، سير صعودى خود را به موطن اصلىاش آغاز كند؛ و در پرتو اين سير و اتصال و توجه، بتواند راهنماى انسان باشد؛ در اسلام تعقل و پرهيزگارى مقارن با يكديگر مطرح شده است. V}براى نمونه نگا: غافر/3.{V در اين باب، سخن علامه طباطبايى(ره) خواندنى است: «شكى نيست كه قرآن مجيد و روايات، تقوا را در جانب علم معتبر مىدانند؛ اما اين براى آن نيست كه در برابر تفكر منطقى - كه فطرى است و انسان آن را به ناچار به كار مىبرد - تقوا و يا تقوايى كه با تفكر باشد، به عنوان راه مستقل و جدايى قرار داده شود؛ و ترديدى نيست كه انسان تنها با پديدآوردن مقتضيات قواى شعورى مىتواند بر افكار خود تسلّط يابد و به معارف خود وسعت بخشد. افراط و تفريط انسان در پيروى قوهاى از قواى خود موجب مىشود كه در افكار و معارفش انحراف پديد آيد؛ زيرا در اثر افراط، تمام خواستههاى آن قوه را عملى مىسازد و آن را بر ساير تصديقات و افكار قواى ديگر مقدم مىدارد؛ و از مقتضيات ديگر قوا غفلت پيدا مىكند. بنابراين، معارف حقّه و علمهاى سودمند، تنها در صورتى فرا چنگ مىآيد كه بشر اخلاق خود را اصلاح كند و فضايل انسانى و ارزنده خود را كامل نمايد كه اين همان تقوا است. قرآن كريم، به خاطر استقامت فكر و صواب بودن علم و خالى بودنش از خيالات حيوانى و القائات شيطانى، تقوا را در تفكر و تعّقل شرط دانسته است؛ نه اين كه در مقابل تفكر منطقى، تقوا را هم -مانند تذكر راه مستقل و جدايى قرار دهد». V}الميزان، ج 5، صص 270-267.{V
P}باز عقلى كاورمد از عقل عقل{E}كرد از عقلى به حيوانات نقل{P
P}عقل كامل را قرين كن با خرد{E}تا كه باز آيد خرد زان خوى بد{P
V}مثنوى/1/3220 و 5/738.{V
6- اسلام عقل را حجت دانسته است. بسيارى از آيات و روايات به صورتهاى گوناگون بر سنديت و حجيّت عقل در معارف صحه گذاشته و بر تعقّل و تفكر در نظام آفرينش تشويق و تأكيد كرده است. به بيان ديگر، دعوت فراوان قرآن مجيد به تدبّر و تفكر؛ بدون اين كه عقل و نتيجه استدلال عقلى داراى حجيّت باشد، بىمعنا و لغو خواهد بود. از سوى ديگر، اين كه خداوند متعال در موارد متعددى از كفار و مشركان خواستار اقامه برهان شده است، نشانه آن است كه استدلال منطقى كه توسط قوه عقل صورت مىگيرد، حجّت است و هر دو طرف خصم مىتوانند براى اثبات مدعاى خويش، بدان استناد كنند. V}در اين باب نگا سورههاى : انفال/22 و يونس/100، بقره/111، انبياء/22.{V
7- قرآن و روايات، روش چگونگى استفاده از عقل را به صراحت مطرح ننموده و معين نكرده است؛ بلكه با تعابير گوناگون به آنچه مردم بر حسب عقلهاى فطرى و ادراكات مستقر در جان خود مىفهمند، حواله داده است. اكنون اين سؤال رخ مىنمايد كه اين راهى كه به حسب فطرت بشرى مىشناسيم، چيست؟ علامه طباطبايى به اين پرسش چنين پاسخ مىدهند:
«ما در هر چه شك مىكنيم، در اين ترديدى نداريم كه يك سلسله حقايق خارجى و واقعى و مستقل و جداى از رفتار ما وجود دارد؛ مانند: مسائل مبدأ و معاد و يا مسايل رياضى و طبيعى؛ ما وقتى بخواهيم به طور يقينى به آنها دست يابيم، يك مجموعه قضاياى اوّلى و بديهى كه قابل شك هم نيست، بر مىگزينيم و سلسله قضاياى ديگرى را كه لازمه دسته اول است، بدان اضافه مىكنيم؛ و با يك ترتيب فكرى خاصى مرتّب مىكنيم و در نهايت مطلوب خود را به دست مىآوريم. اين اَشكال و مواد اوّليه، امور بديهى بوده، به گونهاى كه فطرت سليم و بىشائبه در آنها دچار شك نمىشود؛ مگر آن كه از عقل و فهم سليمى برخوردار نباشد و در نتيجه اين چيزهاى ضرورى را درست تصور نكرده و لذا مفاهيم تصورى و تصديقى ديگرى را به جاى تصور و تصديق بديهى مىگيرد.
