کد سوال : 621
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مبانى عشق از ديدگاه اسلام كدام است؟
پاسخ : گفتنى است كه عشق بر اساس «كمال جويى» و «جمال خواهى» شكل مىگيرد. درك زيبايىهاى هستى موجب عشق به خدا مىشود. از اين رو عشقى كه دين براى انسان ترسيم مىكند، متأثر از ديدگاه خاصى به انسان، عالم هستى و خداوند متعال و نسبتِ اين سه با يكديگر است. عشقى كه رسول خاتم«صلى الله عليه وآله» از سوى خداوند براى آدمى به ارمغان آورده، بر مبانى انسانشناسى، هستىشناسى و خداشناسى مبتنى است. از اين رو نگاهى اجمالى به اين مبانى، براى تفسير و تفهيم درست عشق، ضرورى مىنمايد:
T}يك. هستىشناسى{T
از ديدگاه قرآن، همه عالم هستى آيات و نشانههاى خداوند است. همه آنچه را كه در زمين و آسمان و در نظر كلى ترجمان هستى است، نشانه مىداند.V}جاثيه(45)، آيه 3؛ يوسف(12)، آيه 105 و ... .{Vعالم هستى ظهوراتى از اسما و صفات جلوه حضرت حق است.V}ر.ك: محمد شجاعى، بازگشت به هستى، صص91 - 99؛ خواب و نشانهاى آن، صص14-24.{V
P}من به هر كه مىگذرم ذكر دوست مىشنوم{E}من به هر چه مىنگرم روى دوست مىبينم{P
از ديدگاه قرآن، جهان هستى، داراى عوالمى است. هر يك از اين عوالم - عالم مادى، عالم مثال؛ عالم تجرد و عالم اسما - داراى احكام، سنن و قوانين ويژه خود مىباشد.V}ر.ك: حجر(15)، آيه 21؛ مؤمنون(23)، آيه 99 - 100؛ غافر(40)، آيه 11؛ بقره(2)، آيه 154 و 232؛ توبه (9)، آيه 29 و ... در باب عوالم وجود ر.ك: محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج1، صص212 - 226.{V
عوالم هستى و موجودات آن، از خداوند متعال نشأت گرفته و دوباره به سوى او باز خواهند گشت. ازمنظر قرآن، كل جهان هستى و موجودات آن مسخّر انسان است تا آدمى را براى رسيدن به مقصود نهايى خويش مدد رسانند. به هر روى، عالم هستى ظهور زيبايى خدا است.V}ابراهيم(14)، آيه 32 و 33 و ... .{V
P}در بيان نايد جمال حال او{E}هر دو عالم چيست؟ عكس خال او{P
T}دو. خداشناسى{T
از نظر قرآن كريم، خداوند گشايش بخش، دانا، توانا، زنده، پاينده، حق، صاحب شكوه و ارجمندى، بىنياز، يكتا، يگانه، پادشاه راستين جهان هستى، پاك از هر عيب و نگهبان و مراقب بر همه چيزاست.V}بقره(2)، آيه 115؛ طه(20)، آيه 111؛ لقمان(31)، آيه 30؛ الرحمن(55)، آيه 27؛ اخلاص(112)، آيه 1 و 2؛ نحل(16)، آيه 51؛ حشر(59)، آيه 23؛ حديد(57)، آيه 3؛ بقره(2)، آيه 284.{V
بهترين وصف از آن خداوند استV}نحل(16)، آيه 60.{V و به هر جا روى كنيم، خدا آنجا است.V}بقره(2)، آيه 115.{V او در عين عظمت، از رگ گردن به انسان نزديكتر است و وسوسههاى نفس او را مىداند.V}ق(50)، آيه 16.{V او خدايى است آمرزنده.V}غافر(40)، آيه 3.{V در عين حال كه قوى و قهار است؛V}انفال(8)، آيه 8 و رعد(13)، آيه 13.{V امّا توبهپذير،V}غافر(40)، آيه 3. {Vبخشنده،V}آل عمران(3)، آيه 8.{V
دوستدار،V}بروج(85)، آيه 14.{V داراى رحمت و فضل بزرگ است.V}انعام(6)، آيه 133 و آل عمران(3)، آيه 74.{V
خداوند از نظر قرآن، آفريننده آسمانها و زمين و خالق همه چيز است.V}حشر(59)، آيه 24؛ انعام(6)، آيه 14 و 102.{V هر كه بهرهاى از كمال دارد، از خدا وام گرفته است.V}فاطر(35)، آيه 15. {Vالهام كننده دوستى و محبت در ميان مؤمنان است.V}انفال(8)، آيه 63؛ آل عمران(3)، آيه 103.{V او كسى است كه مهر و محبت خود را به دل دوستداران خويش مىافكند و عشق را ميان انسانها حاكم مىسازد.V}طه(20)، آيه 39 و ر.ك: جلال الدين السيوطى، تفسير الدرّ المنثور، ج5، ص567.{V
P}هر چه انديشى پذيراى فناست{E}آن كه در انديشه نايد آن خداست{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 2، بيت 3107.{V
T}سه. انسانشناسى{T
از ديدگاه قرآن، انسان موجودى است برگزيده خداوند، خليفه و جانشين او در روى زمين،V}بقره(2)، آيه 30؛ انعام(6)، آيه 165.{V تركيبى از جسم و روح،V}سجده(32)، آيه 7 - 9.{V داراى فطرتى خدا آشنا، آزاد، مستقل، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان،V}احزاب(33)، آيه 72؛ دهر()، آيه 2 - 3.{V مسلّط بر طبيعت و زمين و آسمانV}بقره(2)، آيه 29؛ جاثيه(45)، آيه 13.{V و ملهم به خير و شر.V}شمس(91)، آيه 7 - 9.{V وجودش از ضعف و ناتوانى آغاز مىشود و به قوت و كمال سير مىكند،V}انشقاق(84)، آيه 6.{V اما جز در بارگاه الهى و جز با ياد او آرام نمىگيرد.V}رعد (13)، آيه 28.{V از شرافت و كرامت ذاتى برخوردار است و خداوند او را بر بسيارى از مخلوقات خويش برترى داده استV}اسراء(17)، آيه 70.{V او انسان را آفريد تا تنها او را پرستش كند و فرمان او را بپذيرد.V}ذاريات(51)، آيه 56.{V از اين رو، انسان جز در راه پرستش خداى خويش و جز با ياد او، خود را نمىيابد و اگر خداى خويش را فراموش كند، خود را فراموش مىكند و نمىداند كه كيست، براى چيست، چه بايد كند و كجا بايد برود؟!V}حشر(59)، آيه 19 و نيز ر.ك: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج2، ص268 - 272.{V
از ديدگاه قرآن، حقيقت انسان «روح خدا» و نزديكترين مخلوقات به مبدأ متعال، همان است كه در آيه A}«نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى»{A؛ V}ص(38)، آيه 72.{V به آن اشاره شده است. اين روح قبل از هبوط و تنزل در اين بدن مادى، در عالم امر بوده است؛V}اسراء(17)، آيه 85.{V عالمى كه خداوند وجودش را امرى حتمى تلقى فرموده و آن را به طهارت و قدس، وصف كرده است.V}اعراف(7)، آيه 54؛ يس(36)، آيه 82، در باب عالم امر؛ ر.ك: علامه طباطبايى، انسان از آغاز تا انجام، ص11 - 18.{V
روح خدا منشأ روح آدمى و ظهور و جلوه تام و كامل حق و صفات او است. اين روح از قدس و طهارت برخوردار و بر تمام عوالم هستى برترى دارد.V}شورى(42)، آيه 52؛ نحل(16)، آيه 2؛ بقره(2)، آيه 87؛ مائده(5)، آيه 110؛ نيز در باب خصوصيات وجودى و منزلت و مقام روح خدا ر.ك: محمد شجاعى، انسان و خلافت الهى، صص 40 - 81.{V اين روح يا مقام آغازين انسانى، از مرتبه اصلى و از چهره اوليه خويش، در مقام نزول و هبوط از آن عالم به اين عالم مادى، دور گشته است و در سير نزولى خود چهره اصلى آن محدودتر شده، كمالات و خصوصيات وجودى اصيل آن زير حجابها رفته است. روح خدا يا حقيقت انسان، در اين سفر، از منازل و مراتب مختلف گذر مىكند و به منزل آخر رسيده و در بدن تسويه شده انسانى جلوهگر مىشود. آن گاه در مرتبه روح دميده شده، در بدن انسانى ظاهر مىگردد.V}تين(95)، آيه 4 و نيز در اين باب. ر.ك: شجاعى محمد، مقالات، ج1، ص31 - 39.{V
P}«اهبطوا» افكند جان را بدن{E}تا به گل پنهان بود در عدن{P
V} مثنوى معنوى، دفتر6، بيت 2936.{V
از آنجا كه روح بر اثر هبوط به عالم مادى، پوشيده در حجابهايى است، به بعد مادى خويش بيشتر از بعد معنوىاش توجه مىكند. از اين رو، به خود، خدا و ديگران ستم روا مىداردV}ابراهيم(14)، آيه 34. {Vيك سو نگر مىشود.V}حج(22)، آيه 66، فصلت(41)، آيه 51.{V نفع مادى خود را بر منافع ديگران ترجيح مىدهد و به نيازمندان كمك نمىكند.V}اسراء(17)، آيه 100.{V شتابگر،V}اسراء(17)، آيه 11.{V خود بزرگ بين، فخر فروش،V}هود(11)، آيه 10.{V مجادله گرV}كهف(18)، آيه 56.{V و حريص است.V}معارج(70)، آيه 19.{V در برخورد با بدى جزع مىكند و اگر به نعمت رسد، بخل مىورزد.V}معارج(70)، 20 - 21.{V
خداوند متعال بينشها و گرايش هايى را در آدمى نهاده است كه: اكتسابى نيست و در عموم افراد وجود دارد؛ هر چند ممكن است داراى شدت و ضعف باشد. از اين بينشها و گرايشها به «امور فطرى» ياد مىشود.V}ر.ك: محمد تقى، مصباح يزدى، معارف قرآن، ج1 - 3، ص26؛ چهل حديث، ص154 - 155.{V
كمال جويى و جمال خواهى از جمله گرايشهاى فطرىاند كه خداوند آنها را در روح آدمى قرار داده استV}در باب اقسام امور فطرى، ر.ك: على، شيروانى سرشت انسان، صص 69 - 86.{V امّا از منظر آيات قرآن، اين روح هبوط كرده و محجوب گشته، مىتواند با كنار زدن حجابها و موانع و با استمداد از وحى و عقل - كه راه مسير و چگونگى سير را به او نشان مىدهد - بينشها و گرايشهاى فطرى خويش را شكوفا سازد و به موطن اصلى خود (لقاى حضرت حق است) بازگشته و به همان طهارت و قدس بلكه بالاتر از آن بار يابد.V}انشقاق(84)، آيه 6 - 12؛ رعد(13)، آيه 2؛ سجده(32)، آيه 10 و ... نيز ر.ك: مقالات، ج1، صص40 - 60 - 63 - 98.{V
P}تاج «كرّمناست» بر فرق سرت{E}طوق «اعطيناك» آويز برت{P
P}جوهر است انسان و چرخ او را عرض{E}جمله فرع و پايهاند و او غرض{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 5، ابيات 3574 - 3575.{V
کد سوال : 622
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : عشق حقيقى چيست؟
پاسخ : از نگاه دين «خداوند» كمال محض، جمال مطلق، داراى برترين وصفها، مبدأ عشق، اولين عاشق و الهام بخش عشق است كه همه هستى نشانه و مظهر اويند؛ از او سرچشمه گرفته و به سوى او مىروند. از آن رو كه آدمى كمال جو و جمال خواه بوده و حقيقتش از روح خدا است؛ از آن منزل هبوط كرده و به سوى او باز خواهد گشت. انسان داراى روحى است كه ظهور و جلوه تام صفات حق است.
