• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 53694
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : پرسش‏: كسى كه بيش از دو ساعت در حمام مى‏ماند و كاملاً تميز مى‏شود، ديگر چه لزومى دارد كه دوباره وضو بگيرد، مگر نه اين است كه وضو براى پاكى است؟
پاسخ : وضو عمل خاصى است كه همانند اعمال ديگر شرعى و واجبات بر انسان واجب شده و شرط صحت طواف و نماز و مجوّز مسّ قرآن كريم و اسماء مقدسه است. اين عنوان بر افعال خاصى اطلاق مى‏شود كه ابتداى آن نيت و آخر آن مسح پا مى‏باشد. اگر شخصى چندين ساعت در حمام باشد و كاملاً تميز شده باشد، وضو محقق نمى‏شود و حتماً فعل خاصى را به عنوان وضو بايد انجام دهد، چون احكام مشروط به تعبّد است و در انجام فرايض و احكام الهى براساس دستوهاى قرآن كريم و سنت ائمه(ع) عمل مى‏كنيم. در جايى كه قرآن كريم و روايت وجوب عملى را ذكر كرده باشند، بايد همان را انجام دهيم. فلسفه وضو، فقط به جهت پاكى و طهارت نمى‏باشد تا اين سؤال مطرح شود كه بعد از حمام رفتن چه نيازى به وضو است؛ زيرا اولاً از بسيارى حكمت‏هاى احكام و عبادات آگاهى نداريم و چيزى را كه حكمت و فلسفه عبادت تصور مى‏كنيم، شايد تصور ما صحيح نباشد. ثانياً وضو فقط طهارت و پاكى ظاهرى نيست، بلكه شكل خاصى از شستن و مسح وجود دارد و هم اجزايى مانند نيت. از اين جزء اصلى و پايه‏اى وضو متوجه مى‏شويم كه وضو مانند بسيارى از عبادات و واجبات ديگر براى تذكر و يادآورى خداوند، خلوص اعمال براى او و توجه به مقام بندگى و عبوديت است و اين چيزها با چند ساعت حمام حاصل نمى‏شود.اگر چه انسان از نظر ظاهر، پاك‏تر و بسيار تميزتر مى‏شود.
کد سوال : 53695
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : براى اين كه در نماز حضور قلب داشته باشيم، چه كار كنيم؟
پاسخ : حضور قلب در نماز عواملى دارد كه به مهم ترين آن‌ها اشاره مي‌كنيم:1ـ اهميت دادن به نماز. كسانى كه نماز را سرسرى مى گيرند و نسبت به آن بى توجه هستند و به اهميت نماز توجهى ندارند، حضور قلب نخواهند داشت. بر عكس كسانى كه به نماز اهميت مى دهند و براى آن سرمايه گذارى مى كنند و آن را ستون دين مى دانند و وقت و فرصت بيشترى را صرف نماز مى كنند، حضور قلب بيشترى خواهند داشت.عارف بزرگ ميرزا جوا آقا ملكى تبريزى (ره) مي‌گويد: "حضور قلب سببش همّت آدمى است، زيرا قلب تابع همّت بوده و اگر همّت نماز باشد،‌قلبت هم نزد نماز حاضر خواهد بود و اگر همتت در پى چيز ديگرى بوده است،‌ قلبت هم غافل از نماز و نزد آن چيز خواهد بود، چون خداوند براى هيچ كس دو قلب قرار نداده است و براى احضار قلب در نماز جز اين كه همتت را متوجه نماز سازى راه ديگرى نيست".(1)2ـ احساس و درك عظمت و بزرگى خدا.درك عظمت و بزرگى هر كسى بستگى به مقدار شناخت و معرفت به او دارد. هر مقدار اين شناخت بيشتر شود،‌بزرگى و عظمت او بيشتر جلوه گر خواهد شد. اگر كسى به عظمت و بزرگى خدا پي ببرد، ‌طبعاً‌ خضوع و خشوع بيشترى در پرستش و عبادت خواهد داشت.ابان بن تغلب مي‌گويد: به امام صادق(ع) گفتم: على بن الحسين(ع) را ديدم وقتى كه به نماز مي ايستاد، رنگ به رنگ مى شد. فرمود: ارى او خدايى را كه در برابرش ايستاده بود، كاملاً مى شناخت.(2)اميرالمؤمنين(ع) در وصف عارفان و خدا پرستان واقعى فرمود: "عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعينهم؛(3) آنان خدا را به عظمت و بزرگت شناخته اند. بنابراين هر چه غير او است، در نظرشان كوچك جلوه مي‌كند".3ـ جلوگيرى از هرزگى قوة خيال:يكى از بزرگترين عوامل حواس پرتى در نماز،‌ هرزگى و پراكندگى قوة خيال است. اگر قبل از نماز چند دقيقه اى به وسيلة ذكر خدا و مناجات و خواندن نمازهاى مستحبى و تلاوت قرآن، خود را آمادة نماز كنيم،‌ذهن از حواس پرتى و پراكندگى و از توجه به كثرت، به سوى وحدت منعطف مى شود،‌در نتيجه در نماز فكر انسان به اين طرف و آن طرف متوجه نمي شود. كسى كه قبل از نماز با ديگرى بگو مگو و بحث داشته يا خوشحال يا ناراحت شده، اگر فوراً وارد نماز شود، نمازش تحت تأثير آن افكار خواهد بود و حضور قلب نخواهد داشت.4ـ توجه به معانى الفاظ نماز و تفكر و در افعال نماز مانند ركوع و سجود و اين كه نمازگزار بداند چه مي‌گويد و چه مي‌كند.5ـ طول دادن و با تأنى خواندن نماز: اگر كسى ركوع و سجود را مقدارى طولانى كند و با حال خوشي اذكار و سجود را بگويد، در حضور قلب مؤثر خواهد بود.6ـ ترك گناه يكى از مهم ترين عوامل توفيق در حضور قلب در نماز است. كسى كه اهل معصيت وگناه باشد،‌ توفيق بازيابى به درگاه خدا نمى يابد.7ـ حالت خاصي در نماز كه بيانگر خضوع است، در خشوع كه حالت قلبى است، تأثير مى گذارد. 8ـ بعضى از آداب نماز مانند سر وقت خواندن و مواظبت بر وقت نماز و به حالت كسالت داخل نماز نشدن و ... در نماز مؤثر است.9- دوري از غذاهاي شبهه ناك و حرام و اموالي كه از طريق غير مشروع به دست مي آيد در حضور قلب و ايجاد آمادگي دروني براي نماز و سخن گفتن با خدا بسيار موثر است.9-رعايت آدابي از قبيل مسواك زدن،‌ انگشتر به دست كردن،‌ عطر زدن و ... كه باعثآمادگي و تميزي و پاكي انسان مي شود. اين كارها موجب بهره برداري هر چه بيشتر از بركات معنوي نماز مي شود.با رعايت اين نكات مي توان از نماز به بهترين عبادت و بهترين برنامه زندگي ساز ياد كرد. 1- على اصغر عزيزي، علل و درمان حواسپرتى درنماز، ص 107، به نقل از اسرار الصلوه.2- همان،‌ ص 114، به نقل از بحارالانوار،‌ ج48، ص 236.3- همان، به نقل از نهج البلاغه، خطبة 184(فيض الاسلام)
کد سوال : 53696
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : علل انحطاط و عقب ماندگي مسلمانان چيست؟
پاسخ : براي يافتن پاسخ به كتاب هاي زير مراجعه كنيد:1 - علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين، زين العابدين قرباني2 - علل وعوامل ضعف و انحطاط مسلمين درانديشه سياسي و آراي اصلاحي سيد جمال الدين اسدآبادي ، سيد احمد موثقي3 - علل پيشرفت و انحطاط مسلمين پس از رحلت پيامبر (ص) ، سيد علي قاضي عسكر4 - تاريخ فتوحات مسلمانان در اروپا، شكيب ارسلان، ترجمه علي دواني 5 - مقاله عظمت و انحطاط مسلمين، مرتضي مطهريدر يك جمله، علت پيشرفت مسلمانان در نزديكي با دين و آموزه هاي اسلام مبني بر فراگيري دانش و حتي واجب دانستن آن ، و علت عقب ماندگي مسلمانان ، جدايي شان از آموزه هاي ديناسلام است.
