کد سوال : 1371
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : آيا در قران كريم به امام زمان اشاره اي شده است ضمني چطور؟
پاسخ : به اين پرسش ارزنده، پاسخهاى متعدد داده شده است كه با توجّه به حوصله نوشتار به دو مورد اشاره مىشود.
1. «تبيين» قرآن توسط پيامبر(ص)؛
عدم تصريح به خصوصيّت و تعداد و نام امامان موضوعى استثنايى نيست. قرآن خود متكفل بيان تمام مصاديق و جزئيات فروع معارف و دستورالعملها نيست تا عدم تصريح به نام امامان مورد نظر شيعه امرى خلاف انتظار و غير موافق با سبك ويژه قرآن باشد. نماز نمونه خوبى از اين دست است. شايد در بين احكام و دستورهاى شريعت مطلبى به اهمّيّت و محوريت نماز وجود نداشته باشد؛ تعابيرى نظير ستون خيمه دين، مرز ميان كفر و ايمان، عامل تقرب هر پرهيزكار و نخستين پرسش و اساسىترين عامل پذيرش ديگر اعمال نشان دهنده اهمّيّت اين تكليف الاهى است؛ امّا به راستى آيا در آيات قرآن نشانى از تعداد ركعات و خصوصيات اين فريضه وجود دارد؟!
قرآن به وجوب نماز و اقامه آن در اوقات خاصّ و طهارت هنگام نماز و چند مورد از اين دست اشاره كرده، بيان خصوصيات ديگر اين مهم را به «سنت» واگذاشته است. قرآن درباره زكات واجب و حج و خمس و ساير دستورهاى شريعت مقدس نيز از همين نظام تبعيت كرده است؛ يعنى فشار اصلى را بر تثبيت اين واجبات گذارده و بيان خصوصيات را به دستگاه ديگر (سنت) واگذار كرده است.
همين دغدغه و پاسخش بر زبان ابوبصير و امام صادق(ع) نيز جارى شده است: ابو بصير كه از شاگردان تيزبين امام ششم(ع) است، پيرامون آيه 59 سوره نساء - A}«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»{A - كه مردم را به اطاعت از خدا و رسول و اولياى امور فرا مىخواند، به طرح پرسش مىپردازد. طبيعى است كه در خدا و رسول به دليل انحصارشان در «الله» و ذات مقدس حضرت محمد(ص)، ترديد راه نمىيابد؛ امّا ذكر واژه «اولياى امور» و اجمالى كه در آن نهفته، وى را بر آن داشت تا بپرسيد: چرا قرآن نام آنان را نبرده است. اگر واقعاً حق با شيعه است و مراد از «اولياى امور» امام على(ع) و اهل بيتاند، چرا آنان را به نام معرفى نفرمود؛ «ما بالَهُ لم يُسَمِّ عَليّاً و اَهْلَ بَيْتهِ»؟
امام صادق(ع) در پاسخ به سبك خاصّ قرآن اشاره كرد و فرمود: وقتى براى پيامبر آيه نماز نازل شد، خدا در آن سه ركعت و چهار ركعت را نام نبرد تا آنكه رسول خدا(ص) آن را شرح داد. آيه زكات نازل شد، خدا نام نبرد كه بايد از چهل درهم يك درهم داد تا رسول خدا(ص) آن را شرح داد و آيه حج نازل شد و نفرمود به مردم كه هفت دور طواف كنيد تا آنكه رسول خدا(ص) آن را براى مردم توضيح داد. A}«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ{A» درباره على و حسن و حسين - عليهم السلام - نازل شد و رسول خدا(ص) درباره على فرمود: «هر كه من مولا و آقاى اويم، على(ع) مولا و آقاى او است؛ و فرمود من به شما وصيت مىكنم درباره كتاب خدا و خاندانم؛ زيرا من از خداى - عزوجل - خواستهام ميانشان جدايى نيفكند تا آنها را كنار حوض به من رساند. خدا اين خواست مرا برآورد....»1
از اين روايت در مىيابيم وظيفه بيان مصداقها و موارد و نيز تبيين جزئيات بردوش پيامبر(ص) است. همين جهت شيعه را بر آن داشت تا بر سنت پيامبر(ص) تاكيد ورزد؛ بر عدم امكان اكتفا به قرآن در تشخيص امور پاى فشارد و تلاش خلفاى سده نخستين هجرى در ممنوعيت نگارش سنت رسول الله(ص) را اشتباه فاحش بخواند. چنان كه مىدانيم اين ممنوعيت سرانجام در اواخر دوران بنى اميه برطرف شد و تدوين كتب روايت نزد تمام فرقههاى مسلمان مورد توجّه قرار گرفت. قرطبى، از مفسران به نام اهل سنت، در مقدمه تفسيرش چنين روايت مىكند: عمران بنِ حُصين به مردى كه گمان مىكرد كتاب الله به سنت نياز ندارد، گفت: «تو احمقى، آيا حكم نماز ظهر را كه بايد چهار ركعت خواند و حمد و سورهاش را آشكار نخواند، در قرآن يافتهاى؟ و به همين گونه به نماز و زكات و مثل آنها اشاره كرد و گفت: آيا اين [امور] را در قرآن روشن شده يافتهاى؟ همانا كتاب خدا اين امور را مبهم بيان كرد. و سنت آن را تفسير مىكند.»2
در همان تفسير از «مكحول»، يكى از علماى بنام و مورد قبول اهل سنّت، چنين نقل مىكند: H}«القُرآنُ اَحْوَجُ الِىَ السُّنةِ مِنَ السُّنَةِ اِلى القُرانِ»{H. قرآن به سنت از سنت به قرآن نيازمندتر است.
البته اين تعبير افراط گونه مور تاييد شيعه نيست. بر اساس باورهاى شيعه سنّت، مشروعيت و حتّى صحت مندرجات و محتويات خود را از موافقت با قرآن و اصول حاكم بر آن به دست مىآورد. سند حجيت و اعتبار سنت، قرآن است؛ ولى به هر حال فهم صحيح معارف و وظايف دينى بى عنايت به سنت نبوى(ص) و روايات اهل بيت(ع) ممكن نيست.
در اينجا، پرسشى ديگر رخ مىنمايد: رسول اكرم(ص) اين معارف و احكام جزئى و تفسيرى را از كجا به دست مىآورد؟ از آيات قرآن استفاده مىشود كه جمع و قرائت آيات قرآن و نيز بيان مراد و مقاصد و شرح و تبيين آيات از ناحيه خداى متعال است: A}«إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ{A3؛ جمع قرآن - كلمات در آيات، آيات در سورهها و... - و قرائت قرآن بر عهده ما است و هنگامى كه بر تو قرآن را خوانديم، تو [پيامبر(ص)] هم پيروى كن و قرآن را همين گونه بخوان. - مرحله بعد «بيان» قرآن است كه آن هم وظيفه ما است».
بنابراين، بيان و تشريح مقاصد آيات هم از ناحيه خدا است و به وسيله وحى ديگرى جز وحى قرآنى در اختيار پيامبراكرم(ص) قرار مىگيرد. پس ما با دو وحى روبهرو هستيم: «وحى قرآنى» و «وحى تبيينى». در وحى قرآنى لفظ و معنا هر دو از ناحيه خدا است؛ امّا در وحى تبيينى معنا از خدا و لفظ از سوى رسول خدا(ص) است. آيات 43 و 44 سوره نحل به اين دو گونه وحى اشاره مىكند: A}«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ{A؛ M}ما بر تو «ذكر» را نازل كرديم تا قرآنى را كه براى مردم نازل شده تبيين و تفسير كنى و زمينه تفكر آنها را فراهم سازى{M». اين ذكر همان «وحى تبيينى» است كه درست تجلى يافته است و تمام سخنان پيامبر(ص) در زمينه معارف و دستورالعملهاى دينى را شامل مىشود.
اين مقدمات نشان مىدهد عدم ذكر مصداقها به نام ائمه اطهار(ع) اختصاص ندارد و غالب معارف و احكام الاهى را شامل مىشود. بنابراين، براى شناخت نام امامان معصوم(ع) بايد سراغ سنت نبوى(ص) رفت؛ همان گونه كه در تفسير و تبيين معارف و ديگر فرائض دينى به «سنت» نياز منديم.
2. تأكيد بر روش توصيفى؛
از روشهاى جالب توجّه قرآن تأكيد بر صفات و ويژگىها و عدم اصرار بر ذكر نام اشخاص است. شايد حكمت اين روش توجّه دادن امت به صفات و ويژگىهاى خوب و بد در طول زمان است تا بر اساس اوصاف ذكر شده به شناخت اشخاص و تطبيق صفات بر آنان بپردازند و اهمّيّت و جايگاه اشخاص را با ميزان صفات تجلى يافته در آنان بسنجند.
روش بيان «توصيفى»، به قرآن شادابى و تازگى و دوام مىبخشد؛ زيرا در هر قطعهاى از زمان زمينه تطبيق افراد و جوامع بر شاخصههاى ذكر شده در قرآن فراهم مىشود و امكان دستيابى به داورى قرآن در مسائل نو و فتنههاى فردى و اجتماعى تأمين مىگردد. قرآن «كلام فصل» است - A}«إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْل{Aٌ»4 - و بين حق و باطل تمييز مىدهد و راهنماى انسان در فتنهها است؛ چنان كه پيامبر(ص) فرمود: «هنگامى كه فتنهها چون پارههاى شب تاريك شما را فرا گرفت، به قرآن روى آوريد» از سوى ديگر، حكومت شايستگان نياز هميشگى جوامع دينى است و به بخشى از امت اسلامى و يا قطعهاى خاصّ از تاريخ، اختصاص ندارد.
براى راهنما و فصل الخطاب شدن در گسترهاى چنين پهناور، بيان شاخصهها و شايستگىها و ويژگىهاى صالحان و مفسدان و حق و باطل و خوب و بد بهترين راه شمرده مىشود. بدين سبب، قرآن جز در موارد ضرورى از بردن نام مؤمنان، منافقان، حواريون، پادشاهان، مترفان و... صرف نظر كرده است تا مخاطبان قرآن به صفات و ويژگىها و نه نامها توجّه كنند و امكان بهرهگيرىهاى نو از قرآن فراهم شود.
بنابراين، شيعه معتقد است مسلمانان در آيات بسيارى به ائمه اطهار(ع) رهنمون شدهاند و وظيفه دارند با تطبيق ويژگىهاى ياد شده در قرآن، امام خود را بشناسند و پاسخ نيازهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را از درگاه آنان جويا شوند. بر اساس همين نكته مهم، امام باقر(ع) مىفرمايد: H}«مَنْ لَمْ يَعْرِفْ اَمْرَنا مِنَ الْقُرانِ لَمْ يَتَنَكَّبِ الفِتَنْ{H». هر كس امر ولايت ما را از قرآن به دست نياورد؛ نمىتواند از فتنهها مصون ماند.»
