• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    • عبارت :
      تعداد درصفحه :
کد سوال : 1021
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چگونه خودم را به مطالعه علاقه‏مند كنم؟!
پاسخ : در فصل تابستان فرصت‏هاى تازه‏اى براى مطالعه و تفكر مهيا مى‏شود و همزمان با گشايش اوقات فراغت، در دستان پرنشاط و پرانرژى جوانان كتاب و نشريه جاى تازه‏اى باز مى‏كند. به قول آدريل جانسون، مطالعه خواه مفيد و خواه مضر يكى از موضوعات بسيار وسيع براى فعاليت است. درس‏هايى كه مى‏توان از آن آموخت هيچ گاه پايان نمى‏پذيرد و به عبارتى هميشه مى‏توان چيزى راجع به آن گفت. از اين رهگذر گلگشت اين شماره قصد دارد از درياى بى‏انتهاى مطالعه نكاتى نغز و آموزنده به خوانندگان كتابخوانِ پرسمان هديه كند و چند نكته كليدى و مشكل گشا را ارمغان تعطيلات تابستانى جوانان سازد. مطالعه و كتابخوانى كارى بسيار حساس و مهم است. جانسون در كتاب «هنر كتاب خواندن» مى‏گويد: «كتب مى‏توانند در شمار دوستان ما در آيند. ما مى‏توانيم به جست و جوى آن‏ها برويم تا ما را به خودمان بشناسانند. اما اين توانايى را نيز دارند كه در ما تأثير كنند و درهاى زندگى را به روى ما بگشايند يا ببندند. مى‏توانند ما را در پناه خود گيرند يا از ميان بردارند. از ما پشتيبانى كنند يا منكوبمان سازند. كتاب‏ها چون زبانند كه بهترين و در عين حال بدترين چيزها است». T} 8. نكته در ارزش مطالعه: {T 1. حضرت رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد: يك ساعت تفكر از شصت سال عبادت برتر است. 2. كارديل مى‏گويد: آنچه را مى‏توان بعد از بيست‏سال تجربه آموخت، مطالعه صحيح در يك ساعت به ما مى‏آموزد. 3. دكتر مانفرد وسپل در كتاب «چگونه فرزندم را به مطالعه علاقه‏مند كنم؟» به نكته بسيار زيبايى در ارزش مطالعه اشاره مى‏كند. يادگيرى، آموزش، رشد و تكامل شخصيت حتى در جوامع مدرن، با خواندن و نوشتن مرتبط است. در سده‏هاى اخير كه وسائل صوتى - تصويرى پيشرفته و وسائل الكترونيكى مانند كامپيوتر و امكاناتى چون اينترنت و... يك حركت دسته جمعى را براى قبضه نمودن جهان آغاز كردند، برخى از متخصصان، خبر از پايان دوره كتاب و كتابخوانى دادند. اما چه در مورد بزرگسالان و چه در مورد كودكان، با وجود افزايش توجه به وسايل ارتباط جمعى مذكور، ميزان مطالعه عمومى كاهش نيافته است. اين نكته بسيار قابل تأملى است. 4. بارباراكينگ مى‏گويد: نبايد مطالعه روزانه را ترك كنيم؛ زيرا بدين وسيله مى‏توانيم از ميان ازدحام شتاب آلود زندگى روزمره، لحظه‏اى آرامش به دست آوريم. 5. شكسپير: كتاب بزرگ‏ترين اختراع بشر است. 6. ريچارد استيل: مطالعه همان اثرى را در وجود آدمى مى‏گذارد كه ورزش در بدن انسان ايجاد مى‏كند. 7. مونتسكيو: مطالعه كتاب يعنى تبديل ساعات سلامت بار به ساعات لذتبخش. 8. همو مى‏گويد: كتاب عمر دوباره است كه مى‏توان با مقدارى پول تجربه تمام عمر بزرگ‏ترين عقلاى عالم را تصرف كرد. T}.9 نكته در مكان مطالعه:{T دكتر فيل ريس در كتاب «500 نكته درباره مطالعه» و دكتر عين الله خادمى در كتاب «مطالعه روشمند» آورده‏اند: 1. برخى افراد ترجيح مى‏دهند در سكوت مطالعه كنند و برخى در سروصدا. بعضى صندلى راحتى را مى‏پسندند و بعضى دراز كشيدن يا نشستن رسمى را. اصلاً وسواس به خرج ندهيد و در هر حالتى كه راحت‏تر هستيد مطالعه خود را آغاز كنيد. 2. اگر مكان مطالعه شما كمى آشفته و به هم ريخته است مرتب كردن آن را به نيم ساعت پس از مطالعه موكول كنيد؛ چرا كه در اين صورت در حين مرتب كردن اتاق به مطالبى كه مطالعه كرده‏ايد فكر خواهيد كرد و زمان مفيدى را از دست نخواهيد داد. 3. گاهى اوقات از مكان‏هاى استثنايى و هيجان‏انگيز استفاده كنيد تا مطلبى كه مطالعه مى‏كنيد همراه آن خاطره در ذهن شما ماندگار شود؛ مثلاً در يك شب بارانى با يك چتر و يك چراغ قوه زير باران رويد و مطلب را مطالعه كنيد و يا در يك مكان تاريخى و قديمى به تفكر و مطالعه در مورد مطلب مورد علاقه خود بپردازيد. 4. اگر امكان داشته باشد موضوع مورد مطالعه شما با مكانى كه انتخاب مى‏كنيد هماهنگى و سنخيت داشته باشد، به افزايش بهره‏ورى شما كمك بسيار مى‏كند. اين هماهنگى همچنين شامل وجود ابزار و لوازم مورد نياز نيز مى‏شود. 5. قبل از انتخاب محل مطالعه خود، چند خصوصيت عمده و ايده‏آل براى مكان مطالعه در ذهن خود ليست كنيد تا راحت‏تر بتوانيد آن را بيابيد . 6. در مكان مطالعه شما راهى براى خيره شدن به دور دست وجود داشته باشد؛ چرا كه توقف در مطالعه و چشم دوختن به بى‏نهايت در افزايش كارآيى مطالعه بسيار سودمند است. حداقل گاه گاهى به سقف اتاق خيره شويد! 7. هيچ‏گاه مطالعه خود را به حضور در مكان خاصى مشروط نكنيد؛ زيرا در اين صورت بهانه‏اى مى‏يابيد كه در ساير مكان‏ها از مطالعه بگريزيد. به ياد داشته باشيد كه در حقيقت «مكان مطالعه جايى است كه شما هستيد». 8. دقت كنيد ميزان نور، دماى محيط، فرم صندلى و ساير شرايط در مكان مطالعه شما به گونه‏اى نباشد كه شما را خواب آلوده كند. 9. تهويه خوب و هواى پراكسيژن در مكان مطالعه شرطى حياتى است. T}.10 نكته در روش مطالعه:{T 1. به قول آدريل جانسون، خوب كتاب خواندن را نمى‏توان از خواص مادرزادى دانست. براى قرائت، بدون شك پرورش خاصى لازم است. 2. بهترين روش كتابخوانى در مجموع روشى است كه خواننده در اين كار بتواند زيبايى‏هاى چيزى را كه مى‏خواند دريابد و به هنگام لزوم معايب آن‏ها را بفهمد و اين البته از راه پرورش و ممارست حاصل مى‏گردد. 3. در معانى كلماتى كه براى نخستين بار به آن‏ها بر مى‏خوريد دقت كنيد. بيهوده تصور نكنيد كه سياق مطلب آن معانى را براى ما كشف مى‏كند. همان زمان بهترين وقت براى رفتن به سراغ فرهنگ لغت است. 4. اميل فاگه، نويسنده فرانسوى، عقيده دارد كه بايد در خواندن كتاب استقامت داشته باشيم. استقامت لجاجت نيست بلكه نوعى بردبارى است كه ذوق ما را مى‏پرورد و درك ما را عميق مى‏كند. 5. مون تنى، دانشمند شهير فرانسوى، در باره انتخاب كتاب و روش كتابخوانى نظرهايى بسيار بديع و زيبا دارد. يكى از اين عقايد آن است كه براى وصول به عمق معناى يك كتاب خوب بايد آن را دوبار بخوانيم و با آن تماس دائمى داشته باشيم. يك اثر پربها ما را مدت‏ها سعادتمند مى‏سازد. نمى‏توانيم با يك بار خواندن به اين درجه از خوشبختى برسيم؛ هر چند در اين يك‏بار دقت فوق العاده به كار بريم. 6. همچنين وى معتقد است، اگر بخواهيم از كتابى كه خوانده‏ايم نظر صائبى پيدا كنيم بايد راجع به آن گفت و گو كنيم. كتب خوب باب گفت‏وگوهاى پرثمر را به روى ما مى‏گشايند. اين همان چيزى است كه ما آن را مباحثه مى‏ناميم. 7. در كتاب «500 نكته درباره مطالعه» آمده است كه يكى از روش‏هاى خوب مطالعه استفاده از يادداشت بردارى است. فقط توجه كنيد كه به جاى يادداشت، رونويسى نكنيد! طرح‏هاى گوناگون بريزيد. نكات مهم يادداشت را برجسته‏تر بنويسيد. اگر مطلبى را درك نمى‏كنيد، به صورت سؤال يادداشت برداريد. 8. در كتاب «روش‏هاى تسريع در خواندن و درك» پيشنهاد شده است هنگام مطالعه ابتدا خلاصه مطلب را كه اغلب در ابتداى مقاله يا كتاب آمده است، بخوانيد. سپس عنوان‏ها و فهرست اجمالى كتاب را مطالعه كنيد سپس چند سطر از ابتداى هر عنوان را مطالعه كنيد؛ زيرا مهم‏ترين مطالب معمولاً در همين خطوط اوليه هستند. در نهايت ساير توضيحات و تفاسير كتاب را بر اطلاعات خود بيفزاييد. 9. از همان زمان مطالعه، براى به كار بستن آنچه مى‏آموزيد برنامه‏ريزى كنيد. به قول تولد: «مطالعه و عمل نكردن مانند شخم زدن و بذر نپاشيدن است». 