• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 751
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اگر دين، امرى فردى تلقى شود و حكومت، امرى اجتماعى، آيا در اين فرض حكومت دينى قابل تصور است؟
پاسخ : در فرض فوق «دين» و «حكومت» هر يك حوزه و قلمروى جداگانه دارند و ديگر نمى‏توان «حكومت دينى» را تصوير كرد؛ زيرا فرض اين است كه ديگر دين دخالتى در مسائل اجتماعى ندارد و حكومت نيز نبايد در عرصه فردى دخالت كند. اين انگاره، ديدگاه «جان لاك» در تفكيك قلمرو دين از سياست Concerning )New York: the Bobbs - Merrill, 5591, J.Toleration,ed.P.Romanell,V} See: John Locke, A letter و در نقد آن بنگريد: محمودى، سيدعلى، عدالت و آزادى، صص 79 - 99.{V و يكى از مبانى و زيرساخت‏هاى نظرى «سكولاريسم سياسى» (Political Secularism) است. ليكن اين گمانه با اشكالات چندى مواجه است: يكم. مرزبندى دقيق و جامع و مانعى، بين امور فردى و اجتماعى وجود ندارد. دوّم. انحصار دين به «امور فردى»، اگر با دين فاقد شريعتى (مانند مسيحيت كنونى) سازگار باشد؛ ولى هرگز با واقعيت آيين جامع اسلام سازگار نيست. به ويژه آنكه رشد و بالندگى اسلام از آغاز، همراه با سياست و دولتى بود كه پيامبر(ص) از بدو ورود خود به مدينه تشكيل دادند. گيب‏{VHamilton A.R.Gibb.V} مى‏نويسد: «جامعه اوليه مسيحيت، على الاصول، به هنگام پيدايش خود، تابع يك قدرت غيرمذهبى و عرفى بوده؛ به طورى كه همين كه به خود آمده - و به اصطلاح چشم‏باز كرده - خود را در يك وضع مخالفى كه از پيش هم به آن نينديشيده و عجولانه صورت گرفته، يافته است ... اما اسلام در دنيايى كه خود سازمان سياسى‏اش را پايه‏گذارى نموده، نشو و نما كرده است»V} هاميلتون آ.ر.گيب، مذهب و سياست و اسلام، ترجمه مهدى قائنى، صص 26-27.{V. سوّم. در خود جهان غرب نيز - كه زادگاه و بستر رشد سكولاريسم بوده و دين رايج در آن نيز از شريعتى جامع و سياست‏شمول برخوردار نيست - همچنان سكولاريسم و تفكيك دايره دين از سياست و اجتماع، رو به افول است و تأثيرگذارى دين در اين حوزه، به تدريج پررنگ‏تر مى‏شود. اين نشان مى‏دهد كه تفكيك و جدايى كامل «دين» و «سياست» از يكديگر امكان‏پذير نيست. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: پيتر،ال،برگر، افول سكولاريزم، موج تازه سكولارزدايى از جهان، صص 17-33، ترجمه افشار اميرى و نيز: ژان پل ويلم، جامعه‏شناسى اديان، ترجمه عبدالرحيم گواهى.{V
کد سوال : 752
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : دلايل موافقان ايجاد حكومت دينى در ميان فقها و عالمان دينى را بيان كنيد؟
پاسخ : فقيهان شيعه به طور عموم، «حكومت صالح دينى» را امرى لازم و ضرورى دانسته‏اند و در ميان آنان در اين مسأله اختلاف چندانى نيست. دلايلى كه آنان در اين باره ذكر كرده‏اند، متعدد و متنوع است. به عبارت ديگر دلايلى كه ضرورت حكومت دينى در عصر ظهور را ثابت مى‏كند، بر لزوم آن در زمان غيبت معصوم(ع) نيز گواهى مى‏دهد و نيز آنچه در امتيازات حكومت دينى بيان شده، بر لزوم يا لااقل ترجيح عقلى آن دلالت مى‏كند. افزون بر آن دليل‏هاى نقلى بسيارى، لزوم حكومت صالح دينى را ثابت مى‏كند. اين دلايل چند دسته است: T}دسته نخست.{T بعضى از آنها، دلايل نقلىِ قطعى، مانند آيات قرآن است كه ولايت، قانون‏گذارى و حكم‏رانى را از آنِ خدا مى‏داند و هر قانون، حكومت و فرمانروايى را - كه مطابق با قانون الهى و در طول ولايت الهى نباشد - منفى و مردود مى‏شمارد. برخى از اين دلايل، آيات زير است: يكم. آياتى كه حق حكومت، قانون‏گذارى، داورى و حكم‏رانى را منحصر به خدا مى‏داند؛ از جمله: 1. A}(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ){A؛V} انعام (6)، آيه 57.{V «حكم و داورى سزاوار نيست جز براى خدا؛ او حقيقت را بيان مى‏كند و بهترين فيصل دهندگان است». 2. A}(أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ){A؛V} همان، آيه 62.{V «بدانيد كه حكم و داورى، مخصوص او است و او سريع‏ترين حسابگران است». 3. A}(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ){A؛V} يوسف (12)، آيه 40.{V «حكم نيست مگر از آن خداى، دستور داد كه جز او را نپرستيد؛ اين همان دين استوار است، ولى بيشتر مردم‏نمى‏دانند». 4. A}(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ){A؛V} همان، آيه 67.{V «حكم و فرمان، تنها از آن خدا است؛ بر او توكل كرده‏ام و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند». 5. A}(وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى‏ وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ){A؛V} قصص (28)، آيه 70.{V «و او خدايى است كه معبودى جز او نيست؛ ستايش براى او است در اين جهان و در جهان ديگر. حاكميت [نيز] از آن او است و همه شما به سوى او بازگردانده مى‏شويد». 6. A}(وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ){A؛V} همان، آيه 88.{V «معبود ديگرى را با خدا مخوان كه هيچ معبودى جز او نيست؛ همه چيز جز ذات [پاك‏] او فانى مى‏شود؛ حاكميت تنها از آن او است و همه به سوى او بازگردانده مى شويد». دوّم. آياتى كه رهبرى و امامت را پيمانى الهى به حساب مى‏آورد؛ از جمله: A}(وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ){A؛V} بقره (2)، آيه 124.{V «[به خاطر آوريد] هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‏ها برآمد؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم؛ ابراهيم عرض كرد: از دودمان من [نيز امامانى قرار بده‏]، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقام‏اند]». سوّم. آياتى كه حكم و قانون الهى را برترين مى‏شمرد؛ از جمله: 1. A}(وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ){A؛V} مائده (5)، آيه 50. {V «و براى مردمى كه يقين دارند، حكم چه كسى از خدا بهتر است؟» 2. A}(أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ){A؛V} تين (95)، آيه 8.{V «آيا خداوند بهترين حكم كنندگان نيست؟!» 3. A}(وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى‏ يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ){A؛ V}اعراف (7)، آيه 87.{V «و اگر گروهى از شما به آنچه من بدان فرستاده شده‏ام ايمان‏آورده و گروه ديگر ايمان‏نياورده‏اند، صبر كنيد تا خدا ميان ما داورى‏كند [كه‏] او بهترين داوران است». 4. A}(وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتّى‏ يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ){A؛V} يونس (10)، آيه 109.{V «و از آنچه بر تو وحى مى‏شود پيروى كن و شكيبا باش تا خدا داورى كند، و او بهترين داوران است». چهارم. آياتى كه مرجع داورى در اختلافات را خداوند قرار مى‏دهد؛ از جمله: 1. A}(إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِى بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ){A؛V} نمل (27)، آيه 78.{V «در حقيقت، پروردگار تو طبق حكم خود، ميان آنان داورى مى‏كند، و او است شكست‏ناپذير دانا». 2. A}(وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَىْ‏ءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبِّى عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ){A؛V} شورى (42)، آيه 10.{V «و درباره هر چيزى [كه ]اختلاف پيدا كرديد، داوريش با خدا است. چنين خدايى پروردگار من است؛ بر او توكل كردم و به سوى او بازمى‏گردم». 3. A}(أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِى حَكَماً وَ هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ){A؛V} انعام (6)، آيه 114.{V «پس آيا داورى جز خدا جويم؟ با اينكه او است كه اين كتاب را به تفصيل به سوى شما نازل كرده است. و كسانى كه كتاب [آسمانى ]بديشان داده‏ايم، مى‏دانند كه آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است. پس تو از ترديدكنندگان مباش». پنجم. آياتى كه هرگونه حكم و داورى نامبتنى بر قوانين الهى را كفر و فسق و ظلم معرفى مى‏كند: 1. A}(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ){A؛V} مائده (5)، آيه 44.{V «كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده، داورى نكرده‏اند، آنان خود كافرانند». 2. A}(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ){A؛V} همان، آيه 45.{V «كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده، داورى نكرده‏اند، آنان خود ستمگرانند». 3. A}(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ){A؛V} همان، آيه 47.{V «كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده، حكم نكنند، آنان خود فاسقانند». ششم. آياتى كه تحاكم، پيروى و پذيرش سلطه گروه‏هاى زير را به دلالت مطابقى يا التزامى نفى مى‏كند: T}الف. طاغوت:{T 1. A}(يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ){A؛V} نساء (4)، آيه 60.{V «بر آنند كه داورى نزد طاغوت برند در حالى كه امر شده‏اند كه به آن كفر ورزند». 2. A}(اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ){A؛V} بقره (2)، آيه 257.{V «خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند؛ آنها را از ظلمت‏ها، به سوى نور بيرون مى‏برد. [اما] كسانى كه كافر شدند، اولياى آنان طاغوت هستند؛ كه آنها را از نور، به سوى ظلمت‏ها بيرون مى‏برند؛ آنان اهل آتش‏اند و هميشه در آن خواهند ماند». T}ب. كافران:{T 1. A}(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ){A؛V} آل عمران (3)، آيه 100.