• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 1671
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عالم علوم تجربي هر چه عالم تر مي شود ديندار تر ميشود؟
پاسخ : اين با هم ملازمت ندارند.علم مربوط به قوه عاقلانه انسان است كه انسان را در بعد ذهني و عقلي توانمند مي كند اما دين مربوط به قوه عامله انسان است كه انسان را در بعد ايمان توانمند مي كند.بسياري از دانشمندان را مي بينيم كه با دين فاصله دارند دليل آن نيز روشن است زيرا علم به منزله چراغ است اما اين چراغ به دست چه كسي داده مي شود؟اگر به دست انسان ديندار داده مي شود راه را براي ايشان روشن مي كند و اگر به دست انساني داده شود كه به دين توجه ندارد مصداق «چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا»مي شود. البته علم تجربي ،چراغي است كه قدرت و حكمت و علم الهي را نشان مي دهد.امابه طور كلي با دين تلازم ندارد بله بسياري از دانشمندان با نگاه به قدرت و حكمت كه در رشته علمي خود به دست آورده اند در ايمان به خدا و دين راسخ تر مي شوند. چنان كه ماكس پلانك فيزيك دان مشهور، با آگاهي بر شگفتي هاي اسرارآميز موجودات، اظهار خاكساري در برابر پروردگار مي كرد.
کد سوال : 1672
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : سلام مشكل بزرگ من كم رويي است. با وجود اينكه دختري زيبا و تحصيل كرده هستم ولي اصلا نمي توانم خود را مطرح كنم. هميشه دست و پايم مي لرزد. قلبم تند مي زند و ... در اجتماعات هميشه ساكت هستم و حرفي براي گفتن ندارم. كتب زيادي در اين مورد خوانده ام ولي تاثيري نداشته است. خواهش مي كنم مرا راهنمايي كنيد و با ايميل من با من مكاتبه نماييد.
پاسخ : در صورتي که اين حالت شما فقط در ارتباط و برخورد با آقايان وجود دارد نه تنها مشکل و بد نيست بلکه پسنديده و صحيح است و حکايت از وجود حيا و عفت است. رعايت حدود اخلاقي و حريم نگه داشتن و اجتناب کردن از برخي اختلاط ها بين دختران و پسران و برخوردهاي متکبرانه با نامحرم و خيره نشدن به اندام و بخصوص چشم هاي نامحرم همه و همه نشانه پاکي فطرت و پاکدامني شما دانشجوي گرامي مي باشد و همان نکاتي است که علماي اخلاق و روايات اهل بيت عصمت و طهارت به آن توصيه کرده اند. قرآن هم به مردان و هم به زنان توصيه مي کند که به نامحرمان خيره نگاه نکنيد و اين نشانه ايمان و عفاف يک انسان مؤمن است. فرد يا افرادي بايد احساس کنند که دچار مشکل شده اند که آزادانه و بدون رعايت هيچ گونه حد و حدودي و بي توجه به رعايت حرام هاي شرعي با نامحرم ها ارتباط دوستانه دارند. در اينجا چه خوب است به داستاني اشاره کنيم. گويند فرد سالمي وارد يک روستائي شد که تمام اهالي آن روستا از يک بيماري پوستي رنج مي بردند و به خارش بدن خود مشغول بودند و نمي توانستند لحظه اي بدون خارش به سر ببرند، وقتي اين فرد سالم وارد اين محل شد، اهالي با تعجب و تمسخر و ضمن اشاره به وي گفتند: آهاي ببينيد اين آقا مريض است، خود را نمي خاراند! بايد به پزشک مراجعه کني! دانشجوي گرامي حکايت برخي رفتارها، برخوردها و ارتباط هاي بين دختران و پسران از همين قبيل است و از آنجا که فراگير و گسترده است و همه به آن مرتکب مي شوند، عادي و طبيعي شمرده مي شود و نقطه مقابل آن زشت و ناپسند و غير طبيعي تلقي مي شود، و حال آنکه مبناي ما در تشخيص بهنجار و نابهنجار در برخي رفتارها بايد چيز ديگري باشد و برگرفته از عقل سليم، فطرت پاک و سالم و آموزه هاي ديني و شرعي باشد که هر سه ملاک به ما مي گويد ارتباط سالم بين دختر و پسر بايد بر اساس حفظ عفاف و عفت و نگاه هاي غير مستقيم و بدون خيره شدن باشد. پس توصيه مي شود همچون گذشته نسبت به جنس مخالف چشم را بالا نگيريد و خيره نگاه نکنيد و حرم عفاف و ارتباط با نامحرم را حفظ نمائيد که رمز موفقيت شما در همين است. اما در صورتي که چنين حالتي در ارتباط و برخورد با دختران و افراد محرم نيز بوجود مي آيد و احساس اضطراب مي کنيد مي توان گفت دچار اضطراب اجتماعي و يا به اصطلاح کم روئي هستيد که در اين زمينه توضيحاتي خدمت شما عرض مي کنيم. يكي از علل كم رويي , اضطراب اجتماعي است . اضطراب اجتماعي از عدم يادگيري مهارت هاي اجتماعي ناشي مي شود. يكي از ابعاد وجودي انسان كه بايد در محيط خانه و مدرسه متناسب با ساير ابعاد رشد كند, بعد اجتماعي است . انسان موجودي اجتماعي است و بايد در بستر اجتماع با هم نوعان خود زندگي كند. براي اين كه بعد اجتماعي انسان رشد كند و در صحنه هاي گوناگون بتواند با ديگران روابط مناسبي داشته باشد بايد مهارت هاي اجتماعي را ياد بگيرد. بعضي خانواده ها و يا بعضي از معلمان و مربيان دوران كودكي و نوجواني , زمينه رشد و شكوفايي كودك را آن طور كه بايد, فراهم نمي كنند كه يا قادر به آن نيستند, يا امكانات لازم را ندارند و يا خودشان نيز در اين زمينه دچار مشكل هستند. به هر دليل , اين فرايند اجتماعي شدن و يادگيري مهارت هاي ارتباطي با ديگران به درستي تحقق پيدا نمي كند وقتي نوجوان وارد صحنه هاي بزرگ اجتماعي مي شود, فشار و ناراحتي هاي كم رويي را در خود بيش تر حس مي كند; زيرا مي خواهد دوست يابي كند, با همكلاسان خود صميمي باشد, در كلاس درس در مقابل جمع كنفرانس دهد و... علي رغم اين كه توانايي لازم را براي يادگيري مطالب دارد و آنها را نيز خوب مي داند, ولي از ارائه آنها در مقابل جمع عاجز است و دچار اضطراب , خجالت و كم رويي و عوارض ناشي از آن مي شود. خوشبختانه يادگيري مهارت هاي اجتماعي و بر طرف كردن اضطراب و ترس در مقابل جمع , كاري است كه امكان عملي آن وجود دارد و تجربه نيز آن را ثابت كرده است . بنابراين اگر كسي تصميم جدي داشته باشد, مي تواند با اين مشكل مقابله كند و خود را درمان نمايد و از حصار كم رويي رها شود و از توانمندي هايي كه دارد بهره ببرد. در فرهنگ ملي و ديني ما ايرانيان , مانند ساير ملل , آداب و رسومي وجود دارد كه اگر خوب رعايت شوند, فرايند اجتماعي شدن به آساني تحقق پيدا مي كند. از جمله اين آداب , سلام كردن و احوال پرسي از دوستان و خويشاوندان است در برخورد و معاشرت با ديگران سعي كنيد: 1- در دادن سلام پيش قدم باشيد. 2- بعد از سلام با جملات مرسوم , احوال پرسي كنيد و تا از شما جدا نشده اند سعي كنيد از آن ها جدا نشويد. 3- تلاش كنيد كه در كارهاي اجتماعي در محيط خانه , مدرسه و دانشگاه مانند اردو و بازي هاي دسته جمعي شركت كنيد نقش فعالي را بپذيريد. 4- هنگام صحبت با ديگران يا در مقابل جمع به اعضاي بدن خود (دست , پا, نحوه صحبت و...) هيچ توجهي نكنيد و توجه خود را بر مطلبي كه مي گوييد متمركز كنيد. 5- قبلا" مطلبي را كه مي خواهيد در مقابل جمع بازگو كنيد چندين بار در مقابل آينه تكرار كنيد و فرض كنيد كه در مقابل جمع مي باشيد. 6- سعي كنيد بر آنچه مي خواهيد بگوييد تسلط كافي داشته باشيد. 7- اگر با شكست مواجه شديد, خود را نبازيد و براي بار ديگر خود را آماده انجام آن كار بكنيد. 8- قبل از اين كه در مقابل جمع قرار گيريد به خودتان تلقين كنيد كه »مي توانم در مقابل جمع صحبت كنم «. 9- وقتي حالت اضطراب پيدا مي كنيد سعي كنيد همه ماهيچه هاي بدنتان را آرام و شل كنيد. 10- براي شكستن جو حاكم بر جمع و آرامش در صحبت كردن سعي كنيد داستان هاي كوچك , طنز, لطيفه هاي شيرين و مناسب را كه افراد خبره در جلسات سخنراني بيان مي كنند, در دفترچه اي يادداشت كنيد و شما نيز در شرايط مقتضي از آنها استفاده كنيد. مطمئن باشيد با جديت , پشتكار و تمرين به خوبي مي توانيد بر مشكل اضطراب اجتماعي و كم رويي پيروز شويد. در پايان لازم به ذكر است كسب چنين مهارتي نيازمند تمرين و گذشت زمان است و نبايد انتظار داشت كه يك شبه و بطور دفعي بر اضطراب اجتماعي فايق آيند بنابراين از تمرين و ممارست و سعي و تلاش بيشتر خسته نشويد. مطالعه و عمل به راهكارهاي دو كتاب معرفي شدهء زير مفيد و سودمند است، تأكيد مي شود صرف مطالعه كتاب ها و مقالات و ... اين مشكل را حل نمي كند بلكه عمل به راهكارهاي پيشنهادي طي يك دوره زماني لازم و ضروري است: 1. روانشناسي كمرويي ، دكتر غلامعلي افروز، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي 2. آئين سخنراني ، ديل كارنگي
کد سوال : 1673
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا در تهران كلاس درس اخلاق وجود دارد لطفا آدرس آن را بيان بفرماييد. اگرچه ميدانم رفتن به اين جاها لياقت ميخواهد؟
پاسخ : آقاي مجتبي تهراني: تهران، خيابان شهداء، خيابان ايران، بعد از مسجد احمديه ، ساختمان دبيرستان نور چهارشنبه شب ها و تمام شب هاي ماه مبارك رمضان حاج آقاي خوشبخت: تهران ، خيابان شريعتي، سه راه طالقاني، داخل مسجد حاج آقا امجد، امام جماعت مسجد كوى دانشگاه تهران، شخصيتى ساخته كه محبوب قلوب پيرو جوان، روحانى و دانشجو، كارمند و بازارى و... است. نماز جماعت ايشان در مسجد كوى، محفل انسى است كه بسيارى از شيفتگان و تشنگان رؤيت جلوه‏هاى عملى اخلاق اسلامى را جمع كرده است. حاج آقا، هر شب چند دقيقه بين نماز صحبت مى‏كند و سعى دارد با موعظه دانشجويان را با اصول اسلام آشنا سازد. جمله‏هاى ناب و كوتاه او همواره خاطر جوانان دانشجو را نوازش مى‏دهد شما مي توانيد با ايشان ارتباط برقرار نماييد.
