• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 861
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : فلسفه حجاب كامل در نماز چيست؟ خدا كه با همه محرم است، پس حتى اگر تاريكى و در تنهايى كه هيچ نامحرمى هم وجود ندارد بايد بانوان با پوشش كامل نماز بخوانند؟
پاسخ : با توجه به اينكه خداوند متعال عليم و حكيم است، پس يكايك احكام حكمت خاصى دارد ولكن پى بردن به آن اسرار براى ما هم ميسر نيست و هم چندان مفيد نيست چه اينكه با علم محدود ما از نيازها، استعدادها و نيز راه رفع نيازهاى واقعى و شكوفا كردن استعدادها به نحو صحيح و بدون مخاطرات جسمى و روحى، مادى و معنوى، چگونه مى‏توان چنين ادعايى نمود. علاوه بر اينكه اساس در اين احكام فراخوان بشر به تعبد و اظهار بندگى در مقابل حضرت پروردگار است. البته چه بسا ممكن است آگاهى به اين اسرار و حكمت‏ها حداقل در بعضى افراد موجب تقويت انگيزه آنها در پيروى از آن دستورات شود به همين جهت در صدد كنكاش از اسرار و حكمت‏هاى احكام مى‏كنند. به هر صورت حجاب و پوشش بانوان در نماز، علل و فلسفه‏هاى متعددى دارد؛ از جمله: الف. اين خود نوعى تمرين مستمر و روزانه براى حفظ حجاب مى‏باشد و يكى از عواملى است كه در پاس‏داشت دائمى پوشش اسلامى زن و جلوگيرى از آسيب‏پذيرى آن، نقش مهمى ايفا مى‏كند. ب. وجود پوششى يك‏پارچه براى تمام بدن و داشتن پوششى مخصوص براى نماز، توجه و حضور قلب انسان را بيشتر مى‏كند و از التفات ذهن به تجملات و چيزهاى رنگارنگ مى‏كاهد و ارزش نماز را صد چندان مى‏كند. ج. داشتن پوشش كامل در پيشگاه خداوند، نوعى ادب و احترام به ساحت قدس ربوبى است. ازاين‏رو براى مرد نيز در بر داشتن عبا و پوشاندن سر در نماز، مستحب است و همين ادب حضور در پيشگاه الهى زمينه ساز حضور معنوى و بار يافتن به محضر حق مى شود. افزون بر آن، حكم پوشش در نماز، با حفظ حجاب در برابر نامحرم تفاوت‏هايى دارد و با آن قابل مقايسه نيست؛ مثلاً پوشاندن روى پا در برابر نامحرم واجب است؛ ولى در نماز - بدون حضور نامحرم - واجب نيست.
کد سوال : 862
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : با اينكه خدا جاى خاصى ندارد؛ بلكه در همه جا حضور دارد «و اينما تولوا فثم وجه الله» پس چرا بايد رو به قبله نماز بخوانيم و يا دست هايمان را در هنگام دعا، رو به آسمان بلند كنيم؟ مگر نعوذ بالله خدا در كعبه است و يا در آسمان؟
پاسخ : قرآن كريم مى‏فرمايد: A}«ما فولّ وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره...»{A؛ V}بقره (2)، آيه 144.{V«پس روى كن به طرف مسجدالحرام و شما مسلمين نيز هر كجا باشيد در نماز روى بدان جانب كنيد»، و نيز مى‏فرمايد: A}«و من حيث خرجت فول وجهك شطر المسجدالحرام و حيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره...»{A؛ «و اى رسول از هر جا و به هر ديار بيرون شدى روى به جانب كعبه كن و شما مسلمين هم به هر كجا بوديد روى بدان جانب كنيد». V}همان، آيه 150.{V با توجه به اين آيات، مى‏توان برداشت‏هاى زير را به دست آورد: 1. همان خدايى كه فرموده است به هر طرف رو كنيد آنجا وجه خدا است و اينكه او از رگ گردن به انسان نزديك‏تر است، همو دستور داده است كه به هنگام نماز به طرف مسجدالحرام نماز بخوانيد. 2. (شطر» در آيه شريفه (شطر المسجد الحرام) به معناى سمت و جانب است. البته ايستادن دقيق در محاذات خانه كعبه و حتى مسجدالحرام براى كسانى كه از دور نماز مى‏خوانند بسيار مشكل است، اما ايستادن به سمت آن براى همه آسان است. همين دستور قرآنى به نوبه خود موجب پيشرفت علوم جغرافيا، هيئت، هندسه و رياضى در بين مسلمين گرديد؛ زيرا براى قبله‏يابى و تشخيص جهت آن، نيازمند اين علوم بودند. 3. اينكه «خدا همه جا هست و به هر طرف كه رو كنى روى او و سوى او است»؛ اين نتيجه را نمى‏دهد كه پس به هر طرف مى‏توان نماز خواند. در همه جا بودن خداوند يك مطلب است و جهت نماز مطلب ديگر. كما اينكه خدا همه زبان‏ها را مى‏داند ولى بايد نماز را به زبان عربى خواند و يا اينكه خدا موجودى زمانى نيست ولى نماز بايد در زمان خاص خودش خوانده شود. حق‏تعالى به علل گوناگون، دستور داده است كه به طرف قبله واحد، به زبان واحد، و با شرايط مشترك ديگرى نماز گزارده شود و اين دستور علاوه بر پيشرفت و پيشبرد علم و دانش بشرى، مايه وحدت و هماهنگى بين مسلمانان نيز مى‏باشد و تأثيرات و آموزش‏هاى فرهنگى ديگرى نيز به دنبال دارد. از طرف ديگر در هر يك از اين دستورات اسرار عرفانى بزرگ نهفته است. ناگفته نماند براى راهيابى به «حقيقت» بايد دو مرحله «شريعت و طريقت» طى شود. يكى از نمونه‏هاى پايبندى به احكام شريعت ايستادن رو به قبله است كه پرورش روحيه عبوديت و نهادينه شدن يك رفتار دينى به طور همگانى را به ارمغان مى‏آورد. همچنين پايبندى به احكام شرعى از مؤثرترين روش‏ها براى فرهنگ‏سازى در جامعه است. در غير اين صورت پراكندگى و ناهماهنگى و حتى ناهنجارى‏هاى فراوان در جامعه پديد خواهد آمد. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: امام خمينى، آداب‏الصلوه.{V
کد سوال : 863
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فرق انسان كامل با معصوم چيست؟
پاسخ : با تحليل «انسان كامل» و بررسى ابعاد گوناگون آن، اذعان خواهيم كرد كه معصومان(ع) به صورت عام و رسول اكرم(ص)، صديقه طاهره(س) و دوازده امام(ع) به صورت خاص، تنها مصاديق حقيقى «انسان كامل»اند. T}1. مفهوم كمال:{T واژه «كمال» در جايى به كار مى‏رود كه يك چيز، پس از آن كه «تمام» هست (يعنى همه‏ى آنچه براى اصل وجود آن لازم است، به وجود آمد) باز درجه بالاترى هم مى‏تواند داشته باشد و از آن درجه بالاتر، درجه بالاتر ديگرى هم مى‏تواند داشته باشد. در واقع «كمال» بيانگر جهت «عمودى» يك چيز است و «تمام» حكايت‏گر جهت «افقى»؛ يعنى، وقتى شيئى در جهت افقى به نهايت برسد، مى‏گويند: تمام شد و اگر در جهت عمودى حركت كند، مى‏گويند: به مدارج كمال باريافت. V} ر.ك: شهيد مرتضى مطهرى، انسان كامل، انتشارات صدرا، صص 18 - 20.{V بنابراين «انسان كامل»؛ يعنى، انسانى كه داراى مرتبه خاص وجودى است كه مرتبه‏اى اعلا بوده و بالاتر از آن، در عالم امكان وجود ندارد. T}1-1. «مثل اعلا» براى «مبدأ اعلا»:{T موجودى كه به طور مستقيم، از جمال بى‏نهايت و از مبدأ متعال سرچشمه مى‏گيرد - و اثرى كه اين مبدأ اعلا به آن مى‏بخشد و عطايى كه از او است - موجود جامع، كامل، احسن و اكمل خواهدبود؛ زيرا در جاى خود ثابت شده كه «مخلوق و معلول» از نظر كمالات وجودى، صورت نازله «خالق و علت» خود است. هر مخلوقى - در حدى كه امكان دارد - جلوه خالق خود و علّت وجودى خود است. مخلوق مستقيم و بدون واسطه حضرت حق، جلوه‏اى است از همه كمالات بى‏نهايت او و صورت نازله‏اى است از او. طبعاً هر كمالى را كه «مبدأ متعال» - به صورت بى‏نهايت و بى‏حد دارد - همين مخلوق بى‏واسطه و معلول اول - در حدى كه امكان دارد - خواهد داشت. در اين صورت، كمالات اين مخلوق وسيع بوده؛ ولى بى‏نهايت هم نخواهد بود. بر اين اساس خداوند متعال در قرآن، براى خود «مثل‏اعلا» خلق كرده‏است. V}روم (30)، آيه 27.{V «مثل اعلا»؛ يعنى، مخلوق و موجودى كه به بهترين صورت و كامل‏ترين وجه، حكايت از حق و كمالات او دارد؛ مخلوقى كه در مخلوق بودن، حق مطلب را به خوبى ادانموده و اسماى حسناى حق در وجود او به خوبى تجلى كرده‏است. اين تجلّى چنان است كه شهود آن، شهود حق است؛ جمال و جلال مطلق را نشان مى‏دهد و جلوه تام حضرت حق است. V} براى مطالعه بيشتر ر.ك: محمد شجاعى، انسان و خلافت الهى، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران: چاپ اوّل، 1362 ش، صص 25-38.{V T}2-1. «روح» مثل اعلا يا اولين مخلوق:{T صورت اصلى «مثل اعلا» - صورتى كه مجرد از حدود و رنگ‏ها و عارى از اطوار و برتر از صورت‏هاى نازله آن است - همان «روح» و «خلق اعظم» منسوب به خداى متعال است. اين روح، به مضمون برخى از روايات و اشارات قرآنى، نزديك‏ترين مخلوق به حضرت حق و اولين مخلوق و كامل‏ترين آنها است. براى اين روح - كه از آن به «روح خدا» تفسير مى‏شود - بر اساس آيات قرآن و روايات، خصيصه‏هاى متعددى بيان شده است: الف) برخوردارى از قدس و طهارت؛ ب) واسطه در وحى و آورنده وحى؛ ج) شروع رسالت، دعوت و انذار فرستادگان الهى و پيامبران، با القاى اين روح از جانب مبدأ متعال؛ د) بهترين خصوصيت از خصوصيات وجودى اين مخلوق، بى‏واسطه بودن آن است. اين چنين مخلوقى بر اساس اين كه صورت نازله علت خود (وجود حق) و كمال بى‏نهايت است؛ از سعه وجودى خاصى برخوردار بوده و حكايت كامل و جامع از مبدأ متعال و كمالات او خواهد داشت. از اين رو «روح خدا» ناميده شده است؛ زيرا كه حق مخلوق بودن براى وجود حق و كمال بى‏نهايت را ادا نموده و اثر جمال و جلال مطلق است. امام صادق(ع) در روايتى مى‏فرمايد: H}«انّ الله عزوجل خلق روح القدس فلم‏يخلق خلقا اقرب الى‏الله منها»{H؛ به حقيقت خداوند عزّوجل، روح القدس را خلق‏كرد؛ پس خلق‏نكرد مخلوقى را نزديك‏تر به مبدأ متعال از اين مخلوق». V}علامه طباطبايى، الميزان، ج 12، ص 376؛ براى آشنايى بيشتر با خصوصيات وجودى روح خدا ر.ك: انسان و خلافت الهى، صص 40 - 76.{V P}روح چون من امر ربّى مختفى است‏{E}هر مثالى كه بگويم منتفى است‏{P V}مثنوى، دفتر 6، بيت 3310.{V T}3-1. انسان، جلوه جامع از روح خدا:{T بر اساس آيات قرآن، خداوند خزانه تمام موجودات و اشيا را در دست دارد و از هر كدام آنها، به ميزانى معلوم فرو مى‏فرستد. V}حجر (15)، آيه 21.{V از اين رو، خزاين حقيقت انسانى، نزد پروردگار است و اين حقيقت (مقام والاى انسانيّت) از «مقام عنداللهى» به ميزانى مقدّر و معلوم، تنزّل يافته، به جهان بشرى عرضه شده است. امّا آفريدگار هستى در خصوص «انسان»، تعبير ويژه‏اى دارد و در آن هيچ موجود ديگرى را با آدمى، شريك نمى‏سازد. بر اساس اين تعبير، حقيقت انسان، نه تنها نزد خدا وجودداشت؛ بلكه از روحى خدايى بود. در واقع خداوند از اين روح، در انسان دميد و روح مجرد انسان را به گونه‏اى ويژه و خاص تنزل‏بخشيد و به پيكر آدم متعلق‏نمود. بدين‏سان او را شايسته سجده فرشتگان كرد و همين تعلق روح الهى به پيكر لايق آدمى، سبب شد كه از اين موجود تركيب يافته از طبيعت و فرا طبيعت، به عنوان زيباترين شكل ممكن يا V}تين (95)، آيه 4؛ در اين باب ر.ك: آيةالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، مركز نشر اسراء، قم: چاپ اوّل، 1379 ش، ج 14، ص 221 - 222.{Vد شود. بنابراين روح انسان، جلوه جامع روح خدا و مثل اعلا است؛ ولى در حد كاملاً پايين‏تر، ضعيف‏تر و ناقص‏تر. يعنى، روح خدا - با همه اسما و صفاتش - كاملاً تنزل يافته، در تركيب بدنى تجلى‏مى‏كند. مقصود از جامع بودن اين جلوه از يك سو، و ناقص، ضعيف و نازل بودن آن از سوى ديگر، اين است كه «روح خدا» - با همه ابعاد وجودى و با همه اسما و صفات وجودى - در حدّ بسيار ضعيف‏تر و در بسيارى از جهات در حد استعداد و قوه - كه مرتبه ضعيف‏تر وجوداست - در تركيب بدنى جلوه مى‏كند. دقّت و تأمل در اين كه روح انسان، جلوه جامع و در عين حال نازل روح خدا است، ما را به اين حقيقت رهنمون مى‏شود كه روح انسان، ظهور و تجلى روح خدا از پشت حجاب‏ها است. نه عين آن است و نه غير آن؛ بلكه تابشى است از آن پشت حجاب‏ها و باحجاب‏ها. براى تقريب اين حقيقت، تشبيه ناقصى مى‏آوريم: نورى را فرض كنيد كه از نقطه‏اى به وجود آمده و سرچشمه مى‏گيرد. نور بسيار صاف، روشن و بى‏رنگ است. در برابر اين نور، حجاب‏هاى شيشه‏اى متنوّع و گوناگونى با رنگ‏ها و ويژگى‏هاى مختلف، يكى پس از ديگرى در طول يكديگر قرار دارند. نور با آن صفا، روشنى و بى‏رنگى، به شيشه اول - كه داراى رنگ و تيرگى است - مى‏رسد و از آن عبور مى‏كند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوّم برخورد مى‏نمايد. از آن عبور كرده، تيرگى بيشترى كسب مى‏كند. به همين ترتيب مسير خود را ادامه مى‏دهد و دوباره تيرگى‏هاى بيشترى به خود مى‏گيرد تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى‏رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى‏گردد. در اين حالت به صورت نورى ضعيف، توأم با رنگ‏ها و تيرگى‏هاى بسيار، در مى‏آيد. در اين هنگام كسى كه اين نور را مى‏بيند، مى‏پندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخر آن، همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمى‏داند كه اصل اين نور، به صورتى ديگر بوده و در ابتدا نورى شفاف، بى‏رنگ و پاك بوده است. حال اگر فرد مطلعى، او را از جريان امر با خبر كند و به او بگويد: «اين نور كه مشهود تو است، اصل آن چنين نبوده؛ بلكه صورت‏هاى شفاف‏ترى دارد و در نهايت هم داراى يك صورت اصلى بسيار صاف، گسترده و پاك است و تو مى‏توانى با كنار زدن اين شيشه‏ها - كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلى‏اند - به آن دست‏يابى»؛ كمك بزرگى به او كرده و آگاهى مهمى در اختيار او قرار داده است. مثال روح انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشه‏هاى تيره و روشن است. خداوند نيز ما را به اين امر واقف ساخته است: A}«لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم * ثم رددناه اسفل سافلين»{A؛ «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب‏] هستى بازگردانيم». V}تين (95)، آيه 4 و 5.