کد سوال : 901
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : من نمىگويم كه خدا نيست؛ ولى مگر نمىگويند كه هر چيزى خالقى دارد، پس خالق خدا كيست؟
پاسخ : اين گفته كه: «هر چيز و هر كسى خالق و علت پديد آورندهاى دارد»، صحيح است؛ ولى بايد ملاحظه و دقت كرد كه آيا اين قاعده، بدون ملاك است يا با ملاك؟ از سوى ديگر آيا خداوند متعال اين ملاك را دارد تا شامل اين قاعده گردد يا خير؟
اولاً اين قاعده كه «هر موجود و معلولى علت مىخواهد»، با ملاك است، نه بدون ملاك؛ چنانكه حكيمان اسلامى، بابى را در اين خصوص مطرح و آن را به «ملاك احتياج به علت» معنون ساختهاند. تحليل اين مسأله به طور فشرده آن است كه: اگر موضوع اصل عليت موجود به طور مطلق باشد، معنايش اين است كه موجود - از آن جهت كه موجود است - نياز به علت دارد و لازمهاش اين است كه هر موجودى، نيازمند به علت باشد؛ ولى چنين مطلبى نه تنها بديهى نيست؛ بلكه دليلى هم ندارد و بالاتر آنكه برهان بر خلاف آن داريم؛ زيرا براهينى كه وجود خداى متعال را اثبات مىكند، بيانگر اين مطلب است كه موجود بىنياز از علت هم وجود دارد. بنابراين موضوع اين قاعده - كه هر موجودى نيازمند به علت است - مقيّد است، نه مطلق. امّا قيد اين موضوع چيست؟
حكماى اسلامى، معتقدند: قيد موضوع قضيه مزبور «ممكن» است؛ يعنى، هر موجودى كه ذاتاً امكان عدم داشته باشد و فرض نبودن آن محال نباشد، نيازمند به علت خواهد بود و حال آنكه خداوند متعال «واجب الوجود» است، نه «ممكن الوجود»؛ يعنى، فرض نبود آن محال است و وجود برايش ضرورت دارد و عدم براى او محال است. آنچه كه نيازمند به علت است، موجودى است كه بود و نبود آن مساوى است و علت مىآيد و يك طرف را برطرف ديگر غالب ساخته، آن چيز را - مثلاً - موجود مىكند. چرا كه آن شىء به خودى خود، نه مىتواند موجود شود، نه معدوم. امّا خداوند متعال «واجب الوجود» است و وجود براى او ضرورى و حتمى است. بنابراين، اينكه گفته مىشود هر چيزى نيازمند به علت است، مقصود هر چيز «ممكن الوجود» است؛ نه هر وجودى تا شامل خداوند متعال - كه واجب الوجود است - نيز شود. V}در اين باب نگا: آموزش فلسفه، ج 2، ص 29 و 30.{V
علاوه بر آنكه اگر فرض شود خداوند - كه واجب الوجود است - باز علتى دارد كه او را به وجود آورده است، دچار تسلسلى باطل مىشويم؛ زيرا اگر يك سلسله از علل و معلولات، خالق و مخلوقات را فرض كنيم - خواه متناهى و خواه غيرمتناهى - كه در ميان آنها واجب الوجودى بالذات نباشد كه ديگر او علت و خالقى نداشته باشد؛ آن سلسله به طور مجموع و هيچيك از آحاد آن جداجدا وجوب پيدا نخواهد كرد و چون وجوب و ضرورت پيدا نمىكند، وجود نيز پيدا نخواهد كرد؛ زيرا هر معلولى آنگاه وجوب و سپس - بر حسب مرتبه نه زمان - وجود پيدا مىكند كه امكان عدم به هيچ وجه در وى نباشد و به اصطلاح سدّ باب جميع اعلام از وى شده باشد. اگر فرض كنيم وجود آن شىء هزار و يك شرط دارد و با نبودن هر يك از آحاد سلسله و يا مجموع سلسله را اگر در نظر بگيريم، مىبينيم وجوب وجود ندارد؛ زيرا بديهى است كه خود آن واحد - به دليل آنكه ممكن بالذات است - نمىتواند ايجاب كننده خود و سدكننده ابواب عدم برخود باشد؛ علتش نيز چنين است؛ زيرا درست است كه اگر فرض كنيم علت آن واحد يا علت مجموع - كه جميع آحاد است - موجود باشد، معلول وجوب و وجود پيدا مىكند؛ ولى فرض اين است كه خود آن علت نيز، امكان عدم دارد و راه عدم بر معلول از طريق عدم آن علت باز است. همچنان كه راه عدم آن علت، از طريق عدم علتش نيز باز است و نيز الى غير النهاية؛ يعنى، هر يك از معاليل را كه در نظر بگيريم راه عدم بر او از طريق عدم جميع علل قبلى، باز است؛ يعنى، براى اين معلول، امكان عدم از راه امكان عدم بر جميع آحاد مقدم بر وى باز است.
پس تمام سلسله در مرحله امكان است، نه در مرحله وجوب و حال آنكه تا به مرحله وجوب نرسد، وجود پيدا نمىكند تنها با وجود واجب الوجود بالذات در سلسله است كه تمام امكانات عدم سدّ مىشود. امّا چون نظام هستى، موجود است پس واجب است و چون واجب است، پس واجب الوجود در رأس اين نظام قرار گرفته و از ذات او است كه وجوب وجود بر همه ممكنات فائض شده است. V}نگا: اصول فلسفه و روش رئاليزم، ج 5، صص 74 - 76.{V
کد سوال : 902
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا در دنيا زشتى و زيبايى درهم آميخته است و آيا بهتر نبود خداوند تنها زيبائىها را مىآفريد؟
پاسخ : T}تفاوتها در آفرينش{T
خداوند متعال، نظام خلقت را به نحو احسن و كاملترين وجه، خلق كرده است. اقتضاى نظام احسن و كامل آن است كه در اين نظام، «تفاوت»ها به عنوان يك ضرورت باشد. ما در اين عالم - كه به اقتضاى كمال خود، واجد تفاوتهايى است - به يكى مىگوييم خوب و ديگرى بد. سپس مىپرسيم: آن خوب كه هست، اين بد چرا وجود دارد؟ نمىدانيم كه در واقع اگر اين بد نبود؛ آن خوب هم نبود مثل يك تابلوى نقاشى كه در آن، روشنايى و تاريكى توأم وجود دارد. اين تفاوت ميان قسمتها است كه يك قسمت روشن و يك قسمت تاريك است؛ ولى اين تابلو، تابلو بودن و زيبايى و كمال خودش را به همين دارد كه روشنىها و تاريكىها، به يكديگر آميخته است. اگر به جاى تاريكىها، همه روشنى بود، آيا آن وقت تابلو وجود داشت؟ آيا آن وقت زيبايى وجود داشت؟ آيا اگر در دنيا زشتى نبود، زيبايى وجود داشت؟ اگر انسان بد و شقى نبود، انسان خوب و سعيد بود؟ آن را كه الان ما مىگوييم زيبايى و در مقابل آن مات و مبهوت مىمانيم و آن را درك و توصيف مىكنيم، براى اين است كه همه جاى دنيا آن طور نيست. اگر تمام دنيا يك جور بود و همه انسانها خوب بودند و اگر همه افراد بشر، خصيصه على بن ابيطالب و پايينتر يك انسان سعيد و خوب را مىداشتند، ديگر حضرت على بن ابيطالب و انسانهاى وارستهاى هم در دنيا قابل شناخت نبودند. پس آنچه كه ما آن را خوب و سعيد و زيبا مىناميم، زيبايى، سعيد و خوب بودنش مديون همين زشتى زشت، بدى بد و شقاوت شقى است. V}نگا: توحيد، ص 312؛ عدل الهى، صص 163-165.{V
کد سوال : 903
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا من حق دارم كه بگويم «من راضى به زندگى نيستم و به جبر زندهام؟ اگر گناهى مىكنم - كه حتماً مىكنم - به حساب چه كسى است؛ زيرا كه من اصلاً راضى نيستم كه پا به اين جهان گذاشتهام؟! اگر خداوند مرا نمىآفريد من هم گناه نمىكردم و مجبور نبودم آن همه عذاب آخرت را تحمل كنم؟
پاسخ : T}آفرينش اجبارى{T
اولاً هر چند انسان بدون اختيار خويش پا به عرصه هستى گذاشته است؛ اما در مقابل، از نعمتى بى نظير برخوردار گشته و آن عبارت است از «هستى»، «وجود» و آثار آن. در مقابل «عدم»، «نيستى» و «ندارى» نقمت و زيانى بى نظير است. خداوند لطف بزرگى فرموده كه ما را از عرصه نيستى به هستى درآورده است و ما بايد شكرگزار چنين هديهاى باشيم و لو آن كه اختيار و اراده ما در آن، هيچ نقشى نداشته باشد.
