• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 49634
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : در موقع وضو آيا مى‏شود موهاى سر، ژل زده يا رنگ شده باشد؟
پاسخ : رنگ مو براى مسح ضرر ندارد و ماليدن ژل اگر مانعيت براى آب وضو نداشته باشد، ضررى ندارد.(1)پى‏نوشت‏ها:1 - آيت الله فاضل لنكرانى، جامع المسائل، ج‏1، ص 49؛ آيت الله مكارم، استفتائات جديد، ص 33؛ امام خمينى (ره)، استفتائات، ج‏1، ص 36.
کد سوال : 49635
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : در پايان هر جوابى نوشته‏ايد: در مكاتبه بعدى مشخصات خود را بنويسيد. منظور از مشخصات چيست؟
پاسخ : منظور از مشخصات كامل شماره شناسنامه و نام پدر و... نيست، بلكه مقصود اين است كه چون در بعضى از سؤالات، مسائل روانشناسى و روانكاوى و مشاوره مطرح مى‏شود كه احتياج به دانستن اطلاعاتى از قبيل سن و سال و محيط خانوادگى و وضعيت معيشتى و سطح تحصيلات و وضعيت روحى و روانى، محيط اجتماعى و تجرد و تأهل است قيد شود.
کد سوال : 49636
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : براى پيدايش حضور قلب در نماز چه بايد كرد؟
پاسخ : جزوه حضور قلب به پيوست ارسال مى‏گردد. اميدواريم با مطالعه دقيق آن خواسته خود را بيابيد.
کد سوال : 49637
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : جوان نسبتاً فهميده و مؤدبى با يك كار ساده و پيش پا افتاده (پرسيدن از اسم و محل زندگى يم) دلم را ربوده است. در همه حال حتى در نماز فكرم را به خود مشغول كرده است شب و روز به انتظارش نشسته‏ام. ديگر خسته شدم. به همين جهت گوشه گير شده، حوصله حرف زدن با كسى را
پاسخ : چون شما فعلاً اراده مستقل و زندگى استقلالى نداريد و تابع پدر و مادر هستيد، هر جا آن‏ها نماز را شكسته مى‏خوانند، شما هم بايد شكسته بخوانيد و هر جا تمام مى‏خوانند، بايد تمام بخوانيد(1).پى‏نوشت‏ها:1 - برداشت از فتواى آيةالله فاضل، جامع‏المسائل، ج‏1، ص 130، ج سؤال‏472.
کد سوال : 49638
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا در قرآن كريم لغات و اصطلاحاتى كه ريشه فارسى داشته باشد، به كار رفته است؟ اگر هست، تعداد آن‏ها چقدر است؟ در صورت وجود چنين لغاتى حداقل بيست واژه را بيان نماييد.
پاسخ : عده‏اى از محققان اعم از قرآن شناسان و لغويان قديم منكر اشتمال قرآن بر لغات غير عربى بوده‏اند. سيوطى در نوع سى و هشتم از اتقان و مقدمه المهذب، شافعى، طبرى، ابوعبيده معمر بن مثنى و قاضى ابوبكر باقلانى و ابن فارسى لغوى را طرفدار خالى بودن قرآن مجيد از لغات غير عربى معرفى مى‏كند. مبنا و مستند اينان، تصريح خداوند است. در قرآن كريم به اين كه قرآن به زبان عربى مبين است (يوسف، آيه 2؛ نحل، آيه 103؛ شعراء، آيه 195؛ فصلت، آيه 44) اشاره شده است.اما مجوزان و قائلان به وجود لغات غير عربى در قرآن برآنند كه بودن چند فقره لغت غير عربى، قرآن را از صفت عربى نمى‏اندازد. چنان كه قصيده و غزل فارسى با آن كه لغات عربى بسيار دارد، ولى اين واژگان عربى، آن را از فارسى بودن نمى‏داندازد. چرا كه هيچ زبانى از زبان‏هاى زنده و حتى مهجور جهان نيست كه در آن كم و بيش لغات دخيل از زبان ديگر وجود نداشته باشد.سيوطى در كتاب المهذّب 140 واژه قرآنى را معرب؛ يعنى غير عربى الاصل كه سپس عربى شده، شمرده است. فهرست كلمات فارسى در قرآن كريم:اباريق، ابد، الأريكه، استبرق، اسوه، برزخ، برهان، تنور، جناح، جند، دين، رزق، روضه، زبانية، زرابى، زمهرير، زور، سجيل، سراب، سرابيل، سراج، سرادق، سرد، سرمد، سندس، شى‏ء، صليب، صهر، ضنك، عبقرى، عفريت، غمز غمزه، فردوس، فيل، قسورة، كأس، كافور، كنز كورت، مجوس، مرجان، مشك، نمارق، هاروت و ماروت، ورده، ورق، وزير و... .