{V «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر از گروهى از اهل‏كتاب اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر بازمى‏گردانند». 2. A}(وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً){A؛V} نساء (4)، آيه 141.{V «و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان سلطه و چيرگى نداده است». 3. A}(لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَىْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ){A؛V} آل عمران (3)، آيه 28.{V «افراد باايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند؛ و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اى با خدا ندارد [و پيوند او به كلى از خدا گسسته مى‏شود]؛ مگر اينكه از آنان بپرهيزيد [و به جهت هدف‏هاى مهم‏ترى تقيه كنيد ]خداوند شما را از [نافرمانى‏] خود، برحذر مى‏دارد؛ و بازگشت [شما] به سوى خدا است». 4. A}(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ){A؛V} مائده (5)، آيه 51؛ و ... .{V «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! يهود و نصارا را ولىّ [و دوست و تكيه‏گاه خود ]انتخاب نكنيد! آنان اولياى يكديگرند؛ و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنان هستند. خداوند، جمعيت ستمكار را هدايت نمى‏كند». T}ج. فاسقان:{T A}(أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ){A؛V} سجده (32)، آيه 18.{V «آيا كسى كه با ايمان باشد، همچون كسى است كه فاسق‏است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند». T}د. ظالمان:{T A}(وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ){A؛V} همان، آيه 113.{V «و بر ظالمان تكيه نكنيد، كه موجب مى‏شود آتش شما را فرا گيرد؛ و در آن حال، هيچ ولى و سرپرستى جز خدا نخواهيد داشت و يارى نمى‏شويد!» T}ه - و. گنهكاران و ناسپاسان:{T A}(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً أَوْ كَفُوراً){A؛V} انسان (76)، آيه 24.{V «در حكم پروردگارت شكيبايى كن و گناهكاران و ناسپاسان ايشان را پيروى مكن». T}ز. نابخردان:{T A}(وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً){A؛V} نساء (4)، آيه 5.{V «اموال خود را، كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد». T}ح - ط. اسراف پيشگان و فسادگران:{T A}(وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ){A؛V} شعراء (26)، آيه 151 و 152.{V «و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد! همان‏ها كه در زمين فساد مى‏كنند و اصلاح نمى‏كنند». T}ى - ك. غافلان و هواپرستان:{T A}(وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً){A؛V} كهف (18)، آيه 28.{V «و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته‏ايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس ]كارش بر زياده‏روى است، اطاعت مكن». T}ل. كسانى كه عمل زشت خود را نيكو مى‏پندارند:{T A}(أَفَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ){A؛V} محمد (47)، آيه 14.{V «آيا كسى كه بر حجتى از جانب پروردگار خويش است، چون كسى است كه بدى كردارش براى او زيبا جلوه داده شده و هوس‏هاى خود را پيروى كرده‏اند؟» T}م. جاهلان:{T A}(قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ){A؛V} زمر (39)، آيه 9.{V «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند، يكسانند؟! تنها خردمندان متذكر مى‏شوند». هفتم. آياتى كه به حكمرانى و داورى بر اساس احكام الهى حكم مى‏كند، مانند: A}(فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ){A؛V} مائده (5)، آيه 116.{V «برايشان بر اساس آنچه خدا نازل كرده، حكم‏بران و در برابر آنچه از حق بر تو نازل گشته، از خواسته‏هاى آنان پيروى مكن». هشتم. آياتى كه هرگونه ولايت‏پذيرى غير الهى را نفى مى‏كند: A}(اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ){A؛V} اعراف (7)، آيه 3.{V «از چيزى كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل‏شده، پيروى كنيد و از اوليا و سرپرستان ديگر جز او، پيروى نكنيد، اما كمتر متذكر مى‏شويد!» T}دسته دو.{T بعضى از دلايل، آياتى است كه نص خاصى در رهبرى پيامبر(ص) و يا برخى از ديگر اولياى دين است، از جمله: 1. A}(قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ... ){A؛V} نور (24)، آيه 54.{V «بگو از خدا و از پيامبر فرمان بريد ... » 2. A}(وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ){A؛V} همان، آيه 56.{V «و نماز بپا داريد و زكات بپردازيد و از پيامبر فرمان بريد تا مورد رحمت قرار گيريد». از اين قبيل است آيات ديگرى چون: محمد، آيه 33؛ تغابن، آيه 12؛ انفال، آيه 20. T}دسته سه.{T آياتى كه حق مخالفت با حكم و داورى خدا و پيامبر را سلب مى‏كند؛ از جمله: 1. A}(إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ){A؛V} همان، آيه 51.{V «سخن مؤمنان، هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند؛ تنها اين است كه مى‏گويند: «شنيديم و اطاعت كرديم» و اينها همان رستگاران واقعى‏اند». 2. A}(قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ){A؛V} همان، آيه 54.{V «بگو: خدا را اطاعت كنيد، و از پيامبرش فرمان بريد و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود». 3. A}(وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ){A؛V} همان، آيه 56.{V«و نماز را برپا داريد، و زكات را بدهيد، و رسول [خدا ]را اطاعت كنيد تا مشمول رحمت [او ]شويد». 4. A}(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ){A؛V} محمد (47)، آيه 33.{V «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول [خدا] را و اعمال خود را باطل نسازيد». 5. A}(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ){A؛V} انفال (8)، آيه 20.{V «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد و سرپيچى ننماييد در حالى كه [سخنان او را] مى‏شنويد». 6. A}(وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً){A؛V} احزاب (33)، آيه 36.{V «و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان‏دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد؛ و هركس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى‏كند، قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است». T}دسته چهار.{T بعضى از دلايل، آيات و رواياتى است كه اوصاف و شرايط كارگزاران و وظايف آنان را بيان مى‏كند. وظايف ذكر شده در آنها، تنها با حكومت دينى و حاكميت سياستمداران دين باور، دين شناس و معتقد به اجراى احكام الهى، سازگار است. اين آيات - به دلالت مطابقى و يا التزامى - شرايط زير را براى رهبر لازم يا مفيد مى‏داند: T}1. قدرت و توانايى‏{T قرآن مجيد درباره فلسفه اعطاى فرمانروايى به طالوت مى‏فرمايد: A}(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ){A؛V} بقره (2)، آيه 247.{V «خدا او را بر شما برترى بخشيده و در دانش و نيرو فزونى بخشيده است. خداوند پادشاهى خود را به هر كه خواهد مى‏دهد، و خداوند گشايش‏گر و دانا است». T}2. امانت‏دارى و تعهد{T حضرت يوسف براى پذيرش خزانه‏دارى - كه مسؤوليتى حكومتى است - خود را با وصف دانا و امين بودن معرفى كرد: A}(قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ){A؛V} يوسف (12)، آيه 55.{V «مرا بر خزانه‏هاى اين سرزمين بگمار كه من نگاهبان (امين) و دانايم». T}3. علم‏{T بر اين مسأله آيات ذكر شده بالا دلالت دارند. T}4. عدالت پيشگى‏{T قرآن مجيد در اين باره به نحو استفهام انكارى مى‏فرمايد: A}( ... هَلْ يَسْتَوِى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ){A؛ V}نحل (16)، آيه 76. {V«... آيا آنكه به عدالت فرمان مى‏دهد و بر صراط مستقيم قرار دارد و او [غيرعادل و هدايت نايافته ]برابرند؟»؛ يعنى، هرگز چنين نيست و لاجرم پيروى از غيرعادل و كژروان جايز نيست. T}5. بودن در صراط مستقيم‏{T بر اين مطلب آيه پيشين گواهى مى‏دهد. T}6. بصيرت و پيروى از وحى‏{T A}(قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ){A؛V} انعام (6)، آيه 50.{V «بگو: آيا نابينا و بينا مساوى‏اند؟! پس چرا نمى‏انديشيد؟!» T}7. هدايت يافتگى و هدايت‏گرى‏{T A}(أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ){A؛V} يونس (10)، آيه 35.{V «آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند، براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟!» T}8. ايمان‏{T A}(أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ){A؛V} سجده (32)، آيه 18.{V «آيا آنكه ايمان آورده است همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند». اين آيه داراى استفهام انكارى است و با نفى يكسان انگارى، اولويت انسان مؤمن را در جهات مختلف - از جمله در مسأله زمامدارى - تثبيت مى‏كند. T}دسته پنج.{T بخش ديگر از دلايل، وجود احكام اجتماعى اسلام است كه اجراى آنها، بدون تأسيس حكومت دينى ممكن نيست. اين بخش از احكام بسيار گسترده و چندين برابر احكام عبادى فردى است.V} براى آگاهى بيشتر ر. ك: سبحانى، جعفر، معالم الحكومة الاسلامية.{V ج. بخش ديگرى از دلايل سيره عملى معصومان(ع) در تشكيل حكومت دينى در زمان بسط يد است.V} قدردان قراملكى، محمدحسن، تقابل مشى‏ائمه با سكولاريسم، مجله معرفت، ش 19.{V در پايان گفتنى است: عالمان دينى براى لزوم و ضرورت حكومت دينى، به ادله اربعه (كتاب، سنت، اجماع و عقل) استناد كرده‏اند. با توجه به آنچه گذشت، ضرورت وجود حكومت دينى در جامعه اسلامى، مورد اتفاق مسلمانان شيعه و سنى است.