کد سوال : 53697
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : فلسفة تعدد ازدواج پيامبر(ص) را توضيح دهيد.
پاسخ : در آغاز بيان دو نكته ضروري است.اوّل: نگاهي كوتاه به فرهنگ ازدواج در جزيره العرب در زمان پيامبر(ص):1ـ عرب هاي جاهلي نسبت به دختر،‌ بلكه جنس زن بي علاقه بودند، چون در محيطي كه دائم مردم با هم به جنگ و خونريزي مشغول بودند و هر كس هر چه قدر كه مي توانست، به ديگران ظلم روا مي داشت، خوف داشتند كه در جنگ،‌ دختران اسير شوند و باعث ننگ آن طايفه گردند، نيز به جهت وضع بد اقتصادي و اين كه دختران به فحشا رو آورند و ... به دختر علاقه اي نداشتند، بلكه دختر داري را ضد ارزش مي شمردند و به زنده به گور كردن دختران رو آوردند. 2ـ چون جنگ و خونريزي در آن محيط امري متداول بود، و عرب جاهلي با اندك بهانه اي يك ديگر را مي كشتند، حاصل به هم خوردن تعادل جمعيتي بود و نسبت زنان به مردان افزايش چشمگيري پيدا مي‌كرد (چون مردان به جنگ اقدام مي كردند، نه زنان و كشته‌ها از مردان بود) كه گزينة "چند زن داشتن" را براي رهايي از مشكل عدم تعادل جمعيتي پذيرفتند. اين مشكل در اكثر نقاط از جمله در ايران هم وجود داشت، ليكن در عربستان بيشتر بود. 3ـ در آن وضع ناگوار اقتصادي، زن گرفتن از يك خانواده و قبيله نوعي كمك به آنان محسوب مي شد، به همين جهت مشركان قريش به دامادهاي پيامبر(ص) فشار وارد مي كردند كه دختران پيامبر(ص) را طلاق دهند و بر مشكلات پيامبر افزوده بشود.4ـ در محيطي كه نا امني و جنگ و خونريزي آسايش را از همگان ربوده بود، ازدواج از مهم ترين عامل بازدارندة از جنگ به شمار مي آمد.5ـ در آن وضع زن بيوه اگر شوهر نمي كرد، خوشايند نبود، بلكه زشت شمرده مي‌شد. به مجرد آن كه شوهر مي مرد، يا از وي طلاق مي گرفت و عدّه وفات يا طلاق سپري مي شد، شوهري ديگر گزينش مي شد، مانند "اسماء بنت عميس" كه اوّل همسر جعفر بن ابي طالب شد، بعد از شهادتش به عقد ابوبكر در آمد و بعد از درگذشت ابوبكر همسر امام علي(ع) شد. اين شيوه در آن فرهنگ متداول بود. نكتة دوم: نگاهي گذرا به ازدواج پيامبر(ص).1ـ پيامبر(ص) در 25 سالگي با حضرت خديجه كه چهل سالش بود و قبلاً يك يا دوبار شوهر كرده بود و با مرگ شوهر بيوه شده بود، ازدواج نمود، و به مدت بيست و پنج يا بيست و هشت سال با وي زندگي كرد و همسر ديگري نگرفت.2ـ همة‌ همسران پيامبر(جز عايشه) بيوه بودند. آنان پيش از آن كه به همسري پيامبر(ص) در آيند، يك يا دوبار شوهر نموده بودند و بعد از درگذشت و يا شهادت شوهر و انقضاي عدّه به عقد پيامبر(ص) در آمدند.3ـ عمدة‌ ازدواج هاي پيامبر(ص) در شرايط سخت و دشوار جنگي صورت گرفته بود، مانند شكست مسلمانان در جنگ اُحد كه وضع مسلمانان بسيار ناراحت كننده بود. 4ـ پيامبر(ص) از قبايل مهم عرب مانند تيم، عدي، بني اميه، نيز يهوديان مدينه همسر انتخاب كرد، ولي از قبايل انصار زن نگرفت.دقت در اين امور به ما مي فهماند كه ازدواج هاي پيامبر نه در پي ارضاي خواهش‌هاي نفساني، بلكه در جهت اهداف عالي بود كه ذيلاً بيان مي‌شود.بي شك پيامبر در ازدواج هاي متعدد دنبال خوشگذراني ها نبود، چون: اوّلاً: اگر چنين بود، مي بايست در سنين جواني به اين امر مبادرت مي كرد، نه در سنين پيري و آن هم در شرايط سخت و دشوار. ثانياً: اگر شهوت انگيز بود، مي بايست جهت گيري هايش در گزينش همسر، اين ادعا را اثبات كند. حضرت دنبال زنان زيبا و جذّاب از جهت امور جنسي و جواني نبود، حتي به خواستگاري برخي از زنان مانند "ام سلمه" رفت و او تعجب نمود دراين سن و سال كه كسي حاضر نمي شود با او ازدواج كند، چرا پيامبر دنبال زنان جوان نمي رود و به خواستگاري او كسي را فرستاده است.ثالثاً: آناني كه با انگيزة كاميابي جنسي به ازدواج هاي متعدد رو مي آورند،‌ ماهيت زندگي آنان به گونه اي ديگر است. آنان به زرق و برق ظاهري زندگي، لباس و زينت زنان و رفاه و خوشگذراني رو مي آورند؛ درحالي كه سيره و زندگي پيامبر اسلام(ص) خلاف اين را نشان مي‌دهد. پيامبر(ص) در برابر خواست همسران خويش در مورد زرق و برق زندگي، آنان را مخيّر كرد كه يا همين ساده زيستي را برگزينند و به عنوان همسر پيامبر باقي بمانند و يا از حضرت طلاق بگيرند و بروند دنبال زرق و برق زندگي.