کد سوال : 49639
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : مقصود از ام الكتاب چيست؟ در دعايى نسبت به معصوم(ع) چنين آمده است كه فرمود: خدايا! اگر من از اشقيا هستم، پس اسم مرا محو كن و در دفتر سعد او خوبان ثبت كند.(1) مقصود از ثبت و محو چيست و آيا چيزى كه در ام الكتاب و لوح محفوظ ثبت شود، قابل محو است؟
پاسخ : خداوند متعال در قرآن فرمود: "خداوند هر چه را بخواهد، محو و هر چه را بخواهد، اثبات مى‏كند و "ام الكتاب" (لوح محفوظ) نزد او است".(2)ام الكتاب چيست؟ مفسران در اين باره مى‏فرمايند:واژه‏ام در لغت به معنى اصل و اساس هر چيزى است و اين كه عرب به مادر ام مى‏گويند، به خاطر آن است كه ريشه خانواده و پناهگاه فرزندان است. بنابراين ام الكتاب (كتاب مادر) به معناى كتابى است كه اصل و اساس همه كتاب‏هاى آسمانى مى‏باشد. و اين همان لوحى است كه نزد خداوند از هر گونه تغيير و تبديل و تحريفى محفوظ است. اين همان كتاب علم پروردگار است كه نزد او است و همه حقايق عالم و همه حوادث آينده و گذشته و همه كتاب‏هاى آسمانى در آن درج است و هيچ كس به آن راه ندارد، جز آن چه را كه خدا بخواهد، افشا كند.(3)اما تفسير آيه بالا مى‏رساند كه گويا علم خداوند معتبر است و اگر چيزى را بخواهد، محو و يا اثبات مى‏كند. پس معلوم است چيزى بايد ثبت شده باشد كه محو شود و يا چيزى ثبت نشده باشد كه اثبات شود و حال آن كه هر دو معلوم خدا هستند. پس چگونه مى‏شود ميان اسرار و علوم ثابت شده در لوح محفوظ و علومى كه متغيرند، جمع كرد؟ پس اصل مسئله و بحث را به سمت اين موضوع سوق مى‏دهيم كه آيا قضا و قدر الهى كه در لوح محفوظ و ام الكتاب ثبت شده است، قابل تغيير مى‏باشد. آيه‏اى كه در ابتدا نقل شد، اين مسئله را ثابت مى‏كند كه خداوند هر چه را بخواهد، محو و يا اثبات مى‏كند و نزد ام الكتاب است.شهيد مطهرى مى‏فرمايد: در آثار و روايات دينى و در اشارات قرآنى، از قضا و قدر حتمى و قضا و قدر غير حتمى ياد شده است و چنين مى‏نمايد دو گونه قضا و قدر هست. حتمى و غير قابل تغيير، غير حتمى و قابل تغيير.اين پرسش پيدا مى‏شود كه معنى قضا و قدر غير حتمى چيست؟ اگر حادثه خاصى را در نظر بگيريم، علم ازلى حق و اراده او به آن حادثه تعلق گرفته يا نگرفته است. اگر تعلق نگرفته است، پس قضا و قدر در كار نيست.اگر تعلق گرفته است، حتماً بايد واقع شود وگرنه لازم مى‏آيد علم حق با واقع مطابقت نكند و لازم مى‏آيد تخلق مراد از اراده حق كه مستلزم نقصان و ناتمامى ذات حق است. اين جا است كه اين بن بست پيش مى‏آيد كه يا بايد مانند اشاعره يك گونه قضا و قدر، بيش‏تر قائل نباشيم و قابل تبديل بودن سرنوشت را به هر صورت و هر شكل منكر شويم؛ در نتيجه براى بشر هيچ گونه قدرتى در تبديل سرنوشت و هيچ گونه آزادى و اختيارى قائل نشويم و يا مانند معتزله منكر قضا و قدر در جريان عالم - لااقل در افعال و اعمال بشر - بشويم. اكنون بايد ببينيم راهى براى خروج از اين بن بست هست؟(4) شهيد مطهرى از اين پس وارد بحث‏هاى طولانى شده كه نيازى به ذكر آن‏ها نيست و فقط به بعضى از قسمت‏ها اشاره مى‏شود.ايشان موجودات جهان را به دو قسم مجرد و مادى تقسيم مى‏كنند. گروهى كه متعلق مجرد، از هرگونه تغيير و تبديل در سرنوشت معذورند و از ابتدا تا به انتها با يك سرنوشت موجوديت مى‏يابند و گروهى كه متعلق عالم ماده هستند - از جمله انسان - چون از تأثير مستقيم و غير مستقيم عالم مادى به دور نيستند، از هرگونه تبديل تقدير در سرنوشت در امان نخواهند بود و اين‏ها با قضا و قدر غير حتمى رو به رو خواهند شد.