کد سوال : 551
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا مىتوانيم غير از خدا كسى را شفيع بدانيم؟
پاسخ : هر واسطهاى كه در دنيا يا در عروج از دنيا - از هنگام مرگ تا برزخ و برزخها و از ورود به عالم حشر تا لقاى خداوند سبحان - باعث آمرزش گناهان يا قرب به درگاه الهى شود و او را در هدايت به صراط مستقيم رهنمون گردد، «شفاعتگر» و «واسطه ميان حضرت حق و انسان» خواهد بود. با توجه به اين اصل كلى و با استفاده از آيات و روايات، مىتوان شفاعت گران را چنين شمارش كرد:
T}1. «توبه»{T،
يكى از شفاعت گران به درگاه خداوند رحمان است؛ زيرا باعث آمرزش گناهان مىشود.V}زمر(39)، آيه 53 و 54 و قال على(ع): «لا شفيع انجح من التّوبة»؛ محمد محمدى رىشهرى؛ (ميزان الحكمة، ج 5، ص 123، ح 9514).{V
P}مركب توبه عجايب مركب است {E}بر فلك تازد به يك لحظه زپست{P
V}مثنوى معنوى، دفتر ششم، بيت 464.{V
T}2. «ايمان به رسول خدا(ص)»{T،
كه موجب بخشش گناهان، آلودگىها و ناپاكىها گشته و باعث جذبه خاص الهى و كشش به سوى لقاى حق و جريان فيوضات خداوند مىگردد.A}V}(آمنو برسوله... يغفرلكم و اللَّه غفور رحيم){A؛ (حديد (57)، آيه 28).{V
T}3. «عمل صالح و كار شايسته»{T،
موجب غفران الهى و اجرو پاداشى بزرگ مىشود.A}V}(وعد اللَّه الذين امنوا و عملو الصالحات لهم مغفرة و اجر عظيم){A مائده (5)، آيه 9؛ و قال على(ع): «شافع الخلق العمل بالحقّ و لزوم الصدق»؛ (ميزان الحكمة، ج 5، ص 123، ح 9513).{V
T}4. «قرآن كريم»{T،
هدايتگر بوده و موجب خروج از تاريكى و تاريكىها و داخلشدن به نور و نورها مىشود؛A}V}(يهدى به اللَّه من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم){A؛ (مائده (5)، آيه 16).{V چنان كه در روايات نيز به شفاعتگرى قرآن تصريح شده است.V}قال الرضا(ع): «تعلموا القرآن فانّه شافع اصحابه يوم القيامة»؛ (ميزان الحكمة، ج 5، ص 122، ح 9505).{V
P}ليك گر واقف شوى زين آب پاك {E}كه كلام ايزد است و روحناك{P
P}نيست گردد وسوسه كلى زجان {E}دل بيابد ره به سوى گلستان{P
P}زآنك در باغى و در جويى پرد {E}هرك از سرّ صحف بويى برد{P
V}مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 3470 - 3472.{V
T}5. «ملائكه الهى»{T،
طلب بخشش و استغفار براى مؤمنان كرده و اين دعا خود موجب پاكى و عروج به مراتب بالاتر مىگردد.A}V}(والملائكة يسبّحون بحمد ربّهم و يستغفرون لمن فى الارض الا انّ اللَّه هو الغفور الرحيم) {A(شورا(42)، آيه 5؛ مؤمن (40)، آيه 7).{V
T}6. «مؤمنان»{T،
براى خويش و برادران ايمانى خود، طلب غفران الهى مىكنند.A}V}(واعف عنّا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولينا){A (بقره(2)، آيه 286) و نك: ابراهيم(14)، آيه 41؛ حشر (59)، آيه 10 و «عن الرضا(ع) الشفاعة للانبياء و الاوصياء و المؤمنين و...»؛ ميزان الحكمة، ج 5، ص 122، ح 9503).{V
T}7. «پيامبران(ع)»{T
هم شفاعت رهبرى دارند و هم شفاعت مغفرت.A}V}(و قالوا اتّخذ الرحمن ولدا سبحانه بل عباد مكرمون... و لايشفعون الا لمن ارتضى){A؛ (انبياء(21)، آيات 26 - 28). اين آيه در مورد حضرت مسيح(ع) است. و همچنين A}(و من اللّيل فتهجّد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربّك مقاما محمودا){A؛ (اسراء(17)، آيه 79)؛ بر اساس روايات، «مقام» محمود «مقام شفاعت» است كه خداوند متعال در مقابل تهجد و شب زندهدارى به پيامبر عنايت فرمود.{V
T}8. «امامان معصوم(ع)»{T
پس از حضرت محمد(ص) واسطه در فيض بوده و علاوه بر شفاعت تكوينى، هم شفاعت رهبرى دارند و هم شفاعت مغفرت.V}امام باقر(ع) فرمود: «قسم به خدا ما شفاعت مىكنيم و قسم به خدا كه شفاعت ما در مورد گناهكاران شيعه پذيرفته مىشود.»؛ (ميزان الحكمه، ج 5، ص 122، ح 9504 و...).{V
T}9. «شهدا»{T،
كه شاهدان حق بوده و در محضر ربوبى از جايگاه و مقام ويژه و چشمگيرى برخوردارند.V}نك: زخرف (43)، آيه 86؛ بقره (2)، آيه 143؛ حديد (57)، آيه 19.{V
T}10. «عالمان»{T
دانش اندوختگان و شاگردان خود را در دنيا به راه حق و صراط مستقيم هدايت كردهاند؛ حقيقت اين عمل در عالم قيامت به صورت شفاعت رهبرى و شفاعت مغفرت ظاهر خواهد شد.V}ميزان الحكمة، ج 5، ص 121، ح 9502 و نيز همان، ص 122، ح 9506.{V
P}هر هنر كه استاد بدان معروف شد {E}جان شاگردان برآن موصوف شد{P
P}پيش استادى كه او نحوى بود {E}جان شاگردش ازو نحوى بود{P
P}باز استادى كه او محو ره است {E}جان شاگردش ازو محو شه است{P
V}مثنوى معنوى، دفتر اول، ابيات 2829، 2832، 2833.{V
کد سوال : 552
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : شفاعت شامل چه كسانى مىشود؟
پاسخ : به فرموده علامه طباطبايى(ع)، تربيت دينى اقتضا مىكند كه خصوصيات و اوصاف اين گروه، مبهم بوده و به طور مشخص بيان نشود. به همين جهت قرآن هم به اين مسأله به طور كلى و مطلق اشاره فرموده است. از باب نمونه مىفرمايد:
«هر كسى در گرو دستاورد خويش است، به جز ياران دست راست؛ در ميان باغها، از يكديگر در باره مجرمان مىپرسند: «چه چيزى شما را در آتش(سقر) در آورد؟» گويند: «از نمازگزاران نبوديم، و بينوايان را غذا نمىداديم، با هرزرهدرايان هرزه درايى مىكرديم و روز جزا را دروغ مىشمرديم، تا مرگ ما در رسيد» و شفاعت شفاعتگران را سود نبخشد».V}؛{A(كلّ نفس بما كسبت رهينة، الا اصحاب اليمين، فى جنات يتسائلون عن المجرمين، ما سلككم فى سقر، قالوا لم نك من المصلّين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين، حتى اتينا اليقين فما تنفعهم شفاعة الشافعين){A؛ (مدّثر (74)، آيه 38 - 48).{V
آيات ياد شده بيانگر اين حقيقت است كه اصحاب يمين، داراى صفات دوزخيان نيستند؛ آن صفاتى كه مانع شفاعت شدن آنان است؛ يعنى، عدم اقامه نماز، انفاق نكردن، هرزه گويى، دنياگرايى و تكذيب روز قيامت. پس اصحاب يمين به دليل آنكه اين موانع در كارشان نيست، قهراً شفاعت شامل حالشان مىگردد و از گرو دستاوردها و اعمالشان در آمده و ديگر پس از شفاعت، مرهون گناهان و تعلّقات نخواهند بود.
روشن است كه اين آيه تنها موانع شفاعت را براى دوزخيان مطرح كرده است كه شايد بتوان از مفهوم آن چنين نتيجه گرفت كه شفاعت شوندگان و بهرهمندان از شفاعت، به طور كلى بايد داراى چهار ويژگى باشند:
1. خضوع در مقابل خدا؛ 2. انفاق در راه خدا؛ 3. اعراض از دنيا به جهت ياد خدا؛ 4. ياد و قبول داشتن قيامت.
شايد بتوان آيات ديگرى كه شفاعت شوندگان را مبهم ذكر فرموده به اين صفات چهارگانه ارجاع دهيم؛ ولى به هر صورت بيشتر از اين، درباره مشمولان شفاعت بيانى نيامده است.V}براى اطلاع بيشتر ر.ك: الميزان، ج 1، ص 169 - 171.{V
کد سوال : 553
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تجسم اعمال و حقيقت آن را توضيح دهيد.
پاسخ : مسأله تجسّم عمل و تمثّل اعمال، افكار، اوصاف و اخلاق، يكى از موضوعات مهم و تأمّل برانگيز «معاد» است. براى تبيين بهتر و تحليل روشنتر اين مطلب، طرح مقدمهاى لازم و ضرورى است و آن مسأله «تطابق عوالم وجود» است. عوالم هستى، با نظام و ترتيب خاصى از ذات حق - كه در مظاهر اسما متجلى است - سرچشمه گرفته و عوالم وجود از آثار و جلوههاى اسماى الهى است.
اولين عالم، «عالم تجرّد و جبروت» است كه عالم بالاتر و نزديكتر به مبدأ متعال است و از عدمها و نيستىها و آنچه از آثار و تبعات ضعف وجود مىباشد، پاكتر است. به همين جهت، «عالم جبروت» ناميده مىشود؛ يعنى، عالمى كه خود آن و موجودات آن، همه از فقدانها و كمبودها - كه در عوالم پايينتر وجود دارد - پاك بوده و اين نقيصهها با قرب به مبدأ متعال و تابش شديد و كامل نور وجود و برخوردارى از اشراقات ربانى، جبران گشته و جاى آنها را كمالات گرفته است.
عالم بعدى، «عالم مثال، برزخ يا ملكوت» است كه مترتّب بر عالم تجرّد و متأخر و نشأت گرفته از آن است. اين عالم، جلوههاى آخرين عالم از عوالم تجرد بوده كه در آن، حقايق مجرد اين عالم در مرتبه نازلهاى و در حدود، اندازهها و قالبها متجلّى است. «عالم برزخ» هم به جاى خود، داراى عوالم بوده و برخى برتر از بعضى و بعضى مترتب بر برخى ديگر و نشأت گرفته از آن است.
عالم آخر، «عالم جسم و يا نظام مادى» است كه «عالم ناسوت» و در اصطلاح قرآن «شهادت» نيز ناميده مىشود. اين عالم، متأخر از عالم برزخ و نشأت گرفته و مترتب بر آن است. عالم مادى، دورترين عالم از مبدأ متعال بوده و وجود ضعيفترى دارد. در واقع، حقايق عالم ماده، ظهورات و تابشهاى نازله و محدود حقايق مثالى است كه در ماده جلوه مىكند.
بر اساس اين نوع ترتيب، صورتهاى بالاتر و كاملتر آنچه در عالم ماده وجود دارد، در عالم مثال نيز وجود دارد؛ اما به صورت مثالى كه با عالم مثال ساخته و متناسب با احكام، قوانين و آثار آن عالم باشد.