علامة طباطبايي در اين باره مي نويسد: داستان تعدّد زوجات پيامبر(ص) را نمي توان بر زن دوستي و شيفتگي آن حضرت نسبت به جنس زن حمل نمود، چه آن كه برنامه ازدواج آن حضرت در آغاز زندگي كه تنها به خديجه اكتفا نمود و هم چنين در پايان زندگي كه اصولاً ازدواج بر او حرام شد، منافات با بهتان زن‌دوستي آن حضرت دارد.(1)رابعاً: دو تن از زنان پيامبر(ص) كنيز بودند. اگر هدف پيامبر از ازدواج لذت بردن از آنان بود،‌اين دو چون كه كنيز بودند، بدون ازدواج، پيامبر(ص) مي توانست از آنان بهره مند شود. با اين تحليل ازدواج بي فايده بود.بنابراين اهداف و حكمت هاي ازدواج پيامبر(ص) را مي بايست در اهداف بلند و ارزشي جستجو نمود كه مهم ترين آن بدين شرح است:1ـ هدف سياسي ـ تبليغي:يكي از اهداف ازدواج هاي پيامبر(ص) هدف سياسي - تبليغي بود؛ يعني با ازدواج موقعيتش در بين قبايل مستحكم گردد و بر نفوذ سياسي واجتماعيش افزوده شود و از اين راه براي رشد و گسترش اسلام استفاده نمايد.حضرت به خاطر دست يابي بر موقعيت هاي بهتر اجتماعي وسياسي، در تبليغ دين خدا و استحكام آن و پيوند با قبايل بزرگ عرب و جلوگيري از كارشكني‌هاي آنان وحفظ سياست داخلي وايجاد زمينة مساعد براي مسلمان شدن قبايل عرب، به برخي ازدواج ها رو آورد.در راستاي اين اهداف پيامبر(ص) با عايشه دختر ابوبكر از قبيله بزرگِ "تيم"، با حفصه دختر عمر از قبيله بزرگ "عدي"، با ام‌حبيبه دختر ابوسفيان از قبيلة نامدار بني‌اميه، ام سلمه از بني مخزوم، سوده از بني اسد، ميمونه از بني هلال و صفيه از بني‌اسرائيل پيوند زناشويي برقرار نمود. ازدواج مهم ترين پيوند و ميثاق اجتماعي است، به ويژه در آن فرهنگ تأثير بسياري از خود به جا مي گذارد.در آن محيطي كه جنگ و خونريزي و غارتگري رواج داشت، بلكه به تعبير "ابن‌خلدون" جنگ و خونريزي و غارتگري جزو خصلت ثانوي آنان شده بود،(2) بهترين عامل بازدارنده از جنگ ها و عامل وحدت و اُلفت، پيوند زناشويي بود. به همين جهت پيامبر(ص) با قبايل بزرگ قريش، به ويژه با قبايلي كه بيش از ديگران با پيامبر(ص) دشمن بودند، مانند بني اميه و بني اسرائيل،‌ ازدواج نمود. امّا با قبايل انصار كه از سوي آنان هيچ خطري احساس نمي شد و آنان نسبت به پيامبر(ص) دشمني نداشتند، ازدواج نكرد."گيورگيو" نويسندة مسيحي مي نويسد: محمد(ص) ام حبيبه را به ازدواج خود در آورد تا بدين ترتيب داماد ابوسفيان شود و از دشمني قريش نسبت به خود بكاهد. در نتيجه پيامبر با خاندان بني اميه و هند زن ابوسفيان وساير دشمنان خونين خود خويشاوند شد و ام‌حبيبه عامل بسيار مؤثري براي تبليغ اسلام در خانواده هاي مكه شد.(3)2ـ هدف تربيتي: پيامبر(ص) حمايت از محرومان و واماندگان را جزء آيين نجات بخش خويش قرار داد. قرآن مردم را به حمايت از واماندگان ومحرومان و ايتام فرا مي خواند. پيامبر(ص) در مناسبت هاي مختلف مردم را به اين كارخداپسندانه تشويق نمود، و در عمل براي مردان بيچاره و وامانده در كنار مسجد "صفه" را بنا نهاد و حدود هشتاد نفر از آنان را در آن جا سكني داد.اين حمايت عملي و صفه نشيني مربوط به مردان بود، اما دربارة زنان با توجه به موقعيت آنان، اين گونه راه حل براي رهايي آنان از مشكلات پسنديده نبود، بلكه رسول خدا(ص) براي زنان راه حل ديگري را در نظر گرفت. حضرت از فرهنگ مردم و راه حل چند همسر داري كه بازتاب شرايط اجتماعي بود، بهره جست و مردان مسلمان را تشويق نمود كه زنان بي سرپرست و يتيم دار را به تناسب حالشان، با پيوند زناشويي به خانه هاي خويش راه بدهند، تا آنان و يتيمانشان از رنج بي سرپرستي و تنهايي و فقر مالي و عقده هاي رواني رهايي يابند؛ و خود نيز در عمل به اين كار تن داد تا مسلمانان در عمل تشويق شوند و در مسير رفع محروميت