ايشان مى‏نويسند: "در مجردات كه بيش‏تر از يك نحو نمى‏توانند وجود داشته باشند و تحت تأثير علل مختلف قرار نمى‏گيرند، قضا و قدر حتمى و غير قابل تبديل است، زيرا با بيش از يك سلسله از علل و سر و كار ندارند و سرنوشت معلول با علت است. پس يك سرنوشت بيش‏تر ندارند و چون امكان جانشين شدن سلسله‏اى از علل به جاى اين سلسله نيست، پس سرنوشت آن‏ها حتمى است. اما در غير مجردات كه امكان هزاران نقش و رنگ را دارند و تحت قانون حركت مى‏باشند و همواره بر سر دو راهى‏ها و چهارراهى‏ها مى‏باشند، قضا و قدر غير حتمى وجود دارد؛ يعنى يك نوع قضا و قدر سرنوشت آن‏ها را معين نمى‏كند و چون سرنوشت معلول در دست علت است و چون اين امور با علل مختلف سر و كار دارند، پس سرنوشت‏هاى مختلف در انتظار آن‏ها است و چون هر سلسله از علل را در نظر بگيريم، امكان جانشين شدن يك سلسله ديگر در كار هست. پس سرنوشت آن‏ها غير حتمى است. به هر اندازه كه اگر درباره آن‏ها صحيح است، قضا و قدرها هست و امكان تغيير و تبديل وجود دارد.(5) و شهيد مطهرى به عنوان نتيجه مى‏فرمايند: خلاصه اين كه چون تمام علل و اسباب مظاهر قضا و قدر الهى مى‏باشند، در مورد هر حادثه‏اى هر اندازه علل و اسباب مختلف و جريان‏هاى مختلف متصور باشد، قضا و قدرهاى گوناگون متصور است. آن جريانى كه واقع مى‏شود و صورت مى‏گيرد، قضا و قدر الهى است و آن جريانى هم كه متوقف مى‏شود، قضا و قدر الهى است.(6)معروف است كه حضرت على(ع) در سايه ديوار كجى نشسته بود. از آن جا حركت كرد و در زير سايه ديوار ديگرى نشست. به حضرت گفته شد: از قضاى الهى فرار مى‏كنى؟ فرمود: از قضاى الهى به قدر الهى پناه مى‏برم؛ يعنى از نوعى قضا و قدر به نوعى ديگر از قضا و قدر پناه مى‏برم؛ يعنى اگر بنشينم و ديوار بر سرم خراب شد، قضا و قدر الهى است، زيرا در جريان علل و اسباب اگر انسانى در زير ديوارى شكسته و مشرف به انهدام بنشيند، آن ديوار بر سرش خراب مى‏شود و صدمه مى‏بيند و اين قضا و قدر الهى است و اگر خود را به كنارى بكشد، از خطر مصون مى‏ماند. اين نيز قضا و قدر الهى است، كما اين كه ممكن است در همان حال در يك جريان ديگر از علل و اسباب خطرى ديگر متوجه او شود كه آن نيز قضا و قدر الهى است.(7)نتيجه: انسان‏ها چون موجودات مادى هستند، در امور مربوطه به افعال و كردار خود هر لحظه دچار تصميم و تبدل رأى مى‏شوند و اين جز از سر اختيار ايشان نيست ولى اين تبديل و تغييرها موجب تبدل و تغيير در قضا و قدر نمى‏شود، زيرا خداوند علم به تغيير معلول دارد، نه اين كه معلوم موجب تغيير در علم او شود. پس علم به تغيير غير از تغيير علم است. قضا و قدر كه در نهايت انجام مى‏شود، در اصل قضا و قدر محتوى است كه در مراحل قبل مورد تعلق علم خدا بوده است، ولى از ديد ما به تبديل و تغيير اختيارى تعبير مى‏شود و گويا خيال مى‏كنيم باعث تغيير در علم خدا مى‏شود. خدا چون علم حضورى دارد، عالم و معلومش يكى است و از واسطه به دور است، زيرا واسطه يا زمان يا مكان و يا مقولاتى چون اين، وضع، كم، كيف و غيره است، چون اگر موجودى با يكى از اين‏ها و يا غيره مخلوط و يا به گونه‏اى منتسب شود، براى درك محتاج تحصيل خواهد بود.