قرآن كريم، عقول را به استعمال چيزى كه در فطرت آن جا دارد و به رفتن راهى كه به حسب طبع خود مىشناسد والفت دارد، دعوت مىكند؛ و آن همانا، ترتيب مطالب معلوم براى كشف مجهولات است و آنچه كه فطرى عقول است اين است كه براى به دست آوردن معلومات واقعى، مقدماتى حقيقى و يقينى ترتيب دهد كه برهان منطقى چيزى جز همين نيست و براى آنچه كه مربوط به عمل است، مانند سعادت و شقاوت و خير و شر و نفع و ضرر و چيزهايى كه بايد اختيار و عمل شود و آنها كه بايد ترك شود كه همان امور اعتبارى است، مقدمات مشهوره يا مسلمات را ترتيب مىدهد كه جدل منطقى نام دارد و در موارد خير و شر احتمالى كه تنها گمان به خوبى و بدى آنها داشته و يقينى نيست، براى ارشاد و راهنمايى به يك خير و شر گمانى، مقدمات ظنى و گمانى به كار مىبرد و اين همان موعظه و پند است كه در منطق بدان خطابه گفته مىشود.» V}الميزان، ج 5، صص 267 و 256 - 255.{V
متفكران اسلامى، بر اساس همين مطالب، منطق اسلامى را پى ريختهاند كه متد و روش تعقل و چگونگى استفاده از عقل را مطرح و روشن مىسازد. V}جهت آشنايى با منطق اسلامى نگا: شرح منطق، محمد مظفر، ترجمه و توضيح على شيروانى.{V
اما پاسخ به بخش دوم پرسش يعنى، «حد اعتبار عقل در شناخت حقايق»: قرآن مجيد و روايات معصومان(ع) عقل را در شناخت پارهاى از معارف و حقايق برتر، ناتوان دانسته، آن را نه تنها براى سعادت ابدى بشر كافى نمىداند، بلكه حتى فاقد فهم و درك همه علومى مىداند كه آدمى براى تدبير زندگى اين دنيايى خود، به آنها نيازمند است. برخى از آيات قرآن حكايتگر اين حقيقت است كه رسولان الهى چيزى را براى مردم مىآورند كه عقول بشر هرگز توان درك و فهم آن را ندارند. V}سورههاى: بقره/ 15 و انعام / 91.{V تعداد ديگرى از آيات، بيانگر اين نكته است كه علت فرستادن رسول براى اتمام حجّت است و اين، خود نشانه عدم كفايت عقل در فهم برخى از حقايق هستى است. چه، اگر عقل را كفايت مىبود، لاجرم حجت به وسيله آن تمام مىشد و ارسال رسل لغو مىبود؛ يا لااقل كاركردى بيش از تأكيد بر حكم عقل نمىداشت. V}سورههاى: نساء/165 و طه/134.{V
همچنين پارهاى از آيات، اين مسأله را خاطر نشان مىسازند كه طبيعت آدمى به اختلاف مايل است و رفع اين اختلاف از عهده عقل خارج است؛ بلكه تنها با ارسال رسل اين كار شدنى است. V}بقره / 213. در اين باب نگا: مرتضى رحيمىنژاد، حكمت شيعى، صص 70-63.{V
P}زيركى بفروش و حيرانى بخر{E}زيركى ظن است و حيرانى نظر{P
P}عقل قربان كن به پيش مصطفى{E}«حسبىَ اللّه» گو كه اللهام كنى{P
V}مثنوى/ 4 /1408-1407.{V
ناگفته نماند، از ديگر محدوديتهاى عقل كه در اخبار به آنها اشاره شده است، عدم توانايى عقل در شناخت كنه ذات الهى است. به بيان ديگر، در روايات دستور داده شده كه بايد از فكر در ذات حق اجتناب گردد؛ كه فكر و عقل را به ذات غيبى او راه نيست و جز تحير و سرگردانى و يا انحراف و ضلال، عايد ديگرى نخواهد داشت. V}نگا: نهج البلاغه، خطبه 1، 91 و 49.{V
P}در «آلا» فكر كردن شرط راه است{E}ولى در ذات حق، محض گناه است{P
P}بُوَد در ذات حق انديشه باطل{E}مُحال محض دان تحصيل حاصل{P
V}گلشن راز.{V
با توجه به اين مطلب، قاطبه انديشمندان مسلمان شيعى، عقل را در شناخت برخى معارف «معيار»، در شناخت پارهاى از حقايق «مصباح و چراغ»؛ و در برخى از موارد «مفتاح و كليد» مىدانند.
الف) معيار و ميزان بودن عقل، در باب برخى از مبادى عقلى و احكام نظرى و مسائل مترتب بر آن است. مثلاً اثبات خداوند متعال، نبوت و مسائل فرعى آن. البته عقل در همين محدوده بنابر قول حق در قبال وحى نمىباشد؛ بلكه مكمّل آن بوده و به منزله يكى از دلايل رهنمونى انسان به حقايق مطرح است. امام هفتم(ع) به هشام مىفرمايد: «خداوند را بر آدميان دو حجت است، يكى حجت درونى كه همان عقل است و ديگرى حجت بيرونى كه وحى مىباشد». V}اصول كافى، باب العقل و الجهل، ج اول، ص 16.{V
ب ) مصباح و چراغ بودن عقل، نسبت به حقايق و رهآوردهاى درونى شريعت است. در واقع، با تمسك به اين چراغ است كه احكام شريعت، مشخص و ممتاز مىگردد. اما نقش عقل در اين حد در دريافت احكام شريعت به دو گونه است:
اوّل، تلاش براى كشف قرآن و اخبار نبوى و علوى است. اين كوشش، همان استدلالهاى عقلى است كه براى فهم احكام شرعى ترتيب داده مىشود. به بيان ديگر، ما از قدرت عقل و انديشه خود در فهم مطالبى كه در آيات و روايات وجود دارد، استفاده مىكنيم.
دوم، ارائه منابع و ابزارهاى عقلى براى دريافت احكام شرعى است. يعنى، عقل گاه در استدلالهايى كه جهت كشف مطلبى ترتيب مىدهد، از مبادى تعبدى كه از كتاب و سنت گرفته، استفاده مىكند؛ و گاه برخى از مبادى و يا تمام آنها را خود تأمين مىنمايد. مثلاً مسأله «حسن و قبح عقلى»، يا «كشف وجوب مقدمه از وجوب ذىالمقدمه»، همه از جمله موارد حضور مبادى عقلى در استنباط مطالب دينى مىباشند (پر واضح است كه در اين مجال اندك نمىتوان با ذكر نمونه به تشريح تفصيلى اين موارد پرداخت).
ج ) مفتاح بودن عقل، به اين معنا است كه پس از آن كه عقل به صورت «مصباح» وظيفه خود را در شناخت قوانين و مقررات انجام داد و احكام شريعت را در افق هستى خود به صورت مفاهيم كلى، مجرد و ثابت اظهار كرد؛ از آن پس حق دخالت و ورود در محدوده شرع را ندارد. مثلاً پس از كشف و شناخت احكام الهى، عقل قادر بر تحقيق پيرامون اسرار آن احكام نمىباشد؛ زيرا اسرار آن احكام مربوط به جهان غيب بوده، از دسترس استنباط عقل كه جز كلياتى از عالم غيب نمىداند، خارج است. V}در اين باب نگا: علامه عبدالله جوادى آملى، شريعت در آيينه معرفت، صص208 - 199.{V
حسن ختام پاسخ به اين پرسش را بخشى از گفتار علامه طباطبايى در ذيل آيه 91 سوره انعام قرار داده، به تفكر عميق در آن توصيه مىكنيم. «مراد از اين عملى كه مىفرمايد شما و پدران شما توان آموختن آن را نداشتيد، علم عادى كه خداوند وسايل رسيدن به آن مانند حسّ و خيال و عقل را به انسان داده، نيست؛ زيرا مدعا اين بود كه از لوازم الوهيت پروردگار، اين است كه انسان را به سوى سعادتش رهبرى كند و بر برخى از افراد، وحى و كتاب نازل كند؛ و اين مدعا هيچ ربطى به علم عادى به خير و شر زندگى كه آدمى مجهز به وسايل تحصيل آن است، ندارد.