در اين روايت دو نكته قابل تأمل مىنمايد:
1. امر ولايت اهل بيت(ع) در قرآن وجود دارد و توصيفات موجود در قرآن ما را به امامان معصوم رهنمون مىشود. اگر به راستى از سر تحقيق و بدون هيچ گونه اعوجاج و كج فهمى سراغ آيات رويم، نشانهها و صفات و ويژگىهايى كه براى امامان بيان شده ما را به دوازده معصوم(ع) هدايت خواهد كرد.
پس امر ولايت امامان شيعه را مىتوان از قرآن استخراج كرد. البته همان گونه كه پروردگار در تمام آفريدهها تجلى كرده است و تنها شايستگان از توان مشاهده برخوردارند، شناخت امر ولايت اهل بيت(ع) از آيات نيز به خواست و طلب و ذوق و سلامت نيازمند است.
2. شيعيان ممكن است از راههاى گوناگون به امر ولايت امامان دست يابند، امّا با توجّه به اهمّيّت و مرجعيت قرآن كسانى از فتنهها و شبههها و افراط و تفريطها رهايى مىيابند كه معرفت به ولايت و شؤون آن را از قرآن گرفته باشند. در غير اين صورت، در فتنههاى ناشى از افراط و تفريط سقوط خواهند كرد.
به همين جهت مفسران و علماى بزرگ شيعه بخش عمدهاى از تلاش عالمانه خود را به اثبات ولايت و شؤون آن معطوف داشتهاند و ولايت امامان شيعه(ع) را به آيات الاهى مستند ساختهاند. تلاش و تأليفهاى آنان ذيل آياتى چون «اولى الامر»، «ذوى القربى» «ولايت»، «اكمال دين»، و... فراوان به چشم مىخورد. اين بحث را با حديثى از امام صادق(ع) پايان مىدهيم: «اگر قرآن آنگونه كه خدا خواسته و نازل كرده تلاوت شود و مورد تدبر قرار گيرد، هر آينه ما را با نشانههاى ارائه شدهاش خواهيد يافت.»5
بنابراين، بايد با نگاه جستوجوگر در آياتى كه صفات و ويژگىهاى رهبران و اولياى امور را بيان مىكند، نامهاى اهل بيت(ع) را استخراج كرد. شيعه افتخار دارد كه رهبرانش را با استناد به اصول قرآنى برگزيده است.
شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(ع) - به ويژه اميرالمومنين(ع) و خانواده آن حضرت - اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگىهاى آنان بپردازد، نه به معرفى «شخص». اين شيوه حكمتهاى متعددى دارد كه بعضى از آنها به اختصار بيان خواهد شد. در اينجا دو زمينه براى گفت و گو وجود دارد: موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) و حكمت و سر اين روش.
يك. موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) در قرآن
قرآن مجيد در موارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگى هاى رفتارى ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است؛ از جمله:
1. «ويطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا» V}(انسان (76)، آيه 9.){V مفسران بزرگ شيعه و سنى آوردهاند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين(ع) و خانواده ايشان است و مسأله روزهدارى حضرت على(ع) و... و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كردهاند.
2. «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» V}(احزاب (33)، آيه 33.){V در خصوص اين آيه مقالات و كتاب هاى متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) است، نزد شيعه و سنى هيچ اختلافى نيست، تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن را نسبت به همسران پيامبر(ص) رد كردهاند.
3. «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون» V}(مائده (5)، آيه 55.){V
شأن نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى، اختصاصا در رابطه با حضرت على(ع) مىباشد. البته آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفا مىكنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان شده است. البته در آيه سوم نكته ديگرى وجود دارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد.
دو. حكمت روش قرآن در معرفى اهل بيت(ع)
شيوه ذكر شده حكمت هاى متعددى دارد؛ از جمله:
1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مىكشاند و البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم، افراد نيز معرفى شوند؛ ولى اساساً معرفى شخصيت، معرفى الگوها است و در نتيجه جامعه را به جاى گرايش هاى تعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقل ژرف انديشى و توجه به ملاك ها، فضايل و امتيازات واقعى سوق مىدهد.
2. معرفى شخصيت، زمينهساز پذيرش معقول است، در حالى كه معرفى شخص، در مواردى موجب دافعه مىشود. اين روش به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد، بهترين روش است. اين مسأله دقيقا در مورد اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت(ع) وجود داشته است.
براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگى هاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسى آن زمان و روان شناسى اجتماعى خاص آن جامعه، بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) پذيرش نداشتند و پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف با دشوارى هاى زيادى آن حضرت را مطرح مىساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبه رو مىشدند، دلايل اين امر متعدد است؛ از جمله:
الف. بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباحى قبل در صف معارضين اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير على(ع) را ديده و از همان جا كينه وى رابه دل گرفته بودند، چنان كه حضرت فاطمه زهرا(س) نيز يكى از علل روى گردانى مردم از آن حضرت را همين نكته (نكير سيفه) بيان فرمودند.
ب . تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز بر انديشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و... را در امور سياسى دخيل مىدانستند و لذا به جهت جوان بودن حضرت على(ع)، وى را چندان شايسته براى رهبرى جامعه نمىدانستند.
ج . اين تفكر خطرناك در سطح جامعه رايج بود و از سوى عدهاى تبليغ مىشد كه پيامبر(ص) درصدد آن است كه خويشان خود را براى هميشه بر مسند قدرت و حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعى بازى سياسى تفسير مىكردند كه براى چنگ اندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است. اين مساله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير، پس از معرفى اميرالمؤمنين(ع) يكى از حاضران صدا زد «خدايا! ما را گفت كه از سوى خدا آمده و كتاب الهى آوردهام و ما پذيرفتيم و اكنون مىخواهد داماد و پسرعمش را بر ما حاكم و مستولى سازد، اگر او راست مىگويد، سنگى از آسمان ببار و مرا بكش!!» اكنون اين سوال پديد مىآيد كه آيا در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است، نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن كنده مىشد و امت اسلامى يكپارچه و همآوا مىشدند و راه هدايت را پيشه مىساختند؛ زيرا قرآن مورد قبول همه است و بر آن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير؛ زيرا اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مسأله اميرالمؤمنين(ع)، حتى اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مىآمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه، پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر(ص) نيز بودند، اساساً رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند.
شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد، در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى به خوبى از اين نكته پرده برگرفتهاند. در اينجا به ذكر دو نمونه كه در منابع تاريخى مهم اهل تسنن به تكرار آمده و از مسلمات تاريخى است اكتفا مىشود:
يكم. همه مورخان برجسته آوردهاند كه چون پيامبر(ص) لحظات آخر عمر خويش را مىگذراندند، درخواست قلم و لوحى نمودند تا سندى براى امت به يادگار نهند كه هيچ گاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند. اين درخواست براى اطرافيان كاملا روشن بود و هدف از آن باتوجه به موضع گيرى هاى پيشين پيامبر(ص) واضح بود. در اين هنگام عمر صدا زد: «ان الرجل ليهجر»؛ «همانا اين مرد بر اثر شدت تب هذيان مىگويد»!!
شگفتا پيامبرى كه خداوند در وصفش فرموده است: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى...»، در خانهاش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش، اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار گيرد و كار به جايى مىرسد كه آن حضرت از تصميم خود منصرف مىشود! زيرا جدا خوف آن وجود دارد كه پايدارى بر آن، موجب انكار رسالت شود و مسلماً كسانى كه در خانه پيامبر خدا با وى چنين برخورد مىكنند، خود را مستظهر به پشتيبانى وسيع اجتماعى مىبينند؛ و گرنه هرگز جرات چنين جسارتى به خود نمىدادند. از همين جا روشن مىشود كه سر شيوه قرآن چيست؟ يعنى، قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كه فاقدان چنان خصوصيتى، يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزههاى سياسى خاصى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند.
جالب آن است كه علاوه بر آياتى كه به گونههاى مختلف، مسأله ولايت اميرالمؤمنين(ع) را مطرح ساختهاند، سومين آيهاى كه در آغاز اين نگاشته آوردهايم، بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت، مسأله ولايت و رهبرى امت را گوشزد ساخته است. در اينجا يك سؤال باقى مىماند و آن اينكه خداوند فرموده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»؛ بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك؟ پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براى قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است و يكى از آنها به كارگيرى همين شيوه است كه انگيزه كنارزدن قرآن را به جهت يك سرى اهداف خاص از بين مىبرد.
V}پىنوشت:
1. «اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ نَزَلَتْ عليه الصلوةُ و لَم يُسَمّ لَهُم ثَلاثاً وَ لا اَرْبعَاً حتّى كانَ رَسُولُ اللّهِ هُوَ الذَّى فَسَّرَ لَهُمْ ذلِكَ وَ نَزَلَتْ عَلَيْه. الزَّكاةُ وَ لَمْ يُسَمِّ لَهُمْ مِنْ كُلِّ اَرْبَعينَ درهماً دِرْهَمٌ، حتّى كانَ رَسولُ اللّهِ(ص) هُوَ الَّذى فَسَّرَ ذلِكَ لَهُمْ وَ نَزَلَ الْحَجُّ فَلَمْ يَقُلْ لَهُم طوفوُا اُسْبُوعاً حتّى كانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) هُوَ الَّذى فَسَّرَ ذلِك لَهُمْ وَ نَزَلَتْ «اَطيعُو اللَّهَ و اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اوُلىِ الأمْرِ مِنْكُمْ» وَ نَزَلَتْ فى عَلىٍّ والْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فى عَلِىٍّ: مَنْ كُنْتُ مُوْلاهُ؛ و قال(ع) اوُصيكُمْ بكتابِ اللّهِ و اهل بيتى فَاِنّى سَأَلْتُ اللَّهَ عزَّوَجَلَّ اَنْ لا يُفَرّقَ بَيْنَهُما حتىَّ يوُرِدَهُما عَلىَّ الحوضُ فَأعْطانى ذلِكَ...»؛ اصول كافى، ج 2، ص 71.
2. «اِنّك رَجُلٌ احمقٌ! اَتَجِدُ الظُّهْرَ فى كتاب الله اربعاً لايُجْهَرُ فيها بالْقَراءَة!؟ - ثُمَّ عَدَّدَ عليه الصَّلاةَ و الزَّكاةَ و نَحْو هذا ثُمَّ قال: - اَتَجُِد هذا فى كِتابِ اللهِ مُفَسَّرَاً! اِنَّ كِتابَ اللَّه تَعالى اَبْهَمَ هذا وَ اِنَّ السُّنَة تُفَسِّرُ هذا»؛ التفسير و المفسران، استاد معرفت، ج 1، ص 182.