{V البته چنان كه نور گذرنده از شيشه‏هاى تاريك، هنوز به اصل و منشأ خود متصل است؛ انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا و مثل اعلا) متصل است. V}ر.ك: محمد شجاعى، مقالات، سروش، تهران: چاپ پنجم، 1380، ج اوّل، صص 31 - 40.{V P}در وجود آدمى جان و روان‏{E}مى‏رسد از غيب چون آب روان‏{P V}مثنوى، دفتر 1، بيت 2222.{V T}4-1. انسان كامل يا مثل اعلا:{T هنگامى كه به اين حقيقت آگاه شديم كه روح انسان، در ابتداى وجود جلوه جامع - ولى - نازل روح خدا است و در واقع تابش روح خدا از پشت حجاب‏ها است؛ خواهيم فهميد كه پس از كنار زدن حجاب‏ها، ظهور انسان كامل همان «مثل اعلا» خواهد بود. براى فهم بهتر و روشن‏تر اين مسأله از همان مثال نور مدد مى‏جوييم: در مثال ياد شده، نور آخر - كه نور ضعيف است - در واقع همان نور صاف، روشن و بى‏رنگ است كه از پشت حجاب‏ها گذشته و غير آن نيست. هر حجابى كه مى‏شكند و نور ضعيف كامل‏تر مى‏گردد، در حقيقت نور اوّل بهتر ظاهر مى‏شود. با توجّه و دقّت در اين مثال، مى‏گوييم: روح خدا يا مثل اعلا، آن سوى حجاب‏ها است و حجاب‏ها و لوازم آنها، پرده‏هايى بر چهره روح خدا هستند و آنچه در اين سوى حجاب‏ها به چشم مى‏خورد (روح انسان)، همان است كه در آن سوى حجاب‏ها قرار دارد و اين آميختگى به حجاب‏ها و لوازم آن است كه آن را ضعيف، تاريك و محدود نشان مى‏دهد. اگر اين حجاب‏ها و آميختگى‏ها گرفته شود و پرده‏ها كنار رود، روح خدا و مثل اعلا، با صورت اصلى ظاهر خواهد شد. V}ر.ك: مقالات، همان، صص 40 - 69 و انسان و خلافت الهى، صص 104 و 122 - 124؛ علامه حسن‏زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، بنياد نهج البلاغه، تهران: 1365 ش، صص 138 - 142.{V از همين‏رو مى‏گويند: كمال انسان، در اين است كه خود را به «اصل» برساند و رسيدن انسان به اصل خود با «خودبينى» - كه از برترين حُجب است - جمع‏نمى‏شود. بدين جهت، از كمال انسانى به مقام «فنا» ياد مى‏شود. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 11، ص 92.{V P}رقص آن جا كن كه خود را بشكنى‏{E}پنبه را از ريش شهوت بر كنى‏{P P}رقص و جولان بر سر ميدان كنند{E}رقص اندر خون خود مردان كنند{P P}چون رهند از دست خود دستى زنند{E}چون جهند از نقص خود رقصى كنند{P P}مطربانشان از درون دف مى‏زنند{E}بحرها در شورشان كف مى‏زنند{P V}مثنوى، دفتر 3، ابيات 95 - 99.{V T}5-1. ويژگى‏هاى انسان كامل:{T انسان كامل (انسان رها شده از حجاب‏ها)، همان «مثل اعلا» است كه بر اساس قسمت سوّم، اولين مخلوق و معلول بى‏واسطه مبدأ متعال است. از اين رو، داراى ويژگى‏هاى خاصى است كه به مهم‏ترين آنها به صورت اجمال اشاره مى‏شود: 1-5-1. جانشينى خدا (خلافةاللهى): از آن‏جايى كه انسان كامل، همان مثل اعلا، مخلوق اوّل و معلول بى‏واسطه مبدأ متعال است؛ به بهترين صورت و كامل‏ترين وجهى، حكايت از حق و كمالات او مى‏كند. به عبارت ديگر جانشين و خليفه خدا است. «خليفه» كسى است كه بعد از «مستخلف عنه» قرار مى‏گيرد و در خلف و وراى او واقع‏مى‏شود و «انسان كامل» اين چنين است. بايد توجه داشت كه خلافت انسان كامل، به معناى خالى شدن صحنه وجود، از خداوند و واگذارى مقام الوهيت به او نيست؛ زيرا نه غيبت و محدوديت خداوند، قابل تصور صحيح است و نه استقلال انسان در تدبير امور. موجود ممكن و فقير، از اداره امور خويش عاجز است؛ چه رسد به تدبير كار ديگران؛ بلكه مقصود آن است كه «انسان كامل»، خليفه خدايى است كه در وى ظهور كرده است و خلافت در چنين موردى، بدان معنا است كه خداوند - بالاصاله - بر همه چيز محيط است و خليفه خدا (انسان كامل)، بر همه چيز بالعرض احاطه دارد. معناى «خليفه» آن است كه مظهر «مستخلف عنه» باشد و كار وى را كند. پس آثار قدرت الهى از دست «انسان كامل» ظهور مى‏كند و او نيز - كه مظهر آن اصل است - محيط بر همه چيز مى‏شود. در واقع آثار احاطه تام حضرت حق، از نيروهاى ادراكى و تحريكى انسان كامل ظاهر مى‏شود و اين اوج مقام انسانيت است كه نمى‏توان آن را متوقف و محدود ساخت. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 127 و 129.{V در واقع «خلافت» مرتبه‏اى است جامع جميع مراتب عالم هستى و چون انسان كامل، داراى چنين مرتبه‏اى است؛ جانشين و خليفه خداوند متعال به شمار مى‏رود. V}انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صص 72 - 73 و 91.{V قضيه خلافت انسان كامل، تنها در آيه 30 سوره «بقره» A}«انّى جاعل فى الارض خليفه»{A آمده است. خداوند متعال در اين آيه مى‏فرمايد: «چون من عالم و عادل هستم، خليفه من نيز بايد در حد امكان عالم و عادل باشد، تا علم و عدل او خلافت علم و عدل را بر عهده بگيرد و در حيطه امكان، ذاتش خليفه ذات من باشد و اوصاف او، خليفه اوصاف من و افعال وى، خليفه كارهاى من باشد». V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 126.{V هر چند قضيه خلافت انسان كامل، تنها در يك آيه آمده است؛ اما با اين وجود، سراسر قرآن را مى‏توان شرح خلافت انسان كامل دانست؛ زيرا خداوند، در جاى جاى قرآن كريم، اسماى حسناى صفات خويش را معرفى مى‏كند و اين گونه ويژگى‏هاى خليفه خود را - كه بايد متصف به آن باشد - بر مى‏شمرد. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 116.{V P}پس خليفه ساخت صاحب سينه‏اى‏{E}تابود شاهيش را آيينه‏اى‏{P V}مثنوى، دفتر 6، بيت 2153.{V ناگفته نماند كه قيد «فى الارض» در آيه شريفه، بدان معنا نيست كه خداوند، مى‏خواهد انسان كامل تنها در زمين خليفه او باشد؛ بلكه مبدأ سريان، زمين است و انسان كامل، قوس صعودى خويش را از زمين آغاز مى‏كند. «انسان كامل» مطلقاً خليفة الله است؛ ولى آغاز پيدايش او، در زمين است و كلمه «فى الارض» قيد «جاعل» است؛ نه قيد در «خلافت». V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 129 - 130.{V 2-5-1. انسان كامل، مظهر اسم اعظم: انسان كامل، مانند آينه‏اى است كه در پهنه نظام كيهانى، گسترده است و خدا را به خوبى نشان مى‏دهد. از عالم عقل تا آخرين ذره مادى - در قوس نزول - و از نازل‏ترين ذرّه تا عالى‏ترين دُرّه نادره عقلى - در قوس صعود - كشيده است و به همين جهت، همه اسما و اوصاف الهى را نشان مى‏دهد. به بيان ديگر، از آن جا كه انسان كامل مظهر الهى است، جامع و مظهر همه اسماى او نيز خواهد بود. همان اسمايى كه خداوند سبحان، به صورت علم لدنى، به انسان كامل آموخته است. V}بقره (2)، آيه 31.{V در واقع از آن جا كه خليفه، به معناى مظهر است و خداوند داراى اسما و صفات گوناگونى است؛ انسان كامل نيز مظهر اين اسما خواهد بود؛ مثلاً خداوند، به هر چيزى دانا و بر هر چيزى توانا است و زنده‏اى است كه هرگز نمى‏ميرد. از اين رو انسان كامل، كسى است كه به اذن الهى به «كل شى‏ء عليم و قدير و الحى الذى لا يموت» است. البته اين اسما به مقدارى كه در جهان امكان ظهور دارد و ميسّر است، براى انسان كامل نيز مقدور مى‏باشد. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 167 - 171؛ ج 7، ص 163؛ ج 9، ص 31.{V P}پر و مالامال از نور حق است‏{E}جام تن بشكست نور مطلق است {P P}نور خورشيد ار بيفتد بر حدث‏{E}او همان نور است نپذيرد خبث‏{P V}مثنوى، دفتر 2، ابيات 3410 - 3411.{V 3-5-1. انسان كامل، فانى در خدا: انسان كامل، به دليل مرتبه وجودى اش، نه تنها غير و ما سوى‏الله را نفى مى‏كند؛ بلكه اصلاً آنها و حتى خود را نمى‏بيند تا آن را نفى كند؛ زيرا اثبات ثابت و نفى منفى، دو چيز است و اين تعدد و كثرت، با وحدت شهود راستين - كه از لوازم مرتبه وجودى انسان كامل است - سازگار نيست. هنگامى كه انسان كامل در جايگاه حقيقى خويش قرار مى‏گيرد، فانى در شهود ذات اقدس خداوند است و نه تنها خود را نمى‏بيند؛ بلكه توحيد و فناى خود را نيز نمى‏بيند. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 11، ص 402 - 404.{V P}دو مگو و دو مدان و دو مخوان‏{E}بنده را در خواجه خود محو دان‏{P P}خواجه هم در نور خواجه آفرين‏{E}فانى است و مرده و مات و دفين‏{P P}چون جدا بينى ز حق اين خواجه را{E}گم كنى هم متن و هم ديباچه را{P V}مثنوى، دفتر 6، ابيات 3215 - 3217.{V 4-5-1. احاطه و اشراف روح انسان كامل به ارواح انسان‏ها: چنان كه در قسمت‏هاى پيشين گذشت، ارواح انسان‏ها، جلوه‏هاى ناقص و نازل روح خدا و مخلوق اول و مثل اعلا هستند و به عبارتى، صورت‏هاى نازله آن و تابش‏هاى آن مى‏باشند. اصل و باطن ارواح انسان‏ها، همان روح خدا و مخلوق اول است؛ به نحوى كه از آن نشأت گرفته‏اند و قائم به آن و از آن و با آن مى‏باشند و در حقيقت يك نوع اتصال به آن دارند. در ماوراى ارواح انسان‏ها و در پشت آنها و به تعبير واضح‏تر، در پشت پرده آنها، همان روح خدا و مخلوق اول هست و بر آنها اشراف و احاطه دارد. اين موقعيت روح خدا و مخلوق اول، نسبت به ارواح انسان‏ها و يا جلوه‏هاى خود است و از آن جا كه «انسان كامل»، همان روح خدا و مخلوق اول است - و دو چيز نيستند - در نتيجه روح او، به همه ارواح انسان‏ها اشراف و احاطه داشته، مهيمن بر آنان و با آنها خواهد بود. V}انسان و خلافت الهى، ص 149 و 150.{V P}پيش اهل تن، ادب بر ظاهر است‏{E}كه خدا زايشان نهان را ساتر است‏{P P}پيش اهل دل، ادب بر باطن است‏{E}زان كه دلشان بر سراير فاطن است‏{P 5-5-1. ولى الله بودن انسان كامل: «ولىّ» يكى از اسماى الهى است و از آن جا كه «اسماء الله» باقى و دائم‏اند، انسان كامل - كه مظهر اتم و اكمل اسماى الهى است - صاحب ولايت كليه دائمى است و مى‏تواند به اذن او، در ماده كائنات تصرف كند و قواى ارضى و سماوى را تحت تسخير خويش در آورد. اين ولايت تكوينى، از ويژگى‏هاى برجسته انسان كامل به شمار مى‏رود. V}انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صص 56 - 57.{V به بيان ديگر، از آن جا كه در مقام تعليم اسماى الهى، علم عين قدرت و عين عمل است؛ اگر انسان كامل به آن مقام بار يابد، هر چيزى را اراده كند به اذن خداوند، در جهان واقع مى‏شود و اين همان ولايت تكوينى است. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 160.{V گفتنى است واجد مقام ولايت - كه تحت تدبير خاص خداى سبحان قرار گرفته و در واقع تحت ولايت او است - مأمور محض بودن خود را مى‏داند و به هيچ وجه داعى استقلال ندارد؛ زيرا ولايت با استقلال سازگار نيست. انسان وقتى دريافت كه اراده او، مقهور اراده خداى سبحان است؛ مى‏تواند به مقام شامخ ولايت نايل آيد. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، ص 175. درباره ولايت تكوينى ر.