اينها نشانگر اين حقيقت است كه عشق حقيقى، عشقى است كه در جان آدمى نهفته و مبدأ و غايت آن، خداوند است، و اشتياق شديد آدمى به مظاهر خلقت نيز تنها عشق به حضرت حق است كه در آفريدگانش جلوهگر شده است و اگر عشق جز اينها باشد، عشق نخواهد بود.
عشق حقيقى عبارت است از «قرار گرفتن موجودى كمال جو (انسان) در جاذبه كمال مطلق (خداوند متعال)؛ يعنى، پروردگارى جميل، مطلق، بى نياز، يگانه، داناى اسرار، توانا، قاهر و معشوقى كه همه رو به سوى او دارند و او را مىطلبند»V}نگا: احياء علوم الدين، ج 4 صص 279-283، الميزان، ص 411؛ اسفار، ج7، ص183.{V.
P}مانند تو من يار وفادار نديدم{E}خوشتر ز غم عشق تو غمخوار نديدم{P
P}جز خال خيال رخ زيباى تو در دل{E}در آينه حس تو زنگار نديدم{P
P}دل بندگى دوست به شاهى نفروشد{E}يك مشترى عشق به بازار نديدم{P
P}با بندگى حضرت معشوق الهى{E}در دل هوس شاهى اين دار نديدم.{P
V} الهى قمشهاى.{V
اين عشق - كه از آن به «عشق اكبر»، «محبّت اوّل» يا «محبّت سوم» نيز ياد مىشود -،V} اسفار، ج 7، ص 184؛ خواجه عبدالله انصارى، شرح منازل السائرين، (بر اساس شرح عبدالرازق كاشانى)؛ صص222 - 223. {Vعشق به دوست حقيقى و منحصر به فردى است كه با عشق به خود، جهان را آفريد و عشق را در تمام هستى - از جمله انسان - قرار داد و عشق به خود را در فطرت او به وديعه نهاد.
P}ما را سر سوداى كس ديگر نيست{E}در عشق تو پرواى كس ديگر نيست{P
P}جز تو دگرى جاى نگيرد در دل{E}دل جاى تو شد، جاى كس ديگر نيست{P
عاشق حقيقى و راستين، تنها به كمال محض و جميل مطلق توجه دارد. تنها او را مىخواهد و مىجويد. اين عشق، التيام بخش، رام كننده، صبر آور، اُنس برانگيز، رضايت بخش، نيروزا، طلبآور، درهم شكننده خود پرستى، سرورانگيز، نشاط آور، پايا و پويا است. اين عشقى است كه وصالش، مقتل عاشق است، نه مسلخ وى؛ يعنى، هنگام وصال، عاشق قامت بركشيده، قيامت به پا مىكند و عشقش زندهتر و فعالتر مىگردد؛ نه آنكه سرد و خاموش شود. در اين عشق، عاشق وجود خود را در مقابل معشوق از دست مىدهد:
P}جمله معشوق است و عاشق پردهاى{E}زنده معشوق است و عاشق مردهاى{P
V} مثنوى معنوى، دفتر1، بيت 30.{V
عاشق در اين عشق، با بلا خوشنود مىگردد نه محزون:
P}تا خيال دوست در اسرار ماست{E}چاكرى و جان سپارى كار ماست{P
P}هر كجا شمع بلا افروختند{E}صد هزاران جان عاشق سوختند{P
P}عاشقانى گز درون خانهاند{E}شمع روى يار را پروانهاند.{P
V} همان، دفتر 2، ابيات 2572 - 2574.{V
عاشقان اين عشق، به مرگ، عشق مىورزند:
P}عاشقم من كشته قربان «لا»{E}جان من نوبت گه طبل بلا{P
P}من چو اسماعيليانم بى حذر{E}بل چون اسماعيل آزادم ز سر{P
P}فارغم از طمطراق و از ريا{E}«قل تعالوا» گفت، جانم را بيا{P
V} همان، دفتر 3، ابيات 4098 - 4100.{V
عقل در پاى اين عشق قربانى مىشود:
P}عقل را قربان كن اندر عشق دوست{E}عقلها بارى از آن سويت كاوست{P
V} همان، دفتر 4، بيت 1402.{V
عاشق اين عشق، فقط معشوق مىخواهد نه غير او:
P}عاشقان را شادمانى و غم اوست{E}دستمزد و اجرت خدمت هم اوست{P
P}غير معشوق ارتماشايى بود{E}عشق نبود هرزه سودايى بود{P
P}عشق آن شعلهست كاو چون بر فروخت{E}هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت{P
P}تيغ «لا» در قتل غير حق براند{E}در نگر زآن پس كه بعد «لا» چه ماند{P
P}ماند «الاالله» باقى، جمله رفت{E}شاد باش اى عشق شركت سوز زفت{P
V} همان، دفتر 5، ابيات 586 - 590.{V
عاشق، در اين عشق چون ديوانهاى مىگردد كه هيچ طبيب جسمانى، قدرت مداواى او را ندارد:
P}نيست از عاشق كسى ديوانهتر{E}عقل از سوداى او كور است و كر{P
P}زان كه اين ديوانگىّ عام نيست{E}طب را ارشاد اين احكام نيست{P
P}گر طبيبى را رسد زين گون جنون{E}دفتر طب را فرو شويد به خون{P
V}همان، دفتر 6، ابيات 1979-1981.{V
عاشقترين عاشقان اين عشق، رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» بود و به همين دليل در ميان پيامبران خاص بود:
P}با «محمد» بود عشق پاك جفت{E}بهر عشق او را خدا «لولاك» گفت{P
P}منتهى در عشق چون او بود فرد{E}پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد{P
P}گر نبودى بهر عشق پاك را{E}كى وجودى دادمى افلاك را{P
V} همان، دفتر 5، ابيات 2737 - 2739.{V
از همين رو، قرآن كريم تنها محبوب حقيقى و اصلى را خداوند متعال دانستهV}بقره(2)، آيه 165؛ توبه(9)، آيه 24؛ هود(11)، آيه 113؛ عنكبوت(29)، آيه 4؛ زمر(39)، آيه 3؛ شورى(42)، آيه 6 - 9.{V و در روايات، به محبّت خداوند سبحان تأكيد فراوان شده استV}محمد محمدى رى شهرى، المحبّة فى الكتاب و السنة، صص199 و 200، ح 891 - 893 و نيز ر.ك: زهير الاعرجى، الاخلاق القرآنية، ج2، صص11 - 15.{V
عشق و حبّ به حق، از اول در فطرت آدمى وجود داشته است. دل و روح در صورت اوليه خويش و قبل از هبوط به عالم خاكى و پيش از آنكه محجوب به حجابها گشته و صورت اصلى خويش را از دست بدهد؛ مستغرق در شهود حق، واله در حبّ او و عاشق و فانى در وجه او بوده است. دل در موطن اصلى خود، نه تنها در عشق و فنا؛ بلكه عين عشق و فنا است. بنابراين، حب و عشق به حق بعداً در دل به وجود نيامده است؛ بلكه از اوّل بوده و خميره اصلى دل است.