کد سوال : 1674
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : براي ازدواج به همراه خانواده ام از خانواده دختري كه هم از آشنايان است و هم مومن هستند دعوت كرديم به منزلمان بيايند البته به طور رسمي خواستگاري نكرديم ولي به نظر ميرسد از نيت ما با خبرند تقريبا مشكلي وجود نداره به غير از 2 مسئله: 1-روزي كه به خانه ما آمده بودند آن دختر كمي آرايش ملايم داشت و در رعايت حجاب كمي سهل انگاري ميكرد اما نمازش را ااول دقت خواندو از يكي از آشناهايشان شنيدم گاهي اوقات با پوشش مانتو بيرون ميرود اما من خودم هميشه آن دختر را با چادر ديدم آيا با توجه به اينكه من و خانوادم به مسائل اعتقادي و حجاب اهميت ميدهيم مشكلي ايجاد نمي شود و راه درست چيست؟ 2-آن دختر يك سال و چند ماه از من كوچكتر است آيا اين اختلاف كم مشكلي ايجاد نمي كند؟
پاسخ : دانشجوي گرامي:از حسن اعتماد شما به اين نهاد فرهنگي و از اينكه ما را طرف مشورت خود قرار داديد خرسنديم. اميدواريم پاسخ هاي ما مفيد واقع شود.بدون ترديد ازدواج يكي از حوادث مهم زندگي است و نقش آن در پيشرفت يا عدم پيشرفت انسان بر كسي پوشيده نيست بنابراين در انجام اين امر مهم دقت كافي لازم است كه خوشبختانه شما نيز به اين مسئله توجه داريد و اين ارتباطو درخواست راهنمايي شما مويد اين مطلب است.به نظر مي رسد براي اطلاع بيشتر از وضعيت آن خانواده به ويژه از نظر ايماني و اعتقادي تحقيقات بيشتري لازم است زيرا ازدواج در واقع پيوند بين دو خانواده است و اين طور نيست كه فقط دو نفر با يكديگر ازدواج كنند و كار تمام شود بنابراين لازم است از راههاي گوناگون ازسطح ايمان آنها و همچنين التزام عملي آنها به احكام دين مانند نماز ،حجاب و روابط اجتماعي با ديگران مطلع شويد اگر از نظر مذهبي در سطح خانواده شما هستند مشكل جدي به وجود نخواهد آمد و شما براي اطمينان بيشتر بعد از تحقيقات لازم مي توانيد با نظارت خانواده طرفين با دختر صحبت كنيد و از التزام عملي او به اسلام به ويژه حجاب سئوال كنيد اگر از لابلاي كلام او استفاده كرديد كه فردي عفيف است به نظر مي رسد مشكلي نداشته باشد و شايد آن رفتار او نوعي ناشي گري بوده اما اگر از صحبت هاي او اين گونه به نظر رسيد كه رعايت حجاب خيلي هم برايش مهم نيست طبيعي است كه چنين فردي مناسب شما نيست. اما سئوال دوم شما كه در مورد شرايط سني ايشان بود به نظر مي ايد اگر دختر از جهات ديگر كه اهميت بيشتري دارد مانند ايمان و اعتقاد و سلامت جسماني و رواني و تحصيلات فردي و اجتماعي حد نصاب لازم را داشته باشد مسئله سن مشكلي ايجاد نمي كند البته ايده ال و بهتر اين است كه علاوه بر ساير شرايط از نظر سني نيز حدود 4 الي 5 سال سن او كمتر از پسر باشد بنابراين شما بيشتر روي سئوال اول كه در مورد وضعيت حجاب و اعتقادات بود متمركز شويد اگر بعد از تحقيقات به اين نتيجه رسيديد كه مشكل خاصي ندارد و از هر جهت كفويت با خانواده شما دارند مسئله سن مشكل خاصي را به وجود نخواهد آورد.
کد سوال : 1675
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : معيارهاي ازدواج از نظر كلي(اسلام-روانشناسي و....) براي انتخاب همسر (زن) چيست؟
پاسخ : معيارها و ملاك هايي كه در انتخاب همسر بايد در نظر گرفته شود دو نوع است . الف . آنهايي كه ركن و اساس اند و براي يك زندگي سعادتمندانه حتما" لازم اند. ب . آنهايي كه شرط كمال هستند و براي بهتر و كاملتر شدن زندگي اند و بيشتر به سليقه و موقعيت افراد بستگي دارد. ملاك هاي دسته اول عبارتند از: 1. تدين و دين دار بودن فرد. زيرا انساني كه دين ندارد هيچ ندارد انسان بي دين در حقيقت مرده ي متحرك است و كسي كه پاي بند به دين (كه اصلي ترين مسأله زندگي است) نباشد هيچ تضميني وجود ندارد كه پاي بند به رعايت حقوق همسر و زندگي مشترك باشد. انسان ديندار هرگز نمي تواند با همسر بي دين كنار بيايد و با هم زندگي سعادتمندانه اي داشته باشند. 2. اخلاق نيك داشتن كه منظور داشتن صفات و خلق و خوهاي پسنديده در نظر عقل و شرع است . در واقع اخلاق و دين دو ملاك و معيار اصل در ازدواج و انتخاب همسر است . اگر بخواهيم نمونه هايي از اخلاق خوب و بد را اشاره كنيم مي توان موارد زير را ذكر كرد. الف . خوش زباني و بدزباني زبان ترجمان و بيانگر احوال درون است و زبان دريچه اي است از محتويات درون فرد, زبان انسان آينده ي دل اوست ب . بزرگواري و حسادت ج . خوش خلقي و كج خلقي د. حق پذيري و لجاجت 3. شرافت و اصالت خانوادگي كه منظور نجابت و پاكي خانواده است زيرا ازدواج دختر و پسر تنها پيوند و تركيب دو فرد نيست بلكه پيوند دو خانواده است و نمي توان گفت من مي خواهم با خود اين فرد ازدواج كنم و كاري به خانواده و فاميلش ندارم . زيرا اين فرد شاخه اي است از اين خانواده و از ريشه هاي همان درخت خانواده تغذيه كرده است و صفات اخلاقي , روحي عقل و جسمي آن خانواده را از راه وراثت و محيط و عادات به اين فرد منتقل كرده است . 4. عقل ; در واقع همان نور افكني است كه جاده زندگي را روشن مي كند و بايد زن و شوهر براي اداره ي زندگي و تربيت فرزندان از نيروي عقل و فهم مجهز برخوردار باشند و رشد عقلي كافي پيدا كرده باشند همان طور كه ائمه اطهار ما را از ازدواج با افراد احمق و كم عقل نهي فرموده اند. 5. تناسب , همتايي و كفو همديگر بودن كه از حساس ترين نكاتي است كه بايد در انتخاب همسر مورد توجه قرار گيرد همتايي و تناسب از نظر و جنبه هاي مختلف مثل الف . تدين و ميزان پاي بندي به دستورات شرع ب . همتايي و هماهنگي فرهنگي و فكري ج . همتايي اخلاقي و پاي بندي به آداب اخلاقي د. كفو همديگر بودن از نظر تحصيلات علمي ه. تناسب در زيبايي و. تناسب سني ز. تناسب مالي و سطح اقتصادي و... ملاك ها و معيار و مسائل ديگري كه بيشتر مربوط به سليقه و موقعيت افراد دارد. در دسته ي دوم قرار مي گيرد و مي توان از آن صرف نظر كرد. ولي براي اينكه بتوانيد به يك تصميم صحيح و عاقلانه اي برسيد بهتر است با افراد مورد اعتماد خويش، والدين، يا اقوام نزديك دلسوز و عاقل و داراي تجربه مشورت كرده و با دقت كافي تصميم مناسبي اتخاذ فرماييد. ما معيارهايى را كه در احاديث براى همسر خوب ذكر شده، بيان مى‏كنيم. شما هم همين شرايط را مد نظر بگيريد و با توكل به خداوند اقدام نماييد. البته اين شرايط نسبت به افراد نسبى هستند و نبايد انتظار داشته باشيد شخص مورد نظر شما از بالاترين حد آن برخوردار باشد. حضرت على(ع) ضمن آموزش دعايى جهت ازدواج معيارهايى را براى انتخاب همسر بيان فرموده‏اند كه عبارتند از: 1- صالحه (شايسته): خانمى كه كارهاى شايسته و مورد پسند خدا را انجام دهد؛ 2- ودود: با محبت باشد؛ 3- ولود: نازا وعقيم نباشد؛ 4- شكور؛ در مقابل نعمت‏هاى الهى شكرگذار باشد؛ 5- قنوع: اهل قناعت باشد تا در زندگى تو را به زحمت نيندازد؛ 6- غيور: نسبت به دين خدا و عفت غيرتمند باشد؛ 7- در برابر احسانى كه به او مى‏شود، قدردانى كند؛ 8- چنانچه از سوى تو كار ناروايى سرزد، عفو و اغماض كند؛ 9- اگر در زندگى يادآور خدا شدى، تو را همراهى كند و اگر خدا را فراموش كردى، يادآور تو شود و به تو تذكر دهد؛ 10- آن گاه كه از منزل خارج شدى، خودش را حفظ كند؛ 11- و هرگاه به منزل وارد شوى، با ورودت خوشحال و مسرور گردد؛ 12- چنانچه به او دستور و فرمان دادى، اطاعت كند و اگر براى او قسم خوردى، باورت كند و تكليف خود را انجام دهد؛ 13- و اگر ناراحت شدى و او را مورد غضب قرار دادى، اسباب خشنوديت را فراهم آورد. همسر خوب و مناسب ويژگي هاي متعددي دارد كه ان شاءالله شما با يكايك آنها آشنا و نسبت به احراز آن كوشا هستيد. اما در خصوص ويژگي «ايمان» كه يك صفت قلبي است به عرض مي رسانيم كه راه شناخت و پي بردن به اين ويژگي دروني , دقت در اعمال و رفتار ناشي از آن است . مثلا" شجاعت يك صفت نفساني و دروني است و كسي نيست كه ادعاي شجاعت نكند ولي راه تشخيص فرد شجاع از ترسو دقت در رفتارهاي وي و مشاهده آنها است . مثلا" كسي كه شب از بيرون رفتن و يا واقع شدن در تاريكي امتناع مي ورزد و با مشاهده يك صحنه پراضطراب رنگ رخساره اش را مي بازد, نمي تواند شجاع باشد. حال براي پي بردن به ايمان افراد نيز بايد از نظر رفتاري وي را مورد دقت قرار دهيد. مثلا" شخص با ايمان به سهولت غيبت نمي كند، تهمت نمي زند، از انجام واجبات غفلت نمي ورزد و نمازهاي واجب را در اول وقت و با حضور قلب و كيفيت برتر به جا مي آورد, در رعايت حساب مالي (خمس و زكات ) دقت دارد و وضعيت شخصي او از نظر پايبندي به امور شرعي دارد و... بنابراين به صرف ادعا نمي توان كسي را با ايمان دانست چون مدعيان ايمان كم نيستند و از طرفي ايمان هم مراتب متعدد دارد, لذا براي اين كه بدانيد فرد مورد نظر, شخص مؤمني هست يا نه ؟ بايد در رفتارهاي ديني و عبادي او و ميزان پاي بندي او به اين اعمال دقت و توجه داشته باشيد و تنها و تنها از اين راه مي توان به ايمان او پي برد. مثلا" دقت كنيد كه آيا در اول وقت به سراغ اقامه نمازها مي رود يا در پايان وقت و همانند انسان هاي عجول نماز مي گذارد و... اميدواريم با رعايت اين معيار در مسير آنچه هدف شماست موفق باشيد. بنابراين مي توان گفت اقدام براي شناسايي ملاک هاي فوق و اطلاع يافتن از وجود آنها در يک فرد از راه هاي زير امکان پذير است: 1- تحقيق و بررسي از خانواده و چگونگي روابط خانوادگي و فاميلي. چون هر فردي تحت تأثير محيط خانواده به دنيا آمده و رشد کرده است و از آن فضاي فرهنگي و اجتماعي تأثير پذير بوده و هست. 2- تحقيق و شناسايي دوستان و نزديکان و رفقاي صميمي در محل زندگي و سکونت، محل درس و محل کار. 3- گفتگوي مستقيم (ولي تحت نظارت خانواده هاي دو طرف) با يکديگر و اطلاع يافتن از نقطه نظرات همديگر درباره مسائل مختلف و آنچه در آينده مي تواند در زندگي مشترک تان تأثيرگذار باشد و کسب اطلاع از ميزان اهتمام وي نسبت به ملاک ها و معيارهاي معرفي شده. در پايان توصيه مي شود جهت اطلاعات بيشتر و دقيق تر و تصميم گيري واقع بينانه تر براي مهمترين تصميم دوران زندگي و نقطه عطف عمر خود بهتر است در اين زمينه هم تفکر بيشتري داشته باشيد و هم با خانواده محترمتان به گفتگو و مشورت بپردازيد و هم از نظرات مشورتي افراد با تجربه استفاده نمايند و کتاب هاي معرفي شده را نيز مطالعه فرماييد. 1- جوانان و انتخاب همسر، علي اکبر مظاهري، انتشارات پارسايان 2- انتخاب همسر، آيت الله ابراهيم اميني، سازمان تبليغات اسلامي 3- تشکيل خانواده از سري آموز خانواده، جمعي از مؤلفان، انجمن اولياء مربيان
کد سوال : 1676
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا زيبايي ظاهري زن براي ازدواج مهم است؟و اگر هست تا چه ميزان؟
پاسخ : زيبايى يك امتياز است و در شيرينى و سعادت زندگى زناشويى تأثير به‏سزايى دارد. به طورى كه لازم است يكديگر را از نظر اندام و چهره و شكل ظاهرى همديگر را دوست داشته باشند. زيبايى يك معيار و اندازه معين و قانون استاندارد ندارد بلكه تا حدودى به سليقه افراد بستگى دارد. حتى ممكن است فردى در نظر كسى زيبا باشد و در نظر ديگرى زشت. اگر انسانى قيافه ظاهرى و اندام همسرش را نپسندد و او را دوست نداشته باشد ممكن است به طور ناخواسته به او ستم و جفا كند و از او بهانه و ايراد بگيرد و زندگى را بر او تلخ نمايد. مى‏توان گفت زيبايى به اندازه‏اى بايد باشد كه همديگر را بپسندند و جذابيت كافى براى همديگر داشته باشند و متناسب با ويژگى‏هاى خود، ديگرى را انتخاب كند. به عبارت ديگر از نظر ظاهرى نيز بايد كفو همديگر باشند. به هر حال زيبايى يك صفت كمال است كه اگر با صفات و معيارهاى اساسى مثل تدين، اخلاق، عقل، شرافت خانوادگى همراه باشد ارزش خواهد داشت وگرنه، ملاك اصلى و اولى را نبايد زيبايى قرار داد.