مراد از تعليم، چيزى است كه انسان به خودى خود با وسايلى كه مجهز به آن است، نمىتواند به آن علم پيدا كند؛ و اين همان حقايقى است كه خداوند سبحان به انبياى خود و حاملان وحى، افاضه مىكند؛ چه از طريق كتاب باشد و يا غير آن.
معارف الهى و اخلاق و شرايع و قوانينى كه حافظ نظم اجتماع هستند، علومى نيستند كه بتوان آنها را كسب كرد. آنچه از طريق اكتساب عقلى حاصل مىشود، مانند: معارف كلى، توحيد و نبوت و معاد و پارهاى از قوانين اخلاقى، جامعه بشرى را به سعادت انسانىاش نمىرساند. علاقه به بهرهبرى از لذتهاى مادى و به كارگيرى هر وسيلهاى براى رسيدن به عالىترين مشتهيات نفس، مجالى براى بشر باقى نمىگذارد كه در گنجينههاى معارفى كه در فطرت او نهفته است، كنجكاوى كرده و زندگى خود را بر اساس آن معارف بنا كند.
عقل اجتماعى و شعور مادّى كه بر جوامع بشرى حاكم است، هرگز انسان را به اين معارف الهى و فضايل معنوى نمىرساند. بنابراين جمله «علّمتُمْ مالمتعلموا» خصوص معارف و شرايع تورات نيست؛ بلكه مطلق معارف و شرايعى است كه به وسيله وحى و كتاب در ميان بشر انتشار يافته است». V}الميزان، ج 7، ص 275.{V
کد سوال : 956
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا احساسات و عواطف با عقل ارتباط دارند، يا مرز آنها از هم جداست؟ اگر ارتباطى دارند چگونه است؟ و آيا در همه افراد وجود دارد؟ و اگر بىارتباطند، حد و مرز احساسات درست و صحيح كدام است؟ و از چه طريقى قابل تشخيص است؟
پاسخ : بايد توجه داشته باشيد كه «عواطف» عبارت است از ميلهايى كه در رابطه با انسان ديگر به وجود مىآيد مانند عاطفه والدين به فرزند و يا برعكس، يا كششهاى گوناگون ما نسبت به انسانهاى ديگر. اما احساسات، حالتهاى غريزى و انفعالات و عواطف شدت يافته است كه تنها به انسان اختصاص دارد؛ مانند احساس تجليل، احساس عشق، احساس تعجب، احساس پرستش و جز اينها.
عقل، عبارت است از قوه درك كننده كه توسط آن، آدمى به شناخت حقايق نايل گشته، خير و شر و حق باطل را از يكديگر تشخيص مىدهد.
با توجه به تعريف عواطف، احساسات و عقل مشخص مىگردد كه آنها يك چيز نيستند؛ ولى در عين حال اين سه با يكديگر ارتباط دارند. بخشى از احساسات، عواطف شدت يافته مىباشند؛ يعنى، هنگامى كه يك امر عاطفى - همچون عاطفه پدر نسبت به فرزند - تشديد مىگردد، به آن «احساس» مىگويند. اما عقل، تنها ارتباطى كه با احساسات و عواطف دارد، اين است كه اين نيرو براساس وظيفهاى كه بر عهده دارد، احساسات و عواطف انسان را كنترل كرده، در هنگام تزاحم چند احساس و عاطفه با يكديگر، احساس و عاطفهاى را كه رجحان دارد، برمىگزيند و از همه مهمتر، عقل مسير حركت درست عواطف و احساسات را مشخص مىسازد.
حد و مرز احساسات درست و صحيح، آن است كه توسط عقل انسان و با علم و آگاهى او هدايت شده، در مسير صحيح هدف زندگى آدمى - كه همان كمال است - قرار گيرد. اگر احساسى تابع عقل نبوده، آدمى را از كمال حقيقى و اصلى او دور سازد، احساسى ناصحيح و غيركنترل شده مىباشد. البته مراد از اين عقل، عقل جزيى، معاشى و بشرىِ صرف نيست؛ بلكه اين همان عقل دنيايى است كه به عقل آخرتى؛ و عقل جزئى است كه به عقل كلى؛ و عقل بشرى است كه به عقل الهى متصل V}مقصود از عقل دنيايى و عقل توحيدى در پاسخ به پرسش اوّل گذشت.{V و در فهم حقايق به محدوديتهاى خود معترف بوده و در مواردى كه دستش در فهم كوتاه است از وحى مدد مىجويد.
کد سوال : 957
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : جهان ديگر در ظرف ادراك ما نمىگنجد؟ چگونه انسان از بعد زمان خارج مىشود؟ آيا انسان توانايى پذيرش آن را دارد، يا خير؟
پاسخ : اولاً جهان ديگر در ظرف ادراك ما مىگنجد. توضيح آنكه اگر مقصود از ادراك، ادراك عقلى از مفاهيم و تصورات و مسائل نظرى باشد كه چنين امرى بنابر اصولى كه در مباحث شناختشناسى به اثبات رسيده است و در اينجا نمىتوان به آن پرداخت، امرى ممكن است؛ يعنى انسان مىتواند مفاهيم و نظام نظرى نسبت به جهان وراء طبيعت و وراء مادّى و جهان ديگر را ادراك نمايد. امّا اگر منظور از ادراك، ادراك شهودى و قلبى باشد، اين ادارك از جهان ديگر نيز مقدور است چرا كه باز بنابراصول اين نوع ادراك و سلوك عملى كه در آن طرح شده است، انسان مىتواند به مرحلهاى بار بايد كه ظرفيت ادراك شهودى جهان ديگر را پيدا نمايد. V}نگا: آية ا... عبدا... جوادى آملى، شناختشناسى در قرآن، فصلهاى هشتم، نهم، دوازدهم، سيزدهم و چهاردهم.{V
امّا در اين مورد كه انسان توانايى پذيرش ادراك جهان ديگر را دارد، يا خير؟ اگر مقصود ادراك شهودى است كه ظاهراً همين معنا منظور شما است، بله، امّا به دليل آنكه هر نظام از نظامهاى عالم، داراى احكام و قوانين مربوط به خود است؛ بايد انسان به مرتبهاى نايل آيد كه سنخيت پذيرش آن نظام و قوانين را بيابد. توضيح آنكه در نظام هستى، عوالم گوناگونى هست كه هر كدام داراى احكامى مىباشند. اين احكام به لحاظ تفاوت عوالم، با يكديگر فرق دارند. مثلاً عالم ناسوت يا طبيعى، احكام مخصوص به خود دارد و عالم برزخ احكام مختص به خود؛ و عالم قيامت آثار مربوط به خود. آدمى براى ورود و درك شهودى آن عوالم، بايد به صورتى تبدل يابد كه بتواند چنين ظرفيتى را پيدا نمايد. به همين جهت است كه انسان با مرگ، تحولى را واجد مىشود تا بتواند به عالم برزخ وارد گردد؛ و باز بر اساس آيات قرآنى، بايد تحولى اساسى در مجموع عالم رخ دهد تا آمادگى درك و پذيرش احكام و آثار عالم قيامت را پيدا كند. بنابراين، مىتوان گفت كه انسان ظرفيت پذيرش ادراك جهان غير مادّى را دارد؛ ولى به شرط آنكه بر اثر تحولات و تبدلات، اين قابليت را احراز نمايد. چنانكه برخى از انسانها بر اثر انجام يك سلسله اعمال و آداب و قدم گذاشتن در وادى سير و سلوك، ظرفيت فهم و ادراك عوالم بالاتر را در همين دنيا و قبل از مرگ و قيام قيامت احراز كرده، بسيارى از حقايق بر آنها منكشف مىگردد. V}در اين باره نگاه كنيد به: استاد محمد شجاعى، باز گشت به هستى، و همو، عروج روح.{V مانند آن جوان سالك كه بر اثر سلوك عملى در همين دنيا، حقايق عوالم ديگر را مشاهده مىنمود.
