کد سوال : 761
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش فقيهان در حكومت دينى تا چه اندازه است و در مقام تعارض بين نظر فقها و حاكمان دينى كدام مقدّم است؟
پاسخ : الف. فقيهان در بخشهايى از حكومت - كه جايگاه انطباق رفتار سياسى و اجتماعى دولت با موازين شرعى است - نقش اول را ايفا مىكنند. ضمن آنكه رهبرى نظام اسلامى در عصر غيبت، به عهده فقيه عادل و جامع شرايط و صاحب منصب افتا و توانا در امر مديريت كلان اجتماعى است.
ب. در تعارض بين نظر فقيهان و حاكمان، بايد چند نكته را در نظر داشت:
يك. مقصود از حاكمان كيانند؟
دو. موضوع و مورد تعارض كدام است؟
اگر مقصود از «حاكمان» همه دست اندركاران حكومت باشد، در اين صورت نمىتوان به طور قاطع و تحت هر شرايطى، نظر هر يك از كارگزاران نظام را بر نظر «فقيه»V} در اينجا منظور فقيهى است كه جايگاه نظر قانونى و رسمى در حكومت دينى ندارد.{V مقدم داشت؛ به ويژه اگر فقها برخلاف شرع بودن آن، اتفاق نظر داشته باشند. اما اگر چيزى در حوزه اختيارات قانونى شخصى بوده و آن مسأله نزد همه فقيهان خلاف شرع تلقى نشود، با مخالفت برخى از آنان، لزوماً رأى فقيهِ مخالف مقدّم نيست.
سه. اگر مقصود از حاكمان، «ولى فقيه» است؛ مسلماً حكم او در مسائل حكومتى بر آراى ديگر فقيهان مقدّم است. همه فقها بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه مزاحمت با ولىفقيه در حوزه «مسائل حكومتى» جايز نيست.
البته بايد توجه داشت تقدّم حكم «ولىامر» تنها در احكام حكومتى است؛ ولى در مسائل ديگر، هر فقيهى بر اساس استنباط خود عمل مىكند و مقلدانش نيز از فتاواى او تبعيت مىكنند.
چهار. در مواردى نظر فقيهان داراى اعتبار قانونى است؛ مانند مواردى كه شوراى نگهبان بايد مشروع بودن چيزى را تأييد كند. در اين صورت اگر اين شورا در حيطه وظايف قانونى خود، چيزى را غيرشرعى معرفى كند، نظر آن متبَّع است؛ مگر آنكه مجمع تشخيص مصلحت، آن را تأييد كند كه در اين صورت بر اساس حكم ولايى مقدم مىشود.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. معرفت، محمدهادى، جامعه مدنى، ص 163؛
2. مهورى، محمدحسين، مرجعيت و رهبرى (مقاله حكومت اسلامى)، سال پنجم، شماره دوم؛
3. قاضىزاده، كاظم، انديشههاى فقهى و سياسى امام خمينى، ص 222.{V
کد سوال : 762
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : تفاوت حكومت دينى در انديشه كليسا در قرون وسطى و انديشه حكومت دينى در عصر حاضر و در ايران و در انديشه شيعى چيست؟
پاسخ : بين «تئوكراسى» (Theocracy) قرون وسطايى - كه به غلط حكومت كليسا ناميده مىشود - با حكومت اسلامى و نظام جمهورى اسلامى، تفاوتهاى عمده وجود دارد. براى روشن شدن اين مطلب، توجه به نكات زير ضرورت دارد:
يكم. اساساً در تفكر رايج كليسايى، حكومت و سياست از دين جدا است؛ زيرا:
الف. مسيحيت، فاقد شريعت و دستور العملى جامع و منسجم، درباره حيات سياسى و اجتماعى بشر است و تعاليم مسيحيت درباره مناسبات اجتماعى، از حد چند دستور العمل اخلاقى تجاوز نمىكند.
ب. پارهاى از تعاليم انجيل در طول تاريخ، انديشه جدايى دين از سياست را در جهان مسيحيت تبليغ كرده است. در انجيل آمده است كه حضرت عيسى به «پيلاطس» فرمود: «پادشاهى من از اين جهان نيست ... ».V} انجيل يوحنا، باب 19، آيه 36.{V و نيز به «هيرودسيان» مىگويد: «مال قيصر را به قيصر دهيد و مال خدا را به خدا».V} انجيل لوقا، باب 20، آيه 25.{V
از همين رو مىتوان گفت بذر انديشه سكولاريستى و تفكيك دين و دنيا، در انديشه رايج مسيحى نهفته است. البته مقصود از مسيحيت، آيين امروز مسيحى است؛ نه تعاليم حقيقى عيساى پيامبر(ص). بنابراين اساساً كليسا، درباره حكومت واداره امور جامعه، بر اساس وحى و قانون شريعت، ادعايى نداشته و ندارد. مرجعيت و اقتدار كليسا، در پارهاى از امور اجتماعى (مانند تعليم و تربيت و قضاوت و مانند آن) نه به معناى حكومت كليسا در همه اركان سياسى و اجتماعى است و نه به معناى دخالت دين در اين گونه امور. حكومت نيز همواره در دست پادشاهان بوده است. در اين صورت حكومت «پادشاه»، حكومت «خدا بر مردم» (Theocracy)خوانده مىشد؛ زيرا معتقد بودند: شاه مشروعيت خود را از خدا دريافت مىكند و تنها در برابر او مسؤول است.
بنابراين حكومت خدا بر مردم (تئوكراسى) در انديشه غربى، هرگز به معناى «حاكميت دين» و «قوانين الهى» نبوده است؛ در حالى كه نظام اسلامى، يك نظام دينى كامل است كه خاستگاه، اهداف، قوانين، شرايط و ويژگىهاى حاكم و كارگزاران و اصول روابط اجتماعى آن، در متن دين ريشه دارد. دين پايه گذار جامعه و تمدنى ويژه است؛ بر خلاف جامعه مسيحى كه ميهمان و وارث تمدن روم بود و جز تأييد و پذيرش و هماهنگ سازى خود، با آن راهى نداشت.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. رهنمايى، سيداحمد، غربشناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى؛، چ اول، 1379؛
2. هاميلتون آ.ر. گيب، مذهب و سياست، ترجمه: مهدى قائنى.{V
دوم. در تئوكراسى قرون وسطايى، شعار حاكم اين بود كه: «فرمانروا تنها دربرابر خدا مسؤول است؛ نه در برابر مردم». آن هم خدايى كه نه شرايطى براى پادشاه مقرر ساخته و نه برنامهاى براى حكومت وى صادر كرده است. از جيمز اول پادشاه انگلستان - يكى از تئوريسينهاى اين نظريه - نقل شده است: «سلاطين تصاوير تنفس كننده خداوند در روى زمين هستند. همچنانكه جدل كردن درباره اين كه خداوند چه كارى را مىتواند انجام دهد و چه كارى را نبايد انجام دهد، كفر و الحاد است؛ همان طور هم جدل كردن رعايا درباره اين كه پادشاه چه چيزى مىتواند بگويد و يا انجام دهد و چه كارى را نمىتواند، كفر و الحاد است. سلطنت ما فوق همه چيز در روى زمين است؛ چرا براى اينكه پادشاهان نه تنها معاونين خداوند در روى زمين هستند و بر روى تخت خداوند مىنشينند، بلكه آنها حتى از طرف خود خداوند به نام خدايان ناميده شدهاند»!.V} خدادادى، محمد اسماعيل، مبانى علم سياست، ص 54، قم: ياقوت، چاپ اول، 1380.{V
چنين تفكرى باعث مىشد «قدرت»، نه از طريق نهادهاى دينى مهار و كنترل شود و نه از سوى نهادهاى مدنى و اجتماعى. در نتيجه به فساد حكومت و سوء استفاده از قدرت مىانجاميد.