P}ملامتم به خرابى مكن كه مرشد عشق{E}حوالتم به خرابات كرد روز نخست{P
P}عهد الست من همه با عشق شاه بود{E}وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم{P
وقتى حجاب تا حدودى بر طرف شد و صورت اوليه جلوه كرد، «حبحق» نيز ظاهر مىشود و با ادامه مجاهدت و برطرف شدن بيشتر حجاب از دل و ظهور كاملتر حقيقت دل، دوستى حق هم بيش از پيش ظاهر گرديده، مراتب بالاى خود را طىّ مىكند تا منتهى به عشق شود. عشق نيز به همين ترتيب در مراتب خود پيش مىرود تا به فنا رسد.V}ر.ك: مقالات، ج2، صص 166 - 176.{V
P}عشق زنده در روان و در بصر{E}هر دمى باشد ز غنچه تازهتر{P
P}عشق آن زنده گزين كاو باقى است{E}كز شراب جان فزايت ساقى است{P
P}عشق آن بگزين كه جمله انبيا{E}يافتند از عشق او كار و كيا{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 218 - 220.{V
عشق انسان زاييده عشق خدا است و سبب تفاوت درجهاش با عشق خدا، كدورت جسم انسان است. در صورت از ميان برخاستن اين كدورت - كه لازمهاش فناى بنده در حق است - محبّت نيز به طهارت و صفاى اصلىاش برمىگردد. اين همان عشقى است كه از خدا آغاز مىشود و به انسان مىرسد و او را به خدا مىرساند؛ يعنى، عشق حقيقى و عرفانى.
اين عشق، عشقى دو طرفه استV}مائده(5)، آيه 54؛ آل عمران(3)، آيه 31.{V؛ بدين صورت كه در قبال عشق انسان به خداوند، او نيز به انسانى كه عشق حقيقى و راستين دارد، عشق مىورزد.V}ر.ك: احياء علوم الدين، ج4، صص302 - 303؛ چهل حديث، صص390 و 391؛ رساله عشق بوعلى، صص4 - 6.{V
کد سوال : 623
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مىخواهم عاشق حقيقى و واقعى باشم، نشانههاى عشق حقيقى كدام است؟
پاسخ : براى تمايز عشق حقيقى از عشق مجازى، راه كارهاى گوناگونى وجود دارد؛ از جمله:
1. عاشق بايد با بررسى مبدأ عشق خويش، بداند كه آن حس است يا خيال؛ عقل است يا دل؛ شهوت است يا امور انسانى؟
2. بداند كه عشق برايش آرام بخش، نشاط آور، طربانگيز و تحرك آفرين است، يا موجب اضطراب، خمودى، بى حركتى، سستى و در خود فرو رفتگى؟
3. آيا با وصال معشوق، عشق اوليهاش شكوفاتر، پاياتر و پوياتر مىگردد، يا پژمرده، ايستا و خموش است؟
4. آيا معشوق يكى است يا متعدد؟
در عشق حقيقى، معشوق واحد و يگانه است و در عشق مجازى هم، عشق به آيات الهى در طول عشق خداوند است، نه در مقابل آن. اگر معشوق متعدد باشد، عشق ما نه حقيقى است و نه مجازى؛ بلكه عشقى دروغين و كاذب است.
P}هست معشوق آن كه او يكتو بود{E}مبتدا و منتهايش او بود{P
P}چون بيابيش و نباشى منتظر{E}هم هويدا او بود هم نيز سرّ{P
P}رو چنين عشقى گزين گر زندهاى{E}ور نه وقت مختلف را بندهاى{P
P}هر كه چيزى جست، بىشك يافت او{E}چون به جدّ اندر طلب، بشتافت او.{P
V} محمدى اشتهاردى، محمد؛ داستانهاى مثنوى، ج2، صص90 - 91.{V
از مجموع آيات و روايات و سخن عارفان راستين، مىتوان نشانههاى عشق حقيقى را دريافت. دانستن اين علائم انسان را قادر مىسازد تا عشق خود را ارزيابى كند. به اين نشانهها در دو قسمت به صورت كلى و اجمالى اشاره مىشود:
T}يك. نشانههاى عشق انسان به خداوند:{T
1. خدا را بر همه محبوبهاى خود ترجيح دهد؛
2. در باطن و ظاهر مطيع خدا باشد؛
3. در همه امور موافق او باشد؛
4. اولياى خدا را به جهت او دوست بدارد؛
5. لقاى خدا را بر بقاى خود ترجيح دهد؛
6. هر چيزى را در برابر عشق به خداوند حقير شمارد؛
7. همه اوقات، مستغرق ذكر خدا باشد؛
8. آسايش و آرامشش در قرب او باشد؛
9. از حضرت حق راضى و خشنود باشد؛
10. به كلام محبوب (قرآن) عشق ورزد؛
11. با مال و جان در راه محبوب، مجاهده كند؛
12. بر خلوت و مناجات با محبوب، حريص باشد؛
13. عبادت براى او آسان باشد؛
14. همه بندگان مطيع وى را دوست بدارد و بر همه رحيم و مشفق باشد
15. همه كافران و عاصيان را دشمن بدارد.V}براى آشنايى تفصيلى، ر.ك: محمد رضا كاشفى، آيين مهرورزى، صص85 - 98.{V
T}دو. علائم عشق حق به بنده:{T
1. وجود نشانههاى عشق انسان به خداوند؛
2. محبوب دوستان خدا مىشود؛
3. توفيق طاعت پيدا مىكند؛
4. سنگينى خدمت را از دوش او برمىدارد؛
5. به قدر نياز به او عطا مىكند؛
6. بلاى بنده را بسيار مىكند؛
7. معايب بنده را مخفى مىكند و ظاهر نمىسازد؛
8. به بنده قلب سليم عطا فرموده، اخلاق او را نيك مىگرداند؛
9. دنيا را مبغوض بندهاش مىسازد؛
10. او را به حلم و آرامش مزيّن مىكند؛
11. صدق و راستى را به او الهام مىكند؛
12. دانش و علم را بر ذهنش خطور مىدهد؛
13. عبادت نيكو را به او ارزانى مىدارد؛
14. امانت را محبوب بنده مىسازدV}ر.ك: همان، صص102 و 103؛ عطف الالف، صص89 - 94؛ احياء علوم الدين، ج4، ص304؛ ميزان الحكمة، ج2، صص222 - 224.{V؛
P}يا ربّ ز شراب عشق سرمستم كن{E}وز عشق خودت نيست كن و هستم كن{P
P}از هر چه ز عشق خود تهى دستم كن{E}يكباره به بند عشق پابستم كن{P
V} باباطاهر.{V
کد سوال : 624
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : عشق مجازى و كاذب چه عشقى است؟
پاسخ : عارفان و فيلسوفان در برابر عشق حقيقى، عشق مجازى و عشق كاذب يا دروغين، را مطرح كردهاند. اين دو عشق، اصلى و اصيل نيستند؛ بلكه نامگذارى «عشق»، بر عشق دروغين، خيانت به محتوا و عمق اين واژه پاك است.
پيروان عرفان و عشق حقيقى، از آنجا كه جهان هستى، از جمله انسان را مظهر، آيات و نشان حضرت حق مىدانند؛ عشق به مظاهر و آفريدههاى او را «عشق مجازى» و در طول عشق به ذات پروردگار - كه عشق حقيقى است - مىدانند.
P}به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست{E}عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست{P
V} سعدى.{V
عشق مجازى همچون نردبان، پل و مسير ورودى به عالم عشق حقيقى است. عشق مجازى، ريشه در عشق حقيقى دارد؛ زيرا عشق ما بر معشوق راستين، متمركز است و به هر آنچه كه از او است و بوى او را مىدهد و آيت او است، عشق مىورزيم. عشق مجازى، عشق به «نمود» است، نه عشق به «بود»؛ از اين رو توقف و ماندگارى در اين عشق، هرچند بهتر از نداشتن عشق است؛ ولى نتايج عشق حقيقى و راستين را ندارد.
P}عاشقى گر زين سر و گرز آن سراست{E}عاقبت ما را بدان سر رهبرست{P
P}گفت معشوقم: تو بودستى نه آن{E}ليك كار از كار خيزد در جهان{P
P}عاشق آن وهم اگر صادق بود{E}آن مجازش تا حقيقت مىرود.{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 76 و 111 و دفتر 3، بيت 1345.{V
در روايتى آمده است: نوجوانى كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، به پيامبر«صلى الله عليه وآله» سلام كرد و از خوشحالى ديدن ايشان، چهرهاش گشاده شد و لبخند زد. حضرت به او فرمود: اى جوان! مرا دوست دارى؟ گفت: اى رسول خدا! به خدا قسم آرى. فرمود: همچون خودت؟ گفت: اى رسول خدا! به خدا قسم بيشتر. فرمود: همچون پروردگارت؟ گفت: خدا را، خدا را، اى رسول خدا! اين مقام نه براى تو است و نه ديگرى. در حقيقت تو را براى دوستى خدا دوست مىدارم. در اين هنگام رسول خدا به همراهان خويش روى كرد و فرمود: اين گونه باشيد؛ خدا را به سبب احسان و نيكىاش به شما دوست بداريد و مرا براى دوستى خدا دوست بداريد.V}ارشاد القلوب، ديلمى، ص161، ح898.{V
P}در حسن رخ خوبان، پيدا همه او ديدم{E}در چشم نكورويان، زيبا همه او ديدم{P
P}در ديده هر عاشق، او بود همه لايق{E}ور نه ز نظر وامق، عذرا همه او ديدم{P
P}ديدم همه پيش و پس، جز دوست نديدم كس{E}او بود همه او بس، تنها همه او ديدم{P
V} عراقى.{V
گاه از عشق مجازى به «عشق اصغر» ياد مىشود كه همان عشق به انسان است؛ زيرا مجموعهاى از لطايف عالم هستى و آيينهاى از صفات حق و راهنماى قلوب و معرفت بارى تعالى است.