P}دوزخ و جنات و برزخ در ميان{E}پيش چشم كافران آرم عيان{P
P}وانمايم حوض كوثر را به جوش{E}كآب بر روشان زند بانگش به گوش{P
P}و آنكه تشنه گرد كوثر مىدوند{E}يك به يك را نام وا گويم كىاند{P
P}مىبسايد دوششان بر دوش من{E}نعرههاشان مىرسد در گوشِ من{P
P}اهل جنت پيش چشمم ز اختيار{E}در كشيده يكديگر را در كنار{P
P}دستِ همديگر زيارت مىكنند{E}و ز لب هم بوسه غارت مىكنند{P
V}مثنوى / 1 / 3535 - 3540.{V
به هر روى، اگر كسى بتواند دل خود را تطهير نموده، به سرمايه درون راه يابد و با چشم و گوش دل، نظر به عالم بيفكند، در مرتبه اوّل، طبيعت را نشانه و آئينه ملكوت مىيابد و با مشاهده در ملكوت اشيا، همه آنها را تسبيحگر خداوند سبحان مىبيند و ديگر بار در مرتبه برتر، ملكوت را نيز آيينهاى مىبيند كه تنها ذكر خداوند قدوس را ارائه مىدهد.
و امّا چگونه انسان از بُعد زمان خارج مىشود؟ از مطلب پيشين روشن مىگردد كه انسان داراى دو شأن و دو بُعد است: يك بُعد آشناى انسان است و بُعد ديگر بعد بيگانه انسان؛ يا به تعبير ديگر، انسان معجونى است از يك راست و يك دروغ:
P}آن دروغت اين تن فانى بود{E}راستت آن جان ربانى بود.{P
V}همان / 4 / 3031.{V
بُعد آشناى انسان، جسم اوست و بعد بيگانه و راست او، روح اوست. هر يك از اين دو احكام خود را داراست. جسم براى خود احكامى دارد و روح هم براى خود احكامى. يكى از احكام بسيار مهم روح كه هموست كه ظرفيت پذيرش ادراك عوالم ديگر را مىيابد، «تجرد» روح است. يعنى، روح فوق مقوله ماديات است. روح امرى مادّى نيست و از اين رو عوارضى چون مكان مندى و زمان مندى در آن معنا ندارد. لذا انسان با توجه به اين شأنش، مىتواند در ادراك حقايق عوالم ديگر از بعد زمان خارج شود. V}دراين باب نگا: ارمغان آسمان «شرحى بر رساله انسان در عرف عرفان»، سيد يوسف ابراهيميان، صص 299 - 308.{V
کد سوال : 958
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چه فرقى بين تجربه روانى و وحى وجود دارد؟
پاسخ : ظاهراً پرسش شما آن است كه ميان تحليل روانشناسانه از وحى و آنچه ما از وحى تلقى مىكنيم، چه تفاوتهايى هست؟ جهت پاسخدهى به اين سؤال مهم، بهتر است توجه كنيم كسانى كه از پديده وحى تفسيرى روانشناسانه ارائه مىكنند، مقصودشان اين است كه وحى، الهامى است كه از درون وجود پيامبر به روح او افاضه مىشود و همان فوران خودآگاهىهاى باطنى شخص است كه در موقعيت مناسبى متبلور مىشود و چيزى از خارج وجود او نيست. در حقيقت، روح متعالى، فطرت پاك، ايمان و باور مستحكم به خداوند و دورى از ناهنجارىهاى اعتقادى و رفتارى و سلامت وراثت خانوادگى، همه و همه در انديشه او تأثير گذاشته، از او شخصيتى ممتاز مىسازد و در عقل و بينش و حالات روانى او اثر ويژهاى را پديد مىآورد. اين تأثير چنان عميق است كه رؤياها و حالات مختلف متظاهر از مركز ناخودآگاه وجود خويش را ارشاد الهى نازل از آسمان و سروش غيبى به حساب مىآورد؛ در حالى كه اينها چيزى جز همان الهامات و باورهاى درونى خود او نيست كه براى او همچون يك اعتقاد راسخ جلوهگر شده است. V}از باب نمونه ر.ك: تفسير المنار، محمد رشيدرضا، ج 11، ص 164 - 190.{V
حاصل اين نظريه كه به صورت فشرده در سطرهاى فوق مطرح شد، آن است كه:
1) امكان ارتباط انسان با خداوند كه منزه از مكان و زمان است براى پيامگيرى، منتفى مىباشد.
2) وجود انسان و روان او بالقوه مركز استعداد معارف و علوم فراوانى است كه در حالات عادى و معمولى بارور و شكوفا نمىشود؛ بلكه شرايط خاصى سبب مىگردد تا دريچههاى اين مركز نهانى گشوده و معارفى بديع و غيبى از آن جريان و فيضان يابد.
اما به اعتقاد ما اين رويكرد با آنچه كه از حقيقت وحى به دست مىآيد، ناسازگار است، زيرا:
اولاً، هر چند استعداد و نيروى شگفتانگيز روان انسان جاى انكار ندارد و چه بسا الهامات و حقايق در پرتو يك سلسله شرايط داخلى و خارجى روانى به ظهور مىرسد؛ اين مطلب نمىتواند اثبات كند كه منبع علوم بىكران رسولان، روح باطنى ايشان بوده است؛ و اين خود نياز به ارائه دلايل و اثبات دارد. علاوه بر آن كه دلايل تاريخى مستحكمى - صرف نظر از برخى آيات قرآن - وجود دارد كه پيامبران معارف خود (وحى) را وابسته به عالم غيب دانسته و خويش را در اين مورد هيچكاره، بلكه مقهور مىدانند.