لوتر مىگفت: «هيچ مسيحى نمىتواند به مخالفت با فرمانرواى خود - خوبيا بد - برخيزد؛ بلكه بايد به هر بيدادگرى تن دهد. هر كس مقاومت ورزد، لعن خواهد شد»V} على عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحكم، ص 103، اقتباس: محمد سروش، دين و دولت در انديشه اسلامى، ص 139، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، چ اول، 1378.{V؛ در مجموع اصول حاكم بر اين دكترين عبارتند از:
1. پادشاهى را خداوند مقرر كرده است و شاه اقتدار خود را از او مىگيرد.
2. پادشاهى موروثى است و حق موروثى شاه از پدر به فرزند مىرسد.
3. پادشاه تنها در برابر خدا مسؤوليت دارد، نه در برابر اتباع خود.
4. مقاومت در برابر اقتدار شاه و دستورات او گناه محسوب مىشود.V} نگا: عالم، عبدالرحمن، بنيادهاى علم سياست، ص 168، تهران: نشر نى، چاپ دوم، 1375.{V
اما در اسلام وضعيت كاملاً متفاوت است. در حكومت اسلامى، حاكم هم در پيشگاه خداوند مسؤول است و هم در برابر جامعه.
از طرف ديگر قرآن مجيد نه تنها نقد قدرتهاى فاسد را موجب خروج از دين نمىانگارد؛ بلكه آن را يكى از واجبات دينى اعلام كرده، مىفرمايد: «از پيشوايان ستمگر پيروى نكنيد، همانها كه فساد پيشه ساخته و به اصلاح امور خلق نمىپردازند». V}شعراء (26)، آيه 151 و 152.{V مناسبات دولت - ملت در اسلام، بر اساس حقوق و وظايف متقابل استوار است؛ ولى در تئوكراسى غربى، پادشاه بر مردم «حق» دارد و مردم در برابر حاكم فقط «وظيفه» دارند.
سوّم. در دوران حاكميت فئوداليسم قرون وسطايى، كليسا يكى از مهمترين كانونهاى فئودالى و صاحب املاك فراوان بود.V}سفر بن عبدالرحمن الحوالى، العلمانية؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 4، عصر ايمان، فصل بيست و هفتم؛ دكتر عليرضا رحيمى بروجردى، سير تحول تفكر جديد در اروپا. {Vدنيا پرستى، زرق و برق و تشريفات، شديداً بر ارباب كليسا حاكم شد و كاخنشينى، عملاً به نسخ آموزههاى معنوى مسيحيت انجاميد. اين پديده ناگوار، موجب شد كليسا در كنار اربابان زر و زور قرار گرفته، توجيه گر نظامهاى فاسد باشد و با عدالت خواهى و ستم ستيزى - كه روح حاكم بر دين الهى است - فاصله بسيار يابد.
در جامعه اسلامى، يكى از مهمترين شرايط رهبران دينى و حكومتى، وارستگى از «دنياطلبى» است. زندگى پيشوايان دينى، همچون امير مؤمنان(ع) از برجستهترين نمونهها در تاريخ بشريت است. همچنين زندگى حضرت امام خمينى، بنيانگذار جمهورى اسلامى و ساده زيستى او در اوج قدرت، جلوه بارز اين مسأله است.
«ارنست كارديناله»، كشيش مسيحى و وزير آموزش و پرورش در دولت انقلابى ساندنيستهاى نيكاراگوئه، مىگويد:
«بعد از انقلاب نيكاراگوئه، شديداً تحت محاصره اقتصادى بوديم و نيشكر - كه مهمترين منبع درآمد ارزى كشور ما بود - از ما خريدارى نمىشد. وضعيت بسيار بغرنج و مبهمى داشتيم. در سفرى به ايران، خدمت رهبر انقلاب اسلامى رسيدم. از كوچههاى پرپيچ و خم جماران گذشتم. خانه رهبر انقلاب را در نهايت سادگى يافتم. مردى كه شرق و غرب را به لرزه انداخته بود، پيرمردى است با لباس ساده و در اتاقى محقّر. تنها حرفى كه ايشان گفتند، اين بود: «ما در كنار مبارزان عليه ستمكاران هستيم». اين سخن قوّت قلبى بود كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست.
در ادامه سفر به مقر پاپ، رهبر كاتوليكهاى جهان رفتم. آن كاخ تو در تو و آن مقر باشكوه، آن لباسهاى گران قيمت و فاخر و رفتار تند و برخورد تلخ پاپ كه گفت: اگر مىخواهى كمكى از جانب كليسا به شما بشود، نبايد به سياست، كارى داشته باشيد و همچنين با امريكا درنيفتيد.