پس در ام الكتاب چيز ثابت شده‏اى وجود دارد كه چون خداوند عالم تصميم نهايى‏ما را مى‏داند و مى‏داند كه بالاخره به كدام سمت و سو روانه خواهيم شد، آن تصميم نهايى قضاى محتوم است در روايات فراوان دارمى كه صله رحم عمر انسان را چند برابر مى‏كند، مثلاً اگر كسى سه سال از عمرش باقى مانده است، با صله رحم به سى سال تبديل مى‏شود. آن كس كه عمرش سه سال است، با اجل غير محتوم رو به رو است، ولى محتوم آن به عمل بسته است يا صلحه رحم را انجام خواهم داد و عمرم را طولانى مى‏كنم يا با ترك آن عمر خود را كوتاه كرده‏ام، ولى اين كه من در حيرت و شكم، ربطى به علم خدا ندارد و خدا مى‏داند كه من كدام را انتخاب مى‏كنم و چون اختيار دارم، مسئوليت آن به عهده من است. اين كه معصوم مى‏فرمايد: اگر نام من در دفتر اهل شقاوت است، محو گردان و از اهل سعادت رقم زن؛ يعنى اين كه به من مهلت بده كه بتوانم كار نيكى انجام دهم تا اگر قرار باشد آدم بدى باشم، خودم را خوب كنم. در عين حال گفتار و رفتار معصوم بيش‏تر جنبه ارشادى و اخلاقى و يا تربيتى براى‏ما دارد و ايشان به حكم عصمت از هر بدى معصومند. با اين حال تفكر و تعمق در بعضى از محورها خصوصاً در مسائلى نظير عدل الهى و جبر و تفويض و علم خدا جز به گمراهى نمى‏كشاند، زيرا عقل ناقص‏ما آن اندازه كشش ندارد و خوب است انسان متعبد بوده و تسليم رضاى خدا باشد كه جز نيكى و مصلحت بنده را نمى‏خواهد.پى نوشت‏ها:1 - مفاتيح الجنان، اعمال شب قدر، ص 481.2 - رعد (13) آيه 39.3 - تفسير نمونه، ج‏21، ص 9.4 - مجموعه آثار، ج 1، ص 7 - 386. 5 - شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج‏1، ص‏392.6 - همان، ص 395.7 - شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج‏1، ص 395 - 396.
کد سوال : 49640
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : جمله معروف "بسيط الحقيقة كل الاشياء و ليست بشى منها" يعنى چه و حقيقت وجود اشيا چيست؟
پاسخ : بسيط الحقيقة يعنى خدا، زيرا كه وجودش بسيط از هر چيز ديگرى است تعبير بسيط به اين معنا است كه وجود اقدس حق از هيچ جزئى تركيب نيافته است، ولى همه چيز را يك جا دارد و حل آن كه خود جزئى از اشيايى كه خلق كرده است نيست. همه چيز به او وابسته است و او به هيچ كدام از آن‏ها وابسته نيست.پس وجود بسيط وجودى است كه نمى‏توان برايش جزئى يا ماهيتى فرض كرد و يا او را مركب دانست، در حالى كه اين بساطت همه چيز را در برگرفته است.علامه طباطبايى فرمود: واجب بالذات وجود صرف و خالص است كه عدم در او راه ندارد و نمى‏تواند كمال وجودى از او سلب شود، زيرا تمام كمالات وجودى كه ممكن هستند، معلول فيض يافت از علت اند و علت‏ها منتهى به واجب بالذات مى‏شوند و معطى شى‏ء (دهنده شى‏ء) نمى‏تواند فاقد آن باشد (پس بايد از خودش داشته باشد كه بتواند صادر كند) پس براى خدا متعال تمام كمالات وجودى تصور مى‏شود، جز اعدام. پس حقيقت واجبيته بسيط محض و خالص است و چيزى از او سلب نمى‏شود (همه چيز مربوط به او است)(1)پس بسيط الحقيقه كل الاشياء يعنى علة العلل تمام معلول‏ها خداوند متعال است، در حالى كه او جزئى از آنان نيست و فقط منشأ صدور است و هستى بى پايانش جلوه‏هاى تمام موجودات است.اين مثال فقط براى تقريب و تفهيم ذهن است، مثلاً قطرات بسيارى جمع شده، اقيانوس بزرگى را تشكيل مى‏دهند. اقيانوس در اصل از قطرات به هم پيوسته تركيب يافته، ولى اكنون نمى‏توان گفت كه اقيانوس قطره است. آن از تعريف قطره فاصله بسيارى گرفته است، در حالى كه تمام قطره‏ها يك بساطت ظاهرى را تشكيل داده و به اقيانوس بزرگى تبديل شده‏اند. در اين صورت اقيانوس، ديگر يك قطره نيست و به يك قطره نمى‏توان اقيانوس گفت. پس وقتى ذات اقدس حق علةالعلل شد، جز بساطت كه تمام حقايق در او يك جا جمع است، تعبير ديگرى نخواهد داشت و وجود اشياء و مخلوقات همه نشانه‏هاى اين حقيقت هستند. آن‏ها از خود خوديتى ندارند مگر آن كه او علت خوديت آن‏ها و همه چيز است. ما سوى الله آثارى هستند كه او خلق كرده است.پى نوشت‏ها:1 - نهاية الحكمة، ص 244.