3. قيامت (75): 17 - 19.
4. طارق(86): 14.
5. تفسير عياشى، ج 1، ص 13.{V
کد سوال : 1372
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اينكه مي گويند زن ،انسان لطيفي است كلا از نظر مراجع و علما چيست؟
پاسخ : اين سخن که زن موجودي لطيف و ظريفي است برگرفته شده از سخنان ائمه اطهار(ع) است.
در روايتي حضرت علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايند: «فان المرأه ريحانه و ليست بقهرمانه؛ زن مانند ريحان است نه قهرمان».
همان طور که ريحان لطيف و ظريف است، زن نيز چنين روحيه اي دارد و از نظر جسماني و نيز از نظر رواني لطيف و ظريف است بنابراين نبايد کارهاي مشکل و دشوار را از زن انتظار داشت و بر دوش او گذاشت و براي شادابي و با نشاط بودن آن بايد کمال سعي و تلاش را انجام داد. مردم ريحان را با دست خود افسرده و پژمرده نمي کنند. ما نيز نبايد زن را پژمرده و افسرده کنيم. و شايد به همين جهت باشد که اميرالمؤمنين(ع) در سخني ديگر بر مردم خطاب مي کند که «فدارها علي کل حال و احسن المصاحبه لها ليصفوا عيشک؛ در هر حال با همسرت مدارا کنيد و با او به نيکي معاشرت نما تا زندگي ات با صفا شود».
صفا و آرامش زندگي در پرتو مصاحبت نيکو با همسر است. اين موضوع مورد تأکيد و تأييد دانشمندان علوم تجربي نيز هست. زن از نظر ساخت بدني و رواني از ديدگاه علم آشکارا از مرد متفاوت است تمايزات رواني زن و مرد از نظر روان شناسي و در فرهنگ هاي مختلف به اثبات رسيده و خطاست که اين تفاوت ها را زاييده تربيت و محيط دانست. جنس زن از جنس مرد لطيف تر است و عطوفت بيشتري دارد و به رسيدگي و مراقبت از ديگران توجه بيشتري نشان مي دهند و آن را مي توان با شواهد روشن زيستي و تحقيقات جديد مشاهده کرد.
کد سوال : 1373
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اگر چه من غالبا شاگرد اول كلاس بوده ام ولي روحيه اعتماد به نفس در من بسيار ضعيف است. مثلا احساس مي كنم نمي توانم در فرصت كوتاه چند ماهه (9 ماه) در رشته بيوشيمي قبول شوم چون تعداد بسيار كمي در اين آزمون پذيرفته مي شوند هر چه به خود تلقين مي كنم كه تو هم مي تواني قبول بشوي بعد از مدتي دوباره روحيه اعتماد به نفس در من ضعيف مي شود چرا من خودم را باور ندارم؟
پاسخ : اعتماد به نفس يعني خود را باور داشتن و به قابليت ها و توانمندي هاي خود اعتماد داشتن. به طور قطع کارنامه تحصيلي شما حاکي از توانمندي، پشتکار و موفقيت شماست و همانطور که خودتان مرقوم فرموده ايد «غالبا جزء افراد شاخص و شاگرد اول کلاس بوده ايد بنابراين دليلي ندارد حال که وارد يک ميدان مسابقه جديدي شده ايد احساس ضعف کنيد به نظر مي آيد آنچه به عنوان ضعف اعتماد به نفس از آن ياد کرديد، اين چنين نيست يعني شما دچار مشکل عدم اعتماد به نفس نشده ايد بلکه حساس بودن زمان و رقابت نزديک و جدي کمي باعث ترس شده است که نکند من نتوانم در اين رقابت نزديک پيروز شوم. اين احتمال براي همه شرکت کنندگان وجود دارد يعني احتمال پذيرفته شدن يا عدم پذيرش شما با ديگر شرکت کنندگان مساوي است بنابراين دليلي ندارد شما از همين الان روضه شکست را در خانه دل خود برپا کنيد و به خود تلقين کنيد که ممکن است قبول نشوم. راهکارهاي زير براي تقويت روحيه شما و مقابله با حالت يأس بسيار مفيد است:
1. موفقيت هاي مختلف گذشته خود را روي کاغذي يادداشت کنيد و هر روز آن را براي خود قرائت کنيد (موفقيت هاي تحصيلي، هنري، ورزشي و...).
2. به خود تلقين کنيد که من فردي توانا و با اراده هستم و گذشته من نيز اين ادعا را تأييد مي کند.
3. هرگاه افکار منفي و فکر شکست به ذهن شما خطور مي کند بلافاصله به يادآوري جنبه هاي مثبت خود و موفقيت هايي که تا به حال داشته ايد بپردازيد.
4. براي استفاده بهينه از وقت خود، برنامه ريزي کنيد و از همه ظرفيت خود در اين فرصت باقي مانده بهره بگيريد.
5. به امور معنوي و مذهبي مانند نماز اول وقت و تلاوت قرآن و دعا اهتمام بيشتري داشته باشيد.
6. لابه لاي برنامه هاي درسي براي افزايش کارآيي خود به ورزش و تفريحات سالم نيز بپردازيد.
7. از معاشرت با افرادي که آيه يأس مي خوانند و باعث تضعيف اراده و اميد شما مي شوند اجتناب کنيد.
8. بيشتر با افرادي معاشرت داشته باشيد که اميدوار به آينده هستند و با جديت تمام براي دستيابي به موفقيت تلاش مي کنند.
9. از مواد غذايي قنددار مانند خرما، مربا، عسل، کشمش بيشتر استفاده کنيد.
کد سوال : 1374
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : من شنيده ام كه حضرت امير حتي در هنگام جنگ هم از ليواني كه لب پريده است آب نخوردند اگر در خانه از كاسه هايي كه لب پريده است نه از آن قسمت بلكه از طرف ديگرش غذا خورده ام اين چه اثري دارد؟
پاسخ : در وسائل الشيعه در اين موضوع 9 حديث آمده و اين حديثها همه تأكيد مي كنند كه در موقع خوردن آب مواظب باشيد و از جايي كه شكسته و يا از طرف دسته ظرف آب ، آب نخوريد و علي(ع) خودش به اين برنامه عمل مي كرده است. بر هر انسان دانشمندي روشن است كه محل شكسته شده در ظرف مناسبترين و بهترين مكان براي پرورش و رشد انواع مختلف ميكربها است و بر اين اساس نبايد از آنجا استفاده كرد.
آقاي دكتر پاك نژاد مي نويسد: ظرفي كه تركي برداشته باشد غذاي قبلي در لابلاي آن شكاف مي ماند و فاسد مي شود . اين محل بهترين محل نشو و نماي ميكرب است و همينطور جايي كه دسته كوزه به دهانه اش متصل است و جايي از ظرف كه شكسته است، هر دو محل مساعدي براي نشستن و رشد ميكربها خواهد بود. در همين باره علي (ع) فرموده است كه از سوراخ ظرف و از طرف دسته و محل شكسته كوزه آب نخوريد چون محل نشستن شيطان است. V} (اولين دانشگاه و آخرين پيامبر ج 1، ص 60){V ميكرب رطوبت و تاريكي را دوست مي دارد و بهترين محل براي رشد آنها جاي تاريك و مرطوب است V} (همان ص 58){V و حرارت مناسب هم مي خواهند V} (همان ص 62){V
اگر اين عواملي جمع شدند ، ميكربها رشد مي كند و براي انسان خطر ايجاد مي كنند. براي آگاهي بيشتر در اين زمينه به جلد اول و جلدهاي ديگر كتاب «اولين دانشگاه و آخرين پيامبر» مراجعه كنيد.
اگر شما از كاسه و ليواني كه يك لبه اش شكسته و شما از جايي كه نشكسته آب يا غذا بخوريد ، در صورتي كه لبه شكسته آلوده، به ميكروب باشد، شما را مريض مي كند و اگر آلوده به ميكروب نباشد ، شما مريض نمي شويد. در هر صورت نبايد فكر بكنيد كه اگر از جايي كه نشكسته آب بخوريد، تأثيري نداشته باشد بلكه ممكن است ميكروبهاي جاي شكسته روي آب و يا غذا بنشينند.
آقاي دكتر پاك نژاد آورده است: امام صادق(ع) فرمود: ظرف غذا را بپوشانيد كه ميكروب از آن مي خورد و عجب اين است كه مي فرمايد: از آنچه در ظرف است انتخاب مي كند و عجب تر اين است كه مي فرمايد: از آن مي خورد و روي آن بزاق مي افكند و فرزندش امام كاظم(ع) مي فرمايد: ظروف خود را وارونه بگذاريد چون شيطان هيچ ظرفي را بلند نمي كند V} (همان ص 60){V اين مي رساند كه بايد همواره مواظب ميكربها بود و حتي بايد ظرف غذا را زير پوشش قرار داد وگرنه ميكربها روي آن مي نشينند پس فكر نكنيد ليواني كه يك لبه اش شكسته ، در داخل ليوان تأثيري نداشته باشد پس ليوان شكسته را دور بيندازيد تا از تأثير احتمالي آن جلوگيري شود.
کد سوال : 1375
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مسئله روح انسان را با عنايت به دياگرام ذيل مشخص بفرماييد.
تركيب سلول جنسي نر و ماده +تخم لقاح يافته + رشد سلول تخم و لانه گزيني در رحم مادر +ايجاد طرح اوليه اجزاءبدن انسان+ تكامل اجزاء و به شكل طبيعي در آمدن+ به دنيا آمدن نوزاد
در تمام مراحل فوق يعني از اسپرم و تخمك گرفته تا نوزاد متولد شده با سلول زنده سروكار داريم حال پيوستن روح به جنين انسان در كدام مرحله از مراحل فوق صورت گرفته و از كجا مي ايد.آيا ممكن است چيزي زنده باشد ولي روح نداشته باشد؟اصولا روح را چه معنا مي كنيد. آيا مي توان روح و بدن را جدا و براي هر يك خلقت مستقل در نظر گرفت. پس مسئله زنده بودن سلول را چگونه توجيه مي كنيد؟
پاسخ : براي روشن شدن جواب اين سؤال كه سؤال تقريبا دقيقي است بايد انشاالله با حوصله مقدمات ذيل را كه سعي بر اختصار آنها است مطالعه بفرماييد.
الف. انسان موجودي دو بعدي است يعني ما با تأمل در درون خويش حقيقتي را مي يابيم كه كاملا متفاوت با اين جسم و بدن ما است كه معمولا از آن به ذات و من تعبير مي آوريم كه بر اين ادعا ادله فراواني ارائه شده از قبيل:
1. ما تمام اجزاء بدن را به ذات خود اضافه مي كنيم _ دست من قلب من مغز من و آن حقيقتي كه مدعي مالكيت بر تمام اجزا حتي مغز مي باشد يقينا غير خود اين اجزا است.