گاه از آن به «عشق اوسط» نيز نام مىبرند كه همان اشتياق و محبت نسبت به همه اجزاى عالم است؛ از آن رو كه مظاهر صفات الهى است و يا عشق به عالمانى است كه ناظر به حقايق موجوداتند و در آفرينش آسمانها و زمين به تفكر مىپردازند.V}ر.ك: اسفار، ج7، ص184؛ دامادى، سيدمحمد، شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت، صص97و98.{V گاهى نيز به آن «عشق نفسانى يا عفيف» نيز اطلاق مىگردد كه همان عشق و محبت به صفات روحى و ملكات اخلاقى انسانها است.V}محمد بن محمد بن الحسن، نصيرالدين الطوسى، شرح الاشارات و التنبيهات، نمط نهم، فصل هفتم و هشتم.{V
اما عشق كاذب و دروغين، داراى منشأ جنسى و شهوانى است. در اين عشق، عاشق به صورت ظاهرى معشوق و رنگ و روى او متوجه است. اين نوع عشق - كه به جفا، نام عشق بر آن نهادهاند - موجب تسلط نفس اماره و تقويت آن و حكومت شهوت بر قوه عاقله و در نتيجه خاموش شدن نور عقل مىشود.V}همان.{V
P}عشقهايى كز پى رنگى بود{E}عشق نبود عاقبت ننگى بود{P
P}عاشقان از درد زان ناليدهاند{E}كه نظر ناجايگه ماليدهاند{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 1، بيت 205 و دفتر بيت 229.{V
عشق دروغين، جز طغيان شهوت نيست. عشقى كه از مبادى جنسى و حيوانى سرچشمه مىگيرد، به همان نيز خاتمه مىيابد و افزايش و كاهش آن بيشتر به فعاليتهاى فيزيولوژيكى دستگاه تناسلى بستگى دارد كه قهراً در سنين جوانى بيشتر بروز مىكند و با پاگذاشتن به سن، از يك طرف و اشباع آن از سوى ديگر، كاهش مىيابد و منتفى مىشود. اين گونه عشقها به سرعت مىآيد و مىرود و خطرناك و فضيلتكش است.
انسان آن گاه كه تحت تأثير شهوات خويش است، خود را مىپرستد. شخص مورد علاقه را براى خود مىخواهد و در اين انديشه است كه از وصال او بهرهمند شود و حداكثر تمتع را از او ببرد. بديهى است كه چنين عشقى نمىتواند مكمل و مربّى روح انسان باشد و آن را تهذيب نمايد.V}ر.ك: مطهرى، مرتضى، اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب، صص 83 - 94.{V اين نوع عشق، منشأ خشونت، جنايت، زبون كننده و ناپايدار است و همان است كه وصالش، مدفنش به شمار مىآيد. ملا صدراى شيرازى مىگويد: «كسانى كه شيئى از اشياى دنيايى را دوست دارند و فقط به ظاهر آن دل خوش كردهاند، وقتى به وصال محبوب رسيدند، بعد از مدت اندكى همان محبوب، براى آنها وبال شده، موجب زحمتشان مىگردد؛ لذا حلاوتى را كه در حالت عشق و حب داشتند، از دست مىدهندV}اسفار، ج7، ص186.{V».
P}عشق، آينه بلند نور است{E}شهوت ز حساب عشق دور است{P
P}سعديا! عشق نياميزد و شهوت با هم{E}پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم{P
امام صادق«عليه السلام» مىفرمايد: H}«من وضع حبّه فى غير موضعه فقد تعرّض للقطيعة»{H؛ V} بحارالانوار، ج74، ص183.{V «هر كس محبتش را در غير جاى خويش قرار دهد [ به جاى رابطه و پيوند ]خود را در معرض جدايى قرار داده است».
عشق چون آينه است كه در آن، حالات و درجات استعداد هر عاشقى، نمودار مىگردد. دوام عشق، به دوام و پايدارى معشوق وابسته است. عشق آب و رنگ و حس صورى، چون ثبات ندارد، پايدار نمىماند. اين عشقها نوعى هوسرانى و بازى خيالى است كه فرجامى جز ننگ و رسوايى ندارد.
اگر زيبايى ظاهرى، ذاتى آدمى بود، نبايد از ميان مىرفت؛ زيرا H}«الذاتى لا يختلف و لا يتخلّف»{H «ذاتى، اختلاف و تخلف نمىپذيرد». پس با زوال زيبايى ظاهرى، بايد متوجه شويم كه رخ زيباى آدمى، عرضى او است:
P}عشق بر مرده نباشد پايدار{E}عشق را بر حىّ جان افزاى دار{P
V} مثنوى معنوى، دفتر 5، ابيات 3272.{V
معشوق، صورت نيست؛ بلكه وصف معنى و حقيقت است و چون حُسن، كمال و معنى معشوق نهايتى ندارد؛ سوز و گداز دل عاشقان راه حقيقت نيز پايان نمىپذيرد و هيچگاه عاشقان از نثار عشق سير و بىنياز نمىگردند.
P}عشق بينايان بود بركان زر{E}هر زمانى لاجرم شد بيشتر{P
P}عشق ربّانى است خورشيد كمال{E}امر نور اوست خلقان چون ضلال{P
V} همان ، ابيات 982 و 983.{V
کد سوال : 625
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : استاد مطهرى در كتاب «فطرت» گفتهاند كه عاشق، خيال معشوق را بيشتر از خود او مىخواهد، لطفاً در اين مورد توضيح دهيد؟
پاسخ : امكان دارد مقصود از اين عاشق و معشوق، مجازى و خيالى باشد. با توجه به توضيحاتى كه در مورد عشق مجازى و عشق دروغين مطرح شد، از آنجا كه منشأ علاقه چنين عشقهايى، نفس و هواهاى آن است، (نه خود آن حقيقت خارجى و پديده عينى) عاشق با خيال معشوق، خوش است و هنگامى كه به وصال او رسيد، آن بهره و لذتى كه از خيال او مىبرد، از خود او نبرده و در زمان اندكى پس از وصال مادى، آن علقه خيالى نيز از ميان مىرود.
P}ز آنكه شهوت با خيالى رانده است{E}وز حقيقت دورتر وامانده است{P
P}با خيالى ميل تو چون پر بود{E}تا بد آن پر بر حقيقت بر شود.{P
V}همان، دفتر3، ابيات 2134 - 2135.{V
از سوى ديگر ممكن است مقصود استاد مطهرى به مطلبى باشد كه انديشمندان در اقسام عشق مطرح كردهاند. عشق از آنجا كه ريشه در معرفت دارد به حسب قواى ادراكى داراى سه قسم كلى است: 1. حسى يا طبيعى 2. خيالى 3. عقلىV}احياء علوم الدين، ج 2، ص 275، اسفار، ج هفتم، ص 167، فتوحات مكية، ج 1، ص 111؛ رساله عشق بوعلى، صص 9-24.{V. عشق خيالى، قوىتر از حسى و عشق عقلى، قوىتر از عشق خيالى است.
اينان معتقدند: معشوق خيالى به دليل آنكه در قوه خيال است و اين قوه از قواى حسى قوىتر است، لذت و ابتهاجى كه از آن به انسان دست مىدهد، قوىتر از لذتى است كه در معشوق حسى وجود دارد. اين مطلب با رجوع به وجدانيات موجه مىنمايد. آدمى از صورت زيبايى كه در خواب مىبيند، بيشتر لذت مىبرد تا صورتى كه در بيدارى مىبيند، زيرا صورتهايى كه انسان در خواب مىبيند نشأت گرفته از قوه خيال است و صورتهايى كه در بيدارى مىبيند ناشى از قوه حسى و طبيعى است.
از اين رو مقصود كلام استاد مطهرى اين است: از آنجا كه لذت معشوق خيالى بيش از معشوق حسى است، عاشق خيال معشوق را بيشتر از خود او مىخواهد.
کد سوال : 626
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : از چه راهى عشق مجازى را به عشق الهى و حقيقى تبديل كنيم؟
پاسخ : بايد نخست كوشيد كه اين «عشق مجازى» ريشه در هواهاى نفسانى انسان نداشته باشد؛ بلكه منشأ آن دل باشد؛ زيرا عشق مجازى - كه در طبيعت و ماديت ريشهدار باشد - هيچ گاه نمىتواند آدمى را به «عشق حقيقى» رهنمون شود.
تنها آن عشق مجازى كه در دل جاى دارد، مىتواند پلى براى رسيدن به عشق الهى باشد. عاشق بايد به منشأ كمال و حسن معشوق توجّه كند و ديدگاه خود را به آن معطوف دارد و معشوق مجازى را «نمادى» از معشوق حقيقى خويش تلقى كند و او را جلوهاى از جمال و كمال او بداند.
اگر در عشق مجازى، عاشق همواره به اين حقيقت واقف شود كه معشوق او «مجازى» است و تنها براى راهبرى او به «عشق برتر و برين» است، مىتواند از اين عشق گذر كرده و به عشق حقيقى و الهى برسد؛ امّا اگر نگاه خويش را بر همان معشوق مجازى محدود سازد و جان و دلش محدود و مسخر و مقيد وى گردد، هيچگاه نمىتواند از او گذر كند و به معشوق حقيقى دست يابد. علاوه بر اين؛ همواره بكوشد و دقّت نمايد كه هنگام برخورد با معشوق مجازى، به ياد معشوق حقيقى افتد و با نگاه او، هجران معشوق اصلى را ياد آورد؛ مانند عشق يعقوب به پسرش يوسف: هرگاه كه يعقوب، يوسف را به «چشم سر» مىديد، به «چشم سرّ» در مشاهده حق بود و چون مدتى مشاهده يوسف از وى دريغ شد، مشاهده حضرت حق نيز از دل وى در حجاب گرديد. از اين رو آن همه جزع و فزع يعقوب در فراغ يوسف، بر فوت مشاهده حق بود؛ نه بر فوت مصاحبت يوسف و آن زمان كه دوباره به ديدار يوسف موفق شد، به سجده افتاد كه دلش معشوق اصلى را ديد.V}كشف الاسرار، ج5، ص140؛ در اين خصوص نگا: عرفان اسلامى، صص177 و 178.{V
به هر روى، زمانى مىتوانيم عشق مجازى را به عشق الهى و حقيقى مبدل سازيم كه از آن گذر كنيم و به منشأ و منبع اصلى و سبب اصيل آن روى آوريم.