ثانياً گرچه انسان در آمدن به عالم هستى، مختار نيست، ولى باز خداوند بر اساس لطف و رحمتش، او را در چگونه زيستن، چگونه بودن، چگونه رفتن و چگونه حركت كردن، كاملاً آزاد گذاشته است و اين خود نعمتى بس گرانبها است كه متأسفانه بشر از آن حسن استفاده را نمىكند. بله اگر خداوند مرا در اين زمينه نيز با اجبار رو به رو مىساخت و من در كژ انديشى و كژ رفتارى يا راست انديشى و درست كردارى، مجبور بودم؛ مىتوانستم اين پرسش را مطرح كنم، ولى حقيقت امر چنين نيست.
T}حقيقت انسان{T
اگر انسان به حقيقت، مقام، جايگاه و منزلت خود واقف شود، اينچنين شكوه نمىكند. سخن در اين باره فراوان است؛ ولى توجّه به سه نكته اصلى - كه انديشيدن در آن موجب خواهد شد انسان كمى از اين بدبينى فاصله بگيرد - مثمر ثمر خواهد بود:
1. انسان گل سرسبد هستى، تاج و جوهره اصلى آن و اشرف تمامى مخلوقات است و در واقع همه جهان براى او آفريده شده است. V}اسراء (17)، آيه 70؛ ميزان الحكمة، ج اوّل، ص 360 و 361.{V
P}تاج «كرّمنا»ست بر فرق سرت{E}طوق «اعطيناك» آويز برت{P
P}جوهر است انسان و چرخ او را عرض{E}جمله فرع و پايهاند و او غرض{P
P}اى غلامت عقل و تدبير است و هوش!{E}چون چنينى خويش را ارزان مفروش{P
V}مثنوى، دفتر 5، ابيات 3574 - 3576.{V
2- «حقيقت انسان» كتابى است نيازمند به شرح و شارح اين كتاب نيز كسى جز مصنف آن؛ يعنى، آفريدگار هستى نمىتواند باشد؛ زيرا نويسنده اين كتاب او است. بنابراين توجّه به آيات و روايات - كه در واقع ترجمان وحى است - در اين باب ضرورى است. قرآن - از آنجا كه مبدأ فاعلى انسان را خداوند مىداند - معتقد است كه هر چه آدمى، معرفت بيشترى به مبدأ فاعلى خود پيدا كند، هم جهان را و هم خويشتن را بهترمىشناسد؛ زيرا آفريدگار هستى، در خلقت خود تجلّى و ظهور مىكند. از آنجا كه همه آفرينش، سراسر نشانههاى او است و در اين ميان آدمى - كه به عنوان خليفةاللهى نيز آراسته شده - مظاهر اسماى او است، مىتوان با شناخت عميقتر به خداوند و اسماى اعظمش، به مقام انسان بيشتر نايل گشت. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 13، صص 59 - 71.{V
P}آدم اسطرلاب اوصاف علوست{E}وصف آدم مظهر آيات اوست{P
P}هر چه در وى مىنمايد عكس اوست{E}همچو عكس ماه اندر آب جواست{P
V}مثنوى، دفتر 6، بيت 3138 و 3139.{V
3. قرآن كريم در بيش از پنجاه آيه، به وصفهاى نكوهيده اشاره و به جهت وجود آنها در آدمى، انسان را سرزنش كرده است؛ مانند: بخيل، V}محمد (47)، آيه 38.{V ضعيف، V}نساء (4)، آيه 28.{V عجول، V}اسراء (17)، آيه 11.{V ظلوم، V}احزاب (33)، آيه 72.{V جهول، V}همان، آيه 72. {Vو ... امّا همه اينها به طبيعت انسان باز مىگردد و منشأ پيدايش اين اوصاف رذيله، جاذبههاى طبيعى انسان است؛ چنانكه سرچشمه فضايل، جذبههاى فرا طبيعى است. بايد به اين نكته توجّه داشت كه صفات رذيله، ريشه در عالم ملكوت ندارند و مشمول اصل جامع A}(و ان من شىء الاعندنا خزائنه و ما ننزله الابقدر معلوم){A، V}حجر (15)، آيه 21.{V نخواهد بود؛ بلكه بر اساس آيه A}(و ما اصابك من سيئة فمن نفسك){A؛ V}نساء (4)، آيه 79.{V همه سيئهها و بدىها از پيش خود انسان است. V}تفسير قرآن كريم، صص 78 - 79.{V
از اين حقيقت نبايد غفلت كرد كه خاصيت نور باطنى، از فطرت انسان پرتو افشان مىشود و اگر اين منبع الهى (فطرت) زنده به گور نشود و غبار آلودگىها و هواهاى نفسانى آن را نپوشاند، همواره پر فروغ خواهد بود. امّا اگردر پشت ظلمت «گناه» پنهان گردد، انسان گنهكار حقيقت خود را نمىبيند و از آنجا كه نورى ندارد، خود را گم كرده، پس از مدتى خويشتن را به كلى فراموش خواهد كرد. تنها با علم و محبّت است كه فطرت انسان پر فروغ خواهد ماند؛ زيرا علم، خدا و مبدأ فاعل آدمى را به انسان مىنماياند و دوّمى انسان را به مبدأ اصلى خويش؛ يعنى، خداوند متعال مىرساند: H}«العلم يدل عليه و الوجه يدّل له»{H. V}شرح كلمات باباطاهر به نقل از: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 134.{V اگر مىخواهيد حركت و جنبشى داشته باشيد و از گناهان و آلودگىها رهايى يابيد، نيازمند علم و سپس عمل هستيد. بنابراين بدون علم، به دنبال معرفت الهى رفتن جهل است و بدون عمل تنها در پى درس و بحث، حوزه و دانشگاه بودن، عمرى چون سنگ آسيا به گرد خود چرخيدن و سپس توقف، ناتوانى و عجز است.
انسانها بايد در شناخت خويشتن بكوشند تا خويش را ارزان نفروشند.
P}خويشتن نشناخت مسكين آدمى{E}از فزونى آمد و شد در كمى{P
P}خويشتن را آدمى ارزان فروخت{E}بود اطلس خويش بر دلفى بدوخت{P
V}مثنوى، دفتر 3، بيت 1000 و 1001.{V
4. T}اهميت اميد{T؛ خداوند متعال علاوه بر آنكه نوميدى از رحمت خويش را يكى از گناهان بزرگ و گاه كفر مىشمارد، خطاب به پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: A}(قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله انّ الله يغفر الذنوب جميعاً انه هو الغفور الرحيم){A؛ V}زمر (39)، آيه 54.{V بگو: اى بندگانى كه به خود ستم كردهايد،! از رحمت و آمرزش الهى نااميد نشويد؛ زيرا خدا آمرزنده و مهربان است و اگر توبه كنيد هر گناهى را مىآمرزد. اين تحذير از آن رو است كه اگر كسى از رحمت و آمرزش الهى، نااميد شود، ديگر محرك درونى ندارد كه در زندگى خود كار خوب و پسنديدهاى انجام دهد يا از گناهان بزرگ و كوچك و كردارهاى زشت و ناروا، اجتناب ورزد؛ زيرا محرك در اين دو چيز «اميد رحمت» و «نجات» از عذاب خدا است و اين اميد در چنين آدمى وجود ندارد.