کد سوال : 753
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا در ميان عالمان دينى كسى هست كه مخالف حكومت دينى باشد؟ اگر هست دليلشان چيست؟
پاسخ : گاه به طور نادر، ديدگاه مخالفى مطرح مى‏شود؛ از جمله در عصر ما آقاى «مهدى حائرى» بر اساس مبانى خاصى، حكومت دينى را بى‏معنا خوانده است. اين نظريه صرفاً ناظر به عصر غيبت و ولايت فقيه نيست؛ بلكه ريشه «حكومت دينى» را از بن بر مى‏كَنَد و دينى بودن حكومت پيامبر (ص) را نيز انكار مى‏كند. ديدگاه ايشان دركتاب «حكمت و حكومت» چنين بيان شده است: 1. انسان نيازمند و وابسته به مكانى است كه بتواند در آن آزادانه زندگى كند. اين وابستگى به طور طبيعى و بى نياز از قرارداد و اعتبار، موجب مالكيت انحصارى انسان بر آن فضاى خصوصى مى‏شود كه براى زندگى برگزيده است. 2. انسان به لحاظ زيست مشترك با ديگران، نسبت به فضاى بزرگ‏تر؛ يعنى، محيط زيست مشترك، مالكيت مشاع دارد. اين مالكيت مشاع نيز اختصاصى و طبيعى و بى‏نياز از قرارداد است. بنابراين همه افراد يك جامعه، مالكان مشاع سرزمين خود مى‏باشند. 3. حاكميت در يك سرزمين به معناى آن است كه مالكان مشاع، افرادى را جهت بهزيستى و همزيستى مسالمت‏آميز به عنوان وكيل انتخاب كنند. 4. اگر همه مالكان مشاع در انتخاب يك وكيل، با يكديگر توافق نداشته باشند، راه حل نهايى انتخاب اكثر است. T}نقد:{T اين ديدگاه، نه تنها از منظر دين مردود است؛ بلكه از ديدگاه فرامتنى و فلسفه سياسى نيز مخدوش و داراى اشكالات متعددى است؛ از جمله: 1. ادعاى نخست، از نظر حقوقى عموميت ندارد و تنها در مورد «زمينى» صادق است كه مالك ديگرى نداشته و شخص پس از اشغال آن را احيا كرده باشد. 2. ادعاى دوم، مالكيت مشاع نسبت به فضاى بزرگ‏تر دليلى ندارد. افزون بر آن «محيط زيست مشترك»، تعبيرى كلى و از نظر حقوقى فاقد حدود معين است؛ يعنى، معلوم نيست كه فضاى زيست مشترك تا كجا است؟ محله خود؟ روستا؟ شهر؟ كشور؟ قاره؟ يا تمام جهان؟ 3. اگر حاكم، وكيل مالكان مشاع باشد، اشكالات زير پديد مى‏آيد: الف. وكالت عقدى جايز است و لاجرم موكّل، هر زمان كه اراده كند، مى‏تواند وكيل خود را عزل كند. در اين صورت حكومت هيچ ثباتى ندارد و همواره متزلزل است. ب. موّكل موظف به پيروى از وكيل نيست. لاجرم حكومت وكالتى، فاقد مبناى قدرت است و هرگز نمى‏تواند جامعه را به اطاعت فراخواند و كسى را به كارى وادار كند. 4. ادعاى چهارم منافى مالكيت خصوصى مشاع است؛ زيرا: الف. تصرف در ملك مشاع، بدون استثنا منوط به رضايت همه مالكان، است. در نتيجه اگر اكثر جامعه، كسى را به وكالت حاكميت بخشند؛ او بدون اجازه اقليتى كه به او رأى نداده‏اند، حق هيچ گونه اِعمال حاكميتى ندارد. ب. در مالكيت مشاع، هر يك از مالكان به تنهايى مى‏تواند وكالت را ابطال و وكيل را عزل كند. در نتيجه هر يك از آحاد جامعه، مى‏تواند حاكم را عزل كند؛ درحالى كه چنين چيزى در انديشه سياسى قابل طرح نيست.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: آيت‏الله جوادى آملى، ولايت فقيه ولايت فقاهت و عدالت، صص 207-232؛ آيت‏الله جوادى آملى، ولايت فقيه، صص 110-112.{V
کد سوال : 754
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : ديدگاه مهندس بازرگان درباره حكومت دينى چيست؟ آيا ايشان مخالف حكومت اسلامى بود؟
پاسخ : مهندس بازرگان، در اواخر عمر خويش به نفى «حكومت دينى» و «انكار رابطه دين و سياست» متمايل شد. ايشان در مقاله «آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا»،V} مجله كيان، ش 28.{V دلايلى بر نفى حكومت دينى اقامه كرده، كه عبارت است از: 1. هدف بعثت و رسالت، سراى آخرت است. وى مى‏گويد: «قرآن كه ثمره و خلاصه دعوت و زبان رسالت است، نه تنها سفارش و دستورى براى دنيا به ما نمى‏دهد؛ بلكه ما را ملامت مى‏كند كه چرا اين اندازه به دنيا مى‏پردازيد و آخرت را كه بهتر است و ماندگارتر، فراموش و رها مى‏كنيد». 2. قرآن درس حكومت، مديريت و اقتصاد نداده است. وى مى‏افزايد: «آنچه در هيچ يك از اين سرفصل‏ها يا سرّ سوره‏ها و جاهاى ديگر ديده نمى‏شود؛ اين است كه گفته شده باشد: ما او را فرستاديم تا به شما درس حكومت، اقتصاد و مديريت يا اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع رابدهد». 3. مسائل دنيايى، از نتايج فرعى دين است. مهندس بازرگان مى‏گويد: «قرآن و رسالت پيامبران نسبت به امور دنيايى، نه بيگانه است و نه بى‏نظر و بى‏اثر؛ آنچه از اين بابت عايد انسان‏ها مى‏گردد، محصول فرعى محسوب مى‏شود و به طور ضمنى به دست مى‏آيد ؛ بدون آنكه اصل و اساس باشد، يا به حساب هدف بعثت و وظيفه دين گذاشته شود». 4. وى در ادامه مى‏گويد: «پيامبر يادآورنده است، نه اجبار كننده. نام اسلام، هم‏ريشه با تسليم است؛ ولى نه تسليم آمرانه و اجبارى؛ بلكه تسليم داوطلبانه عارفانه و عاشقانه به اسلام و صفا و رضا». وى در تأييد اين مسأله از آيات شريفه زير مدد مى‏جويد: A}(اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ، لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِر){A؛V} غاشيه (88)، آيه 21 و 22.{V A}(لا اِكْراهَ فِى الدّين){A؛V} انعام (6)، آيه 107.{V A}(وَ ما عَلَى الرَّسوُلِ اِلاّ اْلبَلاغُ){A.V} مائده (5)، آيه 99.{V 5. وى مى‏افزايد: «سيره امامان و پيشوايان دين، نشان دهنده جدايى دين از سياست است؛ زيرا امام على (ع) و امام حسن(ع) با بيعت مردم، حكومت را عهده‏دار شدند؛ نه بر اساس يك وظيفه دينى. امام حسن (ع) با معاويه صلح كردند و حكومت را به او وا نهادند. امام حسين (ع) پس از بيعت مردم كوفه با مسلم، راهى آن ديار شدند و پس از آگاهى از بيعت شكنى آنان، قصد بازگشت كردند. امام صادق (ع) درخواست ابومسلم خراسانى را براى در دست گرفتن خلافت رد كردند. امام رضا (ع) تفويض ولايت از سوى مأمون را نپذيرفته و ولايت عهدى را به شرط عدم دخالت در امور پذيرفتند». T}نقد ديدگاه بازرگان:{T در پاسخ به استدلال‏هاى مهندس بازرگان به طور فشرده به چند نكته اشاره مى‏شود: 1. برخلاف ديدگاه بازرگان، قرآن مجيد هم اهداف اخروى براى بعثت انبياء ذكر نموده و هم اهدافى در ارتباط با حيات دنيايى؛ مانند: برقرارى مناسبات عادلانه اجتماعى، تلاش براى آزادى و رهايى انسان از يوغ اسارت و بندگى و بردگى ديگران. اهدافى كه قرآن مجيد در رابطه با بعثت انبياء ذكر نموده عبارت‏اند از: 1/1. تلاوت و گوشزد نمودن آيات الهى؛V} آل‏عمران (3)، آيه 164.