10. بيكن جمله زيبايى در اين باره دارد: «برخى كتب را بايد چشيد، بعضى ديگر را بايد بلعيد و قليلى را هم بايد جويد و هضم كرد!. T}5 نكته در موضوع مطالعه: {T 1. امام على(ع) جستن دانشى را نيكو مى‏شمارند كه موجب اصلاح وجود آدمى گردد. «دانشى كه تو را اصلاح نكند گمراهى است.» 2. دكتر آدريل جانسون مى‏گويد: ما وقت نداريم و نمى‏توانيم هر چه را كه منتشر مى‏شود بخوانيم. بايد انتخاب كنيم؛ ولى اگر در اين انتخاب خود را به دست تصادف بسپاريم، ممكن است به راه‏هاى پيموده شده برسيم و اگر در انتخاب خود بينا نباشيم، ممكن است در راهى بيفتيم كه ديگران فرسنگ‏ها از آن را پيموده‏اند. بنابراين، بهتر است قبل از انتخاب موضوع مطالعه خود به چكيده مقالات و خلاصه آثار مهم در زمينه علمى كه به آن علاقه‏منديم سرى بزنيم تا جايگاه خود را در موضوع مطلوب خود دريابيم. 3. همچنين او عقيده دارد، هنگام انتخاب يك كتاب ابتدا از خود بپرسيم خصوصيات فكرى ما و طبع كنجكاو و حساس ما كه منبع بسيارى از شعف‏ها و حزن‏هاى ما است طالب چيست؟ شعر؟ روان‏شناسى؟ حكمت؟ هنر؟ بدين ترتيب، زمينه‏اى براى كار در موضوعى كه بدان علاقه داريم فراهم مى‏آوريم و حدودى براى خود ترسيم مى‏كنيم؛ چه همان طور كه گفتيم دانستن همه چيز غير ممكن است. 4. آندره مورو عقيده دارد، بعد از كتب آسمانى شريف‏ترين و مفيدترين كتاب‏ها بيوگرافى‏ها هستند. به قول رنه دكارت مطالعه يگانه راه آشنايى با بزرگان روزگار است كه قرن‏ها پيش از اين در دنيا به سر برده‏اند و اكنون زير خاك منزل دارند. 5. ارل.اف - رسكامون مى‏گويد: چنان كه در انتخاب دوست براى خود دقت مى‏كنيد، در انتخاب نويسنده نيز براى خواندن خود دقت كنيد. T}12 نكته در كارآيى مطالعه:{T 1. كيفيت مطالعه را بالا ببريد. به روخوانى سطحى در حالت پراكندگى فكر قناعت نكنيد. با مفهوم ومعناى مطلب ارتباط برقرار سازيد تا آنچه را كه مورد نياز است به خوبى درك كنيد. 2. حجم مطالعه حواس شما را پرت نكند. مطالعه بيش‏تر و سريع‏تر تنها بهانه‏هايى براى بيش‏تر دانستن است. پس ابتدا آنچه را مى‏خواهيد بدانيد و بفهميد برداشت كنيد و آن گاه با كلمات «سرعت» و «بيش‏تر» وسوسه شويد. 3.قبل از آن كه از موضوع اصلى كتاب منحرف شويد و به مطلب ديگرى بپردازيد، قسمت‏هايى را كه دوست داريد به خاطر بسپاريد، مشخص كنيد. 4. حتماً براى مطالعه خود برنامه‏ريزى داشته باشيد. اين كه قصد يادداشت بردارى داريد يا خير، در مورد چه موضوعى بايد تمركز كنيد، چه سؤالاتى در ذهن داريد كه در اين كتاب جواب آن‏ها را مى‏جوييد و... همه بايد از قبل برنامه‏ريزى شده باشد. 5. بايد كتابى كه مطالعه مى‏كنيد مختص به خود شما باشد تا به راحتى در آن علامت‏گذارى و نكته نويسى كنيد. استفاده از مداد يا ماژيك رنگى به شما امكان مى‏دهد تا در مراجعه مجدد به كتاب بهره بيش‏تر ببريد. هر چند نبايد اين خطوط رنگى استفاده شما از ساير خطوط كتاب را كاهش دهد. 6. هنگام مطالعه همواره يك قلم در دست داشته باشيد؛ زيرا مطالعه آنگاه كارآيى مطلوب مى‏يابد كه همراه با مطالعه سؤالات ذهن خود را با آموزه‏هاى كتاب تطبيق دهيد و در حاشيه آن يادداشت كنيد. 7. ميان مطالعه و ساير كارهاى خود تعادلى به وجودآوريد كه هم از خواندن خسته و دلزده نشويد و هم تجربه و عمل را به بهره‏ورى مطالعه خود بيفزاييد. 8. مطالعه پراكنده باموضوعات متنافر و متناقض موجب كاهش بهره‏ورى شما مى‏شود. حتى الامكان در نوع كتابى كه براى مطالعه انتخابى مى‏كنيد مطالعات قبلى خود را در نظر آوريد تا نظم فكرى شما به هم نخورد. 9. اگر بتوانيد از هر كتابى كه مى‏خوانيد نكات مهم و كليدى آن را خلاصه‏بردارى كنيد، بر كارآيى مطالعه شما مى‏افزايد. اين راهكار آنگاه ارزشمندتر مى‏شود كه خواننده به زبان و عبارات خودش مطالب را يادداشت كند. 10. به ياد داشته باشيد علاقه و انگيزه در مورد مطلبى كه براى مطالعه انتخاب كرده‏ايد به بهره‏ورى شما از آنچه مى‏خوانيد بسيار مى‏افزايد. 11. گاه مقرر ساختن يك پاداشِ مشروط براى مطالعه حجم خاصى از كتاب به هيجان و لذت مطالعه مى‏افزايد و نوعى اثر تشويقى بر فرد مى‏گذارد. اين پاداش‏ها مى‏تواند ديدن يك برنامه تلويزيونى، رفتن به مكانى خاص، انجام يك فعاليت مورد علاقه يا حتى خوردن يك خوراكى محبوب باشد؛ مشروط بر آن كه ميزان تعيين شده مطالعه شده باشد! 12. رنگ كاغذ، رنگ قلم، نحوه نشستن، فاصله چشم با كتاب، نور محيط و ساير شرايط مكانى نيز - همان گونه كه مى‏دانيد - در كارآيى مطالعه شما كاملاً مؤثر است. T}.8 نكته در تمركز مطالعه:{T دكتر خادمى در كتاب «مطالعه روشمند» به نكاتى چند را براى ايجاد تمركز حواس لازم مى‏داند: 1. علاقه به موضوع مورد مطالعه يكى از علل مهم ايجاد تمركز و دقت در حين مطالعه است. 2. هماهنگى اراده و تخيل نيز در اين رابطه كارساز است؛ به عبارت ديگر، چشمان فرد بر صفحه كتاب و افكار ش در حال پرواز به دور دست‏ها نباشد! 3. برخى مسائل جسمى و روحى نيز مى‏تواند تمركز فرد را بر هم زند؛ مانند گرسنگى، تشنگى، سردرد يا ساير دردها، نگرانى و اضطراب. 4. برخى مسائل محيطى نيز از عوامل برهم زننده تمركزند: سروصداى زياد، نور زياد يا كم، لباس نامناسب و... . آقاى حقجو در كتاب «روش‏هاى تسريع در خواندن و درك» چند نكته مهم ديگر را نيز بر اين ليست مى‏افزايد: 5. يكى از مهم‏ترين عوامل بر هم خوردن تمركز عجله و شتاب است. اين حالت سطح مطالعه را نازل مى‏كند و تمركز را بر هم مى‏زند. 6. يكى از مسائل قابل توجه ديگر سنگينى معده و سيرى بيش از حد است. به قول حضرت رسول اكرم(ص) «پرى معده و سيرى زياد به وجود آورنده حماقت است!» اين همان خواندن و نفهميدن و به عبارتى عدم تمركز و ارتباط با مفهوم كتاب است. 7. انتخاب زمان مناسب از عوامل ايجاد تمركز است؛ مثلاً پس از استراحت خصوصاً در صبحگاهان بهترين تمركز و در ساعات خستگى و كسالت نامناسب‏ترين تمركز وجود دارد. البته در صبحگاهان لازم است قدرى ورزش كرد تابدن آمادگى لازم را به دست آورد. 8. نظم و انضباط در نوع مطالعه و ساعت مطالعه و مكان مطالعه همگى از عوامل ايجاد كننده تمركز مطلوب‏ترند. T}9. نكته در سرعت مطالعه:{T 1. دكتر فيل ريس پيشنهاد مى‏كند، اگر قصد داريد سرعت مطالعه را افزايش دهيد، حتماً ابتدا به فهرست مندرجات كتاب نظرى دقيق بيندازيد تا كليت كتاب را به دست آوريد. 2. تند خوانى هميشه مناسب نيست. در مطالبى كه به تعمق و تأمل نياز دارد اصلاً نبايد به كار گرفته شود. 3. مغز ما هميشه تندتر از بيان ما كلمات را دريافت مى‏كند. براى افزايش سرعت سعى كنيد عادت بلند خوانى كتاب راترك كنيد. 4. تمرين كنيد، به جاى درك لغت به لغت يك جمله، به درك گروهى لغات عادت كنيد. 5. به نظر نويسنده كتاب «تسريع در خواندن و درك» يكى از عوامل كندخوانى برگشت است؛ يعنى آن كه فرد مرتب نگاه خود را به خطوط پيشين بر گرداند. اين كار تمركز فرد را از ميان مى‏برد و وقت زيادى را تلف مى‏كند. هنگام مطالعه چشم بايد به طور مستقيم و به موازات صفحه حركت كند و از پريدن به سطور بالا و پايين دورى جويد. 6. كسانى كه با انگشت خط مورد مطالعه را دنبال مى‏كنند، بايد اين عادت را ترك گويند؛ زيرا در تند خوانى فقط چشم كار مى‏كند نه دست و نه زبان. 7. نويسنده كتاب «مطالعه روشمند» بر اين باور است كه حتى تكان دادن سر هنگام مطالعه از سرعت مطالعه مى‏كاهد. پس بهتر است اين گونه بگوييم: در تند خوانى فقط چشم كار مى‏كند نه دست، نه زبان و نه سر. براى ديدن همه صفحه كتاب اصلاً به حركت سر نيازى نيست. صفحه، خود در دامنه بينايى قرار دارد. 8. ايشان از مشكل ديگرى به نام «خالى خوانى» نام مى‏برد كه عبارتست از سرگردانى چشم در حاشيه سفيد كتاب يا لابه‏لاى خطوط و يا هر قسمت غير مفيد صفحه. اين حالت را ديدن غير مفيد نيز مى‏گويند و موجب كاهش سرعت مطالعه مى‏شود. 9. حتى نوع ورق زدن نيز به صرفه‏جويى در وقت كمك مى‏كند. ورق زدن درست آن است كه با دست چپ واز گوشه بالايى صفحه صورت گيرد و چند لحظه قبل از پايان صفحه براى تورق آماده باشد. كسانى كه با دست راست و از گوشه پايينى صفحه ورق مى‏زنند، از سرعت و تمركز خود مى‏كاهند. T}5 نكته در محافظت از كتاب:{T در كتاب «هنر كتاب خواندن» به چند نكته جالب توجه اشاره شده است: 1. كتابى كه جلد شده باشد، از كتاب بدون جلد بهتر و سالم‏تر باقى مى‏ماند. اين احتياط را فورى و به محض خريد كتاب انجام دهيد. 2. كتاب‏هاى خودرا در قفسه‏هاى شيشه‏دار نگه‏دارى كنيد تا گرد و غبار هوا كم‏تر به كتاب‏ها آسيب برسانند. 