به هر روى بايد توجّه داشت كه فضل و رحمت الهى، موجب پاك شدن بندگان مىشود و از اين مهم نبايد غافل بود.
P}فضل حق با اين كه او كژ مىتند{E}عاقبت زين جمله پاكش مىكند{P
P}سبق برده رحمتش و آن غدر را{E}داده نورى كه نباشد بدر را{P
P}آب بهر اين بباريد از سماك{E}تا پليدان را كند از خبث پاك{P
V}مثنوى، دفتر 5، ابيات 195، 196 و 199.{V
کد سوال : 904
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا خداوند به يك فرد كمال نعمت را مىدهد و به شخص ديگر كمال بدبختى؟ اگر اين آزمايش الهى است، آيا آزمايش خدا از لحظه تولد تا آخر عمر در نهايت بدبختى و تنگدستى و ... ظلم نيست؟
پاسخ : T}نظام حكيمانه جهان{T
ما معتقديم: چون خداوند، عالم، قادر و خيرخواه مطلق است، نظام و جهان هستى را به بهترين وجه خلق كرده است. V}مؤمنون (23)، آيه 14؛ تين (95)، آيه 4.{V همچنين معتقديم: خداوند جمال هستى را با يك سرى نظامها و قوانين ثابت و پايدار - كه ذاتى جهان است - اداره مىكند. به بيان ديگر، خداوند در جهان شيوههاى معينى دارد كه گردش كارها را هرگز بيرون از آن شيوهها انجام نمىدهد. اين قوانين، مانند قوانين موضوعه و از قبيل تعهدات و قراردادهاى اجتماعى و الزامات ذهنى - كه در ميان انسانها مرسوم است - نمىباشد؛ بلكه يك حقيقت تكوينى است كه بر اساس چگونگى جهان و موجودات آن انتزاع شده و تبديل و تغيير براى آن محال است.
عالم ماده به دليل سنخ و ماهيت مخصوص به خود و با توجّه به مرتبه وجودىاش، در نظام هستى داراى احكام ويژه خود است كه اگر اين احكام، قوانين و سنن نباشد، عالم ماده ديگر عالم ماده نخواهد بود. در اين عالم تزاحم، محدوديت، زوال و بطلان هست. جهان طبيعت مملو از قطعها و وصلها، بريدنها و پيوندزدنها است؛ آميخته با نشاط و غم، شادى و رنج، اميد و شكست و ... است. تمامى اين آثار، لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است. به هر روى عالم ماده، به دليل احكام مختص به خود منشأ بلاها، رنجها، محنتها، بيمارىها و ... است كه ما از آن به «شرور» ياد مىكنيم. همچنين منشأ خوشوقتىها، موفقيتها، شادىها، پيروزىها و ... است كه ما از آن به «خيرات» نام مىبريم. گاه در اين شرور و خيرات، اراده آدمى نيز دخيل است؛ يعنى، انسان با انتخاب، علم و آگاهى خويش - كه لازمه وجودى او در اين عالم مادى است - به راه غلط گام مىگذارد و منشأ شرور مىگردد و يا در صراط مستقيم حركت كرده، سرچشمه خيرات متعددى براى خود و جامعه مىشود. امّا گاه در اين شرور و خيرات، اراده آدمى دخيل نيست؛ بلكه علل طبيعى و خارج از حيطه اختيار انسانى - كه مقتضاى سنن و قوانين عالم مادى است - بعضى از شرور را پديد آورده و يا موجب برخى خيرات مىگردد. V}عدل الهى، صص 169 - 172.{V
T}خوشبختى و تيره بختى{T
با توجّه به حقيقت ياد شده، بايد به اين مطلب اذعان كرد كه اولاً خداوند متعال، كمال نعمت را ارزانى يك فرد نكرده است؛ چنانكه كمال بدبختى را براى يك شخص روا نمىدارد. آيا شما مىتوانيد در اين جهان مادى، انسانى را پيدا كنيد كه از همه جهات و حيثيات از نعمتها و خيرات برخوردار باشد تا بگوييم خداوند كمال نعمت را به وى داده است؟ از سوى ديگر، آيا مىتوان در اين عالم طبيعى، شخصى را يافت كه از همه نظر در بدبختىها و شرور به سر مىبرد تا اذعان كنيم كه خداوند متعال او را در كمال بدبختى فرو برده است؟ آنچه مىبينيم، اين حقيقت است كه به اقتضاى سنن و قوانين خاص اين عالم، نعمتها و بدبختىها در هم آميخته است و نمىتوان شخصى را يافت كه در نعمت مطلق يا بدبختى مطلق به سر برد.
بسيارند كه از نظر معيشتى در رفاهاند؛ ولى از مشكلات روحى و روانى، جسمى و خانوادگى در امان نيستند. فراوانند افرادى كه از زيبايى و استعداد سرشار برخوردارند؛ امّا در گرفتارىهاى اخلاقى، مالى، خانوادگى، جسمى و ... در عذاباند. بله گروه زيادى در فقر مالى به سر مىبرند؛ ولى از سلامت جسمانى و روانى برخوردارند. گروهى نيز در نعمت مادى غرقاند؛ ولى از زيبايى و استعداد تحصيل و تحقيق محروماند و ... .
آنجا كه نعمت يا بدبختى انسانها، ريشه در عملكرد و در واقع اراده و انتخاب خود آنان دارد، خداوند متعال دخالتى ندارد؛ بلكه اين آدمى است كه با گزينش صحيح يا غير صحيح، خود را با خوشبختى يا تيرهبختى مواجه ساخته است. V}شورى (42)، آيه 30؛ آل عمران (3)، آيه 165 و 166؛ روم (30)، آيه 41.{V امّا خيرات و شرورى كه از اراده و اختيار انسان نشأت نمىگيرد، بر اساس آموزههاى دينى براى امتحان و آزمايش انسان است و اين آزمون، نه تنها با عدالت خداوند منافات ندارد؛ بلكه مقتضاى حكمت او است تا در پرتو اين امتحان، انسانهاى شايسته از ناشايست جدا گردند. آيا آزمون آخر سال يا آخر ترم يا آخر ثلث، ظلم به دانشآموزان است يا كمك به آنان براى ارتقا و تعالى؟ خداوند متعال، نظام مادى را چنان قرار داده و بر آن قوانين خاص نهاده است تا آدمى با قرار گرفتن در آن، مدام در حال آزمايش باشد و بر اساس آن، بتواند خود را محك زند كه آيا فقط و فقط خدا خواه و خداجو است، يا نيات و قصدهاى او، آلوده و مشوب به غير الهى است؟
از آنجا كه توجّه به موضوع ابتلا و آزمون و ابعاد گوناگون آن، انسان را در يافتن پاسخى عميقتر يارى مىرساند، شمهاى از شعاعهاى اين نعمت بزرگ الهى را بر اساس آيات و روايات تحليل مىكنيم:
T}1. آزمون الهى{T
خداوند متعال از آزمون خود، با واژههايى چون بلا و فتنه و مشتقات آنها ياد كرده است. V}انبياء (21)، آيه 35؛ بقره (2)، آيه 49؛ بروج (85)، آيه 10؛ توبه (9)، آيه 126؛ مائده (5)، آيه 49؛ هود (1)، آيه 7 و ... .{V واژه «بلا» در لغت عرب، هم براى نعمت به كار مىرود و هم براى محنت و سختى و هر دو نيز آزمون الهى به شمار مىروند. محنت براى آزمايش «صبر» و نعمت براى آزمودن «شكر» انسان است. V}مفردات راغب، ص 61.{V قرآن نيز «شر و خير» را به عنوان امتحان تلقى فرموده است. V}انبياء (21)، آيه 35.{V