2. شما دانشجوي عزيز كه رشته زيست شناسي هستيد مي دانيد تمام سلولهاي بدن در مدت كمتر از 7 سال بكلي عوض مي شوند حتي سلولهاي مغز مواد تشكيل دهنده آنها عوض مي شود يعني يك انسان هفتاد ساله حدودا 5 بار تمام اجزا بدن او عوض مي شود روي اين حساب اگر مانند مادي مسلك ها انسان را همان جسم و دستگاه هاي مغزي و فيزيكو شيميايي بدانيم بايد اين من چندين بار عوض شده باشد و ديگر آن شخص سابق نباشد كه هيچ وجداني اين را نمي پذيرد.
ب: اين بعد دوم انسان كه در اصطلاح فلاسفه از آن تعبير به نفس و در اصطلاح ديني تعبير به روح مي شود يقينا مجرد است يعني خصائص ماده از قبيل جرم، حجم ، قابليت انقسام، تغيير و تحول، مكان ... ندارد. كه بر اين مدعا ادله زيادي اقامه شده يك دليل همان ثبات نفس هنگام تحولات جسماني است دليل ديگر تقسيم ناپذيري نفس است يعني وقتي ما در وجود خودمان _ من درك كننده _ دقت مي كنيم مي بينيم وجود من امري بسيط و غير قابل تقسيم است و مثلا نمي توان آن را به دو نيم من تقسيم كرد در صورتي كه اساسي ترين خاصيت اجسام قسمت پذيري است و حتي به تبع بدن قابل قسمت نيست.
پس مجرد است. افزودن بر ادله عقلي و فلسفي كه بيش از ده ها دليل بر اين مسأله در كتب فلسفي ذكر شده برخي يافته هاي دانش تجربي نوين شواهد معتبر و قابل توجهي بر اين مسأله ارائه مي كند. براي مثال پديده هاي مانند تله پاتي، دور جنياني، احضار ارواح ، رؤياهاي صادق به خوبي فرضيه مجرد بودن روح انساني را ثابت مي كند.
ج) فلاسفه مي گويند سه قسم نفس داريم نفس نباتي، حيواني ، انساني كه انسانها هر سه را دارا هستند و حيوانات دو قسم اول و گياهان فقط قسم اول را كه هر نفسي داراي قواي خاصي است كه موجب بروز افعال خاصي مي شود كه درباره خصايص هر يك و براهين اثبات هر كدام مي توانيد به رساله احوال النفس بوعلي سينا فصل دوم مراجعه فرماييد و موجودي كه داراي نفس باشد ولو نفس نبات، حي محسوب مي شود لذا يك گياه داراي حيات است كه اين حياتش داراي آثار محدود بخودش از قبيل رشد، مولد بودن و... مي باشد.
پس حيات معناي است عام تر از داشتن نفس انساني و ممكن است در جاي حيات باشد و روح انساني حتي حيواني نباشد.
د) روح در بين فلاسفه و متکلمان مسلمان و در آيات قرآن كريم به معناي زيادي به كار رفته كه يكي از آنها به معناي نفس انساني مانند آيه شريفه «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي» V}(سوره ص، آيه 71-72) {V كه محققان مي گويند اينكه خداوند مي فرمايد از روح خودم در انسان دميدم كه روح را به خودش اضافه كرده و نسبت مي دهد اضافه تشريفيه است يعني مقصود بيان شرافت و عظمت روح انسان است نه اينكه واقعا چيزي از خداوند جدا و به انسان متصل شود بلكه روح هم مانند جسم و همه امور ديگر مخلوق خداوند هست.
ه) اينكه آيا روح يا بدن خلقت مستقل دارند؟ همه فلاسفه و بسياري از متکلمان قائلند كه بله اين دو داراي وجود و خلقت مستقل هستند لكن بيكديگر تعلق دارند كه از آن تعبير به تعلق تدبيري مي كنند.
اما اينكه خلقت نفس در چه زماني است و چگونه بيشتر محققان قائل هستند كه روح (نفس انسان) حادث و همزمان با بدن آفريده مي شود و درباره چگونگي آن بسياري از محققان قائلند كه روح آدمي از آغاز خلقت تا ابد مجرد است كه وقتي كه بدن آمادگي تعلق پيدا كرد روح به آن تعلق مي گيرد. كه اين نظريه مصروف به نظريه روحانيه الحدوث و البقا است كه نفس هم در مرحله حدوث و ايجاد و هم در مرحله بقا روحاني و مجرد است در مقابل فيلسوف بزرگ ملاصدرا قائل است روح در آغاز موجودي جسماني است و به تدريج تكامل يافته مجرد مي شود به اصطلاح روح جسمانيه الحدوث و روحانيه البقا است.
حال با توجه به اين مقدمات و با عنايت به آيه 12 و 13 و 14 سوره مؤمنون كه مراحل خلقت انسان را بيان مي كند به جواب سؤال شما كه خود متضمن سه سؤال است مي پردازيم.
قرآن كريم در اين زمينه مي فرمايد: «ثم جعلناه نطفه في قرار مكين ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضعه فخلقنا المضعفه عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين» پس او را نطفه اي در قرارگاهي محفوظ قرارش داديم _ آنگاه نطفه را قطعه خوني بسته پس آن را مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده) قرار داديم سپس آن را استخوان كرديم پس بر آن استخوانها گوشتي پوشانديم پس از آن خلقتي ديگرش كرديم پس آفرين بر خدا كه بهترين آفرينندگان است. (مؤمنون، آيه 14).
دقت بفرماييد كه 5 مرحله اول كه در عبارت شما مي شد قابليت انطباق با پنج مرحله اول اينآيه شريفه دارد: 1 . تركيب سلولي = جعلنا نطفه في قرار مكين. 2. تخم لقاح يافته = علقه. 3. لانه گزيني در رحم مادر = مضغه. 4. ايجاد طرح اوليه بدن انسان = فخلقنا المضقه عظاما. 5. تكامل اجزاء طبيعي = فكسونا العظام لحما؛ كه بعد از اين پنج مرحله خلقت بدن انسان كامل مي شود ( لازم به تذكر است كه نمي خواهيم به صورت جزمي بگوييم كه قرآن كريم همين 5 مرحله اول سؤال شما را بيان مي فرمايد كه اگر در آينده خطاي اين نظريه اثبات شد و نظريه ديگري جايگزين شد بگوييم قرآن خطا كرده عرض كرديم كه قابليت انطباق دارد و قرآن مراحل خلقت در رحم را تصديق مي كند)
محققين و مفسرين مي فرمايند بعد از اين پنج مرحله كه درباره خلقت بدن بود خلقت ديگري كه متفاوت با خلقت اول است كه اين تفاوت از تغيير لحن آيه استفاده مي شود كه در مراحل قبل از فاء استفاده مي كرد الان از ثم كه اشاره به جدايي اين مرحله از مراحل قبل دارد و همين طور در مراحل قبل لفظ خلق به كار مي برد و در اين مرحله لفظ انشاء و لفظ آخر كه به معناي ديگر است كه اين همان خلق روح و انسان است.
كه بعد از تكميل بودن و قبل از تولد است كه در مراحل سؤال شما نيامده چنانچه در سوره سجده آيه 9 مي فرمايد ثم سواه و نفخ فيه من روحه _ يعني آنگاه او را (انسان را) درست اندام كرد و از روح خويش دراو دميد پس اينكه پيوستن روح به جنين در چه مرحله است روش شدن كه بعد از تكامل خلقت بدن است و توسط خداوند متعال به بدن تعلق مي گيرد. و اين كه ممكن است چيزي زنده باشد ولي روح نداشته باشد با توجه به مقدمه «ج» روشن شد كه بله لذا سلولها داراي حيات و رشد نفس نباتي و حتي حيواني هستند اما روح (نفس انسان كه داراي نطق و قدرت تعلق و تفكر است) ندارند و نداشتن روح هيچ منافاتي با دارا بودن حيات ندارد و با توجه به مقدمه «الف» و «ب» روشن شد كه روح و بدن جدا هستند و مي توان براي هر يك خلقت مستقلي در نظر گرفت.
براي تحقيق كامل در اين زمينه به آثار ذيل مراجعه بفرماييد.
1. حيات جاودانه - امير ديواني
2. معارف قرآن _ آيت الله مصباح يزدي جلد 1-3
3. معاد و جهان پس از مرگ - بخش استقلال روح - آيه الله مكارم شيرازي
کد سوال : 1376
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي>فلسفه احكام
پرسش : چرا هميشه درباره رعايت حجاب به زنان توصيه مي شود و مردان از قيد و بند حجاب راحت هستند؛ در ست است كه زن موجود لطيف گران بهايي است وبه قول امام خميني حجاب مصونيت است ونه محدوديت اما چرا تاوان دلهاي مريض مردان را ما زنان بايد پس بدهيم به عبارت ساده تر چرا خداوند مردان را اينقدر ضعيف آفريده كه در برابر جنس زن نتوانند مقاومت كنند و ما زنها مجبور باشيم در گرماي شديد معذب و در سرماي زمستان عذاب بكشيم؟
پاسخ : درباره «حجاب» توجه به چند نكته در ابتدا بسيار حائز اهميت است:
T}1. كاهش خطا و خطر؛{T
در تصويب هر قانون اجتماعي و يا تصميم گيري براي واكسيناسيون عمومي اگر احتمال خطر حدود 4 در ده هزار باشد، اقدام مي گردد و تحمل همه هزينه ها توجيه منطقي دارد.
بديهي است با رعايت حجاب احتمال خطر و خطا در جامعه كاهش مي يابد اگر چه به حد صفر نمي رسد.
T}2. حفظ احترام؛{T
اگر چه رعايت حجاب، از يك سو به مردان كمك مي كند كه به طور ناخواسته و خارج از چارچوبها احساسات آنان هزينه نشود، اما بيش از آن به خانم ها كمك مي كند كه به طور ناخواسته و خارج از چارچوبها وسيله لذت انگاري قرار نگيرند و احترام آنان خدشه دار نگردد.
T}3. تشنگي و رغبت؛{T
بايد دانست احكام الهي بيش از آنكه به محدوديت لذتها بيانجامد به ماندگاري لذتها و پايداري نشاط و خوشي ها مي انجامد از اين رو اگر چه حجاب از يك سو براي خانم ها محدوديت است و موجب خستگي و زحمت مي باشد اما از سوي ديگر اوج احساسات را سالم نگه مي دارد و عاطفه ها و محبت ها را در كانون گرم خانواده متمركز مي سازد و زن و مرد را از بي تفاوتي نسبت به همديگر در نظام خانواده نجات ميدهد. و اين بحراني است كه هم اكنون دامنگير جوامع غربي شده است. به طوري كه در هنگامه برپايي كانون خانواده، كه بر اساس عشق و محبت بايد تحكيم شود و مهمترين ابزار آن ميل جنسي نسبت به يكديگر است اين ميل رو به افول گذاشته و بنيان خانواده ها را متزلزل ساخته است. بلكه عشق و عاطفه آن دو، در سالهاي قبل از ازدواج و بعد از ازدواج در ميان افراد متعدد پخش شده است و تمركز خود را از دست داده است.