ثانياً، طرفداران نظريه روانى و شخصيت باطنى، پيشفرض سخنانشان اين است كه نيروى باطنى انسان به هنگام تعطيل قوا و حواس ظاهرى، بيدار و فعال مىشود؛ در حالى كه موقعيتهاى «من» وحىگيران، كاملاً يك موقعيت هشيار و با توجه بوده است؛ و اكثر موارد نزول وحى، براساس روايتهاى تاريخى، مربوط به فرصتهايى است كه توجه آنان معطوف وظايف فردى، اجتماعى و تبليغى بوده است.
ثالثاً، كسانى كه دريافت روانشناسانه از وحى دارند، مدعىاند كه فرشتگان و واسطههاى انتقال كلام و پيام خدا به رسولان هر قدر هم در مقام تجرد محض باشند، برتر از روح و روان انسان كه جلوهاى از روح خداست نمىباشند، تا واسطه وحى ميان انسان و خدا گردند. پس وحى جز ظهور شخصيت باطنى انسان چيز ديگرى نيست. V}دائرةالمعارف القرن الرابع العشر، محمد فريد وجدى، ذيل عنوان «وحى».{V ولى اين امر نيز چون تفاوت اول، نيازمند به اثبات است؛ چرا كه ما از طريق علوم عمومى و عادى خود، از ماهيت فرشتگان، تعداد آنها، كارها و ميزان توانشان اطلاعى نداريم؛ و از كيفيت ارسال صحيح و بدون كم و كاست پيام خدا به رسولان بىخبريم.
رابعاً، اگر وحى، ريشه در شخصيت روحى، باطنى و روانى خود انسان دارد، چرا تاكنون كس ديگرى مشابه رسولان پيدا نشده تا از فوران خودآگاهىهاى باطنى خويش خبر دهد و محتواى خبرش در حدى باشد كه با مفاد پيام رسولان مقابله كند؟ آيا فقدان چنين نمونهاى، حكايتگر اين حقيقت نيست كه حقيقت وحى از سنخ ديگرى است؟ V}محمد باقر سعيدى روشن، تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت، ص 47 - 52.{V
در پرتو اين تحليل، مىتوان تفاوتهاى اساسى وحى و تجربه روانى و شخصى را چنين برشمرد:
1) در تجربه روانى شخصى، واسطه و ابلاغ كنندهاى خارج از روان انسان وجود ندارد و حال آن كه در وحى، آدمى با نيرو، قدرت و طرفى خارج از حقيقت خود مواجه است.
2) موقعيت «من» وحىگيران (يعنى قواى حسى و ظاهرىشان) در موقع اخذ وحى كاملاً بيدار و هوشيار است؛ ولى در تجربه روانى آن قوا بايد تعطيل شده و مغفول باشند تا روان بيدار، فعال و هشيار عمل كند.
3) وحى، محتوايى همه جانبه و هماهنگ دارد و اين نشان دهنده آن است كه برتر از قلمرو شخصيت روحى و باطنى آدمى است؛ چرا كه تجربههاى روانى نوعاً ناقص و يك جانبهاند.
4) وحى، متضمن مطالب و براهينى اطمينان بخش و بدون ترديد براى گيرنده آن و مخاطبانش است؛ در حالى كه تجربههاى روانى از اين حد اطمينان بخشى برخوردار نيستند.
5) افرادى كه از تجربههاى روانى - براساس تفسيرى كه ارائه شد - برخوردارند، تعدادشان بيشتر است؛ ولى مفاد پيام و اخبارشان بعضاً با يكديگر متناقض است؛ ولى صاحبان وحى (رسولان) تعدادشان كمتر است ولى محتواى پيامشان متناقض و ناسازگار با يكديگر نيست و اين، خود دليل بر آن است كه ريشه وحى را بايد در جايى خارج از روان و روح انسان جستجو كرد.
6) مفاد تجربههاى روانى، بىبديل و بىهماورد نيست؛ حال آن كه وحى، محتوايى بىبديل است و ديگران را به هماوردى مىطلبد.
به هر حال، بايد به اين نكته اساسى توجه داشت كه اساساً وقتى ما با پديدهاى تكرارناپذير مواجه شديم كه تحت هيچ شرايطى نمىتوانيم آن را در معرض نمايش و آزمايش خويش قرار دهيم و رهيافتى درون گرايانه به دست آوريم؛ طبيعتاً فاقد صلاحيت داورى علمى تجربى درباره آن امر فرا روانشناختى خواهيم بود. همچنين اگر آن امر، يك پديده تفكرناپذير و خارج از قلمرو معيارهاى سنتى و متداول نظريههاى استنتاج قياسى بود، ناچار بايد بپذيريم كه تحليل آن پديده فراعقلى در چارچوب قالبهاى ذهنى و عقلى شناخته شده، ثمرى نخواهد داشت.
کد سوال : 959
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هرمنوتيك چيست؟ مبانى آن كدام است و آيا نقدى بر آنها وارد است، يا خير؟
پاسخ : اصطلاح هرمنوتيك در اصل از واژه يونانى Hermeneuinگرفته شده كه فعل است و به معناى «تفسير كردن» به كار مىرود. اما برخى آن رامأخوذ از نام «هرمس»(Hermes) خداى يونانى و پيامآور خدايان مىدانند كه هم آورنده پيام بودو هم تفسير كننده آن. بدينسان هرمنوتيك نيز، عملى هرمسى است و مفسر، كارى هرمسى مىكند و مىكوشد تا به كشف معناى سخن و تفسير پيام بپردازد.
اما در اصطلاح، از هرمنوتيك تعريفهاى مختلفى ارائه شده است كه در اين مختصر، مجالى براى طرح آنها وجود ندارد؛ ولى تعريف اصطلاحى رايج آن است كه هرمنوتيك «نظريّه يا فلسفه تفسير معنى» و نوعى روش پژوهشى است كه ويژه علوم انسانى و علوم اجتماعى مىباشد. مطابق اين تعريف، بحث اصلى هرمنوتيك عبارت است از اين كه جريان «فهميدن» چگونه صورت مىگيرد؟ معنى چگونه از عالم شخصى به عالم شخص ديگر منتقل مىشود و به دنبال اينگونه پرسشهاست كه مباحثى درباره معرفت عينى، نسبيت معرفت يا فهم، زبانمندى فهم، تاريخ مندى زبان و فهم، تجربه زيست يا جهانزيست، فهم قبلى، امتزاج افقها، پيشساخت معنايى و نقش پيشفرضها در فهم، بهتر فهميدن و فهم كامل، تكامل و رشد معرفت، نقادى متن، نيت مؤلف و دهها مسأله ديگر در اين علم مورد طرح و بررسى قرار مىگيرد.