من گفتم: رهبر من قاعدتاً بايد شما باشيد، اما نيستيد. رهبر من امام خمينى است كه به آن سادگى زندگى مىكند و واقعاً راه حضرت مسيح(ع) را مىرود و با آمريكا دشمن است. اگر حضرت مسيح(ع) حالا بود، رفتار امام خمينى[ قدس سره] را داشت». V}پيام زن، سال 5، ش 1 (فروردين 75).{V
T}اسلام و حكومت{T
آنچه گذشت، نشانمىدهد كه اساساً در مسيحيت چيزى به نام «حكومت دينى» وجودندارد وتئوكراسى مسيحى و غربى، هرگز به معناى «حكومت دينى» نيست؛ ولى در اسلام مسأله كاملاً متفاوت است؛ زيرا:
الف. در اسلام «دين و سياست» پيوندى ژرف با هم دارند؛
ب. اسلام در همه زمينههاى مربوط به حكومت، برنامههاى ويژه دارد. اهم اين زمينهها عبارت است از:
1. تعيين شرايط حاكم،
2. تنظيم سياست داخلى و خارجى،
3. تبيين حقوق وتكاليف متقابل جامعه و حكومت،
4. تنظيم ساز و كار كنترل قدرت و جلوگيرى از فساد،
5. تقويت و رشد مشاركت عمومى،
6. ارائه مبناى مشروعيت،
7. تبيين چگونگى توليد، حفظ و هزينهكرد قدرت.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. قدردان قراملكى، محمدحسن، سكولاريسم در مسيحيت و اسلام؛
2. فلسفه سياست، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى؛
3. امام خمينى(ره)، ولايت فقيه؛ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى؛
4. سبحانى، جعفر، مبانى حكومت اسلامى، ترجمه داود الهامى.{V
کد سوال : 763
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا حكومت دينى، فقط با حاكميت فقيه يا روحانيون ممكناست؟
پاسخ : حكومت دينى در اصل با رهبرى معصومان (ع) انجام مىگيرد كه نقطه آغازين آن «امامت و رهبرى» پيامبر عظيمالشأن اسلام و سپس ائمه اهل بيت (ع) است. در عصر غيبت نيز «ولى فقيه»؛ يعنى، كسى كه جامع شرايط فتوا و رهبرى جامعه است، از جانب معصومان به رهبرى امت اسلامى نصب گرديده است و با وجود شرايط لازم، بر او است كه به نيابت از ائمه اطهار(ع) «زعامت و رهبرى» امت را به دست گيرد.
بنابراين در عصر غيبت، حكومت دينى بدون «ولايت فقيه» معنا ندارد. سرّ آن نيز با كاويدن ويژگىهاى حكومت دينى و شرايط لازم حاكمان در اسلام، روشن مىشود. به عبارت ديگر همه امور در حكومت دينى، بايد بر اساس احكام و قوانين الهى تنظيم شود. بنابراين حضور رهبرى دانا و توانا در تشخيص احكام الهى و قادر به انطباق آن بر نيازمندىهاى زمان و متعهد و پاىبند به هنجارهاى دينى، كاملاً روشن و بديهى است. از اين رو در روايتى از امير مؤمنان(ع) آمده است:
«شايسته زمامدارى كسى است كه بر آن تواناتر و نسبت به احكام الهى در آن داناتر باشد»V} «ان احق الناس بهذاالامر اقويهم عليه و اعلمهم بامرالله فيه»، نهجالبلاغه، خطبه 173.{V؛V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: معرفت، محمدهادى، ولايت فقيه، ص 165.{V نيز از امام حسين(ع) روايت شده است كه: «سر رشته امور بايد به دست عالمانى ربانى باشد كه نسبت به احكام و حلال و حرام خدا وفادار و امين مىباشند». V}«مجارى الامور و الاحكام على ايدى العلماء بالله الامناء على حلال الله و حرامه»، مستدرك الوسائل، ج 17، ص 315، باب 11.{V
کد سوال : 764
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : ولايت مطلقه فقيه يعنى چه و فرق آن با ولايت فقيه چيست؟ ديگر اينكه ولايت مطلقه فقيه چگونه توجيه مىشود؟ و آيابه استبداد و ديكتاتورى نمىانجامد؟
پاسخ : «ولايت فقيه» تعبير عامى است كه به «مطلق» و «مقيد» تقسيمپذير است. بنابراين «ولايت مطلقه فقيه»، از نظر مفهومى يكى از اقسام «ولايت فقيه» شناخته مىشود. البته معنايى كه به طور معمول امروز، از كاربرد واژه «ولايت فقيه» استفاده مىشود، همان «ولايت مطلقه فقيه» است و با آن تفاوتى ندارد. راز اين مسأله، در توضيح معناى آن آشكار خواهد شد.
ولايت مطلقه فقيه در فقه شيعه به دو معنا استعمال مىشود:
1. ولايت فقيه، منحصر به ولايت بر قضا، محجورين و ... نيست؛ بلكه شامل زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى نيز مىشود.
2. اختيارات «ولى امر» در زمامدارى منحصر به اجراى احكام اوليه و ثانويه نيست؛ به عبارت ديگر وظيفه او، رهبرى جامعه به گونهاى است كه مصالح جامعه، در پرتو هدايتهاى الهى، به خوبى تأمين شود و نيازمندىهاى متنوّع و تغييرپذير جامعه، در شرايط مختلف تفويت نشود و جامعه از رشد و ترقى باز نماند.
از اين رو اگر در شرايط ويژهاى، يكى از مصالح و نيازمندىهاى جامعه با يكى از احكام اوليه در تزاحم قرار گرفت؛ در چنين صورتى «ولى فقيه» بايد بين آن دو مقايسه كند. پس اگر مسألهاى كه با حكم اولى در «تزاحم» قرار گرفته، داراى مصلحتى برتر براى جامعه باشد؛ در اين صورت ولى فقيه مىتواند، آن حكم اوليه را موقتاً تعطيل كند و مصلحت برتر جامعه را بر آن مقدم بدارد.
به عنوان مثال در فقه اسلامى، تخريب مسجد حرام است. اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف «ولايت مطلقه» بر آن است كه صرف مصلحت اهم اجتماعى، مجوز تخريب مسجد نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد، نمىتوان دست به اين كار زد؛ ليكن بر اساس نظريه «ولايت مطلقه»، لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه، مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد؛ آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بن بست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كرد؛ بلكه در اين صورت هميشه از قافلهى تمدن عقب خواهيم ماند و همواره در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس، به چنين چيزى راضى نيست. از آنچه گذشت روشن مىشود كه:
اولاً ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اجتماعى است و نشانه واقعنگرى اسلام در برخورد با مقتضيات زمان است.
ثانياً ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اينكه از هر حيث مطلق باشد. اين قيود عبارت از اين است كه:
يك. او بايد مجرى احكام الهى باشد و حق ندارد خود سرانه و دلخواهانه عمل كند؛ بلكه اين فلسفه اصلى ولايت فقيه است.
دو. مصالح جامعه را بايد رعايت كند.
سه. در زمانى مىتواند حكم اولى شرعى را موقتاً تعطيل كند كه با يكى از مصالح اهم جامعه، در تزاحم باشد؛ نه با خواست و ميل يا مصلحت شخصى و يا مصلحتى در رتبه فروتر از حكم اولى شرعى.