3. اگر چاره‏اى جز استفاده از يك كتابخانه روباز نداريد، حداقل گاه كتاب‏ها را از گرد و غبار پاك كنيد و براى كاهش آسيب رسانى حشره بيد كتاب‏ها را ورق بزنيد و هوا دهيد. 4. استفاده از هواكش و تهويه مناسب در محل كتابخانه به عمر مفيد كتاب‏هاى شما مى‏افزايد. 5. هنريش هين مى‏گويد: هر كجا كتاب را بسوزانند، روزى انسان‏ها را خواهند سوزاند. در اين دنياى شتاب زده كه با «بحران قرائت» روبه‏رو شده است، دردى از اين عمومى‏تر نمى‏توان يافت كه مردم كم مى‏خوانند، سريع و شتاب زده مى‏خوانند، بد مى‏خوانند و... . اين عبارت را دكتر جانسون در كتاب خويش به كار برده و بسيار ابراز نگرانى كرده است. واقعاً سرنوشت كتاب و كتابخوانى به كجا خواهد كشيد؟ او مى‏گويد: «مردم گويى امروز از كتاب مى‏ترسند. اين بيمارى متأسفانه عمومى و همه گير شده و شايد بهتر باشد آن را بيمارى ترس از كوشش نام نهاد.» اين آرزويى كهن و ديرينه بوده است كه روزى بشر با تفكر و مطالعه انس گيرد و ساعات عمر خويش را با مطالعه پربركت سازد؛ شايد حتى پيش‏تر از آن كه سقراط بگويد: «جامعه وقتى به سعادت و فرزانگى مى‏رسد كه مطالعه كار روزانه‏اش باشد». ما نيز اين گلگشت را با همان آرزو به پايان مى‏بريم و به عنوان حسن ختام سخن دو تن از بزرگ‏ترين نويسندگان جهان و جمله‏اى زيبا از مولاى متقيان على(ع) را زينت بخش نوشتار مى‏سازيم. امام على(ع): هر كس اهل مطالعه باشد در سايه مطالعه كتب، به آرامشى بسيار والا دست مى‏يابد كه هرگز از او سلب نمى‏شود. ويكتور هوگو: خوشبخت كسى است كه به يكى از دو چيز دسترسى دارد: يا كتاب‏هاى خوب و يا دوستانى كه اهل مطالعه كتاب باشند. تولستوى: در دنيا لذتى نيست كه با لذت مطالعه برابر باشد. V}منابع: هنر كتاب خواندن، آدريل جانسون. 500 نكته درباره مطالعه، فيل ريس. مطالعه روشمند، عين الله خادمى. روش‏هاى تسريع در خواندن و درك، محمد حسين حقجو. چگونه فرزندم را به مطالعه علاقه‏مند كنم؟، مانفرد وسپل. سلسله مقالات (دانش، مطالعه، كتاب)، حسين خنيفر. 4500 سخن از بزرگان، مجيد اصلان پرويز. انديشه بزرگان، حسين رحمت‏نژاد. {V
کد سوال : 1022
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : دين در جامعه امروزى و انسان متمدنى كه به تكنولوژى پيشرفته مسلح است، چه فايده و ثمرى خواهد داشت؟
پاسخ : وقتى از سود و فايده سخن به ميان مى‏آيد، بايد معناى عام آن مورد نظر باشد؛ يعنى در ارزيابى كاركردهاى دينى بايد به كاركردهاى فردى، كاركردهاى اجتماعى، فوائد حسى، فوائد روحى و معنوى، فايده‏هاى دنيوى و ثمرات اخروى آن توجه داشت تا بتوان از برآيند آن به يك ايده مشخص و مطمئن در مورد دين و كاركردهاى آن نائل آمد. T}ويژگى دين{T براى فهم درست حقيقت دين بايد به اين نكته توجه داشت كه در ميان مجموعه نظام‏مند هستى، انسان پديده‏اى مستقل نيست و حقيقت انسانىِ او و روش زندگى‏اش تنها در تناسب و تعامل او با هر آنچه كه با او مرتبط است، مفهوم پيدا مى‏كند. يعنى راه و رسمى كه براى انسان برگزيده مى‏شود، نمى‏تواند از هست‏هاى پيرامونى‏اش فارغ باشد، نقشه زندگى و حيات واقعى، در گرو شناخت درست جغرافياى هستى و جايگاه انسان در آن جغرافيا است. براين اساس، بايد روشى كه براى انسان به عنوان دين و روش زندگى نگاشته مى‏شود، همگنى در نظام هستى و نظام وجودى انسان را از بين نبرد و با يك سونگرى هويت انسانى را مسخ نسازد؛ يعنى در اين برنامه زندگى هم بايد همه ابعاد انسان مورد توجه قرار گيرد و هم اين كه ديگر حقايق هستى و شاهراه‏هاى صعود به كمال شناسايى گردد تا برنامه‏اى جامع بدون هيچ نقصى در اختيار انسان گذاشته شود و فلسفه خلقت كه همان معرفت بارى‏تعالى است، به درستى تحقق يابد و خلقت به پوچى و عبث منتهى نشود. تدوين اين برنامه زندگى تنها شايسته خدايى است كه به نظام هستى و تمام آنچه در آن وجود دارد، احاطه علمى و تكوينى دارد و راه سعادت انسان را به خوبى بازمى‏شناسد و براى هدايت انسان گمگشته در مسير زندگى توانمند است. فيلسوف شهير علامه طباطبايى در اين باره مى‏نويسد: «خداى متعال هر يك از آفريده‏هاى خود و از آن جمله انسان را به سوى سعادت و هدف آفرينش ويژه خودش از راه آفرينش خودش راهنمايى مى‏فرمايد و راه واقعى براى انسان در مسير زندگى همان است كه آفرينش ويژه وى به سوى آن دعوت مى‏كند و مقرراتى را در زندگى فردى و اجتماعى خود بايد به كار ببندد كه طبيعت يك انسان فطرى به سوى آن‏ها هدايت مى‏كند نه انسان هايى كه به هوى و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات دست بسته مى‏باشد. مقتضاى دين فطرى اين است كه تجهيزات وجودى انسان الغا نشودو حق هر يك از آن‏ها ادا شود و جهات مختلف و متضاد مانند قواى گوناگون عاطفى و احساسى كه در هيكل وى به وديعه گذارده شده تعديل شده، به هر كدام از آن‏ها تا اندازه‏اى كه مزاحم حال ديگران نشود، رخصت عمل داده شود... از بحث بالا نتيجه گرفته مى‏شود... كه زمام حكم در تشريع تنها به دست خدا است و جز او را نشايد كه تشريع قانون و وضع مقررات و تعيين وظيفه نمايد. لذا چنان كه روشن شد تنها مقررات و قوانينى در صراط زندگى به درد مى‏خورد كه از راه آفرينش براى او تعيين شده باشد؛ يعنى علل و عوامل بيرونى و درونى انسان را به انجام دادن آن دعوت نمايند و آن را اقتضا كنند.»V} قرآن در اسلام، ص 8و9.{V بنابراين، دين روشى است براى زندگى كردن كه تمام ابعاد روحى، جسمى، فردى و اجتماعى انسان را شامل مى‏شود و براى كمال بخشى به انسان در هر يك از اين بسترهاى زندگى، او را به هرآنچه كه آفرينش انسانى‏اش اقتضا مى‏كند، رهنمون مى‏شود. اما آنچه از ماهيت انسان براى فهم نياز انسانِ مدرن به دين گفتنى است اين نكته است كه انسان به عنوان پديده‏اى كه همواره هويت انسانى‏اش ثابت بوده است، عناصرى ثابت و اصيل در وجود خود دارد كه هرگز و در هيچ زمانى نمى‏تواند خود را فارغ از آن سازد مگر آن كه هويت انسانى‏اش را از دست دهد. اين ذاتيات انسانى كه همواره بوده است و شاكله انسانى با آن عينيت مى‏يابد، همان امور فطرى‏اى هستند كه در وجود همه انسان‏ها در طول تاريخ وجود داشته است. روشن است اگر نتوان اصالتى مشترك ميان همه انسان‏ها در يك زمان و در طول تاريخ پيدا كرد، هرگز نمى‏توان از پيشرفت و تكامل انسان در طول تاريخ و يا حتى در يك عصر تاريخى سخن به ميان آورد.V}ر.ك: فطرت، مرتضى مطهرى، ج اول، ص 154.{V آيا مقوله دين از عناصرى است كه از امور اصيل انسانى به شمار مى‏آيد و نمى‏توان شاكله انسانى را بدون آن سامان و پرورش داد يا مقوله دين امرى مربوط به دوران جهل بشرى و زاييده نادانى‏هاى روزگاران گذشته بشريت است؟ براى پاسخ به اين پرسش دو روش مى‏توان پيش گرفت، روش‏هايى كه هر كدام از آن‏ها براى دريافت پاسخ مطمئن كافى مى‏نمايد. نخست مى‏توان با رويكردى تاريخى دين را در بستر تاريخ جست‏وجو و به دقت دريافت آيا دين همواره در گذشته حضور داشته و همواره ميان انسان‏هاى نادان بوده است يا آن كه دين در بستر علم نيز رخ نموده، بسيارى از دانشمندان در شمار مؤمنان جاى داشته‏اند؟ آنچه از مطالعات تاريخ برمى‏آيد روشنگر اين معنا است كه هيچ زمانى از دين تهى نبوده و آدمى همواره با دين زندگى كرده است. البته گاه دين در مسائل اجتماعى نيز حضور داشته و گاه در حوزه زندگى فردى محدود و محصور گشته است. در اين ميان، سخن ويل دورانت «دين صد جان دارد، هر چه آن را بكشى دو مرتبه زنده مى‏شود»V} همان، ص‏212. مى‏تواند از بَعد تاريخى اطمينان بخش باشد.{V رويكرد ديگرى كه در پاسخ به اين سؤال مى‏توان در نظر داشت، روش فلسفى و عقلى است كه بايد آن را در فلسفه يا دست كم در كلام به نتيجه رساند. در اين رويكرد، اثبات مى‏شود دين با هويت همگامى كه با نظام آفرينش انسانى دارد، براى انسانى كه هدف از خلقتش معرفت حق و نيل به كمالات حقانى است، امرى عقلانى و ضرورى است و بدون آن نه نظام آفرينش معنا پيدا مى‏كند و نه نيل انسان به كمال انسانى و غايت وجودى‏اش، امكان مى‏يابد و اين با حكمت ا لاهى هيچ تناسبى نخواهد داشت كه انسان براى معرفت حق و حقانى شدن خلق گردد، بى‏آن كه زمينه چنين امكانى فراهم آمده باشد. T}دنياى مدرن{T اما آن چه از دنياى مدرن بايد متذكر شد دو نكته است: 1. نخست اين كه به فرض پيشرفت موزون دنياى جديد بامحوريت علوم طبيعى، نمى‏توان از علوم طبيعى انتظار برآورده شدن نيازهاى غيرطبيعى و ماوراى طبيعى داشت. علامه طباطبايى در اين باره نوشته است: «پيشرفت انسان در يك قسمت از معلومات كافى براى قسمت ديگر نيست و مجهولات ديگر انسان را حل نمى‏نمايد. درست كه علوم طبيعى چراغى است روشن كه بخشى از مجهولات را از تاريكى در آورده و براى انسان معلوم مى‏سازد ولى چراغى است كه براى رفع هر تاريكى سودى نمى‏بخشد. از فن‏روان‏شناسى حل مسائل فلكى را نمى‏توان توقع داشت، از يك پزشك حل مشكلات يك نفر مهندس راه بر نمى‏آيد و بالاخره علومى كه از طبيعت بحث مى‏نمايد اصلاً از مسائل ماوراء الطبيعه و مطالب معنوى و روحى بيگانه بوده و توانايى بررسى اين گونه مقاصدى كه انسان با نهاد و فطرت خدادادى خود خواستار كشف آن‏ها است، ندارد. خلاصه هر مسأله‏اى مربوط به ماوراء الطبيعه از يك فن از فنون طبيعى سؤال شود جوابش سكوت است نه مبادرت به نفى و انكار؛ زيرا فنى كه موضوع بحث آن ماده است، هر امر غير مادى فرض شود در آن مسكوت عنه مى‏باشد و فنى كه در موضوعى بحث نمى‏كند، حق هيچ گونه اظهار نظر مثبت و منفى را در آن ندارد.» V}فرازهايى از اسلام، محمدحسين طباطبايى، تنظيم سيدمهدى آيت‏اللهى، ص 8.{V 2. كاستى‏هاى دنياى مدرن خيلى جدى شده، بسيارى از متفكران غربى را نيز نگران ساخته است. در اين قسمت، تنها به گزارشى از تحليل هايى كه برخى از متفكران غرب همچون هايدگر در مورد دنياى مدرن و پيامدهاى فرهنگى آن مطرح كرده‏اند، بسنده مى‏كنيم و خواننده محترم را به كتاب‏هاى مبسوطى كه در اين باره تأليف شده است، ارجاع مى‏دهيم. «آدمى به گفته مارتين هايدگر تصويرى بود كه از چشم خداوند يا خدايان ديده مى‏شد و هويت او محصول كاركرد يك نظام مقتدر واز پيش تعيين شده باورهاى دينى و آيينى و اسطوره‏اى بود. انسان در نظامى نمادين جاى داشت كه هم شناخته شده و هم روشنگر و گشاينده امكانات و جهت‏گيرى‏ها بود. شخص به عنوان عضو يك كلان، يك قبيله، يك نظام خاص خويشاوندى و تعلق، گستره‏اى از زندگى، يعنى در موقعيت‏هاى اجتماعى و فرهنگى كاملاً مشخص و تثبيت شده‏اى به دنيا مى‏آمد و به ندرت مى‏توانست از سرنوشت محتوم خود، يعنى از جايگاه پيشاپش تعيين شده‏اش، بگريزد و براى خود جايى تازه دست و پا كند...[اما] مدرنيته فراشد هرگز پايان نيافتنى‏اى از گسست‏هاى درونى و قطعه قطعه شدن‏ها است. شكل نامتمركزى است كه به گونه‏اى نامنظم و محاسبه‏ناپذير تغيير مكان مى‏دهد، شكلى كه شالوده ندارد، مفصل‏بندى نمى‏شود، براساس يك دليل، يك علت و يك قانون شكل نمى‏گيرد. تعريف‏هاى ثابت هويت نيز در اين ميان منفجر مى‏شوند. هويت جامعه و هويت فرد، آن كليت خوش - ساختى كه در راه دگرگونى تكاملى پيش مى‏روند، نخواهند بود. جامعه و فرد بى‏قواره و بى‏مركز هستند، آماده دگرگونى‏هايى كه در هر لحظه روى مى‏نمايند. چيزهايى انعطاف‏پذير كه گوهر ندارند؛ فراهم آمده از تفاوت‏ها، محصول تقسيم‏هاى متعدد عناصر نامتعين و متكى بر موقعيت‏هاى هر دم دگرگون شونده و پيش‏بينى‏ناپذير. در درون يك فرد، هويت‏هاى گوناگونى كه او براى خود قايل شده يا بهتر است بگوييم تابع آن‏ها شده، با يكديگر به تعارض در مى‏آيند. هر يك ديگرى را بى‏مركز مى‏كنند. تضادها نه فقط در «بيرون» يعنى در جامعه بل در «درون» يعنى در يك فرد موجود در حال كارند. از اين رو، هويت فرضى نمى‏تواند پاسخگوى كنش‏ها، انديشه‏ها خواست‏ها و واپس زدن‏هاى روانى فرد باشد. نمى‏توان كسى را بر اساس يكى از تعلق‏هاى او شناخت يا كنش‏ها و خواست‏ها و انديشه هايش را پيش‏بينى كرد. هيچ هويت ساخته و پرداخته‏اى مسلط و تعيين كننده نيست. منافع اجتماعى افراد و مبارزه عينى آن‏ها براى اين منافع، برداشت‏هاى ذهنى آن‏ها از اين منافع ديگر به سادگى در محدوده كنش و آگاهى‏هاى طبقاتى نمى‏گنجد... هويت از هويت سياسى يا طبقاتى جدا شده و تا حدودى مى‏توان آن را در چارچوب موقعيت‏هاى به سرعت تحليل رونده «سياست تفاوت‏ها» بازشناخت. اين شناخت از امرى معلوم و معين نيست، بل شناخت از چيزى است فرار و گريزنده.»V} معماى مدرنيته، بابك احمدى، ص 41-39. {V در همين كتاب در مورد بحران علوم اروپايى و بن بست حاصل از آن علوم از زبان هوسرل، استاد هايدگر، چنين آمده است: «در همان دهه‏اى كه هيدگر به نهيليسم اروپايى مى‏انديشد، استاد قديمش ادموند هوسرل نيز درباره «بحران علوم اروپايى» مى‏نوشت و بن بست فرهنگ و انديشه روزگار را در خرد حسابگر و منطق كمى مدرنيته مى‏يافت. هيدگر و هوسرل يگانه انديشگرانى نبودند كه خطر را مى‏ديدند و از آن حرف مى‏زدند. بسيارى از انتقادهاى هيدگر به مدرنيته در آثار شمارى از انديشگران هم نسل او نيز يافت مى‏شوند. آنچه در كار هيدگر تازه است، قرار دادن آن همه در بنياد متافيزيكى فراموشى هستى است. اگر او از انسان‏گرايى ياد مى‏كرد، آن را نه علت مصيبت‏هاى مدرنيته، بل يكى از معلول‏ها به شمار مى‏آورد. و علت را در فراموشى هستى مى‏جست. او مى‏گفت كه خرد مدرن سرسخت‏ترين دشمن انديشيدن است؛ زيرا راه را مى‏گشايد تا فراموشى انديشه به هستى توجيه و حتى ضرورت فكر انكار شود. اين خرد با تكيه به دستاوردهاى تكنولوژى و تسهيل زندگى هر روزه كه هدف مدرنيته است، وانمود مى‏كند كه سخن گفتن از هستى عمل نابخردانه‏اى است.»V} همان، ص‏237. {V و بالاخره در همين كتاب، علاوه بر بسيارى از كاستى‏ها و خلأ دنياى مدرن، به مسأله سلطه ارزش‏هاى پولى بر ارزش‏هاى انسانى و اخلاقى چنين اشاره شده است: «آنچه نخست... به چشم مى‏آيد، قدرت عظيم بازار در زندگى درونى آدمى است: آدميان با نگريستن به فهرست قيمت‏ها مى‏خواهند پاسخ پرسش‏هايى از اين قبيل را كه چه چيز ارزشمند است و چه چيز داراى حيثيت است و حتى چه چيز واقعى است... بنابراين، هر نوع رفتار انسانى، زمانى از نظر اخلاقى مقبول واقع مى‏شود كه از نظر اقتصادى امكان بروز بيابد و «داراى قيمت و ارزش» باشد، هر چيزى سودآور باشد، بقا مى‏يابد. نيهيليسم مدرن چيزى جز اين نيست. داستايفسكى و نيچه و اخلاف قرن بيستمى آن‏ها اين سرنوشت را ناشى از علم و عقل گرايى و «مرگ خداوند» مى‏دانند. ماركس مى‏گويد كه بنيان اين نيهيليسم چيزى به مراتب انضمامى‏تر و زمينى‏تر است: فرمان اين سرنوشت را كاركردهاى پيش پاافتاده و روزانه نظام اقتصاد بورژوايى صادر كرده‏اند؛ نظامى كه ارزش انسانى را مساوى قيمت ما در بازار مى‏داند نه بيش و نه كم و ما را وا مى‏دارد كه با بالا بردن قيمت‏مان تا آن جا كه توان داريم خودمان را وسعت بخشيم.»V} تجربه مدرنيته، مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور، ج دوم، ص 136. {V T}نتيجه{T‏ با توجه به اين واقعيت و هزاران واقعيت تلخ گفته يا ناگفته در مورد دنياى مدرن آيا ساده لوحانه نخواهد بود كه پايگاه ثابت و اطمينان بخش دين را به آسانى از دست داده، خود در دام فرهنگى قرار دهيم كه بحران اضطراب در درون آن نهفته و به موجب رسوخ فرهنگى نسبيت در زندگى، هيچ نوع ثبات و آرامش و هيچ افقى روشن در وراى آن به چشم نمى‏آيد؟ آيا شايسته نيست كاستى‏ها و خلأهاى زندگى خود را نه در اصل دين، بلكه در معرفت كامل به دين، ايمان به دين و التزام رفتارى به آن جست‏وجو نماييم؟ اين كه انسان در زندگى فردى خود، گستره وجودى خود را در سايه تعليمات دينى به خوبى مى‏شناسد و مى‏داند كه در وجود محدود او عالمى نهفته است، در عين آن كه مى‏داند او همه كاره نيست و محدوديت‏هايى نيز در زندگانى فراروى او قرار دارد، اين كه انسان يك وجود برين و شعورمند را در نظام هستى به عنوان تدبير كننده همه حوادث و وقايع باور دارد و مى‏داند كه مى‏تواند با ياد او و استعانت از او از امدادهاى غيبى و پنهانش مدد گيرد و اين كه انسان در عين قبول محدوديت وجودى خود، خود را بر سرنوشت و آينده خويش مسلط مى‏داند و هرگز اجتماع و مسائل ژنتيكى و غيره را به عنوان عوامل تعيين كننده شخصيت خود نمى‏شناسد و خود را اين اندازه قادر مى‏داند كه مى‏تواند با تكيه برامداد الاهى از همه محدوديت‏هاى پيرامون رهيده و راه سعادت و نيكبختى را پيشه كند، همه و همه و هزاران راز زندگىِ حقيقى و رهايى از زندگى‏هاى پوشالين و تكرارى از تعليماتى است كه انسان در سايه نزول پيامبران و بزرگان دين آموخته است. در بعد اجتماعى نيز مى‏توان مهم‏ترين كاركرد دين را غير از بستر سازى براى رشد و پرورش فرد انسانى در همه ابعاد وجودى‏اش و برچيده شدن اختلافات اجتماعى دانست. با محوريت يافتن توحيد كه همان مفاد دين فطرى است در حوزه اخلاق، اعتقادات، و قوانين، مى‏توان اختلافات برآمده از خود پرستى و شرك را از ميان برداشت و زمينه را براى وفاق اجتماعى در جهتى واحد براى تشكيل امتى واحد فراهم آورد. V}ر.ك: الميزان، محمدحسين طباطبايى، ج‏2، ص 122 به بعد. ذيل آيه 213 سوره بقره.{V گفتنى است كه پس از دريافت عقلانى ضرورت وجود دين، مى‏توان با ايجاد باور در درون كه با نوعى تلقين صورت مى‏گيرد، كاركردهاى بيش‏تر و عينى‏تر دين را در زندگى فردى و اجتماعى انسان حس كرد. نكته ديگر اين كه همواره بايد از يك‏سونگرى به دين به شدت دورى جست و ابعاد فقهى آن را در كنار ابعاد اخلاقى و عرفانىV}در اين ميان مى‏توان به بحث «شريعت، طريقت و حقيقت» در كتاب‏هاى اهل معرفت مراجعه كرد. ر.ك: شرح امام خمينى رحمة الله، تعليقات على شرح فصوص الحكم و مصباح الانس، ص‏201؛ شرح گلشن راز، شيخ محمد لاهيجى، ص 290 به بعد؛ فتوحات، ج‏1، ص‏354. {V جهات اخلاقى و عرفانى را در كنار ابعاد جامعه شناختى آن مد نظر قرار داد تا در ارزيابى دين از قضاوت‏هاى نادرست و يك سويه مصون ماند.
کد سوال : 1023
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : خداوند به انسان قدرت اختيار و انتخاب داده كه حق يا باطل را انتخاب كند و خود مى‏فرمايد كه در پذيرش دين اكراه و اجبارى نيست؛ اما از طرفى عذاب اخروى را بر اهل باطل حتمى كرده است. آيا اين مسأله يعنى عذاب خداوند اختيار انسان را محدود نمى‏كند؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال توجه به چند نكته لازم است: 1. در هيچ انديشه و مكتبى، آزادى انسان مطلق نيست و همه متفكران، اديان الاهى و مكاتب بشرى به گونه‏هاى مختلف بر محدوديت پذيرى آزادى‏هاى انسان مهر تأييد زده‏اند. اگر اختلافى نيز در اين زمينه مشاهده مى‏شود درباره مسائل زير است: الف) محدوده آزادى چيست؟ ب) چه كسى حق دارد آزادى انسان را محدود كند؟ ج) بر اساس چه معيارهايى مى‏توان آزادى را محدود ساخت؟ بررسى تفصيلى اين مسأله از حوصله ا ين مختصر خارج است. براى آگاهى بيش‏تر به كتاب نظريه سياسى اسلام نوشته محمد تقى مصباح يزدى مراجعه شود. 2. كلماتى مانند«اختيار»، «اراده»، «آزادى» و «انتخاب» و همچنين واژه‏هاى مقابل آن مانند«جبر»، «الزام»، «اكراه» و... در معانى و موارد مختلف استعمال مى‏شوند كه همه آن‏ها حكم واحد ندارند. بنابراين، در برخورد با اين واژه‏ها بايد دايره معنا و استعمال را دقيقاً مورد توجه قرار داد و از تسرى و تعميم غير منطقى و بى‏دليل حكم به دايره ديگر خوددارى كرد. براى روشن شدن اين مطلب به اختصار به سه حوزه مرتبط با استعمال مفاهيم فوق اشاره مى‏شود: الف) حوزه تكوين آزادى و اختيار در حوزه تكوين به معناى آن است كه: اولاً، رفتار و كنش‏هاى انسانى ناشى از جبر ذاتى نيست. ثانياً، برخى از امور را نمى‏توان به صورت جبر تكوينى از بيرون تحميل كرد و الزام بيرونى پاسخ مطلوب به همراه ندارد. آيه دوم سوره بقره «A}لا اكراه فى الدين{A» اگر اختصاص به اين حوزه نداشته باشد، لااقل به خوبى اين مفاد را در پى دارد و مى‏فهماند كه حقيقت دين تكويناً اجبارپذير نيست؛ يعنى اگر به فرض با زور سرنيزه كسى به سوى دين دعوت شود و به ظاهر آن را بپذيرد، اين پذيرش ظاهرى با ايمان واقعى و اعتقاد راسخ قلبى فاصله بسيار دارد. بنابراين، «لا اكراه فى الدين» در حوزه تكوين به معناى اين است كه حقيقت دين تكويناً اجبارپذير نيست. ب) حوزه تشريع اجتماعى‏ تشريع اجتماعى مجموعه قوانينى است كه چگونگى مناسبات اجتماعى انسان‏ها را مشخص و تنظيم مى‏كند. كسى حق ندارد ديگران را با زور و فشار به سوى اسلام دعوت كند. تفاوت اين مرحله با مرحله پيشين تفاوت «هست» و «بايد» است؛ به عبارت ديگر، در مرحله نخست معناى آيه جنبه اخبارى و توصيفى دارد؛ يعنى خبر از ناكار آمد بودن مى‏دهد؛ ولى در اين مرحله معناى آيه انشايى و دستورى است؛ يعنى از الزام و اجبار اجتماعى منع مى‏كند و انسان‏ها را از خواندن اجبارى ديگران به سوى دين باز مى‏دارد. البته اين مسأله در اصل دعوت به سوى دين است و با وجود احكام الزام‏آور اجتماعى ديگر براى مسلمانان و غير مسلمانان در جامعه اسلامى منافات ندارد. ج) حوزه تشريع فردى‏ مراد از دايره تشريع فردى در اين جا مجموعه قوانينى است كه خداوند براى آحاد انسان‏ها وضع كرده است. اين قوانين غالباً الزام آور و مسؤوليت‏زا است و خداوند افراد را در برابر آن‏ها بازخواست مى‏كند؛ هر چند در مورد آن‏ها كيفر دنيوى و قوانين الزام آور اجتماعى وضع نكرده باشد. عمده‏ترين اين مسائل تدين به دين حق است. آيه شريف A}«لااكراه فى الدين»{A با اين حوزه هيچ ارتباطى ندارد و به كلى از آن منصرف است. در مقابل آيه A}«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه؛ {A؛M}هر كسى دينى جز اسلام برگزيند از او پذيرفته نيست»{M و همه آياتى كه در بردارنده نوعى تكليف الزامى براى افراد انسان‏ها است، شامل اين حوزه مى‏شود. بنابراين: 1. آزادى انسان مطلق نيست و محدوديت‏هايى دارد. 2. نفى اكراه در دين به معناى عدم مسؤوليت انسان در پذيرش دين و راه حق نيست.