بنابراين نبايد پنداشت كه تنها سختىها و مشكلات، در قلمرو آزمايش الهى است؛ بلكه نعمتها، خوشىها نيز آزمون الهى به شمار مىروند. V}آل عمران (3)، آيه 186؛ عنكبوت (29)، آيات 1 - 3 و ميزان الحكمة، ج 1، ص 478، ح 1886 و ص 479، ح 1888.{V
T}2. چرا آزمون؟{T
آيات و روايات با لحنهاى گوناگون، فلسفه آزمون الهى را شمارش كردهاند كه مهمترين آنها عبارت است از:
2-1. بلا و امتحان موجب بيدارى است. كسى كه در معرض آزمون قرار مىگيرد، بر غفلتها، آلودگىها، انحرافها و سرابها آگاهى مىيابد. V}ميزان الحكمة، ج 1، ص 490.{V
P}رنج گنج آمد كه رحمتها در اوست{E}مغز تازه شد چو بخراشيد پوست{P
V}مثنوى، دفتر 2، بيت 3261.{V
2-2. آزمون الهى، آدمى را به ياد خداوند مىاندازد. V}اعراف (7)، آيه 130؛ توبه (9)، آيه 126 و ... .{V
P}هم از آن سو جو كه وقت درد تو{E}مىشوى در ذكر «ياربى» دو نو{P
P}وقت درد و مرگ از آن سو مىنمى{E}چونكه دردت رفت چونى اعجمى؟{P
P}وقت محنت گشتهاى الله گو{E}چونكه محنت رفت گويى راه كو{P
P}اين از آن آمد كه حق را بى گمان{E}هر كه بشناسد بود دايم بر آن{P
V}مثنوى، دفتر 3، ابيات 1140 - 1143.{V
2-3. ابتلا به نعمت و محنت، موجب شناخت خبيث از پاك، و مجاهد و صابر از ظالم و كافر مىشود. V}آل عمران (3)، آيات 179، 138 و 142.{V
2-4. امتحان روشن مىسازد كه آدمى، چه مقدار نيّت خالص دارد. V}آل عمران (3)، آيه 154.{V
P}گرچه خود را بس شكسته بيند او{E}آب صافى دان و سرگين زير جو{P
P}چون بشوراند ترا در امتحان{E}آب سرگين رنگ گردد در زمان{P
P}در تگِ جو هست سرگين اى فتى!{E}گرچه جو صافى نمايد مر ترا{P
V}مثنوى، دفتر 1، ابيات 3217 - 3219.{V
2-5. مواجه گشتن با ابتلا، كيفيت عمل را مشخص مىسازد. V}هود (11)، آيه 7؛ كهف (18)، آيه 7؛ ملك (67)، آيه 2.{V
2-6. قرار گرفتن در محنت و سختى، گناهان انسان را پاك مىسازد. V}ميزان الحكمة، ج 1، ص 490.{V
P}آن جفا با تو نباشد اى پسر!{E}بلكه با وصف بدى اندر تو در{P
P}بر نمد چوبى كه آن را مرد زد{E}بر نمد آن را نزد بر گرد زد{P
V}مثنوى، دفتر 3، بيت 4011 و 4012.{V
2-7. امتحان الهى، تكبر را از قلبها زدوده، در جانها تذلل و خشوع را حاكم مىكند و ابواب فضل الهى را به سوى بشر مىگشايد. V}ميزان الحكمة، ج 1، ص 481، ح 1895.{V
2-8. با آزمون الهى، فرد مؤمن تجربه مىاندوزد. V}همان، ح 1897.{V
P}چون جفا آرى فرستد گوشمال{E}تا ز نقصان واروى سوى كمال{P
V}مثنوى، دفتر 3، بيت 348.{V
در يك برآيند كلى، مىتوان گفت: ابتلا براى استحكام ايمان و عقيده، التجا به خداوند، فرار كردن از اوهام و رسيدن به توحيد افعالى است.
P}حق تعالى گرم و سرد و رنج و درد{E}بر تن ما مىنهد اى شير مرد!{P
P}خوف و جوع و نقص اموال و بدن{E}جمله بهر نقد جان ظاهر شدن{P
P}اين وعيد و وعدهها انگيخته است{E}بهر اين نيك و بدى كاميخته است{P
P}چون كه حق و باطلى آميختند{E}نقد و قلب اندر حرمدان ريختند{P
P}پس محك مىبايدش بگزيدهاى{E}در حقايق امتحانها ديدهاى{P
V}مثنوى، دفتر 2، ابيات 2963 - 2967.{V
T}3. ايمان و ابتلا{T
يك سلسله از آيات و روايات، بيانگر اين حقيقت است كه مؤمنان، به دليل ايمانشان بيشتر در معرض آزمون هستند. حتى اموال و فرزندان آنان نيز به عنوان ابزارى براى آزمايش ايشان تلقى شده است. V}انفال (8)، آيه 27 و 28؛ تغابن (64)، آيه 14 و 15.{V امتحان مؤمنان، همچون زينتى دانسته شده كه فرد مؤمن بدان آراسته مىگردد V}ميزان الحكمة، ج 1، ص 487، ح 1928.{V و مانند شير مادرى تلقى گشته كه فرزند خردسال، با آن سدجوع مىكند؛ گويا: V}همان، ص 488، ح 1932.{V
P}هر كه در اين بزم مقربتر است{E}جام بلا بيشترش مىدهند{P
فرد مؤمن به قدر ايمانش از طرق گوناگون و با شدت و ضعف، به وسيله ابتلاى الهى، محك مىخورد و اين خود موجب افزايش كمى و كيفى ايمانش مىگردد؛ زيرا در پرتو اين آزمون اركان اصلى ايمانش عمق بيشترى مىيابد؛ يعنى، هم معرفتش زياد مىشود و هم انقياد، تسليم و خضوع قلبىاش افزايش مىيابد. در واقع انسان مؤمن، با اين آزمايشها قيمت و ارزش پيدا مىكند.
P}گندمى را زير خاك انداختند{E}پس ز خاكش خوشهها بر ساختند{P
P}بار ديگر كوفتندش ز آسيا{E}قيمتش افزود و نان شد جان فزا{P
P}باز نان را زير دندان كوفتند{E}گشت عقل و جان و فهم هوشمند{P
P}باز آن جان چونكه محو عشق گشت{E}يعجب الزراع آمد بعد كشت{P
V}مثنوى، دفتر 1، ابيات 3165 - 3168.{V
به همين دليل است كه پيامبران الهى هم چون حضرت آدم، V}بقره (2)، آيات 35 - 38؛ اعراف (7)، آيات 19 - 25؛ طه (20)، آيات 115 - 123. {Vحضرت ابراهيم، V}بقره (2)، آيه 124؛ صافات (37)، آيات 99 - 113.{V حضرت يونس، V}انبياء (21)، آيه 87 و 88؛ صافات (37)، آيه 139 و 148.{V حضرت ايوب، V}انبياء (21)، آيه 83 و 84.{V و حضرت رسول(ص)، V}حجر (15)، آيات 6 - 8؛ اسراء (17)، آيات 90 - 93؛ تكوير (81)، آيات 22 - 25.{V آن همه محنتها كشيدند و با بدترين سختىها، تنگدستىها، فقرها، فشارها، آزارها آزمايش شدند. V}عبدالله مير غنى، محمدصالح، الابتلاء، بخش دوّم.{V
خداوند، آزمون الهى را به عنوان سنتى حكيمانه بر جهان جارى ساخته و دنيا را با آرامش و اضطراب، سختى و راحتى و خوشى و ناراحتى در آميخته است تا انسانهاى وارسته را محك زده و مؤمنان را در طى صراط مستقيم و تداوم آن يارى بخشد. V}بقره (2)، آيه 214؛ آل عمران (3)، آيه 142؛ نساء (4)، آيه 95 و 96.{V
اينمسأله به قدرى اهميت دارد كه اگر فردى، خود را در معرض آزمون نديد، بايد بداند مبغوض درگاه الهى است. V}ميزان الحكمة، ج 1، ص 485 و 486.{V
پس بىجهت نيست كه عاشقان، كمال خود را در درد و بلا مىبينند.