همين طور آنچه در عالم مثال موجود است، صورت بالاتر و كاملتر آن در عالم تجرّد وجود دارد؛ ولى به صورت تجرّدى كه با عالم تجرّد و معيارهاى آن متناسب باشد همچنين آنچه در عالم تجرد موجود است، صورت بالاتر و كاملتر آن در «عالم اسماى حُسناى الهى» وجود دارد؛ اما به صورت اسمى كه با عالم اسما و احكام و سنن مختص به آن عالم متناسب باشد.
هر حقيقتى كه در عالم ماده وجود دارد، در عالم مثال، عالم تجرّد و عالم اسما به نحو كاملتر و متناسب با آن نظامها نيز وجود دارد. پس موجود مادى با همان خصوصيات مادى كه در اينجا موجود است، در عالم مثال با تمام كم و كيف و مادى نيست و موجود برزخى با همان خصوصيات برزخى كه در عالم برزخ موجود است، در عالم تجرد با همان خصوصيت نمىباشد و موجود مجرد با همان خصوصيات تجردى كه در عالم تجرد موجود است، در عالم اسما با همان آثار و قوانين نيست؛ به عنوان مثال آب به عنوان يك حقيقت در عالم مثال موجود است؛ ولى نه با همان كم و كيفيت عالم مادى؛ بلكه آب مثالى با خصوصيات متناسب با آن عالم. همچنين آب در عالم تجرّد موجود است؛ ولى نه آب برزخى با آثار و احكام برزخى؛ بلكه آبى متناسب با قوانين و سنن عالم تجرد. حتى روابط و سنتى هم كه ميان آب و موجودات ديگر برقرار است در عوالم ديگر هم هست؛ اما روابطى متناسب با آن عوالم. رابطه آب و آتش يا آب و خاك، در عالم «مثال»، «تجرد» و «اسما» وجود دارد؛ ولى نوع آن، متناسب با احكام آن نظامها است.
بر اساس تطابق عوالم هستى در بازگشت انسان به سوى خداوند، اوصاف، اعمال و عقايد او در عوالم بعدى متمثّل بوده و تجسّم دارد، حال چه اين صفت، عمل يا عقيده خوب باشد، چه بد.
با توجه به حقيقت تطابق عوالم وجود، هر چه انسان دارد از عالم و عوالم بالا است؛ يعنى، آدمى هر چه از اصل وجود و خصوصيات وجودى، آثار اخلاقى و روشها دارد، صورت نازلهاى است از عوالم بالاتر.
اگر صفت خوبى در ما محقق باشد و ما به آن متصل و متصف باشيم، اين صفت به عنوان يك خصوصيت از خصوصيات وجودىِ ما و به عنوان يك واقعيت در روح و براى روح ما - بر اساس قاعده كلى تطابق عوالم هستى - داراى صورتى در بالا است؛ يعنى، در برزخ، در عالم تجرد و در عالم اسما.
البته صفت ما در اينجا، صفتى اينجايى است و در عوالم ديگر صورتى بالاتر كه متناسب با قوانين، احكام، آثار و معيار آنها است. پس صورت بالاتر هم عين صفت اينجا است، چون باطن آن است و هم عين اينجا نيست، چون با صورتى بالاتر و متناسب با قوانين آن عوالم مىباشد. به عنوان مثال اگر كسى صفت سخاوت دارد، اين صفت صورت بالاترى در «برزخ»، صورت برترى در «عالم تجرد» و صورت والاتر و والاترى در «عالم اسما» دارد.
همه صورتها در هر عالمى «سخاوت» است؛ ولى سخاوتى كه متناسب با هر نظام است. يا اگر صفت زشت و بدى در كسى باشد، اين صفت در برزخ و عوالم پس از آن نيز وجود دارد ولى با صورت هايى كه متناسب با احكام، آثار و معيارهاى آن نظامها است.
بايد توجّه كرد كه صورتهاى اين صفت، عمل، اخلاق و عقيده خوب يا بد، با ما هست و ما از آنها جدا نيستيم؛ يعنى، صورتهاى برزخى، تجردى و اسمايى اوصاف، اعمال، اخلاق و عقايد در اينجا نيز با ما هست؛ ولى از ما محجوب بوده و در پشت پرده است.
به عبارتى، در اين دنيا، صورت دنيوى آنها براى ما مكشوف است و پس از كنار رفتن پردهها و حجابها، من خود را به صورتهاى برزخى آنها ديده و خواهم يافت. هنگامى كه روح به برزخ مىرود، يك پرده كنار رفته و من در باطن اول اعمال، اوصاف، عقايد و اخلاق خود قرار مىگيرم و در واقع تازه در عالم باطنى كه داشتم، واقع مىشوم.
به عنوان مثال من سخاوت را در اينجا از پشت حجاب مىيابم. ولى وقتى از دنيا رفته و از خواب غفلت بيدار گشتم و يك پرده و حجاب كنار زده شد، آن صفت را بىحجاب مىبينم. يا فردى كه صفت بد خلقى دارد، اين صفت را در اينجا از پشت پرده مىبيند. در اين دنيا بدخلقى بر او مسلّط است و هر چه مىخواهد بد خلق نباشد، نمىشود. همه وجود او تحتالشعاع اين صفت زشت قرار مىگيرد؛ طورى كه تمام وجودش تحت سيطره بد خلقى و عصبيّت واقع مىشود و گويا او هيچ اختيارى از خود ندارد. اين نگاه دورى به واقعيت اين صفت است؛ ولى صورتهاى بالاترى در عوالم ديگر دارد كه هماكنون با ما هست، ولى در پشت حجاب و پرده است. وقتى پرده كنار رفت، صورت بد خلقى به صورت انواع درندهها بر ما عيان مىشود؛ مثلا مشاهده مىكند سگ يا مار و يا عقربى مسلّطاست.
هر چه انسان به عالم بالاتر منتقل مىشود و پردهها كنار مىرود، صورتهاى بالاتر و كاملتر اين اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق براى او متمثّل و ظاهر مىشود و آنها را مشاهده كرده، خود را با آنها مىيابد.
با بيانى كه گذشت، دو حقيقت روشن مىشود:
يكم. اعمال ما با صورتهاى اصلى و درونى خود، در باطن ما موجوداند و همين كه روح ما - كه باطن ما است - از بدن مادى قطع علاقه كرد و به عالم برزخ وارد شد و با همه آنچه دارد، در برابر نظام جديد و احكام و قوانين نو قرار گرفت؛ هر يك از اعمال ما به مقتضاى آن نظام و احكام و قوانين آن، به صورت خاصى در آمده و به شكل مخصوصى با روابطى كه دارد، متمثّل مىگردد و تجسّم پيدا مىكند؛ يعنى، صورت برزخى هر عملى، به تناسب آن است و رابطه آن با روح انسان و با خصوصيات ديگر روح نيز به تناسب همان عمل مىباشد.
صورت برزخى هر عمل خوب، صورت متناسب با آن و طبعاً يك صورت خوب است و صورت برزخى رابطه آن با انسان و با خصوصيات ديگر نيز صورت مناسبى است.
بر عكس، صورت برزخى در عمل بد، صورت مناسب با آن و طبعاً صورت بدى است و صورت برزخى رابطه آن با انسان و خصوصيات ديگر او نيز صورت نامناسبى است. به عنوان مثال كسى كه علاوه بر بد خلقى، پستى هم دارد؛ صورت برزخىاش سگ خواهد بود و كسى كه بد خلقىاش توأم با نوعى زرنگى باشد، به صورت مار متمثّل خواهد شد و يا كسى كه بد خلقىاش با شرافت همراه است، اين عمل زشت به صورت شير مجسّم خواهد گشت.
شهوات نفسانى هم شاخهها و ابعاد متفاوتى دارد. عادتها نيز داراى شعبات مختلفى است. هر يك از اين اعمال، اوصاف، اخلاق و عقايد - چه خوب و چه بد - با شكل و صورت متناسب خود در عالم برزخ تجسّم خواهد يافت. اين مسأله در عوالم بالاتر از برزخ نيز وجود دارد؛ يعنى، در عالم تجرد و عالم اسما، هر عملى، صفتى ، خلقى و عقيدهاى متناسب با خود و متناسب با احكام و قوانين آن نظامها تجسّم خواهد يافت و به تعدّد عملها، عقيدهها، صفتها و خلقها، صورتهاى گوناگونى با كنار رفتن حجابها و پردهها براى ما عيان خواهد شد.
دوم. آنجا كه من و شما با يك صفت، خُلق، عمل و عادت خوب روبهرو مىشويم، در حقيقت به سوى يك واقعيت - كه در باطن وجود دارد - دست مىزنيم؛ يعنى، آنجا كه من شروع كردم كه سخاوتمند باشم و اين خصيصه را پيشه سازم، از همان لحظه آغازين به واقعيتى دست زدهام كه صورتهاى بالاتر و والاترى تا بهشت دارد.
در مقابل، از همان جا كه به صفت بدى روى آوردم، به ريسمانى دست زدم كه در عالم باطن صورت و چهره بدى دارد و اين صفت مرا تا آنجا مىكشاند كه ريشه اين ريسمان در آنجا قرار دارد، (جهنم). به بيان ديگر، انسان به هر عملى، خلقى، عادتى و صفتى كه رو مىآورد، به ريسمانى چنگ مىزند كه در نهايت، او را به سوى بهشت مىكشد و يا به سوى جهنم مىبرد؛ چرا كه هر چه بد است، ريشهاش در جهنم قرار دارد و هر چه خوب است، ريشهاش در بهشت است.
حضرت رسول اكرم (ص) فرمود: «هنگامى كه اول روز ماه شعبان شد، خداوند عز وجل دستور مىدهد [ و اراده مىكند كه] درهاى بهشت باز شود و امر مىكند [ و فرمان مىدهد] شجره طوبى را، پس طلوع مىكند شاخه هايش بر اين دنيا؛ سپس ندا مىكند منادى پروردگار ما عزوجل [ كه]: اى بندگان خدا! اينها شاخههاى درخت طوبى است، دست به اينها زنيد [ و به يكى از آنها چنگ زده و خود را بسپاريد] تا شما را به بهشت ببرند.
[ همچنين منادى ندا مىكند كه]: و اين است شاخههاى درخت زقوم، بترسيد از آنها [ و بر حذر باشيد كه به يكى از آنها چنگ زنيد ]تا شما را به جهنم نبرند». سپس رسول خدا (ص) فرمود: «هر كس نماز مستحبى براى خدا در اين روز بخواند، به شاخهاى [ از شاخههاى درخت طوبى ]دست زده است. هر كه در اين روز صدقه دهد، به شاخه [ ديگرى ]دست زده است. هر كه از ظلمى كه به او رفته در گذرد، به شاخه [ ديگرى ]دست زده است.