ناگفته نماند كه نظريههاى هرمنوتيكى متفاوتى وجود دارند مثل هرمنوتيك زبانشناختى، هستىشناختى، معرفتشناختى، تاريخگرايانه، دينى، فلسفى، جامعهشناختى، روانشناختى و... كه نبايد از وجود تمايز و تفاوت آنها غفلت كرد. علاوه بر آن كه بايد دانست به دليل آن كه هرمنوتيك با نشانهها، پيام و متن سر و كار دارد، به قلمرو الهيات، فلسفه، هنر، زيبايىشناسى، نقد ادبى، نقادى متون، شناخت و تفسير كتابهاى مقدس دينى، روششناسى علوم و معرفتشناسى نيز گسترش مىيابد. V}براى آشنايى بيشتر با اين علم منابع ذيل مفيد و مغتنم است: ساختار و تأويل متن (2 جلد)، بابك احمدى، نشر مركز، چاپ دوم، 1372، كتاب ترديد از همان نويسنده نشر مركز، چاپ اول 1374، حلقه انتقادى، ديويد كورنزهوى، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات گيل با همكارى انتشارات روشنگران، چاپ اول 1371، مبانى كلامى اجتهاد، مهدى هادوى تهرانى، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، چاپ اول، 1377 و...{V
«گادامر» فيلسوف معاصر آلمانى كه از شاگردان خصوصى «مارتين هايدگر» و تحت تأثير انديشههاى اوست، بنيانگذار مكتب جديد هرمنوتيك و مطالبش محور تمام مباحث هرمنوتيكى تلقى مىشود، اطلاع از ديدگاههاى وى و نقد آنها مىتواند تا اندازهاى شما را به اين موضوع و مبانى آن آشنا سازد. او مىخواهد با توجه به مجموعه تحقيقات پيشگامان هرمنوتيك همچون شلايرماخر، ديلتاى و به ويژه هايدگر، مشكل مسائل پيچيده و غامض اين علم را حل كند. مهمترين اثر وى كتاب حقيقت و روش (Truth And Method) است. اساسىترين ديدگاههاى وى را به طور فشرده مىتوان در موارد ذيل خلاصه كرد. V}براى آشنايى با اين ديدگاهها مراجعه كنيد به منابع گذشته.{V
1- او حقيقت را لايه لايه و ذوبطون مىداند و شناخت يك متن را تنها در سايه قرار گرفتن در «موقعيت گفتوگو» مىداند. ازاينرو به اعتقاد وى در علوم انسانى، ما با آنچه آن را مورد شناسايى قرار مىدهيم، يك نوع مشاركت وداد و ستد داريم. به نظر وى گفتوگو ميان خواننده و متن، فرايندى يك سويه نيست.
2- ما در گفتوگو با متن، پرسشها و پاسخهايى را رد و بدل مىكنيم. اين پرسشها گاه در ابتدا از سوى ما مطرح مىشود و آن گاه به سراغ متن مىرويم و گاه در برخورد ما با متن پديد مىآيند. اين پرسش و پاسخ، منطق ويژه خود را مىطلبند كه گادامر از آن به «منطق مكالمه» تعبير مىكند. به اعتقاد وى، بايد توجه داشت كه دريافت پاسخ و برداشت ما از متن و در واقع فهمى كه اكنون براى ما حاصل مىشود، فهمى امروزى و برداشتى متناسب با ذهنيت خاص خود ما است.
3- فهم در اثر پيوند افق معنايى مفسر با افق معنايى متن حاصل مىشود. يعنى پيشفرضها، پيشفهمها، پيشداورىهاى مفسر (افق معنايى) با افق معنايى متن (ديدگاه تاريخى متن) همخوان مىشود و مجموعهاى از معانى را كه بار امروزى دارند و مناسب با فهم امروز است، در اختيار مفسر قرار مىدهند. بنابراين، به اعتقاد وى ميان تفسير متن و شناخت آن تمايزى وجود ندارد.
4- «چشمانداز فهم» با «سنت» مرتبط است و چون به اعتقاد گادامر اين سنت ثابت نيست و دائم در جريان است، لاجرم تفسير و شناخت نيز ثابت نخواهد بود.
5- به اعتقاد و نظر گادامر «معناشناسى» كاوش در پوسته زبان و «هرمنوتيك» سرايت به باطن و متن زبان است.
6- ما از يك سو در حصار «سنت» قرار داريم و از سوى ديگر گرفتار «زبان» هستيم. چون فهمها و انديشههاى خود را در قالب زبان بيان مىكنيم، به نظر گادامر ما حتى در انديشيدن نيز در قلمرو زبان مىانديشيم. به همين دليل مىگويد: فهم، زبانگونه است و تسلّط زبان بر ما شرط شناخت ما از جهان است. بنابراين، بار معنايى الفاظ - كه نتيجه سنتى است كه ما در آن متولد مىشويم - فكر و فهم ما را با خود هماهنگ مىكند و هر فهمى وابسته به زبان و گرهخورده با جريان سنت است.
از مهمترين و فشردهترين مبانى ديدگاههاى گادامر، مىتوان اين نتيجه را گرفت - چنان كه خود بدان معتقد است - كه هميشه فهم ما از يك متن، فهمى زمانهاى و وابسته به فضاى خاص عصر و روزگار مفسر است وما نمىتوانيم جزم به معناى يك متن پيدا كنيم؛ يعنى هيچ تفسير و شناخت قطعى، همواره درست و عينى نيست و همانند تجربه در جريان زمان و در حال «شدن» است. به عبارت ديگر، فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد. يعنى هر فهمى در موقعيت خاص خود درست و در شرايط ديگر، نادرست است. البته برخى معتقدند كه مقصود گادامر «نسبيت» نيست چرا كه او هر فهمى را به هر شكلى كه باشد، درست نمىداند. گادامر مىگويد: فهم، گفتوگو با متن است به طورى كه معيار شناخت و ضابطه فهم، از يك سو طرحريزى و كاركرد خود متن و از سوى ديگر موقعيت ذهنى شناسنده است؛ و هر فهمى با توجه به ضابطه همخوانى متن با شرايط ويژه ذهن شناسنده، صورت مىپذيرد. البته اين فهم ايستا و مطلق نيست و در جريان سنت قرار دارد، V}مبانى كلامى اجتهاد، صص 225 - 226. {Vولى اين فرار از نسبيت نيست، بلكه در واقع ايجاد ضابطه براى آن است.