{V 2/1. تزكيه نفوس؛V} همان.{V 3/1. آموزش كتاب و حكمت؛V} همان.{V 4/1. توحيد و عبادت پروردگار؛V} نحل (16)، آيه 36.{V 5/1. طاغوت‏گريزى؛V} همان.{V 6/1. برقرارى قسط و عدالت اجتماعى؛V} حديد (57)، آيه 25.{V 7/1. داورى و حكمرانى در ميان انسان‏ها بر اساس عدالت؛V} بقره (2)، آيه 214 و نيز نساء (4)، آيه 105.{V 8/1. آزادى و رهايى انسان از زنجير اسارت؛V} اعراف (7)، آيه 157.{V 9/1. امر به معروف و نهى از منكر؛V} همان.{V استاد مطهرى مى‏نويسد: «از زمان نوح(ع) هر پيامبرى كه آمده است و نظم مذهبى موجود را به هم ريخته، به نظم اجتماعى هم توجه داشته و درپى اصلاح بوده است»V} مطهرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى، ص 128، قم: صدرا، 1369.{V. وى سپس به آيه A}(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ){A؛V} حديد (57)، آيه 25.{V «ما پيام‏آوران خويش را با دلايل روشن فرستاده و همراه آنان كتاب و ميزان فروفرستاديم تا آدميان عدل و قسط بپا دارند»، اشاره نموده و مى‏گويد: «يعنى برهم زدن يك نظم فاسد موجود و استقرار يك نظم عادلانه مطلوب، هدف همه رسالت‏ها و نبوت‏ها بوده، منتها اين امر در اسلام ختميه محرزتر و مشخص‏تر است».V} مطهرى، همان‏جا.{V بنابراين تكيه اكيد نصوص دينى بر مسأله آخرت، نافى پرداختن به مسائل دنيايى - به گونه‏اى كه مغاير با سعادت جاودان اخروى نباشد - نيست. حكومت دنيا، به عنوان مطلوب نهايى اندك ارزشى ندارد؛ ولى براى اجراى عدالت و برقرارى قسط و حاكميت ارزش‏هاى دينى، بسيار مطلوب و پسنديده است. اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: H}«به خدا سوگند! اين كفش كهنه از نظر من بيش از حكومت بر شما ارزش دارد؛ مگر اينكه حقى را برپا دارم و يا باطلى را ريشه‏كن سازم»{H؛ V}نهج البلاغه، خطبه 33.{V 2. از نظر نصوص دينى، دنيا و آخرت با يكديگر رابطه‏اى تنگاتنگ دارند و پرداختن به يكى و وانهادن ديگرى، سخت مذموم است. بنابراين اگر در برخى از آيات و روايات مذمت دنيا شده است، در جايى ديگر روشن شده كه منظور از آن دنياپرستى، دلبستگى به دنيا، و غفلت از ياد خدا و سراى آخرت است. اما پرداختن به امور لازم دنيا و اصلاح و آباد آن و تنظيم صحيح مناسبات انسانى و اجتماعى نه تنها ناپسند نيست، كه مورد تأكيد دين و در بردارنده خير و سعادت اخروى نيز مى‏باشد. در روايت از امام زين العابدين(ع) آمده است: H}«الدنيا دنياءان: دنيا بلاغ و دنيا ملعونه»{H؛V} محمدى رى‏شهرى، محمد، منتخب ميزان الحكمة (مترجم)، ج 1، ص 364، قم: دارالحديث، 1381.{V «دنيا دو گونه است: دنيا آنسان كه به آخرت مى‏رساند و ديگرى دنياى نفرين شده (كه از آخرت بازمى‏دارد)». در روايت ديگرى نيز از امام على(ع) آمده است: H}«بالدنيا تحرز الآخره»{H؛ «آخرت، با دنيا به دست مى‏آيد».V} همان.{V 3. حكومت، يكى از مهم‏ترين ضرورت‏هاى حيات اجتماعى آدمى است و بدون آن زندگى امكان ندارد. اگر حكومت و زمامدارى صالح در كار نباشد، جامعه گرفتار حكومت ناصالح خواهد شد؛ چنان‏كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: H}«لابد للناس من امير برّ او فاجر»{H؛V} نهج‏البلاغه، خطبه 40.{V از ديگر سو قرآن مجيد، اكيداً پيروى از حاكمان و نظام‏هاى ناصالح و غير الهى را منع كرده است. لاجرم گريزى از تأسيس «حكومت صالح» نيست، وگرنه جامعه دچار هرج و مرج خواهد شد. بعضى از آيات و رواياتى كه بر ولايت صالحان آگاه و توانا دلالت دارد، پيش‏ترگذشت.V} ر.ك: صص 31-34.{V 4. بر خلاف ديدگاه آقاى بازرگان، حكومت در نگاه قرآن ريشه دينى دارد. آيات قرآن به صراحت اعلام مى‏كند كه حق حكومت، قانون‏گذارى و داورى از آن خدا و كسانى است كه از سوى او مأذون باشند؛ و هرگونه داورى و حكمرانى نامبتنى بر قوانين الهى كفر و فسق و ظلم است.V} ر.ك: صص 25-28.{V 5. بر خلاف ادعاى آقاى بازرگان بررسى كوتاهى در زندگى امامان شيعه به خوبى نشان مى‏دهد كه بخش مهمى از زندگى آنان شامل فعاليت‏هاى سياسى و اجتماعى مى‏شود.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: جعفريان، رسول، سيره سياسى امامان شيعه و نيز: پيشوايى، مهدى، سيماى پيشوايان.{V اين تلاش‏ها در برخى موارد منتهى به تشكيل حكومت و به دست‏گيرى كامل قدرت سياسى نشده است. سر آن نيز عمدتاً فقدان شرايط و عدم همراهى جامعه بوده است.V} براين مطلب ادله بسيارى گواهى مى‏دهد از جمله عدم همراهى مردم مدينه در برابر دعوت امام على(ع) پس از رحلت پيامبر(ص)، سرباز زدن سربازان امام حسن(ع) از جنگ با معاويه، عدم همراهى مردم كوفه با امام حسين(ع) و كشتن آن حضرت. {Vحضرت امام على(ع) در رابطه با حوادث پس از رحلت پيامبر(ص) مى‏فرمايد: «سپس دست فاطمه و دو پسرم حسن و حسين را گرفته و نزد اهل بدر و سابقين در اسلام آمدم. با آنان بر حق خود استدلال نمودم و از ايشان براى يارى خود دعوت نمودم، از ميان آنان جز چهار نفر مرا پاسخ مثبت نداد. آن چهار عبارت بودند از: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر... .»V} بحارالانوار، ج 29، ص 419 و نيز: الطبرسى، الاحتجاج، ص 75.{V سخنان ديگر ائمه اطهار(ع) نيز در اينكه حكومت حق آنان بوده و اين حق از ناحيه پروردگار به آنان عطا شده و ديگرى در اين مسأله با ايشان شريك نمى‏باشد در كمال صراحت و وضوح است.V} براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة.{V در اين باره ائمه هدى(ع) بارها به مسأله غدير اشاره و بر اساس آن احتجاج كرده‏اند.V} ر.ك: علامه امينى، الغدير، ج 1، صص 159-213المناشدة و الاحتجاج بحديث الغدير، دارالكتاب العربى، بيروت، لبنان، 1387 ه. - 1967 م.