P}بر چنين گلزار دامن مىكشيد{E}جزو جزوش نعره زن «هل من مزيد»{P
P}گلشنى كز بقل رويد يكدم است{E}گلشنى كز عقل رويد خرم است{P
V}مثنوى، دفتر 6، بيت 4648 و 4649.{V
به هر روى بايد توجّه داشت، تجهيز انسان به اصل «قدرت بر انتخاب بد و نيك» صبغه آزمون دارد و از اين جهت، در تقويم احسن او سهيم است؛ چنانكه تجهيز انسان به «انتخاب درجات يا دَرَكات» و تعبيه قدرت مراتب صعود و سقوط نيز جنبه آزمون داشته و از اين لحاظ، در حسن قوام انسان سهم به سزايى دارد. وجود نفس ملهمه، V}شمس (91)، آيه 7 و 8.{V مسوّله، V}يوسف (12)، آيه 18.{V امّاره، V}همان، آيه 53.{V لوّامه، V}قيامت (75)، آيه 2. {Vمطمئنه V}فجر (89)، آيه 27 و 28.{V و تحولات گوناگون، آزمون الهى را گوشزد مىكند و اهميت عنايت به مراتب امتحان را يادآور مىشود. V}تفسير موضوعى قران (صورت و سيرت انسان در قرآن)، ج 13، صص 94 - 96.{V
کد سوال : 905
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : «انسان مجبور شد كه مختار باشد»؛ نظر شما در مورد اين جمله چيست؟
پاسخ : ما معتقد به تقدير عينى هستيم؛ يعنى، به اندازه ايجاد كردن يا اندازه براى چيزى قرار دادن. تقدير عينى خداوند، عبارت است از تدبير مخلوقات، به گونهاى كه پديدهها آثار خاصى بر آنها مترتب گردد و اين، طبعاً به حسب قرب و بعد هر پديدهاى متفاوت خواهد بود؛ چنان كه نسبت به جنس، نوع، شخص و حالات شخص نيز تفاوت خواهد داشت؛ مثلاً تقدير نوع انسان اين است كه از مبدأ زمانى خاص، تا سرآمد معيّنى در كره زمين، زندگى كند و تقدير هر فردى اين است كه در مقطع زمانى محدود و از پدر و مادر معينى، متولّد شود. همچنين تقدير روزى و ساير شؤون زندگى و افعال اختيارى او، عبارت است از فراهم شدن شرايط خاص براى هر يك از آنها. در واقع، تقدير عينى خداوند؛ يعنى، خداوند هر مخلوقى را با حدود، قيود، اندازه، شرايط، خصوصيات و توانشهاى مخصوصى، به وجود مىآورد. V}فرقان (25)، آيه 2؛ قمر (54)، آيه 49؛ يس (36)، آيه 38؛ مؤمنون (23)، آيه 18؛ اعلى (87)، آيه 3.{V
اين تقدير با اختيار انسان منافات ندارد؛ زيرا اختيار، اعمال اختيارى و مقدمات افعال اختيارى ما، همچون هر پديده ديگرى از مجراى خاص و كادر مشخص و دايره مختص به خود، تحقّق مىيابد و اين همان تقدير عينى خداوند است؛ مثلاً سخن گفتن انسان - كه يك عمل اختيارى است - بايد از مجرا يا مجارى خاص خود تحقق يابد. از اين رو، خداوند با اعطاى ريهها، حنجرهها، تارهاى صورتى، زبان، دندانها، لبها و ... اين مجارى را براى تحقّق سخنگفتن - كه يك عمل اختيارى است - مقدور فرموده است.
همچنين خداوند مقدمات افعال اختيارى را نيز با شرايط خاصى مقدر فرموده است؛ مثلاً خداوند جهازات غذا خوردن را فراهم كرده و موادى آفريده تا در آن مواد، تصرف شود. بايد دست و پا باشد تا انسان بتواند در آنها تصرف كند. اگر اعضا و جوارح نبود تا تصرّف در مواد خارجى انجام دهد، خوردن - كه يك فعل اختيارى است - تحقق نمىيافت.
به هر حال، امورى را كه خداوند، به تقدير عينى مقدّر فرموده، همه جبرى هستند و جاى اِعمال اختيار و توهم اختيار انسان در آن نيست. اعضا و جوارح ما، جبراً به ما داده شده است. قدرت اختيار، انديشه و انتخاب براى ما جبرى است. مقدمات اختيار و موادى كه اعمال اختيارى روى آن انجام مىگيرد، جبرى است.
خداوند متعال، با تقديرعينى خود، چهارچوبى را براى زندگى هر فرد مشخص مىكند كه فعاليت اختيارى - كه خود نيز جبراً به ما دادهشده است - در درون آن انجاممىگيرد. ما در درون اين چهارچوب، مختار هستيم كه هرچه مىخواهيم بكنيم؛ ولى پيروى از آن از اختيار ما خارج است.
به بيان ديگر، اصل اختيار، مقدمات افعال اختيارى و موادى كه افعال اختيارى روى آن انجام مىگيرد، همه بر اساس تقدير عينى خداوند - كه براساس اقتضائات عالم هستى و جهان مخلوق بوده است - جبرى هستند؛ ولى اين كه ما چگونه از اختيار خود استفاده كنيم و آن مقدمات را به كار گيريم و از مواد چه بسازيم، همه در اختيار ما بوده و خواهد بود. V}نگا: كاشفى، محمدرضا، پرسشها و پاسخها، دفتر اول، صص 61 - 63.{V
کد سوال : 906
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مسلمان به خداى خود و هندو نيز به بت خود و هر كس به دين و آيين و اله خود توسّل مىجويد و پاسخ مىگيرد و اين امر باعث تقويت اعتقاد فرد مىشود. در همه اينها باور انسان مشترك است. حال آيا چيزى فراتر از باور انسان وجود دارد؟
پاسخ : T}واقعيت داشتن خدا{T
سخن از باور، اعتقاد و ايمان، مجالى وسيع و زمينهاى ديگر مىطلبد. همينقدر بايد گفت كه آنچه انسان به آن اعتقاد و باور دارد، بحثى جدا و برآورده شدن حاجات و بهره بردن از توسّلات، سخنى ديگر است.
نكته قابل توجّه اين است كه آيا ممكن است چيزى فراتر از «باور انسانى» وجود نداشته باشد، ولى حوايج و خواستههاى انسانى، در پارهاى از موارد برآورده شود؟ آيا آنچه «نيست»، مىتواند به خواستههاى ما جامه «وجود» بپوشاند؟
P}ذات نايافته از هستى بخش{E}كى تواند كه شود هستى بخش{P
حال اين «حقيقت موجود» چيست و كدام يك از اديان و كيشهاى مختلف، حقانيت مطلق را از آن خويش ساخته است؟ بايد در جاى خود، از آن سخن گفت.