چنان كه ملاحظه شد، يكى از نتايج آراى گادامر نسبىگرايى فرهنگى است كه منجر به تعدّد و تكثّر فرهنگى مىگردد؛ علاوه بر آن كه در درون يك فرهنگ نيز همواره مفاهيم متحول و بسته به پيشفرضها، پيشداورىها و انتظارات و پرسشهاى مفسر و در يك كلمه جريان پويا و متحول سنت، گوناگون و نسبى است. به عبارت ديگر، «نسبىگرايى فرهنگى» كه از نسبىگرايى مفهومى اتخاذ و بر آن بنا مىشود، منجر به «سيّاليت» يك فرهنگ نيز مىشود. البته اگر اين سياليت به معناى پالايش، تعميق، توسعه و بازنگرى در ويژگىهاى فرهنگ باشد، هيچ ايرادى ندارد؛ اما اگر اين تحول به معناى تغيير در تار و پود يك فرهنگ باشد، جاى تأمل و سخن دارد كه در نقد اين نگرش سخن خواهيم گفت.
بر طبق اين انديشه، مثلاً مفهوم «خداوند» بسته به سنتهاى مختلف، گوناگون تفسير مىشود و نمىتوان گفت كدام درست و كدام نادرست است؛ چرا كه هر كدام براساس يك سلسله سنتها و باورهاى ما به وجود آمده و شكل گرفته است. ازاينرو به گفته جان هيك: «يهوه كتاب مقدس عبريان در رابطه متقابل با قوم يهود شكل پذيرفته است. او بخشى از تاريخ آنان و آنان جزيى از او هستند. او را نمىتوان از اين پيوستگى خاص انضمامى تاريخى منتزع و جدا نمود. از سوى ديگر، كريشنا شخصيت الهى كاملاً متفاوتى است كه در ارتباط با جامعه دينى متفاوتى وجوددارد، جامعهاى با آداب دينى متمايز خود. با توجه به اين فرضيه بنيادين در باب واقعيت خداوند، مىتوان گفت كه يهوه و كريشنا (و همينطور شيوا، الله و پدر عيسى مسيح) ذوات متشخص مختلفىاند كه براساس آن واقعيت الهى در متن جريانهاى متفاوت حيات دينى به تجربه درمىآيد و موضوع تفكر قرار مىگيرد. ازاينرو، اين ذوات متفاوت تا حدى تجليات واقعيت الهى در آگاهى و وجدان بشرى و تا حدى فرافكنىهاى خود آگاهى و ذهن بشرى آنگونه كه فرهنگهاى تاريخى خاص به آن صورت داده، هستند. از جنبه بشرى، آنها تصاوير خود ما از خداوندند؛ از جنبه الهى آنها تشخصهاى خداوند در ارتباط با سنتهاى بشرى دينى هستند». V}جان هيك، فلسفه دين، ترجمه: بهرام راد، ص 247، همچنين نگاه كنيد به صفحات 227 - 229.{V
اما اين ديدگاه با مشكلات و پرسشهاى جدى مواجه است كه اگر پاسخ معقول و منطقى براى آن فراهم نياورد، تنها به صورت يك فرضيه در كنار فرضيههاى ديگر خودنمايى خواهد كرد. اما نقدهاى اين بينش:
1- اين ديدگاه ضابطهاى براى شناخت دقيق ارائه نكرده، بلكه اعتبار هر تفسير را تقليل داده يا به كلى از ميان برده است؛ و به بيان ديگر، نوعى نسبىگرايى عام در قالب ضابطه ارائه شده است. اين بينش نتوانسته است چارچوبى براى معرفت يقينى به دست دهد. گادامر، گرچه كوشيده است تا فاصله ميان نومن «شىء فى نفسه» و فنومن «شىء براى ما» را - كه در افكار كانت پديد آمد - با جايگزينى «افق معنايى مفسر» و «افق معنايى متن» كم كند ولى با ادعاى تأثير سنتها، مواريث فرهنگى، پرسشها، انتظارات و پيشفرضها در تفسير مفسران، به نوعى ديگر در «نسبيت عام در فهم» گرفتار آمده است V}حلقه انتقادى، ص 88 - 25 و ساختار و تأويل متن، ج 2، صص 604 - 605.{V هر چند برخى كوشيدهاند تا بگويند اين نسبىگرايى نيست بلكه زمينهگرايى است؛ يعنى تفسير و شناخت يك متن وابسته به شرايطى است كه در آن تحقق مىيابد و از لحاظ زمينه تفسير - كه چارچوبهاى خاصى را شامل مىشود - نسبى به شمار مىرود. اما اين پاك كردن صورت مسأله است نه حل آن؛ چرا كه در اين صورت هم باز راهى براى تطابق معرفت با واقع ارائه نمىشود؛ بلكه نسبى بودن شرايط به طور غيرمستقيم، فهم ما را از واقع نسبى خواهد كرد. V}حلقه انتقادى، ص 72.{V
عدهاى ديگر مدعى شدهاند كه گادامر نمىخواهد بگويد هر فهمى از هر متنى، يا نسبت به هر پديدارى به هر شكلى كه باشد، درست است؛ بلكه او اعتقاد دارد گرچه فهم، محدودههايى دارد و با معيار و ضوابط خاصى سنجيده مىشود، ولى بايد توجه داشت كه اين فهم، ايستا و مطلق نيست، هر فهمى دامنهاى دارد و مىتواند در موقعيتى ديگر فهم ديگرى از متن پيدا كرد. از سوى ديگر، فرايند فهم - چنان كه اشاره شد - در انديشه گادامر يك فرايند يك سويه نيست بلكه دوسويه است.
در پاسخ بايد گفت كه آيا كاركرد متن، موقعيت خاص فاعل فهم، شرايط ذهنى او، مكالمه ميان متن و مفسر، در فهم تأثير دارد، يا خير؟ اگر دارد، بىگمان بسته به شرايط، اين فهم متفاوت و گوناگون خواهد بود و اين، همان «نسبيت عام»است. شما تنها اين نسبيت عام را ضابطهمند ساختهايد و آن را حل نكردهايد. بله، اگر مراد گادامر اين باشد كه هر فهمى به مقدارى از واقعيت مىرسد و فهم ديگرى فراتر از آن فهم به كشف واقعيت دست مىيازد؛ و به عبارت ديگر، مدعى فهم طولى بود نه عرضى، شايد بتوان ادعاهاى او را پذيرفت، V}مبانى كلامى اجتهاد، صص 225 - 226.{V ولى با توجه به ديدگاهها و سخنان وى، بسيار بعيد است كه چنين نظرى داشته باشد.