{V از جمله اميرمؤمنان(ع) درباره اهل بيت پيغمبر(ع) مى‏فرمايند: «آنان جايگاه اسرار خدايند و باشگاه فرمان او. گنجينه دانش و مرجع احكام اويند، پناهگاه كتاب خدا هستند و كوه‏هاى استوار دين او. خداوند به وسيله آنان خميدگى پشت دين را راست نمود و لرزش‏هاى وجود آن را از ميان برد».V} نهج البلاغه، خطبه دوم.{V آنگاه حضرتش به جفايى كه بر اهل بيت(ع) رفته اشاره نموده و مى‏فرمايد: «بذر فجور را افشاندند و با آب غرور و فريب آن را آبيارى كردند و محصول آن را كه جز بدبختى و نابودى نبود درو كردند. به راستى احدى از اين امت به آل محمد(ص) قياس‏پذير نيست، و آنان كه جيره‏خوار خوان آل محمدند با آنان برابر نتوانند بود. آنان اساس دينند و اركان يقين ... ويژگى‏هاى شايسته حكومت از آن ايشان است، و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان. ليك اكنون پس از آنكه حق به اهلش بازگشت دوباره به جاى‏باش نخستين بازگرديد!»V} همان.{V در جاى ديگر نيز حضرتش مى‏فرمايد: «ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبايى ورزيدم، ولى به كسى مى‏ماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته، با چشم مى‏ديدم كه ميراثم را به غارت مى‏برند! تا آنكه اولى به راه خود رفت (و مرگ او را فراگرفت) و خلافت را پس از خود به ديگرى سپرد.»V} همان، خطبه 3.{V نكته ديگرى كه توجه به آن لازم است اينكه حكومت دينى اساساً تحميلى و اجبارآميز نيست و از همين رو بدون پشتوانه و حمايت مردمى امكان تحقق ندارد. بنابراين اگر اميرمؤمنان(ع) پس از بيعت مردم با آن حضرت حكومت را بر عهده گرفتند، نه تنها تعارضى با حق الهى ايشان ندارد، بلكه رابطه تنگاتنگى با سرشت خدايى و مردمى حكومت دينى دارد.V} جهت آگاهى بيشتر نگا: پرسش شماره 30.{V در رابطه با صلح امام حسن(ع) با معاويه شواهد فراوان تاريخى به خوبى نشان مى‏دهد كه به علت عدم همراهى جامعه گزينه بهترى فراروى امام(ع) نبوده است.V} جهت آگاهى بيشتر نگا: پيشوايى، مهدى، سيماى پيشوايان در آينه تاريخ، صص 27-38، قم: دارالعلم، چاپ اول، 1375 و نيز: همو، سيره پيشوايان، صص 92-140، قم: توحيد، چاپ سيزدهم، 1381.{V تصميم امام حسين(ع) نسبت به بازگشت از مسير كوفه پس از عهدشكنى كوفيان نيز از باب اتمام حجت بر دشمن و از اين رو بوده است كه ديگر شرايط مبارزه و قيام در آن جا فراهم نبوده است. بنابراين امام(ع) چاره‏اى جز تغيير برنامه‏ها و تنظيم حركت به گونه‏اى ديگر نداشته، ولى اين هرگز به معناى تسليم در برابر حكومت جور و دست كشيدن از قيام و مبارزه نيست؛ همچنانكه آن حضرت، به جاى سازش و تسليم، تا آخرين قطره خون و فداكردن آخرين عزيزان در راه هدف مقدس اسلامى خود ايستادگى كرد و لحظه‏اى مبارزه را فرونگذاشت. رد كردن درخواست ابومسلم خراسانى از سوى امام صادق(ع) نيز از آن رو بود كه قيام آنان شرايط يك مبارزه اسلامى و در راستاى اهداف دينى نبود، از اين رو آن حضرت نمى‏توانستند چنين قيامى را تأييد كنند.V} نيز: جهت آگاهى بيشتر ر.ك: پيشوايى، مهدى، همان، صص 109-111 و نيز: همو، سيره پيشوايان، صص 382-410، قم: توحيد، چاپ سيزدهم، 1381.{V عدم پذيرش ولايت از سوى مأمون توسط حضرت امام رضا(ع) نيز دلايل متعددى دارد. از جمله اينكه اولاً چنين حركتى به تصريح خود امام نمايشى تهى از واقعيت بود. ثانياً پذيرش حكومت از سوى مأمون توسط آن حضرت به معناى مشروعيت بخشيدن به حكومت مأمون و انهدام فلسفه سياسى شيعه و اساس امامت الهى مى‏باشد. بنابراين مخالفت امام(ع) هوشمندانه‏ترين روش در جهت ناكام كردن دسيسه‏هاى مأمون بوده است.V} جهت آگاهى بيشتر ر.ك: مطهرى، مرتضى، سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، صص 194-216، قم: صدرا، چاپ يازدهم، 1374 و نيز: قدردان قراملكى، محمد حسن، تقابل مشى ائمه با سكولاريسم (مقاله)، معرفت، ش 39.{V
کد سوال : 755
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : رابطه بين استقلال نهاد دين با طرح جدايى دين از سياست و نفى حكومت دينى چيست؟ آيا اينكه برخى مى‏گويند دين از سياست جدا نيست؛ ولى نهاد دين از نهاد سياست جدا است، درست‏است؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال چند نكته را بايد در نظر گرفت: يكم. طرح كنندگان مسأله جدايى «نهاد دين» از «سياست» يا «نهاد سياست»، تعريف و ضابطه دقيق و جامعى از اين مفهوم نداده‏اند. بنابراين با وجود ابهام در تعبير، نمى‏توان پاسخى دقيق دراين‏باره عرضه‏داشت و آنچه گفته‏شود، مبتنى بر تعاريف احتمالى‏است. دوم. حدود استقلال نهادهاى دينى از سياست و يا نهادهاى سياسى، به خوبى روشن نشده است و اين نيز امكان پاسخ‏دهى را دشوارتر مى‏كند. سوم. يكى از امورى كه به عنوان «نهاد دينى» مطرح و جدايى آن از «سياست» مورد تأكيد برخى از دگر انديشان قرار گرفته است؛ «روحانيت و فقهاى دين» مى‏باشند. جدايى اين نهاد از سياست، عملاً به جدايى دين از سياست مى‏انجامد و در واقع دينى بودن نظام را نفى مى‏كند؛ زيرا در اين فرض، هيچ نهاد علمى و تخصصى دينى - كه داراى قدرت و ضمانت اجرايى قانونى باشد - در نظام سياسى وجود نخواهد داشت و لاجرم حكومت، لائيك و سكولار خواهد شد. در عين حال مى‏توان گفت، نوعى جدايى بين پاره‏اى از نهادهاى دينى و سنتى از حكومت وجود دارد؛ ولى اين جدايى قيود و حدودى دارد كه در عمل به جدايى دين از سياست نمى‏انجامد. به عنوان مثال مى‏بينيم مردم، مراجع عظام تقليد را انتخاب مى‏كنند و مراجع نيز در استنباط و اعلام فتاواى خود، در مسائل شرعى كاملاً آزاد هستند و نظرات آنان براى مقلدانشان حجت و مورد اتباع است. اما همه آنان - اعم از مردم و مراجع - در مسائل سياسى و اجتماعى، بايد پيرو احكام ولايى صادر شده از سوى «ولى امر» باشند و موجب تزاحم نشوند. مثال ديگر اينكه جلسات دينى، مساجد و فعاليت‏هاى خيريه و عام المنفعه، بر اساس دين و جداى از سازمان سياسى حاكم بر جامعه دينى شكل مى‏گيرد.