براي توضيح بيشتر در اين باره توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
در فرهنگ و اخلاق اسلامى، پوشش و حجاب - براى عموم و به ويژه زنان - از جايگاه مهمى برخوردار است. اما به نظر مىرسد در سالهاى اخير، به اندازه اهميت و جايگاه پوشش در اسلام، روشنگرى نشده است و گرچه كتابها و مقالات فراوانى پيرامون آن نگاشته شده است، اما اين اصل از اصول دينى، همچنان نيازمند روشنگرى و پاسخهاى تازه و متنوع است. ما طرح چنين پرسشى را به فال نيك گرفته، از آن استقبال مىكنيم.
فلسفه حجاب (پوشش) مىتواند ناشى از امور زير باشد:
T}1. حفظ تعادل جامعه از نظر امنيت و آرامش روانى.{T
يكى از غرايز خدادادى در ساختمان وجودى انسان، غريزه جنسى است كه نيرومندترين و ريشهدارترين غريزه آدمى است و در صورت كنترل آن، مىتواند علاوه بر تداوم و استمرار نسل بشر، موجبات و امنيت روانى انسانها را فراهم كند.
در قوانين اسلام، براى استفاده درست از اين غريزه حياتى، مكانيسمهاى گوناگونى مطرح شده است كه «حجاب» و وجود حريم بين زن و مرد، يكى از راهكارهاى مهم آن است.
بدون شك، نبودن حريم بين زن و مرد و آزادى معاشرتهاى تعريف نشده و بىبندوبار (با آرايشهاى گوناگون)، هيجانها و التهابهاى جنسى را فزونى مىبخشد و تقاضاى برهنگى و سكس را به صورت يك عطش روحى و يك خواست سيرىناپذير درمىآورد.
اسلام به قدرت شگرف اين غريزه آتشين توجه كامل داشته و تدابير زيادى براى تعديل و رام كردن اين غريزه انديشيده است و در اين زمينه هم براى زنان و هم براى مردان، تكاليف خاصى معين كرده است. وظيفه مشترك زن و مرد اين است كه چشم خويش را از نگاه به نامحرم بپوشانند و از نگاه شهوتآميز بپرهيزند؛ اما زنان - به خاطر جاذبههاى بيشتر - وظيفه خاصى دارند و آن اين كه بدن خود را از مردان بيگانه بپوشانند و در اجتماع با آرايشهاى تحريكآميز، ظاهر نشوند و به جلوهگرى و دلربايى نپردازند تا زمينه انحراف مردان و به ويژه جوانان فراهم نشود.
لباس افراد جامعه و مخصوصاً لباس زنان نمىتواند به هر شكل و اندازهاى باشد و بايد حد و ضابطهاى داشته باشد. بىبندبارى در پوشش و لباس ، موجب بىبندبارى در تحريك غريزه جنسى است. تحقيقات علمى در فيزيولوژى و روانشناسى در باب تفاوتهاى جسمى و روحى زن و مرد ثابت كرده است كه مردان نسبت به محركهاى چشمى شهوتانگيز، حساستر از زنانند و برعكس زنان در مقابل محرك هاى لمسى حساسيت بيشترى دارند.
آستانه حس لمس و درد در زنان از همان زمان تولد پايينتر از مردان است...؛ در عوض مردان بينايى بهترى دارند. اين مزيتهاى جنسى در استعداد حسى، آموخته يا اكتسابى نيست؛ بلكه از زمان كودكى آشكار است... .مردان بالغ به محركهاى بينايى شهوانى حساسيت بيشتر مىداند. اصطلاح «چشم چرانى» كه براى اين ويژگى مردان به كار مىرود، زاييده حساسيت مردان نسبت به محركهاى بينايى شهوانى است؛ چون دامنه و برد حس بينايى زياد است؛ يعنى چشم مىتواند از فاصله نسبتا دور، تحت تأثير محركها قرار گيرد و از اين گذشته وسعت زيادى از محيط در آن واحد ديده مىشود. از سوى ديگر، چون حس لامسه دامنه و برد زياد ندارد و فعاليتش محدود به تماس از نزديك است و هورمونهاى جنسى زن به صورتى دورهاى ترشح مىشوند و به طور متناوب عمل مىكند، تأثير محركهاى شهوانى بر زن، صورتى بسيار محدود دارد و از اين نظر فعاليت زنان بسيار كم است؛ به خلاف مردان كه ترشح اندروژنها در آنها صورتى يكنواخت دارد و هيچ عامل طبيعى آن را قطع نمىكند. مردان به صورتى گستردهتر تحت تأثير محركهاى شهوانى قرار مىگيرند و از اين نظر فعالترند.1
T}2. حفظ و تحكيم بنيان خانواده {T
بىترديد نهاد خانواده، يكى از مقدسترين نهادهاى اجتماعى است كه بشر تا به حال خود ديده است. نقش خانواده در پروسه ايجاد جامعه سالم، يك نقش بىبديل است و در اين ميان نقش حجاب و پوشش اسلامى در سلامت و استمرار پيوند خانوادگى، غير قابل انكار است. در مقابل، برهنگى، سمّ كشنده نظم و پيوند موجود در نهاد خانواده است.
آمارهاى مستند نشان مىدهد كه با افزايش برهنگى در جهان، طلاق و از هم گسيختگى زندگى زناشويى در دنيا همواره بالا رفته است؛ زيرا «هر چه ديده بيند، دل كند ياد» و هر چه دل در مقوله هوسهاى سركش بخواهد، به هر قيمتى باشد، به دنبال آن مىرود و به اين ترتيب، هر روز دل به دلبرى جديد مىبندد و با قبلى وداع مىكند؛ اما در محيطى كه «حجاب» حاكم است و شرايط ديگر اسلامى رعايت مىشود، دو همسر تعلق به يكديگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان، مخصوص يكديگر است. در بازار آزاد برهنگى، قداست پيمان زناشويى مفهومى ندارد. خانوادهها به سادگى متلاشى مىشوند و كودكان بىسرپرست مىمانند.
3T}. پيشگيرى از فحشا و فروپاشى نظم جامعه.{T
گسترش دامنه فحشا و افزايش فرزندان نامشروع، از دردناكترين پيامدهاى بىحجابى و آزادىهاى بىحد و حصر جنسى است كه در جوامع غربى و ساير جوامع مشابه، كاملا مشهود است. عامل اصلى فحشا و ازدياد فرزندان نامشروع، منحصر به فرهنگ برهنگى و بىحجابى نيست؛ بلكه يكى از عوامل اصلى و مؤثر در گسترش دامنه فحشا و جريان روبهرشد تولد فرزندان نامشروع ، مسأله برهنگى و بىحجابى است. امروزه يكى از مشكلات جوامع غربى، تولد روبه رشد فرزندان نامشروع و بدون شناسنامه است. فرزندانى كه داراى پدر و مادر نامشخصى هستند و از نظر حقوقى، مشكلات فراوانى را به همراه آورده، نظم اجتماعى جوامع غربى را تهديد مىكنند.
T}4. جلوگيرى از نگاه ابزارى به زن و ابتذال وى{T
يكى از مسائل مطرح پيرامون حقوق زنان و بىتوجهى به آنان، نگاه ابزارى به زنان است. هنگامى كه جامعه، زن را با اندام برهنه بخواهد، طبيعى است روزبهروز تقاضاى آرايش بيشتر و خودنمايى افزونتر از او دارد و هنگامى كه زن را از طريق جاذبه جنسىاش وسيله تبليغ كالاها و عاملى براى جلب جهانگردان و مانند اينها قرار دهد، در چنين جامعهاى شخصيت زن تا حد يك عروسك يا يك كالاى بىارزش سقوط مىكند و ارزشهاى والاى انسانى او به كلى به دست فراموشى سپرده مىشود و به اين ترتيب، زن، وسيلهاى براى اشباع هوسهاى سركش برخى مردان آلوده و فريبكار مىشود.
عنصر حجاب و پوشش اسلامى، نه تنها زن را از صحنه اجتماع وفعاليتهاى اجتماعى دور نمىكند، بلكه زمينههاى حضور مستمر و فعال زنان را در عرصه اجتماع -به همراه حقوق اجتماعى برابر- تضمين مىكند و شخصيت خدادادى زن را از دستبرد نگاه ابزارى ديگران، مصونيت مىبخشد.
T}پوشش كامل براى زن، چه پوششى است؟{T
به نظر مىرسد پوشش كامل، آن نوع پوششى است كه چشم بيگانه را كمتر متوجه خود كند؛يعنى لباسى كه برجستگىهاى اندام زن را نشان ندهد و اسباب تحريك شهوت مردان را فراهم نكند از اين رو به تعبير رهبر معظم انقلاب، چادر باوجود شرايط ديگر، كاملترين پوشش است.
بايد اعتراف كرد كه تاكنون بيشتر نوشتههاى مربوط به پوشش، نقطه نظر را بر حجاب زن معطوف كرده و كمتر به پوشش مرد توجه نمودهاند و اين يك امر عادى و طبيعى است؛ زيرا زن، مظهر جمال و زيبايى و مرد مظهر شيفتگى است؛ ولى پوشش مردان نيز در ابعاد مختلف فرهنگى - اجتماعى، حائز اهميت است. از اين رو اسلام براى ثبات و پايدارى جامعه، به پوشش زن و مرد توجه بسيار نموده است؛ خداوند متعال مىفرمايد: «A}يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا يوارى سوءاتكم و ريشا{A؛ M}اى فرزندان آدم! لباسى براى شما فرستاديم كه اندام (عورت) شما را مىپوشاند و مايه زينت شماست{M».2
خداوند متعال در حق مردان مىفرمايد: «A}قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم{A؛ M}به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند و عفاف (عورت) خود را حفظ كنند{M»3و در حق زنان نيز مىفرمايد: «و قل للمؤمنات يعضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن؛ و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند و دامان (عورت) خويش را حفظ كنند».4
در اين راستا، ذكر نكات زير ضرورى است:
1. فقها فرمودهاند كه زن نبايد به بدن مرد نامحرم (به جز سر و صورت و گردن) نگاه كند و اين حكم دليل قطعى دارد كه در جاى خود بيان شده است.
2. ممكن است نگاه زن به بدن مرد نامحرم حرام باشد، ولى پوشش آن از سوى مرد واجب نباشد؛ همان گونه كه نگاه مرد به صورت و دستهاى زن از روى شهوت، حرام است؛ ولى پوشش آن از سوى زن واجب نيست.