اكنون اگر واقعبينانه بنگريم، درخواهيم يافت كه «ولايت مطلقه» - به معنايى كه گذشت - يكى از مهمترين راهحلهايى است كه اسلام براى خروج از بن بستها در عرصهى تزاحم مصالح اجتماعى پيشبينى كرده و بدون آن حكومت با مشكلات زيادى رو به رو خواهد شد. استاد مطهرى اينگونه اختيارات را اختيار دادن به جامعه اسلامى دانسته و آن را يكى از رموز جاودانگى اسلام به شمار مىآورد.V} براى آگاهى بيشتر نگا: مطهرى، مرتضى، ختم نبوت، ص 64-65؛ قم؛ صدرا، چاپ نهم، 1374.{V از طرف ديگر اين مقدار از اختيارات در هر حكومتى وجود دارد؛ بلكه حاكمان ديگر كشورها از اختياراتى بسيار بيشتر از اختيارات ولى فقيه بهرهمند مىباشند.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: جوان آراسته، حسين، مبانى حكومت دينى، صص 35-38.{V
از آنچه گذشت روشن مىشود كه «مطلقه بودن» به معنايى كه ذكر شده، هيچ پيوندى با «ديكتاتورى و استبداد» ندارد. آنچه موجب توهم ديكتاتورى شده، تشابه لفظى «ولايت مطلقه» با «رژيمهاى مطلقه» (Absolutisic) است كه در آن حاكم مطلق العنان است. در حالى كه مطلقه در معناى فوق، اساساً با آن متفاوت است. از اين رو حضرت امام خمينى(قدس سره) فرمودند: «ولايت فقيه ضد ديكتاتورى است».V} صحيفه نور، ج 10، ص 306.{V
کد سوال : 765
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : تفاوت اختيارات حاكمان الهى در حكومت دينى با پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) چيست؟
پاسخ : از نظر اختيارات حكومتى، فرقى بين پيامبر (ص) ،امام (ع) و ولى فقيه نيست؛ زيرا مقصود از اختيارات حكومتى، مسائل لازم اجتماعى است كه بدون آنها، حكومت قدرت كافى براى پيشبرد اهداف خود؛ يعنى، تأمين سعادت و مصالح جامعه را ندارد.
مقصود از «ولايت مطلقه» نيز، چيزى بيش از اين نيست. البته پيامبر (ص) و ائمه (ع)، شؤون ديگرى نيز داشتهاند كه از اختصاصات آنان بوده است؛ ولى آن مسائل ربطى به حوزه اختيارات حكومتى ندارد. چنان كه پيامبر (ص) حق دخالت در شؤون فردى اشخاص را داشتند؛ ليكن ولىّ فقيه چنين حقى ندارد؛ زيرا اين مسأله خارج از مسائل اجتماعى و حكومتى است.
T}اختيارات حكومتى معصومان(ع){T
امام خمينى(ره) در اين باره مىفرمايد:
«اين توهم كه اختيارات حكومتى رسول اكرم(ص) بيشتر از حضرت امير(ع) بود، يا اختيارات حكومتى حضرت امير(ع) بيش از فقيه است، باطل و غلط است. البته فضايل حضرت رسول اكرم(ص) بيش از همه عالم است و بعد از ايشان فضايل حضرت امير(ع) از همه بيشتر است؛ ليكن زيادى فضايل معنوى اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. همان اختيارات و ولايتى كه حضرت رسول و ديگر ائمه(ع) در تدارك و بسيج سپاه، تعيين ولايت و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براى حكومت فعلى قرار داده است؛ منتها شخص معينى نيست، روى عنوانِ «عالم عادل» است». V}امام خمينى، ولايت فقيه، ص 40، چاپ هفتم، 1377.{V
ايشان در تبيين مسأله ياد شده، بر اين مسأله انگشت مىگذارند كه فرق است بين «مقامات تكوينى» و «مقامات اعتبارى». مسأله ولايت «به معناى زعامت و حكومت»، امرى اعتبارى است كه شارع به افراد داراى صلاحيت واگذار كرده است؛ ليكن هر كس رهبرى و حكومت را در دست گيرد - چه معصوم باشد و چه فقيه عادل - بايد از اختيارات لازم و كافى مربوط به حكومت و اداره اجتماع، برخوردار باشد. بنابراين در اين زمينه، فرقى بين پيامبر(ص) و امام(ع) و ولى فقيه نيست. آنچه فرق هست، در حوزه ولايت تكوينى و مقامات معنوى حقيقى و نيز در توسعه فراحكومتى ولايت اعتبارى است. لذا مىفرمايد:
«براى امام مقامات معنوى هم هست كه جدا از وظيفه حكومت است و آن مقام خلافت كلى الهى است كه گاهى در لسان ائمه(ع) از آن ياد شده است، خلافتى است تكوينى كه به موجب آن جميع ذرات در برابر «ولىامر» خاضعاند».V} همان، صص 42 - 43.{V
ايشان در جاى ديگر مىفرمايد:
«[ولايت فقيه] از امور اعتبارى عقلايى است و واقعيتى جز جعل ندارد و ... در اين موارد معقول نيست كه رسول اكرم(ص) و امام(ع)، با فقيه فرق داشته باشد».V}همان، ص 41.{V
آنچه باعث شده است كه برخى، فرقى بين حوزه اختيارات حكومتى پيامبر(ص) و فقيه تصور كنند، اين است كه اختيارات بيش از حدى براى پيامبر(ص) در امر حكومت تصور كردهاند؛ در حالى كه واقعيت اين نيست و اختيارات حكومتى آن حضرت، چيزى فراتر از اختيارات لازم براى رهبرى و اداره سالم جامعه نمىباشد. تفاوت آن با ديگر حكومتها، ابتناى آن بر اساس احكام و هنجارهاى دينى و مصالح اجتماعى است.
کد سوال : 766
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا فقه در قانونگذارى حكومت دينى كافى است، يا محتاج نتايج علوم تجربى و سياسى و ديگر تجربيات جوامع است؟
پاسخ : كفايت فقه در قانونگذارى، هرگز به معناى بىنيازى از نتايج علوم تجربى، سياسى و ... نيست. لذا در موارد بسيارى، مىتوان يافتهها و تجربههاى گوناگون را لحاظ كرد و مناسبترين آنها را - كه با هنجارهاى فقهى سازگار است - برگزيد. بنابراين از طرفى فقه كافى است؛ زيرا كار اساسى فقه هنجارگذارى است و در اين عرصه، درونمايههاى كافى در اختيار دارد. از طرف ديگر، هنجارگذارى فقه روى موضوعات خارجى، انجام مىپذيرد و چنان كه خواهد آمد شناخت موضوعات، ايجاد موضوعات نوين، تبديل موضوعات و نيز شناخت روشهاى بديل در اجراى هنجارهاى فقهى از طريق علوم، دانشها و تجربيات بشرى، انجامپذير است.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: واعظى، احمد، حكومت دينى، صص 91 - 101، و نيز: هادوى تهرانى، مهدى، ولايت و ديانت، صص 46 - 47؛ همو، باورها و پرسشها، صص 103 - 111؛ و نيز: همين مجموعه پرسشهاى 22، 23، 24.{V
کد سوال : 767
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش عرف، فرهنگ، آداب و رسوم در قانونگذارى حكومت دينى تا چه اندازه است؟
پاسخ : آشنايى با نقش «عرف» در فقه و حقوق اسلامى و در قانونگذارى حكومت دينى، نياز به تعريف عرف، آگاهى از اقسام آن، معيار و ملاك اعتبار و حدود و شرايط آن دارد.