هر كه ميان زن و شوهر، پدر و فرزند، دوست و دوست، همسايه و همسايه، اجنبى و اجنبى را اصلاح دهد [ و اختلاف و منازعه را برطرف كند] به شاخه [ ديگرى ]دست زده است. و... [ در مجموع] هر كه در اين روز بابى از ابواب [ عمل] خير را انجام دهد، [ به ]شاخهاى [ از شاخههاى طوبى ]دست زده است». سپس رسول خدا (ص) فرمود: «قسم به كسى كه مرا به حق به نبوّت مبعوث كرده است! حقيقت آن است كه هر كه در اين روز به درى از [ درهاى ]شر و سركشى روى آورد، پس به شاخهاى از شاخههاى زقوم دست زده است، پس مؤدى [ و سرانجام] او رو به آتش خواهد بود». سپس فرمود:
«قسم به خدايى كه مرا به حق به پيامبرى مبعوث كرده است: كسى كه در نماز واجب خود كوتاهى كند و آن را ضايع سازد، به شاخهاى [ از شاخههاى درخت زقوم ]دست زده است. هر كه در اين روز فقيرى ضعيف به او مراجعه كند و از بدى حال و وضعش به او گله [ و شكوه كند ]و او توانايى داشته باشد كه بدون تحّمل ضرر، حال و وضع او را تغيير دهد و كسى هم نيست كه به نيابت از او و به جاى او اين كار را انجام دهد [ و وضعيت فقير را تغيير دهد] پس اين شخص اين كار را ترك كند [ و بر اثر اين ترك، آن فقير] ضايع گردد و به هلاكت افتد و او دست [ فقير] را نگيرد و [ به كمكش اقدام نكند] به شاخه [ ديگرى] از درخت زقوم دست زده است و... [ پس از شمارش تعدادى از اعمال بد كه انجام هر يك از آنها دست زدن به شاخهاى از شاخههاى درخت زقوم است] رسول اكرم (ص) نگاهى پر و [ عميق] به افق آسمان كرد و خنديد و مسرور شد.
سپس نگاهى به سوى زمين كرد و قيافهاش ترش و ناراحت شد. بعد از آن، رو به اصحاب كرد و فرمود: «قسم به كسى كه محمد را به حق به نبوت مبعوث كرد! هر آينه، درخت طوبى را در [ باطن ]ديدم كه شاخه هايش رفيع بود و [ ديدم كه اين درخت ]كسانى را كه به آن دست زدهاند [ چگونه] به سوى بهشت [ مىكشاند ]و مىبرد و [ در باطن] ديدم در ميان آنها كسى به شاخهاى و كسى به دو شاخه يا شاخه هايى بر حسب طاعتشان دست زدهاند و حقيقت آن است كه زيد بن حارثه را ديدم كه به همه شاخههاى درخت طوبى دست زده و آن درخت [ با تمام شاخههايش] او را به سوى بالاترين بالا مىكشاند و به اين جهت خنديدم و خوشحال شدم. سپس نگاهى به زمين كردم پس قسم به خدايى كه مرا به نبوت مبعوث كرد [ در باطن] ديدم درخت زقوم را كه شاخه هايش را فرو انداخته است... كسانى را كه با شاخههايش دست زدهاند به سوى جهنم فرو مىبرد و در باطن ديدم از آنها كسى به شاخهاى دست زده و از ايشان كسى به دو شاخه يا شاخه هايى بر حسب [ اعمال، افكار، افعال، اوصاف و عقايد ]زشتشان دست زده است و حقيقت آن است كه برخى از منافقان را ديدم كه به همه شاخههاى درخت زقوم دست زدهاند و درخت زقوم آنها را به پايينترين مدارج پايين خود فرو مىبرد (جهنم) و به اين جهت ترش رو و ناراحت گشتمV}«الى ان قال: و ان اللَّه عزوجل اذا كان اوّل يوم من شعبان امر بابواب الجنّة فتفتح، و يامر شجرة طوبى فتطّلع اغصانها على هذه الدنيا، ثم ينادى منادى ربنا عزوجلّ، يا عباداللَّه هذه اغصان شجرة طوبى فتعلّقوا بها تؤديكم الى الجنان و هذه اغصان شجرة الزّقّوم فايّاكم و ايّاها لا تؤدّيكم الى الجحيم، ثم قال: فوالّذى بعثنى بالحقّ نبيّا انّ من تعامل بابا من الخير فى هذا اليوم فقد تعلّق بغصن من اغصان شجرة طوبى فهو مؤيد الى الجنان، ثمّ قال رسول اللَّه(ص): فمن تطوّع لله بصلاة فى هذا اليوم فقد تعلّق منه بغصن و من تصدّق فى هذا اليوم فقد تعلّق منه بغصن. و من عفا عن مظلمة فقد تعلّق منه بغصن و من يصلح بين المرء و زوجه و الوالد و ولده و القريب و قريبه و الجار و جاره و الاجنبى و اجنبيه فقد تعلّق منه بغضن... و كذلك من فعل شيئا من سائر ابواب الخير فى هذا اليوم فقد تعلق منه بغصن. ثم قال رسول اللَّه(ص): و الذى بعثنى بالحق نبيا و انّ من تغاطى بابا من الشّر و العصيان فى هذا اليوم فقد تعلّق من اغصان الزّقّوم فهو مؤدّيه الى النار ثمّ قال رسول اللَّه(ص): و الّذى بعثنى بالحقّ نبيا فمن قصر فى صلاته المفروضة و ضيعها فقد تعلّق بغصن منه، و من جائه فى هذا اليوم فقير ضعيف يشكوا اليه سوء حاله و هو يقدر على تغيير حاله من غير ضرر يلحقه و ليس هناك من ينوب عنه و يقوم مقامه فتركه بضيع و يعطب و لم يأخذ بيده فقد تعلق بغصن منه،... ثمّ رفع رسول اللَّه(ص) طرفه الى السّماء مليا و جعل يضحك و يستبشر ثم خفض طرفه الى الارض فجعل».V}ر.ك: تجسم عمل و شفاعت، صص 41 - 58 و معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 2، صص 30 - 82.{V
کد سوال : 554
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : معنا و اقسام شفاعت چيست؟
پاسخ : «شفاعت» در لغت در معانى گوناگونى به كار رفته است؛ همچون: دعا براى مؤمنان،V} قاموس اللغة؛ به نقل از سيد اسماعيل، طبرسى نورى، كفاية الموحدين، ج 4، ص 341.{V صلح ميان دو نفر،V}همان.{V زوج،V}همان.{V زياد كردن،V}همان. {Vيارى كردن كسى كه خواستار چيزى باشد وV}تقى الدين ابن تيميه، السياسة الشرعية، ص 62.{V منضم شدن كسى به ديگرى براى يارى دادن و برآوردن خواستهها.V}راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، ماده شفع.{V
«شفاعت» در محاورات عرفى، به اين معنا است كه شخص آبرومندى از بزرگى بخواهد كه از كيفر و مجازات مجرمى در گذرد و يا بر پاداش خدمتگزارى بيفزايد.V}آموزش عقايد، ج 3، ص 167؛ سيد محمود طالقانى، پرتوى از قرآن، ج 1، ص 149.{V در اصطلاح نيز براى «شفاعت» معانى گوناگونى گزارش شده است، همچون: ظهور هر تأثير خيرى در انسان توسط شخص ديگر،V}آموزش عقايد، ج 3، ص 169.{V
وساطت در رسانيدن نفع و دفع ضرر نسبت به كسى كه لايق و قابل اين واسطهگرى باشدV}طيّب عبدالحسين، كلم الطيب، ص 808.{V و... . شفاعت كلّى به معناى «وساطت يك موجود ميان خداوند متعال و موجود ديگر است» و يا به بيان ديگر به معناى «وساطت يك مخلوق ميان مخلوق ديگر است؛ چه در اين دنيا و چه در قيامت چه در اصل وجود، چه در برگشت وجود».
با اين تحليل مىتوان گفت در حقيقت، شفاعت از مصاديق سببيّت است كه ميان سبب اول و مسبّب واسطه مىشود. از اينرو مىتوان «شفاعت» را به دو نوع كلى تقسيم كرد: 1. شفاعت تكوينى؛ 2. شفاعت تشريعى.
T}1. شفاعت تكوينى:{T
معنايى عام داشته و شامل تمام موجودات مىگردد؛ يعنى، همه مخلوقات واسطه رحمت خدا براى انسانها هستند. زمين، آسمان، كوه، دريا، باد، گل و گياه، همه واسطه فيض و كمك كننده بشر براى رسيدن به مقصدش به حساب مىآيند.
در ديدگاهى كلىتر، مىتوان گفت: شفاعت تكوينى، وساطت علل و اسباب ميان خداوند و مسببات در تدبير امور، تنظيم وجود و بقاى مسبّبات است.V}همان، ص 160.{V آيات 255 سوره «بقره» و آيه سوم سوره «يونس» به اين نوع شفاعت اشاره دارد: «آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آن تو است، كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟» و «كار [ آفرينش] را تدبير مىكند، شفاعت گرى جز پس از اذن او نيست».
P}زآنك بى حاجت خداوند عزيز {E}مىنبخشد هيچ كس را هيچ چيز{P
P}گر نبودى حاجت عالم زمين {E}نآفريدى هيچ ربالعالمين{P
P}وين زمين مضطرب محتاج كو {E}گر نبودى تا آفريدى پر شكوه{P
P}ور نبودى حاجت افلاك هم {E}هفت گردن نآفريدى از عدم{P
P}آفتاب و ماه و اين استارگان {E}جز به حاجت كى پديد آمد عيان{P
V}مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 3274 - 3278.{V
T}2. شفاعت تشريعى:{T
هر واسطهاى كه آدمى را به صراط مستقيم و شريعت حقى كه خداوند متعال براى هدايت آدمى تشريع كرده است، رهنمون گردد و در اين رهيابى مددكارش باشد، در اين شفاعت جاى خواهد گرفت.
«هدايت تشريعى» به يك نظر دو قسم است:
T}1 - شفاعت رهبرى{T
وقتى انسانى سبب هدايت يك انسان ديگر مىشود، رابطه رهبرى و پيروى در ميان آنان با صورتى بالاتر و كاملتر و متناسب با احكام و سنن عالم «حشر» در رستاخيز جلوه مىكند و هدايت كننده به عنوان «پيشوا» و هدايت يافته به صورت «پيرو» ظاهر مىشود.
از اين رو رسول خدا(ص) و امامان معصوم (ع) به سوى بهشت و بهشتها و لقاى حضرت حق با اسماى رحمت، شفاعت مىكنند. گفتنى است به دليل انشعابات گوناگون رهبرىهاى حق، در عالم قيامت هم تقسيمات متفاوتى خواهد بود و هر كس در راهى كه پيروى كرد، قرار خواهد گرفت؛ پيامبر(ص) شفيع على بن ابىطالب(ع) و هر امامى شفيع امام ديگر و هر آموزگارى شفيع شاگردان خويش و... . به همين جهت است كه دانشمندان از دانشجويان خويش شفاعت مىكنند؛ گويا يك سلسله مرتبط و پر انشعابى به وجود مىآيد كه گروههاى كوچك به گروههاى بزرگتر مىپيوندند.V}در اين باب نك: مرتضى مطهرى، عدل الهى، صص 268 - 272.{V
T}2 - شفاعت مغفرت{T
اين نوع شفاعت به معناى وساطت در مغفرت است و از آنجا كه غفران مفهوم اعمى از «عفو» دارد، اين قسم از شفاعت، هم به معناى وساطت در بخشش گناهان، آلودگىها و ناپاكىها است و هم به معناى وساطت در از ميان بردن دلبستگىها و وابستگىها. به بيان ديگر «شفاعتِ مغفرت»، هم گناهان را محو مىسازد و هم فيوضات الهى را مددكار انسان در طى مدارج عالى مىكند.