P}چشم دريا ديگر است و كف دگر{E}كف بهل وز ديده دريانگر{P
P}جنبش كفها ز دريا روز و شب{E}كف همى بينى و دريا نى عجب{P
P}ما چو كشتيها به هم بر مىزنيم{E}تيره چشميم و در آب روشنيم{P
P}اى تو در كشتى تو رفته به خواب{E}آب را ديدى، نگر در آبِ آب{P
P}آب را آبى است كو مىراندش{E}روح را روحى است كو مىخواندش{P
V} مثنوىمعنوى، دفتر3، ابيات 1270 - 1274.{V
کد سوال : 627
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : با رجوع به منابع و كتب مختلف مانند: «محىالدين عربى چهره برجسته عرفان اسلامى» اثر دكتر جهانگيرى، آثار دكتر زرينكوب، كتب دكتر يثربى و آثار نويسندگان و محققين عرب مانند عثمان يحيى و ... مىبينيم كه جريان عشق ابن عربى به دخترى به نام «نظام» به هيچ وجه يك داستان نبوده و واقعيتى تاريخى داشته است. اين دختر، فرزند يكى از بزرگان مكه يعنى شيخ مكينالدين است كه اصالتاً اصفهانى بوده و ابن عربى در وصف زيبايىهاى صورى و معنوى او كتاب ترجمان الاشواق را مىنگارد. و اينكه بعدها ابن عربى اين جريان را در قالبى عرفانى ريخته، و كتاب الذخائر و الاعلاق را در شرح كتاب قبلى مىنگارد، ربطى به اصل جريان كه واقعيتى تاريخى داشته ندارد. لذا سؤال بنده اين است كه: چرا يك عارف متشرع مثل ابن عربى، عاشق دخترى زيبارو گرديده و در وصف جمال ظاهرى و معنوى او داد سخن مىدهد؟
پاسخ : چنان كه به درستى اشاره كردهايد «ترجمان الاشواق»، اشعار عاشقانه شيخ محىالدين عربى خطاب به دختر شيخ مكينالدين اصفهانى يعنى عينالشمس نظام مىباشد. ولى آيا مراد جدى و مقصود حقيقى وى، عشق كاذب و دروغين و ناشى از هوا و هوس و شهوات جنسى بوده يا منظور، عشق مجازى به كار رفته در اشعار و نثرها و بيانات عارفان بزرگ و پلى براى رسيدن به معشوق حقيقى است؟!
پاسخ به يكى از دو پرسش فوق كمى مشكل است؛ ولى به نظر مىرسد با توجه به نكات ذيل، ابن عربى به جانب دوم گرايش دارد نه اول:
T}يك.{T
صوفيه، تحت تعليم مشايخ و طريقهاى متعدد بر بنيادهاى مختلفى تأكيد داشتهاند از قبيل: سكوت و عزلت، مراقبت باطن و از جمله عشق و محبت. از كسانى كه توجه به جمال بشرى و عشق انسانى را وسيله وصول به كمال دانستهاند مىتوان به ذوالنون مصرى (م 245 ق)، روزبهان يقلى (606 ق)، فخرالدين عراقى (688 ق) و ابن عربى اشاره كرد. البته اينان به عبور از اين عشق و نماندن در آن تأكيد فراوان دارند.V}در اين خصوص نگا: يثربى، سيد يحيى، فلسفه عرفان، صص 346-341.{V
T}دو. {T
يكى از فوايد عشق مجازى كه به طور معمول در اشعار و سخنان عرفا به كار مىرود، آشنايى با زبان عارفان است؛ زيرا از آن جهت كه عرفا در بيان حالات خويش از تمثيل و مجازگويى بهره جستهاند و بيشتر از حالات و اوضاع خويش با تعابير عشق و عاشقى معمولى استفاده كردهاند، اگر كسى در عشقهاى متعارف و سطحى تجربهاى داشته باشد مىتواند به طور نسبى با بيان عرفا تفاهم پيدا كند. چنانكه عينالقضات همدانى به صراحت به اين نكته اشاره كرده است: «دريغا اگر عشق خالق ندارى، بارى عشق مخلوق مهيا كن، تا قدر اين كلمات تو را حاصل شود».V}تمهيدات، ص 96.{V
ابن عربى نيز با استفاده از چنين عشقى به دختر مكينالدين، پل ارتباطى براى رساندن مفاهيم بلند عرفانى به مخاطب خويش زده است.
T}سه. {T
در جاى خود مستدل گشته است كه عشق مجازى چه آگاهانه و چه ناآگاهانه پرتوى از عشق حقيقى و الهى است. چنان كه جامى بدان اشاره كرده است:
P}دلى كو عاشق خوبان دلجوست{E}اگر داند و گرنه عاشق اوست{P
از اين رو، عارف حقيقى هنگامى كه ظهورى از آن جمال حقيقى را در مخلوقى مشاهده نمايد، به وجد آمده و در توصيف آن مخلوق، قصد توصيف خالق دارد. افلاطون در اين خصوص عباراتى قابل تأمل دارد:
«چون آدمى جمال زمينى بيند، آن جمال حقيقى را به ياد آورد. در اين حال گويى پر و بال برمىآورد و مىخواهد به سوى او پرواز كند؛ اما بالهايش از اين كه او را بدان جمال برسانند ناتوانند. در هوا چون پرندهاى معلق مىماند و آنچه را در زمين مىگذرد از ياد مىبرد، در اين حال مردم پندارند كه ديوانه شده است؛ اما من به تو مىگويم كه اين حال براى هر كسى كه بدان دست يافت يا هر كسى كه اين حال را به او نقل داد، بهترين و زيباترين انواع شيفتگى است و سرچشمه سعادت عظيمى ... اين گونه ارواح چون در زندگى زمينى خويش، چهره جمال ازلى را بينند شيفته شوند و عنان اختيار از دست دهند و دهشت زده ندانند كه آن چه مىبينند چيست؟»V}نگا: تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، حنا الفاخورى - خليل الجر، ترجمه عبدالمحمد آيتى، ص 59.{V
ابن عربى نيز با ديدن جمال حيرتانگيز عينالشمس، به ياد جمال حقيقى و ازلى افتاده و عنان خويش را در توصيف وى از كف داده است.
T}چهار. {T
مبانى نظرى ابن عربى، با حمل اشعار وى در اين باب بر عشق حقيقى يا عشق مجازى براى نيل به معشوق اصلى سازگار است نه با عشق دروغين، كاذب و شهوانى. به دليل مجال اندك، تنها با توجه به دو مبناى فكرى وى در حد اختصار اين موضوع را تبيين مى كنيم:
T}الف: وحدت وجود؛{T
يكى از مبانى عرفان ابن عربى وحدت وجود است. به اين معنى كه در حقيقت، جز وجود واحد و موجود واحد تحقق ندارد و ماسوا چيزى جز جلوه و ظهور آن وجود واحد نيست؛ بنابراين كاملاً طبيعى است كه عارف «عشق» را به ماسوا و سراسر هستى سرايت دهد.
دكتر قاسم غنى در اين خصوص مى نويسد:
«بزرگ ترين عامل قوى كه تصوف را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقيده به وحدت وجود بود؛ زيرا همين كه عارف خدا را حقيقت سارى در همه اشيا شمرد و ماسوى الله را عدم دانست؛ يعنى جز خدا چيزى نديد و قائل شد به اين كه:
P}جمله معشوق است و عاشق پردهاى{E}زنده معشوق است و عاشق مردهاى{P
طبعاً نسبت به هر چيزى عشق مىورزد و مسلك و مذهب او، صلح كل و محبت به همه موجودات مى شود».
ابن عربى كه خود پايه گذار «وحدت وجود» است، چگونه مىتوانسته در توصيف عينالشمس او را در عرض و برابر معشوق حقيقى يعنى خداوند متعال قرار دهد؟! وى به خوبى در «ترجمان الاشواق» به اين مبناى خود اشاره دارد:
P}شعرنا هذا بلا قافيه{E}انما قصدى منه حرف ها{P
P}غرضى لفظه ها من اجلها{E}لست اهوى البيع الاماوها{P
V}قصيده 42، ابيات 11 و 12.{V
يعنى: شعر من قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها اوست (خداوند متعال)، واژه «ها» يعنى معشوق هدف من است و از اين معامله جز او چيزى نمىخواهم، به بيان ديگر، من جز با او با كسى ارتباط ندارم و ارتباطم با جهان پديدهها [از جمله دختر مكين الدين ]كاملاً براى اوست.
شخصيتى كه دائم مى سرايد:
P}فما نظرت عينى الى غير وجهه{E}و لاسمعت اذنى خلاف كلامه{P
[چشم من جز او ننگريست و گوشم مخالف گفتارش نشنيد.] چگونه مىتواند معشوقى مستقل در برابر معشوق حقيقى يعنى خداوند متعال قرار دهد؟! از اين رو، عشق ابنعربى به عينالشمس، براساس «وحدت وجود» برخاسته از عشق به حق است.
T}ب: معرفت شناسى؛{T
به اعتقاد ابن عربى عقل و قواى ادراكى انسان نمىتوانند به ذات و صفات حق، معرفت حاصل نمايند بلكه اين معرفت از طريق كشف و الهام ايجاد مىشود، و موهبت الهى است كه به عقل و قلب انسان عطا مىشود و انسان مىكوشد تا بدان دست يابد و چه بسا دقت از كف دهد و موفق نشود، چنانكه خود او در قصيده 22 ترجمان الاشواق مىسرايد:
P}والله ما خفت المنون و انما{E}خوفى اموت فلا اراها فى غد{P
[سوگند به خدا من از مرگ نمىهراسم، تنها ترسم آن است كه بميرم و او را فردا نبينم.]