T}تعريف عرف:{T
براى «عرف» معانى و تعاريف مختلفى ارائه شده است. يكى از آنها عبارت است از: H}«ما تعارفه الناس و ساروا عليه من قولٍ او فعل او ترك و يسمى العادة»{H؛V} ر.ك: منصورى، خليل رضا، دراسة موضوعية حول نظريةالعرف و دورها فى عمليةالاستنباط، ص 51.{V يعنى، «عرف» چيزى است كه مردم آن را متعارف نموده و بر اساس آن سير كردهاند؛ چه از سنخ گفتار باشد يا كردار، انجام عمل باشد يا ترك آن و آن را «عادت» نيز ناميدهاند.
البته بين عادت و عرف، تفاوت هايى نيز وجود دارد كه در اين مختصر مجال ذكر آن نيست.V} ر.ك: همان، ص 52 - 54، نيز: محمدى، ابوالحسن، مبانى استنباط حقوق اسلامى يا اصول فقه، ص 251.{V
مؤلفهها و عناصر زير در پيدايش عرف نقش اساسى دارد:
1. عمل معينى باشد (عمل به معناى اعم كه شامل گفتار و كردار و انجام و ترك است)،
2. تكرار عمل،
3. عموميت،
4. ارادى بودن، نه فطرى و غريزى.
T}اقسام عرف:{T
«عرف» داراى اقسام مختلفى است؛ از جمله: عرف عام و عرف خاص، عرف صحيح و عرف فاسد، عرف ناشى از نياز و عرف نامبتنى بر نياز، عرف آمره، عرف لفظى و عرف عملى و ... بررسى تفصيلى هر يك از اقسام يادشده از گستره اين نوشتار خارج است و علاقهمندان مىتوانند به منابع مربوط مراجعه كنند.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: جبار گلباغى ماسوله، سيدعلى، درآمدى بر عرف.{V
T}جايگاه عرف در فقه و حقوق اسلامى{T
منابع كشف و استنباط احكام و حقوق دينى در اسلام، به دو دسته كلى تقسيم مىشود:
1. منابع اوليه: منظور از «منابع اوليه» امورى است كه يا ذاتاً از اعتبار و حجيت برخوردار است؛ مانند «عقل» و يا شارع مستقيماً آنها را حجت قرار داده است؛ از قبيل «كتاب» و «سنت».
2. منابع ثانوى: منابع ثانويه امورى است كه اعتبار و حجيت آنها تبعى است و بازگشت به يكى از منابع اوليه مىكند. از اين جمله است: اجماع (اتفاق نظر فقيهان)، شهرت (توافق نسبى)، سيره مسلمين، بناى عقلا (عرف). در مورد وجه حجيت عرف يا ملاك اعتبار آن، همه فقيهان معتقدند: عرف به خودى خود حجت و معتبر نيست؛ بلكه اعتبار آن ناشى از امر ديگرى است، اما در اينكه آن امر ديگر چيست، دو ديدگاه متفاوت وجود دارد:
يك. برخى برآنند كه بازگشت عرف به سنت است و در اين صورت آنچه اصالت دارد، نظر شارع است. بنابراين عرف زمانى «حجت» خواهد بود كه به امضاى شارع برسد؛ ليكن براى «عرف عام» كه در ديدگاه و منظر شارع بوده است، سكوت و مخالفت نكردن شارع كافى است. بنابراين عرف يا بناى عقلا در صورتى معتبر و قابل استناد است كه مورد مخالفت مستقيم يا غيرمستقيم شارع، قرار نگرفته باشد.V} در اين زمينه قيود و شرايطى نيز ذكر شده و در پارهاى از ويژگىها نيز اختلاف نظرهايى است كه بررسى تفصيلى آنها از حوصله اين مختصر خارج است.{V
دو. گروهى بازگشت عرف يا سيره و بناى عقلا را به عقل مىدانند؛ به عبارت ديگر انسان داراى دو بعد اساسى است:
T}1. بعد عواطف، احساسات، گرايشها و تمايلات؛{T
اين بخش از وجود انسان انگيزاننده به سوى كنشهاى التذاذى، عشق، نفرت و ... است.
T}2. بعد ادراك و تعقّل؛{T
اين بخش از وجود انسان، تنظيم كننده رفتارهاى تدبيرى است. البته اين دو حوزه، كاملاً از هم بيگانه نبوده و با يكديگر تعامل دارند.
در اين نگاه، عرف از اين رو كه داراى قوه عاقله است، داراى فعاليتهاى عقلانى است و بنا و سيره عقلا، ناشى از ادراكات عقلى او است و چون عقل حجت و منبع معتبر است، بنابراين عرف و بناى عقلا داراى منشأ عقلى است. از طرف ديگر بر اساس قاعده ملازمه بين حكم «عقل و شرع»، اين گونه امور نيز از اعتبار و حجيت برخوردار مىشوند. بر اساس اين انگاره حجيت سيره عقلا، از باب ملازمه حكم «عقل و شرع» است. بنابراين:
اولاً اگر فعلى برآمده از بخش عاطفى و احساسى وجود انسان بوده و به تدريج به صورت عرف و عادت درآيد و ناشى از عقل نباشد، داراى اعتبار نيست.
ثانياً اگر شارع، چيزى از بنائات عقلايى - مانند رباى قرضى و يا معاملاتى - را رد و انكار كند، انكار او كشف از عدم حجيت آن به نحو سالبه به انتفاى موضوع مىكند؛ يعنى، ثابت مىكند كه روش و بناى ياد شده، اساساً مبتنى بر خردورزى و خردمندى نبوده و فاقد پشتوانه عقلى است.
اكنون درصدد تطبيق و ارزشداورى درباره دو انگاره ياد شده و تفاوتهايى كه با يكديگر دارند، نيستيم. همچنين نمىتوان در اين نوشتار مختصر همه شرايط اعتبار عرف را - بر اساس هر يك از رويكردهاى ياد شده - برشمرد؛ ليكن وجه مشترك دو ديدگاه اين است كه:
1. عرف و بناى عقلا فىالجمله مورد توجّه و اعتبار است.
2. اعتبار عرف و بناى عقلا ذاتى نيست؛ بلكه بازگشت به منابع ديگرى مىكند. از اين رو ضوابط و دايره اهميت و اعتبار آن، تابع منشأ اصلى اعتبارش مىباشد.