3. مردان مىتوانند با لباس آستين كوتاه، در مكانهاى عمومى نمايان گردند.
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه اگر مردى با اين وضعيت بيرون آيد و بداند كه زنان از روى تعمد و لذت به بدنش نگاه مىكنند، آيا از نظر شرعى مرتكب گناه شده است؟
دو نظر در اينجا مطرح است؛ برخى فتوا به حرمت داده و عدهاى از جواز سخن گفتهاند. اصلىترين مستند و مبناى اين حكم، قاعده فقهى «اعانت بر اثم» است كه در فقه كاربرد فراوانى دارد. معناى جمله مذكور، اين است كه هر كس زمينه تحقق و پياده شدن گناه را براى ديگرى فراهم سازد، خود نيز مانند انجام دهنده آن گناهكار است.
در مقابل برخى مراجع اظهار مىدارند كه آن چه حرام است، «تعاون بر اثم» است؛ نه «اعانت بر اثم» و اين دو با يكديگر متفاوت است. «تعاون بر اثم» يعنى همكارى و شركت چند نفر در انجام گناه؛ به گونهاى كه همگى به طور مستقيم آن را انجام دهند. به همين جهت برخى مراجع گفتهاند كه اگر مردى با لباس آستين كوتاه، به قصد اين كه زنان به او نگاه كنند، بيرون بيايد، شريك گناه گرديده، قاعده فقهى در حقش پياده مىشود؛ اما اگر به اين انگيزه نباشد، اشكالى ندارد و از آن جا كه تشخيص انگيزه افراد مشكل است، به جوانانى كه در خيابان و پاركها به بازى فوتبال يا در جادهها به دوچرخه سوارى مشغول هستند، وجوب نهى از منكر محرز نمىشود.
براساس آن چه گفته شد، فتواى مراجع درباره لباس آستين كوتاه مردان، متفاوت است و هر كس بايد به نظر مرجع تقليد خود عمل كند، ولى مسؤولان دانشگاهها و مديران مدارس و... حق دارند كه مقرراتى را طبق مصالحى كه در نظر دارند، براى محدوده خود وضع نمايند و شرايطى براى نوع لباس دانشجويان مقرر نمايند و اين كار به آن معنى نيست كه حلالى را حرام كرده يا بر خلاف نظر شرع عمل نمودهاند؛ بلكه اين حق براى مديريت هر مجموعه محفوظ است و در اين صورت، بايد از افراط و تفريط و اعمال سليقههاى شخصى اجتناب شود. مصالح كل مجموعه در نظر گرفته شود و تنها به منظور ايجاد فضاى سالم و آرامش روانى مجموعه، حدود و مقرراتى تعيين گردد.
V}پىنوشت:
1.دكتر محمود بهزاد، تفاوتهاى زن و مرد از نظر فيزيولوژى و روانشناسى، مجله نگين، شماره 134، تير 1355، ص 24.
2. اعراف(7):26.
3. نور(24):30.
4. همان،31. {V
کد سوال : 1377
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه ائمه(ع) واسطه فيض از خداوند هستند و اگر چنين است چرا؟مگر نمي توانيم به طور مستقيم با خدا صحبت كنيم؟ اصلا مسأله شفاعت و توسل چه جايگاهي دارد؟
پاسخ : نخست بايد دانست كه دعا و مناجات مستقيم ما با خداوند منافات ندارد كه امامان(ع) نيز واسطه فيض باشند، هم چنان كه وقتي ما به طور مستقيم دعا مي كنيم و از خدا مي خواهيم كه باران ببارد، اما خداوند از طريق ابرها باران را بر ما نازل مي كند، بنابراين اگر از نظر فلسفي و معرفتي ثابت شود كه پيامبر و امام واسطه فيض هستند و حلقه وصل ميان واجب و ممكن مي باشند اگر چه ما به طور مستقيم هم از خدا بخواهيم ولي خداوند با واسطه آنان فيض را بر ما نازل مي كند.
بايد توجه داشت كه مسأله شفاعت و مسأله توسل دو مطلب مستقل هستند شفاعت يكى از معارف با تعريف و شرايط خاص خود و توسل نيز يكى ديگر از معارف است ظاهرا آنچه در اين سؤال مورد نظر شماست مسأله توسل به اولياى الهى است. به همين جهت ما ابتدا به توضيحى پيرامون توسل و سپس پيرامون شفاعت مىپردازيم.
T}الف) توسل در لغت؛{T به معناى تمسك جستن به وسيلهاى براى نيل به مقصود است. از آن جا كه خداوند، جهان هستى را بر اساس نظام اسباب و مسببات قرار داده است و فيض خود را تنها از طريق مجارى و اسباب اعطا مىكند «أبى الله ان يجرى الاشياء الاّ بالاسباب» V}(بحارالانوار، ج 2، ص 90){V.
انسان براى رسيدن به مقصود خويش، بايد به اسباب و وسايط متوسّل شود؛ مثلاً اگر بخواهد زمين خشك و بايرى راتبديل به مزرعهاى سر سبز و يا باغى آباد كند، بايد زمين را شخم بزند، نهال يا دانه و بذر درون زمين بكارد، به موقع كود و آب بدهد، به اندازه لازم سم پاشى كند و... اگر مىخواهد به طبقه دوم يا سوم يك ساختمان برسد، بايد از پلههاى آن بالا رود، يا سوار آسانسوز يا پله برقى شود وهمينطور در ساير كارهاى روزمره زندگى، انسان به اسباب و وسايل براى رسيدن به مقصود خود تمسّك و توسّل مىجويد. بر اين اساس، توسّل لازمه زندگى انسان در جهان هستى است؛ جهانى كه بر آن قانون اسباب و مسببات حكم فرما است.
بنابراين، خداوند كه هستى عالم از او است و ادامه هستى و هر حركت و تغييرى وابسته به او و ناشى از فيض او است، خود براى اعطاى فيض خويش، مجارى و اسبابى را قرار داده است. بر همين اساس، خداوند امورى را به عنوان اسباب و وسايل در جهت تقرب ونزديكى به درگاه خويش و برآمدن حاجات، قرار داده است و ما را به توسل به آن امور، امر كرده است: A}«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله؛{A؛ اى مؤمنان پرواى الهىداشته باشيد و به سوى او وسيله تحصيل كنيد» V}(مائده / 35){V.
با توجه به اطلاق كلمه «وسيله» آيه شريفه، اين كلمه معنايى وسيع و گسترده دارد و شامل هر آنچه كه صلاحيت نزديك كردن انسان به پيشگاه خداوند را دارد، مىشود. همچنان كه نماز و روزه، احسان به يتيم، دستگيرى از مستمندان، خدمت به خلق خدا و... وسيله تقرب به خداوند هستند؛ استمداد به ارواح مطهر پيامبران و اولياى الهى و درخواست دعا از آنان نيز وسيله تقرب به خداوند است كه در روايات و سيره معصومين بر آن تأكيد شده است. پيامبر اكرم به شخصى نيازمند كه - به ايشان مراجعه كرده بود - شيوه توسل را ياد مىدهد: «اللهم انى اسألك و اتوجه اليك بنبيك نبى الرحمه...» V}(سنن ابن ماجه، ج 1، ص441؛ مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 138؛ الجامع الصغير سيوطى، ص 59){V.
و روايات بسيار زيادى كه در اين زمينه وارد شده است. بنابراين، حقيقت توسّل به اولياى الهى، تمسّك به اسباب و وسايل قرب به خداوند است.تمسك به اولياى الهى، به معناى اعتقاد به استقلال آنان از خداوند، در تأثير گذارى و برآمدن حاجات نيست؛ بلكه توسّل به اولياى الهى، همراه با اين اعتقاد است كه تنها خداوند است كه مستقل از غير و بى نياز از غير، در عالم هستى تأثير مىگذارد. و غير از او، تأثيرگذارى همه اسباب و وسايل تحت قدرت و اراده و خواست خداوند و متكى به آن خواهد بود.
با توجه به حقيقت توسّل ضرورت آن آشكار مىشود، زيرا عالم هستى بر اساس نظام اسباب و مسببات استوار است و تمسك به اسباب و وسايل، براى نيل به مقصود و تحصيل كمالات مادى و معنوى، لازمه اين نظام است و خداوند نيز انسان را در جهت كسب كمالات معنوىو قرب به درگاه خويش، امر به تمسك به وسايل، يعنى، امر به توسل كرده است.
در اين راستا، علاوه بر اعمال صالح و نيك مثل انفاق به مستمندان خدمت به خلق خدا، برآوردن نيازهاى همنوعان و عباداتى همچون نماز و روزه - كه مورد رضايت خداوند و به منظور تقرب به درگاه الهى تشريع شده است - مىتوان به انسانهاى پاك و معصوم و وارستهاىكه مرضى خداوند و از مقربان درگاه الهىاند، (همچون انبياى الهى و به ويژه پيامبر خاتم و ائمه معصومين(ع« توسّل جست. در حقيقت توسل به اولياى الهى، به معناى واسطه (و سبب) قرار دادن آن انسانهاى پاك و مقرب درگاه الهى و طلب دعاى خير آنان در حق متوسلان است.
هر انساني مستقيما مي تواند با خداوند ارتباط برقرار کند و طلب فيض کند ولي براي اين که قطعا از فيوضات الهي بهره مند گردد و درخواست او برآورده گردد به اولياي الهي متوسل مي شود تا به واسطه مستجاب بودن دعاي اولياي الهي، او به حاجت خود برسد چنان که فرزندان يعقوب(ع) از پدر درخواست کردند که به درگاه خداوند براي آنان طلب آمرزش کنند و حضرت يعقوب(ع) آنان را از چنين کاري باز نداشت و به آنان نگفت که خود به طور مستقيم به درگاه خداوند دعا کنيد. بلکه به آنان وعده داد که از درگاه خداوند بر آنان طلب آمرزش خواهد کرد: A}«قال سوف استغفر لکم ربي انه هو الغفور الرحيم»{A (توبه ، آيه 80).
گفتنى است علت اين كه خداوند به پيامبران و اولياى الهى، چنين نقشى را داده تا مردم به آنان به عنوان واسطه و سبب بنگرند، اين است كه اولا خداوند، با اين كار، اولياى خود را در كانون توجه و اقبال مردم قرار مي دهد تا در عمل، مردم با مراجعه به آنان و الگوگيرى از آنان، به طريق هدايت و سعادت دست يابند. ثانيا از آن جا كه اولياى الهى، انسانهايى مثل خود ما هستند، خيلى زود و راحت مىتوانيم با آنان رابطه عاطفى و نزديك برقرار مىكنيم و همين ارتباط سريع، ما را به اين اسوهها نزديك مىكند و ما را در معرض هدايت آنان قرارمىدهد.