کد سوال : 756
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : فرق بين امامت و خلافت را روشن نموده و توضيح دهيد كه اين دو چه نسبتى با يكديگر دارند؟ آيا مقابل هم مى‏باشند؟
پاسخ : اگر معناى لغوى «امامت» و «خلافت» را در نظر بگيريم، بين آن دو تقابل نيست و خليفه، «امام» نيز خوانده مى‏شود؛ ليكن اگر محتواى دو جريان و دو گونه رهبرى را، ناظر به دو مكتب پديد آمده در جامعه اسلامى در نظر گيريم و آن دو را با معيارهاى تعيين شده در نصوص دينى بسنجيم؛ به روشنى در مى‏يابيم كه حكومت مورد تأييد دين، همان نظام «امامت و ولايت» است. اين مطلب دلايل فراوانى دارد؛ از جمله: يكم. دلايل قرآنى مبتنى بر اينكه امامت، عهدى الهى است و تنها به اشخاصى كه داراى صلاحيت و شايستگى‏هاى ويژه‏اى باشند، مى‏رسد: A}(وَ اِذِ ابْتَلى اِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّى‏ جاعِلُكَ لِلنَّاسِ اِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَتى‏ قالَ لايَنالُ عَهْدِى الظالِمينَ){A؛ V}بقره (2)، آيه 124.{V «[به خاطر آوريد] هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‏ها برآمد؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم؛ ابراهيم عرض كرد: از دودمان من [نيز امامانى قرار بده‏]، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقام‏اند]». اين آيه نشان مى‏دهد: 1. امامت عهد و پيمانى خدايى است و از سوى خداوند وضع و اعتبار مى‏شود. 2. ستمكاران - چه ستم پيشگان عملى و چه اعتقادى - شايستگى اين منصب الهى را ندارند؛ هر چند از ذريه پيامبر بزرگى چون ابراهيم(ع) باشند. دوّم. دلايل روايى مبتنى بر اينكه امامت و رهبرى مخصوص امامان اهل‏بيت عصمت و طهارت (ع) است. اين دلايل بسيار و متواتر است. جالب اينكه بيشتر اين نصوص، در متون معتبر اهل سنت نيز يافت مى‏شود؛ از جمله: پيامبر خدا(ص) فرمود: H}«لا تزال هذه الامة مستقيماً امرها، ظاهرة على عدوّها، حتى يمضى منهم اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش»{H؛V} منتخب كنزالعمال، ج 5، ص 321؛ تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 249؛ تاريخ‏الخلفاء سيوطى، ص 10؛ كنزالعمال، ج 13، ص 26؛ الصواعق المحرقة، ص 28.{V «كار اين امت بسامان است، تا وقتى كه دوازده خليفه بر آنان حكم رانند، كه همگى از قريش‏اند». در روايت ديگرى آمده است: «كار اين امت تا هنگامى كه دوازده مرد بر آنان ولايت داشته باشند، در جريان است». V}نَدَوى، شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 202؛ الصواعق المحرقة، ص 18؛ تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 10.{V مشابه اين روايات در متون شيعه و سنى، بسيار زياد است. احاديث ديگرى نيز در تفسير اين روايات وارد شده است؛ از جمله: امام جوينى (امام‏الحرمين) از عبداللَّه بن عباس روايت مى‏كند كه پيامبراكرم(ص) فرمود: H}«انا سيدالنبيّين و على بن ابيطالب سيّد الوصيّين و ان اوصيائى بعدى اثناعشر، اولهم على‏بن ابى طالب و آخرهم المهدى»{H؛ V}فرائدالسمطين، ش 1164. {V«من آقا و بزرگ پيامبرانم و على‏بن ابى‏طالب سَرْور اوصيا است. همانا اوصياى پس از من، دوازده نفرند كه نخستين آنان على‏بن ابى‏طالب و آخرينشان مهدى(عج) است».V} براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: عسكرى، علامه سيد مرتضى، امامان اين امت دوازده نفرند.{V سوّم. دلايل مربوط به ولايت فقيه در عصر غيبت كه جداگانه قابل بررسى است.
کد سوال : 757
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجّه به تشكيكى بودن حكومت دينى (بالاترين نوع حكومت دينى و مراتب پايين‏تر از آن)، آيا رژيم گذشته را - كه قانون حاكم در آن و مذهب رسمى كشور شيعه بوده - مى‏توان حكومت دينى و اسلامى دانست؟
پاسخ : چنان‏كه در مطالب گذشته، يادآورى شد، مرتبه نازل و بدل اضطرارى حكومت دينى، آن است كه در روند سياست‏گذارى، اعمال قدرت و در فعاليت‏هاى سياسى و اجتماعى، قوانين دينى را رعايت كند. چنين چيزى هر چند در قانون اساسى پس از مشروطيت، به گونه‏اى پيش‏بينى شده است؛ اما كسانى كه در عمل قدرت سياسى را در دست داشتند؛ نه تنها هيچ‏گونه وفادارى به احكام دينى نداشتند؛ بلكه عملاً برنامه‏هاى ضداسلامى ديكته شده از سوى غرب را اعمال مى‏كردند. بنابراين نمى‏توان آن رژيم‏هاى فاسد را «دينى» به حساب آورد. بلى اگر بتوان با تعيين شاخص‏هاى دقيق، به مطالعه ميزان رعايت قوانين اسلامى در حكومت‏هاى پيشين پرداخت؛ آن گاه مى‏توان گفت كه چند درصد هماهنگ با اسلام و چند درصد غيراسلامى بوده‏اند.
کد سوال : 758
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : رابطه بين قالب و محتوا در حكومت دينى چگونه است؟ رابطه شكل و محتوا چگونه تنظيم مى‏شود؟
پاسخ : در حكومت اسلامى، برخى از امور مربوط به ساختار حكومت، ثابت و پايدار، و بعضى ديگر شناور و انعطاف‏پذير است؛ مثلاً حكومت اسلامى، حكومتى ولايى است و بايد فرد معصوم و يا نزديك ترين شخصيت از نظر علم، تقوا، كياست و توانايى به معصومان (ع)، در رأس آن باشد. در عين حال از نظر متمركز (Concentrated) و نامتمركز (Decentralized) بودن، تابع اوضاع زمان و مكان است. «محتوا» در نظام اسلامى نيز بر اساس احكام و تعاليم دين است و در مباحات و يا مسائلى كه فرضاً دين ساكت بوده و حكم الزامى خاصى ندارد - كه اصطلاحاً از آن به «منطقة الفراغ» تعبير مى‏شود - حكومت اسلامى، مى‏تواند قوانينى متناسب با مصالح اجتماعى وضع كند. اما درباره اينكه رابطه بين قالب و محتوا، چگونه تنظيم مى‏شود؛ مى‏توان گفت: اين مسأله در بعضى از موارد شناور و تابع مقتضيات زمان و مكان است؛ مثلاً در جمهورى اسلامى، شيوه پارلمانى وجود دارد و براى حفظ محتواى دينىِ قوانين، شوراى نگهبان موظف به بررسى و تأييد مصوبات مجلس است. اين روش يك مدل در ميان روش‏هاى ممكن ديگر است؛ يعنى، ممكن بود شيوه پارلمانى نباشد و به جاى آن از ابتدا متخصصان و فقيهان به قانون‏گذارى بپردازند. در برخى از ديگر موارد نيز چنين است و مى‏توان از مدل‏هاى گوناگون، براى تنظيم رابطه بين قالب و محتوا بهره برد.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1. شاكرين، حميدرضا، سكولاريسم، كانون انديشه جوان؛ 2. مصباح يزدى، محمدتقى، نظريه سياسى اسلام، جلسه بيست و هفتم، رهيافتى به ساختار اختصاصى دولت اسلامى؛ 3. قوامى، سيد صمصام‏الدين، ساختار حكومت اسلامى (مقاله)، حكومت اسلامى، سال چهارم، شماره اول.{V
کد سوال : 759
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چه فرقى بين حكومت دينى و حكومت‏هاى غير دينى و لائيك وجود دارد؟