ك: الف - ولايت نامه، علامه طباطبايى، ترجمه همايون همتى، اميركبير، تهران: چاپ اوّل، 1366، مجموع كتاب. ب - مجموعه مقالات، استاد حسن زاده آملى، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم: چاپ دوّم، 1364 ش، صص 31-82.{V P}چون بپرّاند مرا شه در روش‏{E}مى‏پرم بر اوج دل چوپرتوش‏{P P}همچو ماه و آفتابى مى‏پرم‏{E}پرده‏هاى آسمان‏ها مى‏درم‏{P V}مثنوى، دفتر 2، ابيات 1158 - 1159.{V 6-5-1. علم لدنّى انسان كامل: علم لدنّى، علمى است كه هيچ واسطه‏اى ميان متعلّم و معلّم نيست. «لدن»؛ يعنى، نزد و حضور. اگر علمى با وساطت، حاصل شود، علم لدنى نخواهد بود. اگر علمى از معلم صادر شود و به يك واسطه يا بيشتر، به شاگرد برسد؛ شاگرد آن علم را از «نزد» معلم فرا نگرفته است و به آن علم لدنى نمى‏گويند. اما اگر شاگرد از حضور خود معلم، علمى را فرا گرفت، آن علم را لدنى مى‏نامند. از آن جا كه «انسان كامل»، نخستين مخلوق است و هيچ واسطه‏اى ميان او و حضرت حق وجود ندارد، همه علوم وى، لدنّى خواهد بود و هيچ واسطه‏اى ميان او و خداى سبحان در اين تعليم و تعلم وجود ندارد. P}آن كه بى‏تعليم بد ناطق خداست‏{E}كه صفات او ز علت‏ها جداست‏{P P}يا چون آدم كرده تلقينش خدا{E}بى‏حجاب مادر و دايه و ازا{P V}همان، دفتر 4، ابيات 3041 - 3042.{V 7-6-1. يگانه بودن انسان كامل در هر عصر: انسان كامل كسى است كه مظهر همه شؤون «مستخلف عنه» مى‏باشد و چون او خليفه خدا است و خداوند واحد است، خليفه كامل نيز در هر عصر يگانه خواهد بود و اگر انسان‏هاى كامل ديگرى معاصر او باشند، حتماً تحت ولايت او قرار دارند؛ و گرنه همه آنان خليفه ناقص بوده و كامل نيستند. V}انسان كامل از ديدگاه نهج‏البلاغه، صص‏100 - 101؛ تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 221.{V P}پس به هر دورى، وليّى قائم است‏{E}تا قيامت آزمايش دائم است‏{P V}مثنوى، دفتر 2، بيت 815.{V 8-5-1. احاطه انسان كامل بر عوالم وجود: از آن جا كه انسان كامل، مخلوق اول است؛ از حيث وجودى در برترين مرتبه قرار دارد (مرتبه‏اى كه از آن به عالم اسما ياد مى‏كنند). از آن جا كه اين عالم، احاطه وجودى بر تمامى عوالم وجود (عالم تجرّد، مثال و مادى) دارد، انسان كامل بر تمامى آنها احاطه وجودى دارد. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، ص 345، ج 9، ص 261.{V P}اوليا اطفال حقّ‏اند اى پسر{E}در حضور و غيبت، ايشان با خبر{P V}مثنوى، دفتر 3، بيت 79.{V 9-5-1. عصمت انسان كامل: مقام منيع عصمت عملى، براى كسى حاصل مى‏شود كه به مرز «اخلاص» رسيده باشد. در اين حال در حرم امن او، شهوت، غضب و باطل راه ندارد؛ چون وى هر دو را مهار كرده، به صورت اراده و كراهت درآورده‏است. در واقع «انسان كامل»، مراحل جذب و دفع، شهوت و غضب و محبت و عداوت را طى‏كرده و به مقام «تولّى و تبرّى» رسيده‏است. شخصى كه به اين مرحله بار يافته‏باشد، شيطان را دشمن‏ترين دشمن درون و بيرون مى‏داند و او را سركوب‏كرده، بر همه دشمنان فائق‏مى‏آيد و متولى حق مى‏شود. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 19.{V P}آن كه معصوم آمد و پاك از غلط{E}آن خروس جان وحى آمد فقط{P V}مثنوى، دفتر 3، بيت 3337.{V 10-5-1. انسان كامل، ميزان صراط مستقيم: كارى را كه خداوند متعال انجام مى‏دهد، انسان كامل نيز - كه آينه خدا نما و مظهر حق است - در عالم امكان انجام مى‏دهد. البته كار خدا بالذّات است و كار انسان كامل بالعرض؛ يكى ظاهر است و ديگرى مظهر؛ يكى خالق است و ديگرى مخلوق؛ ولى از آن جا كه انسان كامل، متخلّق به اخلاق الهى است، اقتدا به او، پيمودن «صراط مستقيم» است. به بيان ديگر، چون كار خدا بر صراط مستقيم است، انسان كامل نيز - كه جانشين او و نشانگر او است - بر صراط مستقيم مى‏باشد. از اين رو خداوند متعال در قرآن كريم علاوه بر اين كه خود را بر صراط مستقيم مى‏داند A}«انّ ربى على صراط مستقيم»{A، V}هود (11)، آيه 56.{V رسول خدا را نيز بر صراط مستقيم مى‏داند A}«انّك على صراط مستقيم»{A. P}سايه‏ام م V}زخرف (43)، آيه 43؛ در اين باره ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، صص 50 - 52.{Vن كدخدايم آفتاب‏{E}حاجبم من نيستم او را حجاب‏{P V}مثنوى، دفتر 1، بيت 3791.{V 11-5-1. تدبير كنندگان امور، شاگردان انسان كامل: جهان هستى، از سوى مدبّرات امر الهى (فرشتگان، مخصوصاً حاملان عرش) اداره مى‏شود. «احيا» را اسرافيل(ع) و دستياران او، «رزق» را ميكاييل(ع) و خدمه او، «مرگ» را عزراييل(ع) و زيردستان او، «تعليم و تربيت» را جبرييل(ع) و ساير كارها را مدّبرات جزئى و كلى ديگر اداره مى‏كنند؛ ولى چون «انسان كامل»، اولين مخلوق و محيط بر تمام عوالم وجود است، همه آنان شاگردان انسان كامل‏اند و انسان كامل گزارش‏گر و معلّم همه فرشتگان است. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 32 - 33.{V P}اى سليمان مسجد اقصى بساز{E}لشكر بلقيس آمد در نماز{P P}چون كه او بنياد آن مسجد نهاد{E}جن و انس آمد بدن در كار داد{P V}مثنوى، دفتر 4، ابيات 1113 - 1114.{V 12-5-1. انسان كامل، هدف غايى انسان: هدف غايى انسان، همان بار يافتن به مقام نخستين خويش و مبدأ هستى خود، روح خدايى و مثل اعلا است كه با «انسان كامل» يكى است. قرآن اين حقيقت را با طرح اين نكته كه پايان زندگى به سوى خداوند است، مطرح كرده است. V}لقمان (31)، آيه 22؛ حج (22)، آيه 41؛ آل عمران (3)، آيه 109؛ روم (30)، آيه 11 و...{V البته هدف نهايى و غايت قصواى انسانى، دو چهره دارد: چهره‏اى كه به خداوند متعال مرتبط است (لقاءالله) و چهره‏اى كه با ما سواى خدا ارتباط دارد (خلافةالله). امّا چهره «خلافت الهى» كامل‏تر و برتر از چهره «لقاءالله» است؛ زيرا كسانى كه به لقاى خدا مى‏رسند؛ چون در همان لقاى حق مستغرق‏اند، سفرى به منظور خلافت الهى نسبت به ماسوا ندارند. امّا از آن‏جا كه انسان كامل - كه برترين مرتبه وجودى را در عالم امكان به خود اختصاص داده - در اثر مظهريت اسم اعظم - در عين ادراك شهودى لقاءالله - مأموريت خلافت الهى را نيز بر عهده دارد و ما سواى خداوند را به اذن او تدبير مى‏كنند. انسان كامل با جمع ميان لقاءالله و خلافةالله، نه تنها به غايت قصواى انسانى نايل مى‏شود؛ بلكه خود غايت قصواى آفرينش و منتهاى چهره‏نمايى حق، در آينه خلقت است. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، صص 118-120، ص 268 و ص 275 به بعد.{V 13-5-1. خداوند، قابض روح انسان كامل: از آن‏جا كه انسان كامل، جز با ديدار دوست و تسليم جان عاريتى به پيشگاه محبت او، راضى نمى‏شود؛ روح خويش را تنها در اختيار حضرت حق مى‏گذارد. ازاين‏رو دوست نيز بى‏واسطه تجلّى مى‏كند و روح از خود فرستاده را به سوى خود باز مى‏گرداند. V}زمر (39)، آيه 42.{V P}اين جان عاريت كه به حافظ سپرده‏دوست‏{E}روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم‏{P V}ديوان حافظ، غزل 351.{V از اين رو، انسان كامل همواره به «مرگ» عشق مى‏ورزد. P}عاشقم من كشته قربان لا{E}جان من نوبتگه طبل بلا{P P}من چون اسماعيليانم بى حذر{E}بل چو اسماعيل آزادم ز سر{P P}فارغم از طمطراق و از ريا{E}«قل تعالوا» گفت جانم را بيا{P V}مثنوى، دفتر 3، ابيات 4105 - 4107.{V 14-5-1. قرآن، همراه با انسان كامل: از آن جا كه «انسان كامل» از تمامى مخلوق‏ها، به خالق خود نزديك‏تر و در واقع صادر اوّل است؛ بر همه مخلوقات بعدى شرافت وجودى دارد. بر اين اساس هر چند قرآن نيز تجلى خداوند متعال است و از ذات او تنزل يافته است؛ V}آل عمران (3)، آيات 1-3؛ واقعه (56)، آيات 77 - 80؛ غافر (40)، آيه 1 و 2؛ نهج البلاغه، خطبه 147؛ بحارالانوار، ج 89، ص 107.{V ولى به دليل برترى وجودى انسان كامل، قرآن در معيت انسان كامل فرستاده شده است. V}اعراف (7)، آيه 157.{V بنابراين انسان كامل به همراه قرآن فرستاده نشده تا قرآن اصل باشد و پيامبر در معيت آن فرستاده شده باشد؛ بلكه قرآن را همراه ايشان فرستاده است. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، ص 39 و 40؛ ج 8، ص 186.{V 15-5-1. انسان كامل، مجراى فيض الهى: از آن جا كه اراده حق از مخلوق اول و از مجراى آن پياده مى‏شود، همه هستى و موجودات در اصل وجود، حركت و بازگشتشان - چه در اين عالم و چه در عوالم ديگر وجود - به مخلوق اول به عنوان يك سبب نيازمنداند. بنابراين مى‏توان گفت «انسان كامل» به عنوان مخلوق اول و اولين مخلوق، مجراى فيض الهى به تمامى عالم امكان است. V}محمد شجاعى، ولايت تكوينى، منتشر نشده.{V P}چون به گور آن ولى نعمت رسيد{E}گشت گريان زار و آمد در نشيد{P P}گفت: اى پشت و پناه هر نبيل‏{E}مرتجى و غوث «ابناءالسبيل»{P P}اى فقيران را عشيره و والدين‏{E}در خراج و خرج و در ايفاء دين‏{P P}اى چو بحر از بهر نزديكان گهر{E}داده و تحفه سوى دوران مطر{P P}پشت ما گرم از تو بود اى آفتاب‏{E}رونق هر قصر و گنج هر خراب‏{P V}مثنوى، دفتر 6، ابيات 3263 - 3267.{V T}6-1. فرق انسان كامل با فرشتگان:{T با توجّه به بعضى از ويژگى‏هاى «انسان كامل»، مى‏توان گفت فرق او و ملائكه در سه نكته است: يكم. ملائكه تنها از «برخى حقايق» با خبراند، نه از همه آنها و حال آن كه انسان كامل، از «همه حقايق» در حد ممكن و مخلوق بودن با خبر است. دوّم. اطلاع ملائكه از «حقايق» با واسطه است، نه بى‏واسطه؛ ولى انسان كامل از آن جا كه مخلوق اوّل است، «حقايق» را بدون واسطه از خداوند متعال اخذ مى‏كند. سوّم. اطلاع فرشتگان در حد گزارش است، نه در حد تعليم. از ديدگاه قرآن كريم: «گزارش اسما به ملائكه مى‏رسد و آنان از حقايق آنها بى‏خبرند و حال آن كه انسان كامل از حقايق اسما مطلع است». V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 169 - 172.{V T}7-1. كمال نسبى و كامل:{T كمال از تقرّب به خدا و مظهريت انسان براى ذات اقدس او، به دست مى‏آيد. از اين رو، هر كس به هر اندازه‏اى، به او نزديك شود و از اوصاف و اسماى الهى بهره برد، به همان اندازه كامل خواهد بود. به بيان ديگر هر انسانى كه مى‏كوشد خود را به مرتبه حقيقى و مبدأ اصل خويش (روح خدا و مثل اعلا) برساند، به آن اندازه كه به اين مقام نزديك گردد، از كمال برخوردار خواهد بود؛ ولى كمال كامل در آن جا است كه انسان به همان جايگاه روح خدايى و مخلوق اول و صادر نخستين بار يابد. چنين انسانى از كمال انسان كامل برخوردار خواهد بود و ويژگى‏هاى شمارش شده در بند ششم را در حدّ اعلاى خود خواهد داشت. اما كسى كه هنوز به آن مرتبه قدم ننهاده است، انسان متوسط و نيمه تمام است و از كمال نسبى انسانى بهره‏مند مى‏باشد. از اين رو وى، خصايص انسان كامل را، در حدّ ضعيف و متوسط خواهد داشت؛ مثلاً انسان‏هاى مؤمن عادى، به دليل آن كه به مرتبه حقيقى بار نيافته‏اند و در مراحل پايين‏ترى قرار دارند، از عذاب الهى و آخرت وحشت دارند و تنها به رحمت پروردگار اميدوارند. V}زمر (39)، آيه 9.{V اما فردى كه در مرتبه بالاترى سير مى‏كند و در واقع به جايگاه حقيقى خويش رسيده است، با فرمان الهى A}«و ايّاى فارهبون»{A به رهبانيت از خداوند روى مى‏آورد و ترس از مخلوق را - در برزخ و دوزخ - در خود از بين مى‏برد. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، صص 142 - 151؛ ج 14، صص 116 و 117، 226 و 227؛ ج 10، ص 59.{V گفتنى است مراحل وجودى انسانى كه به حريم و مرتبه اصلى خويش وارد شده‏است، يكسان نيست؛ چه بسا «انسان كامل» در مرحله نهايى، معارف الهى را بدون واسطه از خداوند سبحان تلقى‏نمايد؛ ولى در مراحل متوسط، آن را به وسيله پيك وحى دريافت‏مى‏كند. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 227.{V T}8-1. انحصار انسان كامل در معصومان و انسان‏هاى متعالى:{T گفته شد كه «انسان كامل» همان مثل اعلا و روح خدايى است كه مخلوق اول و صادر اوّل مى‏باشد. امّا مصداق حقيقى و تام انسان كامل كيست؟ اين مطلب از آن جا كه جزئى بوده و بيان مصداق است، بايد آن را از طريق نقل روشن كرد. قرآن، روايات، ادعيه و زيارات حكايت‏گر آن است كه اولين مخلوق خدا، انسان كامل بوده كه بر وجود گرامى حضرت رسول(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) منطبق است. در اين جا به مهم‏ترين زواياى اين مسأله از ديدگاه آيات و روايات اشاره مى‏شود: 1-8-1. رسول خدا(ص) و عترت طاهره او اولين مخلوق: تركيب بدنى هر انسانى - به مقتضاى اين كه يك تركيب مادى است - در مسير زمان بوده و يك موجود زمانى است و در قطعه‏اى از زمان تحقق مى‏يابد. قبل از آن زمان، وجود نداشته و متأخر از خلقت عوالم وجود (آسمان، زمين و موجودات ديگر) است. هم چنين معلول يك سلسله اسباب و علل مى‏باشد و تركيب مادى مخصوصى دارد كه در شرايط خاص، تكون مى‏يابد و قابليت و استعداد تجلى روح خدا و دميده شدن آن را پيدا مى‏كند. پس به نقطه‏اى مى‏رسد كه روح خدا به آن دميده شده و در آن ظهور پيدا مى‏كند و به آن تعلق مى‏گيرد. آنچه به اين تركيب مادى نهايى و متأخر تعلق مى‏گيرد و در آن تجلى مى‏يابد؛ قبل از زمان و مكان و قبل از همه عوالم وجود و خلقت آسمان‏ها و زمين و موجودات ديگر است. «روح خدا»، پيش از همه مخلوقات ديگر وجود داشته است و هر وقت تركيب صالح مادى و مستعد را بيابد، در آن مى‏تابد. به بيان ديگر، روح خدا، مثل اعلا و مخلوق اول، قبل از مخلوقات ديگر وجود پيدا كرده و وجود دارد و هر وقت ماده با تركيب و استعداد خاص، خود را در معرض تابش آن قرار دهد و با آمادگى پذيرش آن، در برابر آن قرار گيرد، در آن مى‏تابد و تجلّى مى‏كند. حال تصديق خواهيم كرد آن دسته از روايات كه حكايت‏گر صادر نخستين و مخلوق اوّل بودن رسول خدا(ص) و ائمه هدى(ع) است، هيچ منافاتى با ظهور «مخلوق اوّل» در بدن و تركيب مادى خاص در زمان و مكان معين ندارد؛ زيرا حقيقت آنان همان «مثل اعلا» است كه قبل از همه مخلوقات وجود داشته است و در زمان معين و مكان خاص، در بدنى مخصوص تجلّى كرده است. در روايات گوناگونى، مخلوق اوّل بودن رسول خدا(ص) و ائمه اطهار بيان شده است: الف) امام باقر(ع) به جابر فرمود: H}«ان الله اول ما خلق خلق محمدا و عترته الهداة... V}بحارالانوار، ج 61، ص 142.{V»{H؛ يعنى، اولين مخلوق، حقيقت محمدى(ص) و معصومين(ع) است. مخلوق اول همان است كه در وجود آنان تجلّى نمود. روح و حقيقت آنان، همان مخلوق اول است كه در بدن شريف آنان در يك زمان معين تجلى نموده است. ب) اميرمؤمنان فرمود: H}«ان الله خلق نور محمد(ص) قبل المخلوقات...»{H؛ يعنى، اولين مخلوق نور رسول خدا(ص) بود. V}همان، ج 57، ص 170.{V ج) جابر گويد: به رسول خدا(ص) عرض كردم: اولين مخلوق چه بود؟ آن حضرت فرمود: H}«نور نبيك يا جابر خلقه الله ثم خلق منه كل خير...»{H؛ نور نبى است و سپس از او هر خيرى خلق شد». V}الميزان، ج 1، ص 121.{V د) امام رضا(ع) به نقل از پدران خود مى‏فرمايد: H}«انّ اول ما خلق الله عزوجل ارواحنا...»{H؛ اولين چيزى كه خداى متعال خلق فرمود، ارواح ما است». V}بحارالانوار، ج 57، ص 58.{V ه) رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد: H}«اول ما خلق الله نورى...»{H؛ اولين مخلوق خداوند نور من بود». V}همان، ج 15، ص 24؛ ر.ك: انسان و خلافت الهى، صص 127 - 146؛ تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، ص 40؛ ج 9، صص 230 - 234.{V به هر حال بايد توجه داشت كه رسول اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع)، هر چند به لحاظ «بدن مادى»، از لحاظ «زمانى» متأخر از مخلوق اول‏اند؛ ولى از نظر رتبه وجودى و حقيقت روحى، اولين مخلوق‏اند. P}لا جرم گفت آن رسول ذو فنون‏{E}رمز نحن الآخرون السابقون‏{P V}مثنوى، دفتر 4، بيت 3764.{V T}چند نكته:{T 2-8-1. نام‏هاى متعدد مخلوق اول: در متون اسلامى و روايات، اولين مخلوق يك چيز مشخص و معين بيان نشده است و حقايق - به ظاهر مختلف و موجودات متعدد - به صورت اولين مخلوق مطرح گشته‏اند؛ مثلاً گاهى اولين مخلوق «عقل» معرفى شده و گاهى «قلم» و گاه نيز «نور محمد(ص)» و «انوار معصومين(ع)». امّا بايد توجه داشت كه اين از باب اختلاف در كلام و در بيان حقيقت نيست؛ بلكه به جهت ظهورات و جلوه‏هاى مختلف «مخلوق اول» و بر اساس لحاظها و اعتبارهاى مختلف است؛ مثلاً به لحاظ اين كه مخلوق اول، صورت جمعى و واجد كمالات و صفات كمالى مبدأ متعال است، «ن» ناميده مى‏شود و به اعتبار اين كه همين مخلوق اول، واجد همه كمالات وجودى مبدأ متعال است و به امر و اراده حضرت حق، منشأ وجودات و عوالم وجود و صور و حقايق وجود است، «قلم» گفته مى‏شود. هم چنين صورت تفصيلى اين مخلوق - كه همه كمالات را واجد است و به امر و اراده حق و به اذن او، منشأ وجودات و عوالم وجود است - «لوح» ناميده مى‏شود. يا به لحاظ اين كه مخلوق اول، در صورت اصلى خود و قبل از تعيّن‏ها و جلوه‏ها، از هر رنگ و تعيّن پاك است و تجلّيات او، در هر كدام از تعيّنات و مراتب، وجود دارد و اصل و باطن هر تعيّن و جلوه‏اى است، «روح» مى‏باشد. به لحاظ اين كه مخلوق اول، با اين صورت و در رتبه اصلى خود، همه كمالات وجودى مبدأ را واجد است و در اين مرتبه از مبدأ متعال، بدون واسطه سرچشمه مى‏گيرد و جمال و جلال او را نشان مى‏دهد، «روح خدا» ناميده مى‏شود. به لحاظ قدس و طهارت از نقايص وجودى، «روح القدس» گفته مى‏شود و به جهت اين كه در وجود رسول اكرم(ص) و معصومين(ع) ظاهر گشته و تجلى نموده است و عين حقيقت آنان مى‏باشد، «نور محمدى» و «نورى» و «انوار معصومين» است. بنابراين، نام‏هاى مختلف براى مخلوق اول، بر اساس لحاظها و اعتبارهاى مختلف وجود دارد و نبايد تصور كرد كه مخلوق اول، چند چيز «مختلف الحقيقة» است. V}انسان و خلافت الهى، صص 125 - 126.{V 3-8-1. وحدت مخلوق اول: اين كه در بعضى از روايات، اولين مخلوق، نور حضرت محمد(ص) و در پاره‏اى روايات، نور رسول خدا و ائمه هدى(ع) مطرح شده است؛ نبايد پنداشت كه اينها بر كثرت و غيريت اين انوار دلالت دارند. بر اساس روايات، خاندان عصمت و طهارت(ع) همه يك نوراند V}بحارالانوار، ج 25، ص 1؛ ج 36، ص 280.{V؛ يعنى، در مقام وحدتِ نورى، كثرتى نيست تا يكى اول و ديگرى دوّم باشد. پس رسول اكرم(ص)، اولين صادر است و خاندان نبوى(ع) در مقام وحدت نورى، با آن حضرت متحداند. در اين صورت همه آنان، به عنوان نور واحد و جامع، اولين صادر يا ظاهر و مخلوق خواهند بود. در روايات با صراحت كامل، بيان شده كه معصومين(ع) «ابدان نورى» بودند و همگى مؤيّد به يك روح بودند و آن عبارت بود از «روح القدس». به وضوح به اين نكته اشاره شده كه حقيقت و روح و جان همه يكى بود (روح القدس)؛ اما ظهورات (ابدان نورى و يا اشباح نورى) متعدد بود. اين اتحاد در عين «غيريت» به مفهوم فوق، نه تنها در اول خلقت بود؛ بلكه در نظام مادى و زندگى دنيوى هم حقيقت آنان، يكى بوده و در عين تعدّد صورى و ظاهرى، با همديگر وحدت و اتحاد دارند. P}بر مثال موج‏ها اعدادشان‏{E}در عدد آورده باشد بادشان‏{P V}مثنوى، دفتر 2، بيت 185.{V 4-8-1. پيامبران و مخلوق اول: براساس بعضى از آيات قرآن، برخى از پيامبران اولوالعزم، داراى ويژگى‏هاى انسان كامل‏اند؛ مثلاً ابراهيم خليل، موساى كليم و عيساى مسيح(ع) حيات‏بخش بودند. V}بقره (2)، آيه 260؛ طه (20)، آيه 19 و 20؛ آل عمران (3)، آيه 49.{V داود(ع) نيز به عنوان جانشين خدا ياد شده V}ص (38)، آيه 26.{V است. مسيح(ع)، به عنوان مظهر جمال و جلال حق دانسته‏شده است. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، صص 354 - 358.{V يا حضرت نوح(ع) انسان كاملى تلقى شده كه از هر نقص و عيب سالم و مشمول سلام مطلق خداوند است. اين سلام - كه از اسماى خاص خداوند است - در حضرت نوح به اين نحو ظهور كرده كه او در همه عوالم امكان، مظهر سلامت است. V}صافات (37)، آيه 79 و... .{V 5-8-1. انحصار مخلوق اول در پيامبر و امامان(ع): دراين‏جا اين پرسش پيش مى‏آيد كه آيا مقصود از روح خدايى، مثل اعلا، نور و مخلوق اوّل، پيامبران ديگر - غير از رسول خدا نيز مى‏باشند يا خير؟ پاسخ آن است كه بر اساس آيات قرآن و روايات، مصداق حقيقى مخلوق اول و روح خدايى، تنها رسول خدا(ص) و عترت طاهره آن حضرت است. ازاين‏رو هر چند پيامبران ديگر، انسان كامل‏اند؛ ولى اين كامل بودن، با واسطه و ميانجى‏گرى رسول خدا(ص) و نور عترت طاهره بوده است. از اين جهت نبى‏خاتم و خاندان آن حضرت، از پيامبران ديگر كامل‏ترند؛ زيرا آنان بدون واسطه مشمول اين عنايت الهى و مخلوق اوّل بوده‏اند و انبياى ديگر با وساطت آنان، از مرتبه كمال انسانى برخوردار شده‏اند. براى اثبات اين امر، شواهد گوناگونى وجود دارد كه به دو مورد از آنها اشاره مى‏شود: الف) خداى سبحان به پيامبر(ص) دستور مى‏دهد كه: «بگو من اولين مسلمانم» V}انعام (6)، آيه 163.{V و حال آن كه به هيچ پيامبرى چنين دستورى داده نشده است. مقصود از «اول المسلمين»، اوّليت ذاتى يا رتبى است، نه زمانى و تاريخى؛ زيرا اگر اوليت زمانى بود، هر پيغمبرى نسبت به قوم خويش «اول المسلمين» بود. پيامبران پيشين نيز به طريق اولى مى‏توانستند مصداق اين اوليت باشند. حال آن كه خداوند مى‏فرمايد: «بگو من اولين مسلمانم». اين اول المسلمين، نشانگر اين حقيقت است كه حضرت رسول(ص)، اولين صادر يا اولين ظاهر و يا اولين مخلوق است، يعنى، در رتبه وجودى آن حضرت، هيچ كس قرار ندارد. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، ص 30.{V ب) اين مطلب در جاى خود به اثبات‏رسيده كه هر فيضى كه از جانب خداى سبحان نازل‏مى‏شود، با حفظ ترتيب درجات است؛ چنان كه هر فيضى هم كه به سوى خداى سبحان رجوع‏مى‏كند، به ترتيب درجات است. از اين رو، اولين فيض در «قوس نزول»، آخرين فيض نيز در «قوس صعود» خواهد بود. بر اين اساس از آن جا كه قرآن كريم، رسول خدا را خاتم پيامبران دانسته است V}احزاب (33)، آيه 40.{V و روايات، وجود مقدس نبى اكرم(ص) را نخستين كسى مى‏داند كه در قوس صعود به لقاى خداوند بار مى‏يابد. H}(انا اول وافد على ربّى){H؛ V}بحارالانوار، ج 25، ص 1 و ج 36، ص 280.{V مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه مخلوق اول، رسول خدا(ص) است و او واجد همه مزاياى مشترك و مزاياى فرد فرد پيامبران و بعضى از خصايص ويژه است كه آنان فاقد آن بوده‏اند. اين نوع آيات و روايات، همچنين بيانگر اين حقيقت است كه تا روز قيامت، احدى بهتر از پيغمبر اسلام نخواهد آمد؛ زيرا آن حضرت انسان كاملى است كه اگر ميليون‏ها سال نيز بگذرد، كامل‏تر از او نخواهد آمد و اگر كامل‏تر از ايشان يافت مى‏شد، حتماً او به مقام خاتميّت مى‏رسيد؛ نه رسول اكرم(ص). چون تالى باطل است، مقدّم هم باطل خواهد بود؛ يعنى، چون كسى جز رسول خدا(ص) به خاتميت نرسيده است، مشخص مى‏شود كه كامل‏تر از آن حضرت نيز وجود ندارد. به همين جهت از معصومان(ع)، نقل شده است: «ما حالاتى داريم كه نبى مرسل و ملك مقرب هم به آن راه ندارند» V}همان، 79، ص 343.{V و اين كلامى متين است؛ زيرا كسى كه در «قوس نزول»، اولين فيض و در «قوس صعود» آخرين و كامل‏ترين آن است؛ نه نبى مرسل به مرحله او بار مى‏يابد و نه ملك مقرب راه پيدا مى‏كند. V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، ص 53 و 24؛ ج 9، ص 233.{V P}منتهى در عشق چون او بود فرد{E}پس مر او را زانبيا تخصيص كرد{P P}گر نبودى بهر عشق پاك را{E}كى وجودى دادمى افلاك را{P V}مثنوى، دفتر 5، ابيات 2738 - 2739.{V از آن جا كه با اثبات اين نكته كه نور حضرت رسول(ص) و عترت طاهره، مخلوق اول و مثل اعلا و روح خدايى‏اند، ويژگى‏هاى انسان كامل، براى وجود اين عزيزان نيز به اثبات مى‏رسد كه به بعضى از آنها از منظر آيات و روايات اشاره مى‏شود: 1. رسول اكرم(ص) و ائمه(ع)، جانشين خداوند متعال‏اند V}ر.ك: نهج البلاغه، حكمت 147؛ محمدى رى شهرى، اهل البيت فى الكتاب و السنة، دارالحديث، قم: چاپ اوّل، 1375 ش؛ ص 130، ح 186 و 188.{V؛ 2. رسول اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع)، مجارى فيض و اركان عالم هستى‏اند V}اهل البيت فى الكتاب و السنة، ص 152، ح 258.