اين نوع شفاعت، ارتباط تنگاتنگى با مغفرت الهى دارد؛ چرا كه مغفرت الهى مانند هر رحمت ديگر، نظام و قانون دارد. از اين رو مغفرت پروردگار، نيز از طريق نفوس انسانهاى كامل و ارواح بزرگ پيامبران و اوليا، به گناهكاران مىرسد و شامل حال آنان مىگردد. اين اصل لازمه نظم جهان است؛ بنابراين، وقتى فردى وجود مغفرت خدا را بپذيرد، مبانى محكم عقلى او را ناچار مىسازد كه معتقد باشد جريان مغفرت، از مجراى يك عاقل كلى يا نفس كلى (بر عقل و نفسى كه داراى مقام ولايت كليه الهى است) نيز صورت مىپذيرد و اين وسايل و مجراها، پيامبران، امامان و اولياى الهىاند.V}همان، صص 275- 279.{V
کد سوال : 555
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در حالى كه برخى آيات قرآن شفاعت را نفى مىكند، بعضى آيات ديگر شفاعت را تثبيت مىكند، اين تعارض چگونه است؟
پاسخ : گاهى آيات، شفاعت كلى را به طور كلى نفى مىكند و گاهى آيات اين نوع شفاعت را نفى كلى نمىكند؛ بلكه مىگويد: شفاعت نيست، مگر آنجا كه خداوند سبحان خواسته و اجازه فرموده است.
با ضميمه اين دو گروه از آيات در باب شفاعتِ كلى، چنين نتيجه مىگيريم كه مقصود خداوند منّان، آن است كه وساطت در وجود ميان خداوند و مخلوقات - به اين عنوان كه آن مخلوق و موجود در وساطت استقلال داشته باشد - چنين وساطت و شفاعتى نيست.
اما اگر وساطتى در كار باشد، به اذن خداوند و خواسته او خواهد بود يعنى، وساطت مستقلى در وجود نداريم، مگر به اجازه خدا. پس اين دو دسته از آيات، باهم منافاتى ندارند و بيانگر يك حقيقتاند و آن عبارت است از اينكه: اصل تأثير در وجود خدا بوده و هيچ موجود و مخلوقى در اين باب استقلال ندارد: اما به اذن و اجازه خدا، موجود و مخلوقى مىتواند ميان خدا و موجود و مخلوق ديگر شفاعتى نبوده و شفاعت تنها و فقط براى خدا است. اما اگر با نگاه سبب سازى بنگريم وساطت و شفاعت هست، ولى به اذن و خواسته خداوند متعال.
يك دسته از آيات نيز در باره «شفاعت» در قيامت، با دو لحن، تعبير و بيان سلبى و اثباتى، مطرح شده است. يك دسته از آيات ،شفاعت در قيامت را به طور كلى نفى مىكند و در مقابل آياتى هست كه شفاعت در قيامت را به اذن و خواسته خداوند، اثبات مىكند.
با ضميمه اين دو دسته از آيات، چنين نتيجهگيرى مىشود كه «شفاعت در حشر» از ضابطه و قانون شفاعت كلى برخوردار است؛ به اين معنا كه در آنجا شفاعت استقلالى نبوده بلكه به اذن و اجازه خداوند متعال است؛ يعنى، اگر به شفاعت كنندگان قيامت از نگاه توحيدى بنگريم و با ديد سبب سوزى توجه كنيم، آنان به اذن خداوند - به عنوان سبب و انتقال دهنده شفاعت - شفيع خواهند بود.
1. A}(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ){A؛V}زمر (39)، آيه 43 و 44.{V
«آيا [ مشركان] شفاعت گرانى غير از خدا را براى خود گرفتهاند؟ بگو: آيا اين شفيعان هر چند اختيار چيزى را نداشته باشند و نينديشند و تعقّل هم نداشته باشند؛ بگو: شفاعت در وجود يكسره از آن خدا است، فرمانروايى آسمانها و زمين خاص او است، سپس به سوى او بازگردانيده مىشويد».
آيه بالا به روشنى شفاعت مطلق و كلى را كاملا نفى مىكند و اين نكته را به مشركان خاطر نشان مىسازد كه واسطههاى مستقلى كه شما در وجود فرض كردهايد، يكسره و پوچ و باطل است. آيا آتش مثلا مىتواند واسطه مستقل در وجود آثار باشد؟ هرگز! چرا كه اصل وجود آتش هم از ناحيه خداوند است. وقتى كه آتش نبود، خبرى از آتش و غير آتش نبود، تا بگويد مرا به وجود بياور يا به وجود نياور؛ يا مرا به اين شكل به وجود بياور و به فلان شكل نه و يا مرا با اين آثار به وجود بياور و با فلان آثار نه. به عبارتى، اصلاً آتش نبود تا چنين مطالبى را مطرح سازد، بلكه خداوند خواست كه آتش به وجود بيايد و او مىخواهد آتش آثار خاصى را با شرايط خاصى داشته باشد و از اين جهت آتش هيچ استقلالى ندارد.
2. A}(إِنَّ رَبَّكُمْ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ){A؛V}يونس (10)، آيه 3.{V
«پروردگار شما خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد. سپس بر عرش استيلا يافت، كار [ آفرينش] را تدبير [ و ربوبيت] مىكند. شفاعتگرى [ و واسطهاى وجود] جز پس از اذن و خواست و اجازه او نيست. اين است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستيد. آيا پند نمىگيريد؟»
اين آيه، با لحن خاصى، نخست شفاعت كلى را به طور كلى نفى مىكند و اشاره مىكند كه خداوند خالق هستى و مدبّر عالم وجود است كه پس از تنظيم خلقت، ربوبييتش بر عرش استقراريافته است. پس در ابتدا اين حقيقت را بيان مىكند كه در اصل وجود تا برگشت و قيام قيامت او، مدبّر امر است و واسطهاى در وجود نيست. پس از آن، اين مطلب را بيان مىكند كه اذن، اجازه و خواست خداوند، مىتواند موجود و مخلوقى واسطه در هستى باشد؛ ولى اين واسطه در وساطت خود استقلال ندارد، بلكه با اذن خداوند است كه مىتواند نقش واسطهگرى خود را ايفا كند. از اين رو همين كه اذن برداشته شود، آن واسطه از وساطت مىافتد.
آيه بالا شفاعت مستقل را نفى كرده و شفاعت به اذن و خواست خداوند را تثبيت مىكند؛ يعنى، بيانگر اين واقعيت است كه آفتاب را او خلق كرده و به آفتاب وجود داده و آثار وجودى خاصى براى آن مقرر كرده است. لحظه به لحظه وجود آفتاب با خدا و از خدا است. اصل، بقا و آثارش همه از خدا سرچشمه مىگيرد. اگر خدايى نباشد، آفتابى نيست. اما اينكه گفته مىشود آفتاب شفيع است به اين معنا است كه آنچه از آفتاب خيرات و اثرات به مخلوقات مىرسد، در واقع از خداوند منان مىرسد؛ يعنى، خداوند اين خيرات را از مجرا و طريق آفتاب به بشر مىرساند.
T}در خصوص شفاعت در قيامت{T،
قرآن مىفرمايد:
1. A}(وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ){A؛V}بقره (2)، آيه 48.{V «و بترسيد از روزى كه هيچ كس چيزى از عذاب خدا را از كسى دفع نمىكند و نه از او شفاعتى پذيرفته و نه به جاى وى بدلى گرفته مىشود و نه يارى خواهند داشت».
اين آيه با صراحت و به طور كلى، شفاعت درقيامت را - كه موجب آمرزش گناهان و بخشودگى لغزشها مىگردد - نفى كرده است.
اما از سوى ديگر بعضى از آيات، شفاعت در قيامت را اثبات مىكند، مانند:
A}(يَوْمَئِذٍ لَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِىَ لَهُ قَوْلاً){A؛
«در آن روز [ يعنى قيامت] شفاعت [ به كسى] سود نبخشد، مگر كسى را كه [ خداى ]رحمان اجازه دهد و سخنش خداوند را پسند آيد [ و خداوند از او خوشش بيايد]».
اين آيه، شفاعت را براى بندگان تكريم شده و ارجمند و والا مقام اثبات مىكند.
شفاعت به صورت استقلالى در قيامت نيست، بلكه با اذن خداوند و شرايط خاص، اين نوع شفاعت وجود دارد. البته بايد توجه كرد كه شفاعت گران در قيامت، تنها در حد واسطه و مجرا و سبب مىباشند و خداوند از اين طريق، فيض خود را به انسانها رسانده و آنها را مشمول رحمت و مغفرت خود قرار مىدهد. در مجموع، هم آيات شفاعت كلى و هم آيات شفاعت در قيامت، به اين حقيقت اشاره دارند كه خداوند، هم سبب ساز است و هم سبب سوز.V}ر.ك: تجسم عمل و شفاعت، صص 90 - 100.{V
P}بازگرد شمس مىگردم عجب {E}هم زفرّ شمس باشد اين سبب{P
P}شمس باشد بر سببها مطّلع {E}هم از او حبل سببها منقطع{P
V}مثنوى معنوى، دفتر اول، بيت 1110 و 1111.{V
کد سوال : 556
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : شروط شفاعت چيست؟
پاسخ : از مجموع آيات و روايات مىتوان شرايطى را براى «شفاعت» با اقسام آن استفاده نمود كه اصلىترين و مهمترين آنها بدين قرار است:
T}1. قابليت براى شفاعت شدن؛{T
شفاعت وسيلهاى براى تتميم و تكميل سبب است؛ نه آنكه خودش سببى مستقل و تامّ باشد. بنابراين شخصى كه مشمول شفاعت مىشود، بايد قابليت آن را داشته و به غير از شفاعت، از عوامل و اسباب ديگرى بهرهمند باشد.
عوامل مؤثر در شفاعتپذيرى عبارت است از: ايمان، عواملى كه موجب محروميت از شفاعت نمىشود، وجود پيوند و ارتباط تكوينى ميان شفاعتگر و شفاعت شونده و داشتن عملى كه در پيشگاه حضرت حق مورد قبول واقع گردد تا عفو و غفران الهى، عملى نيكو و با حكمت باشد و فعل گزاف وبيهوده تلقى نگردد.
T}2. قابليّت براى شفاعت كردن؛{T
اين شرط در ناحيه شفاعتگر است. به عبارتى كسى يا چيزى كه مىخواهد شفيع ديگرى باشد، بايد قابليّت اين كار را داشته باشد؛ يعنى، مسأله چنين نيست كه هر كس بتواند شفاعتگر شود؛ بلكه طبق نظم نظام هستى او نيز بايد لايق و شايسته اين واسطهگرى باشد؛ مثلا اهل معصيت نبوده و قدرت ارزيابى مراتب اطاعت و مخالفت ديگران را داشته باشد. خداوند متعال اين قابليت را چنين تشريح مىكند:
A}(وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ){A؛
«و كسانى كه به جاى او مىخوانند [ و مىپرستند] اختيار شفاعت ندارند؛ مگر آن كسانى كه آگاهانه به حق گواهى داده باشند».V}زخرف (43)، آيه 86.{V
T}3. شفاعت بايد به اذن خداوند باشد {T؛
V}بقره (2)، آيه 255؛ يونس (10)، آيه 3؛ مريم (19)، آيه 87؛ طه (20)، آيه 109.{V به اعتقاد شهيد مرتضى مطهرى(ره) فرق اساسى شفاعت واقعى و حقيقى با شفاعت باطل و نادرست، در اين است كه شفاعت حقيقى از خدا آغاز گشته به گناهكار ختم مىگردد و در شفاعت باطل عكس آن فرض شده است؛ زيرا در شفاعت واقعى، خداوند برانگيزاننده آن است و در شفاعتهاى ناصحيح - كه نمونههاى آن در زندگى دنيايى وجود دارد - گناهكار برانگيزاننده شفاعت است.V}عدل الهى، صص 281 - 283.{V
دليل اين كه شفاعت بايد به اذن خداوند باشد، اين است كه در فلسفه الهى ثابت شده كه واجب الوجود بالذات از جميع جهات و حيثيات واجب الوجود است؛ يعنى، چنان كه واجب الوجود در ذات خود، معلول و محتاج غير نيست، در صفات و افعال خود نيز امكان ندارد كه تحت تأثير علتى قرار گيرد. او تأثير گذار محض است و از هيچ چيزى و كسى تأثير نمىپذيرد.