کد سوال : 1677
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مشكل اصلي من اين است كه (نمي دانم هدف از آفرينش چيستí) مي گويند هدف از آفرينش رسيدن به تكامل و همچنين آرامش است .ولي اين استدلال مرا قانع نمي كند و اين باعث دلسردي من شده است.؟
پاسخ : در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نكته توجه كرد: اول آنكه، معناى هدف بايد مشخص شود. «هدف براى هر امر و هر راه، نقطه‏اى است كه آن راه و امر، به آن ختم مى‏شود». دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مى‏بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته‏اند. از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايده‏آل براى بخشى از زندگى به حساب مى‏آمده، هدف براى كل حيات تلقى نموده‏اند؛ و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكست‏هاى روحى شده‏اند. در اين باب، مى‏توان به كسانى اشاره كرد كه بهره‏مندى از لذت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند؛ در حالى كه اين تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است نمى‏تواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى، يعنى حيات دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته‏اند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده و به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانه‏اى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم. براى آگاهى بيشتر: عبدالله نصرى، تكاپوگر انديشه‏ها (زندگى، آثار و انديشه‏هاى استاد محمد تقى جعفرى)، ص 220. دوم: بايد هدف را به درستى بشناسيم. روشن است كه متفكران و انديشمندان بسيارى در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاريخ، هدفهاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه كرده‏اند. امّا اين بدان معنا نيست كه همه اين نظرها درست و همه اين هدفها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد. ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدفها، نشانگر صحت اين مدعا است. بيان يك مثال قدرى از اهميت اين نكته پرده بر مى‏دارد. فرض كنيد بيمارى داريد كه نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مى‏دانيد كه اين دارو تنها در يك داروخانه عرضه مى‏شود؛ امّا شما اين داروخانه را نمى‏شناسيد. اكنون درمى‏يابيد كه دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر؛ تا چه حد ضرورى و جدى است. يعنى، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه براى يافتن دارو مهم است، اين كه شما از كدام خيابان و به چه شكلى برويد تا به آن داروخانه برسيد، اهميت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگى رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه‏اى جانسوز و جبران‏ناپذير براى شما در پى خواهد آورد. در اولين قدم از جستجو، براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برخورد مى‏كند كه هر چند تكان‏دهنده است، براى هوشيارى و دقت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنين مى‏گويد: «تنها يك بار اين راه را خواهى رفت و يك بار زندگى را تجربه خواهى كرد» اين اخطار و گوش زد مهم و جدّى، ما را بر آن مى‏دارد كه با دقتى متناسب با اهميت موضوع و موشكافى بسيار، به كاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا كنيم. با توجه به نكات مذكور متوجه خواهيم شد كه شناخت هدف زندگى، كار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما كه خود براى اولين و آخرين بار از اين راه مى‏گذريم، بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره‏اى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنمايد. خوشبختانه و با كمال شعف بايد بگوييم اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، كارى كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نيك فرجام باشيم و برناتوانى ما در اين باب، عليم است؛ حكيمانه و مشفقانه در حالى كه به همه جهان هستى احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مى‏داند؛ هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مى‏آموزد؛ و ما كه اين را كامل‏ترين و مطمئن‏ترين تعليم مى‏دانيم، با استفاده از آيات قرآنى يعنى سخن خداوند آن را براى شما باز مى‏گوييم. خداوند متعال در آيات گوناگون اين حقيقت را براى ما بازگفته است كه همه جهان هستى و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى به سوى خداوند و از آنِ اوست: «وَ إِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام كارها به سوى اوست»، (لقمان / 22). «وَ إِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] كارها به سوى خدا بازگردانده مى‏شود»، (آل عمران / 109). بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى كه اسلام براى بشر تصوير كرده است، فقط خداست و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوى خداوند در حركت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى كه ماوراء زندگى و عالم مادى بلكه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است. بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خويش؛ و اين عبارت است از حركت و صعود و بازگشت به سوى خداوند. به بيان ديگر، انسان تنزل يافته بايد تلاش كند تا دوباره خود را پاك گرداند و كمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد و به حقيقت اصلى خود نائل شده، در موطن حقيقى يعنى قرب حضرت حق فايز گردد. اما چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را نيز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسان‏ها يعنى انبياء قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايت‏ها، ارشادات و تعاليم آنان است كه آدمى مى‏تواند به اصل خود يعنى حقيقت انسانيت و روح خدا كه هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى اوست، دست يازد. به بخشى از آيات خدا در اين باب توجه فرماييد: «...فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ...؛ پس اى خردمندانى كه ايمان آورده‏ايد! از خدا بترسيد. راستى كه خدا سوى شما تذكارى فرو فرستاده است: پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى‏كند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، از تاريكى‏ها به سوى روشنايى بيرون برد»، (طلاق / 10 ـ 11). اين آيات با لحن خاصى اين حقيقت را مطرح مى‏كنند كه پيامبران آمده‏اند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريكى‏هايى كه به واسطه تنزلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور كه همان حقيقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند. «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ داعِياً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً؛ اى پيامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك»، (احزاب / 45 ـ 46). اين عبارات نيز بخوبى حكايتگر اين حقيقت است كه بعثت انبيا براى دعوت به سوى حضرت حق است و آنان همچون چراغى تابناك، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگى‏اند. P}چون رسيد اندر سبا اين نور شرق {E}غلغلى افتاد در بلقيس و خلق{P P}روح هاى مرده جمله پر زدند {E} مردگان از گور تن سر بر زدند{P P}يكدگر را مژده مى‏دادند، هان {E} نك ندايى مى‏رسد از آسمان{P P}زان ندا دينها همى گردند گبز {E}شاخ و برگ دل همى گردند سبز{P P}از سليمان آن نفس چون نفخ صور {E} مردگان را وا رهانيد از قبور{P (مثنوى / 4/839 ـ 843) ناگفته نماند كه قرآن كريم، ايمان و عمل صالح را دو ركن اساسى و دو ره توشه مهم براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى تلقى كرده است. از ميان آيات بسيار، تنها به چند نمونه اشاره مى‏كنيم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ؛ براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم، مگر كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند كه پاداشى بى‏منت خواهند داشت»، (تين / 4 ـ 6). «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛ واقعا انسان دستخوش زيان است، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند»،(عصر / 2 ـ 3). بنابراين، بر اساس آيات قرآن چند امر روشن گشت: اول، هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن. دوم، هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود يعنى «حقيقت انسان» و «روح خدا» است. سوم، خداوند چگونگى و كيفيت رسيدن به اين هدف را توسط انبياء الهى براى ما روشن ساخته است. خداوند در كنار عقل كه حجت درونى است و در راه رسيدن به هدف زندگى ما را به كلياتى رهنمون مى‏كند انبيا و كتب آسمانى را به منظور راهنمايى و معرفى جزئيات اين راه و مسير، فرستاده است. چهارم، ايمان و عمل صالح دو ركن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقى شده است. از همه آنچه به طور فشرده و اجمالى گفتيم، روشن مى‏شود هدف زندگى براى نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يك كلمه «انسان»، يكسان است و البته هر كس به اندازه ايمان و عمل صالح خود كه دارد و يا كسب مى‏كند، مى‏تواند به هدف حقيقى زندگى دست‏ يابد. معنى اين سخن اين است كه عارف بودن يا مذهبى بودن، لزوما از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا تلاشگر بودن يا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نيست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعى، مى‏توانند با شناخت صحيح هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن و به كار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق بخصوصى و در يك كلام «ايمان و عمل صالح» در سير به سوى خداوند و بازگشت به حقيقت انسانى شركت جويند. با اين نگاه به هدف زندگي، تلاش در جهت ايمان وعمل صالح هر چند سخت باشد اما بسيار لذت بخش است. او رو به سوي خدا آوردن هر چند دوري برخي از اطرافيان را به دنبال دارد اما بسيار آرامش بخش و آميخته با انس و لطف است و هجران از اين وصال بسيار جانسوز است چنان که عبدالرحمن جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى: P}بشنو از نى چون حكايت مى‏كند{E} و زجدايى‏ها شكايت مى‏كند{P P}كز نيستان تا مرا ببريده‏اند{E} در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند{P اين گونه مى‏سرايد: P}حبذا روزى كه پيش از روز و شب {E}فارغ از اندوه و آزاد از طرب{P P}متحد بوديم با شاه وجود{E} حكم غيريت به كلّى محو بود{P P}بود اعيانِ جهان بى‏چند و چون{E} ز امتياز علمى و عينى مصون{P P}نى به لوح علمشان نقش ثبوت {E}نى ز فيض خوان هستى خورده قوت{P P}نى ز حق ممتاز و نى از يكدگر{E} غرقه درياى وحدت سربه‏سر{P P}ناگهان در جنبش آمد بحر جود {E}جمله را در خود ز خود بيخود نمود{P P}امتياز علمى آمد در ميان{E} بى‏نشان را نشان‏ها شد عيان{P P}واجب و ممكن ز هم ممتاز شد {E}رسم و آئين دويى آغاز شد{P P}بعد از آن، يك موج ديگر زد محيط{E} سوى ساحل آمد ارواح بسيط{P P}موج ديگر زد پديد آمد از آن{E} برزخ جامع ميان جسم و جان{P P}پيش آن كز زمره اهل حق است{E} نام آن برزخ مثال مطلق است{P P}موج ديگر نيز در كار آمده{E} جسم و جسمانى پديدار آمده{P P}جسم هم گرديد طورا بعد طور{E} تا به نوع آخرش افتاده دور{P P}نوع آخر آدم است و آدمى {E}گشته محروم از مقام محرمى{P P}بر مراتب سرنگون كرده عبور{E} پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور{P P}گر نگردد باز مسكين زين سفر{E} نيست از وى هيچ‏كس مهجورتر{P P}نى كه آغاز حكايت مى‏كند{E} زين جداييها شكايت مى‏كند{P اميد آنكه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجويان و انسان‏هاى حقيقت‏جو را در شناخت هدف زندگى و رسيدن به آن، يارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند. براى آشنايى بيشتر با مباحث پيش گفته، دو كتاب ذيل واقعا خواندنى است: 1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجانى، الزهراء، تهران. 