اما چگونه است كه «توسّل» - حتى با برداشتن مقدارى خاك - حاجتى را روا و دردى را شفا مىبخشد؟
گفتنى است طبق پارهاى از روايات و احاديث قدسى، يكى از موهبتها و الطاف الهى نسبت به بندگان، اثر بخشيدن به «حسن ظن» و «گمان نيك» آنان است. خداوند، مقرر فرموده كه در دو بخش (1. نسبت به وجود مقدس خود او، 2. نسبت به هر امر يا هر شيئى ديگر)، هر كس گمان نيكى ببرد، آن گمان را جامه عمل بپوشاند و انسان را نااميد نكند. براساس بعضى از روايات، به ما امر شده كه هم به خداوند و هم به امور ديگرى كه با آن سر و كار داريم، حسن ظن داشته باشيم. بنا بر روايتى «تأثير تفأل، متناسب با اعتقاد آدمى است؛ يعنى، اگر حادثه و مصيبتى را سخت [و وقوعش را حتمى] ديد، براى او سخت خواهد بود و اگر آن را سبك گرفت، آسان خواهد بود و اگر به آن اعتنايى نكرد، بر او نخواهد بود (اثرى نخواهد داشت)». V}به نقل از: شيخ حسين بحرانى، سلوك عرفانى در سيره اهل بيت(ع)، ص 34.{V
اميرالمؤمنين على(ع) مىفرمايد: «هر كس گمان خيرى نسبت به تو داشت، گمانش را تصديق نما و آن طور كه دربارهات گمان داشت، با او رفتار كن». V}همان، ص 35.{V ما علاوه بر اين كه نسبت به ديگران، حسن ظن داريم، بايد به اين نكته نيز توجّه كنيم كه «حسن ظن» به عنوان بابى براى برآورده شدن خواستههايمان، به روى ما گشوده شده است. از روايات چنين برمىآيد كه: «حقتعالى، حسن ظن به هر چيزى را [نه فقط به خداوند ]تصديق كرده و امر را بر وفق گمان نيك وى پيش مىبرد».V} همان.{V
گويا چنين گمان نيكى، مصداق حسن ظن به خداوند است؛ هر چند گمان برنده، اصلاً به خداوند اعتقاد نداشته و به قول شما «هندو» باشد. اما در واقع، چون عالم وجود، هستى خويش را از خداوند يافته است؛ هر خيرى هم كه از ناحيه شخصى يا شيئى، به كسى مىرسد، به خداوند متصل بوده و از جانب او رسيده است. پس هر گمان نيك، نهايتاً حسنظن به خداوند است؛ يعنى، خداوند اين خير و نيكى را در آن شخص يا شىء، به وديعت نهادهاست؛ آنگاه خداوند هم به اين گمان جامه عمل خواهد پوشاند.
اين معنا به طور صريح در روايت آمده است: «هر كس گمان نيكى به سنگى برد، خداوند در آن سرّى قرار خواهد داد [راوى با تعجب ]گفت: به سنگى؟ امام فرمودند: مگر حجرالاسود را نمىبينى؟». V}همان.{V
پس اعتقادات و باورهاى مردم جهان كه باعث توسّل آنان به خاك، سنگ، درخت، شخص و يا هر چيز ديگرى شده است؛ داراى واقعيت است اما دليل بر حقانيت آن اعتقاد نيست. چنان كه برنيامدن حاجات نيز دليل بر باطل بودن اعتقادات ما نمىباشد؛ بلكه اين دستيابى به حوايج، از باب لطف و توجّه خداوند به بندگان خويش است كه اسباب و علل را در عالم، طبق ظن نيكوى آنان، هموار و مهيا مىسازد.
P}او زبحر عذب آب شور خورد{E}تا كه آب شور او را كور كرد{P
P}بحر مىگويد به دست راست خور{E}زآب من اى كور! تا يابى بصر{P
P}هست دست راست اينجا ظن راست{E}كاو بداندنيك و بد را كز كجاست{P
V}مثنوى، دفتر دوم، ابيات 1118 - 1120.{V
کد سوال : 907
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بخشش و غفران به خواست خدا و همه چيز در يد قدرت او است. اگر او بخواهد، ما را مىبخشد و اگر نخواهد ما را به راه فساد مىكشاند. همچنين افراد بسيارى پس از سالها عبادت و تحمّل رنج و سختى، به يكباره از راه حق منحرف شدهاند و يا برعكس، آيا اين ديدگاه يك نااميدى را در انسان زنده مىكند؟
پاسخ : فهم اين مطلب، مبتنى بر شناخت دقيق اقسام هدايت و ضلالت، شرايط هر يك و گونههاى تعلق مشيت و اراده حكيمانه الهى است.
T}اقسام هدايت در قرآن{T
در قرآن مجيد از چهار نوع هدايت سخن رفته است:
T}1. هدايت تكوينى عام{T؛
آن همان نظام و مكانيسمى است كه خداوند موجودات را طبق آن آفريده است؛ به طورى كه تمام هستى هماهنگ و منسجم به سوى غايتى در حركت و تكاپويند: A}(ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى) {A؛ V}طه (20)، آيه 50.{V«پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور او است داده، سپس آن را هدايت كرده است». در برابر اين گونه هدايت، هيچ گونه ضلالتى وجود ندارد.
T}2. هدايت تكوينى اولى خاص{T؛
و آن هدايت همه انسانها از طريق عقل و فطرت به سمت يك سرى از حقايق، اصول و ارزشها است كه از آن به «حجت باطنى» تعبير شده است. چنين هدايتى چند خصوصيت دارد:
يك. منحصر به انسانها است.
دو. در ميان انسانها عمومى و استثنا ناپذير است.
سه. ذاتى و درون بود است.
چهار. در برابر آن هيچ گونه ضلالتى نيست؛ يعنى، خداوند هيچ كس را با فطرت خداگريز و عقلى گمراه كننده، نيافريده است.
T}3. هدايت تشريعى عام{T؛
اين گونه هدايت، مخصوص انسانها و طايفه جن است؛ زيرا تشريع و قانون گذارى در ظرف اختيار و توان كنشهاى انتخابى و گزينش موضوعيت دارد و بدون آن بى معنا است. چنين هدايتى نيز از نظر قرآن، در ظرف خود فراگير و همگانى است؛ يعنى، خداوند، پيامبران را براى همه انسانها فرستاده و كتاب آسمانى خود را براى جميع بشر نازل فرموده است: A}(ولكل قوم هاد){A و A}(انا ارسلناك كافة للناس){A. در برابر اين گونه هدايت نيز هيچ ضلالتى نيست؛ زيرا ضلالت تشريعى به اين معنا است كه - نعوذ بالله - خداوند پيامبرانى را براى گمراه سازى برخى از مردم، مبعوث سازد و معارف و احكام و قوانين گمراه كنندهاى بر آنان نازل فرمايد؛ در حالى كه او هرگز چنين نمىكند و از او جز سخن حق، نازل نمىگردد: H}«ما يقول الا الحق»{H. در اين جا چند نكته مهم وجود دارد:
يك. خداوند، به عنوان هادى و شارع، خواستار هدايت همه انسانها است و از همين رو، دين حق را براى همگان نازل كرده است.
دو. اراده الهى در اين زمينه، اين است كه انسانها با اختيار خود راه درست را برگزينند، نه جبراً؛ وگرنه مىتوانست همه را جبراً به راه درست بكشاند و نيازى هم به بعثت و رسالت نبود. از اين رو فرمود: A}(انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا){A.
سه. انسانها در برابر هدايت تشريعى عام - با توجّه به اختيارى كه دارند - دوگونه موضع اتخاذ مىكنند: برخى در برابر آن راه تسليم و انقياد پيش مىگيرند و گروهى به سرپيچى وطغيان مىپردازند. دقيقاً از همينجا است كه به مرحله بعد و نوع ديگرى از هدايت گذر مىكنيم.
T}4. هدايت تكوينى پاداشى(ثانوى){T؛
اين هدايت، مخصوص مؤمنان است؛ يعنى، كسانى كه با اختيار خويش در برابر هدايت رسولان الهى و نورافشانىهاى عقل و فطرت، تسليم گشتند؛ خداوند باب هدايت ديگرى برتر از هدايتهاى قسم پيشين بر روى آنان مىگشايد. به عبارت ديگر چون آنان با اختيار خود، از هدايتهاى مراتب پيشين استفاده كردند؛ لذا اين نوع هدايت را پاداشى و ثانوى (مترتب برپذيرش هدايتهاى اولى) مىنامند.
فرق اساسى اين هدايت با مراتب قبلى، آن است كه وجه غالب آنها، جنبه راهنمايى (ارائةالطريق) داشت؛ ولى اين مرتبه افزون بر آن خاصيت راهبردى (ايصال الى المطلوب) نيز دارد.