{V؛ 3. آنان مظهر اراده خداوند متعال و ولىّ او هستند: H}«قلوبنا اوعية لمشية الله»{H؛ V}بحار الانوار، ج 25، ص 337.{V 4. آنان اسماى حسناى الهى‏اند: H}«نحن و الله الاسماء الحسنى»{H؛ V}بحارالانوار، ج 91، ص 6.{V 5. آنان صراط مستقيم‏اند: A}«انك على صراط مستقيم»{A ؛ V}زخرف (43)، آيه 43.{V H}«نحن الصراط المستقيم»{H؛ V}الغدير، ج 2، ص 312.{V و H}«انا صراط الله»{H؛ V}بحارالانوار، ج 8، ص 70.{V 6. ميزان اعمال و قسطاند: H}«نحن الموازين القسط»{H؛ V}همان، ج 68، ص 226.{V و H}«ميزان الاعمال»{H؛ V}مفاتيح الجنان، زيارت اميرالمؤمنين(ع).{V 7. كلمات تامه الهى‏اند: H}«نحن الكلمات التامات»{H؛ V}بحارالانوار، ج 5، ص 9.{V 8. مظهر و نشان خدايند: H}«ما لله آية اكبر منّى»{H؛ V}همان، ج 23، ص 206.{V 9. بر تمام كائنات حاكميت تكوينى و احاطه وجودى دارند. رسول خدا(ص) شاهد كل است V}نساء (4)، آيه 41.{V و ائمه(ع) نيز اين چنين‏اند. امام صادق(ع) مى‏فرمايند: H}«فلم يفتنى ما سبقنى و لم يعزب عنى ما غاب عنى ابشّر باذن الله و اودى عنه، كل ذلك من الله مكنى فيه بعلمه»{H؛ «گذشته را از دست نداده، آينده هم بر من پوشيده نيست. به اذن خداوند مژده خوشى‏ها را مى‏دهم و از طرف خداوند به انجام دادن آنها مى‏پردازم. همه اينها از خداوند است كه مرا با علم خود به آن كارها توانا ساخته است». V}به نقل از: سيديحيى يثربى، فلسفه امامت، وثوق، قم: چاپ اوّل، تابستان 1378 ش، صص 85 - 86.{V 10. اشراف به ارواح انسان‏ها: H}«و ارواحكم فى الارواح و نفوسكم فى النفوس»{H؛ V}فرمايش امام هادى(ع) در زيارت «جامعه كبيره».{V و H}«فخلق الله من انفاسها ارواح الاولياء و الشهداء و الصالحين»{H؛ V}الميزان، ج 1، ص 121.{V 11. قرآن كريم در معيت ايشان است: A}«و اتّبعوا النور الذى انزل معه»{A؛ V}اعراف (7)، آيه 157.{V. نور كه همان قرآن است، با رسول خدا(ص) نازل شده است؛ نه اين كه رسول خدا(ص) با قرآن نازل شده باشد. با توجه به حقيقت انسان كامل و ويژگى‏هاى حضرت رسول(ص) و عترت طاهره آن حضرت، اذعان خواهيم كرد كه تنها مصداق حقيقى «انسان كامل»، وجود مطهّر و نورانى آن انسان‏هاى متعالى است. P}هست اشارات محمد المراد{E}كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد{P P}صد هزاران آفرين، بر جان او{E}بر قدوم و دور فرزندان او{P P}آن خليفه زادگان مقبلش‏{E}زاده‏اند از عنصر جان و دلش‏{P P}گر ز بغداد و هرى و يا از رى‏اند{E}بى مزاج آب و گل، نسل وى‏اند{P P}شاخ گل هر جا كه رويد، هم گل است‏{E}خم مل هر جا كه جوشد، هم مل است‏{P P}گر ز مغرب بر زند خورشيد سر{E}عين خورشيد است، نه چيز دگر{P V}مثنوى، دفتر 6، ابيات 174 - 179.{V T}9-1. چند تذكر براى راهيابى به حقيقت محمدى(ص):{T يكم. از آن جا كه روح انسان‏ها از روح خداوند است؛ ولى به دليل عبور از عوالم گوناگون و دميده شدن در بدن مادى؛ تيرگى‏ها، ظلمت‏ها و رنگ‏ها را مى‏پذيرد A}«و لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم * ثم رددناه اسفل سافلين»{A؛ V}تين (95)، آيات 2 - 4 و 5.{V مى‏تواند با رياضت شرعى و تهذيب نفس، در برگشت به سوى اصل خود، اين حجاب‏ها، ظلمت‏ها و تيرگى‏ها را كنار زند و با نزديك ساختن روح انسانى خود، به مبدأ اصل خويش، كامل‏تر شود. امّا بايد توجه كرد كه اين كمال، در مراتب پايين‏ترى قابل تحقّق است؛ يعنى، هر چند از نظر امكان عقلى و وقوعى، در رسيدن به مبدأ اصلى و مثل اعلا شدن، مشكلى وجود ندارد؛ امّا محقّق نخواهد شد. پس چنان كه گفته شد مخلوق اول و فيض نخستين، منحصراً در نور و حقيقت محمدى و عترت طاهره(ع) مى‏باشد و ديگران - هر چند به اين مقام بار يابند - باز به مرتبه وجودى آنان نمى‏رسند؛ زيرا هيچ كمالى براى انسان حاصل نمى‏شود، مگر در پرتو توحيد و هيچ انسانى كامل نخواهد شد، مگر در سايه اعتقاد به وحدانيت حضرت حق. هر اندازه اعتقاد به مبادى الهى، نيرومندتر باشد، معتقد با ارزيابى وجودى ارزنده‏تر خواهد بود و چون هيچ اعتقادى به پايه اعتقاد رسول اكرم(ص) و عترت طاهره آن حضرت نمى‏رسد؛ پس هيچ انسانى هم به عظمت وجودى پيامبر(ص) و عترت طاهره آن حضرت نخواهد بود. از همين رو، از آن حضرت و عترت طاهره(ع) به عنوان خليفه خداى سبحانى ياد مى‏شود و از ساير انسان‏هاى كامل - كه گام در راه و رسيدن به مبدأ اصلى خويش نهاده‏اند - به عنوان نايب خليفه و خليفه خليفه تعبير مى‏گردد و گفته مى‏شود: انسان كاملى كه بالاصالة خليفه خداوند است، حقيقت نور محمدى(ص) و انوار خاندان آن حضرت است. امّا انسان‏هاى كامل ديگر، بالعرض و به واسطه كمال و خلافت پيامبر(ص)، كامل و خليفه شده‏اند. از آن جا كه ايشان صادر نخستين‏اند و همه به واسطه آنان، قدم به هستى مى‏گذارند؛ انسان‏هاى كامل - بالواسطه و بالعرض - اساساً از بركت وجود ايشان هستى يافته و از عدم تا به وجود اين همه راه آمده‏اند. يكى از برجسته‏ترين ويژگى‏هاى ملكوتى رسول‏خدا(ص) و عترت طاهره آن حضرت، اين است كه در انجام‏دادن وظيفه خود، لحظه‏اى كوتاه نيامده و از بيان معارف الهى - كه در حقيقت تعليم اسماى حسناى خداوند و زمينه‏سازى خلافت و كامل شدن است - ذره‏اى فروگذار نكرده و بخل نورزيده‏اند. V}تكوير (81)، آيه 24.{V پس انسان كامل - بالاصالة و حقيقى - تنها حقيقت محمدى و خاندان طاهره آن حضرت هستند و بقيه انسان‏هايى كه قدم در كامل شدن نهاده و در اين راه كوشش‏ها كرده‏اند، بالعرض و به واسطه، انسان كامل به شمار مى‏روند. كمال در رسول خدا(ص) و عترت آن حضرت، «ذاتى» و در ديگران «عاريتى» است. P}گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست‏{E}پرتو عاريت آتش‏زنى است‏{P P}گر شود پر نور روزن يا سرا{E}تو مدان روشن مگر خورشيد را{P P}هر در و ديوار گويد روشنم‏{E}پرتو غيرى ندارم اين منم‏{P P}پس بگويد آفتاب اى نارشيد{E}چونكه من غارب شوم آيد پديد؟!!!{P V}مثنوى، دفتر 1، ابيات 3261 - 3264.{V دوّم. تحصيل كمالات انسانى، راهى جز برقرار كردن ارتباط معنوى با پيامبر اكرم(ص) ندارد؛ زيرا قرآن، پس از تشريح اين كمالات، مى‏فرمايد: A}«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة»{A؛ يعنى، «ما آنها را به پيغمبر داديم و رسول خدا(ص) اسوه و الگويى براى اين ويژگى‏ها است». V}احزاب (33)، آيه 21.{V به هر حال، براى رسيدن به اين مقام منيع، انسان بايد به كسانى كه به آن منزلت راه يافته‏اند، نزديك شود؛ ولايت آنان را در جان و دل بپروراند؛ به سنت و سيرت آنان معتقد باشد و عمل كند. آنان، حقيقت محمدى(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت و شاگردان ايشان هستند؛ زيرا انسان‏هاى بزرگ، انسان‏هاى كوچك را مطابق خود مى‏سازند. P}خوى شاهان در رعيت جا كند{E}چرخ اخضر خاك را خضرا كند{P V}مثنوى، دفتر 10، بيت 2820.{V سوّم. براى طى كردن اين راه پر خطر و آزمون، نياز به استادى مجرب و راه طى كرده است؛ استادى كه توانايى‏ها، استعدادها، علايق، موانع و روحيات شخصى فرد را بداند تا راهى درست و صحيح در پيش روى او قرار دهد. بايد توجه داشت براى هر انسان، نردبانى خاص به سوى آسمان نصب شده است. P}نردبان‏هايى است پنهان در جهان‏{E}پايه پايه تا عنان آسمان‏{P P}هم گره را نردبانى ديگرست‏{E}هر روش را آسمانى ديگر است‏{P V}همان، دفتر 5، ابيات 2557 - 2556.{V
کد سوال : 864
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : لزوم وجود نور را در زندگى مادى و معنوى انسان و ارتباط نور را با پيشوايان معصوم بيان كنيد؟
پاسخ : اين سؤال، داراى ابعاد گوناگونى است كه به شرح زير به آنها اشاره مى‏شود: T}1- معناى نور: {T «نور» عبارت است از آنچه كه در ذاتِ خود، ظاهر و روشن باشد و از نظر اثر بيرونى، مظهر و روشن كننده غير خود باشد. اين مفهوم، مصاديق گوناگونى دارد كه در شدّت و ضعفِ صدق مفاد آن بر آنها، متفاوت مى‏شوند؛ مثلاً هم مى‏توان بر خورشيد، اطلاق نور كرد و هم بر يك لامپ روشن؛ زيرا هر دو، در ذات و گوهر خود، ظاهر و روشن بوده و هم روشن‏كننده غير خود مى‏باشند؛ ولى روشنى و روشنگرى خورشيد كجا و روشنى و روشنگرى لامپ كوچك كجا؟! گفتنى است هر چه كه در ذات خود، ظاهر و روشن است و هر چيزى را ظاهر و روشن مى‏سازد - ولو اين كه روشنگر يك مجهول، سؤال، راه معنوى و بازنمودن يك حقيقت باشد - نور است و بر آن نور اطلاق مى‏شود. به همين دليل گفته مى‏شود: علم نور است؛ زيرا هم در ذات خود ظاهر است و هم در پرتو علم است كه مى‏توان بسيارى از راه‏ها را شناخت و مجهولات را كشف كرد. بنابراين، نبايد پنداشت كه واژه «نور»، تنها بر امور حسّى و چيزى كه داراى «فوتون‏هاى» به خصوصى است و در علم فيزيك از كم و كيف آن بحث مى‏شود، اطلاق مى‏گردد؛ بلكه اين تنها يكى از مصاديق بارز و روشن اين واژه است. با توجّه به اين توضيح، مى‏توان بر «وجود» نيز «نور» اطلاق كرد؛ زيرا وجود در ذات خود، امرى ظاهر و روشن بوده و با تعلّق «وجود» به اشيا، آنها نيز ظاهر مى‏شوند و روشنگرى مى‏كنند. به هر حال، نور هم بر «نور حسّى»، اطلاق مى‏شود و هم بر «نور فراحسّى» و چه بسا كه نور حسّى، از نور غيبى فروغ و نور مى‏گيرد. P}نور حق بر نور حسّ راكب شود{E}آن گهى جان سوى حق راغب شود{P P}سوى حسى رو كه نورش راكب است‏{E}حس را آن نور نيكو صاحب است‏{P P}نور حس را نور حق تزيين بود{E}معنى نور على نور اين بود{P P}نور حسّى مى‏كشد سوى ثرا{E}نور حقش مى‏برد سوى علا{P P}زآن كه محسوسات دونتر عالمى است‏{E}نور حق دريا و حس چون شبنمى‏است‏{P V}همان، دفتر 2، ابيات 1290 و 1292 - 1295.{V T}2-. حضرت حق عين نور مطلق است:{T «نور» يكى از اسماى حسناى الهى است V}ابى‏جعفر الصدوق، التوحيد، تصحيح و تعليق سيدهاشم حسينى طهرانى، منشورات جامعةالمدرسين فى الحوزة العلمية قم: بى‏تا، ص 194و195، باب اسماء الله تعالى، ح 8.{V؛ چرا كه ظهور و روشنى هر آنچه كه در هستى است، از او است. V}علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، رسائل توحيدى، ترجمه على شيروانى، الزهراء، تهران، چاپ اول، 1370 ش، ص 65.{V P}هستى كه به ذات خود هويداست چو نور{E}ذرات مكوّنات ازو يافت ظهور{P P}هر چه كه از فروغ او افتد دور{E}در ظلمت نيستى، بماند مستور{P روشن است كه اسما و صفات خداوند، صرف و خالِص هر كمال وجودى است و استعمال آن واژه در مورد خدا، به نحو حقيقت است نه مجاز. اما غير خداوند، چون ذاتشان به عرض وجود او موجود است؛ صفاتشان نيز همين‏گونه است. بنابراين همه صفات وجودىِ حقيقى و خالى از نقص، منحصراً از آنِ خداوند است و تمام اوصاف ديگران، بالعرض به آنها نسبت داده مى‏شود. از اين رو، اطلاق واژه نور بر خداوند متعال، اولى و اقدم است بر اطلاق آن بر غير او؛ زيرا جميع انوار از او است و قوام همه نورهاى ديگر به او است. V}ميبدى، كشف‏الاسرار، صص 542 - 547؛ رسائل توحيدى، همان، صص 56 - 61؛ علامه طباطبائى، ولايت‏نامه، صص 103 - 104.{V P}همه عالم به نور اوست پيدا{E}كجا او گردد از عالم هويدا{P P}نگنجد نور ذات اندر مظاهر{E}كه سبحان جلالش هست قاهر{P P}در آن موضع كه نور حق دليلست‏{E}چه جاى گفت و گوى جبرئيلست‏{P P}چو نور او ملك را پر بسوزد{E}خرد را جمله پا و سر بسوزد{P V}شيخ محمود شبسترى، گلشن راز.{V قرآن نيز خداوند متعال را به نور توصيف فرموده است: A}«الله نور السماوات و الارض»{A؛ V}نور (24)، آيه 35.{V و او را خالق نور ظاهرى و باطنى دانسته است. V}نبأ(78)، آيه 13؛ زمر(39)، آيه 23؛ يونس(10)، آيه 5؛ نوح(71)، آيه 16؛ انعام(6)، آيه 1.{V به گفته محى‏الدين ابن عربى، وجود مطلق (خداوند متعال) نور حقيقى است؛ زيرا همه موجودات به هستى او، هست شده‏اند. V}به نقل از: شريف‏الدين محمد نيمدهى، رسالة الانوار، ص 134.{V P}اى همه هستى ز تو پيدا شده‏{E}خاك ضعيف از تو توانا شده‏{P P}هستى تو صورت پيوند نه‏{E}تو به كس و كس به تو مانند نه‏{P P}آنچه تغيّر نپذيرد تويى‏{E}وآن كه نمرده است و نميرد تويى‏{P P}ما همه فانى و بقا بس تر است‏{E}ملك تعالى و تقدس تر است‏{P V}حكيم نظامى گنجوى.