کد سوال : 49641
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : با توجه به اين كه علم خداوند ازلى است، اين علم چگونه در زمان و مكان تقسيم شده؟ علاوه بر اين كه در افعال انسان اختيار و انتخاب او شرط است، يعنى اگر قائل به پيدايش علم در محدوده اعمال انسانى باشيم كه اين گونه نيست چگونه خداوند به حوادث متغير زمانى و مكانى
پاسخ : يكى از صفات پروردگار عالم و مهم‏ترين صفت او بعد از توحيد، عالم و آگاه بودن از تمامى هستى و تغييراتى است كه در آن پيدا مى‏شود. علمى كه سبب پيدايش هر معلومى خواهد شد. آيات بسيارى از قرآن گواهى و دلالت بر علم نامحدود خداوند دارند:1 - بدانيد خداوند از هر چيزى آگاه است؛(1)2 - بگو: اگر آن چه در سينه‏هاى شما است، پنهان داريد يا آشكار كنيد، خداوند آن را مى‏داند، و نيز از آن چه در آسمان و زمين است، آگاه است و خداوند بر هر چيزى توانا است.(2)3 - كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آن را نمى‏داند. آنچه را در خشكى و دريا است مى‏داند. هيچ برگى (از درختى) نمى‏افتد، مگر اين كه در كتاب آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است.(3) بسيارى ديگر از آيات الهى نشان دهنده علم بى پايان و نامحدود حضرت حق است. علم خدا موجب شده است موجود مكانى و زمانى و محدودى چون انسان به تشكيك پرداخته چون از عقل و شعور و دانايى در حد كمى برخوردار است، به كنج كاوى و احياناً اعتراض جسورانه بپردازد كه اگر خداوند به من اختيار داده، آيا اختيار من كه هر لحظه قابل تغيير و تبديل است، با علم خدا كه از قبل بر حركات و سكنات تمام موجودات در حال و آينده خبر دارد، منافات ندارد، اگر علم خدا ثابت است، با فعل و انفعال من كه هر لحظه در حال دگرگونى است، چگونه تلفيق مى‏شود؟ علم خدا به موجودات با علم‏ما كه از طريق كسب و انعكاس است، تفاوت ماهوى دارد. تا اشيا را به صورت مستقيم نبينيم. نمى‏توانيم از جزئياتش آگاه شويم، گرچه نقش بستن صورتى خيالى از چيزى كه تصورش را مى‏كنيم، غير قابل اجتناب است، اما اين علم نيست. علم، حضور صورت معلوم در نزد عالم است. علم‏ما به اشيا اين گونه است، مثلاً فرض كنيم انسانى از ابتدا كور مادرزاد بوده و يا بينا بوده است ولى او را در اتاق بسيار تاريكى قرار داده‏اند، كه هيچ روزنه‏اى در آن وجود ندارد تا بتواند معلوم باشد. آيا مى‏توان از چنين شخصى انتظار داشت كه از موجودات و اشياى اطراف خود تصوير روشنى ارائه دهد؟ او حتى نمى‏تواند خيالى را كه مطابق با واقع باشد، از دنياى خارج ارائه دهد. اگر آن شخص كور بينا شود و يا شخصى كه در اتاق تاريك قرار گرفته است به وسيله برق اطراف خود را روشن و واضح ببيند، دنياى جديدى را پيش روى خود مى‏بيند كه فرق بسيارى با لحظات پيش كه در آن حالت بوده است، دارد.ما دو نوع علم نسبت به خود داريم: 1 - علم حضورى كه خودمان را باور داريم و مى‏دانيم هستيم و احساس بودن درما واقعى است.2 - علم حصولى كه‏ما نسبت به اشيا عالم مى‏شويم، و اين از انعكاس آن شى در ذهن صورت مى‏گيرد، مثل علومى كه كسب مى‏كنيم و يا نسبت به مجهولات كه عالم مى‏شويم. پس اين علم با گذر زمان كم يا زياد مى‏ود و زمان نقش تعيين كننده‏اى در تصوير آن دارد.