2. مقالات، استاد محمد شجاعى، سروش، تهران، ج اول. از منابع زير نيز مى‏توانيد استفاده نماييد: 1. فلسفه و هدف زندگى، محمد تقى جعفرى. 2. زندگى ايده‏آل و ايده‏آل زندگى، محمد تقى جعفرى. 3. انسان از ديدگاه اسلام، عبدالله نصرى. 4. فلسفه و هدف زندگى، زين العابدين قربانى. 5. هدف زندگى، شهيد مرتضى مطهرى. در مورد شناخت هدف آفرينش، در قالب يک مقدمه و چند نکته و تذکر، به گفتگو مي نشينيم: T}الف) مقدمه{T تذکر اين نکته را به عنوان مقدمه خاطرنشان مي سازيم که: «آفرينش» لباس «بوجود آمدن» است که خداوند آن را بر پيکره «نيستي» (عدم) پوشانده و با «بوجود آوردن همه» آنها را از زاويه نيستي به گرماي خورشيد هستي منتقل ساخته؛ از اين رو «وجود» خود نعمتي است که از آبشار الطاف الهي سرچشمه گرفته و اگر چيزي که امکان و شايستگي آفرينش و به وجود آمدن داشت اما آفريده نمي شد آن وقت جاي انتقاد بود. زيرا عقلاً و فطرتاً معلوم است که هميشه «بودن» و «داشتن» بهتر از «نبودن» و «نداشتن» است. آن هم چه وجود و آفرينشي؟ خلقت انسان و تمام آفريده ها که در نقش خدمت گزاران آدمي اند: P}ابر و باد و مه خورشيد و فلک در کارند{E}تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري!{P در نتيجه: اعتراض به آفرينش انسان، وجاهت عقلي و فطري ندارد. مثل آنکه: دانشگاهي به گونه رايگان تأسيس شده و بي هيچ چشم داشت در اختيار دانشجويان قرار بگيرد؛ و در عين حال، تنها شرط و خواسته متصدي آن «درس خواندن و انسان زيستن» باشد. روشن است که حکم عقل و فطرت شما و هر منصف ديگر آن است که اين تأسيس و به وجود آمدن مرکز دانشگاهي نه تنها «نقمت» و بد اقبالي نيست که «رحمت» و نعمت است؛ و حتي شرط ياد شده نيز چيزي جز صعود بر نردبان ترقي و دست رسيدن به ملکوت انسانيت نيست. از اين رو چون «وجود» و بازتابها، قوانين، ابعاد، حالات و ساير امور حاشيه اي اش چيزي جز خير محض نيست، خدا خود اولين باني و مبتکر اين خير و خوبي گرديده. به اينگونه که: اسباب تکامل و تعالي انسان (و بلکه هر موجود ديگر را) به تناسب وضع و حالش مقرر نموده و از ارسال پيامبران و امامان(ع) تا پديد آوري نعمتهاي تکويني ديگر، دريغ ننموده. T}ب) حکمت آفرينش؛ نکته ها و پرسشها{T 1- دانسته شد که حکمت خلقت و آفرينش، هر چه باشد، چيزي جز خير و خوبي نيست. 2- طبق آيات و روايات، تنها يک چيز مي تواند عظمت حکمت آفرينش انسان را انعکاس نمايد و آن نيز تعبير «خداگونه شدن انسان» است. خداوند، ما را آفريد تا آينه انعکاس صفات کمال و جمال او باشيم. 3- اما چگونه مي توان، «خدا گونه» گرديم؟ راه يک چيز است و آن «عبد بودن» آدم هاست. 4- و متأسفانه ما ذهنيت صحيح و شيريني از مفهوم «عبد» و «عبادت» نداريم. زمين وجود انسان، به کوير خار و تيغ تبديل شده و راه بارور ساختن اين زمين زراعي مستعد، زدون خار و خاشاکها از اوست. و اين پيرايش همان چيزي است که «عبادت» مي نامندش: P}جان لقمان که گلستان خداست{E}پاي جانش خسته خاري چراست؟{P در اين بيت، «روح پاک انسان» (= مزرعه وجود او) به جان لقمان تشبيه شده و چنين تعبير نموده که هر کداممان، لقماني هستيم خموش و غافل که پاي روح و جانمان، خسته از حرکت است چون آغشته به خارهاي نفساني و شيطاني است، پس «از کف لقمان بر آريد خار»! 5- مفهوم «عبادت» فقط در نماز و روزه ... (آنهم اين نماز و روزه هاي غير عارفانه ما) خلاصه نشده و ابعاد وسيعتري داشته و شامل هر کار (حتي خوردن و خوابيدن ها...) تا توأم با قصد و انگيزه الهي مي شود. 6- هر چند، «غفلت» مقدمه مرگ است. اما «غفلت از هدف آفرينش» همان «مرگ» است: «حرم در پيش است و حرامي در پس؛ اگر رفتي، بردي و اگر خفتي، مردي»، (سعدي، گلستان، باب 2، حکايت 11) 7- اساساً آفرينش (آنهم انسان) براي خداوند، ضروري است. چون وقتي که خدا را توصيف مي کنيم بايد اذعان داشته باشيم که: خدا يعني «آن حقيقت حقي که تمام صفات خوب را داراست و هيچ يک از صفات ناشايست در او نيست». و از جمله آنها همان: بخشندگي، مهرباني، روزي دهي، آفرينندگي، نعمت رساني و ... است؛ و کاملاً روشن است که: اين صفات به 2 طرف نياز دارند. يکي دارنده صفات، و ديگري بهره مند از صفات. چنانچه تا روزي خوري نباشد، روزي دهي معنا پيدا نمي کند. از اينرو نتيجه مي گيريم: «مقتضاي خداوندگاري، آفريدگاري و خلقت است». يعني، خواهي يا نخواهي خدا بايد بيافريند و گرنه خدا نيست! چه، آفرينش همان تبلور رحمت و نعمت اوست و اگر خدا به خود اکتفاء مي کردو کسي را نمي آفريد، بي شک خدايي بخيل يا عاجز بود! مانند آنکه: سخاوتمندي يک ثروتمند خيرانديش وقتي اثبات مي شود که پول از جانش جدا کرده و دست به نيکوکاري بزند؛ در غير اينصورت هم در لقب «سخاوتمندي» اش دروغگو است و هم در نيک انديشي و نيکوکاري اش (سخاوت). اما نبايد از نظر دور داشت که خدا به خلقت ما نيازي نداشت، (همچنانکه آن خير نيکوکار نيز نيازي به کمک به مستمندان ندارد. همچنان که در تفسير آيه هود 119 و 118 که مي فرمايد: «... خداوند مردم را آفريد تا به آنها رحمت نمايد» گفته شده: خداوند مي خواست از سفره رحمت او بهره برداي شود، از اينرو انسان را افريد تا او نيز کارهايي کند که شايستگي برخورداري از رحمت را بدست آرد تا در نهايت به وي اجازه استفاده از سفره رحمت الهي داده شود (خلقهم ليفعلوا ما يستوجبون به رحمته فيرحمهم) تفسير صافي، ذيل آيه 56 ذاريات. و شعر زير نيز اشاره به همين معني دارد. P}من نکردم خلق تا سودي کنم{E} بلکه بر بندگان جودي کنم{P 8- زحماتي که انسان در مسير عبادت (کسب کمال) تحمل مي کند، خود رحمت است. زيرا بدست آوردن مجاني کمال، کمال کمتري است از به دست آوردن با زحمت کمال، (همان). 9- اگر اعتراض شود که خلقت من، بدون نظر خواهي از خودم بوده و هيچ تمايلي به آن نداشتم! پاسخ مي دهيم که: اولاً: اصلاً آدم، قبل از خلقتش وجودي نداشته تا بخواهد موافقت يا مخالفت (که از عوارض وجود است) نمايد. ثانياً: وقتي که اساس خلقت، نوعي رحمت است، در نتيجه نپذيرفتن خلقت، نوعي نخواستن رحمت است، و اين نيز صد در صد ناشايست مي باشد. مانند کسي که در دريا رو به غرق شدن است و از سويي فرياد مي زند که «من راضي نيستم نجاتم دهيد!»؛ آيا مقتضاي عقل و حکمت، نجات است يا رها کردن؟ 10- خداوند، از روي بازي و بيهودگي نيافريده و تمام آفرينش را براي انسان آفريد و انسان را براي عبادت، از اين رو لازم است پيرامون مفهوم و مصاديق عبادت صحبت شود: هر عامل اجرايي، اهدافي متعدد براي حتي يک کار، در نظر مي گيرد: اهداف ابتدايي، متوسط و نهايي. خداوند نيز، يک هدف نهايي دارد و آن «عبادت انسان هاست». اما رسيدن به اين هدف، خود به واسطه ها و اهداف مياني وابسته است. و آنگاه که تمام مقدمات و هدف هاي نهايي انجام شد، يکسري نتايج و فوائد از همان هدف نهايي بدست مي آيد. اينک بايد ديد که اين اهداف مرحله اي ، از نظر خداوند، کدامند؟ در اينجا از روايتي که توسط حضرت امام صادق(ع) گزارش شده کمک مي جوئيم: «جد بزرگوارم حضرت امام سجاد(ع) به يارانش اينچنين خطاب فرمودند: اي مردم! خداوند، بندگانش را به اين انگيزه آفريد که نسبت به او «معرفت» و شناخت پيدا کنند؛ که با وجود اين آگاهي است که مي توانند او را «عبادت» نمايند؛ و آنگاه که به مقام «عبوديت» رسيدند، به مرحله اي مي رسند که از عبادت هر آنچه غير اوست، رهيده شده و نوعي بي نيازي از غير خدا شاملشان مي شود»، (تفسير نور الثقلين، 5/132؛ و تفسير صافي، ذيل آيه ذاريات: 56). تا اينجا بدست مي آيد که هدف مياني خلقت، همان «معرفت به خداست» همچنان که راه نيل به آن، «عبادت» است «ان اعبدوني هذا صراط مستقيم» (يس، آيه 61) و از اثرات و فوائد اين نيز، نيل به آن مقامي است که «به جز خدا نبيند» و صد در صد خالص مي شود. همان منزلتي که دارنده اش به مقام «کمال انقطاع» يعني: گسستگي کامل از غيرخدا و قرب به خدا، نائل مي گردد. اينک اين سؤال مطرح مي شود که: وقتي، ثمره بذر معرفت، لقاء الله بوده و ميوه او نيز، بريدن از خلق و پيوستن به حق (خدا) است؛ چگونه مي توان آن «معرفت» را تحصيل نمود؟ پاسخ اين پرسش، در ادامه همان روايت آمده: «شخصي که اين مراحل و مراتب را از زبان امام سجاد(ع) شنيد از ايشان سؤال کرد: فما معرفه الله؟ شناخت خدا چيست؟ آن حضرت نيز فرمودند: معرفه اهل کل زمان امامهم الذي تجب عليهم الطاعه؛ شناخت خدا به اين است که مردم هر زمان، امام زمان خود را بشناسند و واجب اطاعت از او رويکرد نمايند»، )(همان تفاسير) آري! علت اينکه اگر مردم (بويژه جوانان) نسبت به هدف آفرينش، عبادت و حتي خداشناسي انگيزه ندارد اين است که از «امام زمانشان» کمترين آگاهي و معرفت نيندوخته اند! به عبارتي: وقتي مزه خداشناسي را مي چشيم که «امام شناسي» را پشت سر گذاشته باشيم. در يک کلمه: خدا، جهان را آفريد تا براي انسان باشد. و انسان را آفريد تا ببينده جمال ائمه اطهار(ع) (بعنوان جمال خدا و نماينده او) باشد! بلکه حرف از اين هم بالاتر است؛ او آفريدمان تا عاشق باشيم و به مرام محبت آن بزرگواران رو نمائيم. دليل اين گفته، حديث صحيح و کاملاً معتبر «کساء» است که در آن از قول خدا چنين آمده: «فقال الله - عز وجل - يا ملائکتي و يا سکان سماواتي! اني ما خلقت سماء مبينه و لا ارضا مدحيه و لا قمراً منيراً و لا شمساً مضيئه و لا فلکا يدور و لا بحراً يجري و لا فلکاً يسري الا في محبه هؤلاء الخمسه ... هم اهل بيت النبوه و معدن الرساله، هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها؛ خداوند چنين مي فرمايد: اي ملائکه من! و اي کسانيکه در آسمانهايم سکونت داريد! بدانيد که من اين آسمان برافراشته و زمين هموار و ماه نورافشان و آفتاب درخشنده و مدار فلک ستارگان و اين درياي توفنده و کشتي جاري بر آن را نيافريدم مگر به يک انگيزه و هدف!! و آن، محبت و دوست داشتن اين پنج نفر است... که آنها اهل و خويشان نبوت و معدن رسالت اند، يعني فاطمه و پدر فاطمه؛ فاطمه و همسر فاطمه؛ فاطمه و فرزندان فاطمه.»، (حديث شريف «کساء» به سند صحيح توسط جابر بن عبدالله انصاري و او از حضرت صديقه شهيده فاطمه زهرا(س) نقل گرديده و در انتهاي مفاتيح الجنان ذکر شده). و اين حقيقي است که دو مرتبه بر آن تأکيد شده: «الا لاجلکم و محبتکم؛ همه را آفريدم فقط بخاطر شما و به خاطر محبت به شما». ملاحظه مي فرمائيد که اگر بذر محبت و عاشقي فاطمه و پدر و همسر و فرزندان(ع) در قلبمان نهاده شد و آنگاه آنها را شناختيم، به تدريج لقاء خدا حاصل مي شود و اين عشق آنچنان سر مي دواند که از زمين خاکي و خاکيان جدا شده و سرشاخه وجودمان فقط به گرماي خورشيد الهي رو مي نمايد؛ و اين نيست مگر بخاطر اثر معجزه آساي عشق پاک و حقيقي به عزيز کرده هاي خدا (5 تن(ع« و ارتباطش با عبادت. چرا که از نظر لغت عرب به انساني «عبد» مي گويند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد، اراده اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست. چنين کسي در برابر او مالک چيزي نبوده، و در اطاعت او هرگز سستي به خود راه نمي دهد. و به تعبير ديگر «عبوديت» _ آنگونه که در متون لغت آمده _ اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است، و به همين دليل تنها کسي مي تواند معبود باشد که نهايت انعام و اکرام را کرده و او کسي جز خدا نيست. بنابراين عبوديت، نهايت اوج تکامل يک انسان و قرب او به خداست. عبوديت، اطاعت بي قيد و شرط و فرمانبرداري در تمام زمينه هاست. و بالاخره عبوديت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعي يعني کمال مطلق نينديشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غير اوست فراموش کند، حتي خويشتن را!»، (تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي، 22 / 387). و خود همين حالات، امتحاناتي اند که از رهگذر آن انسان شناخته شده و خود را عملاً به خدا معرفي مي کند، (بر اساس آيه ملک 2، مسأله ازمايش و امتحان انسان و ارزيابي کيفيت و چگونگي عمل او، به عنوان يک هدف آفرينش نيز معرفي شده، ر.ک: تفسير نمونه 22 / 386؛ 24/316). حال که دانستيم رسيدن به هدف خلقت در گرو تحصيل معرفت به پيشوايان معصوم(ع) است، ديگر تکليف چيستي، چگونگي و ضرورت «عرفان» نيز مشخص مي گردد. چه، عرفان همان شناخت چهارده آينه خدانمايي است که نگرش عاشقانه به آنها، محبت و معرفت خدا را بر قلبمان انعکاس مي دهد. و دقيقاً از اينروست که در شأن ائمه بزرگوارمان چنين گفته شده که: «ما اهل بيت، وجه الله ايم». يعني: چونان، چهره که صاحب چهره را معرفي مي کند، ما نيز شناساننده خدائيم. و اساساً کسي مي تواند عرفان را تجربه کند که به آن بزرگواران رو نمايد. به اين دليل که در زيارت جامعه کبيره خطاب به آنها عرض مي کنيم: «... من عرف الله بدأ بکم و من وحده قبل عنکم: هر که به درجه عرفان و شناخت خدا رسيده بواسطه شما به اين درجه نيل يافته و هر که به مقام توحيد و يقين به يکتايي او دست يافته از شما پذيرفته است» V} (ر.ک: مفاتيح الجنان، زيارت جامعه).{V T}مرگ، پايان زندگي و هدف نيست{T تا وقتي انسان هست، هدف نيز هست. مرگ انسان پايان راه نيست بلکه تازه آغاز کار است؛ کار برداشت خرمن کشت زار دنيايي مان! اما در عين حال، «مرگ بر هم زننده خوشي هاي شماست و تيره کننده شهوت هاي شماو دور کننده شما از هدف هايتان. ميهماني است ناخواسته و حريفي است شکست ناپذير؛ و جنايتکاري و قاتلي است که هيچگاه پيگرد ندارد. هم اکنون دامهايش بر دست و پاي شما آويخته و ناراحتي ها و مشکلاتش شما را احاطه نموده و تيرهايش شما را هدف قرار داده... اين مرگ است که بر شما تسلط دارد و حملاتش پي در پي در راه است. و صد البته که کمتر ممکن است تيرش به هدف اصابت نکند و ضربه اش کارگر نشود»، (نهج البلاغه، خطبه 230). ولي تکليف ما نه ترس بي ثمر از مرگ است و نه فراموشي آن. بلکه «با جديت و کوشش (به انجام وظيفه) بپردازيد، و براي اين سفر مهيا شده و از دنيا که منزل جمع آوري زاد و توشه اش است، تا مي توانيد استفاده ها کنيد و فريبش را نخوريد که او غداري است مکار، (همان)... و همچنين بهترين کمک کار آخرتمان»، (همان). پس نه دست از کار کشيدن نه به دنيا چسبيدن. امام کاظم(ع) مي فرمايند: «اعمل لدنياک کانک تعيش ابداً و اعمل للاخره کانک تموت غدا؛ آنچنان براي دنياتان کار کنيد که گويا هميشه در آن مي مانيد، و آنچنان براي آخرت تکاپو کنيد که گويا همين فردا از دنيا مي رويد» V}(من لا يحضره الفقيه، 3/156).{V اينک که دانستم هدف از آفرينش تکامل و راه آن «عبادت خداست» لازم است تا انواع عبادت را بيان نمائيم: _ خداشناسي (عيون اخبار الرضا(ع)، 1/150/51) _ انديشيدن در ملکوت آسمانها و زمين (غررالحکم، 1792) _ تفکر در نعمت هاي خدا (غررالحکم، 1147) _ کسب درآمد حلال (ارشاد القلوب، 203) _ متين و گرم سخن گفتن (غرر، 3421) _ سلام را بلند گفتن (غرر 3421) _ نگاه از روي محبت فرزند به پدر و مادر (تحف العقول، 46) _ «محبت اهل بيت(ع) افضل عبادات است» (محاسن 1/247/462) _ نگاه به عالم (امالي طوسي، 454/1015) _ نگاه به پيشواي عادل (امالي طوسي، 454/1015) _ نگاه دوستانه و با انگيزه الهي به برادر ديني کردن (امالي طوسي، 454/1015) _ حسن ظن به خدا (الدره الباهره، 18) _ آب دادن به مسلمان (تنبيه الخواطر، 1/39/ و ص 65) _ کمک به مرد عيالوار (تنبيه الخواطر، 1/39/ و ص 65) _ عيب پوشي کردن (تنبيه الخواطر، 1/39/ و ص 65) _ کار و تلاش براي کسب درآمد حلال و تأمين فرزندان و زندگي خود (تنبيه الخواطر، 1/39/ و ص 65) _ تفکر درباره خدا و قدرت او (کافي 2/55/3) _ اخلاص (تنبيه الخواطر، 2/19) _ عفت (کافي 2/468/8) _ ترک عادت بد (غرر 2873) _ زهد ورزيدن (غرر 2872) _ يادگيري علوم ديني (خصال 30/104) _ اداء حق مؤمن (اختصاص 30/104) _ سکوت (خصال 35/8) _ روزه (ارشاد القلوب 205) _ خضوع (غرر 10506) نکته اي که در پايان توجه بدان ضروري است اين است که کمال يا انحطاط بشر در اثر رفتارهاي اختياري بشر و به تدريج صورت مي گيرد و در اثر اين کمال يا انحطاط، شخصيت روحي او تجسم پيدا مي کند ولي قبل از آن هنوز شکل نيافته بود مانند بذر گلابي و اين سخن معقولي نيست که خلاصه اين بذر يا شکوفه گلابي چون چند ماه بعد تبديل به گلابي مي شود پس براي چه آن را بکاريم يا آبياري کنيم بلکه همين الان او را بخوريم، همين طور انسان، هرگونه پاداش يا عذاب متنوع بر شکل گيري آن شخصيت روحي و ويژگي هاي نفساني است آن گاه سخن دقيق قرآني علامه طباطبايي را در بحث تجسم اعمال در نظر داشته باشيد که در اين صورت پاداش يا عذاب امري بيگانه و خارجي نيست بلکه صورت ملکوتي يا ناسوتي همين اعمال و رفتار و باطن ماست و لذا يکي از اسامي روز قيامت «يوم تبلي السراير» است. آگاه بودن باغبان به اين که اين نهال گلابي چند ماه بعد ثمر مي دهد مانع از اقدام او به کاشتن آن نخواهد شد. در ضمن مانع رشد طبيعي آن نخواهد شد. خداي متعال آگاه است که ما با علم و اختيار خود چه رفتارهايي را برمي گزينيم آن گاه آن رفتارها در شخصيت ما چه اثري خواهد داشت. مسأله قضا و قدر همان مشيت الهى است كه در نظام هستى هر چيز را با محاسبه دقيق و معين به طور قانون‏مند و سازوار در چارچوب نظام علت و معلول قرار داده است. شناخت صحيح مشيت خداوند و خواست انسان مبتنى برداشتن تصور صحيح از مشيت خداوند در نظام جهان و انسان است. ترديدى نيست كه هيچ رخدادى در جهان جز به مشيت خداوند اتفاق نمى‏افتد. برگى كه از درخت ساقط مى‏شود و يا كارى كه از انسان سر مى‏زند هر دو به مشيت خداوند است. اما چگونگى جريان مشيت در اين دو تفاوت دارد. زيرا انسان تفاوتى عمده و اساسى با ديگر موجودات دارد و آن اينكه داراى اختيار است. به عبارت ديگر خداوند خواسته است كه انسان مختار باشد و به اختيار خود بتواند كارى را انجام دهد. بر اين اساس اختيار انسان در طول مشيت و قضا و قدر خداوند است. يعنى خداوند خواسته كه انسان توان خواستن و انتخاب كردن را داشته باشد. از همين‏رو اگر شما علت‏ها و عوامل كارى را كاملا فراهم و بر آن اقدام نموديد آن واقعه اتفاق خواهد افتاد. مثلا اگر آتش و بنزين و اكسيژن را در كنار هم قرار دهيد قطعا انفجار رخ خواهد داد. اين همان نظام متقن و تخلف ناپذير هستى است. حال زمانى كه اسباب و علل كارى را فراهم مى‏سازيد و آن كار صورت مى‏پذيرد آيا بدون مشيت الهى صورت گرفته؟ مسلما اين چنين نيست ولى مشيت خدا چيزى زايد بر در دسترس قرار دادن همان اسباب و علل و تأثير بخشى به آن نيست. در مورد انسان هم مشيت او بر آزاد و مختار بودن انسان است. بنابراين فعاليت‏هاى ارادى انسان جبرا از او صادر نمى‏شود و مستند به خواست آزاد خود اوست. درعين حال به مشيت الهى نيز استناد دارد به اين معنا كه اگر تكوينا نمى‏خواست چنين بشود به او آزادى و اختيار نمى‏داد و مانند ديگر اجزاى طبيعى در مسير واحدى انسان را به حركت در مى‏آورد. از اين‏جاست كه مى‏بينيم برخلاف پندار برخى از متكلمين و مستشرقين اسلام قائل به مشيت و تقدير الهى است اما تقدير به معنايى كه گفتيم هرگز مستلزم جبر نيست. براى توضيح اين مطلب، به نكات ذيل دقت كنيد: الف) خداى سبحان هستى بخش كائنات است و هر چيزى در اصل وجود و گرفتن فيض، به ذات اقدس او وابسته است. ب ) هم چنان كه خداوند كائنات را آفريده است، به آنها نيز آگاهى و احاطه علمى دارد «الا يعلم من خلق ؛ ؛ آيا كسى كه آفريده است نمى‏داند؟»