پاسخ : حكومت دينى در ضمن پاره‏اى شباهت‏ها، از چند جهت با نظام‏هاى غيردينى و لائيك (laic) تفاوت دارد. پاره‏اى از اين تفاوت‏ها عبارت‏است از: T}1. تفاوت در اهداف:{T رژيم‏هاى نامبتنى بر دين - اعم از مردم‏سالار (Democratic)، فردسالار (Monarchy) و اليگارشى (Oligarchy) - به يك معنا دولت‏هاى حداقلى (Minimal) هستند.V} اين معنا از حداقلى بودن غير از اصطلاح رايج در علوم سياسى است كه دولت‏هاى ليبرال دموكراتيك را حداقلى و نظام‏هاى سوسياليستى و فاشيستى و ... را حداكثرى مى‏خوانند. در اين اصطلاح همه آن رژيم‏ها حداقلى شناخته مى‏شوند؛ زيرا حداقلى بودن در اينجا به معناى توجه انحصارى به دنيا است كه ويژگى همه حكومت‏هاى غيردينى است.{V به عبارت ديگر، اساسى‏ترين هدف آنها، تأمين نيازمندى‏هاى دنيوى جامعه و شهروندان است و هدفى فراتر از آن در نظر ندارد؛ ليكن نظام دينى دو هدف را پيگيرى مى‏كند، يكى تأمين نيازمندى‏هاى اين جهانى و ديگر تأمين خير و سعادت اخروى و جاودانى. T}اهداف حكومت دينى:{T مهم‏ترين فلسفه و اهداف تشكيل حكومت اسلامى عبارت است از: الف. استقرار توحيد و خداپرستى در زمين و رهانيدن مردم از بندگى و فرمانبردارى غير خدا: A}(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...){A؛V} نحل (16)، آيه 36.{V. ب. رشد و تعالى علمى، فرهنگى و تربيتى انسان‏ها و رهايى آنان از نادانى و جهل. A}(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ){A؛V} جمعه (62)، آيه 2.{V. ج. آزادسازى و رهايى توده‏هاى مردم و انسان‏هاى مستضعف از چنگال ظالمان و ستمگران و از زنجيرهاى اسارت و بردگى: A}(... وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ ...){A.V} اعراف (7)، آيه 157.{V د. برپايى جامعه نمونه و مدينه فاضله آرمانى از راه اقامه قسط و عدل اسلامى: A}(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ...){A.V} حديد (57)، آيه 25.{V ه . اجراى كامل قوانين آسمانى اسلام با تمام ابعاد آن (اعم از قوانين اقتصادى، حقوقى، اجتماعى، سياسى، نظامى و...). T}2. تفاوت در كارويژه‏هاى دولت:{T وظايف و كارويژه‏هاى (Functions) نظام‏هاى غيردينى نيز متناسب با هدف آنها حداقلى است؛ يعنى، اساسى‏ترين وظيفه آنها، تأمين بهداشت، آموزش و امنيت است. با شكست دولت حداقلى مسأله «دولت رفاه» نيز مطرح شد و تأمين رفاه و توسعه (Development) مادى نيز در شمار وظايف دولت شناخته شده است. همچنين در رژيم‏هاى «مساوات‏طلب» (Equalitarian)، مسأله برقرارى عدالت اجتماعى از كارهاى ويژه دولت شناخته مى‏شود. در هر صورت هيچ يك از اين حكومت‏ها، تلاش در راستاى ايجاد زمينه رشد و كمال و فضايل عالى انسانى و ايجاد بسترى مناسب در جهت تعالى انسان و سعادت جاودان را در دستور كار خود قرار نمى‏دهد. در مقابل «حكومت دينى» وظايف بيشترى بر عهده دارد؛ يعنى، علاوه بر لزوم ارائه خدمات بالا، بايد به برنامه‏ريزى صحيح و تلاش در جهت تربيت دينى و معنوى جامعه، رشد و بالندگى فضايل و كمالات عالى انسانى و گسترش تقوا، همت گمارد. جامعه را به سوى تأمين سعادت پايا و فناناپذير رهبرى كند و با عوامل سقوط و نابودى شخصيت حقيقى و «من» عالى آدمى و موانع رشد و كمال «انسانيت» مبارزه كند. قرآن مجيد در ترسيم سيماى معنوى حكومت صالحان مى‏فرمايد: A}(الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ){A؛V} حج (22)، آيه 41.{V «كسانى كه چون آنان را در زمين قدرت و توانايى دهيم، نماز به پا مى‏دارند و زكات مى‏دهند و به كارهاى پسنديده وامى‏دارند و از كردارهاى ناپسند باز مى‏دارند، و فرجام همه كارها از آن خدا است». T}3. تفاوت در روش‏ها:{T تفاوت در اهداف و كار ويژه‏هاى حكومت دينى و غيردينى در گزينش شيوه‏ها و ارزش‏ها نيز كارگر خواهد افتاد. در نظام‏هاى بى‏اعتنا به دين، برنامه‏ريزى‏ها عمدتاً بدون ملاحظه ارزش‏ها و اصول پايا و بنيادين دينى انجام مى‏پذيرد. مرجع نهايى در چنين نظام‏هايى خرد ابزارى (Instrumental Reason) است. بى‏اعتنايى به ارزش‏ها موجب مى‏شود كه انگاره «هدف وسيله را توجيه مى‏كند»، در عمل به صورت اصل حاكم درآيد و آرمان‏ها و اصول اخلاقى را ناديده گيرد؛ مگر آنكه فرهنگ حاكم بر جامعه، ارزش‏هاى خاصى را تحميل كند و سرپيچى از آنها را برنتابد. البته در پاره‏اى از نظام‏هاى ايدئولوژيك (مانند سوسياليسم) بر ارزش‏هايى چون عدالت و برابرى تأكيد مى‏شود؛ ليكن اين نظام‏ها نيز اشكالات عمده‏اى دارند؛ از جمله: الف. نبود تعريف دقيق از عدالت و يا ديگر ارزش‏ها، ب. يكسونگرى، تك ارزشى بودن و قربانى كردن همه ارزش‏ها به پاى ارزش واحد؛ چنان كه در سوسياليسم آزادى فردى، فداى عدالت مى‏شود و در ليبراليسم تيغ آزادى، عدالت را ذبح مى‏كند. اما در «حكومت دينى»، استفاده از روش‏هاى مغاير با كرامت الهى انسان و مخالف ارزش‏هاى والاى اخلاقى و ويرانگر كمال و سعادت جاودانى بشر، مجاز نيست. در چنين نظامى «عقل ابزارى» به كلى كنار نمى‏رود؛ بلكه در كادر اصول و ارزش‏هاى عالى انسانى، مجال فعاليت دارد و از لجام‏گسيختگى آن، جلوگيرى مى‏شود. T}4. تفاوت در مبدأ قانون‏گذارى:{T در نظام‏هاى نامبتنى بر دين، خاستگاه قانون، چيزى جز تمايلات، خواسته‏ها، منافع دنيوى و گرايش‏هاى فعلى و زودگذر آدميان نيست. در مقابل «حكومت دينى»، مبتنى بر اصل «توحيد» در ربوبيت است. منشأ اصلى قانون در اين نگرش، تنها خداوند است؛ خدايى كه خالق، مالك و رب انسان است. لذا از منظر فلسفه حقوق دينى تنها خداوند، حق تصميم‏گيرى در امور انسان را دارد. از طرف ديگر او از مصالح و مفاسد بشر، بهتر از هر كسى آگاه است و بهترين راه نيك‏بختى و خير برين را به او مى‏نماياند. بنابراين تنها قانونى رسميت دارد كه از سوى خداوند و يا كسانى كه از جانب او مأذونند، جعل شده و با اصول و قواعد مورد قبول شارع، كاملاً سازگار باشد. لاجرم كاركرد مجارى قانون‏گذارى در چنين نظامى، عمدتاً كشف و استنباط قوانين الهى و تطبيق آن بر نيازمندى‏هاى زمان است. T}5. تفاوت در زمامداران و كارگزاران:{T رهبرى هر جامعه‏اى، متناسب با ارزش‏ها و آرمان‏هاى آن جامعه و اهداف اساسى حكومت در آن، تعيين مى‏شود. در نظام‏هاى لائيك و سكولار، براى رهبرى، شرايط چندانى بيش از توانايى نسبى مديريت كلان اجتماعى لازم نيست؛ اما در نظام اسلامى شرايط ديگرى نيز لازم است. اصول شرايط رهبرى در اسلام - اعم از اصول اختصاصى و مشترك با ديگر انديشه‏هاى سياسى - عبارت است از: T}الف. صلاحيت علمى:{T اصطلاحاً از آن به «فقاهت» تعبير مى‏شود و به معناى شناخت دقيق احكام فقهى و حقوقى اسلام، در همه ابعاد و مسائل فردى و اجتماعى است؛ زيرا فرض آن است كه آنچه در جامعه اسلامى، ملاك عمل و قانون قرار مى‏گيرد، همان قوانين الهى است. بنابراين وجود رهبرى كه توانا بر استنباط احكام الهى، در مسائل كلان اجتماعى بوده و بتواند در مسائل مختلف حكم دينى را كشف و به اجرا درآورد، ضرورى مى‏نمايد. كفايت علمى مورد نظر در اينجا به دو بخش تقسيم مى‏شود: يكم. آگاهى لازم از اوضاع و احوال و نيازمندى‏هاى جامعه و راه‏هاى اداره و هدايت جامعه به سوى تأمين آن نيازمندى‏ها و فائق آمدن بر مشكلات. اين گونه آگاهى، براى هر رهبرى در هر نظام سياسى لازم است و بدون آن مديريت جامعه با مشكلات جدى روبه‏رو مى‏شود. دوّم. آگاهى ژرف و كافى از آموزه‏هاى اسلامى و قدرت فهم و استنباط قوانين الهى و به كارگيرى آنها در مسائل خرد و كلان هماهنگ با مقتضيات و شرايط عصر. اين ويژگى از لوازم اختصاصى «حكومت دينى» است؛ زيرا اصل در آن، حاكميت ارزش‏ها، هنجارها و قوانين الهى است و تحقق چنين چيزى، بدون رهبرى اسلام‏شناس، ژرف‏نگر و توانا به استنباط احكام الهى، در همه عرصه‏هاى مورد نياز جامعه ممكن نيست. T}ب. توان مديريت:{T دانش و آگاهى در مديريت خرد و كلان، شرط لازم است؛ اما كافى نيست. در عرصه