به نظر ابن عربى آدمى بايد داراى اوصاف ملكوتى شود تا توان ديدن او را بيابد و الا اين آرزو را به گور خواهد برد، زيرا اگر خداوند متعال پرده نور و ظلمت را كنار زند درخشش و شكوه جهانىاش همه كسانى كه او را مىبينند فرو خواهد برد.
P}لو انه يسفر عن برقعه{E}كان عذابا فلهذا احتجبا{P
[اگر او نقاب خود را كنار زند، باز كردن آن براى ما عذاب خواهد بود، از اين رو وى از پس پرده نهان شده است.V}]ترجمان الاشواق، قصيده 25.{V
بر اساس اين مبناى ابنعربى، معرفت به خداوند متعال با حاكميت اوصاف ملكوتى حاصل مىشود، و الّا قواى ادراكى انسان به خودى خود توان شناخت حقيقى را ندارند؛ اما مىتوان از طريق انس با مخلوقات شايسته الهى، در حد پايينترى به اين معرفت دست يازيد.
محىالدين در كتاب ترجمان الاشواق، در عين توصيف دختر مكينالدين، اين حقيقت را خاطر نشان مىسازد كه معرفت اصلى بايد به حضرت حق معطوف گردد، چون انسان ها تاب آن را ندارند، مىتوانند با معرفت به انسانهاى والا - چه از لحاظ معنوى چه از حيث مظاهر مادى - درحد پايينترى به اين حقيقت دست يازند.V}براى آشنايى اجمالى با مبانى فكرى ابن عربى نگا: محىالدين عربى، كتاب المسائل، مقدمه، تصحيح، ترجمه و تعليق: دكتر سيد محمد دامادى، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چاپ اول، 1370ش.{V
T}يادكردى بايسته: {T
ممكن است اشكال شود كه چگونه شما ضماير «ها» و امثال آن و در كل علائم «مونث» در قواعد عربى را به خداوند متعال باز مى گردانيد؟! در كتاب ترجمان الاشواق ابنعربى تمامى اين ضماير به عينالشمس بازمىگردد نه خداوند متعال!!
پاسخ آن است كه در قاعده عربها و زبان نظم، مضامين معشوق در تغزّلات جز به لفظ تانيث نمىآيد؛ از اين رو، هنگامى كه عرفا براى بيان مضامين عرفانى از زبان غزل و اشعار عاشقانه بهره مىجويند، حتماً بايد احكام آن را مراعات كنند. ابن عربى نيز از اين امر مستثنى نبوده است و بسيارى از ضماير تانيث در ترجمان الاشواق، بنا بر قرائن حاليه و مقاليه به معشوق حقيقى يعنى خداوند متعال باز مىگردد.
T}پنجم. {T
با توجه به مقدمهاى كه خود ابن عربى براى ترجمانالاشواق نوشته، به خوبى مىتوان دريافت كه مقصود وى از توصيف عاشقانه دختر مكينالدين چه بوده است:
اولاً، وى به اوصاف روحى و جسمى اين دختر اشاره كرده و جالبتر اين كه حالات معنوى وى را بر حالات مادى او مقدم كرده است. و اين خود بهترين دليل است بر آنكه ابن عربى، غرق در عشق شهوانى و حيوانى - كه آدمى را مفتون جمال ظاهرى مىكند - نبوده است:
«... نامش نظام و لقبش عينالشمس و البهاء، از زنان دانشمند، عابد، روزهدار و معتكف و پرهيزكار، بانوى حرمين از شهر بزرگ مكه ... اگر روانهاى ناتوان زود بيمار و بدانديش در شهر نبودند، آنچه خدا در آفرينش وى تعبيه كرده است سخن مىگفتم، بانويى كه از خوى نيكو رفتارى، بستان پرگياه است، خورشيد دانشوران و بوستان اديبان است...».V}ابن عربى، محىالدين، ترجمان الاشواق، ترجمه و شرح: رينولد نيكلسون، پيشگفتار: مارتين لينگز، ترجمه و مقدمه: دكتر گل بابا سعيدى، ص 50.{V
ثانياً، محىالدين خود تصريح مىكند كه مقصود اصلىاش از اين اشعار چه بوده است:
«... همواره در آنچه اينجا به نظم در آوردهام، اشارهاى است به واردات الهى و تنزّلات روحانى و مناسبات عِلوى و اين امر بنا بر شيوه آرمانى ما جريان دارد، زيرا آخرت از دنيا بهتر است ... خداوند خواننده اين بخش و بقيه ديوان را از اينكه ذهنش به سوى آنچه شايسته نفوس خوددار و همتهاى بلند كه به امور آسمانى دلبستهاند نيز حفظ كند؛ آمين به عزتش».V}همان، ص 51.{V
ثالثاً، ابن عربى اين نكته را خاطرنشان مى سازد كه به دليل انس مردم عادى با عبارات عرفى عاشقانه، و داشتن انگيزه قوى براى استماع و شنيدن چنين اشعارى سعى كرده است با استفاده از اين شيوه و به كارگيرى اين ابزار، معارف بلند الهى و حقيقى را براى آنان بازگو كند:
«... خدا حق را مىگويد و راه مىنمايد، پس با خداى بزرگ استخاره كردم و در اين اوراق آنچه را كه از ابيات غزلى در مكه نظم كرده بودم، گردآوردم كه خداى بزرگ او را مشرف گرداند و بزرگ كند، در جايى كه حج عمره داشتم در رجب و شعبان و رمضان كه به وسيله قصايد به معارف ربانى، اسرار روحانى و علوم عقلى و هشدارهاى شرعى اشاره نمايم و تعبير اين معانى را به زبان غزل كه نوعى شعر عاشقانه است بيان كنم؛ چون دلهاى مردم به اين گونه عبارات عشق مىورزند و انگيزههاى شنيدن آنها فراوان است ...».V}همان، ص 51.{V
با توجه به نكات پيش گفته مىتوان تا حد زيادى پذيرفت، مقصود ابن عربى در ترجمان الاشواق كه برخواسته از داستانى واقعى است چه بوده است. اين عبارت نيز فراموش نشود:
«مهم اين است كه بدانيم هر آرمانى را نه بر مبناى سوء استفادهها و تحريفهايى كه از آن مىشود بلكه نظر به ارزش ذاتىاش مىسنجيم».V}استيس، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى، ص 354.{V
T} سخن پايانى{T
بايد توجه داشت نخست، كلمات بزرگان را توجيه معقول و مستند نمود و آن را بر اساس قرآن كريم و كلمات عترت طاهرين«عليهم السلام» نيز سنجيد و آن گاه قضاوت نهايى كرد. سخنان آيه الله جوادى آملى در اين خصوص قابل تدبر است: «... مهمترين كلام كه محور هر گونه تصميم گيرى است، آن است كه بسيارى از سخنان اهل معرفت توجيه عميق و صحيح دارد؛ و اگر مطلبى توجيهپذير نبود و مخالف ميزان الهى يعنى قرآن كريم و عترت طاهرين«عليهم السلام» بود، مردود است، هر كلامى باشد (كائناً ماكان) و از هر متكلمى نقل شده باشد (كائناً ما كان)، زيرا مؤمن هيچ تعهدى نسبت به غير قرآن و عترت طاهره ندارد».V}آواى توحيد، ص 87.{V
کد سوال : 628
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا عارفان پاكدل از الفاظ و اصطلاحات عاشقانه - آن هم از نوع عشق مجازى - كمك مىگيرند؟ به بيان ديگر چرا در عرصه معانى فرا عقلى و حسّى، از اين صورهاى محسوس بهره مىگيرند؟
پاسخ : اين بهرهگيرى عللى دارد كه به سه مورد مهمّ اشاره مىشود:
T}يك.{T
هرگاه راه شناخت «سرچشمه هستى»، عشق به هستى بخش باشد؛ طبع قضيه ايجاب مىكند كه عارفان راستين در اشعار و غزليات خويش، از الفاظ رايج در ميان عاشقان مجازى بهره گيرند. البته ميان اين دو نوع عشق، فاصلهاى بى پايان هست؛ ولى چون هر دو به ظاهر در وادى واحدى گام برمىدارند - هرچند مقصدشان مختلف است - ايجاب مىكند كه در تبيين مقاصد خويش، از الفاظى مانند «رخ»، «زلف»، «خط» و «خال» بهره گيرند.
T}دو.{T
اين نوع بهرهگيرى - كه همگى از قبيل تمثيل و كنايه است - به سخن «زيبايى و ظرافت» مىبخشد و در نتيجه شعر عارف، تأثير دلنشينى در شنونده پديد مىآورد. اين روش منحصر به عارف نيست؛ بلكه هنرمندان و سرايندگان شعر و ادب نيز در پيامهاى خود از تشبيه و تمثيل استفاده مىكنند.
T}سه.{T
عارفان راستين معتقدند: مفاهيم و معانى فراحسى و عقلى، در قالب الفاظ نمىگنجد و الفاظ توانايى حكايتگرى مفاهيم عالى را - كه به شهود آنان رسيده است - ندارند؛ از اين جهت آنان به ناچار حقايق عرفانى را با رمز و اشاره بيان مىكنند تا در مدت كم و با به كارگيرى الفاظ كوتاه، عالىترين حقايق را به مخاطب منتقل كنند.
P}سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان{E}ساقيا مىده و كوتاه كن اين گفتوشنود{P
V}حافظ.{V
گاهى عارفان با استفاده از چنين الفاظ و عباراتى، مطالب و اسرار خويش را از نظر نامحرمان در پس اصطلاحات نگاه مىدارند.