واماندگان قدم بردارند. پيامبر(ص) با زنان بيوه ازدواج نمود و آنان را به همراه فرزندان يتيمشان به خانة خويش راه داد،‌ تا هم خودش به قدر توان در زدودن مشكلات گام برداشته باشد و هم الگوي خوبي براي مردم در اين امر باشد.3ـ هدف رهايي كنيزان: اسلام با برنامه ريزي دقيق و مرحله به مرحله در جهت آزادي اسيران گام برداشت. رسول خدا(ص) از شيوه هاي خوب و متعدد براي آزادي اسيران بهره جست كه ازدواج از جملة آن‌ها است. جويريه و صفيه كنيز بودند. پيامبر(ص) اين دو را آزاد كرد و سپس با آن دو ازدواج نمود، تا بدين وسيله به مسلمانان بياموزد كه مي‌شود با كنيز ازدواج نمود. اوّل او را آزاد نمود و سپس شريك زندگي قرار داد. در ازدواج پيامبر با جويريه بسياري از كنيزان آزاد شدند. توضيح اين كه: جويريه در غزوه بني مصطلق اسير شده بود و در سهم غنيمتي رسول خدا(ص) قرار گرفت. حضرت وي را آزاد كرد و سپس با وي ازدواج نمود. كار حضرت براي يارانش الگوي خوبي شد و تمامي اسيران غزوه بني مصطلق كه حدود دويست تن بودند،‌ آزاد شدند."گيورگيو" دانشمند مسيحي مي نويسد: محمد با جويريه ازدواج كرد. يارانش اين عمل را نپسنديدند و آن را با تعجب مي نگريستند. فرداي آن روز كم كم اسيران خود را آزاد كردند، چون كه نمي توانستند بپذيرند كه بستگان همسر پيامبر(ص) بردة آنان باشند.(4)4ـ نجات زن و جلوگيري از غلتيدن وي در دامن بستگان مشرك و كافر:برخي از زناني كه مسلمان شده بودند و به جهت مرگ، شهادت و يا ارتداد شوهر، بي سرپرست مي شدند و زندگي بر آنان بسيار مشكل بود و در وضع بسيار اشفته اي به سر مي بردند، همانند ام حبيبه، دختر ابوسفيان كه همراه شوهرش به حبشه هجرت كرد و در آن جا بي سرپرست شد. نه مي توانست در آن جا بماند و نه به مكه نزد پدرش برگردد.پيامبر(ص) وقتي كه از مشكل وي با خبر شد، پيكي براي نجاشي پادشاه حبشه فرستاد و از او خواست تا ام حبيبه را به عقد پيامبر در آورد. اين ازدواج باعث شد كه وي از بي سرپرستي نجات پيدا كند و به دامن بستگان مشرك خويش نغلتد. 5ـ‌ طرد سنت غلط و جاهلي:در اسلام "پسرخوانده" حكم پسر واقعي را ندارد و زن پسر خوانده بر مرد مَحْرَم نيست. در حالي كه در جاهليت احكام پسر واقعي را بر پسر خوانده سرايت مي دادند، از آن جمله زن پسر خوانده بر پدر خوانده محرم بود. اسلام اين حكم را باطل نمود.(5) پيامبر(ص) به دستور خدا با "زينت بنت حجش" كه همسر مطلقه زيدبن حارثه، پسرخواندة پيامبر بود، ازدواج نمود، تا حكم جاهلي را در عمل باطل كند و مردم پذيراي نقض حكم جاهلي باشند.(6)اگر اين ازدواج صورت نمي گرفت، ممكن بود زيدبن حارثه، يا پسرش اسامه بن زيد، بعد از رحلت پيامبر به عنوان پسر و وارث پيامبر مطرح مي شد و مسير امامت و وراثت خاندان پيامبر(ص) دگرگون مي شد. افزون بر اين امور ازدواج هاي پيامبر از اهداف و حكمت هاي ديگري برخوردار بود كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آن‌ها خودداري مي‌شود. در پايان به بيان نكته اي ديگر مي پردازيم: در اسلام چند همسر گزيني براي مردان محدود است. مرد نمي تواند بيش از چهار همسر دائمي در يك زمان داشته باشد. قرآن مي‌گويد: با رعايت عدالت مي‌تواند چهار همسر داشته باشد.(7) تا قبل از نزول اين حكم مردان بيش از چهار همسر دائمي داشتند.همة زنان پيامبر(ص) قبل از نزول اين حكم به عقد پيامبر(ص) در آمده بودند. خداوند به پيامبرش دستور داد كه از اين پس حق نداري با كسي ازدواج نمايي، و حتي اگر همة زنانت را طلاق بدهي، به جاي آنان نمي تواني با زنان ديگري ازدواج نمايي.(8)اين حكم از احكام اختصاصي پيامبر(ص) است، همان گونه كه وجوب خواندن نماز شب و ... از مختصات پيامبر بود.پي نوشت ها : (1) سيد محمد حسين طباطبايي، فرازهايي از اسلام، ص 174.(2) مقدمه ابن خلدون(ترجمه)، ج 1، ص 286.(3) محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت، ص 207.(4) همان، ص 181.(5) احزاب (33) آية 4. (6) همان، آية 37.(7) نساء (4) آية 3.(8) احزاب (33) آية‌ 52.