T}4. تأثير شفاعت؛{T
بايد شفاعت گر چيزى را بهانه كرده و واسطه قرار دهد كه در مولا، اثر بگذارد و به شكلى نباشد كه سبب بطلان عبوديت بنده و مولويّت مولا گردد. به بيان ديگر، شفاعت كننده بايد از راههايى استفاده كند كه در مولا تأثير بگذارد؛ مثلا به صفاتى از مولا تمسّك جويد كه آن صفات، اين اقتضا را دارند كه مولا از بنده نافرمانش در گذرد (مانند بزرگوارى، كرم، سخاوت و شرف او) و يا از ناحيه ديگر، به صفاتى كه در بنده وجود دارد، تمسّك جويد كه آن صفات موجب مىشود كه مولا بر او رأفت كند (مانند خوارى، مسكنت، حقارت، ناتوانى، بدحالى و نظاير آنها) و يا از جهت ديگر، به صفاتى كه در شفاعتگر است، تمسّك ورزد (مانند محبت و علاقهاى كه مولا به او دارد، يا قرب و منزلتش و امثال آنها). به هر روى، شفاعت كننده بايد عاملى از عوامل مرتبط با شفاعت را كه در رفع عقاب مؤثر است، بر عامل ديگر كه سبب عقاب مىباشد، غلبه دهد؛ خواه آن عامل صفت يا صفاتى از صفات مولا باشد؛ خواه صفت يا صفاتى از صفات بنده و يا ويژگىاى از ويژگىهاى خود شفاعتگر.V}ر.ك: الميزان، ج 1، ص 158 و 159.{V
کد سوال : 557
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تنها اعتقاد داشتن به ائمه و معصومان(ع) براى شفاعت و نجات انسان كافى است؟
پاسخ : با توجه به مطالب ذيل پاسخ اين پرسش روشن مىشود:
در روايات، شفاعت به معناى ديگرى نيز به كار رفته وآن عبارت است از: وساطتى كه موجب مىشود انسان از گناهان و آلودگىها پاك شود يا اگر گناه ندارد، سبب مىشود تا از رتبه پايينتر، به رتبه بالاتر، قرب بيشتر و بهشت بالاتر رفته و ارتقا يابد. شفاعت به اين معنا، هم شامل گناهكاران مىشود و هم غير گناهكاران. اما پرسش اصلى اين است كه شفاعت به اين معنا از كجا سرچشمه مىگيرد و سرّ آن چيست و چرا هست؟
با دقت در روايات و توجّه به اشارات موجود در آنها، پاسخ به اين پرسش روشن مىشود. احاديث با لحنها و تعبيرهايى گوناگون، سرچشمه و سرّ و چرايى اين شفاعت را - كه هم گناهكاران را فرا مىگيرد و هم غير گناهكاران را - رابطه خاصى ميان انسان و رسول خدا(ص)، امامان(ع)، اوصياى الهى، يا مؤمنى از مؤمنان كه در نزد پروردگار حساب خاصى دارند، دانسته است؛ يعنى، هر انسانى كه با شخصى در زندگى دنيايى در ارتباط بوده، هر دو در يك راه و هم فكر، هم سليقه، هم عقيده و هم روش بودند، با هم آشنا بوده و به يكديگر معرفت داشتند، نسبت به يكديگر محبت و مودّت داشتند و از نظر واقعيت يك رابطه تكوينى ميان اين دو برقرار بوده است.
بنابراين، من به رسول خدا(ص) و رسالتش اعتقاد دارم و مطيع او هستم، به گفتههاى او حتّىالمقدور عمل مىكنم، فكرم، فكر او و عقيدهام، عقيده او است - يا دست كم مشابه او است - به او محبت و معرفت دارم و... اين سلسله از علل و عوامل جمع گشته و بيانگر اين حقيقت مىشود كه ميان من و رسول خدا(ص) رابطه هست؛ رابطهاى درونى ميان وجود من با وجود و حقيقت رسول اللَّه در عالم ارواح و عالم باطن.
روشن است، كه هر چه سنخيت من با رسول خدا(ص) بيشتر باشد، اين ارتباط به همان اندازه قوىتر خواهد بود. هر چه من كاملتر باشم، رابطهام بيشتر و هر چه ناقصتر باشم رابطهام كمتر خواهد بود.
اين رابطه، يك رابطه تكوينى ميان من و رسول خدا(ص)، ميان من و ائمه(ع) و ميان من و هر بنده خوب است كه اثر خاصى را به دنبال خود دارد؛ يعنى، اين ارتباط موجب مىشود به اندازه خود، يك وحدت ميان من و رسول خدا، ميان من و ائمه و ميان من و بنده خوب خدا حاصل گردد.
اين وحدت نتيجه خودش را در قيامت، به اين صورت نشان مىدهد كه رسول خدا كه در مقام و مرتبه بالاترى است و به سوى خدا وبه جانب حق است، من را - كه گناهان، آلودگىها و يا تعلقاتى دارم و يا داراى دلبستگىها و وابستگىهايى هستم و در عين حال مؤمنم و ايمان مرا به سوى خدا مىكشاند و ضمناً گناه و يا تعلقات مرا به سوى فرار از حق مىكشاند، يا اينكه يك كشش به سوى خدا بر اساس ايمان و عمل صالح دارم و يك كشش بر اثر آلودگىها و دلبستگىها به سوى غير خدا - با جذبه خاص خود و براساس وحدت و ارتباط تكوينى كه با او پيدا كردهام، به سوى بالا مىكشد و در رسيدن به لقاى حق و نجات از عذابها، رنجها و فشارها بر اثر گناهان يا تعلّقات، يارى مىدهد.
پس سرّ، ريشه و چرايى اين نوع از «شفاعت»، همان ارتباط تكوينى ميان انسان و انسان ديگر، بر اساس معرفت و محبّت است و شفاعت به اين معنا رابطهاى تكوينى ميان شفيع و شفاعت شونده است.
با توجه به اين توضيحات، روشن مىشود كه چرا شفاعت به اين معنا، براى مؤمنان بوده و براى غير مؤمنان نيست؟ اين شفاعت بر اساس يك ارتباط تكوينى و بر پايه معرفت و محبت است و تنها انسانهاى مؤمن چنين اند. افرادى كه ايمان ندارند، رابطهاى با رسول خدا، ائمه اطهار و بندگان خوب ندارند، تا مشمول اين شفاعت شوند.
قرآن مىفرمايد: A}(وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ، لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ، يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنْ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ){A؛V}انبياء (21)، آيه 26 - 28.{V
«و گفتند: [ خداى] رحمان فرزندى اختيار كرده، منزّه است او، بلكه [ آنها ]بندگانى ارجمنداند كه در سخن بر خداوند پيشى نمىگيرند و خود به دستور او كار مىكنند، آنچه در مقابل آنان و آنچه در پشت سرشان است، مىداند و جز براى كسى كه [ خداوند ]رضايت دهد، شفاعت نمىكنند و خود از بيم او هراساناند.
پس شفاعت به افرادى تعلق مىگيرد كه از يك سو مؤمن بوده و عمل صالح انجام دادهاند؛ خداوند تا حدّى از ايشان راضى بوده است و خيلى طاغى و عاصى نبودهاند. از سوى ديگر، رابطه خاصى با پيامبران، معصومان، اوصيا و اوليا بر اساس معرفت و محبّت داشته باشند.
اما بايد توجه كرد كه هر كس مشمول چنين شفاعتى نيست تا هر گناهى را مرتكب شود و با صرف محبّت و رابطه، بپندارد كه از عذابها، فشارها، ترسها و اضطرابها نجات خواهد يافت. هر چند محبت حقيقى، انسان را از انجام دادن گناه تا حد امكان واز دلبستگى و تعلّقات باز مىدارد؛ ولى شرطى براى اين نوع شفاعت وجود دارد و آن، راضى بودن حضرت حق از انسان، ايمان و عمل صالح است؛ چنان كه امام صادق(ع) در نامهاى به اصحابش، اين مهم را متذكر گرديد:
«بدانيد، حقيقت آن است كه هيچ كسى از خلق خداوند، انسان را از خداوند بىنياز نمىكند؛ نه ملك مقرب، نه نبى مرسل و نه غير از اينها. پس هر كه مسرور و شاد است كه شفاعت شفاعت كنندگان براى او سودمند است، بايد صبر كند و از خدا بخواهد كه از او راضى شود».V}«عن ابى عبداللَّه(ع) فى رسالته الى اصحابه قال: و اعلموا انه ليس يعنى عنكم من اللَّه احد من خلقه شيئا لا ملك مقرّب؛ ولا نبى مرسل، ولا من دون ذلك، فمن سرّه ان ينفعه شفاعة الشّافعين عند اللَّه فليطلب الى اللَّه ان يرضى عنه»؛ (بحارالانوار، ج 8، ص 53، ح 61).{V
بنابراين بايد آلودگىها، گناهها و تعلقها در حدّى باشد كه خداوند از انسان ناراضى نباشد؛ چرا كه اگر او از آدمى خشنود نباشد، ديگر اين نوع شفاعت شامل حالش نخواهد شد. اگر انسان با خاطر جمع، گناه كند و پشيمان نباشد و زجر نكشد و حتى به اين فكر نيفتد كه چرا از آن گناه خلاص نمىشود، از مواردى است كه خدا از او راضى نبوده و در نتيجه مشمول شفاعت نمىشود؛ ولى اگر در عين آلودگى و گناه ، ندامتى و زجرى دارد، تأمل و تفكّرى در خلاصى از آنها دارد، و در سرّ وجودش يك تنفر به گناه و آلودگى دارد، ممكن است اين شفاعت شامل حالش شود. به هر روى، بايد از خداوند بخواهيم تا از ما راضى گشته و اجازه شمول شفاعت از ما را به شفاعت كنندگان صادر فرمايد.V}ر.ك: تجسم عمل و شفاعت، صص 106 - 116.{V
كتاب نامه
1- قرآن مجيد، ترجمه عزت الله فولادوند.
2- نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، چاپ دوم، 1370 ش.
3- ابن سينا ابوعلى، رسائل، قم انتشارات بيدار، بى تا.
4- امام خمينى، روح الله، چهل حديث، تهران، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اوّل، تابستان 1368 ش.
5- حرّ عاملى، محمد بن حسين، وسائل الشيعه، تحقيق عبد الرحيم ربانى شيرازى، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ پنجم.
6- راغب اصفهانى، ابوالقاسم، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق محمد سيد گيلانى، مكتبه رضوى، چاپ دوّم، 1362 ش.
7- سيّاح، احمد، فرهنگ بزرگ جامع نوين، تهران، كتابفروشى اسلامى، چاپ نهم، بىتا.