P}هاتف ارباب معرفت كه كسى{E}مست خوانندشان گهى هشيار{P
P}از «مى» و «جام» و «شاهد» و «ساقى»{E}وز «مغ» و «مغبچه» و «بت» و «زنّار»{P
P}قصد ايشان نهفته اسراريست{E}كه نمايان كنند، گاه اظهار{P
V} هاتف اصفهانى.{V
گفتنى است اگر گاهى اشعارى زننده از برخى عارفان گزارش شده است، بايد آنها را با مبانى اعتقادى و به اصطلاح «محكمات» آراىشان سنجيد و به صرف چنان ابياتى، نبايد آنان را متهم كرد: به هر حال براى درك مفاهيم عالى اشعار عارفان حقيقى، بايد دو كار انجام داد:
1. بايد از اصطلاحات عرفانى آگاه بود و با عرفان نظرى و مبانى آن آشنا شد؛ زيرا هر علمى و هر دانشمندى، براى خويش اصطلاحى دارد و بايد كلمات و گفتارهاى آنان، مطابق اصطلاحات خاص هر علم توضيح داده شود.
2. غزليات و اشعار متشابه را با كليد محكم، تفسير نمود و مسلماً اين نوع تفسيرها، كار يك فرد عادى و به دور از عرفان نظرى و اصطلاحات عرفانى نيست و اشخاص عادى بايد اين مرحله را با خضر زمان خويش طىّ كنند.V}نگا: شريعه خرد، صص 59 - 72؛ خدمات متقابل اسلام و ايران، صص 268 - 275.
براى آشنايى با اصطلاحات خاص عرفا خواندن سه كتاب ذيل سودمند است:
الف. شيخ محمد لاهيجى، مفاتيح الاعجاز در شرح گلشن راز.
ب. محسن فيض كاشانى، رساله مشواق.
پ. استاد فاطمى نيا، فرجام عشق.{V
کد سوال : 629
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : فرقه تصوف چگونه فرقهاى است؟ آيا فرقهاى است هدايت يافته يا گمراه؟
پاسخ : قبل از پاسخ به اين سوال توجه به دو نكته اساسى ضرورى است:
يك. در هر رشته از عرفان اسلامى، دو ملاك اصلى بايد باشد تا صحت آن رشته يا سلسله شناخته شود:
1. تقيد به شريعت اسلام و انجام دادن مو به موى قوانين مطهر شرع؛
2. تقيد به داشتن اجازه راهنمايى و هدايت الهى براى پيروان و مشايخ هر سلسله تا آنكه رشته هر سلسله به معصوم«عليه السلام» برسد، يعنى، تقيد به همان اصل ولايت منصوص.
ازاينرو هر فرقهاى كه يكى از اين دو ملاك را نداشته باشد از جرگه عرفان مورد نظر اسلام خارج است.
دوم. برخى گمان مىكنند معرفت و عرفان اسلامى درست و دينى است؛ ولى تصوف و صوفى گرايى نادرست و اضافه بر اسلام است. به عنوان مثال مدعى مىشوند كه اصل عرفان، قرآنى است و در سيره معصومين«عليهم السلام» وجود دارد؛ ولى آنچه صوفيان انجام مىدهند، چنين نيست.
«عرفان» واژه يا اصطلاحى است كه فرايندى عمومىتر و طولانىتر را نشان مىدهد، اما تصوف به مرحله خاصى از عرفان اشاره دارد. عرفان به معناى معرفت يا حاصل كردن شناخت است كه اولين مرحله يا گام آن شناخت فقر بنده در برابر استغناى حضرت حق است. عبوديت نيز فقط با اين توجه و شناخت ميسر مىشود و آخرين اين مراحل، معرفت بالله و فناء فىالله و بقا بالله است.V}نگا: ولايت نامه، (مجموع كتب).{V
P}چون قلم در وصف اين مطلب رسيد{E}هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد{P
تصوف، مقام «صوف» يا «صفا» است؛ يعنى، صافى شدن از تعلق به ماسوى الله و رذايل نفسانى. صوف در اينجا در سه حرف «صبر، وفا و فنا» تعريف شده است. پس صوفى كسى است كه مقامات عرفانى را سپرى كرده و به مقام صبر، وفا و فنا راه يافته است. به همين دليل، عالمان و عارفان تفاوتى صريح ميان عارف و صوفى نگذاشتهاند؛ ولى در برابر عارف نمايان و صوفى نماها موضع گرفتهاند.V}جامعهشناسى نظرى اسلام، صص 149 و 150.{V
P}صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد{E}يعنى كه مكر با فلك حقه باز كرد{P
ازاينرو اهل عرفان، هر گاه با عنوان فرهنگى ياد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعىشان ياد شوند، غالباً با عنوان «متصوفه» ياد مىشوند.V}آشنايى با علوم اسلامى، مجلد عرفان، ص 186.{V
بر اين اساس عرفان و تصوف حقيقى مراحل چند گانهاى را پشت سر گذاشته است:
ابتدا مرحله زمينهها؛ يعنى، ترجيح آخرت بر دنيا، مبارزه با نفس و هواهاى نفسانى و اخلاص و توكل است. پس از رسول اكرم«صلى الله عليه وآله»، حضرت على«عليه السلام» را مىتوان نخستين كسى دانست كه در توسعه عرفان و تصوف اسلامى نقش مهمى داشته است و از اين رو تمامى عارفان و صوفيان حقيقى، سر سلسله خود را به ايشان مىرسانند و خود را وامدار و شاگرد او تلقى مىكنند.V}شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد ، ج 1، ص 17.{V
پس از آن حضرت اهل صفه و افرادى چون ابن عباس، سلمان فارسى، ابوذر، بلال و ... و پس از ايشان كسانى مانند اويس قرنى، حسن بصرى، سعيدبن جبير و ... را مىتوان نام برد. گفتنى است كه ريشه و عامل اساسى پيدايش تصوف همان زهد و پرهيزگارى است.V}تصوف در اسلام، صص 61 و 60.{V
اين گرايش و بينش مراحل جوانى خود را با شخصيتهايى چون رابعه عدويه (م 135 ه . ق) پشت سر گذاشت و با عارفانى چون بايزيد بسطامى (م 261 يا 264 ه . ق) مرحله رشد و رواج خود را طى نمود و با صوفيان حقيقىاى چون ابن فارض (م 632 ه . ق) و ابن عربى (560 - 638 ه . ق) مرحله نظم و كمال خود را به انتها رساند.V}عرفان نظرى، صص 123 - 183.{V
در اينجا توجه به دو نكته ضرورى است:
يكم. از قرن دهم به بعد، عرفان شكل ديگرى پيدا مىكرد و همه يا اغلب اقطاب صوفيه، آن برجستگى علمى و فرهنگى را كه پيشينيان داشتهاند، ندارند. شايد بتوان گفت كه تصوف رسمى از اين به بعد، غرق آداب و ظواهر و احياناً بدعتهايى چند شد.V}خدمات متقابل اسلام و ايران، صص 664 - 665.{V
دوم. عدهاى كه داخل در هيچ يك از سلسلههاى تصوف و عرفان نيستند، در عرفان نظرى محىالدينابن عربى متخصص مىشوند؛ مثل صدرالمتألهين شيرازى (م 1050 ه . ق)، ملامحسن فيض كاشانى (م 1091ه . ق) و قاضى سعيد قمى (م 1103 ه . ق).V}عرفان نظرى، ص 193.{V
در مقابل اين تصوف و عرفان حقيقى و راستين تصور خاصى از قرن هفتم هجرى در ميان عدهاى پديدار گشت و موجب به وجود آمدن تصوف غير حقيقى و دروغين شد. اين گروه، فرد را بر جمع برترى داده و او را از جمع جدا مىكردند و به خود مشغول مىداشتند. به او توصيه مىكردند كه به اطراف خويش نگاه نكند، چون تمركزش را از انديشه درباره خدا از دست مىدهد! اين گروه با برداشت افراطى از آيات مذمت دنيا و نيز آياتى كه در تشويق بر زهد و تقوا است، بخش عمدهاى از فقه را - كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است - بىاعتبار ساختند.
بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليتهاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزههايى بود كه اين طيف بر آن پاى مىفشردند. اين جريان بستر را براى پديد آمدن «تصوف دروغين» و «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساخت.V}مقالات تاريخى، ج 7، صص 260 - 272؛ شرح بر مقامات اربعين، صص 282 - 286.{V
برخى از اين گروه، پيامبر«صلى الله عليه وآله» و مردم عصر بعثت را چنان وا نمودهاند كه گويى پيغمبر«صلى الله عليه وآله» شخص درويشى بوده است كه در خانقاهى در مكه مىنشسته و براى درويشهاى ديگر درس تصوف مىداده است! تصويرى كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر«صلى الله عليه وآله» و حضرت على«عليه السلام» عرضه كردهاند، تحريف عمدى در تعليمات اسلامى نيست؛ بلكه ريشه در نگرش يك سويه به دين و آموزههاى آن دارد. چنين نگاهى به دين، بى اعتنايى مطلق به دنيا و به فكر خود بودن را تقويت كرده و بى اعتنايى توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبيعت به دنبال مىآورد.
کد سوال : 630
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : كسانى كه به مراتب بالاى عرفان رسيدهاند، مسأله پرستش و عبادت و شريعت را چگونه تفسير مىكنند؛ به خصوص كه برخى از اعمال را ترك مىكنند؟
پاسخ : برخى از مشايخ تصوف، با اشاره يا تصريح، چنين اظهار مىكنند كه گويا حقيقت يافتگان، بى نياز از شريعت مىگردند و پس از دستيابى به گوهر حقيقت، صدف شريعت را وا مىنهند! V}به عنوان نمونه نگا: مثنوى معنوى، دفتر5، بخش ديباچه، مقالات شمس تبريزى، ج2، ص 144؛ معارف سلطان ولد، ص303. در بخشى از پاسخ دهى به اين پرسش وامدار زحمات فاضل ارجمند آقاى حسن يوسفيان مىباشم (شكرالله مساعيه).{V هرچند برخى از آنان معتقدند: بهتر است تا آنجا كه مىشود پايبند شريعت بمانند و بندگى خداوند را به جا آورند؛ از اين رو گاه كه فرصت حضور در نماز جمعه را پيدا نمىكنند و يا نمىتوانند عبادتى را در وقت آن به جا آورند، از ترك آنها دلتنگ شده و سعى در اداى قضاى آن دارند.V} به عنوان نمونه نگا: الفتوحات المكية، ج3، صص413 - 412؛ مقالات شمس تبريزى، ج2، صص144 - 145 و ج1 ص304؛ الفصل فى الملل والاهواء و النحل، ج4، ص188.{V
اين دسته از صوفيان، گاهى برخى از آيات قرآن را دستاويز خويش ساخته و با تمسّك به آيه A}«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»{A؛ V}حجر (15)، آيه 99. {Vبزرگان طريقت را يقين يافتگانى مىدانند كه از عبادت و شريعت، بىنياز گشتهاند.