{V پس وجود نور مطلق (خداوند متعال)، يك اصل و ضرورت است؛ زيرا در پرتو وجود او است كه ما هستيم و در ظلّ نور، ما بقا و استمرار در وجود داريم. در عنايت نور او، نور حسّى در عالم پرتوافكن گشته و براى زندگى مادى انسان، يك نياز اساسى شده است. با تجلّى آن نور مطلق در هستى، انسان‏هاى كامل، هدايت‏گر بشريت گشته‏اند و ... V}ر.ك: سيد نعمت‏اللَّه جزايرى، نور البراهين فى شرح توحيد الصدوق، ج 1، صص 395 - 397.{V بايد توجه داشت كه نور مطلق و حقيقى، از دسترس اوهام و خيال بسيار دور است. P}از همه اوهام و تصويرات دور{E}نور نور نور نور نور نور{P V}مثنوى، دفتر 6، بيت 2146.{V T}3-. نور در قرآن:{T اين واژه پر معنا، در قرآن كريم به كرّات به كار رفته و مصاديق گوناگونى براى آن بيان شده است: الف) قرآن، نور و ظلمت را با هم برابر نمى‏داند و نور را برتر از ظلمت تلقى مى‏كند؛ V}رعد (13)، آيه 16؛ فاطر (35)، آيه 20.{V ب) خداوند، خود نور است؛ V}نور (24)، آيه 35.{V ج) او خالق نور ظاهرى و غيبى است؛ V}نبأ(78 )، آيه 13؛ زمر (39)، آيه 23؛ يونس (10)، آيه 5؛ نوح(71)، آيه 16؛ انعام (6)، آيه 1.{V د) او با نور خويش، هر كه را بخواهد، هدايت مى‏كند؛ V}نور (24)، آيه 35.{V ه) اگر حضرت حق، به كسى از نور خويش افاضه نفرمايد، از هيچ جاى ديگر نمى‏تواند اين نور را بگيرد؛ V}همان، آيه 240.{V و) او مؤمنان را از ظلمات خارج كرده و به عالم نور وارد مى‏گرداند V}بقره (2)، آيه 257.{V؛ ز) خداوند متعال خود، كامل كننده نورش مى‏باشد؛ V}صف (61)، آيه 8. {V ح) خداى سبحان در اين دنيا به وسيله هدايتش، مؤمن را نورانى مى‏كند تا بتواند به وسيله آن نور حركت كند و راه را از چاه بشناسد. V}انعام (6)، آيه 122.{V در آخرت نيز همين نور ظهور مى‏كند و از پيش رو و سمت راست او در حركت است؛ V}تحريم (66)، آيه 8.{V P}مومنا ينظر به نور الله شدى‏{E}از خطا و سهو ايمن آمدى‏{P V}مثنوى، دفتر 4، بيت 1855.{V ط) كلام خداوند (وحى) نور است؛ چه قرآن، چه تورات و چه‏انجيل؛ V}مائده (5)، آيات 15، 44 و 46؛ انعام (6)، آيه 91؛ نساء (4)، آيه 174.{V ى) قرآن علاوه بر آن كه نور است، هدايت‏گر به نور نيز هست. قرآن كريم نورى است كه انسان را از ظلمات طبيعت و اِنيّت بيرون مى‏برد و به سوى نور معرفت پروردگارش، هدايت مى‏كند V}ابراهيم (14)، آيه 1؛ شورى (42)، آيه 52؛ آل‏عمران (3)، آيه 184.{V؛ P}هر كه كاه و جو خورد قربان شود{E}هر كه نور حق خورد قرآن شود{P V}مثنوى، دفتر 5، بيت 2478.{V ك) ايمان به نورى كه خداوند نازل فرموده است (قرآن كريم)، وزان ايمان به خدا و رسول او است؛ V}تغابن (64)، آيه 8.{V ل) پيامبران، انسان‏ها را از ظلمت خارج ساخته و به عالم نور مى‏برند. V}ابراهيم (14)، آيه 5؛ احزاب (33)، آيه 43؛ حديد (57)، آيه 9؛ طلاق (65)، آيه 11.{V گفتنى است كه اطلاق نور بر وحى، قرآن، راه و پيامبر در برابر خداوند، به اين معنا نيست كه هم خدا نور باشد و هم غير او روشن و روشنگر؛ زيرا فرض ندارد موجودى نور نامحدود باشد و در كنار او، نور محدودى هم باشد؛ چرا كه نامحدود، غيرى باقى نمى‏گذارد. بنابراين اگر مثلاً فرمود كه: «پيغمبر سراج منير است»؛ V}احزاب (33)، آيه 45 و 46.{V يعنى آن چراغ، مصباحى از همين A}«نور السماوات و الارض»{A است، نه نورافكنى جدا از آن. بر اساس همين نكته ظريف، خداوند مى‏فرمايد: سراج منير بودن تو از همان A}«نور السماوات و الارض»{A پايه و مايه گرفته است؛ نه اين كه مستقلاً نورانى هستى و خدا هم نورانى است. V}نور (24)، آيه 35.{V بلكه در پرتو نورانيت خداوند، آنها نيز نور و نور بخش‏اند. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، صص 223 - 224.{V P}چون شما تاريك بودم در نهاد{E}وحى خورشيدم چنين نورى بداد{P P}ظلمتى دارم به نسبت باشموس‏{E}نور دارم بهر ظلمات نفوس‏{P V}مثنوى، دفتر 1، بيت 3660 و 3661.{V T}4-. معصومان تجلّى نور الهى:{T در روايات، رسول اكرم(ص) و ائمه طاهرين(ع)، در ابعاد گوناگون به نور الهى توصيف شده‏اند. موارد ذيل نشانگر بخشى از اين ابعاد است: يكم. معصومان نوراند؛ در زيارت جامعه كبيره، از امام هادى(ع) نقل شده كه فرمود: H}«خلقكم الله انواراً»{H؛ «خداوند شما را به صورت نور خلق كرد». امام صادق(ع) در تفسير آيه A}«الله نور السماوات و الارض ...» {Aفرمود: «رسول خدا(ص) و ما اهل بيت(ع)، نور خداوند در ميان مخلوقاتش هستيم». V}شيخ احمد بن زين‏الدين احسائى، شرح جامعه كبيره، بيروت: دارالمفيد، چاپ اول، 1999 م. - 1420 ق، ج اول، ص 270.{V در حديث ديگرى، در ذيل همين آيه شريفه، از امام صادق(ع) نقل شده است كه: H}«مثل نوره»{H، اشاره به حضرت رسول(ص) دارد و H}«نور على نور»{H اشاره به امامى دارد كه پشت امام ديگر به امامت مى‏رسد. V}ر.ك: نورالبراهين، ج اول، ص 398 و 399.{V از امام محمد باقر(ع) سؤال شد: مقصود از «نور» در آيه A}«فآمنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا»{A؛ V}تغابن (64)، آيه 8.{V چيست؟ امام در پاسخ فرمودند: «به خدا قسم! مقصود از نور، ائمه(ع) از آل محمد تا روز قيامت‏اند. به خدا قسم! آنان نور خداوند هستند كه نازل گشته‏اند و به خدا قسم آنان، نور خداوند در آسمان‏ها و زمين‏اند». V}بحارالانوار، ج 23، ص 308؛ و به نقل از: شيخ جواد بن عباس الكربلائى، الانوار الساطعه، مراجعة محسن الاسدى، قم: دارالحديث، بى‏تا، ج 3، ص 110.{V P}من چو خورشيدم درون نور غرق‏{E}مى‏ندانم كرد خويش از نور فرق‏{P V}مثنوى، دفتر 3، بيت 2408.{V امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «مقصود از «نور» در آيه شريفه A}«و اتبعوا النور الذى انزل معه»{A؛ V}اعراف (7)، آيه 157.{V اميرمؤمنان و ائمه(ع) هستند». V}نورالثقلين، ج 2، ص 83؛ به نقل از: الانوار الساطعه، ج 3، ص 111.{V T}5-. نور معصومان از نور خداوند است:{T در زيارت جامعه مى‏خوانيم: H}«و انتجبكم لنوره»{H؛ «خداى متعال شما را براى نور خود برگزيد» ...:H}«و نوره و برهانه عندكم»{H؛ «نور و برهان حق نزد شما است» ... H}«السلام على الائمة الدعاة و ... و صراطه و نوره و برهانه»{H؛ «سلام بر امامان بزرگوارى كه دعوت كننده به سوى خدا و ... و صراط او، نور او و برهان او هستند». در عبارت دوم گفته مى‏شود: نور حق در نزد شما است و در عبارت سوم خود آنان را نور حق مى‏گوييم. P}نور دل از جان بود اى يار غار!{E}مستعار او را مدان اى مست عار!{P در حديثى طولانى آمده است: رسول خدا(ص)، نور خويش، اميرمؤمنان(ع)، فاطمه زهرا(س)، امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و ... را از نور خداوند دانسته است. V}الانوار الساطعه، ج 4، ص 259 و 260.{V T}6- نور معصوم، اولين مخلوق:{T در روايات، اولين مخلوق و نخستين صادر، نور رسول خدا(ص) و سيزده معصوم دانسته شده است. رسول خدا(ص) مى‏فرمايد: H}«اوّل ما خلق الله، نورى»{H؛ «اولين چيزى كه خداوند خلق كرد، نور من بود». V}بحارالانوار، ج 1، ص 97، ح 7.{V خداى سبحان به پيغمبرش دستور مى‏دهد كه: «بگو من اولين مسلمانم» V}انعام(6)، ص 163.{V و مقصود از اين اوليّت، اوليّت رتبى است، نه زمانى؛ زيرا اگر مقصود اوليت زمانى بود، هر پيغمبرى نسبت به قوم خويش «اول المسلمين» بود و پيامبران پيشين نيز به طريق اولى مى‏توانستند مصداق اين روايت باشند. از اين كه خداى سبحان تنها به پيغمبر اسلام فرموده بگو: «مأمورم كه اول المسلمين باشم»، براى آن است كه آن حضرت اوّل صادر، يا اول ظاهر است. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، ص 30 و 31.{V از امام صادق(ع) سؤال شد: شما قبل از آن كه آسمان‏ها و زمين خلق شوند، كجا بوديد؟ حضرت در پاسخ فرمود: H}«كنّا انواراً حول العرش نسبح الله و نقدسه حتى خلق الله سبحانه الملائكة ...»{H؛ «انوارى بوديم حول عرش و مشغول تسبيح و تقديس خدا بوديم تا اين كه خداى متعال ملائكه را خلق فرمود...». V}بحارالانوار، ج 57، ص 170.{V جابر بن عبدالله مى‏گويد: از رسول خدا(ص) سؤال كردم: اولين چيزى كه خداوند خلق نمود، چه بود؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: H}«نور نبيك ...»{H؛ «نور پيغمبر تو V}به نقل از: تفسير الميزان، ج 1، ص 121.{V ...». جابر از امام محمدباقر(ع) نقل مى‏كند كه ايشان فرمود: «خداوند متعال، چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم، چهارده نور از نور عظمتش را خلق فرمود. پس آن چهارده نور ارواح ما بود». جابر مى‏گويد: از امام درباره‏ى اسماى آن چهارده نور سؤال كردم، ايشان فرمود: «محمد، على، فاطمه، حسن و حسين(ع) و نور فرزند حسين(ع) كه نهمى آنان قائم ايشان است». V}بحارالانوار، ج 25، ص 4.{V امام باقر(ع) مى‏فرمايد: H}«يا جابر! ان الله اول ما خلق خلق محمداً و عترته الهداة المهتدين، فكانوا اشباح نور بين يدى الله، قلت: و ما الاشباح؟ قال: ظل النور، ابدان نورية بلا ارواح، و كان مؤيداً بروح واحد و هى روح القدس ...»{H ؛ «اى جابر! اول مخلوقى كه خداوند خلق فرمود، محمد و عترت هدايت شده آن حضرت بودند. پس آنان اشباح نور در برابر خداوند بودند. جابر مى‏گويد: به حضرت عرض كردم اشباح چيست؟ فرمود: سايه نور، بدن‏هاى نورى بدون روح كه مؤيد به يك روح يگانه و واحد بودند و آن روح القدس بود...». روايت بالا، نشانگر اين حقيقت است كه «مخلوق اول» در عين اين كه يك حقيقت و موجود واحد است، حقيقت همه چهارده معصوم است؛ يعنى، هم حقيقت رسول خدا(ص) است و هم حقيقت تك تك عترت آن حضرت. آنان در عين يكى بودن، متعدد هم هستند و همه‏ى آنان، ظهورات روح واحد و حقيقت واحد مى‏باشند. اين روايت با صراحت كامل مى‏فرمايد كه: آنان ابدان نورى بودند كه ارواح متعدد نداشتند؛ بلكه مؤيد به يك روح بودند و آن عبارت است از «روح‏القدس» و به روشنى به اين نكته اشاره دارد كه حقيقت روح و جان همه، يكى بود و ظهورات (ابدان نورى و يا اشباح نورى) متعدد بود. اين كه در زيارت جامعه مى‏خوانيم H}«و ان ارواحكم و طينتكم واحدة»{H، اشاره به اين حقيقت دارد كه چهارده معصوم، يك نوراند و در اين جهت با هم اتحاد دارند. اين اتحاد - در عين غيريت - نه تنها در اوّل خلقت بوده؛ بلكه در نظام مادى و زندگى دنيايى و حقيقت آنان، يكى بوده است و ايشان در عين تعدد صورى و ظاهرى با همديگر، وحدت و اتحاد دارند. V}ر.ك: انسان و خلافت الهى، صص 139 - 142.{V P}چون مرا ديدى خدا را ديده‏اى‏{E}گرد كعبه صدق برگرديده‏اى‏{P P}خدمت من طاعت و حمد خداست‏{E}تا نپندارى كه حق از من جداست‏{P P}چشم نيكو باز كن در من نگر{E}تا نبينى نور حق اندر بشر{P V}مثنوى، دفتر 2، ابيات 2247 و 2249.{V T}7- نور معصوم، جسم مستعد مى‏خواهد:{T «نور معصوم»، اولين مخلوق و قبل از همه مخلوقات ديگر موجود بوده است و هر وقت ماده - با تركيب و استعداد خاص - خود را در معرض تابش آن قرار دهد و با آمادگى پذيرش آن، در برابر آن قرار گيرد، در آن تجلّى مى‏كند. P}نور يابد مستعد تيز گوش‏{E}كاو نباشد عاشق ظلمت چو موش‏{P V}مثنوى، دفتر 5، بيت 25.{V تركيب بدنى مخصوصى كه با مشخصات خاص خود، در زمان و مكانى خاص، آماده پذيرش مخلوق اول (نور معصوم) و تجلّى آن است؛ در زمان مشخّص و معين اين نور را مى‏پذيرد و در اين زمان، «نور معصوم» در آن مى‏تابد و جلوه مى‏كند. اين زمان خاص، زمان همين «تجلّى به خصوص» است و وقت اين تابش، از نور معصوم و مخلوق اول است؛ نه زمان متجلى. حقيقتى كه متوجّه اين تركيب مخصوص در اين زمان خاص گرديد، قبل از همه عوالم و قبل از زمان و مكان، وجود پيدا كرده، خلق شده است. البته تجلّى آن در اين تركيب، در زمان مخصوص قرار مى‏گيرد؛ آن هم به لحاظ آمادگى اين تركيب در اين زمان. V}ر.ك: انسان و خلافت الهى، صص 125 و 129.{V از اين رو جسم معصومان(ع)، جسم ويژه‏اى است كه توان تحمل و تجلّى آن نور را در خود دارد؛ نورى كه «اولين و برترين مخلوق» است. اين جسم بايد قابليت و كشش آن همه عبادت‏ها و سيرها را داشته باشد؛ تا اين نور در آن تجلّى كند. بر اين اساس جسم آنها نيز از نور است. P}جسمشان را هم ز نور اسرشته‏اند{E}تا ز روح و از ملك بگذشته‏اند{P V}مثنوى، دفتر 3، بيت 8.