کد سوال : 1024
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آخرالزمان چيست و چه ارتباطى با ظهور حضرت مهدى(عج) دارد؟
پاسخ : شكى نيست هر آغازى را انجام و هر شروعى را پايانى است جز ذات بى‏پايان خداوندى كه هم آغاز است و هم انجام. زمان نيز مانند تمام مخلوقات الاهى از اين قاعده مستثنا نيست. روزگارى بر دنيا سپرى شده كه ديباچه زندگى دنيايى به شمار مى‏آيد و زمانى نيز خواهد گذشت كه پايان اين كتاب خواهد بود. برگه‏هاى پايانى كتاب زندگى انسان در زمين «آخرالزمان» خوانده مى‏شود. «آخرالزمان» اصطلاحى است كه در فرهنگ اغلب اديان بزرگ دنيا به چشم مى‏خورد و به ويژه در اديان ابراهيمى از برجستگى و اهميت خاص برخوردار است. اين اصطلاح معمولاً به روزگار پايانى دنيا و رويدادهايى كه ممكن است در اين بخش از زندگى دنيوى به وقوع پيوندد گفته مى‏شود و اديان بزرگ درباره آن پيشگويى‏هايى كرده‏اند؛ براى مثال در «انجيل» چنين آمده ست:«... و اين را بدان كه اوقاتِ صعب در زمان آخر خواهد رسيد* زيرا كه خواهند بود مردمِ خود دوست و زر پرست و مغرور و متكبر و كفر گو و نافرمان والدين و حق ناشناس و بى‏دين* و بى‏الفت و بى‏وفا و خبث كننده و بى‏پرهيز و بى‏حلم و با خوبان بى‏اعتنا* و خائن و كم حوصله و عبوس كننده و عيش را بر خدا ترجيح مى‏دهند.»1 قرآن مجيد نيز در آيات فراوان به دوران آخرالزمان اشاره كرده است. در معارف ارزشمند اسلامى اين اصطلاح در دومعناى كلى به كار رفته است: 1. مدت زمانى طولانى كه با ولادت پيامبر اسلام(ص) آغاز و با شروع رستاخيز بزرگ پايان مى‏يابد. از اين رو آن پيامبر الاهى را پيامبر آخرالزمان نيز ناميده‏اند. 2. مدت زمانى كه باولادت واپسين جانشين پيامبر اسلام(ص) حضرت مهدى(ع) آغاز مى‏شود، زمان غيبت و ظهور را در برگرفته، با شروع قيامت به انجام مى‏رسد. روايات اهل بيت(ع) نشان مى‏دهد: الف) با سپرى شدن اين دوران بساط زندگى دنيوى برچيده مى‏شود و مرحله‏اى جديد در نظام آفرينش آغاز مى‏گردد. ب) آخرالزمان خود به دو مرحله كاملاً متفاوت تقسيم مى‏شود: دوران نخست كه انسان به مراحل پايانى انحطاط اخلاقى رسيده، فساد اخلاقى و ستم همه جوامع بشرى را فرا مى‏گيرد و واپسين اميدهاى بشرى به نااميدى مى‏گرايد؛ و دوران دوم كه عصر تحقق وعده‏هاى الاهى به پيامبران و اولياى خدا است و با قيام مصلح جهانى آغاز مى‏شود. كليات عقايد مربوط به آخرالزمان تقريباً از سوى همه فرقه‏هاى بزرگ اسلام پذيرفته شده است؛ ولى در خصوص وابستگى اين تحولات به ظهور مهدى موعود و نيز هويت مهدى موعود اختلاف نظر وجود دارد. شيعيان دوازده امامى حضرت مهدى(ع) و حكومت جهانى او را حسن ختام حيات بشر در كره زمين و او را همان موعود امت‏ها مى‏دانند. در نظر آنان، با ظهور حضرت مهدى(ع) برخى از ائمه و نيكان و صالحان و نيز بدان و تبهكاران تحت عنوان «رجعت» به دنيا باز مى‏گردند و زندگى دنيايى پايان مى‏يابد. با گلگشتى در كلمات نورانى معصومان(ع) مى‏توان واژه‏هايى را كه بيانگر پيوند مهدويت و آخرالزمان است، يافت. اين واژه‏ها عبارت است از: 1.H} آخرالزمان{H (پايان زمان) امام صادق(ع)، پيشواى ششم راستگويان، فرمود: «رسول گرامى اسلام(ص) به على(ع) فرمود: آيا تو را بشارت ندهم؟ آيا تو را خبر ندهم؟ عرض كرد: بله، يا رسول الله. آن حضرت فرمود: هم اينك جبرئيل نزد من بود و مرا خبر داد قائمى كه در آخرالزمان ظهور مى‏كند و زمين را پر از عدل و داد مى‏سازد - همان گونه كه از ظلم و جور آكنده شده - از نسل تو و از فرزندان حسين(ع) است.»2 2. H}«لا تذهب الدنيا{H» (دنيا به پايان نرسد) اين تعبير بيانگر حتمى بودن تحقق حوادثى است كه پس از آن ذكر مى‏شود. عبدالله بن مسعود مى‏گويد: رسول گرامى اسلام(ص) فرمود: «دنيا به پايان نرسد مگر اين كه امت مرا مردى رهبرى كند كه از اهل بيت من است و به او مهدى گفته مى‏شود.» و روشن است دنيا به پايان نمى‏رسد مگر اين كه بخش پايانى‏اش (آخرالزمان) را پشت سرگذارد. 3. «H}لا تقوم الساعة»({Hقيامت برپا نمى‏شود) پيامبر گرامى اسلام(ص)فرمود: «قيامت برپا نمى‏شود تا اين كه قيام كننده‏اى به حق از خاندان ما قيام كند؛ و اين هنگامى است كه خداوند به او اجازه فرمايد؛ و هر كس از او پيروى كند، نجات يابد و هر كس از او سرپيچد، هلاك خواهد شد... .»4 4. «H}لا تنقضى الايام{H» (روزها منقضى نگردد) رسول خدا(ص) فرمود: «روزها منقضى نگردد تا اين كه مردى از اهل بيت من بر زمين حكومت كند كه همنام من است.»5 5. H}«لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد{H»(اگر از دنيا بيش از يك روز باقى نماند) اميرمؤمنان(ع) برفراز منبر در شهر كوفه چنين فرمود: «اگر از دنيا بيش از يك روز باقى نماند، خداوند آن روز را چنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندانم برانگيخته شود.»6 6. «H}عند انقطاع من الزمان{H»(در بخش پايانى زمان) پيامبر اكرم(ص) فرمود: هنگام پايان زمان و آشكار شدن فتنه‏ها، مردى هست كه به او مهدى گفته مى‏شود و بخشش بسيار دارد.»7 T}نشانه‏هاى آخرالزمان‏ {Tاين محدوده زمانى نشانه‏هايى دارد كه اصطلاحاً «علائم آخرالزمان» خوانده مى‏شود. علاوه بر اصطلاح رايج «علائم آخرالزمان» در فرهنگ مسلمانان اصطلاح مشابه ديگرى به نام «اشراط الساعه» وجود دارد. اين اصطلاح كه بيش‏تر نزد اهل سنت رايج است، به نشانه‏هاى وقوع قيامت اختصاص دارد؛ ولى رواياتى كه ذيل اين عنوان ذكر شده نشان مى‏دهد بسيارى از نشانه‏هاى آن چون نشانه‏هاى آخرالزمان است و مى‏توان بسيارى از نشانه‏هاى آخرالزمان را نشانه‏هاى قيامت دانست. همان گونه كه اشاره شد آخرالزمان به دو بخش متفاوت تقسيم مى‏شود. بر اساس روايات، بخش اول بسيار دشوار خواهد بود. بخشى از مشخصه‏هاى اين عصر عبارت است از: 1. گريز از دين پيامبر گرامى اسلام(ص) ويژگى‏هاى انسان‏هاى اين دوران را اين گونه برشمرده است: «زمانى بر مردم خواهد آمد كه درهم‏هاى آن‏ها دينشان خواهد بود و همتشان شكم‏شان و قبله‏هاشان زنانشان. براى طلا و نقره ركوع و سجود به جاى مى‏آورند. آن‏ها همواره در حيرت و مستى خواهند بود؛ نه بر مذهب مسلمانى‏اند و نه بر مسلك نصرانى.»8 2. دنيا پرستى‏ رسول خدا فرمود:«زمانى بر امت من مى‏آيد كه در آن زمان درون‏هاى مردم پليد مى‏شود ولى ظواهرشان به طمع مال دنيا آراسته مى‏گردد؛ به آنچه در پيشگاه خداوند است دل نمى‏بندند؛ كارشان ريا و تظاهر است؛ خوف از خدا به دلشان راه نيابد و خداوند آن‏ها را به عذابى فراگير دچار سازد. آن‏ها چون غريق خداوند را مى‏خوانند؛ ولى خداوند دعايشان را مستجاب نمى‏كند.»9 3. آزمايش‏هاى بزرگ‏ يكى ديگر از ويژگى‏هاى دوران آخرالزمان امتحاناتى است كه انسان‏ها در اين دوران پشت سر مى‏گذارند. با اين آزمون‏ها، مردم به دو گروه تقسيم مى‏شوند: موفق‏ها و ناموفق‏ها. پيامبر اكرم(ص)، وقتى از چهره‏هاى موفق اين دوران ياد مى‏كند، با شگفتى به على(ع) چنين مى‏فرمايد: «اى على، بدان شگفت آورترين مردم درايمان و بزرگ‏ترين آنان در يقين مردمى هستند كه درآخرالزمان [با آن‏] كه پيامبر خود را نديدند و از امام خود محجوبند، به نوشته كه خطى سياه بر صفحه‏اى سپيد است، ايمان مى‏آورند.»10 اميرمؤمنان على(ع) نيز درباره نجات يافتگان اين دوران مى‏فرمايد:«و آن زمانى است كه از فتنه‏ها نجات نمى‏يابد مگر مؤمنانى كه بى‏نام و نشانند. اگر در حضور باشند، شناخته نشوند؛ و اگر غايب گردند، كسى سراغ آن‏ها را نمى‏گيرد. آن‏ها براى سيركنندگان در شب ظلمانى جامعه‏ها چراغ‏هاى هدايت و نشانه‏هاى روشنند. نه مفسده جو هستند و نه فتنه‏انگيز. نه در پى اشاعه [فحشايند] و نه مردمى سفيه و لغو گو! اينانند كه خداوند درهاى رحمتش را به سوى‏شان باز مى‏كند و سختى‏ها و مشكلاتى را از آن‏ها برطرف مى‏سازد.»11 V}پى‏نوشت: 1. كتاب مقدس، ترجمه فاضل خان همدانى، نامه دوم پولس حوارى به تيموثيوس، باب سوم. 2. غيبت نعمانى، ابن ابى زينب، ص‏357. 3.كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص‏182، ح‏141. 4. عيون اخبار الرضا(ع)، شيخ صدوق، ج‏2، ص 59. 5. بشارة المصطفى لشيعه المرتضى، طبرى آملى، ص‏258. 6. كتاب الغيبة، ص‏46. 7. كشف الغمة، اربلى، ج‏3، ص‏260. 8. مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج‏11، ص‏379. 9. كافى، شيخ كلينى، ج‏8، ص‏306. 10. من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج‏4، ص‏366. 11. نهج البلاغه، خطبه 103. {V
کد سوال : 1025