اشتباه‏ما از علم خدا از همين جا شروع مى‏شود كه فكر مى‏كنيم علم خدا نسبت به حال و آينده علم حصولى است و تا آن حوادث ايجاد نشوند، خدا عالم نخواهد شد. پس با اختيارى كه داريم، مى‏توانيم در علم خدا تأثير بگذاريم، در حالى كه اين گونه نيست و علم خداوند به موجودات از طريق انتقال عكس و صورت ذهنى نيست، بلكه تمامى موجودات به ذاتشان نزد خدا حاضرند و او به همه آن‏ها احاطه دارد، بى آن كه احتياج به عكس و نقش باشد. علم خداوند بر زمان و مكان احاطه دارد. زمان و مكان مقهور اراده او هستند. او هستى را آفريد و آن را به زمان مقيد كرد تا حضور موجود ثابت و قرارمند نشود وگرنه يا بايد ازلى شود كه جز خدا مصداقى ندارد و يا بايد به همين صورت بماند و بدون آن كه ازلى باشد، ثابت شود، كه محال است، زيرا موجود امكانى نمى‏تواند در حال ثبات و قرار بماند، زيرا او زمانى است و هر موجود زمانى محكوم به انصرام است.پس علم خدا نسبت به تمام موجودات حضور است، مثلاً انسانى را فرض كنيم كه در اتاقى حبس شده است و فقط روزنه‏اى كوچك به بيرون دارد. او از اين روزنه قدرت ديد محدودى نسبت به بيرون دارد. اگر در اين هنگام صف شترى از كنار آن روزنه بگذرد، شخصى كه در اتاق قرار گرفته است، هر لحظه قسمتى از آن صف را خواهد ديد، ول ياگر اين شخص خارج شود و بر بالاى بام برود، بدون هيچ گونه محدوديتى تمام صف شتران را از ابتدا تا انتها با يك نظر و ديد مى‏تواند ببيند. پس فرق بسيارى است بين دو گونه ديدن كه يكى بسيار محدود و ديگرى بسيار وسيع است. حالا هر چقدر اين فاصله زياد شود، انسان ديدش نسبت به دنيا بيش‏تر مى‏شود. اگر بالاى كوه برود، بيش‏تر از بالاى بام منزل نسبت به محيط اطراف احاطه ديد دارد و اگر به كره ماه برود، زمين را با تمام عظمتش چون توپى كوچك كه در فرض معلق است مى‏بيند.حالا اگر خالق هستى كه خود همه چيز را خلق كرده، بخواهد به موجود خودش احاطه داشته باشد، آيا مى‏توان آن ديدن را با ديدن بشر مقايسه كرد؟ بشر مى‏بيند و انعكاس ديدن در ذهنش نقش مى‏بندد، ولى در نزد خدا همه چيز حاضر و عيان است. او اگر به انسان كه بهترين موجودش است، اختيار داد، مى‏داند كه او با اختيار خودش چه كارى انجام مى‏دهد و چه كارى انجام نمى‏دهد. او به تمام جزئيات عالم هستى عالم است. هر ذره‏اى هر چند از نظرما ناديدنى باشد، در نظر او حاضر و فعال است و در پيكره هستى به انجام وظيفه خويش مشغول است. وقتى قرآن مى‏فرمايد: "او است خداوند در آسمان‏ها و در زمين. پنهان و آشكار شما را مى‏داند و از آن چه انجام مى‏دهيد، با خبر است".(4) ديگر به شك و ترديد نخواهيم افتاد كه چگونه خداوندما را مختار كرده است اختيار يعنى آن كه من شايد بخواهم يا نخواهم و همين مسئله موجب تغيير در علم خدا مى‏شود، چون شايد او بخواهد و من نخواهم، چون مختار هستم و اگر او بخواهد و من مجبور به خواستن بشوم، پس مختار نيستم! خداوند علم سابق به فعل‏ما دارد كه افعال‏ما تحت اراده و اختيارما، به سمت ثواب خواهد رفت يا راه عذاب را در پيش خواهد گرفت.امام رضا(ع) فرمود: "خداوند هميشه به موجودات، عالم بوده، قبل از آن كه آن‏ها را بيافريند، همانند علم او به اشياء بعد از خلقت آن‏ها". (5)پس وقتى خداوند قبل از خلقت اشيا به آن‏ها عالم است و مى‏داند در فلان زمان موجودى را كه اكنون وجود ندارد، خلق مى‏كند، مى‏داند كه بعد از خلقت چه كارى انجام خواهد داد. حضرت در بخش دوم روايت مى‏فرمايد: "همانند علم او به اشيا بعد از خلقت آنها" پس علم خدا به اشيا بعد از خلقت، امرى ثابت شده و معلوم است.