{V T}8- نور معصوم واسطه در خلق:{T در رواياتى كه معصومان(ع) به عنوان «نور و مخلوق اول» مطرح شده‏اند، به اين نكته نيز اشاره شده كه خداى متعال از نور ايشان، هر چيز و كمال وجودى را آفريده است؛ يعنى، وجود و هستى خير است و هر وجود از نظر جنبه وجودى - و با قطع نظر از حدود و نقايص - خير مى‏باشد. بر اين اساس همه موجودات و تمامى وجودات و كمالات وجودى، از جلوه‏ها و ظهورات همين مخلوق اول و نور معصوم است و مخلوقات مراتب مختلف تجليات اين نور مى‏باشد. V}ر.ك: الميزان، ج 1، ص 121.{V به عبارت ديگر «نور معصوم»، سبب وجود موجودات ديگر است و موجودات ديگر، آثار و صورت‏هاى نازله اين حقيقت، در مراتب مختلف و متنوع است. رسول خدا(ص) در حديثى نسبتاً طولانى، به اين حقيقت به طور صريح اشاره‏كرده‏اند كه: «از نور رسول خدا، عرش خلق شده است؛ از نور على(ع) ملائكه به وجود آمده‏اند؛ از نور فاطمه(س) آسمان‏ها و زمين خلق شده است؛ از نور امام حسن(ع) خورشيد و ماه پديدار گشته‏اند؛ از نور امام حسين(ع) بهشت و حورالعين قدم به هستى نهاده‏اند و ... V}الانوار الساطعه، ج 4، ص 259.{V». P}نور مردان مشرق و مغرب گرفت‏{E}آسمان‏ها سجده كردند از شگفت‏{P V}مثنوى، دفتر 6، بيت 2069.{V T}9- تجلّى نور معصوم در قلب مؤمن:{T از آن جا كه نور معصوم، واسطه در خلق بوده و از اين رو، واسطه در به وجود آمدن انسان است و از آن جا كه از آن «مخلوق اول»، در روح آدميان دميده شده است؛ زيرا روح خدا - كه در آيات به آن اشاره و تصريح شده است كه روح انسانى از آن روح است - همان مخلوق اول و نور معصوم مى‏باشد. V}ر.ك: مقالات؛ انسان و خلافت الهى، همان، صص 45 - 61 و 73 - 97.{V نورى كه از آن نور برتر، در انسان‏ها وجود دارد، نور ضعيفى است كه روشنايى كمى دارد و از تيرگى‏هاى زيادى برخوردار است؛ اما اگر آدمى اين تيرگى‏ها و آلودگى‏ها را از خود دور سازد و خود را به مرتبه و منشأ اصلى خويش (روح خدا) نزديك سازد، اين نور در آدمى بيشتر روشن خواهد شد و از ضعف به سوى شدت، حركت خواهد كرد. اين نور ضعيف، بر اثر «ايمان و عمل صالح»، با نور بسيار روشن و كاملى - كه هيچ‏گونه ضعف و تيرگى در آن نيست - وحدت يافته، نور كامل آن غالب و قاهر گشته و آن را احاطه نموده است و ضعف‏ها و تيرگى‏هاى آن را از ميان برده و كامل گردانيده است. هر چه اين نور ضعيف، به نور كامل نزديك‏تر شود و با آن وحدت بيشترى داشته و در آن مستغرق باشد، به همان اندازه غلبه و احاطه نور كامل، بر آن بيشتر خواهد بود؛ تا جايى كه «وحدت» كاملاً تحقق يابد و «فنا» حاصل شود. در اين صورت، نور ضعيف با حفظ تبعيت و فنا - در مرتبه خود - از روشنى نور كامل و از آثار وجودى آن، بر اثر فناى در آن برخوردار خواهد بود. V}ر.ك: مقالات، ج 3، صص 117 - 120.{V در زيارت جامعه به اين حقيقت اشاره شده است: H}«انتم نور الاخيار»{H؛ «شما نور خوبان هستيد» و اين همان واقعيت است كه امام محمد باقر(ع) فرمود: «هر آينه نور امام در قلوب مؤمنان نورانى‏تر از خورشيدى است كه روشنگر روز است». V}بحارالانوار، ج 23، ص 308؛ به نقل از: الانوار الساطعه، ج 3، ص 110.{V در پرتو همين نور، راه حقيقت براى ايشان روشن و به سوى نور حضرت حق هدايت مى‏شوند. P}يا به گلبن وصل كن اين خار را{E}وصل كن با نار نور يار را{P P}تا كه نور او كشد نار تو را{E}وصل او گلشن كند خار تو را{P V}مثنوى، دفتر 2، ابيات 1245 - 1246.{V T}10-. نور معصوم، هدايت‏گر است:{T خداوند درباره «مقام نورانيت» حضرت رسول و هدايت‏گرى آن حضرت مى‏فرمايد: A}«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد»{A؛ يعنى قرآن را از آن رو بر تو فرستاديم كه مردم را از هرگونه تيرگى و تاريكى، رهايى بخشيده، آنان را نورانى كنى. رسول خدا(ص)، آينه تمام نمايى است كه جهت تابش نور را مى‏داند. وقتى اين آينه به سمت A}«نورالسماوات و الارض» {Aبود، آن نور در اين چهره مى‏تابد؛ هم صفحه آينه و هم منطقه‏اى را كه در برابر آينه قرار دارد، روشن مى‏سازد. از اين رو، مى‏فرمايد: «به تو قرآن دادم تا مردم را نورانى كنى، تو مظهر ولايت الهى هستى كه خداوند با تابيدن آن، مؤمنان را از تاريكى‏ها به نور بيرون مى‏آورد». V}بقره(2)، آيه 257.{V نور رسول خدا(ص)، بر اساس آيه نخست V}ابراهيم(14)، آيه 1.{V نه تنها بايد راهنماى مردم به سوى نور باشد؛ بلكه بايد دست آنان را گرفته، از ظلمت خارج سازد و به نور برساند. V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، صص 250 - 252.{V معصومان ديگر نيز چنين هستند. وقتى در زيارت جامعه مى‏خوانيم H}«و نوره عندكم»{H؛ يعنى، علوم، حقايق و هدايت‏ها - و در يك كلمه نور قرآن - در نزد شما است و با اين نور، انسان‏ها را به نور دعوت كرده، آنان را نورانى مى‏كنيد؛ زيرا نور امامان(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س)، با نور رسول خدا(ص) يكى است و در واقع «امامت» باطن «نبوت» است. V}ر.ك: فلسفه امامت، صص 62 - 65.{V آنان مترجمان حقيقى وحى‏اند. از امام باقر(ع) پرسيدند: كسى كه عالم به كتاب آسمانى است، كيست؟ V}رعد(13)، آيه 43.{V فرمود: «مقصود ما امامانيم». V}اصول كافى، ح شماره 607؛ الانوارالساطعة، ج 3، ص 110 و ج 4، ص 98.{V در هر صورت چون آنان نور و حامل نوراند، پس هدايت‏گر به سوى نور نيز هستند؛ زيرا كسى كه نور هدايت ندارد، حق رهبرى ديگران را هم ندارد. P}چون ندارى فطنت و نور هدا{E}بهر كوران روى را مى‏زن جلا{P V}مثنوى، دفتر 2، بيت 3223.{V اگر ما نيز طالب تجلّى نور حق، نور قرآن و نور معصوم در خود هستيم؛ بايد بكوشيم كه خود را مستعد اين نور سازيم. P}نورخواهى مستعد نور شو{E}دور خواهى خويش بين و دور شو{P V}مثنوى، دفتر 1، بيت 3606.{V
کد سوال : 865
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : طبق عقايد اسلامى؛ آيا كسى مى‏تواند به مقام ائمه(ع) يا فوق آنان برسد؟
پاسخ : از آن جا كه منشأ عصمت «اراده و اختيار» آدمى است V}پژوهشى در عصمت معصومان، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ اول، 1377، فصل سوم، صص 72 - 43.{V؛ هر انسان صاحب اراده‏اى، مى‏تواند با رياضت شرعى و تهذيب نفس، به مقام عصمت دست يابد. عصمت منحصر به پيغمبران و امامان معصوم(ع) نيست V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، صص 20-22؛ علامه طباطبايى، ولايت نامه، ترجمه همايون همتى، تهران، اميركبير، چاپ اول، صص 58 - 48.{V؛ چنان كه حضرت مريم(س)، حضرت فاطمه(س) و مخلصينى ديگر V}علامه طباطبايى، الميزان، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ج 3، ص 205.{V - كه نه نبى بودند و نه امام - به مقام شامخ عصمت دست يافته‏اند. اما مقصود از عصمتِ معصومان، پيامبران و ائمه(ع) و حضرت زهرا(س)، تنها عصمت از گناهان - آن هم پس از سنين متعارف بلوغ و تكليف نيست - بلكه عصمت از سهو و خطا و از زمان طفوليت را نيز در بر مى‏گيرد. روشن است كه چنين عصمتى در امت اسلام، منحصر در چهاره معصوم(ع) است. V}جزوه راه و راهنماشناسى، تهران، اميركبير، س 1375، صص 676 - 675.{V با «تهذيب نفس» مى‏توان در آينده، مصون ماند و نيز ممكن است گذشته را با كفّارات و... جبران كرد؛ اما نمى‏توان آن را به گونه‏اى ترميم نمود كه نسبت به گذشته، عصمت تحصيل شود؛ چون نمى‏توان واقع شده را تغيير داد. بلى اگر انسانى بتواند قبل از بلوغ نيز در سايه تعليم، تربيت، تهذيب و تزكيه به جايى برسد - كه در هنگام بلوغ نيز معصوم باشد - عصمتش فراگير خواهد بود. اگر افرادى در مقام وقوع نيز به چنين مقام ويژه‏اى نايل آيند؛ براساس روايات و ادعيه، باز با هدايت و يارى پيامبران و ائمه(ع) به اين مرتبه نايل مى‏شوند: H}«بكم فتح الله و بكم يختم»{H. V}زيارت «جامعه كبيره».{V از آن جا كه آنان منشأ خير و سبب وصول آدمى به مراتب بالا ومقامات انسانى‏اند، باز در اين جهت بر تمامى انسان‏هاى برتر، مقدم‏اند. V}انسان و خلافت الهى، صص 125 - 155.{V P}زآن كه منبع او بُده‏ست اين راى را{E}سر امام آيد هميشه پاى را{P P}اى مقلد تو مجو پيشى بر آن‏{E}كاو بود منبع زنور آسمان‏{P V}مثنوى، دفتر 3، ابيات 1548 و 1549.{V
کد سوال : 866
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا پيامبران در دوره كودكى نيز از عصمت برخوردارند؟ چرا؟
پاسخ : عصمت پيامبران و ائمه(ع) - در يك كلام معصومان(ع) - از ابتداى تولد و حتى در رحم مادر است. خداوند متعال از آن جا كه مى‏دانست عده‏اى از بندگانش به اختيار خويش - هر چند با استعدادى در سطح ساير افراد - بيش از ديگران و در بالاترين حد ممكن، از استعداد خود بهره‏بردارى مى‏كنند؛ تفضلاً اين پاداش و موهبت ويژه را به آنان عطا فرمود و آنان را از علم و اراده‏اى برخوردار ساخت كه به واسطه آن به «مصونيت كامل و مطلق» برسند. بايد توجّه داشت كه اعطاى اين موهبت، معلول شايستگى‏هاى آنان است؛ نه محصول استعداد جبرى ايشان. چنان كه در دعاى ندبه مى‏خوانيم: H}«اللهم لك الحمد على ماجرى... لنفسك و دينك... بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه‏الدنيا الدنية و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قربتهم و قدمت لهم الذكر العلىّ والثناء الجلى واهبطت عليهم ملائكتك و كرمتهم بوحيك و رفدتهم بعلمك و جعلتهم الذريعة اليك...»{H؛ «خدايا براى توست حمد بر... تو با آنان شرط نمودى كه نسبت به زينت‏ها و منزلت‏هاى دنيوى بى‏اعتنا باشند [و جز به مقام قرب تو نينديشند ]و آنها نيز اين شرط را پذيرفتند و چون مى‏دانستى به اين شرط عمل خواهند كرد، آنان را پذيرفتى و مقرّب خويش ساختى و [به جهت همين شايستگى‏]... فرشتگان را بر آنان نازل فرمودى و با وحى خود ايشان را گرامى داشتى و از خوان علم بى‏كران خويش بهره‏ها دادى». با توجه به تحليل «اصل عصمت»، مى‏توان دليل و چرايى عصمت در دوران كودكى معصومان را به دو وجه تقرير كرد: T}1- عصمت پاداشى:{T عصمت در طفوليت، به عنوان پاداشى براى عصمت اختيارى در بزرگ‏سالى است؛ يعنى، وقتى خداوند متعال مى‏داند كه فردى در آينده زندگى خود، چه مسيرى را انتخاب مى‏كند؛ به ميزان حسن انتخاب او و تلاش مداوم آينده‏اش، وى را از نخستين روز زندگى، مورد لطف و عنايت قرار مى‏دهد و از لغزش‏ها مصون مى‏دارد. T}2- زمان تكليف معصومان(ع):{T ملاك عصمت «علم و اراده» است و نيز عصمت V}نگا: محمدمحمدى رى‏شهرى، فلسفه وحى و نبوت، دفترتبليغات اسلامى، قم:1366 ش، ص‏220.{V، متفرع بر شأنيت و لياقت تكليف و مسؤوليت‏پذيرى است و اين هر دو در طفوليت وجود ندارد. اما اين مسأله عموميت ندارد؛ چرا كه علم و اراده، هم در زمان طفوليت هست وهم در زمان بزرگ‏سالى؛ هر چند از لحاظ شدّت و ضعف متفاوت باشند. همچنين زمان تكليف و مسؤوليت‏پذيرى، نسبت به انسان‏هاى مختلف متفاوت است؛ چنان كه حضرت عيسى(ع) در زمان نوزادى مى‏فرمايد: A}«قال انى عبدالله آتانى الكتاب وجعلنى نبيّا...»{A؛ «[كودك (حضرت عيسى)]گفت: منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرارداده‏است». V}مريم (19)، آيه 30.{V يا درباره يحيى(ع) مى‏فرمايد: A}«يا يحيى خذالكتاب بقوة و ءاتيناه الحكم صبياً»{A؛ «اى يحيى! كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و از كودكى به او نبوت داديم». همچنين براساس نصوص دينى V}همان، آيه 12.{V و شواهد مسلّم تاريخى، عده‏اى از ائمه(ع) در سنين كودكى و نوجوانى به مقام والاى امامت نايل آمدند. امام جواد(ع) در هفت يا نه سالگى، امام هادى(ع) در هشت يا نه سالگى و امام زمان(عج) در چهار يا پنج‏سالگى. V}شيخ مفيد، ارشاد، موسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ سوم، 1399ق ، صص‏319-317 و 327-366.{V بنابراين هر چند عصمت، متفرع بر تكليف است؛ اما زمان خاصى نمى‏توان براى آن تعيين كرد؛ بلكه زمان تكليف در انسان‏ها، متفاوت است و آن گونه كه از شواهد ياد شده به دست آمد، برخى از آدميان در سنين طفوليت، مكلّف و عهده‏دار مقامات و مسؤوليت‏هايى مى‏شوند و چون ائمه(ع) و برخى، از ابتدا چنين بودند، از عصمت در طفوليت نيز برخوردار بودند. V}محمد تقى مصباح يزدى، راهنماشناسى، اميركبير، تهران: 1375 ش، ص 673.{V