کد سوال : 53698
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : چگونه مي توان اثبات كرد كه قرآن كلام خدا است، نه سخن پيامبر؟ اعجاز قرآن در چيست؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال دو پاسخ ضميمه شده، آنها را مطالعه كنيد. در ضمن مطالعه پاسخ ها توجه داشته باشيد كه اين كتاب با آن همه عظمت واعجاز كه در مورد آن گفته شده، توسط پيامبري آورده شد كه سواد خواندن و نوشتن نمي دانست ، نيز تا بدان زمان هيچ سخني مانند آن نگفته و به مكتب نيز نرفت. نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشتبه غمزه مسئله آموز صد مدرس شدشايد بديهى ترين دليل بر اعجاز قرآن اين باشد كه معاصران پيامبر(ص) و حتى اقوامى كه تا به امروز روى كار آمدند با تمام كوشش ها و تلاش هايى كه به كار بستند, از آوردن آيه اى نظير قرآن عاجز ماندند ونتوانستند اقدامى عليه آيات قرآن انجام دهند, زيرا چنين كارى اصولاً از دست بشر ساخته نيست . قرآن نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت , يعنى شيرينى و جذابيت عبارات و رسايى مفاهيم , بلكه از نظر محتواو علومى كه آن زمان دور از دسترس انسان ها بود, قوانين و مقرراتى كه ضامن سعادت و نجات بشريت است ,خالى از هر گونه تناقض و پراكنده گويى است با توجه به اين كه معلومات انسان محدود است مخصوصاً با توجه به اين كه پيامبر اسلام (ص) در محيطى پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشرى آن زمان نيز درآن محيط خبرى نبود, آيا وجود اين همه محتواى متنوع در زمينه هاى مختلف توحيدى , اخلاقى , اجتماعى ,سياسى و نظامى دليل بر اين نيست كه كلمات قرآن از مغز انسان تراوش نكرده بلكه از ناحيهء خداوند است ؟بى گمان چنين است .نظرى به تاريخ اسلام , روشن مى سازد كه كسى نتوانسته مشابه قرآن را بياورد; زيرا در داخل كشورهاى اسلامى در زمان پيامبر(ص) و پس از او حتى در خود مكه و مدينه , مسيحيان و يهوديان سرسخت و متعصبى مى زيستند كه براى تضعيف مسلمانان از هر فرصتى استفاده مى كردند, به علاوه اين كه افراد مسيحى و يهودى ونيز منافقين در ميان مسلمانان زندگى مى كرندند و مسلماً اين عده به دقت مراقب اوضاع مسلمين بودند و از هربرنامه اى كه به زيان مسلمانان تمام مى شد, استقبال مى كردند. اگر به كتاب دسترسى پيدا مى كردند كه بتواند به مقابله با قرآن برخيزد تا آن جا كه مى توانستند آن را نشر مى دادند و يا لااقل در حفظ آن مى كوشيدند. از اين رومى بينيم حتى افرادى كه به احتمال ضعيفى به معارضه با قرآن برخاسته اند, تاريخ نام آنان را ضبط كرده است .يكى از اين افراد "مسيلمه كذاب " اهل يمامه است كه به مبارزه با قرآن برخاست و حتى از او جملاتى كه بر وزن بعضى از آيات بوده ثبت شده است , ولى از نظر محتوا و معنا خنده دار مى باشد و همانند لطيفه اى نقل مجالس بوده است ; به عنوان مثال هم وزن آيات سوره "والذاريات" چنين گفته است : "والمبذرات بذرا و الحاصدات حصدا و الذاريات قمحا و الطاحنات طحنا و العاجنات عجنا و الخابزات خبزا و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما اهالة و سمنا؛ يعنى قسم به دهقانان و كشاورزان , قسم به درو كنندگان ,قسم به جدا كنندگان كاه از گندم , قسم به جدا كنندگان گندم از كاه , قسم به خمير كنندگان , قسم به نان پزندگان ,قسم به ثريد كنندگان و قسم به آن كسانى كه لقمه هاى چرب و نرم بر مى دارند." و در جاى ديگر مى گويد:"يا ضفدع بنت ضفدع نقى ما تنقين نصفك فى الماء و نصفك فى الطين لا الماء تكدرين و لا الشارب تمنعين ;يعنى اى قورباغه دختر قورباغه آن چه مى خواهى قور قور كن , نيمى از تو در آب نيمى ديگر در گِل است ; نه آب را گل آلود مى كنى و نه كسى را از آب خوردن جلوگيرى مى كنى .اگر تاريخ بهتر از اين جملاتى را پيدا مى كرد ثبت مى كرد, ولى مشاهده مى كنيد كه اين جملات چه قدر بى محتوا است و نمى تواند با قرآن برابرى كند."اعجاز قرآن از منظر ديگران تاريخ پر است از تعريف و تمجيد موافقان و مخالفان قرآن , كه در اين جا به نمونه هايى از آن اشاره مى شود: ـ ابوالعلاى معرى , شاعر معروف عرب كه ميانه خوبى با اسلام نداشت , مى گويد: اين سخن مورد اتفاق همه است كه كتاب محمد(ص) عقل ها را در برابر خود مغلوب ساخت و تا كنون كسى نتوانسته است مانند آن رابياورد. سبك اين كتاب با هيچ يك از سبك هاى معمول ميان عرب اعم از خطابه , رجز, شعر و سجع شباهت ندارد. امتياز و جاذبهء اين كتاب به قدى است كه اگر يك آيه از آن در ميان كلمات ديگران قرار گيرد, چون ستاره اى فروزان در شب تاريك مى درخشد!ـ وليدبن مغيره مخزومى ـ مردى كه به حسن تدبير در ميان عرب شهرت داشت و براى حل مشكلات اجتماعى از فكر و تدبير او در زمان جاهليت استفاده مى كردند و به همين جهت او را گل سر سبد قريش مى ناميدند ـ پس از اين كه چند آيه از اوّل سوره غافر را از پيغمبر شنيد در محفلى از طايفه بنى مخزوم حاضرشد و چنين گفت : به خدا سوگند, از محمد سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسان ها دارد و نه پريان ; گفتاراو شيرينى خاص و زيبايى مخصوصى دارد. گفتارى است كه بر همه چيز پيروز مى شود و چيزى بر آن پيروزنخواهد شد.