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر خداوند ما را آزاد آفريد، پس اين همه احكام و تكاليف براى چيست؟
پاسخ : 1. انسان، بر اساس خلقت خاص خويش، موجودى صاحب عقل و اراده است و در هر كارى مى‏تواند جانب انجام يا ترك آن را برگزيند. اين نوع آزادى انسان را «آزادى تكوينى» مى‏خوانند. لازمه اين آزادى، آزادى ديگرى است كه عبارت است از: امكان بهره‏مندى آدمى از مواهب «آزادى تكوينى» بدون دخالت قوه، قدرت و اراده قاهرى بيرون از نفس انسان. اين آزادى، «آزادى تشريعى» يا «آزادى حقوقى» نام دارد V}الميزان، علامه طباطبايى، ج 10، ص‏370.{V دقت در مطالب ياد شده مشخص مى‏سازد منشأ «آزادى» اراده آدمى است؛ يعنى حالتى نفسانى كه از ميان رفتن آن با از بين رفتن اصل انسانيت مساوى است. 2. در نگرش اسلامى، انسان كارگزار يا خليفه خداوند در زمين و عبد او است. در مقام عبوديت مطيع خواست و اراده او است؛ اما در مقام كارگزارى در زمين بايد فعال باشد. او عقل و اراده دارد و اسلام مى‏خواهد انسان اراده‏اش را تابع مشيت خداوند سازد؛ زيرا تنها در اين صورت به زندگى توأم با سعادت و رستگارى در دنيا و آخرت دست خواهد يافت.V}احزاب(33): 29؛ اسراء(17): 19. {V انسان قدرت دارد بر همه مخلوقات ديگر سلطه پيدا كند؛ اما مسؤوليت دارد از همه مخلوقات مراقبت كندV}ر.ك: جوان مسلمان و دنياى متجدد، سيد حسين نصر، ص‏63-66. {V در يك برآيند كلى، اسلام آدمى را در همين كه هست و تاكنون خود را نشان داده محدود نمى‏بيند و براى او آرمانى فراتر از بينش طبيعى و مادى دارد. اسلام مى‏خواهد انسان ايده‏آل بسازد نه انسان صرفاً نرمال كه تنها با جامعه و ديگران هماهنگ است؛ برخلاف نگرش ليبراليزم از انسان كه طبيعت‏گرا است و آدمى را همين مى‏بيند كه وجود دارد و تاكنون خود را نشان داده است. 3. آدمى نقطه صفرى است كه از قابليت «تا بى‏نهايت صعود يا سقوط» برخوردار است، با توجه به همين دوگانگى وجودى انسان در نگرش اسلام خداوند هم «آزادى تكوينى» به بشر عطا فرموده و هم «آزادى تشريعى» و تا در پرتو آن آدمى بر ترميم كاستى‏ها و ايجاد مصونيت از آسيب‏هاى ناشى از كژى‏هاى ضلع طبيعت خود توانا گشته، با شناخت و پرداخت آزادانه به ضلع فطرت خويش مرتبه خلافت الاهى و كارگزارى خداوند را به دست آورد؛ به عبارت ديگر، اسلام انسان را واجد قابليت‏ها و صلاحيت‏هايى مى‏داند كه سبب شايستگى و بايستگى بهره‏مندى او از موهبت «آزادى» است. از همين رو، قرآن هدف نهايى بعثت پيامبر گرامى(ص) را تحقق آزادى تكوينى و تشريعى تلقى كرده است:H} «ويضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم؛{H و از آنان قيد و بندهايى را كه برايشان بوده است برمى‏دارد.»{V اعراف(7): 157. V} گويا با نبود آزادى دعوت به دين و ديندارى لغو و عبث است. 4. اسلام هم آزادى تكوينى براى انسان قائل است و هم آزادى تشريعى. براساس آيات قرآن، انسان از آزادى تكوينى برخوردار است؛ يعنى بر انجام فعل و ترك آن مختار است؛ و اين آزادى، فطرى بشر است. همچنين آزادى تشريعى در منظر اسلام امرى شايسته و بايسته است؛ يعنى انسان آزاد است كه در زندگى از آزادى تكوينى خود بهره‏مند شود و هيچ كس حق ندارد با اعمال زور از بهره‏ورى معقول وى از آزادى تكوينى جلوگيرى كند؛ به فرموده خداوند متعال: «M}بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد{M»؛V}آل عمران (3): 64. {Vو «M}هيچ بشرى را نسزد كه خدا به او كتاب و حكم و پيامبرى بدهد؛ سپس او به مردم بگويد: به جاى خدا بندگان من باشيد{M». و اين همان آزادى است كه حضرت على(ع) در وصيت خود به فرزندش امام حسن(ع) سفارش فرمود: «نفست را از هر پستى گرامى‏دار، هر چند دنائت تو را به خواهش‏هايت برساند؛ چرا كه هرگز در برابر نفس [ارجمندت‏] كه مى‏بخشى چيز ارزنده‏اى به دست نخواهى آورد. بنده دگرى مباش؛ زيرا خدايت آزاد آفريده است».V} نهج البلاغه، نامه 31. {V براساس روح توحيدى كه در نگرش اسلامى جايگاهى ويژه دارد، انسان تنها بايد بنده خداوند باشد، و اراده خود را تابع مشيت و اراده خداوند سازد و آزادى تكوينى خود را محدود و مقيد به خواست خداوند گرداند. در آن صورت، در دنيا و آخرت به زندگى سعادتمندانه بار خواهد يافت؛ اما همين انسان در نگرش اسلامى حق ندارد بهره‏ورى از آزادى تكوينى خود را به اراده‏هاى انسان‏هاى ديگر محدود كرده، خود را بنده ديگران سازد و عملاً از آزادى حقوقى و تشريعى محروم كند. آزادى تشريعى - با تعريفى كه از ديدگاه قرآن ارائه شد - حق مسلم و طبيعى بشر است و هيچ انسانى حق محدود ساختن آن را ندارد. خلاصه آن كه، بندگى خداوند موجب آزادى و به عبارت دقيق‏تر، «آزادگى» است؛ چنان كه «همسر عمران [مادر مريم‏] گفت: پروردگار من، نذر كردم كه آنچه در رحم من است آزاد و در خدمت تو باشد.» V} آل عمران(3): 35. {V اما بندگى غيرخدا بيش‏تر به معناى «رهايى» نزديك مى‏شود و به كارگيرى واژه آزادى سزاوار آن نيست. 5. بايد توجه داشت انسان‏هاى ديگر نمى‏توانند آزادى تشريعى را محدود سازند؛ ولى از آن جا كه انسان موجودى اجتماعى است، به صورت طبيعى ملزم مى‏شود اراده خود را در اراده ديگران دخالت دهد؛ به بيان ديگر، اراده خود را در عرصه اجتماع با اراده ديگران شريك سازد. ازاين‏رو، بايد در برابر قانونى كه حدودى براى اراده‏ها و آزادى‏هاى مردم معين و آن‏ها را تعديل كرده، خاضع بود. پس همان طبيعتى كه به انسان آزادىِ اراده و عمل داده، در عرصه اجتماع اراده‏اش را محدود و آزادى تشريعى را مقيد مى‏سازد. در نگرش اسلامى، از آن جهت كه قانون براساس توحيد و اخلاق فاضله، تحت عنوان ضوابط شرع همه اعمال فردى و اجتماعى را در بر مى‏گيرد، آزادى تشريعى در اين چارچوب مرزبندى مى‏شود. با توجه به اين مطلب مهم، از ديدگاه اسلام، آزادى تشريعى بدان معنا است كه انسان آزاد و مختار است از تمام حقوقى كه قوانين شرع براى او مشخص كرده بهره‏مند شود؛ مثلاً يكى از قوانين شرع آن است كه انسان مى‏تواند تا هر جا كه بخواهد در عرصه علم‏اندوزى پيش رود و در اين ساحت آزاد است. حتى دولت اسلامى موظف است امكاناتى براى افراد فراهم كند تا از اين حق بهره‏مند شوند. آزادى بيان و نوشتار، آزادى اجتماعى، آزادى بينش و ازادى انديشه (در ساحت‏هاى اقتصادى - فرهنگى و سياسى) همه در چارچوب مقوله پيش گفته معنا مى‏يابد و تحليل مى‏شود. به دليل مجال اندك به همين مقدار بسنده كرده، تفصيل ابعاد ديگر اين مسأله دامن‏گستر به فرصت مناسب و مكاتبات بعدى موكول شود.
کد سوال : 1026
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : عشق دو سويه در مورد ائمه(ع) چگونه است؟ مثلاً آيا وقتى ناگهان ياد مولا امام زمان(عج) يا امام رضا(ع) در دل ما مى‏افتد و چشمان ما پر از اشك مى‏شود و بى‏اختيار قلبمان متوجه آن حضرات مى‏شود، ايشان به ما توجه مى‏كنند يا خير در يك لحظه اختيارِ قلب انسان را مى‏گيرند؟ خواهشمند است بيش‏تر توضيح دهيد؟
پاسخ : روابط انسان‏ها انواع مختلف دارد. برخى از رابطه‏ها مسؤول اعتبارى و قراردادى است و تنها براى حل مشكلات و سهولت در امور زندگى ايجاد گرديده است. رابطه يك مسؤول و افراد زير دستش اين گونه است؛ يعنى امرى قراردادى است و از نظر وجودى در ذات طرفين تأثيرى ندارد؛ به عبارت ديگر، فردى كه رئيس يك اداره يا مؤسسه مى‏شود، اين عنوان بر واقعيت وجودى و مايه‏هاى درونى‏اش چيزى نمى‏افزايد و حتى گاه جاى طرفين در اين رابطه عوض مى‏شود و رئيس زيردست و زيردست رئيس مى‏گردد. گاه رابطه واقعى و تكوينى است و قرارداد دو طرف هيچ تأثيرى در آن ندارد. اين نوع رابطه تحت اختيار و انتخاب دو طرف نيست؛ رابطه‏اى وجودى است كه سهم وافرى از حقيقت و واقعيت دارد. رابطه بين پدر و مادر و فرزندان از اين قبيل است؛ يعنى در تكوين ريشه دارد و منشأ آثار بسيارى مانند محبت و علاقه و ظهور عواطف و احساسات است. اين گونه رابطه‏هاى حقيقى، سرچشمه بسيارى از زيبايى‏ها و خلاقيت‏ها و صفات عالى انسانى و خدايى است. دخترى كه شايد در منزل پدر چندان احساس مسؤوليتى نداشته باشد؛ بسيارى اوقات بر طبل تنبلى و بى‏عارى مى‏كوبد و خود را مهمان دائمى خانواده تصور مى‏كند، پس از ازدواج هنگامى كه در نيمه شب صداى گريه نوزاد دلبندش را مى‏شنود، سراسيمه از خواب مى‏پرد و سختى بى‏خوابى را از ياد برد. رابطه بين انسان و خالق هستى از نوع رابطه‏هاى اصيل و استوار است، در اعماق جان و فطرت دارد و بر قلب و روح انسان