کد سوال : 867
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا پيامبران اشتباه مى‏كنند؟ ظاهراً مفهوم اشتباه با گناه فرق دارد، پيامبران اشتباه مى‏كنند ولى گناه نمى‏كنند؟
پاسخ : اولاً، مفهوم سهو، خطا و نسيان با «گناه» متفاوت است؛ زيرا، اولاً گناه با علم و اراده صورت مى‏گيرد؛ ولى سهو، خطا و نسيان چنين نيست. ثانياً، گناه همواره مخالفت با اوامر الهى است؛ ولى سهو، خطا و نسيان، امكان دارد گاهى با امر خداوند مخالف باشد (مثلاً سهو در به جا آوردن يكى از اجزا و اركان عمل عبادى) و گاه هيچ ارتباطى با اوامر خداوند ندارد (مثلاً خطا در يك عمل مباح فردى يا اجتماعى). ثالثاً بر اساس دلايل متقن، پيامبران، هم از گناه مبرّا هستند و هم از سهو، خطا و نسيان؛ زيرا، آنان و حتى ائمه(ع)، از دو علم برخوردارند: 1. علم غير عادى كه به واسطه آن بر تمامى حقايق عالم اشراف و آگاهى دارند. 2. علوم عادى كه همچون ساير افراد از طريق معمولى به دست مى‏آورند. امّا در مقام عمل و انجام دادن كارهاى روزمره خود و حتى مسائل اجتماعى، در بيشتر موارد از علوم غير عادى خويش استفاده نمى‏كنند؛ يعنى، هر چند به واقعيت همه مسائل آگاه‏اند؛ اما از خود رفتارى جاهلانه و غافلانه بروز مى‏دهند؛ بى آن كه در حقيقت جاهل و غافل باشند. بر اين اساس - كه در جاى خود مدلل گشته است - بدون شك هيچ گونه سهو، خطا و اشتباه واقعى را نمى‏توان به معصومين(ع) نسبت داد. چون جهل و غفلت - كه منشأ سهو و نسيان است - در آنان راه ندارد. هر چند ممكن است از آنان، اعمالى سر زند كه به ظاهر، خطا باشد؛ ولى در واقع، خطايى است كه از روى عمد صورت نگرفته است. در اين صورت خطا ناميدن آن نيز از سر تسامح است. علاوه بر آن كه آيات و روايات، سهو، خطا و اشتباه را از معصومان نفى مى‏كند. V}نگا: نجم(53)، 4 - 3؛ انعام(6)، 50.{V به عنوان نمونه امام هادى(ع) در مقام درود و تحيت بر پيامبر(ص) مى‏گويد: H}«اللهم اجعل افضل صلواتك على سيدنا محمد عبدك و رسولك... المعصوم من كل خطأ و زلل، المنزه من كل دنس و خطل»{H؛ «بارالها! برترين درودهايت را بر سرور ما محمد، بنده و فرستاده‏ات، نثار فرما... آن كه از هر خطا و لغزشى معصوم و از هر گونه آلودگى و ياوه‏گويى پيراسته بود». V}بحارالانوار، ج 99، ص 178 و براى اطلاع تفصيلى در اين باب مراجعه كنيد به: حسن يوسفيان و احمد حسين شريفى، پژوهشى در عصمت معصومان، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران: چاپ اوّل، 1377 ش، صص 233 - 265.{V
کد سوال : 868
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا درجه و رتبه پيامبر اكرم(ص) پايين‏تر از امام على(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) است؛ زيرا از حديث «لولاك لما خلقت الافلاك...» چنين استنباط مى‏شود؟
پاسخ : براساس روايات، چهارده معصوم(ع) همه «يك نور»اند؛ V}بحارالانوار، ج 25، ص 1 و ج 36، ص 280.{V يعنى، آنان در مقام وحدت نورى، كثرتى ندارند تا يكى اول وديگرى دوم باشد. اين كه در زيارت جامعه مى‏خوانيم: H}«و ان ارواحكم و طينتكم واحدة»{H؛ اشاره به همين حقيقت دارد كه چهارده معصوم(ع)، «يك نور»اند و در اين جهت با هم اتحاد دارند. بر اساس روايات، اين اتحاد نه تنها در اول خلقت بوده؛ بلكه در نظام مادى و زندگى دنيوى، حقيقت آنان يكى بوده است و در عين تعدد صورى، ظاهرى و جسمانى، آنان با همديگر وحدت و اتحاد دارند. V}در اين باب نگا: انسان و خلافت الهى، صص 139 - 142.{V P}بر مثال موج‏ها اعدادشان‏{E}در عدد آورده باشد بادشان‏{P V}مثنوى، دفتر 2، بيت 185.{V از اين رو اين كه در بعضى از روايات، اولين مخلوق نور حضرت محمد(ص) و در پاره‏اى روايات نور رسول خدا(ص) و ائمه هدا(ع) مطرح شده است؛ نبايد پنداشت كه اين روايات بر كثرت و غيريت اين انوار، دلالت دارد. امام باقر(ع) V}نگا: بحارالانوار، ج 1، ص 97؛ ج 57، ص 170؛ تفسيرالميزان، ج 1، ص 121.{V مى‏فرمايد: H}«يا جابر! ان الله اول ماخلق خلق محمداً و عترته الهداة المهتدين، فكانوا اشباح نور بين يدى الله، قلت و ما الاشباح؟ قال: ظل النور، ابدان نورية بلا ارواح و كان مؤيداً بروح واحد و هى روح القدس»{H؛ «اى جابر! اول مخلوقى كه خداوند خلق فرمود، محمد و عترت هدايت شده آن حضرت بودند. پس آنان اشباح نور در برابر خداوند بودند. جابر مى‏گويد: به حضرت عرض كردم، اشباح چيست؟ فرمود: سايه نور، بدن‏هاى نورى بدون روح كه مؤيد به يك روح يگانه و واحد بودند و آن روح‏القدس بود...». اين روايت، به روشنى حكايت‏گر اين حقيقت است كه روح آنها در عين اين كه يك حقيقت و V}به نقل از: انسان و خلافت الهى.{Vموجود واحد است، حقيقت همه چهارده معصوم است؛ يعنى، هم حقيقت رسول الله(ص) است و هم حقيقت تك‏تك اهل بيت آن حضرت و در عين يكى بودن، متعدد هم هستند و همه، ظهورات روح واحد و حقيقت واحد مى‏باشند. اين روايت، با صراحت كامل مى‏فرمايد: آنان ابدان نورى بودند كه ارواح متعدد نداشتند؛ بلكه مؤيد به يك روح بودند و آن عبارت است از «روح‏القدس» و به روشنى به اين نكته اشاره دارد كه حقيقت روح و جان همه، يكى بود و ظهورات (كه ابدان نورى و يا اشباح نورى‏اند) متعدد بود. بر اين اساس، روايتى كه مطرح فرموديد، دلالت ندارد بر اين كه عدم خلق جهان، به صورت انحصارى، متوقّف بر حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) باشد؛ بلكه از آن جا كه همه چهارده معصوم، «نور واحد»اند، اين روايت اشاره به همان حقيقت نورى دارد كه آنان در آن وحدت دارند. به عبارت ديگر، هر چند در اين حديث، به ظاهر به نور [روحى و بدنى ]حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) اشاره شده است؛ ولى به دليل وحدت نورى چهارده‏معصوم، گويا اين حديث مى‏خواهد بگويد: اگر شما چهارده معصوم نبوديد، جهان را خلق نمى‏كرديم. به بيان سوم، ظاهر اين روايت خطاب به آن دو عزيز است؛ ولى به دليل وحدت آن دو با دوازده معصوم ديگر، مقصود حقيقتى است كه همه آنان در آن اتحاد داشته و هيچ‏گونه تعدد و كثرتى ندارند تا بحث رتبه و تقدم و تأخر پيش آيد.
کد سوال : 869
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت پيامبر با امام در چه مواردى مى‏باشد؟
پاسخ : «شأن نبى» آن است كه راه را بر مردم آشكار كند؛ امّا بر امام است كه مردم را به پيمودن راه وادارد. براين اساس مقام امامت از نبوت بالاتر است و به همين دليل، ابراهيم خليل، مدت‏ها پس از آن‏كه به پيامبرى رسيد و پس از پيروزى در امتحان‏هاى متعدد، به مقام امامت نايل آمد. V}نگا: بقره(2)، آيه 124.{V بايد توجه داشت كه برتر بودن مقام امامت از مقام نبوت، به معناى آن نيست كه شخص «امام»، از شخص «نبى» برتر و بالاتر است؛ زيرا بسيارى از پيامبران - از جمله پيامبر اسلام - علاوه بر مقام «نبوت»، داراى مقام «امامت» نيز بوده‏اند. «امام» كسى است كه از وجودى برتر، در عصر خود برخوردار بوده، در نقطه اوج و قله هرم هستى قراردارد. به همين جهت باطن امام، همانند باطن پيامبر، با نور ولايت حق روشن بوده، با عالم حقايق و معانى غيبى ارتباط دارد. امام، همانند پيامبر، واسطه فيض ميان خلق و حق، عامل ارتباط خلق با حق و حافظ حريم وحى و شريعت است. امّا پيامبر نيست؛ يعنى، مقام و شأن و مسؤوليت نبوّت و رسالت را به او نداده‏اند و به آن صورت كه بر پيامبران وحى مى‏شده است؛ به آنان آموزه‏هاى غيب ابلاغ نشده‏است. براساس روايات، امامان دست‏آموز «الهام غيبى»اند. آنان صداى غيب را مى‏شنوند، اما فرشته را نمى‏بينند؛ به خلاف پيامبر كه سخن فرشته را مى‏شنود و گاه خود ملك را مى‏بيند، نه اين كه تنها صدا را بشنود. V}نگا: اصول كافى، روايات شماره 705، 706، 435.{V
کد سوال : 870
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به حديث معروف كه: «هر كس امام زمان خود را نشناسد، چنانچه بميرد به مرگ جاهليت مرده است»، اين شناخت چه ويژگى هايى دارد و چگونه حاصل مى‏شود تا مشمول اين حديث نباشيم؟
پاسخ : از آن جا كه رهبر معصوم وجود دارد و رهبرىِ مصون از خطا و لغزش منحصر به امام است؛ از اين رو پيروى كردن از مدعيان رهبريت در برابر رهبريت معصوم، برخلاف عقل و منطق است؛ زيرا با وجود رهبر معصوم، پيروى از رهبران غيرمعصوم، به هيچ وجه قابل توجيه نيست. تلاش براى شناختن و يافتن امام معصوم واجب و لازم است؛ چنان كه رسول اكرم(ص) فرمودند: H}«من مات و هو لايعرف امامه، مات ميتةً جاهلية»{H. ويژگى‏هاى اين شناخت V}ميزان‏الحكمه، ج 1، ص 171، ح 840.{Vاخت آن است كه: اولاً، از منابع معتبر و موثق و مستند اخذ شود. ثانياً، گستره‏اش شامل آموزه‏هاى اعتقادى، اخلاقى و عبادى گردد. ثالثاً، از آن‏جا كه امام الگوى عملى براى انسان‏ها است، به ابعاد فكرى، عملى و روحى امام نيز ناظر باشد. اما اين شناخت از سه راه - كه مكمل يكديگر مى‏باشند - حاصل مى‏شود: يكم. مطالعه تاريخ زندگانى آنان؛ مطالعه سرگذشت و سيره آنان؛ خصوصاً در باب فضايل، مناقب و خصوصيات آنان - از قبيل: شجاعت، مردانگى، ايثار، تواضع، صبر، فرزانگى و... - انسان را متوجه مقام والاى آن بزرگواران مى‏كند و جذبه و كشش خاصى نسبت به آن فرزانگان در روح انسان، حاكم مى‏شود. دوم. مطالعه و تفكّر در سخنان ايشان؛ اسلام تفكر را موجب بصيرت، V}الحياة، ج 1، ص 8، ح‏3.{V دعوت كننده به عمل نيك، V}همان، ح 9.{V پديد آورنده نور V}همان، ص 49، ح 18.{V، نشانه حيات و زنده بودن قلب بصير مى‏داند V}همان، ص 48، ح 5.{V. مطالعه و تفكّر در آثار فكرى امامان، هر چند كار مشكلى به نظر مى‏رسد؛ ولى بسيار سودمند است. اين امر علاوه بر آن كه باعث شناخت شخصيت آن بزرگواران و ايجاد محبت آنان در دل مى‏شود؛ سرمايه بزرگى براى روح بشر به شمار مى‏رود. همان طور كه فراگيرى فصول يك كتاب، بايد با تحقيق و دقت كامل و رجوع به استاد و... قرين باشد؛ مطالعه و انديشه و تفكر در آثار ائمه(ع) نيز، بايد با استفاده از استادان فن و مراجعه به كتاب‏هايى كه در شرح سخنان آنان به رشته تحرير درآمده، همراه باشد. سوم. شناخت خدا: اگر ما خداوند و صفات و اسماى او را به طور حقيقى بشناسيم، مى‏توانيم انسان‏هاى كامل راستين (امامان) را نيز بشناسيم؛ زيرا آنان آينه تمام‏نماى صفات جمال و جلال حضرت حق‏اند و در تسميه به اسماى الهى، از تمامى موجودات عالم امكان برترند. بر اين اساس، با شناخت خدا و صفات او، مى‏توانيم به اوصاف و ويژگى‏هاى امامان نيز واقف گرديم. شايد دعايى كه سفارش شده در زمان غيبت بعد از نماز زياد خوانده شود، ناظر به همين حقيقت باشد: H}«اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف رسولك اللهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى»{H؛ «خداوندا! خود را به من بشناسان كه اگر خود را به من نشناسانى پيغمبر را نمى‏شناسم؛ خدايا! پيغمبرت را به من بشناسان كه اگر به پيامبر معرفت پيدا نكنم، نمى‏توانم امامم را بشناسم؛ خدايا! حجت و امامت را به من بشناسان كه اگر امام را نشناسم، در دين خود گمراهم». P}اى مشير ما تو اندر خير و شر{E}از اشارت‏هاست دلمان بى خبر{P V}مفاتيح‏الجنان، دعا در غيبت امام زمان(عج).{V P}اى «يرانا لانراه» روز و شب‏{E}چشم بند ما شده ديد سبب‏{P P}چشم من از چشم‏ها بگزيده شد{E}تا كه در شب آفتابم ديده شد{P P}لطف معروف تو بود آن اى بهى‏{E}پس كمال البر فى اتمامه‏{P P}يارب! «اتمم نور نافى الساهرة{E}واشجنا من مفضحات قاهرة»{P P}يار شب را روز مهجورى مده‏{E}جان قربت ديده را دورى مده‏{P P}بعد تو مرگ است با درد و نكال‏{E}خاصه بعدى كه بود بعد الوصال‏{P P}آن كه ديده‏ستت مكن ناديده‏اش‏{E}آب زن بر سبزه باليده‏اش‏{P V}مثنوى، دفتر 6، ابيات 2888 - 2898.{V