علم خدا حضورى است‏همان گونه كه حقيقت علم از بديهيات است، اين معنى نيز جزو واضحات است كه‏ما دو گونه علم در خود مى‏يابيم كه با هم كاملاً متفاوت است: گونه اول،ما به وجود خود به اراده و تصميم و علاقه و عشق و تنفر و افكار خودمان علم داريم. و بدون نياز به هيچ واسطه‏اى اين معنى براى‏ما حاصل است؛ يعنى‏ما نزد خودمان حضور داريم و افكار و پديده‏هاى روحى‏ما هم نزدما حاضرند و حجابى ميان‏ما و آن‏ها نيست. اين‏ها را علم حضورى مى‏نامند. گونه دوم،ما به موجوداتى كه بيرون از وجودما است، نيز علم داريم، ولى مسلماً آسمان و زمين و ستارگان در درون روح‏ما جاى ندارند، بلكه عكس و نقش از آن‏ها از طريق آثارشان به درون روح‏ما راه مى‏يابد و در حقيقت معلوم واقعى‏ما همان مفاهيمى است كه از آن‏ها در روح‏ما جاى گرفته است. اين را علم حصولى مى‏نامند.علم خداوند به تمامى موجودات جهان از قبيل قسم اول است چرا كه او همه جا حاضر است و بر همه چيز احاطه وجودى دارد چيزى از او دور نيست. او هرگز نياز به حواس و انعكاس صورت موجودات در ذهن و مفاهيم ذهنى ندارد. اصلاً او ذهن ندارد و علم او بر همه چيز علم حضورى است.(6)در هر حال بحث درباره علم خدا بسيار گسترده و عميق است و به همين جهت موجب پديد آمدن اقوال و آراى گوناگونى شده است. علامه طباطبايى مى‏فرمايند: براى خداوند متعال علمى است به ذاتش در مرتبه ذاتش يعنى علم به ديگر كه علم به آن‏ها در مرتبه و مرحله ذات خود آن‏ها است (كه ظاهراً مقصود علم به تقرر اصلى و اوليه آنها است) و اين علم به علم قبل از ايجاد معروف است كه اين علم اجمالى در عين كشف تفصيلى است و اين كه براى خداى متعال علم تفصيلى خارج از ذاتش است و آن علم به موجودات در مرتبه ذاتشان كه خارج از ذات متعال است و آن علم بعد از ايجاد است و به هر حال علم خداوند حضورى است، هرگونه كه فرض شود.(7)نتيجه: علم خدا حضورى است و در اين مرتبه اشيا چه قبل و چه بعد از خلقت چون متعلق علم خدايند، معلومند، چون غايب و حاضر نزد او حاضر است. ممكن است موجودى از نظر ما غايب باشد و شايد هنوز به وجود نيامده باشد، چون زمان موجوديتش به ظاهر فرا رسيده، ولى همان موجودى كه بعداً در نظر ما ظاهر مى‏شود نزد او ظاهر است و اين جريان هميشه ادامه دارد.او به ما اراده مى‏دهد، اما مى‏داند كه با اراده خويش چه مى‏كنيم. او به ما اختيار مى‏دهد، ولى مى‏داند با اختيار خويش چه راهى را انتخاب مى‏كنيم. پس هر گونه تغيير و تبديل در رأى و اراده و اختيار ما از ديده او به دور نيست، چون خداوند عالم است و عالم به معلوم خويش علم حضورى داشته و نوعى اتحاد ميان عالم و معلوم وجود دارد، زيرا علم حضورى موجب چنين اتحادى شده و عاقل و معقول به هم پيوند مى‏خورند، نه كه چون علم حصولى اول عاقل و عالمى ايجاد شده و بعد معقول و معلومى به وجود مى‏آيد كه اين معقول و معلوم، معلول و مخلوق زمان است. علم حصولى تابع زمان و انعكاس ذهن و دريافت ديدن و يا شنيدن‏ها است.در هر حال بحث از علم خدا پيچيده است كه اذهان و افهام را در هم مى‏پيچد و گويا ضرورتى براى كنج كاوى نيست، جز آن كه براى يادگيران رجوع به كتاب‏هاى فلسفى و عرفانى سودمند است. در عين حال روايت‏هاى متعددى از معصومان (ع) نقل شده است كه انسان را از تفكر در ذات خدا بر حذر داشته‏اند. امام باقر(ع) فرمود:"برحذر مى‏دارم شما را از انديشيدن در ذات خدا، ولى آن گاه كه خواستيد به عظمت و بزرگى‏اش بنگريد، به آفريده‏هاى بزرگ او نگاه كنيد".(8)پى نوشت‏ها:1 - بقره (2) آيه 231.2 - آل عمران(3) آيه 29.3 - انعام (6) آيه 59.4 - انعام (6) آيه 3.5 - پيام قرآن، ج‏4، ص 99.6 - پيام قرآن، ج‏4، ص 91.7 - نهايةالحكمة، ص 254.8 - صادق احسان بخش، آثارالصادقين عليهم السلام، ج‏1، ص 28.