ـ كارلايل , مورخ و دانشمند معروف انگليسى دربارهء قرآن مى گويد: اگر يك بار به اين كتاب مقدس نظرافكنيم , حقايق برجسته و خصايص اسرار وجود طورى در مضامين جوهرهء آن پرورش يافته كه عظمت وحقيقت قرآن به خوبى از آن ها نمايان مى گردد و اين خود مزيّت بزرگى است كه فقط به قرآن اختصاص يافته ودر هيچ كتاب علمى و سياسى و اقتصادى ديگر ديده نمى شود. بلى , خواندن برخى از كتاب ها تأثيرات عميقى در ذهن انسان مى گذارد ولى هرگز با تأثير قرآن قابل مقايسه نيست ,(1) از اين جهت بايستى گفت : مزاياى اوليه قرآن و اركان اساسى آن مربوط به حقيقت و احساسات پاك و عناوين برجسته مسائل و مضامين مهم آن است كه هيچ گونه شك و ترديد در آن راه نيافته و پايان تمام فضايل را كه موجد تكامل و سعادت بشرى است در برداشته و آن را به خوبى نشان مى دهد.ـ جان ديون پورت , مؤلف كتاب "عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن " مى نويسد: قرآن به اندازه اى از نقايص مبرا و منزه است كه نيازمند كوچك ترين تصحيح و اصلاحى نيست و ممكن است از اول تا به آخر آن خوانده شود بدون آن كه انسان كم ترين ملالتى از آن احساس كند... و همه اين معنا را قبول دارند كه قرآن با بليغ ترين وفصيح ترين لسان و به لهجهء قبيله قريش كه نجيب ترين و مؤدّب ترين عرب ها هستند ، نازل شده است ... (2)ـ گوته , شاعر و دانشمند آلمانى مى گويد: ساليان درازى كشيشان بى خبر از خدا ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورندة آن محمد(ص) دور نگاه داشته بودند, اما هر قدر كه ما قدم در جاده علم ودانش گذارده ايم پرده هاى جهل و تعصب نا به جا از بين مى رود و به زودى اين كتاب توصيف ناپذير عالم را به خود جلب نموده و تأثير عميقى در علم و دانش جهان كرده , سرانجام محور افكار مردم جهان مى گردد... ما درابتدا از قرآن رو گردان بوديم , اما طولى نكشيد كه اين كتاب توجه ما را به خود جلب كرد و ما را دچار حيرت ساخت تا آن جا كه در برابر اصول و قوانين علمى و بزرگ آن سر تسليم فرود آورديم .(3)ـ ويل دورانت مورخ معروف مى گويد: قرآن در مسلمانان آن چنان عزت نفس و عدالت و تقوايى به وجودآورده كه در هيچ يك از مناطق جهان , شبيه و نظير نداشته است .ـ ژول لابوم انديشمند و نويسندهء فرانسوى در كتاب تفصيل الايات مى گويد: دانش و علم براى جهانيان ازسوى مسلمانان به دست آمد و مسلمين علوم را از قرآنى كه درياى دانش است گرفتند و نهر از آن براى بشريت در جهان جارى ساختند.(4) ـ دينورت , مستشرق ديگرى مى نويسد: واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعى و فلكى و فلسفه ورياضيات كه در اروپا اوج گرفت , عموما از بركت تعليمات قرآنى است و ما مديون مسلمانانيم ; بلكه اروپا از اين جهت شهرى از اسلام است .(5)ـ دكتر بانو لورا واكسيا واگلبرى ، استاد دانشگاه ناپل در كتاب پيشرفت سريع اسلام مى نويسد: كتاب آسمانى اسلام نمونه از اعجاز است ... قرآن كتابى است كه نمى توان از آن تقليد كرد. نمونهء سبك و اسلوب قرآن درادبيات سابقه ندارد. تأثيرى كه اين سبك در روح انسان ايجاد مى كند ناشى از امتيازات و برترى هاى آن است .اين شبهه كه قرآن ممكن است معادل داشته باشد ولى جلوه اى نكند, درست نيست , زيرا اگر چيزى جلوه داشته باشد, بروز مى كند.] نور خورشيد حتى در زير ابرها روشن گرى و نورافشانى مى كند. قطعاً اگر قرآن معادلى داشت , شناخته مى شد و مخفى نمى ماند.(6)و شايد گفته شود عادت مردم مانع پذيرش اين معادل ها بوده , اما اين حرف نيز نادرست است ; زيرا هميشه افرادى بوده و هستند كه دنبال چنين مسائلى هستند؛ اگر چيزى وجود داشت , طبيعتاً آن را سينه به سينه و نسل به نسل به ارث مى گذاشتند و امروز در دسترس بود.اگر كسى بگويد آياتى كه پيش گويى كرده اند, معجزه هستند و بقيهء آيات , معجزه نيستند, بايد بگوييم كه اعجاز آيات قرآنى فقط به خاطر پيش گويى نيست , بلكه سبك و روش خاص قرآن نشان دهندهء اين است كه كلام انسان نيست و كلام خداست و همهء آيات به هم پيوسته و وابسته اند و در يك نظم خاص قرار دارند؛ اگركسى بپذيرد كه بعضى از آيات اعجاز است , گويا پذيرفته است كه همهء قرآن اعجاز است .اما شك در درس نخوانده بودن پيامبر مثل شك در امور بديهى است , وقتى همه مى گويند و سراسر تاريخ شاهد است اگر در اين مسئله شك كنيم و بگوييم تاريخ قابل اعتماد نيست , پس چه چيز قابل قبول است ؟مسائلى را كه عقلاى قوم مى پذيرند بايد پذيرفت وگرنه سنگ روى سنگ بند نخواهد شد.پيامبر(ص) خطبه هايى دارد, ولى هيچ يك مشابهتى با سياق و نظم خاص قرآن ندارد. اعراب معمولاً درسخنورى و سرودن شعر مهارت داشته اند; پيامبر هم مى توانسته سخنرانى كند, ولى سخنرانى با متن قرآن فرق دارد. گفته ها و كلمات پيامبر(ص) موجود است و شايد از نظر حجم بيش تر از قرآن باشد. مسئله اين است كه مطالب قرآن و سبك آن هيچ شباهتى با سخنان پيامبر(ص) ندارد.خلاصه اين كه درك همه اين مسائل براى علما قابل فهم است ولى افرادى در ميان تودهء مردم وجود دارندكه اجمالاً قدرت تشخيص دارند. وقتى عربى تا به حال آن چه شنيده اشعار جاهلى بوده , به تمام مفاهيم ومضامين آن وارد است ؛ از قبيل جنگ , خون ريزى , زن , عشق و... وقتى قرآن آمد براى او تازگى داشت و چيزى غير از آن چه از انسان ها شنيده بود به گوشش خورد و اين جا بود كه واكنش نشان داد, شيفتهء آن شد و دل در گروآن بست و آن را معجزه دانست .(7)اعجاز به معناى عاجز ساختن است و در اصطلاح ديني، ‌انجام كار و اظهار امرى است به وسيلة انبياى الهى براى اثبات صدق نبوّتشان كه هيچكس قادر به آوردن مثلش نباشد، به گونه اى كه مردم عدم قدرت و عجزشان را ادراك كنند.