اين هدايت تكوينى، با دو قسمى كه قبلاً بيان شد (هدايت تكوينى عام و هدايت تكوينى اولى خاص) در اين نكته متفاوتاند كه آن دو قسم، براى همه انسانها حاصل بوده و از هيچ كس دريغ نمىشد؛ ولى اين قسم اختصاص به مؤمنان دارد. براى توضيح بيشتر اين نوع هدايت، اضافه مىكنيم كه اگر كسى بعد از آشكار شدن حق و باطل، راه پيامبران الهى را با اختيار خود برگزيند و در آن راه گام بردارد؛ خداوند براى تداوم و تكميل اين هدايت يافتگى، فيض خاص تكوينى خود را شامل حال او مىگرداند و راه را براى او روشنتر و امكان سير را هموارتر مىگرداند و موانع تكامل او را برطرف مىكند: A}(فسنيسره لليسرى) {A؛ V}ليل (92)، آيه 7.{V «به زودى راه آسانى پيش پاى او خواهيم گذاشت» و A}(والذين اهتدوا زادهم هدى و آتاهم تقواهم) {A؛ V}محمد (47)، آيه 17.{V «و آنان كه به هدايت گراييدند [خدا] آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و پرهيزگاريشان داد». پس اين هدايت، ويژه هدايت يافتگانى است كه به اختيار خود طريق هدايت را پيمودهاند.
در مقابل اين نوع هدايت، «اضلال مجازاتى» قرار دارد؛ يعنى، هرگاه فردى با بهرهمندى از تمام امكانات هدايت - اعم از تكوينى و تشريعى، عقل و فطرت، به همراه پيامبر بيرونى - عمداً از راه حق منحرف شود و كتاب الهى را پشت سر گذارد؛ به عنوان مجازات خداوند او را گرفتار گمراهى مىكند؛ يعنى، توفيقات از او سلب شده و نورانيت «اهتدا» به او داده نمىشود، به تعبير ديگر او را به حال خود وا مىگذارد و هيچگونه كمكى به او نمىكند، تا به راه انحراف خود ادامه دهد و به دوزخ منتهى گردد: A}(و ماكان الله ليضل قوماً بعد اذ هداهم حتى يبين لهم ما تتقون) {A؛ V}توبه (9)، آيه 115.{V «و خداوند بر آن نيست كه گروهى را پس از آنكه هدايتشان نمود، بىراه بگذارد؛ مگر آن كه چيزى را كه بايد از آن پروا كنند بر ايشان بيان كرده باشد». اين آيه به روشنى بيان مىكند كه اضلال الهى، بعد از هدايت تشريعى و تكوينى و ارائه طريق است.
تذكر اين نكته لازم است كه صرف گناه، موجب چنين مجازاتى (اضلال الهى) نيست؛ بلكه كثرت گناه و بخصوص عناد و دشمنى با خدا و طريق حق، موجب چنين اضلالى است. اضافه بر اين كه اضلال، مجازاتى دائمى نيست و چنانچه شخص تحول درونى پيدا كند، لطف خدا دوباره او را فرا مىگيرد: A}(ان عدتم عدنا) {A؛ V}اسراء (17)، آيه 8.{V «[ولى] اگر [به گناه ]بازگرديد [ما نيز كيفر شما ]باز مىگرديم». بنابراين هرگز خداوند، در ابتدا كسى را گمراه نمىكند؛ بلكه اساس كار خداوند رحمان، بر آن است كه ناقصها را كامل كند وكامل را به مراحل نهايى كمال رهنمون شود. پس هدايت تكوينى پاداشى و اضلال مجازاتى، منافاتى با اراده انسان ندارد و منجر به جبر نمىشود؛ بلكه در واقع نتيجه عمل اختيارى انسان است كه در عين حال سلب اختيار نمىكند.
براى تأكيد بيشتر بيان مىكنيم كه هدايت، به دو قسم است: گاه «ارائة الطريق» است كه همان هدايت تشريعى عام الهى است و گاه «ايصال الى المطلوب» است؛ يعنى، دستگيرى سالك در راه كه هدايتى برتر از قسم قبل است و هدايت تكوينى پاداشى مورد بحث، از اين نوع مىباشد. تذكر اين نكته نيز مفيد است كه برخوردارى از هدايت پاداشى، شرايط و موازينى دارد كه در كتابهاى اخلاق و سيروسلوك بيان شدهاست. بهطور خلاصه، عواملى براى جلب توفيقات الهى و سلب آنها، وجود دارد كه گاه مربوط به عمل انسان است و گاهى مربوط به عقيده و دل انسان است.
نسبت به اضلال مجازاتى اضافه مىكنيم كه «ضلالت» همان «نبود هدايت» است؛ يعنى، همين مقدار كه هدايت از شخص دريغ شده، اضلال صورت گرفته است؛ چه راه خطا به او نشان داده شود و چه صرفاً سلب هدايت گردد و در اضلال مجازاتى صرفاً همين رخ مىدهد كه خداوند، شخص را از نعمت هدايت ويژه و خاص مؤمنان، محروم مىسازد و عوامل بيدارى او را فراهم نمىكند؛ چرا كه شخص به واسطه برگزيدن باطل و غوطه خوردن در عمق آن، باطل در وجودش ريشه دوانده و ديگر لياقت عنايت الهى و توفيقات او را ندارد؛ وگرنه هدايت تكوينى عام و تشريعى، براى او حاصل است. V}اين قسمت به خامه دوست فاضل جناب آقاى حميد هادوى، پاسخ داده شده است.{V
اما انحراف كسانى كه پس از سالها عبادت، از راه حق منحرف شدهاند؛ مىتواند به دلايل گوناگون باشد. امكان دارد پايههاى اعتقادى آنان در انجام عمل صالح ضعيف بوده (ضعف ايمان)، يا نيت صادقانهاى در انجام عمل خويش نداشتهاند (نيت نادرست) و يا در اثر برخورد با عوامل سقوط اخلاقى - همچون هواى نفس، دنيا و شيطان - به راه باطل كشانده شده باشند.
بايد توجه داشت كه ارزش اخلاقى در اسلام، بر بنيانهايى نهاده شده كه با سستى در هر يك از آنها، زمينه انحراف و سقوط فراهم خواهد شد؛ مثلاً در نظام اخلاقى اسلام، نيّت نقش محورى دارد و بنيان ارزش اخلاقى و منشأ خوبىها و بدىها به شمار مىرود. از نگاه اسلام تنها خوب بودن كار (حسن فعلى)، براى ايجاد ارزش اخلاقى كافى نيست؛ بلكه افزون بر آن، انگيزه فاعل در آن كار نيز بايد نيك و الهى باشد (حسن فاعلى). تنها در اين صورت است كه فعل اخلاقى، براى فاعل آن سعادت بخش است.
خداوند متعال، در سوره «بقره» V}(آيات 264 و 265){V نقش نيّت را در انفاق چنين بازگو مىكند: «داستان كسى كه در انفاق خود ريا مىكند، داستان كسى است كه تخمى را روى سنگى صاف مىكارد، آنگاه بارانى تند بر آن مىبارد كه پس از شست و شو، صاف و پاك باقى مىماند و هيچ حاصلى از آن به دست نمىآورد. در برابر، مثل صدقات كسانى كه اموال خويش را براى طلب خشنودى خدا و استوارى روحشان انفاق مىكنند؛ همچون مثل باغى است كه بر فراز پشتهاى قرار دارد كه اگر رگبار به آن برسد، دو چندان محصول برآورده و اگر رگبارى هم به آن نرسد، ريزش باران آن را بسنده است».
اين نيت نيكو و خالص، تنها در سايه ايمان پديدار مىگردد؛ ولى ايمان هم داراى مراتب بوده و شدت و ضعف مىپذيرد. ازاينرو، ممكن است با ظهور آفاتى؛ چون غفلت، كمبود و نقصان آگاهى، تعلّقات و ... متزلزل گشته و آدمى از راه مستقيم منحرف شود.