2- آيا گريزى از يك تفسير خاص هست و مىتوان تفاسير ديگرى داشت يا تفاسير ديگر را نيز فهميد؟ يا اين كه آدمى مجبور است، چنان تفسير كند و بفهمد كه با اطلاعات وى همخوان باشد؟ آيا اين جبر در فهم، معيار درستى و نادرستى است؟ به نظر مىرسد محدوديت شناخت بشر تنها مبيّن وجود تعدد معرفتهاى بشر نسبت به واقعيت است؛ ولى معيار درستى و نادرستى نخواهد بود. مانند آن كه تزاحم منافع و تمايلات بشرى و محدوديت دادههاى طبيعى و دستمايههاى معيشتى، علت بروز اختلاف در جوامع بشرى قلمداد مىشود؛ ولى آيا دليل بر درستى و حق بودن همه طرفهاست؟
بايد توجه داشت كه يك پديده يا يك متن، واقعيت معينى در خود دارد كه اگر انسان به آن دست يابد، به فهم درست رسيده و در غير اين صورت، به راه خطا رفته است. بنابراين، مىتوان گفت هر چند فهمهاى متفاوتى از يك پديده يا متن، در جريان تغيير اطلاعات بيرونى و تحول سنّت به وجود آمده باشد، نمىتوان همه اين فهمها را در موقعيت خاص خويش درست تلقى كرد و همه تفاسير در فهم واقع و كشف حقيقت، در ظرف خاص خود خواند. بلكه بايد اذعان كرد كه همه يا بسيارى از آن فهمها، غلط بوده، به اشتباه نام فهم بر آن گذاشته شده است. V}همان، ص 229.{V
3- اگر هر فرد محدود و محصور در حصار افق معنايى خود - كه برخاسته از سنت اوست - باشد، راه مفاهمه، گفتوگو و نقد بسته خواهد شد؛ چرا كه لازمه اين نگرش، پذيرش انديشههاى جدا جدا و تكهتكهاى است كه هيچ راهى براى ارتباط با يكديگر ندارند و حال آن كه ما مشاهده مىكنيم كه انتقادهاى فراوانى به تفاسير و فهمهاى متفاوت صورت مىگيرد؛ علاوه بر آن كه نظارهگر گفتوگو ميان انديشمندان مختلف از مكاتب گوناگون با فرهنگهاى مختلف و از جوامع متفاوت بر سر اساسىترين مسائل و اصول حيات بشرى هستيم.
4- اين نسبيت در فهم، تنها دامنگير فرهنگهاى گوناگون نمىشود؛ بلكه سلايق مختلف و رنگارنگ درون يك فرهنگ را نيز دربر مىگيرد. البته هر چند، فضاى ذهنى و تاريخى يك جامعه كه داراى يك فرهنگ خاص است، تا اندازهاى از همسانى برخوردار است؛ ولى در عين حال ما درون هر جامعه، خردهفرهنگهايى داريم كه فضاى ذهنى خاصى بر انديشههاى آنان حاكم است و بعيد نمىنمايد كه از يك پديده در درون يك فرهنگ، تلقىهاى گوناگونى ارائه شود. در اين صورت، مفاهمه حتى در درون يك جامعه نيز مشكل خواهد بود و حال آن كه چنين نيست.
5- يكى از اشكالات مهم و عام به نسبى بودن فهم، آن است كه نسبيت فهم، مستلزم شكاكيت ساختارى در معرفت و زوال «يقين» در حوزه علم است. با حفظ نسبيت، اصل حقيقت و واقعيت نيز در قالب ذهنيت انسان به صورت امرى فرضى و مشكوك درمىآيد. علاوه بر آن كه نسبت به اعتبارات ذهنى ديگر انسانها نيز گرفتار ترديد و شك مىشود. اگر مفهوم هر پديدهاى به تناسب جايگاه تاريخى و پيشفرضها و شرايط ذهنى فاعل فهم تعيين شود، هيچ كس به متن واقع، دست نمىيابد؛ حتى هيچكس به متن فهمى كه ديگران از واقع دارند و بالاتر، به متن پيامى كه از ديگران به او القاء مىشود، نمىرسد؛ بلكه همگان در حاشيه متون و پيامهايى نشستهاند كه بر آنها وارد مىشود و كار آنها تنها قرائت متن از حاشيه آن است و اين همان «شك مطلق» درباره همه معارف بشرى است.
شايد در الفاظ بتوان از شك گريخت و از عدم آن سخن راند، ولى دفاع منطقى از عدم پذيرش شك با اتخاذ زبان تحليلى و تبيينى كه سر از نسبيت برمىآورد، هرگز ممكن نيست. V}نسبيت فرهنگى، (مبانى و نقدها)، محمد رضا كاشفى (در فصلنامه قبسات، سال چهارم، شماره چهارم. زمستان 78)، صص 84 - 79.{V
کد سوال : 960
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بحث هرمنوتيك توسط چه كسى و در تحت چه عنوانى در ايران مطرح شد؟
پاسخ : «هرمنوتيك» به شكلى كه با آموزهها، باورها و اعتقاداتمان قالبزنى شده و در ساختارى علمى ارائه گرديده، نخستين بار از سوى دكتر عبدالكريم سروش تحت عنوان «قبض و بسط تئوريك شريعت» در مجله «كيهان فرهنگى» مطرح شد و بعدها به صورت نوشتارى مستقل با همين عنوان منتشر گرديد.
البته پژوهشگران ديگرى بودهاند كه اين موضوع را از ديدگاه فيلسوفان غربى در ايران مطرح كردهاند؛ اما اين مبحث با خصوصيت آميختگى با گزارهها و رشتههاى آشنا با فرهنگ ايران، اولينبار از سوى دكتر سروش طرح شد.
به نظر مىرسد عمدهترين زمينه طرح چنين موضوعى، حيثيت علمى و تئوريكى آن است. بدون شك در عصر تبادل نظر و اطلاعات و نيز انسانى كه ذهنى جستجوگر و فطرتى علاقهمند به مباحث جديد و تازه دارد، پديدار شدن موضوعات و مسائل جديد در عرصه پژوهش كاملاً طبيعى مىنمايد.