، (سوره ملك، آيه 14). يعنى، خدا به دو صورت بر اشيا احاطه دارد: يكى اشراف وجودى، دوم احاطه علمى؛ ولى هيچ يك با اختيار انسان تنافى ندارد. انسان با وصف اختيارى كه خداوند به او بخشيده، در قبضه قدرت حق قرار دارد. در اين جا اگر انسان از خود اختيارى نداشته باشد، با وصف اين كه مشيت پروردگار بر انسان مختار قرار گرفته است، در آن صورت مشيت حق درباره انسان نافذ نبوده است. به عبارت ديگر اختيار و آزادى انسان، در طول قدرت پروردگار خواهد بود. بنابراين از جمله اشيايى كه در قبضه قدرت حق قرار دارد، «اراده انسان» است؛ ولى نه بدين معنا كه اراده از انسان سلب گشته و او مجبور است؛ چون «اراده» ذاتا با اختيار همراه است و معنا ندارد كه گفته شود: «به كسى اراده داده شده است، ولى در عين حال آن كس اختيارى از خود ندارد». در اين صورت انسان به جبر، مختار و با اراده است. به اين شعر زيبا از مولوى دقت كنيد: P}آن يكى بر رفت بالاى درخت {E}مى‏فشاند او ميوه را دزدانه سخت{P P}صاحب باغ آمد و گفت اى دنى {E}از خدا شرمت بگو چه مى‏كنى؟{P P}گفت از باغ خدا بنده خدا {E}مى‏خورد خرما كه حق كردش عطا{P P}پس به بستش سخت آندم بر درخت {E}مى‏زدش بر پشت و پهلو چوب سخت{P P}گفت آخر از خدا شرمى بدار{E} مى‏كشى اين بى‏گنه را زار زار{P P}گفت كز چوب خدا اين بنده‏اش{E} مى‏زند بر پشت ديگر بنده‏اش{P P}چوب حق و پشت و پهلو آن او{E} من غلام و آلت فرمان او{P P}گفت توبه كردم از جبر اى عيار{E} اختيار است اختيار است اختيار {P بنابراين، قدرت مطلقه پروردگار نه تنها باعث جبر نيست، بلكه باعث اختيار و اراده انسان است. يكى از اقسام علل، علت‏هاى قريبه و بعيده است؛ مثلاً نوشته كاغذ معلول حركت قلم و حركت قلم معلول حركت دست و حركت دست معلول اراده و اراده معلول نفس انسان است و نفس ما نيز معلول ذات احديت است. در اين جا ملاحظه مى‏كنيد كه همه اين علل حقيقى هستند و خداى سبحان نيز علت العلل انجام اين رفتار (نوشتن) است. مولوى در تمثيل زيبايى اين حقيقت را چنين بيان كرده است: P}موركى بر كاغذى ديد او قلم{E} گفت با مور دگر اين راز هم{P P}كه عجائب نقش‏ها آن كلك كرد {E}همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد{P P}گفت آن مو را صبح آن پيشه‏ور{E} وين قلم در فعل فرع است و اثر{P P}گفت آن مور سيم كزبازو است{E} كاصبع لاغر ز زورش نقش بست{P P}هم‏چنين مى‏رفت بالا تا يكى{E} مهتر موران فطن بود اندكى{P P}گفت كز صورت مبينيد اين هنر{E} كان به خواب و مرگ گردد بى‏خبر{P P}صورت آمد چون لباس و چون عصا{E} جز بعقل و جان نجنبد نقش‏ها{P P}بى‏خبر بود او كه آن عقل و نژاد {E}بى زتقليب خدا باشد جماد{P (ديوان مولوى، دفتر چهارم، ص 275) گفتنى است كه خداى سبحان هر كارى را از طريق علل و اسباب خودش انجام مى‏دهد. امام صادق(ع)مى‏فرمايد: «ابى اللّه‏ ان يجرى الاشياء الا بالاسباب؛ خداى سبحان هر كارى را توسط اسباب ويژه خودش انجام مى‏دهد»، (بحارالانوار، ج 20، ص 90). و در مثال مذكور خداوند از طريق عقل، اراده، بازو و انگشت اين نقش را ترسيم مى‏كند. حال نقش «اراده» در اين ميان چه خواهد بود؟ خداوند از طريق اراده انسان، اين نقش را مى‏آفريند. اين عمل تحت پوشش و در طول قدرت الهى است و در عين حال از روى اختيار انسان انجام گرفته است؛ چون ملاك در اختيار بودن فعل، وجود «اراده» است. فيض الهى را مى‏توان نظير جريان الكتريسيته براى يك دستگاه «رايانه» دانست. از يك طرف اگر جريان الكتريسيته نباشد، همه چيز متوقف است. ولى از طرفى نمى‏توان نقش دستگاه رايانه و كارى كه انسان با آن انجام مى‏دهد را ناديده گرفت. خداى سبحان به همه انسان‏ها و آنچه انجام داده‏اند و يا در حال انجام آن هستند و يا در آينده انجام خواهند داد احاطه علمى دارد؛ ولى نه بدين معنا كه چون خدا مى‏داند، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، انجام خواهد شد. خداى سبحان چه چيزى را مى‏داند؟ خداوند مى‏داند كه افراد بشر با اراده خود، چه چيزى را انتخاب كرده‏اند و چه چيزى را انجام مى‏دهند. در اين جا علم الهى، نظير دوربينى است كه براى تلويزيون‏هاى مداربسته نصب شده و هر آنچه در مقابل دوربين انجام مى‏گيرد، منعكس مى‏كند. علم الهى نيز همه آنچه هست را نشان مى‏دهد؛ چه از روى جبر، نظير امور طبيعى يا از روى آزادى و اختيار، نظير امور انسان. استادى دانشجوى خود را مى‏شناسد و مى‏داند كه با وصفى كه دارد، در امتحان با نمره عالى موفق خواهد شد، حال آيا اين دانستن، اختيار و اراده را از دانشجو سلب مى‏كند؟ دانستن خداوند نيز چنين است. علم الهى به گذشته و آينده يكسان است؛ يعنى، همان گونه كه خداوند به رفتار اختيارى انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختيارى انسان در آينده نيز عالم و آگاه است و همان طور كه آگاهى به گذشته با اختيار انسان منافات ندارد، آگاهى نسبت به آينده نيز با اختيار انسان منافات ندارد. در يك گفت و شنودى، خيام سروده است: P}من مى‏ خورم و هر كه چو من اهل بود{E} مى‏ خوردن من به نزد او سهل بود{P P}مى‏خوردن من حق ز ازل مى‏دانست {E}گر مى نخورم علم خدا جهل بود{P خواجه نصير طوسى در جواب فرموده است: P}گفتم كه گنه به نزد من سهل بود {E}اين كى گويد كسى كه او اهل بود{P P}علم ازلى علت عصيان كردن{E} نزد عقلا زغايت جهل بود{P براى تفصيل بيشتر ر.ك: «جبر و اختيار»، ص 50 استاد جعفر سبحانى «جبر و اختيار» زين‏الدين قربانى «جبر و اختيار» محمد تقى جعفرى «انسان و سرنوشت» شهيد مطهرى
کد سوال : 1678
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : خواستم بپرسم چرا بعضي افراد مقدراتشان با ديگران متفاوت است í مثلا يكي در يك خانواده هنرمند متولد مي شود و او هنرمند مي گردد يا در خانواده متمول يا مذهبي كه اينها زمينه را براي موفقيت وي هموار مي كند ولي برخي از همه اينها بي بهره اند و استعداد كاري يا هنري ندارند و هميشه بايد تو سري خور باشندí
پاسخ : خداوند جهان را بر اساس دو عنصر مهم «نظامندي» و «عدالت» آفريده است. نشانه نظامندي جهان آن است که عوامل محيطي, ژنتيکي و اختيار هر کدام نقش موثر خود را داشته باشند از اين رو پدر و مادري که با پاکي و ايمان فرزنددار شده اند با پدر و مادري که در حال اعتياد و .... فرزنددار شده اند به طور طبيعي و بر اساس نظام مندي جهان فرزند اين دو خانواده با هم تفاوت خواهند داشت . اما بر اساس عدالت خداوند چون فرزند مقصر نيست از هر فرزندي بر اساس توانمندي و شرايط محيطي او خداوند انتظار دارد و او را مورد بازخواست قرار مي دهد. براي توضيح بيشتر در اين باره توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: گاهي سؤال اين است که «چرا ميان موجودات عالم، تفاوت وجود دارد؟» و گاهي سؤال اين است که «چرا موجودات انساني داراي ظرفيت ها و استعدادهاي متفاوت هستند؟» اين دو سؤال کاملا از هم جدا بوده و پاسخ هاي مختلف را مي طلبند. هر چند در اينجا موضوع بحث ما سؤال اول نيست، اما اجمالا مي گوييم که وجود اختلاف و تفاوت در ميان موجودات، لازمه وجود قوانين و نظامات ضروري حاکم بر عالم، به ويژه نظام ضروري علي و معلولي است. خداوند همه جهان را با يک اراده آفريده است و اراده او از مجراي همين قوانين و نظام خاص علي و معلولي تحقق مي يابد. از طرف ديگر، معناي حاکميت قوانين و نظامات ضروري و تخلف ناپذير، آن است که نظام عالم يک نظام طولي و سلسله مراتبي است که در آن هر موجودي (نوع و طبقه موجودات) در هر مرتبه و جايگاهي از آن سلسله مراتب که قرار دارد، همان مرتبه و جايگاه هويت او را تشکيل مي دهد. درست مانند سلسله مراتب اعداد که هر عددي در ميان سلسله اعداد از جايگاهي برخوردار است که هويت و «او» بودن او به آن جايگاه بستگي دارد. اما در مورد سؤال دوم، که شايد پرسش کننده محترم نيز همين معنا را مراد کرده است، بايد گفت که: آنچه در مورد نظام تغييرناپذير و سلسله مراتبي عالم گفتيم، حاصل بحثي است که در باب «کيفيت صدور موجودات از ذات باري تعالي» مطرح است. در آنجا گفته مي شود که جايگاه و مکان و «چيستي» و «چگونگي» هر موجودي، در يک سلسله مراتب ضروري تعيين و تعريف مي شود و آن موجود از آن مرتبه وجايگاه تفکيک ناپذير است. حال مطلب مهم اين است که آيا مي توان همين سخن را درباره آدميان و «چيستي» و «چگونگي» و وضعيت تکاملي آنها صادق دانست؟ يعني آيا هر انساني با هر ظرفيت و استعداد و جايگاهي که دارد همان وضعيت و ظرفيت و استعداد، هويت بخش او بوده و ديگر نمي تواند از چنان وضعيتي فراتر رود؟ حقيقت اين است که در اين گونه موارد بايد سخت مراقب خلط مبحث و حتي مغالطات نهفته و ناپيدا بود. گستره حيات انسان و قلمرو افعال و اعمال او به سبب وجود عنصر تعيين کننده و سرنوشت ساز «اراده» و «اختيار»، وضعيتي کاملا ديگرگون و متفاوت با نظام ضروري و تغييرناپذير سلسله مراتبي دارد. در اينجا آنچه نقش اساسي را در فرآيند تکاملي حيات انسان ايفا مي کند همان عنصر اختيار است و اختيار چيزي نيست جز اعطاء مسؤوليت و در نتيجه تکليف سازندگي به انسان. پس حال که خود را با دو امر مواجه مي بينيم يعني از يک طرف با تفاوت ظرفيت ها و استعدادها و از طرف ديگر حضور تعيين کننده اراده و اختيار ، مي گوييم که اولا انسان چون موجودي مختار است در مقابل اعمال و افکار خود مسؤوليت و تکليف پيدا مي کند. ثانيا، ظرف وجودي او، شايد به دليل وجود همين عنصر مهم، ظرفي از پيش تعيين وتعريف ناشده و انعطاف پذير است؛ يعني، ظرفيت و چگونگي و نحوه استعداد او کاملا به کنش و واکنش ها و فعاليت هاي مختارانه معرفتي و معيشتي او بستگي دارد. ثالثا، و در نتيجه، تفاوت ظرفيت ها و استعدادها، نسبتي مستقيم و آشکار با همت و عمل مختارانه آدمي دارد. با توجه به همين نکته است که نظام هاي آموزشي و تربيتي و اخلاقي معنا و مفهوم پيدا مي کنند. از اين رو مي گوييم که: خداوند خالق قوانين و نواميس حاکم بر هستي است. براساس نظام علت و معلول و تفاوت هاي محيطي و ژنتيکي و... علاوه بر اشتراک اصل غريزه و فطرت در انسانها ظرفيت ها و استعدادهاي متفاوت در افراد انساني پيدا مي شود و از سوي ديگر خداوند به آدمي قدرت و اختيار سازندگي اعطا نموده است و اين انسان است که به سبب همين عنصر اختيار، مسؤوليت پيدا مي کند که در چارچوب قوانين و نظامات حاکم بر عالم هستي، توان و ظرفيت و استعداد نهفته و بالقوه خود را شکوفا سازد. و اين انسان است که خود مسؤوليت چگونه بودن و چگونه زيستن خود را بر عهده داشته و البته تفاوت ها نيز ناشي از چگونگي فعل و عمل مختارانه اوست. مطلب مهم اين که اين گونه نيست که خداوند به انسان فقط اختيار و مسؤوليت را عطا فرموده و او را به حال خود رها کرده باشد، بلکه ضمن اعطا اختيار، برنامه زندگي سعادتمندانه را نيز از طريق رسولان و سفيران خود در اختيار آدمي نهاده است. از اين روست که انسان ضمن اين که تکليف پيدا مي کند، بايد پاسخگوي اعمال و افعال خود بوده و به تناسب عمل، پاداش يا کيفر ببيند. در پايان باز بر اين نکته تأکيد مي کنيم که زندگي انسان يک زندگي متحول و متکامل است و آدمي اين توان و استعداد را دارد تا نحوه و چگونگي حيات خود را با عمل مختارانه، خود ترسيم نمايد. از اين رو، يک وضعيت يا طبقه يا جايگاه اجتماعي و شغلي و يا معرفتي خاص، هويت بخش انسان نيست به طوري که نتواند از آن مقام و وضعيت جدا شده و وضعيت آيدي را رقم زند. بلکه همان طور که گفتيم، ما خود مسؤول چگونه زيستن و تحقق استعدادهاي نهفته خود هستيم. آن چه گفته شد تبيين واقعيت موجود و وجود تفاوت ها است. اما چرا خداوند نظام جهان را به گونه اي قرار نداده که همه يکسان باشند؟ بايد گفت اقتضاي نظام دنيا اين گونه است که داراي هندسه ويژه اي باشد و ابتدا و فرجام خاص داشته باشد و زيبايي آن به همين است. در غير اين صورت نظام ديگري خواهد بود و فرجامي مانند بهشت و جهنم نخواهد داشت. منابع جهت مطالعه بيشتر: 1- عدل الهي، مرتضي مطهري، قم، انتظارات اسلامي، 1361، صص 119 - 35 2- الهيات و معارف اسلامي (تبيين عقايد اسلامي)، جعفر سبحاني، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1376، صص 167 - 154 3- درس هايي از علم کلام، حبيب الله طاهري، دفتر انتشارات اسلامي قم، 1381، ج 2، صص 172 - 163 4- آموزش عقايد، محمد تقي مصباح يزدي، مرکز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، 1375، ج 2 - 1، صص 199 - 190