T}ب ) معناى لغوى شفاعت؛{T شفاعت از ماده «شفع» به معناى «زوج» در مقابل ماده «وتر» به معناى «فرد» گرفته شده است و به معناى اين است كه شخصى در كنار شخص ديگر قرار گيرد و با وساطت خود، او را در رسيدن به خواسته و حاجتش يارى دهد. شفاعت در محاورات عرفى و گفتگوى روزمره مردم غالبا به معناى وساطت و در خواست شخص آبرومندى از بزرگى براى عفو مجرمى يا ترفيع درجه و پاداش خدمتگزارى، به كار مىرود.
در حقيقت شخصى كه متوسل به شفيع مىشود، نيروى خود را به تنهايى كافى نمىبيند، به اين جهت نيروى خود را با نيروى شفيع ضميمه مىكند و در نتيجه آن را مضاعف نموده تا به آنچه مىخواهد نايل شود.
T}معناى اصطلاحى شفاعت؛{T
شفاعت عبارت است از وساطت يك مخلوق ميان خداوند و مخلوقى ديگر. چه در دنيا و چه در آخرت؛ چه وساطت در رسانيدن خير و چه وساطت در دفع شر و ضرر.
يكى از مظاهر رحمت واسعه خداوند، مغفرت و آمرزش است. مغفرت و آمرزش الهى مانند هر رحمت ديگر خداوند از طريق مجارى خاص و براساس قانون و نظام اسباب و مسببات به بندگان مىرسد.
به عنوان مثال، همانگونه كه رحمت هدايت الهى، از طريق وسائط به مردم مىرسد و انبياء و وحى و كتب آسمانى كه براى هدايت مردم فرستاده شدهاند، وسائط هدايت و واسطه خروج از ظلمات به نور هستند؛ رحمتِ مغفرت و آمرزش الهى نيز از طريق مجارى خاصى به مردممىرسد. يعنى فيض مغفرت الهى نيز از قانون و نظام اسباب و مسببات مستثنى نيست و از طريق اسباب و وسائط به بندگان مىرسد. شفاعت در مغفرت، عبارت است از «وساطت در رسيدن مغفرت و آمرزش الهى به بندگان گنهكار». بنابراين حقيقت شفاعت، رسيدن فيض مغفرت وآمرزش الهى از طريق مجارى و اسباب آن، به بندگان است.
به تعبير استاد شهيد مطهرى: شفاعت، در حقيقت همان مغفرت الهى است كه وقتى به خداوند كه منبع و صاحب خيرها و رحمتهاست نسبت داده مىشود، با نام «مغفرت» خوانده مىشود و هنگامى كه به وسائط و مجارى رحمت منسوب مىگردد، نام «شفاعت» به خودمىگيرد، V}(مجموعه آثار، ج 1، ص 259){V. بنابراين در شفاعت، شفيع ميان خداوند و بنده گنهكار واسطه مىشود و سبب مىشود كه آمرزش و مغفرت الهى شامل حال انسان گنهكار بشود.
ممكن است اين شفاعت در دنيا باشد و در همين دنيا مغفرت الهى شامل حال گنهكار گردد مانند شفاعت توبه، و ممكن است در آخرت و روز رستاخيز باشد مانند شفاعت اولياى الهى براى گنهكاران در روز قيامت.
T}شرايط شفاعت:{T
شفاعت اولياى الهى در روز قيامت براى گنهكاران و واسطه شدن آنان در رساندن رحمت، مغفرت و آمرزش الهى، بدون حساب نيست، بلكه اين كه كسانى مورد شفاعت قرار گيرند، متوقف بر شرايطى است كه در آيات و روايات بيان شده است.
1- رضايت خداوند: همانگونه كه در تبيين شفاعت گذشت، شفاعت از سوى خداوند آغاز مىشود. شفاعت، فيض مغفرت الهى است كه مانند تمام فيوضات از جانب خدا اعطا مىشود و شفيعان اسباب و وسائط و مجارى اين فيض هستند. فياض و اعطا كننده اين رحمت خداوند است. به همين جهت در آيات و روايات شرط اصلى و اساسى شفاعت اين است كه مورد رضايت و پسند خداوند باشد. شفيعان كسانى هستند كه خداوند آنان را براى اين امر پسنديده و به آنان اجازه شفاعت داده است A}«يومئذ لا تنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا؛{A در آن روز شفاعت سودى ندارد مگر كسى كه خداى رحمان به او اجازه دهد و سخن او رابپسندد»V}(طه، آيه 109){V.
شفاعت شوندگان نيز كسانى هستند كه مورد رضايت و پسند خداوند باشند A}«ولا يشفعون الا لمن ارتضى؛{A (شفيعان) شفاعت نمىكنند مگر براى كسى كه موردرضايت و پسند خداوند باشد» V}(انبياء، آيه 28){V. يعنى شفاعت شفيعان در حق كسى مؤثر واقع مىشود كه به مقام ارتضاى الهى نايل آمده باشد. يعنى هم اصل شفاعت از سوى خداوند و اعطاى اوست و هم شفيعان راخداوند براى اين مقام تعيين كرده و هم شفاعت شوندگان كسانى هستند كه خداوند مىخواهد.
2- گنهكارانى مورد شفاعت قرار مىگيرند كه گناهان آنان، اصل ايمانشان را به خطر نيفكنده باشد. به همين جهت در منابع دينى آمده است كه كافر و مشرك در روز قيامت شفاعت نمىشوند و شفاعت شفاعتكنندگان به حال آنان سودى نخواهد داشت و از کسي شفاعت مي کنند که ستون هاي دين او سالم باشد.
گفتني است اهل سنت نيز توسل به بزرگان را حتي اگر پيامبر و امام نباشد، جايز مي دانند چنان كه در كتب و مدارك معتبر اهل سنت آمده، كه هرگاه قحطى و خشكسالى پيش مىآمد، عمر از طريق توسل به عباس عموى پيامبر، طلب باران مىكرد و مىگفت: «هذا واللَّه الوسيله الى اللَّه و المكان منه؛ به خدا سوگند، عباس وسيله به درگاه الهى و داراى قرب و منزلت نزد اوست». «اللهم انّا نتوسّل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا؛ خدايا ما به وسيله عموى پيغمبرمان به تو روى مىآوريم، پس سيرابمان كن» (اسدالغابة، ج 3، ص 165). و يا مىگفت: «اللهم انّا نستسقيك بعمّ نبيّك و نستشفع اليك بشيبه»؛ (شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 7، ص 274 و صحيح بخارى، ج 2، ص 16 و ج 4، ص 209؛ صحيح ابن خزيمه، ج 2، ص 338 و صحيح ابن جبان، ج 7، ص 111.) «خدايا ما به وسيله عموى پيامبرت از تو باران مىخواهيم و روى سفيد او را به درگاه تو شفيع مىآوريم».
برخي از اهل سنت تنها توسل به اولياي الهي در حال حيات را قبول دارند اما شيعيان و بسياري از اهل سنت توسل به اولياي گذشته را نيز جايز مي دانند. چنان كه انس بن مالك مىگويد: روزى كه فاطمه بنت اسد فوت كرد، پيامبر دستور دادند قبرى را حفر كنند، آنگاه خود حضرت وارد قبر شد، و در آن خوابيد و چنين دعا كرد: «اللهم اغفر لامّى فاطمة بنت اسد، و وسّع عليها مدخلها، بحق نبيّك و الانبياء الذين من قبلى؛ خدايا مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز، و جايگاه او را وسعت بخش، به حق پيامبرت و پيامبران قبل از من». (وفاء الوفاء سمهودى، ج 3، ص 898؛ كنزالعمال، ج 12، ص 148، ح 34425 و المعجم الكبير، ج 24، ص 352).
کد سوال : 1378
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا مراجع جلوي اين مداحي هاي بي مورد و بي اثر را نمي گيرند در صورتي كه مي دانند اشتباه است چرا مراجع نظر خود را در مورد جامعه و وضع اين جوانان به صورت قاطع اعلام نمي كنند تا مردم بترسند و كمي به خود بيايند و در مسير درست قرار گيرند؟
پاسخ : هر چند کار ويژه مراجع عظام تقليد، هدايت و ارشاد جامعه، تبليغ دين مبين اسلام، ارزش ها و احکام آن درجامعه و بالاخره حفظ دين مي باشد، اما بايد در اين ميان به ميزان توانايي و امکانات آنان از يکسو و در نظر گرفتن وظايف ساير نهادهاي جامعه در اين رابطه، از سوي ديگر، توجه داشت. اگر بخواهيم واقع بينانه درباره اقدامات مراجع عظام تقليد درباره موضوعاتي که نام برديد قضاوت داشته باشيم، بايد گفت که آن بزرگواران عموما در مقابل اين قبيل انحرافات هميشه دغدغه خاطر داشته اند و نگراني خويش را چه از طريق تبيين نظر اسلام و شرع مقدس پيرامون اين موضوعات و چه از طريق سخنراني ها، بيانيه و تذکرات به مسؤولين امر از قبيل وزارت ارشاد، صدا و سيما و... اعلام نموده اند.
به عنوان نمونه در مورد همين مداحي هاي بي مورد که گاهي موجب وهن اسلام و معصومين(ع) مي شود مراجع عظام تقليد مخالفت خويش را به صورت فتوا اعلام نموده اند V} (مسائل جديد از ديدگاه مراجع تقليد، سيد محسن محمودي، انتشارات صاحب الزمان، 1380).{V و در سخنراني ها به مداحان توصيه هاي لازم داده اند ولي عليرغم رعايت اين مسأله از سوي برخي مداحان فهيم و متعهد متأسفانه باز هم شاهد روندي مي باشيم که مراسم مداحي و عزاداري اهل بيت(ع) را به جاي اين که در جهت بسط معارف اسلام و اهداف والاي اهل بيت(ع) و تبيين سيره اجتماعي و فردي آنان، به کار برده شود، به صورت مجالسي صرفا احساسي و با حرکات وهن آلود و به دور از نتايج مثبت، درآمده است و متأسفانه برخي دستگاه ها نظير صدا و سيما تا حدودي در دامن زدن به اين جريان دخيل بوده اند V}(حجت الاسلام والمسلمين مروي، معاون دفتر مقام معظم رهبري، به نقل از سايت بازتاب 3/8/82). {V
و اين رسانه ملي عليرغم دقت در بسياري از برنامه هاي خويش، در پخش اين قبيل برنامه ها و اثرات و پيامدهاي آن در جامعه، دقت لازم را نداشته است V} (ر.ک: از افراط در عزاداري تا جسارت به اهل بيت(ع)، محمد صادق متقي، سايت بازتاب 30/1/83).{V
راه حل اين قضيه هم اين است که دستگاه هاي فرهنگي کشور به فعاليت مثبت فرهنگي در ميان مداحان و چهره هاي ديني بپردازند تا احساس نشود که تنها براي مداح شدن، تنها صداي خوب لازم است، بلکه بايد علاوه بر آن به آموزش و دانسته هاي مذهبي و فرهنگي و شخصيت اجتماعي مداحان و ذاکرين اهل بيت(ع) توجه جدي شود.