3. هرگاه عرفى برخلاف حكم عقل يا شرع شكل بگيرد، به كلى از درجه اعتبار ساقط است و نمىتوان به آن استناد كرد.
بنابراين در قانونگذارى جامعه اسلامى، مىتوان به عرف استناد جست؛ ولى استناد به آن داراى ضوابط و حدودى است كه در منابع تفصيلى فقهى و حقوقى مورد بحث است.
پارهاى از مواردى كه مىتوان عرف را در آن ملاك قرارداد، عبارت است از:
يك. دلالت الفاظ، عبارات و مفاهيم؛ به عبارت ديگر براى كشف معانى مورد نظر شارع، از الفاظ و جملاتى كه در بردارنده حكمى فقهى و يا حقوقى است، مرجع نخستين فهم و درك «عرف» است.
اين مسأله اصول و قواعدى را در زبانشناسى دينى در پى آورده است كه از آنها، به اصول و قواعد لفظى تعبير مىشود. اهم اين اصول عبارت است از: اصالة الظهور، اصالة العموم، اصالة الاطلاق و اصالة الحقيقة.
دو. در قوانين قضايى و آيين دادرسى نيز عرف به عنوان يك منبع مورد استناد قرار مىگيرد و افزون بر اصل عدم، عرف نيز يكى از راههاى تشخيص منكر از مدعى است.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: عميد زنجانى، عباسعلى، فقه سياسى اسلام، ج 2، ص 219؛ و نيز: شرح اللمعة الدمشقيه، ج 5، ص 376.{V
سه. در مورد شرايط عقود نيز عرف به عنوان يك منبع حقوقى مورد استناد است. فقيهان شرايطى را كه به طور معمول در قراردادها منظور مىشود، به عنوان شرايط مبنى عليه قراردادها معتبر مىدانند.
چهار. تشخيص موضوعات عناوين ثانويه (مانند ضرورت، اهم و مهم، ضرر، حرج و ...) مجال وسيعى را براى نقش عرف در قانونگذارى مىگشايد.
پنج. پارهاى از احكام فقهى، مستند به عرف است. احكام امضايى اسلام - كه بسيارى از مناسبات حقوقى، اجتماعى و اقتصادى را شامل مىشود - عرصه وسيعى از پذيرش و تأييد عرف در فقه و قانونگذارى جامعه اسلامى است. به عنوان مثال اعتبار عقود معاطاتى، عقد فضولى، استفاده عابر از ميوههاى فاسدشدنى كه پاى درختان ريخته بدون اذن مالك و ... .
شش. عرف، منبع تفسير موضوعات احكام و در مواردى متعلّق و عنوان حكم و اجزا و شرايط آن نيز قلمداد شده است. استاد عميد زنجانى مىنويسد:
«به اين ترتيب عرف با تفسيرى كه از موضوع يا متعلق حكم به دست مىدهد به طور غير مستقيم در خود حكم اثر مىگذارد و گاه موجب تغيير حكم نيز مىگردد؛ مانند حكم حرمت تشبّه به كفار كه روزى با پوشيدن نوع خاص البسه غربىها صدق مىكرد؛ ولى از آنجا كه امروز همان البسه از اختصاص غربيان درآمده و در عرف لباسهاى مشترك همگانى شده، با پوشيدن آن ديگر حكم مزبور صادق نخواهد بود.»
اين گونه تأثيرگذارى به منزله تغيير حكم نيست؛ بلكه از قبيل تغيير موضوع است كه منبع آن عرف است.
هفت. در سطح مناسبات و حقوق بينالملل نيز، رسوم و تنظيماتى كه به تدريج در جوامع بشرى شكل گرفته و الزامى بودن آنها احساس شود - چنان كه منع و رد شرعى نسبت به آنها وجود نداشته باشد - از اعتبار برخوردار است.
هشت. در كليه مسائل سياسى و حكومتى نيز، عرف به عنوان يك منبع حقوقى داراى اعتبار است. البته همانطور كه گفته شد، اعتبار عرفى داراى شرايطى است. اين شرايط به دو دسته تقسيم مىشود:
T}1. شرط موضوعى؛{T
يعنى، شرايطى كه با آن عرف احراز مىشود. برخى دو شرط اساسى در اين زمينه قائلاند: تكرار مستمر و الزامى بودن.V} همان، ص 223.{V
T}2. شرط حكمى؛{T
يعنى، عدم ورود نهى يا مخالفت از سوى شارع. دو شرط ياد شده، مورد وفاق همه فقيهان است. برخى نيز بنا بر ديدگاه خاص خود، درباره مبناى حجيت عرف، شرايط ديگرى آوردهاند كه بررسى آنها، از مجال اين نوشتار بيرون است.
T}عرف سكولار{T
نكته ديگرى كه در اينجا حائز اهميت است، دو نوع نگاه متفاوت به عرف است؛ يكى «عرف هماهنگ با شريعت» و ديگرى «عرف سكولار يا لائيك».
در نگاه نخست عرف در طول شريعت، مورد توجّه قرار مىگيرد و به عنوان يكى از منابع مرتبط با شرع، ملاحظه مىشود. آنچه در مطالب پيشين بيان شد، عمدتاً ناظر به همين نحوه نگرش نسبت به عرف است.
در نگاه دوم، اولاً عرف مستقل از شريعت ملاحظه مىشود؛ يعنى، سؤال اصلى اين خواهد بود كه:
1. آيا عرف در عرض كتاب و سنت مىتواند به عنوان منبع مستقلى براى قانونگذارى به حساب آيد؟
2. منظور از عرف صرفاً وجه عقلى آن نيست؛ به عبارت ديگر مراد و مقصود اصلى اين نيست كه چون عقلا انسانهايى داراى درك، هوش و بينش هستند، به عنوان منبع قانونگذارى قلمداد شوند؛ بلكه - چنان كه گذشت - عقلا دو ساحت دارند: يكى ساحت عقلى - معرفتى و ديگرى عرصه احساسات و تمايلات. اكنون سؤال اصلى اينجاست كه تمايلات و خواستههاى عرف نيز مىتواند در قانونگذارى دخيل باشد يا نه؟
به عبارت ديگر اگر در پارهاى از مسائل، عرف صرفاً به دليل ميل و خواهش نفس اماره، چيزى را اراده كرد، آيا مىتوان به آن اعتبار قانونى بخشيد؟ با توجّه به دو نكته ياد شده، اين سؤال اين گونه جمع مىشود كه آيا تمايلات و پسند مردم، مىتواند در عرض كتاب و سنت، منبع مستقلى براى قانونگذارى در حكومت دينى باشد؟
در پاسخ، بايد به اين نكته توجّه كرد كه احكام تكليفى دين، به پنج بخش تقسيمپذير است: واجبات، مستحبات، مباحات، مكروهات و محرمات.