همچنانكه بشر نمى تواند موجودى (هرچند بسيار پست و كوچك) را خلق كند، قطعاً هيچ انساني نخواهد توانست مانند معجزات پيامبران بياورد. به اين مسئله در آية‌ هفتاد و دوم سورة حجّ اشاره مى كند.از زمان نزول قرآن همواره شعرا و نويسندگانى وجود داشته اند كه در مقام مبارزه با آن بر آمده،‌ غزلها نيز آيه ها و سوره هايى ساختند،‌ كه هيچكدام نشانى از اعجاز ندارند،‌ بلكه داراى چيزهاى خارق العاده و امتيازند، نه اعجاز و آيه،‌ كه مربوط به عالم غيب باشد. معجزات انبيا نشان از جهان ديگرى دارند. خصوصاً قرآن. اهمّيّت و عظمت معجزة آن به حدّى است كه هر قطعه از عباراتش كه گاهى فقط يك كلمه است، "آيه" ناميده مى شود. بنا به اعتراف فيلسوف بزرگ "كارليل"، قرآن صدايى است كه از دل هستي و قلب و جود برخاسته است. اما برخى از دلايلى را كه مى توان به آن ها دربارة معجزة الهى (قرآن) صدق ادعاى پيامبر(ص) اسلام استناد جُست، به صورت مختصر اشاره مى كنيم:1ـ نفوذ و جاذبة ‌بى نظير قرآن. همانند داستان "ابن ابى العوجاء" مادّى گرا و دوستانش،‌ حتّى جاذبة قرآن ميان دانشمندان بيگانه.2ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت. در آية سي و هشمتم سورة يونس به آن اشاره شده است.3ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهي همانند آيات بيست و يكم سورة‌ ذاريات.4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم روز و اكتشافات علمى همانند جاذبة عمومى زمين و توازن قوة جاذبه و دافعه كه در سوره هاى رعد و ذاريات از آن سخن به ميان آمده است.5ـ نگاه قرآن به آفرينش و گسترش جهان كه در آيات يازدهم سورة فصلت و چهل و هفت سورة‌ ذاريات و سى ام سورة انبيا از آن سخن گفته شده است.6ـ قرآن و زندگى در كرات ديگر كه در آية 29 سورة شورى به آن مى پردازد.7ـ قرآن و آفرينش كوه ها كه در آيات اوّل سورة نحل و ششم و هفتم سورة‌ نبأ و بيست و هفتم سورة مرسلات و دهم سورة لقمان و ... سخن گفته شده است.8ـ قرآن و زوجيّت عمومى و زوجيّت گياهان كه در سوره هاى لقمان و حجّ و طه و ذاريات و يس و مرسلات و مؤمنون از آن سخن به ميان آورده است.9ـ قرآن و مسألة‌ أثرات مهم جوّ زمين كه در آية سى و دوم سورة انبيا و هفتاد و نهم سورة نحل... به آن پرداخته شده است.10ـ قرآن و علل نزول باران و تگرگ كه در آية‌ سى و چهارم سورة نور از آن سخن گفته شده است.11ـ قرآن و رابطة رعد و برق و باران كه در آيات بيست و چهارم سورة روم و دوازدهم سورة رعد از آن سخن به ميان آورده است.12ـ قرآن و راه تشخيص هويّت انسان كه در آيات سوم و چهارم سورة قيامت از آن سخن گفته است.13ـ قرآن و عظمت آفرينش آسمان ها كه در سورة مؤمن از آن سخن گفته است.14ـ اعجاز قرآن از نظر تاريخ و وضع قوانين و اخبارغيبى و هزاران آيه و نشانة ديگر كه همه از معجزة الهى حكايت دارد. مى توانيد در اين خصوص به كتاب هاى پيام قرآن جلد هشتم تأليف آيت الله مكارم شيرازي، تفسير بيان ج اول تأليف آيت الله العظمى آقاى خوئي، تفسير نوين جزء سي‌ام، تأليف مرحوم محمد تقى شريعتى مراجعه فرماييد.پي نوشت ها : 1.معارف اسلامى جمعى از نويسندگان , سمت , ص 175 2.جان ديون پورت , عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن , ص 111 3 معارف اسلامى , همان , ص 176 4 - پـاورقى 2 5 - پـاورقى 3 . 6 - پيشرفت سريع اسلام , ترجمهء سعيدى , ص 497 - اقتباس از تفسير نمونه , ج 1 ص 133ـ 138
کد سوال : 53699
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا خداوند مي تواند بزرگتر از خود را بيافريند؟ يا قادر است ، دنيا را در تخم مرغي جا دهد؟ چطور مي گوييم كه تعلق قدرت بر امور محال، محال است، پس معجزه چگونه واقع مي شود؟
پاسخ : اين امور از آن جهت تناقض است و يا به تناقض منجر مي شود، محال ذاتي است و محال ذاتي چيزي نيست تا بگوييم خداوند بر هر چيزي قادر است و بر آن نيز قدرت داشته باشد.توضيح: در فرض مسئله اي كه مطرح شده چه پاسخ مثبت داده شود و چه منفي، هر دو باطل است.اگر كرة زمين باهمان بزرگي و حجمي كه دارد، بدون آن كه كوچك شود و در تخم مرغ كه حجم كوچكي دارد قرار گيرد، تناقض است، زيرا در اين مسئله ، اول فرض كرديم كه كرة زمين همان حجم و بزرگي را داشته باشد، كه اگر بخواهد در تخم مرغ جا گيرد، بايد حجم آن به اندازه اي شود كه كمتر از حجم تخم مرغ باشد تا در آن جا شده و تخم مرغ محيط بر دنيا باشد.پس مي شود كه كره زمين هم حجم و بزرگي خود را داشته باشد و هم نداشته باشد و اين تناقض است.فرض كرديم كه يك چيز هم خودش باشد و هم نباشد و چنين چيزي اصلاً ممكن نيست، يعني ذاتاً خود را نفي مي كند و اين محال ذاتي است. وقتي چيزي نشد، اين كه مي گوييم خدا بر هر چيزي قادر است، چنين فرضياتي ذاتاً خارج اند ، چون چيز نيستند، يعني ذاتاً شدني نيستند تا سؤال كنيم آيا خداوند مي تواند يا نه؟اما آنچهبه نام معجزات و ... كه در قدرت انسانعادي قرار ندارد يا اصلاً در قدرت انسان نيست، از نوع محال ذاتي نيست، بلكه از نوع محال عادي است ، يعني عادتاً و براساس قوانين شناخته شدة طبيعت، انسان نمي تواند آن را انجام دهد، كه به طور عادي و علم معمولي از حيطه قدرت انسان خارج است، نه اينكه محال ذاتي باشد. به همين خاطر معجزه را خرق عادات مي دانند، يعني خرق قانون طبيعي كه انسان ها به آن عادت داشته - كرده اند و شناخت دارند.