کد سوال : 1679
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ارتباط عالم برزخ با عالم قبر (محل دفن ميت) چگونه است ؟
پاسخ : واژه قبر در بسياري از روايات به معناي برزخ است و منظور از فشار قبر يا سؤال و جواب نکير و منکر در شب اول قبر شب اول انتقال انسان از اين دنيا به عالم برزخ مي باشد. در نتيجه اول شبي که انسان از دنيا رفته شب اول برزخ (قبر) او حساب مي شود و آنچه که مربوط به فشار قبر مي باشد عذابي برزخي است مربوط به شب اول مرگ آدمي در نتيجه اگر کسي را حيوانات درنده بخورند يا در دريا غرق شود از شب اول قبر معاف نمي باشد. مسأله عالم برزخ و چگونگى آن از مباحث دقيق در فرجام‏شناسى مى‏باشد و آيات و روايات متعددى به اين بحث پرداخته است. انس با محسوسات و امور مادى، تصورى غلط از مسائلى مثل عالم برزخ ايجاد كرده، لذا نيازمند طرح مقدمات مختلفى براى توضيح مسأله مى‏باشيم. براى پاسخ به سؤال شما طى چند بند مطالبى عرضه مى‏شود. اميد آن كه مفيد واقع شود: 1. بسيارى از حقايق هستى و خصوصا حقايقى كه در ماوراء جهان طبيعت وجود دارد، براى ما مجهول است. البته اين ندانستن، بيشتر در كم و كيف و چگونگى آن حقايق است؛ ولى اصل آن حقايق را عقل و وحى در جاى خود اثبات كرده‏اند و ما نسبت به آن آگاهى داريم. البته علم ما به كنه و ماهيت آن حقايق بسيار محدود است؛ مگر براى عده كمى كه با سلوك عملى در همين دنيا به آن عوالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصيلى تبديل شده باشد. از اين رو، سنخيت و چگونگى بدن‏هاى برزخى براى ما به صورت كامل و دقيق روشن نيست؛ ولى در عين حال از مجموعه آيات و روايات و تحليل‏هاى عقلى مى‏توان دورنمايى از كم و كيف بدن برزخى را تصوير كرد. قبل از تفسير اجمالى مطلب، توجه به چند مطلب ضرورى است: الف) در تمام عوالم هستى (عالم مادى، برزخ و قيامت) انسان داراى بدن است و در هيچ عالمى بى‏بدن نيست؛ به دليل اين كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدنى در كار نباشد. پس اگر انسان در عالم طبيعت، برزخ و قيامت، داراى روح است ـ كه هست ـ واجد بدن نيز خواهد بود. ب ) هر يك از عوالم هستى داراى نظام، احكام، آثار و قوانين مخصوص به خود است؛ يعنى، در عالم طبيعت قوانينى حاكم است غير از سننى كه بر عالم برزخ حكم‏فرماست؛ و در عالم برزخ نظامى وجود دارد كه در عالم قيامت وجود ندارد و در عالم قيامت، آثارى است كه در دو عالم برزخ و طبيعت نيست. از اين رو، بدنى كه در عالم طبيعت است هم سنخ با قوانين حاكم بر اين دنيا است؛ و اين بدن غير از بدن برزخى است. بدن برزخى، هم سنخ با احكام و آثار عالم برزخ است. هم‏چنين بدن در قيامت غير از بدن برزخى و بدن مادى است و بدنى است كه هم سنخ با سنن ويژه عالم قيامت و آماده پذيرش آن قوانين مخصوص است. مثلاً بدن قيامتى، بدنى است كه در عين سوختن مدام، از بين نمى‏رود؛ يا مثلاً بدن قيامتى يك فرد بهشتى، به صورتى است كه در عين خوردن و آشاميدن، نيازى به تخليه مواد تغذيه شده از بدن ندارد؛ و بدن طورى ساخته شده است كه نيازمند چنين امرى نيست. بنابراين نبايد تصور كرد كه بدن مادى، برزخى و قيامتى يكسان هستند. در جاى خود مستدل شده است كه عالم تجرد و قيامت، عالم بالاتر و نزديك‏تر به مبدأ متعال است و از اين رو موجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و كامل‏ترى برخوردارند. قبل از آن (يعنى در مرتبه فروتر) عالم مثال و برزخ است كه مترتب بر عالم تجرد و متأخر از آن است. عالم آخر، عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه دورترين عالم از مبدأ متعال است. از اين رو، موجودات آن نيز از مراتب ضعيف‏تر و ناقص‏ترى برخوردارند. بنابراين، موجودات عالم برزخ از موجودات عالم مادى، كامل‏تر؛ ولى نسبت به موجودات عالم قيامت و تجرّد ناقص‏ترند. براى اطلاع تفصيلى از سه نكته فوق نگا: استاد محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج اول، صص 141 ـ 128 و 226 ـ 212. با دقت در مطالب پيشين، مشخص مى‏شود كه: اولاً، بدن برزخى غير از بدن مادى و غير از بدن قيامتى است. ثانيا، بدن برزخى متناسب با احكام و آثار و قوانين عالم برزخ است. ثالثا، بدن برزخى از بدن مادى كامل‏تر و بالاتر و از بدن قيامتى ناقص‏تر و پايين‏تر مى‏باشد. بنابراين، بدن برزخى از آن جا كه از بدن مادى بالاتر است، از سنخ ماده و جسم طبيعى نيست كه احكام ماده بر آن غالب باشد. ولى از آن جا كه از بدن قيامتى پايين‏تر است، واجد برخى لوازم ماده چون، شكل، اندازه و مقدار مى‏باشد. روايات نيز به صراحت بيانگر اين حقيقتند كه بدن برزخى شبيه بدن دنيوى است. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «ارواح مؤمنان (در برزخ) در بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى آنان است» (بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119). و در جمله‏اى ديگر مى‏فرمايد: «ارواح انسان‏ها (در برزخ) به صورت جسدهاى دنيوى‏اند» (همان، ص 269، روايت 121). امّا هر چند بدن برزخى بالاتر و كامل‏تر از بدن مادى است، در عين حال، از بدن قيامتى ناقص‏تر است. امام صادق(ع) فرمودند: «بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى» يا «در صورت جسدهاى دنيوى» كه بيانگر شباهت، است نه يكسان بودن. شبيه آن است چون شكل، مقدار و اندازه دارد، و هر فرد مرده‏اى، مرده ديگر را در اين قالب مشاهده كرده، او را مى‏شناسد؛ چنان كه در خواب، آدمى صورت خود را به شكل دنيوى با ديگران در سرور يا رنج مى‏بيند. اما عين شكل دنيوى خود نيست؛ چون مى‏تواند بدون وسايل و ابزار مادى مثلاً مسافت طولانى را سير كند و با اراده‏اى خود را در جاى ديگر قرار دهد چنان كه در خواب، آدمى بدون استفاده از ابزار مادى سير و سفرها مى‏كند. به همين جهت، در بسيارى از روايات خواب را نشان خوبى براى عالم برزخ و بدن برزخى دانسته‏اند. در اين باب نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 62 ـ 58. پس بدن برزخى، نه مادى محض است مانند بدن دنيوى؛ نه غير مادى محض است مانند بدن قيامتى؛ بلكه بدنى است كه در قالب جسم طبيعى دنيوى نمى‏باشد؛ و در عين حال، برخى از آثار جسم طبيعى چون شكل و اندازه و مقدار را دارد. 2. روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مى‏يابد و مى‏بيند. در واقع، روح آدمى با رفتن از حيات دنيوى به حيات برزخى، بدن مادى خود را رها كرده و با بدن مثالى خود متحد مى‏گردد؛ بدنى كه متناسب با نظام برزخى بوده، اتحادش با روح، قوى‏تر از اتحاد آن با بدن مادى در زندگى دنيوى است. قالب مثالى موجود در خواب، مى‏تواند ما را به بدن برزخى تا حدودى هدايت كند چرا كه هنگام خواب كه تعلق روح به بدن مادى تا اندازه‏اى كم مى‏شود و از حدود مادى تا اندازه‏اى آزاد مى‏گردد، روح خود را با يك نوع تن مثالى ـ با بدنى شبيه بدن مادى و دنيوى ـ مى‏بيند و اين، دليل روشنى است كه روح انسان در صورت عدم تعلق به بدن مادى يا تعلق كمتر، قدرت تمثّل به بدن مثالى را دارد. انسان در هنگام خواب ديدن، خودش را با همان بدن مى‏بيند با همان شكل و تصوير؛ و اين حكايتگر وجود بدن مثالى و قالب برزخى است كه با انتقال روح از اين عالم مادى به نظام برزخى به وجود نيامده، بلكه قبلاً هم در آن نظام وجود داشته، ولى ما از آن محجوب بوده‏ايم و اگر اين حجاب را ـ كه تعلق و توجه به نظام مادى و ماديات است ـ كنار زنيم هم اكنون نيز خود را در آن قالب مثالى متمثّل مى‏بينيم؛ چنانكه درخواب تا حدودى كه تعلق روح به بدن مادى كم مى‏شود، در حالى كه بدن مادى ما در رختخواب افتاده و در حال آرامش است، خود را با بدنى مشابه با اين بدن يافته و سيرها و حركت‏ها و فهم‏ها و ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها و خوردنى‏ها و خواستن‏ها با آن داريم. (نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 58ـ62). ناگفته نماند كه از نظر روايات، وجود بدن برزخى امرى مسلم و قطعى است چنان كه امام صادق(ع) فرمودند: «اما [ارواح مؤمنان [در بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى آنان است» (بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119). يا در جاى ديگرى فرموده‏اند: «ارواح انسان‏ها به صورت جسدهاى دنيوى در درختى در بهشت‏اند»( كه هر دو حكايتگر وجود بدن برزخى و همان، ص 269، روايت 121. مثالى در عالم برزخ است. 3. ميان قبر برزخى و قبر خاكى ارتباط خاصى حاكم است؛ يعنى ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى ارتباط وجود دارد و اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى كه در طول زندگى دنيوى با يكديگر يك نوع اتحاد داشته‏اند، سرچشمه مى‏گيرد كه با قطع تعلق روح از بدن، پس از مرگ به كلى از ميان نمى‏رود؛ بلكه يك نوع ارتباط در حد پايين‏ترى ميان روح برزخى و بدن خاكى و مادى وجود دارد؛ البته نه در حد و اندازه‏اى كه در زندگى دنيوى و در دوران تعلق روح به بدن بود و نه با آن كيفيت و كميت؛ بلكه در ميزانى ضعيف‏تر و با كم و كيفى ديگر. از همين رو قبر