الف. واجبات و محرمات، احكام الزامى دين است كه سرپيچى از آنها، گناه و معصيت تلقى مىشود. اميرالمؤمنين(ع) مىفرمايد: H}«لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق»{H؛V} نهجالبلاغه، حكمت ش 165.{V «در جهت نافرمانى خداوند هيچ مخلوقى اطاعتپذير نيست»؛ چه آن مخلوق فرد حاكم باشد، يا خواست و ميل عمومى.
بنابراين هيچ كس حق ندارد به دلخواه خود، در اين گونه امور تغييرى پديد آورد و خلاف آن را مرتكب شود و يا ارتكاب خلاف آن را از ديگرى بخواهد. از اين رو صرف پسند و دلخواه عمومى - بدون آنكه عنوان اضطرارى ثانوى يا مصلحت اهم اجتماعى آن را ايجاب كند - نمىتواند منشأ قانونگذارى بر خلاف احكام الزامى دين باشد؛ بلكه دخالت عرف در اين مورد، مغاير با فلسفه اساسى حكومت دينى و موجب سكولاريزه شدن آن است؛ زيرا حكومت دينى، نظام مبتنى بر احكام الهى است و احكام الهى نيز، مبتنى بر مصالح واقعى بشر است؛ نه صرف هوسها و تمايلات. بنابراين اگر قرار باشد كه دلخواه عمومى، در عرض قانون خدا باشد و بر آن تقدم يابد، ديگر تفاوت چندانى با نظامهاى لائيك و غيردينى نخواهد داشت.
ب. مستحبات، مكروهات و مباحات، دايره احكام غيرالزامى است. در اين عرصه شارع، مؤمنان را مخيّر ساخته است كه به دلخواه خود تصميم گيرند و در ميان گزينههاى مختلف، راه مطلوب خود را برگزينند.
با اين تفاوت كه در مستحبات انجام و در مكروهات ترك فعل، ترجيح داده شده است؛ ليكن در مباحات، شارع هيچ يك از طرفين را ترجيح نداده است. بنابراين ترجيح هر يك از طرفين، كاملاً به خود انسانها واگذار شده است. در اين عرصه، خواست و پسند انسانها مىتواند منشأ تصميمگيرى در مسائل كلان اجتماعى و منبعى براى قانونگذارى به حساب آيد.
کد سوال : 768
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش مديريت در حاكميت و حكومت دينى تا چه اندازه است؟ مديريت علمى و فقهى در حكومت دينى چه نقشى دارند؟ كدام نقش مهمترى را به عهده دارد؟
پاسخ : بديهى است بدون مديريت، هيچ نظام و حكومتى ممكن نيست به وجود آيد. در هر حكومتى «مديريت» نقش بسيار اساسى و حياتى دارد.
نكته ديگر آنكه «مديريت فقهى» واژهاى مجعول و نوساخته است كه:
يكم. تعريف دقيقى از آن به دست داده نشده است.
دوّم. هيچ يك از فقيهان و انديشمندان در حوزه نظام سياسى اسلام، از چيزى به نام «مديريت فقهى» سخن نراندهاند.
سوّم. در لايههاى مختلف نظام جمهورى اسلامى نيز مشاهده مىشود كه عموماً مديرانى با تحصيلات دانشگاهى و با استفاده از شيوههاى علمى، در اداره كشور دخالت دارند. آنچه مهم است، اينكه همه مديران و برنامهريزان در عرصههاى مختلف - در عين استفاده از بهترين و كارآمدترين شيوههاى علمى - همواره بايد ارزشهاى دينى را پاس دارند و هنجارهاى شريعت را همراه با نوآورىهاى علمى به كار بندند.
براى روشنتر شدن مطلب، بايد توجه داشت كه هر جامعهاى آرمانها، اهداف و ارزشهايى دارد. اين آرمانها و ارزشها، در عرصه علم (به معناى Science) مشخص نمىشود؛ بلكه امورى فراعلمى است. از طرف ديگر «علم»، مىتواند شيوهها و روشهاى رسيدن به اهداف و آرمانها را به انسان بياموزد.
بنابراين اينكه چه آرمانى را برگزينيم؛ مثلاً آيا آرمان و هدف ما سعادت دنيوى و اخروى انسان باشد؛ يا تنها به دنيا بينديشيم؟ آيا تعالى و تكامل انسان را هدف اساسى قرار دهيم؛ يا لذت و بهرهمندى از حيات مادى را؟ آيا در جست و جوى برقرارى عدالت در جامعه باشيم؛ يا اصالت را به آزادى افراد بدهيم؟ هيچ يك از اين امور، علمى نيست و دانش تجربى، پاسخى براى آن ندارد؛ اما هر كدام كه برگزيده شود، دانش بشرى تا حدى مىتواند راه رسيدن به آنها را بياموزد.
از طرف ديگر، اگر گزيده ما «خير دو جهان» و هدف اساسى ما «تعالى و تكامل انسان» باشد؛ طبيعى است كه براى رسيدن به آن به منابع فراعلمى - چون معرفت وحيانى - حاجت بيشترى خواهد بود و ارزشهاى بيشترى، براى تنظيم مناسبات اين جهانى و آن جهانى به كار خواهد آمد. در عين حال علم نيز در اين عرصه، روشهايى را فراروى انسان مىگذارد؛ ليكن گزينش روشهاى پيشنهاد شده از سوى علم، بايد متناسب و همساز با ارزشها و اصول پذيرفته شده در دين باشد.
بنابراين هم حكومت دينى و هم حكومت سكولار، آرمانها و ارزشهاى خود را از بيرون علم دريافت مىكنند و هم در گزينش شيوهها و روشها، مىتوانند از علم بشرى استمداد جويند؛ ليكن گزينش هر يك از روشهاى بديل، به تناسب آرمانها و اهداف و نظام ارزشى، خواهد بود.
T}نتيجه آنكه:{T
1. علم به تنهايى هيچ غايت و هدف مشخصى را در نظام مديريت تعقيب نمىكند؛ و مديريت علمى خالص وجود خارجى ندارد.
2. هيچ تقابلى بين مديريت علمى و دينى نيست؛ بلكه تقابل بين نظام مديريت دينى و مديريت سكولار است. تفاوت آن دو نيز از اين روست كه مديريت سكولار هيچ منبع فرابشرى را برنمىتابد، اما مديريت دينى متكى به وحى و هدايتهاى الهى است.