8- شجاعى، محمد، معاد يا بازگشت به سوى خدا، تهران، شركت سهامى انتشار، چاپ دوّم، 1371 ش.
9- شجاعى، محمد، بازگشت به هستى، مقدمه و تدوين محمد رضا كاشفى، تهران، موسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اوّل، 1379 ش.
10- شجاعى، محمد، تجسم عمل و شفاعت، مقدمه و تدوين محمد رضا كاشفى، تهران، موسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اوّل 1380 ش.
11- شجاعى، محمد، قيام قيامت، مقدمه و تدوين محمد رضا كاشفى، تهران، موسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اوّل، 1380 ش.
12- شجاعى محمد، عروج روح، مقدمه و تدوين محمدرضا كاشفى، تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1379.
13- شجاعى محمد، مقالات، تهران، سروش، چاپ دوّم، 1371 ش.
14- شجاعى، محمد، مواقف حشر، مقدمه و تدوين محمد رضا كاشفى، تهران، موسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اوّل، 1380 ش.
15- صدوق، ابى جعفر، التوحيد، با تصحيح و تعليق سيد هاشم حسينى طهرانى، قم، انتشارات اسلامى، بى تا.
16- طالقانى، سيدمحمود، پرتوى از قرآن، تهران، شركت سهامى انتشارات، چاپسوّم، بىتا.
17- طباطبايى، محمد حسين، الميزان، بيروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ دوّم، 1393ق.
18- طيّب، عبد الحسين، كلم الطيب، كتابخانه اسلامى، چاپ چهارم، پاييز 1362 ش.
19- قمى، شيخ عباس، سفينة البحار، نجف، المطبعة العلمية، 1352 ق.
20- قمى، شيخ عباس، منازل الآخرة، قم، موسسه در راه حق، 1365 ش.
21- مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، موسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1403 ق.
22- محمدى رى شهرى، محمد، ميزان الحكمة، قم، مكتب الاعلام اسلامى، چاپ اوّل، 1362ش.
23- مصباح يزدى، محمد تقى، آموزش عقايد، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، زمستان 1370 ش.
24- مطهرى، مرتضى، عدل الهى، صدرا، چاپ دوم، شهريور 1357 ش.
25- مولوى، جلال الدين: مثنوى معنوى، به همت رينولد. الف: نيكلسون، تهران، انتشارات مولى، 1360 ش.
26- نورى طبرسى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، با مقدمه شيخ آغا بزرگ طهرانى، تهران، المكتبة الاسلامية و موسسه اسماعيليان، 1383 ق.
27- نورى طبرى، ميرزاحسين، كفاية الموحدين، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، بىتا.
کد سوال : 558
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : عرفان و تصوف را شرح دهيد و جايگاه آن را در اسلام مشخص نماييد؟
پاسخ :
T}يك. عرفان{T
«عرفان» در لغت به معناى شناخت و شناسايى است و در اصطلاح روش و طريقه ويژهاى است كه براى دستيابى و شناسايى حقايق هستى و پيوند ارتباط انسان با حقيقت، بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقيقت تكيه مىكند و نيل به اين مرتبت را نه از طريق استدلال و برهان و فكر؛ بلكه از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوى و توجّه تام به امور روحانى و معنوى - و در رأس همه مبدأ و حقيقت هستى - مىداند.
به بيان ديگر، تكيهگاه عرفان، «علم حضورى» است؛ از اين رو از دانش شهودى، مدد مىجويد و بر آن اعتماد و به آن استناد مىكند. اگر گاهى پس از اثبات شهودى و احراز حضورى، مطلب از برهان عقلى يا دليل نقلىِ معتبر سخن به ميان مىآورد فقط براى تأييد و تقويت و ايجاد انس است و براى اثبات اصل مطلب نيست.V}دانشنامه امام على«عليه السلام»، ج4، صص 18 - 21.{V
«عرفان» خود دو گونه است: 1. عرفان عملى؛ يعنى سير و سلوك و وصول و فنا، 2. عرفان نظرى؛ يعنى، ضوابط و روشهاى كشف شهود.V}فرهنگ اصطلاحات عرفانى، ص 577.{V
T}دو. تصوف{T
تصوف مقام «صوف» يا «صفا» است؛ يعنى، صافى شدن از تعلق به ما سوى الله و رذايل نفسانى. صوف در اينجا به سه كلمه «صبر»، «وفا» و «فنا» تعبير شده است. اين واژه به كسانى اطلاق مىشود كه پشمينه پوش (همانند اصحاب صفه)، برخوردار از صفاى باطنى، قرار گيرنده در صف اول مقربان مقام قرب حضرت حق و قناعت ورز به گياهان صحرايى (همچون صوفانه) بودهاند.V}نگا: جامعهشناسى نظرى اسلام، صص149 و 150 و نيز فصل هفتم تا دهم، عرفان نظرى، صص64 - 59؛ مصباحالهداية، صص82 - 63؛ عوارف المعارف، صص 64 - 59 و ...{V
T}سه. تصوف و عرفان{T
اين دو واژه، بيانگر نگاهى است كه بر اهميّت شناخت قلبى و كشف و شهود درونى تأكيد كرده، تزكيه باطن را يك اصل اساسى تلقى مىكند. رياضتهاى جسمانى و روحانى را راهى مهمّ و اساسى در دستيابى به تطهير درون مىداند و بر عزلت و خلوتنشينى، تساهل و تسامح، اخلاق مدارى و عشق و محبت اصرار مىورزد. بسيارى از اوقات اين دو واژه مترادف يكديگر به كار مىرود؛ ولى در عين حال تفاوتهايى در كاربرد اين دو واژه وجود دارد. گاهى عرفان هدف نهايى تلقى مىگردد كه صوفيان بدان بار نيافتهاند:V}عرفان عارفان مسلمان، ص174.{V
P}عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند{E}مرد اگر هست به جز عارف ربانى نيست{P
V} كليات سعدى (بخش مواعظ)، ص708.{V
گاه تصوف ناظر به فرقهاى است كه خود را به عنوان گروهى از طبقات و اصناف متفاوت جامعه مطرح كرده است؛ از اين رو «عرفان» به جنبه فرهنگى و علمى اهل شهود و كشف، اطلاق مىگردد و تصوف به جنبه اجتماعى آنان.V}آشنايى با علوم اسلامى (كلام و عرفان)، ص186.{V
گاهى نيز تصوف به گروهى اطلاق مىشود كه عرفان و آموزههاى آن را همچون ابزارى براى مطامع دنيوى و اين سويى قلمداد مىكنند و با اين كار خود، معنايى ناخوشايند به آن مىبخشند.V}ابعاد عرفان اسلام، ص66.{V
T}چهار. عرفان و تصوف در اسلام{T
اصطلاح «عارف» و «عرفان» - كه ناظر به روىكرد خاص و با مسائلى ويژه است - در قرن سوّم هجرى معمول گشته و در كلمات «جُنيد» (از عارفان برجسته قرن سوم) مطرح بوده است. احتمال دارد ريشه اين كلمه، در قرن دوم هجرى پاگرفته باشد.V}شرح بر مقامات اربعين، ص43.{V
اوّلين كسى كه از حكماى اسلامى، عرفان را به معناى مصطلح، داخل حكمت و فلسفه كرد، شيخ الرئيس ابوعلى سينا است. وى دو فصل مهم كتاب اشارات (نمط نهم و دهم) را به شرح مقامات عارفان و اسرار كرامات و خرق عادات تخصيص داده است.V}الاشارات و التنبيهات، ج3.{V
از اين رو آنچه كه ما در اين نوشته بيان مىكنيم، عرفان به معناى رشته و يا يك سلسله مسائل - كه از ديگر علوم متمايز است - نمىباشد؛ بلكه مقصود از عرفان و تصوف، رويكرد دو شيوهاى است كه قبل از مصطلح شدن به عرفان و تصوف، وجود داشته و آن نورى الهى است كه حق به تجلّى خود، آن را در دل دوستان خويش مىافكند كه بدان حق را از باطل مىشناسند؛ بىآنكه اين شناسايى را از كتابى بجويند.V}شرح منازل السائرين، ص192.{V
در واقع هدف غايى عرفان و تصوف حقيقى، وصول به مرتبه «توانايى نفس به معرفت حق» است و اين معرفت برآمده از «عمل» است، نه برگرفته از درس و بحثِ مبتنى بر «مجاهده و رياضت» است، نه نتيجه استدلال و چون و چرا كردن! چنين عرفان و تصوّفى، مورد تأييد اسلام و آموزههاى قرآنى و روايى است؛ چه اينكه معرفت حضرت حق را اولين فريضه و واجب تلقّى كردهV}از امام صادق«عليه السلام» روايت شده است: «قال الله عزوجل: افترضت على عبادى عشرة فرائض اذا عرفوها اسكنتهم ملكوتى و ابحتهم جنانى. اولها معرفتى»: بحار الانوار، ج 66، ص 13.{V و گاه آن را با فضيلتترين فريضهها دانسته استV}همان.{V.
از سوى ديگر اين معرفت را در حوزه معرفت حصولى و مفهومى، محصور نساخته است؛ بلكه با اصل تأييد معرفت حضورى - كه در آن ميان عالم و معلوم واسطهاى وجود ندارد (نظير معرفت انسان به خود، افكار و انديشهاش) - شناخت حقيقى خداوند متعال را در همين نوع محدود كرده است؛ اين طريقى است كه ابراهيم خليل آن را طى نمود: A}«وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »{A؛ V}انعام (6)، آيه 75.{V.
اينجا «رؤيت» است، نه «روايت». درك ابراهيم«عليه السلام» جنبه مفهومى نداشت؛ بلكه شهودى بود و اين شهود غير از شهادتى است كه آدمى در عالم ماده، نسبت به اجسام دارد. چنين معرفت و علمى، خواسته امامان معصوم«عليهم السلام» نيز بود؛ چنان كه در دعاهاى معروف و مشهور به اين عبارتها بر مىخوريم:
H}«واَنِر اَبصار قلوبِنا بضياءِ نظرِ ها اِليك»{H؛V}مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.{V H}«و ارزقنى النَظَر الى وجهِكَ الكريم»{H؛ H}«لاتحرمنى النظر الى وجهك»{H و ...V}در اين خصوص نگا: درآمدى بر سير و سلوك، صص 13 - 35.{V
چنين معرفت شهودى، بر اساس ديدگاه اسلام امكان دارد و جمله منسوب به حضرت على«عليه السلام» بر آن دلالت دارد: H}«ما كنت اعبد رباً لم اره... ويلك لاتدرك العيون فى مشاهدة الابصار لكن رأته القلوب بحقائق الايمان»{H؛ V} اصول كافى، ج 1، ص 98.{V؛ «اين گونه نبودم كه بپرستم پروردگارى را كه نمىديدم... زنهار! چشمان او را مشاهده نمىكنند وليكن قلبها به حقيقت ايمان او را شهود مىكنند».