P}چو عارف با يقين خويش پيوست{E}رسيده گشت مغز و پوست بشكست{P
V}. گلشن راز. {V بر همين اساس، فرقهاى به نام «واصليه» معتقدند: نماز، روزه، زكات، حج و احكام ديگر از بهر آن نهادهاند تا اوّل، شخص بدان مشغول شود و تهذيب اخلاق حاصل كند و او را معرفت حق حاصل شود، و چون معرفت حاصل شد، واصل بود ... و چون واصل شد، تكليف از وى برخاست».V} نگا: تبصرة العوام، ص131؛ تذكرة الاولياء، ص198؛ حليةالاولياء، ج10، صص 35 و 36.{V
برخى از اهل تصوف شريعت گريز، براى آنكه بى نيازى خود را از شريعت با پايبندى پيامبران به شريعت توجيه نمايند، واصلان را به سه دسته تقسيم مىكنند:
T}يك.{T آنان كه به كلى در درياى مستى و بيخودى فرو مىغلتند و به ساحل هوشيارى بازنمىگردند. اينان از آن رو كه عقل و خرد خويش را از كف دادهاند، از بند تكليف و عبادت رهايى مىيابند.
T}دو.{T برخى گه مستاند و گه هوشيار. اينان در زمان هوشيارى از دو جهت بايد احكام شرعى را رعايت كنند: نخست براى آنكه خود از دو رنگى نجات يافته، در درياى وحدت استقرار يابند، دوّم اينكه بتوانند ارشاد و راهنمايى ديگران را بر عهده گيرند.
T}سه.{T دستهاى ديگر از حقيقت يافتگان پس از آنكه در درياى وحدت غوطهور شدند، مأمور به دستگيرى از در راهماندگان مى گردند و از اين جهت، بار تكليف و عبادت از دوش آنان برداشته نمىشود.
بر اين اساس صوفيانى كه به كلى عبادت را وانهادهاند، در دسته اوّل و آنان كه گاهى از شريعت فرمان نمىبرند، در دسته دوّم جاى مىگيرند. پيامبران الهى نيز با قرار گرفتن در دسته سوّم، از دو گروه پيشين تمايز مىيابند.V} نگا: مناقب العارفين، ج2، ص724؛ مقالات شمس تبريزى، ج1، ص140؛ مفاتيح الاعجاز، صص301 - 300.{V
بايد توجه كرد كه:
T}يكم.{T بسيارى از عارفان حقيقى و راستين، حقيقت را بى طريقت و اين دو را بى شريعت دست نايافتنى مىدانند. اينان هيچگاه دست از اعمال ظاهرى بر نمىدارند و احوال و ملكات باطنى را، جز از راه عبادت و رياضتهاى شرعى نمىجويندV} به عنوان نمونه نگا: عرفان و عارف نمايان، صص86 - 87.{V.
بسيارى از صوفيان نامآور، حقيقت بى شريعت را كفر و زندقه مىخوانندV} عوارف المعارف، ص78، كتاب المعرفة، ص98.{V و آن دو را به منزله روح و جسم مىدانند.V} ابعاد عرفانى اسلام، ص182.{V برخى از آنان تأكيد مىكنند كه در صورتى مىتوان ميوه حقيقت را از شاخه طريقت چيد كه ريشه شريعت تباه نشده باشد. بر اين اساس، در عباداتى همچون نماز، هر سه مرتبه فراهم آمده است V}همان، ص 265.{V.
عينالقضاة همدانى مىگويد: «هر كه نماز دوست ندارد، نشان آن است كه خدا محبوب او نيست».V} نامههاى عينالقضاة همدانى، ج2، ص20.{V گروهى از عارفان حقيقى به صراحت پيروى از شريعت را تا هنگام مرگ لازم مىشمارند.V} نگا: الرسالة القشيرية، صص20، 30، 42؛ نفحات الانس، ص13؛ حلية الاولياء، ج10، ص121؛ طبقات الصوفيه، ص199؛ فتوحات مكية، ج2، ص 742 و ج4، ص544.{V حكايت ذيل در اين خصوص شنيدنى است:
«[ با يزيد] را نشان دادند كه فلان جاى پيرى است بزرگ. به ديدن او رفت، چون نزديك او رسيد، آن پير آب دهن سوى قبله انداخته بود. در حال بازگشت، او را ناديده، گفت: اگر او را در طريقت قدمى بودى، خلاف شريعت بر وى نرفتى»V} تذكرة الاولياء، ص162، اورادالاحباب، ج2، ص49.{V.
T}دوم.{T سير و سلوك معنوى مانند سفرهاى جسمانى نيست؛ در سفر معنوى و روحانى تنها در صورتى قدم به وادى حقيقت مىگذاريم كه منزلگاه شريعت را از دست ندهيم. هنگامى كه عقل و نقل بر نياز هميشگى انسان به عبادت تأكيد مىورزند، بايد شريعت را همچون پوستى بدانيم كه وجود آن همواره براى محافظت از مغز ضرورى است و با كنار گذاشتن آن، نه تنها پوست، كه مغز را نيز از دست مىدهيم. بايد سالك را با كسى سنجيد كه از پلههاى ديوار عمارتى بالا مىرود؛ به طورى كه اگر پلههاى زيرين فرو ريزد، قسمتهاى بالاتر به شكل مهيبترى فرو مىريزد.V} نگا: الميزان، ج12، صص199 و 200؛ مقالات فلسفى، ج2، صص148 و 149.{V
T}سوم.{T آيه A}«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»{A مستمسك مناسبى براى برخى از صوفيان شريعت گريز نيست؛ زيرا غالب مفسران شيعه و سنى «يقين» را در اين آيه به معناى مرگ دانستهاند كه با فرا رسيدن آن، پردههاى جهل و نادانى كنار مىرود و همگان به يقينى كامل دست مىيابند.V} نگا: روحالمعانى، ج 14، صص 79 و 80؛ التفسير الكبير، ج 19، صص 171 و 172؛ الكشاف، ج 2، ص 592؛ مجمعالبيان، ج 5 - 6، ص 534؛ التبيان، ج 6، ص 356؛ الميزان، ج 12، صص 195 و 196.{V علاوه بر آنكه از منظر صاحب نظران ادبيات عرب، كلمه «حتى» - هنگامى كه بر سر فعلِ مضارع در مىآيد - علت كارى را بيان مىكند؛ نه آنكه زمان به پايان رسيدن آن را نشان دهد. از اين رو مىتوان آيه شريفه را نشانگر آن دانست كه دستيابى به يقين - كه يكى از بالاترين كمالات انسانى است - تنها از راه عبادت ممكن مىگردد؛ نه آنكه پس از رسيدن به يقين، نيازى به عبادت باقى نباشد.V} النحو الوافى، ج 2، صص 447 - 446؛ شيعه در اسلام، ص43.{V
T}چهارم.{T دستهبندى واصلان و توجيه پايبندى پيامبران به شريعت، ناروا است! آيا در خصوص پيامبرى كه آن همه عبادت را سزاوار مقام خداوندى نمىداند و شعار H}«ما عبدناك حق عبادتك»{H؛V} بحارالانوار، ج68، ص235.{V سر مىدهد، مىتوان گفت: عبادت پيش ايشان «مقصود بالعرض» است، به جهت ارشاد و تكميل غير؟! محمد غزالى به خوبى به اين نكته اشاره دارد كه اگر پيامبر براى مصلحت خلق به عبادت مىپرداخت، چرا اين شريعت گريزان - كه دين خود را «در قلّه»V} قله، خم و سبوى بزرگ را گويند و آب در قله همان است كه در فقه اماميه «آب كر» خوانده مىشود و صرف ملاقات بانجاست، آن را نجس نمىگرداند. بسيارى از مشايخ تصوف دروغين از اين نكته فقهى بهره برده و گناه را براى بزرگان طريقت بى ضرر دانستهاند.{V مىدانند - چنين نكنند و با پشت كردن به شريعت و ترويج اباحيگرى، خلقى را تباه سازند؟ V}كيمياى سعادت، ص90.{V
ابن عربى، اصلاً شيخى را كه از شريعت، تجاوز كند - اگر چه بالاترين مقام را ادعا نمايد - شايسته بيعت نمىداند. او در فتوحات مىگويد: راه هموار حقيقت، همين شريعت است. هر كه در اين جاده حركت كند، به حقيقت خواهد رسيد. اصولاً ما جز شريعت، راهى به سوى خداوند نداريم. هر كس ادعا كند كه اينجا راهى به سوى خدا هست؛ اما آن راه در خلاف راه شريعت است، سخن او ياوه و نادرست خواهد بود. بنابراين هر شيخى كه به آداب شريعت پاىبند نباشد، شايسته پيروى نيست. اگر چه در حال و هواى شخصى خود صادق و راستگو باشد. آن كس كه از شريعت فاصله گرفته باشد، شايسته پيروى تو نيست، هر چند كه از پيشگاه خداوند خبر آورده باشد.V} الفتوحات المكية، ج 2 صص 133، 364 - 366،383.{V