کد سوال : 53700
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : به چه دليل خداوند جسم نيست؟
پاسخ : چون جسم مركّب از اجزا است و هر مركبّي نياز به اجزايش دارد و هر چيزي كه نيازمند باشد، ممكن الوجود است و نياز به علت دارد، در صورتي كه خداوند واجب الوجود و ازلي و ابدي است .هم چنين اگر خداوند جسم باشد، نياز به مكان و زمان دارد.اگر خداوند مكان داشته باشد، محدود مي شود و محدوديت هم از خواص ممكن است و خداوند غيرمحدود و غير متناهي است، زيرا اگر محدود و متناهي باشد، مركّب و محتاج خواهد شد. پس خداوند مكان ندارد و محال است كه مكان داشته باشد. او فوق زمان و مكان است و محيط بر اين دو مي باشد. پس جسم هم نمي تواند باشد.در هر حال جسم بودن خداوند (چه به تعريف تجربي و چه به تعريف فلسفي) نشانه نياز خداوند، هم به اجزا و هم به زمان و مكاناست، در حالي كه خداوند موجود بي نياز است. يعني اگر نيازمند باشد، بايد علتي نياز او را برطرف كند، پس واجب الوجود نخواهد بود.هم چنين فرض جسم بودن خداوند، به اين معنا خواهد بود كه قبل از وجود الهي ، اجزائي باشند كه خداوند از آنها تركيب يافته باشد، در حالي كه هر چيزي آفريده خداونداست، همين طور مكان و زمان (كه از اجسام انتزاع مي شوند) آفريده الهي مي باشند و خداوند برتر از زمان و مكان است.جسم بودن خداوند، به معناي محدوديت ذات او به آن مكان و غيبت او از مكان هاي ديگر و از عالم مجردات خواهد بود ، در حالي كه خداوند موجود نامحدود است. بنابراين به دلائل متعدد خداوند نمي تواند جسم باشد.
کد سوال : 53701
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : به نظر شما چرا هر چه براي بعضي از جوانان دعا مي كنم كه هدايت شوند، هدايت نمي شوند؟! آيا اين امر بستگي به خود جوانان دارد كه اراده كنند خدا ايشان را هدايت كند؟
پاسخ : از جمله آداب پسنديده ، دعا براي ديگران است، يعني انسان در نماز و در حالات ديگر براي برادران و خواهران مسلمان و مؤمنش دعاي خير كند. هر چند شايد بعضي از دعاها به خاطر نبودن مقتضي در فرد اثر نكند، مثل دعا كردن به درخت خشكيده اي كه بخواهد سبز شود و ميوه دهد ! چنين درختي سبز شدن را ندارد، چون از ريشه خشك است.افراد گناهكار با سؤاختيار راه هدايت را بر روي خود مي بندند. چنين انسان هايي از مسير سلامتي روح و جان خارج شده اند. به همين دليل اگر هم براي آن ها دعا شود ممكن است اثر خود را نگذارد ( مثل درخت خشكيده) دعا بدون عمل كارساز نيست.دعا هرگز جانشين عمل نمي گردد. بايد زمينة گناه را از جامعه از بين برد و بستر مناسب براي رشد و هدايت جوانان فراهم كرد. اراده و عزم براي اصلاح را در جوانان به وجود آورد و همراه با اين مسائل ، دعا كرد كه در آن صورت ، اصلاح صورت خواهد گرفت. اگر قرار بود تنها با دعا فاسقان اصلاح شوند، ديگر پيامبران زحمتي نداشتند. سنت الهي بر اين تعلق گرفته كه هر كس سرنوشت خويش را خود تعيين نمايد؛ بنابراين براي خوب بودن يك شخص ، عزم و اراده شخص مهم است تا توفيق خداوند نصيب او شود.
کد سوال : 53702
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : در اكثر كتاب ها و منابع ديني توصيه به صبر شده است كه : هر كسي صبر كند، خدا در عوض به او احسان و نيكي مي كند و روزي مي دهد. آيا در مكاني كه جوانان فساد و گناه مي كنند، بايد صبر كرد و چيزي نگفت؟
پاسخ : در مورد سؤال، وظيفه شما برخورد با گناه است. چون امر به معروف و نهي از منكر در صورت شرايط واجب است، ولي اگر امر و نهي شما تأثيري ندارد، چيزي بر عهدة شما نيست واز جمع ايشان فاصله بگيريد. صبر تفسير ديگري دارد و آن صبر در برابر گناهي كه براي خود او پيش آمده و در مصيبت و سختي طاعت خدا است.صبر به معناي بي اعتنايي و سكوت و رضايت از گناه نيست.
کد سوال : 53703
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : به نظر شما چرا بعضي از انسان ها از آزادي برداشت بد مي كنند؟ آيا آزادي خوب و بد هم دارد؟
پاسخ : انسان به دليل اختياري كه خدا به او اعطا كرده است، دوست دارد هيچ محدوديتي در زندگي او نباشد.چون مسئله آزادي و اختيار براي انسان مطرح است، نيك و بد نيز در مورد وي صدق مي كند، يعني آزادي انسان به گونه اي است كه مي تواند هم عمل نيك انجام دهد و هم عمل بد.انسان آزاد خلق شده است، ولي خدا او را آزاد عاقل آفريد تا در ساية تدبير عقل همراه با دستور شرع مقدس در يك چارچوب معيّن حركت كند. بسياري از انسان ها به توصيه شرع و عقل گوش فرا مي دهند و از آزادي استفادة صحيح مي كنند، ولي بعضي از افراد براي آزادي حدّ و مرز نمي شناسند اين ديگر به عهدة آن ها است كه از آزادي چنين برداشتي مي كنند. مثال ساده : شما اكنون گرسنه ايد و بر سفره اي پر از طعام دعوت مي شويد. از اين كه چه غذايي بخوريد ، مختار هستيد. در اين صورت اگر طعام را به اندازة نياز ميل كنيد، از خوردن غذا لذت برده ايد، حتي در جهت سلاميت خود رفتار كرده ايد، اما اگر چون آزاد هستيد، بيش از مقدار نياز غذا صرف كنيد، در ابتدا شايد به نظر لذت بيشتري برده ايد، اما عوارض پرخوري به سراغتان خواهد آمد، يا روي سفره دو نوع غذا (يكي مفيد براي بدن و ديگري مضر ) وجود دارد. انسان آزادي دارد كه از هر كدام خواست استفاده كند، اما اگر عقل و انديشه خود را به كار نبرد و به جهت آنكه آزادي استفاده از غذاي ناسالم و مضر را دارد، آن را استفاده كند، از آزادي سوء استفاده كرده ، يعني آزادي را به ضرر خود به كار گرفته است. آزادي در عمل و رفتار نيز چنين است كه اگر در محدودة مشروع باشد، داراي فوائد خوبي است اما اگر از اندازه آن بگذرد و يا ناسالم استفاده كند، ضرر و زيان به خود رساندهاست.بنابراين ، اصل آزادي ، بد نيست، اما چگونه استفاده كردن آن مي توان خوب يا بد باشد.