کد سوال : 49642
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا اگر با توجه به مقدار سرمايه، مقدار سودى را كه دولت وقت تعيين كند، بعد به دلايلى آن مقدار سود براى كاسب كار ضرر داشته باشد، مى‏توان مقدار سود را بالا برد؟
پاسخ : در اسلام، راجع به خريد و فروش، سود خاصى مقرر نشده است و معمولاً سود براساس موازين عرفى و اخلاقى و اجتماعى و رضايت طرفين معامله (بايع و مشترى) و عدل و انصاف و وجدان تعيين مى‏شود. بنابراين سود عادلانه و متعارف و منصفانه، در زمان‏هاى مختلف متفاوت است.در استفتايى كه درباره گران فروشى از حضرت امام خمينى شده، آمده است: اگر گرانى قيمت به حد احجاف نرسد و مقررات دولت الامى را مراعات نمايد، اشكال ندارد.(1)اما درجواب سؤال دوم كه مقدار سود را دولت وقت تعيين كرده، ولى براى كاسب كار ضرر داشته است، عرض مى‏كنيم: در سؤال‏ها و استفتائات متعددى كه از حضرت امام خمينى درخصوص رعايت مقررات دولت اسلامى شده است، ايشان در جواب‏هاى متعدد و شبيه به هم پاسخ داده‏اند: هر گونه عملى كه بر خلاف مقررات دولت اسلامى يا موجب فساد در جامعه باشد، جايز نيست. در جاى ديگر فرموده‏اند: بههر نحو مقررات دولت اسلامى است، بايد عمل شود و اضافه بر آن حق ندارند بگيرند. نيز در جاى ديگر فرمودند: چنان چه خلاف مقررات دولت اسلامى باشد، جايز نيست.(2)در آخر اضافه مى‏كنيم اگر بخواهد سود آن جنس بالا رود تا جلوى ضرر گرفته شود، بايد با اداره و صنف (اتحاديه) متبوع و مربوطه، صحبت شود. اگرآن‏ها پذيرفتند و قبول كردند، مشكل شرعى برداشته مى‏شود، زيرا در آن صورت جزء مقررات و قوانين دولت اسلامى تلقى مى‏شود.پى‏نوشت‏ها:1 - امام خمينى (ره)، استفتائات ،ج‏2، ص 61 - 62.2 - امام خمينى(ره)، استفتائات،ج‏2، ص 45 الى 58.
کد سوال : 49643
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : مى‏دانيم كه مقام امامت از نبوت بالاتر است. با اين وجود چرا در قرآن اسم ائمه(ع) برده نشده است؟
پاسخ : علما و مفسران دلايل گوناگونى بر عدم ذكر نام ائمه نوشته‏اند كه مهم‏ترين دليل آنان جلوگيرى از تحريف است. در صدر اسلام دشمنان قسم خورده‏اى وجود داشتند كه جريان مستقيم هدايت را عوض كردند و تاريخ را آن گونه وارونه ساختند كه نياز به گفتن آن در اين نوشتار نيست.در چنين زمان پر مكر و آشوب و نيز كينه و حسادتى كه نسبت به خاندان پيامبر(ص) روا مى‏شد، چگونه مى‏شد كه نام مبارك ائمه اطهار در قرآن باشد و از تحريف و دست كارى به دور باشد؟ قرآنى كه در آن روز هنوز جمع آورى نشده و هر قسمتى از آن در دست كسى بود؛ وانگهى در بعضى از آيات قرآن خصوصاً آيه پنجاه و پنج سوره مائده كنايه بسيار ظريفى نسبت به اعطاى زكات و كمك به فقير به وسيله اميرمؤمنان على(ع) دارد. كه اين كنابه رساتر از تصريح است. مى‏فرمايد: "ولى و صاحب اختيار شما خدا است و رسول و آنان كه ايمان آورده‏اند ؛ كه نماز مى‏خوانند و در حال ركوع زكات مى‏دهند". در اين جا كنابه بسيار رساتر از تصريح است. مثلاً به عنوان ميهمانى در اتاقى نشسته‏ايد و صاحب خانه اگر بگويد هم اينك آقاى فلانى با چنين اوصافى وارد خواهد شد و يا بگويد لحطاتى بعد شخصى به اينجا خواهند آمد كه چنين است و چنان، كدام يك مى‏تواند داراى مفاهيم مهم‏تر و معتبرتر باشد؟ آيا شما از عبارت دوم پى نخواهيد كه چنين شخصى حتماً بايد خيلى مهم و عزيز باشد؟ در اين آيه خداوند مى‏توانست نام مبارك على(ع) را به صراحت ببرد، ولى مطلب را در لفّافه و كنايه قرار داد، تا علاوه بر شيرينى مطلب، اهميت آن نيز معلوم شود. راجع به دوازده امام(ع) "ان عدة الهشور عند الله اثنى عشر شهراً فى كتاب الله يوم خلق السموات و الارض منا اربعه ذلك الدين القيّم" قابل توجه است. تعداد ماه‏ها در پيشگاه الله دوازده ماه است، آن هم در كتاب خدا. از روزى كه زمين و آسمان را آفريد، چهار ماه حرام اسو اين است دين قيم و استوار.اگر به تأكيد بيش از حد نگاه كنيم و قيدهاى "عندالله" و "كتاب الله" را بنگريم، به اضافه "ذلك الدين القيم" خواهيم فهميد كه مقصود آيه بالاتر از ماه‏هاى سال است. در اسلام سود معقولانه در خريد و فروش چقدر است؟ آيا درصد معينى دارد؟ در كسب و كار و خريد و فروش قانون معينى مبنى بر اين كه مثلا. هر جنسى خريديم، با 20% سود به فروش برسانيم، وجود ندارد؟