3. علمى خواندن مديريت سكولار شعارى فريبنده بيش نيست. مديريت دينى و غير دينى هر دو متناسب با نظام ارزشى خود از عقل، علم و دانش بشرى بهره مىجويند.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: نگارنده، سكولاريسم، بحث مديريت علمى و مديريت فقهى.{V
کد سوال : 769
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : دستاوردهاى بشرى، قوانين علمى و يا اجتماعى چه نقشى در حكومت دينى دارد؟
پاسخ : دستاوردهاى بشرى چند گونه است؛
يكم. مقبولات و پسند جامعه، فرهنگ، آداب، رسوم و سنتهاى نهادينه شده در طول تاريخ؛ اين گونه امور را در يك جمعبندى مىتوان تحت عنوان «عرف» قرارداد. بنابراين آنچه در باب عرف گفته شد، در اينجا نيز تا حدود زيادى قابل تطبيق است.V} ر.ك: پاسخ پرسش 21.{V
دوّم. دستاوردهاى علمى؛ رهآوردهاى علمى نقشهاى مختلفى ايفا مىكنند؛ از جمله:
T}1. موضوعشناسى{T
موضوعات احكام و قوانين دينى چند گونه است: برخى ساده و روشن و بعضى پيچيده و نيازمند كارشناسى دقيق است. علوم بشرى در شناخت موضوعات اين گونه احكام و قوانين، كارآيى بالايى دارد. از طرف ديگر «موضوعشناسى» در تشخيص مصاديق احكام ثانويه و احكام حكومتى، ركن اساسى است و علوم و دانشهاى بشرى، در اين عرصه شديداً مورد نيازند.
T}2. تبديل موضوع{T
علوم بشرى گاه موضوع احكام شرعى را دگرگون ساخته و از اين طريق موجب تغيير حكم مىشوند؛ مثلاً دسترسى بشر به دانش انتقال خون، موجب مىشود، خون از محدوده نجاساتى كه فاقد منفعت حلال است، خارج شده، تحت عنوان موضوعاتى قرار گيرد كه داراى منفعت حلال است. با اين تغيير، موضوع جديدى براى مبادلات اقتصادى ايجاد و مبادله آن قانونى مىشود.
T}3. موضوع سازى{T
رشد دانش بشر همواره موضوعات نوينى را فرا روى فقه اسلامى قرار مىدهد؛ مثلاً توانايى بشر دربارورى، موضوع جديدى در نظام حقوقى خانواده ايجاد و ناچار استنباط و وضع قوانين مربوط به خود را طلب مىكند.
T}4. روششناسى{T
بسيارى از احكام و قوانين اجتماعى دين، به گونههاى مختلف قابل انجام است. «دانش بشرى» در كشف شيوههاى برتر و هماهنگ با مقتضيات و نيازمندىهاى زمان، فايده بسيارى دارد.
بنابراين نقش دانش بشرى، در قانونگذارى معمولاً يكى از راههاى ياد شده است.
کد سوال : 770
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش اقتصاد و روابط و قوانين اقتصادى جديد، در حكومت دينى تا چه اندازه قابل قبول است؟ آيا قوانين و روابط اقتصادى، در شيوه و اجراى حكومت دينى تأثيرگذار است؟
پاسخ : براى روشن شدن اين مطلب، نخست بايد ديد كه مراد از «روابط و قوانين اقتصادى جديد» چيست؟ آنچه در سطح جهانى به طور كلان، مىتواند بررسى شود، سه نظام اقتصادى است: اقتصاد سرمايهدارى (كاپيتاليسم)، سوسياليستى و اسلامى.
در حال حاضر، بلوك سرمايهدارى در جست و جوى گسترش هر چه بيشتر فرهنگ و نظام اقتصادى خود، در سطح جهان است و هدف از آن نيز، چيزى جز سرازير كردن بيشتر سرمايهها به جيب ابرسرمايهداران غربى نيست. در اين نظام، روشهايى وجود دارد كه براى انسانها بسيار ظالمانه و براى بشر خسارت بار است. ديگر اقتصاد سوسياليستى كه آن هم دربردارنده آسيبهاى ديگرى است.
بنابراين «نظام اسلامى» بايد اقتصاد خود را بر اساس اصول ويژه خود، مبتنى كند و در پرتو آن اصول، راهكارهاى تعامل اقتصادى در سطح بينالملل را بيابد و پايهريزى كند. در عين حال، نبايد پنداشت كه مخالفت اسلام با سرمايهدارى، به معناى نفى همه مناسبات اقتصادى برآمده از اين سيستم است؛ بلكه پارهاى از مناسبات آن، با روح اسلام سازگار و بعضى ديگر ناسازگار است.
نكته ديگرى كه مىتوان به آن توجه داشت، مسأله علم اقتصاد - نه مكتبهاى اقتصادى - است. به عبارت ديگر مىتوان پرسيد موضع اسلام در برابر «علم اقتصاد جديد» چيست؟
T}اسلام و علم اقتصاد{T
گفتنى است كه «علم اقتصاد»، بيانگر اصول و قواعد كلى حاكم بر رفتار اقتصادى انسانها است و در واقع ماهيت كشفى دارد؛ نه هنجارگذارى. به عبارت ديگر، علم اقتصاد ماهيت توصيفى (Descriptive) دارد، نه هنجارى (Normative)؛ مثلاً علم اقتصاد مىآموزد كه ارزشِ (Value) اضافى، تابعى از نظام عرضه و تقاضا (Supply & Demand) است.
به موجب اين قاعده، فزونى عرضه بر تقاضا، موجب كاهش قيمت و زيادى تقاضا بر عرضه، موجب بالا رفتن قيمتها مىشود. اين انگاره به عنوان يك واقعيت، در تفسير چگونگى تعيين قيمتها در مناسبات اقتصادى، در دانش اقتصاد بيان مىشود. اما اينكه آيا ما مجاز هستيم، براى بالابردن قيمتها از عرضه كالاهاى مورد نياز مردم، خوددارى نموده و آنها را احتكار كنيم يا نه، پاسخى در علم اقتصاد ندارد؛ بلكه اين مكتب اقتصادى است كه تعيينكننده است.
ليبراليسم اقتصادى، بر اساس آرمانهاى مركانتليستى و سوداگرايانه و بر اساس آموزه «لسه فر» (Laissez Fair) آن را تجويز مىكند و مكتب اقتصادى ديگرى بر اساس آرمان عدالتگرايانه، آن را نفى مىكند. بنابراين حكومت دينى - مانند هر حكومت ديگرى - مىتواند از علم اقتصاد در برنامهريزىهاى اقتصادى بهرهمند شود؛ اما روشهاى برگزيده را با هنجارهاى دينى، هماهنگ مىسازد و روشهاى همساز با ارزشهاى دينى را توصيه و تجويز مىكند.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: صدر، سيدمحمد باقر، اقتصاد ما، ج 1 و 2.{V