همچنين در مورد وضعيت جوانان، واقعا مراجع دغدغه داشته و نگراني خود را از وجود معضلات و انحرافات در ميان برخي جوانان، به شيوه هاي گوناگون اعلام کرده اند و حوزه هاي علميه نيز بيشترين امکانات خود را براي اصلاح جامعه خصوصا نسل جوان به کار گرفته اند ولي تا زماني که ساير دستگاه هاي فرهنگي کشور از قبيل وزارت ارشاد، دانشگاه ها و... سياست هايي کاملا همگام با ديدگاه مراجع عظام تقليد و مقام معظم رهبري اتخاذ نکنند نمي توان اميد چنداني به حل اساسي اين قبيل مسائل داشت.
کد سوال : 1379
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا همه مردم ظرفيت وارد شدن به سير و سلوك را دارند چرا؟
پاسخ : خداوند متعال همه مردم را بر فطرت توحيد آفريده و به همه انسان ها اسماء الهي را تعليم نموده است. «و علم ادم الاسماء كلها» ، پس در عمق ذات و سويداي درون همه انسانها علم به اسما و صفات و ذات الهي به وديعه نهاده شد. هر چند در اين جهت سرمايه و ظرفيت همه انسان ها يكسان نمي باشد و ميزان برخورداري از اسماي الهي در افراد مختلف و ظرفيت و استعداد آنها متفاوت است و اين مربوط به حكمت الهي و علم اوست كه ما از آن بي خبريم . انسان مراحلي را طي كرده و منازلي را پيموده تا از عالم نور و عقل و تجربه به ظلمتكده دنيا رسيده و بساط زندگي و عيش را در اين دنيا كه به تعبير روايات تاريكترين و پست ترين عوالم است گسترده است. بر اثر دل بستگي ها و وابستگي ها و تعلق بيش از حد نياز به دنيا و امور مادي فطرت پاك الهي او كه آينه دار صفات الهي و يادگاري از عالم نور و پاكي و تجرد اوست تاريك و مكدر گشته و غبار غفلت و گناه و معصيت روي آن را پوشيده است.
هدف از سر و سلوك كنار زدن پرده هاي ضخيم غفلت و دلبستگي ها و تعلقات مادي از چهره زيبا و روشن فطرت محجوب شده است تا دوباره انسان روشنايي و پاكي و تجرد اوليه خود را باز يابد و پا به عالم نورانيت و صفا و معنويت بگذارد. در انبيا و اوليايي بزرگ الهي فطرت پاك خدا داد دست نخورده و صاف و بي غبار باقي مانده و به همين دليل فطرتشان دايما در حال تلالو و نورافشاني است و اين همان معناي عصمت است كه از ويژگي پيامبران و امامان پاك است و با همان فطرت نوراني و درخشان از حقايق عالم ملكوت و اسرار الهي آگاهي دارند و بر عالم طبيعت و ساير عوالم تسلط واشراف دارند . ساير مردم هر كدام كم و بيش آينه فطرت را تيره و تار ساخته اند و بايد با پيروي و تبعيت از دستورات الهي و تعاليم انبيا و اوليا ، زنگار از چهره فطرتشان بزدانيد و به ميزان مجاهدت و رياضت و بندگي و دنباله روي از تعاليم الهي و عمل به احكام شرع به فطرت اوليه خود برگردند. در واقع انبيا و اوليا هدفي جز برگردندان انسان به فطرت پاك خود ندارند و به يك معنا آنان چيز نو و جديدي براي انسان ها نياورده اند بلكه راه پاكسازي وغبار روبي و زنگار زدايي از جمال فطرت را به بشر آموخته اند و وقتي بشر به منزل اول و فطرت توحيد بازگشت خود به خود حقايق را مي يابد و با عوالم ملكوت و اسما و صفات و ذات حق انس و الفت پيدا مي كند و از اين نظر نيازي به تعليم و آموزش ندارد.
اميرمؤمنان(ع) در اولين خطبه نهج البلاغه در اين مورد مي فرمايد: «فبعث منهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستأدرهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائق العقول ؛ پس پيامبرانش را پي در پي به سوي مردم فرستاد تا از آنها بخواهد ميثاق و پيمان فطرت خود را ادا كند و نعمت هاي فراموش شده را به ياد آنان اورند و با ابلاغ پيام و احكام الهي جهت را بر آنان تمام كنند و گنجينه هاي پنهان و مدفون عقل را براي آنان آشكار كند».
با اين مقدمه در پاسخ به پرسش شما مي گويم : اگر عده اي قادر به سير و سلوك نبوده و از پيمودن راه دشوار و پر پيچ و خم بندگي و قرب الهي ناتوانند به اين دليل است كه آن اراده و همتي را كه لازمه سير و سلوك و مبارزه با هوا و هوس و خواهش هاي ناروا و دوري از غفلت از ياد خدا و بريدن از علايق نفساني و قطع رشته تعلقات دنيوي و مادي است در آنها وجود ندارد و گر نه سرمايه اين راه و لوازم طي اين سفر در همه انسانها به وديعت گذارده شده است. بهترين دليل بر وجود اين سرمايه در همه انسانها و امكان اين سفر روحاني براي همه،: دعوت همگاني و عامي است كه خداوند متعال و شرع مقدس نسبت به همه انسانها دارند و همگي را به پيمودن راه قرب و رسيدن به جوار حق دعوت كرده اند. دعاي «اهدنا الصراط المستقيم» كه همه اهل ايمان چند بار در نمازشان مي خوانند و هديه اي از جانب حق تعالي است و از ما خواسته كه در نماز چنين بخوانيم و اين گونه دعا كنيم، بيانگر وجود زمينه رشد و تعالي و قرب در همه انسان ها است . خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد : «من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مومن فلنحينه حياه طبيه ؛ هر زن و مرد با ايماني كه عمل صالح انجام دهد ، به او حيات پاك و طيب مي بخشيم و مراد از حيات طيبه همان حيات روحي و معنوي است كه هيچ كس از آن محروم نشده و با دو شرط ايمان و عمل صالح مي توان بدان راه يافت».
کد سوال : 1380
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا ممكن است عارفي گمراه هم باشد مثلا با توجه به اينكه نماز بدون ولايت پذيرفته نيست و آيا عرفاي بزرگ ما همه شيعه بودند و چطور ممكن است كسي ادعاي رسيدن به خدا را داشته باشد ولي حجت خدا را نشناخته باشد؟
پاسخ : نخست بايد دانست عرفاي بزرگ مانند ابن عربي اگر چه از اهل سنت بودند اما به مقامات معنوي امامان اعتقاد داشته اند و قطب عالم امكان را ولي الله و حجت خدا بر روي زمين مي دانستند و معتقد بودند ولايت باطني از شخصيت حقيقي برخاسته است كه ويژه امام علي(ع) بوده است اما خلافت ظاهري از طريق رأي و بيعت ظاهري مردم حاصل مي شود.كه در برخي شرايط ديگران آن را بر عهده گرفته اند.
كساني كه قصد و اراده سير و سلوك به سوي خدا و مبدأ هستي را دارند ، چه مسلمان و چه غير مسلمان وچه شيعه و چه غير آن از دو حال خارج نمي باشند.
اول: آنان كه در نيت شان پاك نيستند و در سير و سلوك راه اخلاص و تقرب را نمي پيمايند ، بلكه با انگيزه هاي نفساني وارد در سلوك مي شوند . اين گروه هرگز به مقصد نمي رسند و در طي راه به كشف و كرامت و يا تقويت نفس و اثر گذاري در كائنات و يا خبر دادن از امور پنهان و باطن افراد قناعت مي ورزند و از اين مرحله بالاتر نمي روند.
دوم: گروهي كه قصدشان تنها وصول و رسيدن به حقيقت است و غرض ديگري را با آن مخلوط نمي كنند. اينها اگر مسلمان و تابع پيامبر (ص) و شيعه و پيرو اميرمؤمنان (ع) باشند در اين راه مي روند و به مقصود مي رسند زيرا كه راه منحصر است و بقيه راهها منفي و مسدود و اگر مسلمان و يا شيعه نباشند ، حتما از مستضعفين خواهند بود و از غل و غش خالي بوده و درباره اسلام و تشيع دستشان در تحقيقشان به جايي نرسيده و گر نه جز گروه اول محسوب مي شوند . خداوند اين گروه را ياري مي كند و از مراتب و درجات از راه همان ولايت تكوينيه كه خودشان هم مطلع نيستند عبور مي دهد و بالاخره درحرم الهي و حريم كربايي وارد مي شودند. و چون حق واحد است و راه مستقيم و شريعت او صحيح است اين افراد مستضعف كه غرض و مرضي ندارند خودشان در بين راه و يا در نهايت آن به حقيقت توحيد واسلام و تشيع مي رسند و در ميابند زيرا وصول به توحيد بدون اسلام محال است و اسلام بدون تشيع مفهومي بيش نيست و حقيقتي ندارد. اينان با نور كشف و شهود در مي يابند كه ولايت متن نبوت است و نبوت و ولايت راه و طريق توحيد است. كسي كه خدا را يافت همه چيز را يافته است. در اين صورت آيا متصور است كه به توحيد برسد و نبوت و ولايت را كه حقيقت و عين آنند، نيابد؟ اين امر معقول نيست. بنابراين همه عرفاي غير اسلام و يا عرفاي مسلمان غير شيعه كه نامشان در تاريخ آمده است يا در باطن مسلمان و شيعه بوده اند ولي به واسطه مساعد نبودن محيط و فشار حكومت هاي جور و قاضي هاي ستمگر و يا از ترس مردم نادان و متعصب از ابراز حقيقت خودداري كرده اند و يا اصلا به مقصد نرسيده اند و تنها ادعاي عرفان و وصول را دارند. محي الدين عربي و عمر ابن فارض و ملا محمد رومي (مولوي) و عطار و امثال اين بزرگان ،بدون شك در ابتداي امر سني مذهب بوده اند، زيرا در حكومتي سني مذهب و شهر و خاندان و محيط و مدرسه و مسجد سني مذهب بزرگ شده اند و اصلا به كتب شيعه دسترسي نداشته اند ولي چون روز به روز در راه سير و تعالي قدم زده اند و با ديده انصاف و قلب پاك به جهان شريعت نگريسته اند . كم كم با شهود حقايق را دريافته و پرده تعصب و جاهليت را كنار زده اند.
براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به: روح مجرد، تأليف : مرحوم آيت الله سيد محمد حسين حسيني طهراني ، قدس الله نفسه الزكيه _ انتشارات علامه طباطبايي .