حاصل سخن آنكه آيات و روايات، ادراك و شهودى را كه از سنخ ادراك و شهود عرفانى و مغاير با شناخت حسى، عقلى و نقلى و انواع معرفت است، براى هر انسانى اثبات مىكند و اين تأييد رويكرد عرفان و تصوف حقيقى است.V}براى مطالعه بيشتر نگا: درآمدى بر سير و سلوك، ص439؛ ولايت نامه، صص48 - 57.{V
کد سوال : 559
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : سابقه تاريخى عرفان و تصوف به چه دورانى مربوط مىشود و از چه زمانى وارد اسلام شد و چه مراحلى را طى كرده است؟
پاسخ : بنابر گزارشهاى تاريخى، امورى چون پرهيز از لذايذ دنيوى، كشف و شهود، وحدت وجود، اتحاد با حقيقت و فناى در روح كلى - كه اركان عمده عرفان و تصوف را تشكيل مىدهد - داراى سابقه ديرين بوده و هزاران سال از پيدايش آن مىگذرد. تصوف هندى، چينى و يونانى از جمله مكاتب عرفانى قبل از اسلام است.V}نگا: التصوف الاسلامى، صص 24 - 69؛ عرفان نظرى، صص71 - 111.{V
گفتنى است عرفان و تصوف حقيقى در اسلام، مراحلى را پشت سر گذاشته است: مرحله نخست آن در زمان پيامبر«صلى الله عليه وآله» بود كه با بهرهگيرى از برخى آموزههاى اسلام - مانند ترجيح آخرت بر دنيا، مبارزه با نفس و هواهاى نفسانى و اخلاق و توكل - شكل گرفت و مرحله ديگر پس از رحلت رسول گرامى اسلام«صلى الله عليه وآله» يعنى، زمان امام على«عليه السلام» است. آن حضرت نخستين كسى بود كه در توسعه عرفان و تصوف اسلامى، نقش مهمى ايفا كرد و به همين دليل، تمامى عرفا و صوفيان حقيقى، سرسلسله خود را به ايشان مىرسانند و خود را وامدار و شاگرد او تلقى مىكنند.V}ابن ابى الحديد، تفسير نهجالبلاغة، ج1، ص17.{V
مرحله ديگر، دوران پس از امام على«عليه السلام» است كه مىتوان آن را به «عصر اهل صفه» نام نهاد؛ با وجود عارفانى چون: ابن عباس، سلمان فارسى، ابوذر، بلال، اويس قرنى، حسن بصرى، سعيد بن جبير و ... .
گرايش و بينش عرفانى در اسلام، مراحل جوانى خود را با شخصيتهايى چون رابعه عدويه (م 135 ق)، پشت سر گذاشت و با عارفانى چون بايزيد بسطامى (م بين 261 و 264 ق)، مرحله رشد و رواج خود را طى كرد و با صوفيان حقيقىاى چون ابن فارض (م 632 ق) و ابن عربى (م 638 ق) مرحله نظم و كمال خود را به انتها رساند.V}نگا: عرفان نظرى، صص121 - 123 و 183؛ تصوف در اسلام، صص60 - 61.{V
از قرن دهم به بعد، عرفان و تصوف در اسلام شكل ديگرى مىيابد و همه يا اغلب اقطاب صوفيه، آن برجستگى علمى و فرهنگى پيشينيان را ندارند. تصوف رسمى، از اين به بعد غرق در آداب و ظواهر و احياناً بدعتهاى گوناگون مىشود. از سوى ديگر عدهاى كه داخل در هيچ يك از سلسلههاى تصوف و عرفان نيستند، در عرفان نظرى محى الدين ابن عربى متخصص مىشوند؛ مانند: صدرالمتألهين شيرازى (م1050ق)، ملامحسن فيض كاشانى (م1091ق)، قاضى سعيد قمى (م1103ق) و ...V}عرفان نظرى، ص193؛ خدمات متقابل اسلام و ايران، صص664 - 665.{V.
T}تصوف دروغين{T
تصوف حقيقى در آغاز كار، روش كسانى بود كه مسجد و مدرسه، آتش طلبِ ايشان را فرو نمىنشاند و سيرابشان نمىكرد. آنان بيرون از رسومِ متداول در صفوف نماز و حلقههاى تدريس، راهى به سوى حقيقت مىجستند و گروهى بودند كه خوشىهاى اين جهانى - مانند رياست و حكومت و نشستن بر مسند قضا، فصل دعاوى و منبر و كرسى تدريس، داشتنِ مال فراوان و زنان زيبا رو - دام بر سرِ راهشان نمىگسترد.
آنان داراى همتى بلند بوده و تنها در سر، سرّ سويداى دوست داشتند. بدين جهت عدهاى از ايشان مىرميدند و دنياداران از ديدارشان دورى مىگزيدند! امّا هنگامى كه اين طريقت رواج يافت و مردم از علماى بدون عمل سرخورده شدند، مشمولان و صاحبان قدرت به تصوّف و صوفيان روى آوردند و به سبب نفرت از علماى ظاهربين و رهايى از جور حاكمان، به طرف صوفيان دست دراز نموده و خواستهها و تقاضايشان را با آنان طرح كردند.
اين روى آورى و اهميت يافتن تصوف، موجب شد عدهاى سودجو خرقه درويشى به تن كنند و با حيله و فريبكارى، بر مسند ارشاد و تعليم و تربيت بنشينند.V}شرحى بر مقامات اربعين، صص283 - 284.{V از اين رو از آغاز قرن چهارم هجرى، اين دگرگونى در تصوف حقيقى راه يافت و به تدريج بالا گرفت.
از سوى ديگر در قرن هفتم هجرى، تصوّر خاصى در ميان عدهاى از تصوف به وجود آمد. اين گروه فرد را بر جمع برترى داده، او را از جمع جدا مىكردند و به خود مشغول مىداشتند! مىگفتند: شخص به اطراف خويش نگاه نكند؛ چون تمركزش را از انديشه درباره خدا از دست مىدهد.
اين گروه با برداشت افراطى از آيات «مذّمت دنيا» و نيز آياتى كه دعوت بر زهد و تقوا مىكند؛ بخش عمدهاى از فقه اسلامى را - كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است - بى اعتبار ساختند! بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليتهاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه و فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزههايى بود كه اين طيف بر آن پاى مىفشردند. اين دو جريان بستر را براى پديد آمدن «تصوف دروغين» و «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساختند.V}نگا: مقالات تاريخى، ج1، صص260 - 272.{V
برخى از اين گروهها، پيامبر«صلى الله عليه وآله» و مردم عصر بعثت را چنان نشان دادهاند كه گويى آن حضرت درويشى بوده است كه در خانقاهى در مكه مىنشست و براى درويشهاى ديگر درس تصوف مىداد! تصويرى كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر«صلى الله عليه وآله» و امام على«عليه السلام» عرضه كردهاند، تحريف عمدى در تعليمات اسلامى نبود؛ بلكه ريشه در نگرش يكسويه به دين و آموزههاى آن داشت. چنين نگاهى به دين، بى اعتنايى مطلق به دنيا و به فكر خود بودن را تقويت مىكرد و بى اعتنايى توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبيعت، به دنبال مىآورد!
البته متصوفان حقيقى، با هر دو رويكرد معارضه كردهاند؛ مثلاً ابوالقاسم قشيرى در آغاز كتاب معروف خود (رساله قشيريه) از اين نابسامانى (رويكرد اوّل) شكايت مىكند و ناصر خسرو (م481ق) از تظاهر به صوفىگرى انتقاد مىكند و در قصيدهاى، صوفى را به صفاى باطن مىداند؛ نه به ظاهر صوفيانه:
P}فوطه بپوشى تا عامه گفت{E}«شايد بودن كاين صوفيستى»{P
P}گرت به فوطه شرفى نو شدى{E}فوطه فروشِ تو بهشتيستى{P
V}ديوان ناصر خسرو، صص248 - 249، قصيده 115.{V
در خصوص معارضه برخى از عارفان با شريعت گريزى (رويكرد دوم) در پاسخ به پرسشهاى ديگر همين مجموعه، به تفصيل سخن خواهيم گفت.
آموزههاى اسلامى، با تصوف دروغين - با رويكردى كه در قسمتهاى اخير بيان شد - به شدّت مخالف است؛ ولى با عرفان و تصوف حقيقى، كاملاً موافق است. علامه طباطبايى«رحمه الله» در اين خصوص مىنويسد:
«از سوى ديگر مىبينيم قرآن كريم با بيانى جالب، روشن مىسازد كه همه معارف حقيقى، از توحيد و خداشناسى واقعى سرچشمه مىگيرد و استنتاج مىشود؛ و كمالِ خداشناسى از آنِ كسانى است كه خداوند آنان را از هر جاى جمعآورى كرده و براى خود اختصاص داده است. آنان هستند كه خود را از همه كنار كشيده و همه چيز را فراموش كردهاند و در اثر اخلاص و بندگى، همه قواى خود را متوجه عالم بالا ساخته، ديده به نور پروردگار پاك روشن ساختهاند و با چشم واقع بين، حقايق اشياء و ملكوت آسمان و زمين را ديدهاند؛ زيرا در اثر اخلاص و بندگى به يقين رسيدهاند و در اثر يقين، ملكوت آسمان و زمين و زندگى جاودانى جهان ابديت، برايشان مكشوف شده است».V}شيعه در اسلام، ص33.{V
T}تدوين عرفان نظرى و عملى{T
تصوف با آنكه با استدلال و عقل رابطه خوبى نداشت؛ امّا بر اثر جدالها و مناظرههاى علمى و كشمكشهاى فرقهاى، به تدريج به استدلالى كردن آرا و نظريات خويش روى آورد.
قوت القلوب از ابوطالب مكى و اللمع از ابونصر سراج طوسى در قرن چهارم، اسرار التوحيد (در خصوص حالات ابوسعيد ابوالخير) در قرن پنجم، كشف المحجوب اثر ابواسحاق هجويرى در همان قرن، الرسالة القشيرية از ابوالقاسم قشيرى و منازل السائرين نوشته خواجه عبدالله انصارى در قرن پنجم، تمهيدات اثر عين القضاة همدانى و شرح شطحيات روزبهان بقلى شيرازى در قرن ششم، مرصادالعباد نوشته شيخ نجمالدين رازى و عوارف المعارف اثر شهاب الدين سهروردى در قرن هفتم، سير تدوين، تبويب تصوف و عرفان اسلامى است. اين حركت با ظهور محى الدين ابن عربى در قرن هفتم به اوج رسيده و تصوف كاملاً مبانى نظرى پويايى يافت.
T}نفوذ عرفان اسلامى{T
عرفان اسلامى آن چنان جذاب و نيروبخش است كه ديگر سرزمينهاى اسلامى را تحت نفوذ خويش قرار داده است. هند، مالى، نيجر، كنيا، غنا، سنگال، چاد، سودان، ليبى، تونس، مراكش، الجزاير و مصر سرزمينهايى هستند كه اسلام با عرفان آنها را فتح كرد و در آن مناطق پايگاههاى قدرتمندى براى اسلام به وجود آورد.V}تاريخ تصوف اسلامى، صص46 - 48.{V اين نفوذ تا حدى است كه انديشمندان غربى را از 700 سال پيش تاكنون، واداشته تا تلاشهاى خويش را براى آشنايى با عرفان و تصوف اسلامى مضاعف سازند.V}ابعاد عرفانى اسلام، صص42 - 48.{V
کد سوال : 560
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : نسبت ميان «دين اسلام» و «عرفان» چيست؟
پاسخ : بايد ملاحظه كرد كه آيا مىتوان «عرفان و اسلام» را به معناى واقعى كلمه «عرفان اسلامى» دانست؛ يعنى، عرفانى كه برخاسته از متن اسلام و منابع اصيل مذهبى مسلمانان است (مانند علم فقه، حديث، تفسير) و يا آنكه بايد آن را عرفان مسلمانان دانست؛ يعنى، نوعى علم و معرفت و شيوه زندگى كه ربطى به اسلام ندارد؛ جز آنكه اصحاب و پيروان آن، منتسب به اسلام بودهاند (مانند طب و رياضيات مسلمانان)؟V}عرفان دينى و دين عرفانى، ص 37 و 38.{V
در اين خصوص سه ديدگاه وجود دارد:
يكم. بسيارى از عارفان و متصوفه معتقدند: عرفان و تصوف، محض اسلام و اسلام محض است. ايشان همواره براى مطالب خود، از آيات قرآن و سنت نبوى و رفتار و گفتار امامان«عليهم السلام» شاهد مىآورند.