علاوه بر آنكه هواى نفس، به عنوان عاملى مهم براى سقوط اخلاق، در راه انسان قرار دارد و اين عامل چنان قوى است كه گاه خداوند متعال، به پيامبران خود خطر فرمانبرى از آن را خاطرنشان ساخته است. خداوند در آيهاى به داود(ع) فرمان مىدهد: در ميان مردم به حق حكم كند و از هوا و خواست نفس پيروى نكند كه او را از راه خدا گمراه خواهد ساخت. V}ص (38)، آيه 26.{V در اين ميان نقش شيطان و راهكارهاى او براى انحراف آدمى، بسيار برجسته است و چه بسا عابدان و عالمانى كه به رغم ساليان سال عبادت، در دام او افتادهاند. V}در اين باب نگا: اخلاق در قرآن، ج 1، صص 65 - 132.{V
به هر حال بايد توجه داشت كه خداوند متعال، خواهان فرجام نيك براى بندگان خويش است و اين خود ما هستيم كه راه انحراف را طىّ كرده و از راه مستقيم گريزانيم.
کد سوال : 908
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در مورد قبول كردن اصول دين، آيا مراتب توحيد را هم بايد خود انسان دريابد يا بايد آن را به صورت كلى بپذيرد و مراتب آن و جهانبينى توحيدى را از روى آيات قرآن قبول كند؟
پاسخ : T}يكتا پرستى انسان{T
از ديدگاه قرآن، تا يك حدّ خاص بايد توحيد را پذيرفت تا يكتا پرست بودن، بر آدمى صادق باشد؛ امّا از آن به بعد شرط لازم نيست؛ هر چند رسيدن به آنها و دريافت آنها بسيار خوب و مطلوب است.
حدى كه دريافت و درك آن براى يكتا پرست بودن ضرورى است، عبارت است از اينكه آدمى:
1. واجب الوجود را منحصر به خداوند دانسته؛
2. تنها او را خالق دانسته؛
3. معتقد باشد همانگونه كه جهان در آفرينش نيازى به غير خداوند ندارد، تدبير و اداره و ربوبيّت تكوينى جهان نيز منحصر به او است؛
4. معتقد باشد جز خدا حق فرماندادن و قانون وضعكردن براى ماندارد؛
5. معتقد باشد كسى جز الله سزاوار پرستش نيست.
اگر اين پنج مرتبه توحيد يا ابعاد توحيد - كه عبارت است از توحيد در وجوب وجود، توحيد در خالقيّت، توحيد در ربوبيّت تكوينى، توحيد در ربوبيّت تشريعى و توحيد در الوهيت و معبوديت - در وجود انسان، در حدّ اعتقاد و اذعان و تصديق پديدار گشت؛ اصل توحيد را پذيرفته و يكتا پرست خواهد بود. امّا ابعاد و مراتب ديگر توحيد - همچون توحيد در استعانت، توحيد در خشيت، توحيد در اميد، توحيد در محبّت و ... - را مىتوان با استفاده از آيات قرآن و روايات دريافت و بر عمق ايمان به توحيد افزود؛ ولى شرط لازم براى موحد بودن، همان پنج بُعد است كه شمارش شد. V}در اين خصوص نگا: معارف قرآن، ج 1، صص 47 - 54؛ باهنر، محمدجواد، معارف اسلامى، صص 8 - 10 و 27 - 31.{V
کد سوال : 909
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه ما با اينكه قيامت را نديدهايم، در مورد آن صحبت مىكنيم؟
پاسخ : ما درباره خيلى از مسائل، سخن مىگوييم، در حالى كه آنها را مشاهده نكردهايم و با ابزار حسى، به شناختشان نايل نشدهايم. حتى مسأله خداشناسى - كه مهمتر و اصلىتر از مسأله فرجامشناسى و قيامت است - از جمله مسائلى است كه بدون رؤيت حسى خداوند، دربارهاش گفتوگو مىكنيم. پس آيا اين همه مباحث درباره خدا، بيهوده و لغواست؟
در پاسخ به پرسش شما گفتنى است كه اگر شناخت، تنها در «شناخت حسى»، و ابزار شناخت تنها در «ابزار حسى» محدود و منحصر بود؛ مىتوانستيم بگوييم كه چون ما قيامت را به ابزار حسى نديدهايم، سخن از چند و چون و اثبات و كم و كيف آن لغو است و اصلاً قيامت، يك توهم باطل و ساخته خيال است!
اما در «معرفتشناسى»، اثبات شده است كه معرفت تنها در حس و ابزار حسى منحصر نيست؛ بلكه ما معرفت حضورى و رؤيت قلبى و نيز معرفت عقلى داريم كه با ابزارهاى خود، ما را به مسائلى فراحسى و فراطبيعى رهنمون مىسازند. مسأله قيامت را مىتوان در قالب برهانهاى عقلى اثباتكرد و از اين رو به معرفت آن نايلشد و نيز مىتوان با سلوك عملى، حجابها را كنار زد و با چشم دل و قلب آن را يافت. همچنين مىتوان در باب قيامت، با مراجعه به كلمات پيامبران و امامان(ع) و قرآن - كه حقانيت آن به وسيله ادله عقلى به اثبات رسيده است و ما به آن معرفت عقلانى داريم - به شناخت مسائل جزئى و مراحل و مراتب عالم آخرت نايل آمد؛ هر چند جزئيات آن را با ابزار حسى، مشاهده نكرده باشيم.
کد سوال : 910
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : شرط رهايى از آتش دوزخ كدام يك از موارد زير است؟
1. گواهى به يكتايى خدا، 2. يقين، 3. گواهى ولى با دلايل نه چندان محكم؟؛ يعنى، اگر انسان بدون تحقيق گواهى به يكتايى معبود دهد از او قبول است؟
پاسخ : اولاً از آنجايى كه «عقايد و افكار» در روح آدمى، اصل و اساس و در واقع جهت دهنده و حاكم بر اعمال انسان است، امرى بسيار مهم مىباشد. از اين رو حتى قبل از قيامت؛ بلكه در برزخ و اندكى پس از مرگ، مسأله آزمون برزخى با كم و كيف خاص خود مطرح است و در اين آزمون، از عقايد و افكار سؤال مىشود كه آيا حق است يا باطل؟ به سوى خدا است يا به سوى غير خدا؟ ثابت و مستحكم است يا متزلزل ومردد؟ V}در اين باب نگا: شجاعى، محمد، عروج روح، صص 83 - 105.{V
امّا از آنجا كه بهشت براى مؤمنان V}كهف(18)، آيه107؛ حديد(57)، آيه12؛ توبه(9)، آيه72؛ نساء(4)، آيه 174و175 و ... .{V و متقيان V}محمد (47)، آيه 15؛ فرقان (25)، آيه 15؛ رعد (13)، آيه 35.{V به عنوان لقا با اسماى رحمت الهى تلقى شده است و دوزخ براى منافقان V}نساء (4)، آيه 145.{V، مجرمان V}زخرف (43)، آيه 74 و 75.{V، مشركان V}انبياء (21)، آيه 98.{V، منحرفان V}جن (72)، آيه 15.{V، گمراهان V}واقعه (56)، آيه 51.{V و كافران V}غافر (40)، آيه 49 و 50. {Vدانسته شده است؛ مىتوان گفت: تنها يقين حق و صادق است كه مىتواند آدمى را از آتش دوزخ نجات بخشد.
البته يقين داراى مراتبى است:
الف) آنان كه يقينشان در حدّ اعلى است حتى جهنم اعلى را - كه براى برخى از مؤمنان كه در عين ايمان، تعلقات، گناهان و وابستگىهايى داشتهاند، مىباشد - درك نمىكنند.
ب) آنها كه يقينشان از درجات ضعيفترى برخوردار است بايد فشارها و عذابهايى را تحمل كنند، تا بتوانند به بهشت راه يابند. V}در اين باب نگا: شجاعى، محمد، مواقف حشر، صص 55 - 87.{V