خاكى با قبر و عالم برزخى روح، ارتباطى دارد كه در نقاط ديگر اين ارتباط را ندارد؛ و به همين جهت است كه على‏رغم حضور روح در عالمى فوق ماده، زمان و مكان (برزخ) توجه خاصى به بدن مادى و به نقطه‏اى كه بدن خاكى او در آن است، دارد؛ و بر اساس همين ارتباط ميان قبر برزخى و قبر خاكى است كه دستورها و احكام خاصى در باب قبر خاكى، تشييع جنازه، كفن، دفن، حرمت قبور، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها در شريعت اسلامى وجود دارد. ناگفته نماند كه اين ارتباط ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى در ساعت و روزهاى اول مرگ، بيش از روزها و اوقات بعدى است و اين به دليل الفت شديدى است كه روح با بدن مادى در اين دنيا داشته كه البته به تدريج با انس گرفتن روح با بدن برزخى و قالب مثالى، از اين توجه و ارتباط كاسته مى‏شود و ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن خاكى باقى مى‏ماند. با توجه به اين دو نكته، روشن مى‏شود كه روح ما بعد از انتقال به عالم برزخ با بدن برزخى، يا در عذاب است اگر اهل عذاب باشد؛ يا در نعمت و بهجت است، اگر اهل نعمت باشد. عذاب و نعمت، متوجه به روح ما در قالب بدن برزخى است، نه به بدن مادى و خاكى ما كه در اين عالم مادى در زير خاك مدفون مى‏باشد. اين بدن مادى، پس از مرگ نه حركتى دارد و نه احوالى؛ اما روح با قالب مثالى در همان حال، در عالم برزخ يا در عذاب وحشتناكى به سر مى‏برد و فريادش بلند است كه تصورش بسيار مشكل است؛ يا در نعمت و ابتهاج بسر مى‏برد كه تصوير آن هم بسى مشكل است. اما از آن جا كه گفتيم ميان بدن مادى در زير خاك با روح در قالب مثالى در عالم برزخ، ارتباط ضعيفى وجود دارد، آن عذاب‏ها يا نعمت‏ها تأثير ضعيف و ناچيزى بر بدن مادى مى‏گذرد؛ ولى آنچه در اصل در عذاب يا در نعمت است روح با قالب مثالى در عالم برزخ است. برخى مى‏گويند: اين كه گفته مى‏شود انسان پس از مرگ، يا معذب است يا متنعم؛ چرا هنگامى كه بدن مادى را در قبر مى‏گذاريم و روى آن را مى‏پوشانيم، پس از مدتى قبر را مى‏شكافيم، هيچ خبرى نمى‏يابيم، نه از سوختن بدن و سوزش قبر خبرى است و نه از مصفّا گشتن آن. آنچه مى‏بينيم، تنها همان بدن خاكى است كه در قبر با سكون كامل افتاده، هيچ اثرى از آثار وحشت يا نعمت در آن نيست. برخى نيز دوربين در درون قبر كار مى‏گذارند و مسائل آن را از هنگام دفن تا مدتى بعد دنبال مى‏كنند؛ ولى هيچ اثر و تغيير و تحولى كه دلالت بر رنج يا شادى داشته باشد، نمى‏يابند. تنها آنچه آنها از طريق دوربين فيلم‏بردارى مشاهده مى‏كنند، همان بدن خاكى است كه در كمال سكوت و سكون آرميده است. آيا اين امور دلالت مى‏كند بر اينكه هيچ عِقابى (چه خوب و چه بد) در كار نيست؛ و فشار قبر، سؤال منكر و نكير، عذاب‏ها و نعمت‏ها، پوچ است و غيرواقعى؟ با توجه به توضيحات گذشته، پاسخ اين پرسش روشن است؛ ولى در عين حال براى بهتر روشن شدن اصل پرسش شما و نيز پاسخ به اين پرسش، توجه به خواب ديدن بسيار راهگشاست. اگر در خواب ديدن تأمل كنيم، در خواهيم يافت كه خواب ديدن چه حكايتگر عجيبى است از نسبت ميان قبر خاكى و قبر برزخى؛ بدن شخصى كه مى‏خوابد و خواب وحشتناكى مى‏بيند، به صورتى كه اگر از خواب برخيزد، خدا را شكر مى‏كند كه خواب بوده است، آيا بدن مادّى در اين حالت كه خواب مى‏بيند در سكون و آرامش نيست؟ البته چنين است. كسانى كه كنار بدن اين خواب بيننده حضور داشته باشند، بدن او را در هنگام خواب، در كمال سكون و سكوت مى‏يابند، به صورتى كه اگر خواب بيننده، از خواب وحشتناك خود آنها را مطلع نكند، اينان آگاه نخواهند شد كه در آن زمانى كه آنها نظاره‏گر بدن ساكن و آرام اين شخص بوده‏اند، او در چه عذاب و دهشتى بوده است. بر عكسش را هم حساب كنيد؛ بدن كسى كه خواب فرحناك و دلپذير مى‏بيند نيز در كمال آرامش و سكون است و افرادى كه در كنار او حضور دارند اين امر را تصديق خواهند كرد. اين بهترين نشان است ميان نسبت قبر خاكى و قبر برزخى كه به ما مى‏فهماند، انسان مى‏تواند در برزخ در حال نعمت يا وحشت باشد و در عين حال، اثرى در بدن خاكى او در قبر از عذاب يا ابتهاج نباشد. البته گاهى كه انسان خواب ترسناك و ناراحت كننده‏اى مى‏بيند، بدن او عرق مى‏كند كه اثرى از خواب او بوده است؛ ولى اولاً اين امر هميشگى نيست. ثانيا ميان عالم خواب و برزخ تفاوت است. در عالم خواب، ارتباط روح با بدن مادى كاملاً قطع نشده است؛ ولى در عالم برزخ، ارتباط روح با بدن مادى به كلى منقطع است؛ مگر ارتباط بسيار محدود و ناچيزى كه حتى در صورت معذّب بودن روح در عالم برزخ نيز، تأثير چندان قابل مشاهده بر بدن مادى در زير خاك نخواهد گذاشت. (نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 71ـ75). 4. براساس روايات و همچنين با توجه به ارتباط نسبى كه بدن برزخى با بدن مادى پنهان در زير خاك دارد؛ ارواح انسانى در برزخ، براساس منزلت و فضايلى كه در دنيا داشته‏اند، امور دنيوى را درك كرده، حتى به خانواده خود سر مى‏زنند و آنها را زيارت مى‏كنند. اين امر مى‏تواند در هر زمانى و براى هر فردى باشد؛ ولى روز جمعه كمترين و مشخص‏ترين زمانى است كه در روايات وجود دارد. در اين باب، تنها به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم: 1 . اسحق‏بن عمار از امام كاظم(ع) پرسيد: آيا مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند؟ فرمود: آرى. گفتم: چقدر؟ فرمود: بر حسب فضايلشان. پاره‏اى از آنان هر روز و پاره‏اى هر سه روز، خانواده خود را زيارت مى‏كنند. اسحق بن عمار مى‏گويد: در اثناى كلام حضرت، دريافتم كه مى‏فرمود: كم‏ترين آنان هر جمعه (خانواده خود را زيارت مى‏كنند) پس گفتم: در چه ساعتى؟ فرمود: هنگام زوال خورشيد، يا مثل آن؛ پس خداوند فرشته‏اى را با او روانه مى‏كند تا چيزهايى را به او نشان دهد كه شاد شود و از وى چيزهايى را بپوشاند كه او را غمگين سازد. (محمد بن ابراهيم كلينى، كافى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج 3، كتاب الجنائز، ص 231، روايت پنجم). 2 . امام صادق(ع) فرمود: «به درستى كه مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس آنچه را دوست دارد، مى‏بيند و آنچه را ناخوشايند دارد از او پوشيده مى‏شود؛ و به درستى كه كافر خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس مى‏بيند آنچه ناخوشايند اوست و از او پوشيده مى‏شود آنچه را دوست دارد. امام(ع) فرمود: پاره‏اى از ايشان هر جمعه زيارت مى‏كنند و پاره‏اى بر حسب عمل خود زيارت مى‏كنند».(همان، ص 230، روايت اوّل).
کد سوال : 1680
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا ارواح پس از مرگ و در عالم برزخ امكان ملاقات با يكديگر را دارند؟
پاسخ : در جواب سؤال فوق بايد گفت هم از نظر عقلي و هم بانظر در آيات و روايات اين مطلب به دست مي آيد که هم اميد ديدار عزيزان هست و هم نسبت هاي که در اين دنيا بوده بر قرار است لکن شرطي دارد که در آخر اشاره مي کنيم. از نظر عقلي با توجه به اينکه انسان داراي دو بعد است جسم و روح و انسانيت انسان به روح اوست نه به جسمش و روح يک امر جاويدان و خالد است و همين روح است که از دنيا به آخرت منتقل مي شود. (که اين مطلب در کتابهاي اصول عقايد با دلايلي عقلي و آيات و روايات ثابت شده که مي توانيد در اين زمنيه به کتابهاي حيات پس از مرگ علامه طباطبائي معارف قرآن استاد مصباح و کتابهاي ديگر مراجعه فرمائيد.) مي توان گفت چون ارواح در آخرت همان روح هاي دنيائي است پس همان نسبت ها بر قرار است. اما آيات و روايات در سوره عبس آيه 34 و 35 مي فرمايد «يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه» يعني روزي که انسان (بخاطر هول و وحشت محشر و يا بخاطر حقوقي که نزديکان ممکن است بر گردن او داشته باشند) از برادر و مادر و پدر و دوست و فرزندانش فرار مي کند. که آيه شريفه دلالت دارد که اين نسبت ها بر قرار است گرچه از آنها فرار مي کند که در اينکه چرا از آنها فرار مي کند مفسرين3 علت ذکر کرده اند، هول و وحشت قيامت، از اقوام به خاطر بي تقوائي فرار مي کند مبادا به سرنوشت آنها دچار شود و يا اينکه مبادا آنها حقوقي به گردنش داشته باشند.V}(تفسير نمونه، ج26 ص157 و 158){V در هر صورت ظاهر آيه اين است که اين خويشاوندي ها بر قرار است و امکان ديدن هم هست اما روايات متعددي ذکر شده که دلالت دارد که مؤمنان در برزخ و قيامت يکديگر را مي بينند و مي شناسند که به چند روايت اشاره مي کنيم. علامه طباطبائي در کتاب حيات پس از مرگ از قول شيخ مفيد در کتاب امالي حديثي از امام صادق (عليه السلام) نقل فرموده که امام صادق فرمود: هنگامي که خدا روحي را قبض مي کند آن روح را به شکلي همانند آنچه در دنيا داشته به بهشت مي فرستد. اين ارواح در آنجا مي خورند و مي نوشند و هنگامي که شخصي بر آنان وارد مي گردد آنها را به همان شکلي که در دنيا داشته اند مي شناسند. آيت الله دستغيب در کتاب معاد ص60 در حديث ديگري از امام صادق (عليه السلام) نقل مي کند که ارواح با صفات اجساد در بستاني از بهشت قرار دارند يکديگر را مي شناسند و از يکديگر سؤال مي کنند هنگامي که روح تازه اي بر آنها وارد مي شود مي گويند او را رها کنيد زيرا از هول عظيمي به طرف ما مي آيد (يعني از وحشت مرگ) سپس از وي مي پرسند فلان کس چه شد؟ اگر بگويد زنده بود اظهار اميدواري مي کنند (که نزد آنها بيايد) ولي اگر بگويد از دنيا رفته بود، مي گويند سقوط کرد (اشاره به اينکه به دوزخ رفته است) و روايت هاي ديگري که در اين زمينه وارد شده است که علامه طباطبائي مي فرمايد چنين معنائي در اخبار بسيار آمده که البته همگي در مورد مؤمنين است. V}(حيات پس از مرگ، ص44){V لکن آنچه مهم است که علامه هم اشاره فرمودند اين است که انسان با ايمان از دنيا برود و اينکه ما در اول اشاره کرديم نسبتها بر قرار است و اميد ديدار هست لکن شرطي دارد. شرط همان با ايمان کامل از دنيا رفتن است و اگر خداي نکرده اين شرط نباشد نسبت ها هيچ نفعي نمي رساند. A}يوم لا ينفع مال و لا بنون{A (شعرا، آيه 88) و انسان از عزيز ترين خويشاوند خود فرار مي کند. A}يوم يفر المرء من اخيه{A (عبس، آيه 34) و اساسا ديگر نسبتي بر قرار نخواهد بود. A}فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ{A (مؤمنون، آيه 101) و فقط اعمال نيک انسان به درد مي خورد. A}يوم ينظر المرء ما قدمت يداه{A روزي که انسان مي نگرد به آنچه پيشاپيش فرستاده اند. (نبأ، آيه 40) پس نسبت ها بر قرار است و امکان ديدار هم هست لکن مهم با ايمان کامل از دنيا رفتن است انشاء الله.