مديريت، قدرت تصميم‏گيرى به موقع - به ويژه در شرايط حساس و بحرانى - ابتكار عمل در خروج از بن‏بست‏ها، نوآورى و قدرت ايجاد رشد و توسعه، از دست ندادن فرصت‏ها و درعين حال دورى از شتاب‏زدگى، امورى هستند كه صرفاً با يك سرى دانش‏ها و تخصص‏ها فراهم آمدنى نيست؛ بلكه به خصوصيات روانى، هوشمندى، قوه تدبّر و ميزان پختگى در برخورد با دشوارى‏ها و مشكلات گوناگون و سرعت عمل ذهنى او نيز بستگى دارد. اين سنخ از صلاحيت، اختصاص به مديريت جامعه اسلامى ندارد؛ بلكه به طور كلى مديريت در هر جامعه و در هر رده سازمانى - در مراتب متفاوت - نياز به اين ويژگى دارد. به طورى كه گفته‏اند: «بخشى از مديريت علم است و بخش ديگر آن فن و هنر». T}ج. صلاحيت اخلاقى:{T در اسلام كفايت اخلاقى رهبر جامعه اسلامى و اتصاف او به عدالت، تقوا، پاكدامنى، امانت‏دارى، شجاعت، دورى از خودخواهى، هواپرستى، رياست‏طلبى و ديگر رذايل اخلاقى، بسيار تأكيد شده است. اين مسأله از چند جهت حائز اهميت است: يكم. از آن رو كه حاكم جامعه اسلامى، بايد به پا دارنده عدالت و مجرى احكام الهى باشد؛ خود بايد با تمام وجود تابع آنها بوده و التزام قلبى و عملى كامل نسبت به هنجارهاى دينى داشته باشد. امام حسين(ع) در اين باره مى‏فرمايد: H}«مجارى الامور و الاحكام على ايدى العلماء بالله الامناء على حلال الله و حرامه»{H؛V} مستدرك الوسائل، ج 17، ص 315، باب 11.{V «سررشته امور و قوانين بايد به دست عالمانى خداشناس باشد كه نسبت به حلال و حرام خداوند امين و وفادارند». دوّم. رهبر جامعه اسلامى علاوه بر اداره اجتماع، رسالت هدايت و تربيت دينى جامعه را نيز بر عهده دارد. از اين رو بايد خود به زيور فضايل و اخلاق عالى انسانى، آراسته، به ادب اسلامى متأدب و از لغزش‏ها به دور باشد تا بتواند در مورد مقتضى، ديگران را به راه كمال رهنمون شود و از آفات و آسيب‏هاى اخلاقى باز دارد. اميرالمؤمنين(ع) در اين باره مى‏فرمايد: H}«من نصب نفسه للناس اماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره»{H.V} نهج‏البلاغه، قصار الحكم 73.{V سوّم. از نظر جامعه‏شناسى و روان‏شناسى تربيتى، زمامداران و چهره‏هاى برجسته و شاخص هر جامعه، خواه ناخواه نقش الگويى براى قشر وسيعى از جامعه پيدا كرده، و منش و سيره و رفتارشان تأثيرات جدى در الگوپذيرى توده‏ها و بهنجار و يا نابهنجار شدن رفتار آنان دارد. تأثير اين مطلب تا آنجا است كه از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است: H}«الناس على دين ملوكهم»{H؛ V}بحارالانوار، ج 103، ص 7.{V آدميان بر دين و مرام زمامداران خويشند». در اينجا بايد توجّه داشت كه حد اعلا و ايده‏آل همه اين خصوصيات، مرتبه «عصمت» است. از همين رو در درجه نخست، جامعه اسلامى بايد تحت رهبرى معصوم (پيامبر يا امام) اداره شود و در عصر غيبت، كسى كه از جهات ياد شده نزديك‏ترين فاصله را با معصوم دارا باشد، به نيابت از او عهده‏دار رهبرى جامعه خواهد شد. چنين كسى اصطلاحاً «ولى فقيه» ناميده مى‏شود. از اين رو در اصل پنجم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران آمده است: «در زمان غيبت حضرت ولى عصر(عجل‏الله تعالى فرجه) در جمهورى اسلامى ايران ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است». از آنچه گذشت، چند امتياز اساسى براى حكومت دينى (اسلامى) نسبت به نظام‏هاى لائيك و غيردينى به دست مى‏آيد: 1. حكومت دينى سعادت ابدى انسان را نيز در نظر دارد و از اين رو علاوه بر ايفاى نقش ديگر حكومت‏ها؛ در جهت ايجاد زمينه‏هاى رشد و تعالى انسان نيز فعال است. 2. حكومت دينى حكومتى قانون‏گرا و متكى به قوانين معصومانه الهى است. 3. حكومت دينى، با زمامداران صالح اداره مى‏شود و لاجرم نسبت به خطر استبداد و فساد قدرت، مصونيت بالايى دارد.
کد سوال : 760
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چه دليلى بر ولايت فقيه وجود دارد و آيا اين مسأله در گذشته نيز مطرح بوده است؟
پاسخ : مسأله «ولايت فقيه» - چه از جهت نظرى و چه در عمل - قدمتى به درازاى تشيع دارد. نصب مالك اشتر به ولايت مصر از سوى اميرالمؤمنين(ع)، از مصاديق بارز اين مسأله است. در فقه شيعه نيز فقيهان برجسته‏اى در دوره‏هاى مختلف تاريخى، به گونه‏هاى مختلف به طرح آن پرداخته‏اند. از جمله اين چهره‏هاى تابناك فقه شيعه شيخ مفيد، محقق كركى، علامه نراقى، صاحب جواهر V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: جهان بزرگى، احمد، پيشينه تاريخى ولايت‏فقيه.{V... و در ميان معاصران نيز بزرگ‏ترين احياگر آن در نظر و عمل حضرت امام خمينى(قدس سره) مى‏باشند. امام خمينى(ره) بر آن بودند كه مسأله «ولايت فقيه» امرى كاملاً بديهى و بى‏نياز از دليل و از امورى است كه تصور دقيق و درست موضوع، بلافاصله به تصديق آن مى‏انجامد. سوگمندانه بايد گفت شكافى چندين قرنه بين «روحانيت و سياست» به سبب حاكميت سلطه‏هاى غاصبانه و تبليغات سوء دشمنان دين، به استدلال بر اين مطلب حاجت افتاده است. در عين حال عالمان دين از گذشته‏هاى دور نيز، همواره بر آن استدلال كرده و مبانى آن را استوار نموده‏اند؛ چنان‏كه مرحوم نراقى در كتاب عوائد الايام نوزده دليل نقلى بر آن ذكر كرده است. در مجموع دلايلى كه بر ولايت فقيه اقامه مى‏شود به سه دسته كلى تقسيم‏پذير است: T}يكم. دلايل عقلى صرف؛{T يعنى، ادله‏اى كه صغرى و كبراى قياس در آن، همه عقلى است. T}دومّ. ادله نقلى محض؛{T يعنى، دلايلى كه تماماً برآمده از نصوص دينى - چون كتاب و سنت - است. T}سوّم. ادله تركيبى؛{T كه تركيب يافته از دلايل عقلى و نقلى است. هر يك از سه گروه ياد شده نيز تقريرات و يا مستندات متعددى دارند. در اينجا به بيان برخى دلايل تركيبى مى‏پردازيم: T}1. ماهيت اسلام؛{T اسلام دينى جامع و در بردارنده همه ابعاد حيات انسانى - اعم از امور فردى، اجتماعى، دنيوى و اخروى - است.V} براى آگاهى بيشتر در اين باره نگا: 1. نصرى، عبدالله، انتظار بشر از دين؛ 2. ربانى گلپايگانى، على، جامعيت و كمال دين.{V T}2. جاودانگى اسلام؛{T اسلام دينى است جاودان و احكامش تا قيامت باقى است: H}«حلال محمد حلال الى يوم القيامة و ...»{H؛V} اصول كافى، ج 1، ص 58.{V. T}3. ضرورت حكومت دينى؛{T اجراى قوانين سياسى، اجتماعى و قضايى اسلام بدون تشكيل حكومت دينى، ممكن نيست. T}4. لزوم استمرار حكومت دينى؛{T جاودانگى احكام دينى و نيازمندى اجراى آنها به نظام سياسى اسلامى، ضرورت وجود آن را براى هميشه نتيجه مى‏دهد. T}5. سرشت حكومت دينى؛{T حكومت اسلامى، ماهيتاً حكومتى است كه در آن قانون و هنجارهاى دينى ملاك عمل باشد. T}6. شرايط حاكم؛{T با توجّه به سرشت قانونى حكومت دينى، حاكم در آن لزوماً بايد از سه عنصر علم (فقاهت)، عدالت، و توانايى (كفايت) برخوردار باشد. اين مسأله علاوه بر آنكه از ماهيت حكومت دينى به دست مى‏آيد، در نصوص فراوانى مورد تأكيد واقع شده است. T}7. اصل عدم اهمال شارع (قاعده لطف)؛{T محال است كه شارع نسبت به مسأله ضرورى و مهمى چون حكومت و رهبرى شايسته جامعه اسلامى، بى‏تفاوت باشد و امت را در اين باره بلا تكليف رها بسازد. T}8. نتيجه:{T لا جرم خداوند «فقيه عادل» داراى توانايى و كفايت رهبرى را براى امت اسلامى برگزيده و مسؤوليت داده است.