اينان مىگويند: اعتقاد به حيات اخروى در اسلام، خيلى غليظ است و اين اعتقاد مستلزم بيهوده شمردن و ناپايدار دانستن خوشىها و لذات دنيوى است: A}«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِى الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ»{A؛ V}حديد (57)، آيه 20.{V؛ «بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزونى جويى در اموال و فرزندان است. [ مثل دنيا ]چون مثل بارانى است كه كشاورزان را رُستنى آن [ باران] به شگفتى اندازد، سپس [ آن كشت ]خشك شود و آن را زرد بينى، آنگاه خاشاك شود و در آخرت [ دنيا پرستان را ]عذابى سخت است و [ مؤمنان را] از جانب خدا، آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنيا جز سراى فريبنده نيست».
خود پيامبر«صلى الله عليه وآله» - كه مصداق اسوه حسنه است A}«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»{A؛ V}احزاب (33)، آيه 21.{V - براى مسلمين مثالى بود از زهد و سادگى و عدم تكلف در زندگى و طبق روايات بسيار، ايشان علاوه بر عبادات واجب، شبها مناجات نموده و گاهى انزوا پيشه مىكردند.
همچنين عارفان مناسباتى ميان انسان و خدا مطرح مىكنند كه برگرفته از آيه A}«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى»{A؛ V}ص (38)، آيه 72.{V است. و يا مباحثى چون وحدت وجود را از آياتى مانند: A}«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»{A؛ V}نور (24)، آيه 35.{V و A}«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا»{A، V}مجادله (58)، آيه 7.{V برداشت كردهاند و ... بنابراين «اسلام»، يعنى «عرفان» و «عرفان»، يعنى «اسلام» و عرفان اسلامى به حقيقت و واقعيت از اسلام گرفته شده است؛ نه از مشربهاى ديگر.V}عرفان دينى و دين عرفانى، ص38؛ عرفان اسلامى چيست، صص 25-30 و صص 107-114.{V
دوم. اين ديدگاه معتقد است: تصوف در ميان مسلمانان، از آغاز پيدايش و نيز در مراحل تكاملى خويش، همواره تحت تأثير فرهنگهاى بيرون از حوزه اسلام بوده و در واقع از بيرون وارد حوزه اسلامى شده است؛ بدين صورت كه مسلمانان در اثر تماس و آشنايى با راهبان مسيحى، عارفان هندى و فلسفههاى يونانى، چنين راه و روشى را برگزيدند.
بنابراين آنچه «عرفان اسلامى» خوانده مىشود، در واقع آميختهاى است از آنچه كه در اين فرهنگها و تمدنها وجود داشته است. البته اين عناصر به دست مسلمانان - كه از نبوغ و ذوق سرشارى برخوردار بودند - صورت نوينى به خود گرفت و تكامل يافت و به دست كسانى چون محى الدين عربى، به اوج خود رسيد.V}نگا: نقد صوفى، صص 32 - 51.{V
اين عده معتقدند: تصوف در سطح جهان بينى و حوزه عملى و كردارى، به هيچ مذهب يا دين خاصى مربوط نيست و در واقع اين يك نگرش انسانى است.V}دين و عرفان، صص 41 و 42. {Vگروهى از معتقدان به اين ديدگاه برآنند كه: در بستر تاريخ انديشه و تأمل انسانى، سه جريان شناختى و اعتقادى عمده شكل گرفته است: جريان وحى (دين و قرآن)، جريان عقل (فلسفه و برهان) و جريان كشف (رياضت و عرفان). اين سه جريان از هم جدا بوده و هيچ ارتباطى به هم ندارند؛ بنابراين از اختلاط شان بايد جلوگيرى كرد.V}مكتب تفكيك، صص 54 - 74. {Vبرخى از طرفداران اين ايده، به كلمات ابن عربى تمسك كرده و مدعىاند: عرفان يك دين انسانى است كه دين اسلام، آن را تأييد كرده است.V}دين و عرفان، صص 58 - 60.{V
ابن عربى در فصوص الحكم مىگويد:
«دين بر دو گونه است: دين الهى و دين انسانى. «دين الهى» آن است كه خدا و پيامبران و جانشينان آنان به آن دعوت كردهاند و «دين انسانى» آن است كه بشر ابداع كرده و خداوند هم آن را تأييد كرده است. دين الهى را خداوند برگزيده و آن را از دين خلق، برتر نهاده است ... نظام رهبانيت و رياضتى كه بشر آن را ابداع و اختراع كرده است، شامل مجموعهاى از فرمانها و قواعد مبتنى بر حكمت است كه به وسيله هيچ يك از پيامبران و به آيين و شيوه شناخته شده بعثت، ابلاغ نشده است. امّا چون قواعد و اصول آن با نظام مشروع و حكم الهى سازگار است، خداوند آن را نيز همانند دين الهى، تأييد كرده است ... مردم هم با پيروى از اين نظام رياضتى، خوشبخت شده و با مخالفت آن، موجب ناخشنودى حق خواهند بود.V} فصوص الحكم، فص يعقوبى (8). {V
طرفداران اين ديدگاه، مدعىاند: اسلام، دينى ساده و عمومى و خالى از هرگونه رمز و پيچيدگى است. علاوه بر آنكه آداب عرفانى، آدابى است كه فقه اسلامى از آن بى خبر است. از نظر اين گروه، نيكان و صحابه رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» - كه عرفاى متصوفه خود را به آنها منتسب مىكنند و آنان را پيشرو خود مىدانند - زاهدانى بيش نبودهاند و روح آنان از سلوك و توحيد عرفانى بىخبر بوده است. درباره آيات و احاديثى كه اهل تصوف بعدها براى تطبيق و ارتباط اصول و مبانى تصوف با آيين اسلام به آنها متوسل شدهاند بايد گفت: بسيارى از اينها مجهول و فاقد سند صحيح است و يا اينكه تصرفاتى در تفسير آنها به عمل آمده و متأخران صوفيه، مطابق ذوق و مبانى خود، روايات را معنا كردهاند و نيز در معانى آيات بيشتر مرتكب تأويلات بعيد و تفسيرهاى بىمورد شدهاند. V}دين و عرفان، صص44 و 45؛ عرفان دينى و دين عرفانى، صص 40 - 42.{V
سوّم. عرفان و تصوف نخستين مايههاى خود را - چه در زمينه انديشهها و افكار (عرفان نظرى) و چه در قلمرو و روش و طريقه خاص زندگى (عرفان عملى) - از اسلام گرفته است؛ ولى بايد به چند نكته توجه كرد تا مقصود اين ديدگاه روشن شود.
3-1. اين عرفان نه مانند علم و فقه و حديث، صددرصد برخاسته از متون و منابع اسلامى و بدون تأثير از افكار و فرهنگهاى بيرون از حوزه اسلام است و نه مانند علم رياضيات و طب، كاملاً وارداتى به شمار مىرود؛ بلكه حد وسطى ميان آن دو است. هم اصول را از اسلام مايه گرفته است و هم تحت تأثير جريانهاى خارج از جهان اسلام - به خصوص فلسفه اشراق - بوده است.
البته اينكه عارفان چه اندازه توانستهاند قواعد و ضوابط صحيح براى اصول و مبانى اولى اسلامى بيان كنند و چه اندازه مقيد بودهاند كه از اصول واقعى اسلام منحرف نشوند جاى بررسى و تأمل دارد.
و آيا عرفان اسلامى آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسير خود از آنها استفاده كرده است و يا برعكس موج آن جريانات، عرفان اسلامى را در جهت مسير خود انداخته است؛ مطلبى است كه بايد درباره آن پژوهشهاى بيشترى انجام گيرد. در هر صورت «عرفان اسلامى» سرمايه اصلى خويش را از اسلام گرفته است.V}آشنايى با علوم اسلامى، ج2، ص84؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص244؛ عرفان دينى و دين عرفانى، صص42 - 44.{V
3-2. بسيارى از آيات قرآنى و روايات موثق و صحيح، حاوى مطالب و نكاتى است كه به هيچ روى نمىتوان آنها را خارج از سلوك نظرى و عملى فهميد و دريافت كرد: A}«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»{A،V}ق (50)، آيه 16.{V A}«فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»{A،V}بقره (2)، آيه 115.{V A}«وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»{A،V}نور (24)، آيه 40.{V A}«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ»{A،V}كهف (18)، آيه 11.{V A}«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»{A،V}فجر (15)، آيه 99.{V A}«وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»{A،V}انعام (6)، آيه 75.A}؛ {V«كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»{A؛ V}تكاثر (102)، آيه 5 - 6.{V، A}«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِى الْآفاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»{A؛ V}فصلت (41)، آيه 53. {Vو ...V}نگا: دين عرفانى و عرفان دينى، صص 63 - 104.{V
3-3. قبول الهامگيرى عرفان از اسلام، بدين معنا نيست كه تمامى عارفان و صوفيان از آغاز تاكنون، ابتدا به قرآن مراجعه كرده و بدون هيچ گونه پيشداورى، تنها در پى آن بودهاند كه بدانند قرآن چه مىگويد و آن را نصبالعين خويش قرار دهند. البته اگر چنين بود، بسيارى از انحرافات - كه در ميان متصوفه وجود دارد - زمينه ظهور و تداوم نمىيافت.
3-4. تصوف و عرفان اسلامى داراى تحولات و تطورات فراوانى است و طيف بسيار وسيع و گستردهاى را در بر مىگيرد. از سويى شامل كسانى مىشود كه هيچ گونه تقيّد و التزامى به شريعت اسلامى ندارند و از سوى ديگر كسانى چون صدرالمتألهين، سيد حيدر آملى، ابن فهد حلى، علامه طباطبايى و حضرت امام«قدس سرهم» را شامل مىگردد كه سر سوزنى تخطّى از طريق مستقيم شريعت را جايز نمىشمردند و در عمل نيز خود چنين كردهاند. عرفان راستين و حقيقى - كه مايه خود را از قرآن و اسلام مىگيرد - با گروه دوّم گره مىخورد؛ نه با گروه نخست.V}نگا: همان، صص 44 - 46.{V
3- 5. كشف و شهود و رياضت، جزء دين است؛ نه كنار و نه خود آن. ما قبول داريم كه تمامى«عرفان» با تمامى «اسلام» برابر نيست؛ ولى از طرفى اين نكته را نمىپذيريم كه كشف و شهود در درون دين، جزء آن نمىباشد و به تمامى در عرض دين و در برابر و مقابل آن است. به اعتقاد ما عرفان و كشف و شهود، يكى از عناصر اصلى دين است كه بدون آن دينى به تمام و كمال وجود ندارد.V}نگا: تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج6، صص 35 و 36.{V