خيمه زده است؛ رابطه‏اى بر اساس شوق خالق متعال به مخلوقش و احتياج بنده ضعيف به خداى غنىّ و عزيز مى‏باشد: P}سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟{E}ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود{P در حديث قدسى آمده: H}«لو علم المدبرون كيف اشتياقى بهم لماتوا شوقا{Hً؛ اگر بندگانى كه به من پشت كرده و از من روى برگردانيده‏اند، مى‏دانستند چقدر مشتاق آن‏هايم، از شدت شور و شوق جان مى‏سپردند». البته رابطه خداوند و همه بندگان يكسان نيست و در برخى موارد قوى‏تر و محكم‏تر است؛ يعنى خداوند به بندگانى كه بيش از ديگران آداب بندگى و رسم تقوا و عبوديت را مراعات مى‏كنند، لطف و عنايت ويژه دارد با آن كه لطف او گسترده و فراگير است و همه مخلوقات زير چتر لطف و رحمت او قرار دارند. رابطه اولياى خداوند متعال و پيروان و شيعيان آن‏ها نيز سايه‏اى از همان رابطه عميق بندگان و خداوند است. اين رابطه معنوى و استوار براى كسانى كه از چارچوب اين رابطه بيرونند به خوبى قابل درك نيست. در فرهنگ شيعه، رابطه امام معصوم و شيعيان ازلى است و عمقى به ژرفاى دريا و لطافتى به نرمى نسيم بهارى و ثمرى به شيرينى بهشت دارد. در حديثى از حضرت صادق(ع) مى‏خوانيم: «H}رحم الله شيعتنا! خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بماء ولايتنا، يحزنون لحزننا و يفرحون لفرحنا؛{H خداوند شيعيان ما را مورد لطف خاص خويش قرار دهد. آن‏ها از زيادى سرشت ما خلق شده‏اند و وجودشان را با آب ولايت ما سرشته‏اند و [به همين دليل‏] در شادى ما شادان و در غم و غصه ما غمناكند». اين رابطه رابطه‏اى بس عميق و دقيق است كه روح ائمه(ع) را به روح شيعيانشان پيوند زده، به گونه‏اى كه غم و شادى هر كدام در ديگرى اثر مى‏گذارد؛ هر كدام به عالم روح ديگرى نفوذ مى‏كند و از آن اثر مى‏پذيرد. يكى از شيعيان حضرت على(ع) به نام «رميله» چنين مى‏گويد: من دچار تبى شديد شدم. هنگامى كه از شدت آن كاسته شد، غسل كردم و براى رسيدن به ثواب نماز جمعه و درك فضيلت نماز با مولايم على(ع)، به مسجد آمدم. زمانى كه حضرت(ع) به منبر شتافت و مشغول سخنرانى شد، دوباره تبم شدت يافت. بعد از نماز به ديدار على(ع) رفتم. حضرت علت بيمارى و ناراحتى‏ام را پرسيد و من توضيح دادم. حضرت فرمود: اى رميله، هر مؤمنى كه بيمار مى‏شود، ما نيز بيمار مى‏شويم و حزن و اندوه او ما را محزون و غمناك مى‏سازد و هر دعايى كه مى‏كند ما به دنبالش «آمين» مى‏گوييم و اگر دعا نكند ما برايش دعا مى‏كنيم. اين ارتباط مقدس و عميق، ارواح اولياى الاهى و شيعيانشان را به منزله روح واحد قرار داده و چنان آن‏ها را به هم پيوسته كه ابوبصير، از ياران حضرت صادق(ع)، مى‏گويد: در مجلسى از حضرت(ع) پرسيدم: گاهى بدون علت خاص دچار غم و غصه يا سرور و خوشحالى مى‏گردم، علت چيست؟ حضرت(ع) در پاسخ فرمود: H}«انّ ذلك لحزن و فرح يصل اليكم منّا اذا دخل علينا حزن او سرور كان ذلك داخلاً عليكم لانّا و انتم من نور الله عزّوجلّ؛{H اين حزن و شادى كه گاه سراغ شما مى‏آيد اثر آن غم و سرورى است كه در ما ايجاد مى‏گردد؛ و چون ما و شما هر دو از نور خداوند متعال خلق شده‏ايم، اين حالات ما در شما نيز اثر مى‏گذارد». بنابراين، مى‏توان گفت هنگامى كه ما به ياد اولياى الاهى و عظمت و بزرگوارى آنان مى‏افتيم يا مصيبت‏ها و غم‏هاى آن‏ها را به ياد مى‏آوريم و قلبمان متوجه آنان مى‏گردد و درياى دلمان به موج مى‏افتد و آسمان قلبمان ابرى و جويبار چشممان پر از گوهرهاى پربهاى اشك مى‏گردد، در اثر همان پيوند شديد روحى بين ما و آن‏ها است و در واقع عنايت و مهر آن‏ها به ما رانشان مى‏دهد؛ يعنى با لطف و توجه آن‏ها آن رابطه عميق كه شايد مورد غفلت ما قرار گرفته و قدرى مخفى شده دوباره خود را آشكار مى‏سازد و حالات ما واكنشى در برابر لطف و عنايت و فقيرنوازى آن‏ها است. البته بايد زمينه اين لطف و عنايت را خود فراهم سازيم و با شخم زدن زمين سخت دل، موقعيتى مناسب براى رشد بذر محبت آن‏ها پديد آوريم تا اين بذر به درختى تناور تبديل گردد؛ به بار نشيند و ميوه‏هاى شيرين محبت و ولا و اطاعت به ما ارزانى دارد. ما بايد با كم‏رنگ كردن حجاب‏ها و غفلت‏ها و آماده ساختن خانه دل براى پذيرايى از محبت و عنايت آن‏ها به استقبال لطف و توجه آن‏ها رويم و خود را در برابر وزش نسيم‏هاى رحمت وجود آن‏ها كه پرتوى از رحمت و كرم الاهى است، قرار دهيم و مشام جان را از شميم محبت و ولاى آن‏ها عطرآگين سازيم.
کد سوال : 1027
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا وقتى بيمارى به سراغمان مى‏آيد، مى‏توان بدون مراجعه به پزشك و مصرف دارو فقط به وسيله سوره‏ها و آيات قرآن و نيز ادعيه و توسل به ائمه(ع) شفا پيدا كرد. چه موقع مى‏توان و چه موقع نمى‏توان.
پاسخ : خداوند عالم هستى را براساس نظام اسباب و مسببات استوار كرده است. بر اين اساس، تحقق هر پديده‏اى معلول علت تامه آن است. اعتقاد به قانون عليّت امرى مشترك بين ماديون و الاهيون است بااين تفاوت كه از ديد الاهيون، اسباب وعلل در امور مادى منحصر نيستند و در كنار آن‏ها اسباب معنوى مانند دعا، صدقه، احسان به خلق و... نيز تأثير گذارند. در حقيقت، عالم هستى مجموعه‏اى زنده و با شعور است و اعمال ما به آثار و عكس العمل‏هاى گونه‏گون مى‏انجامد. البته بايد توجه داشت علت تامه موجب تحقق معلول است. علت تامه يعنى مجموعه مقدمات، مقتضى شرط و عدم مانع. هر يك از اين امور جزء علت شمرده مى‏شوند. چنان كه برخى امور مادى جز علت تامه تحقق شى‏ء هستند، گاه امور معنوى مانند دعا هم نقش جزء العلة را ايفا مى‏كنند. بنابراين، مقصود از روايت‏هايى كه آثار خاصى براى برخى از دعاها ذكر كرده‏اند، «جزء العلة» و اقتضاى اثر است نه «علت تامه». تأثير «علت تامه» بر معلول حتمى و ضرورى است و به هيچ وجه تخلف بردار نيست؛ در حالى كه مقتضى و «جزءالعلة» در صورت فقدان موانع مى‏تواند اثر كند. مثلاً اگر گفته مى‏شود: «آتش سبب سوختن چوب است»، به نحو مقتضى است؛ يعنى، تا ديگر شرايط پديدار نشوند و موانع بر طرف نگردد، عمل سوختن صورت نخواهد گرفت. بنابراين، اگر كسى چوب تر در آتش اندازد و احتراق تحقق نيابد، نبايد در آن گزاره ترديد كند. بايد جست‏وجو كند آيا آن گزاره مشروط به شرايطى نيز هست يا نه؟ و آيا مانعى براى تأثير آتش در چوب وجود دارد يا خير؟ آنگاه خواهد ديد اين گزاره، ضمن دارا بودن ارزش صدق، مشروط به شرايط متعددى چون وجود اكسيژن و عدم موانعى چون رطوبت در چوب و تناسب ميزان حرارت آتش با مقدار مقاومت چوب است. البته اگر تمام شرايط فوق و هر شرط مفروض ديگرى پديد آمد؛ يعنى علت تامه محقق شد، حتماً چوب آتش خواهد گرفت و تخلف آن، به معناى كذب گزاره فوق است. تأثير دعا نيز به نحو «جزءالعلة» و «مقتضى» است و همراه با ديگر شرايط عمل مى‏كند. آن شرايط دقيقاً چيست؟ سهم هر يك چه اندازه است؟ آيا تأثير دعا و هر شرط ديگر در همه موارد يكسان است يا ممكن است دعا در موردى نقش اصلى‏تر ايفا كند؟ مكانيسم تأثير دعا چگونه است؟ آيا ديگر ابزارِها را در اثرگذارى تقويت مى‏كند يا خود مستقيماً اثر مى‏گذارد؟ اين‏ها و ده‏ها سؤال ديگر، مسائلى است كه فكر بشر هنوز نمى‏تواند به طور كاملاً دقيق به آن‏ها پاسخ گويد. يكى از خدمات بزرگ انبيا نيز، آگاه ساختن انسان از وجود اين عامل است؛ زيرا عقل به تنهايى هرگز نمى‏تواند چنين عواملى را بشناسد. به طور كلى با ژرف‏كاوى فلسفى و تحقيق در نصوص دينى در مى‏يابيم دايره عليّت به علل و معلولات مادى منحصر نيست و علل طبيعى مقهور ماوراى طبيعت هستند. بنابراين، براساس آموزه‏هاى دينى، دعا يكى از عوامل و علل مؤثر در عالم هستى است؛ اما «علت تامه» نيست. از برخى روايات مى‏توان بعضى از شرايط و موانع تأثير دعا و بخشى از حكمت‏هاى عدم اجابت دعا را به اجمال به دست آورد؛ اما همه شرايط و حكمت‏ها براى ما معلوم نيست و علم تجربى نمى‏تواند در اين زمينه انسان را يارى دهد. در پايان تذكر اين نكته مفيد است كه دعا در حقيقت درخواست عاشق از معشوق است و نفس خواست عبد، تجلّى عبوديت عبد و ربوبيت رب به شمار مى‏آيد.
کد سوال : 1028
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : آيا حضرت عيسى(ع) فقط در همان ابتداى تولد صحبت كرد و بعد مانند ديگر نوزدان تا رسيدن به سن خاصى حرف نمى‏زد، يا حرف زدنش ادامه داشت؟
پاسخ : قرآن كريم تكلم حضرت عيسى(ع) در گهواره را نشانه و معجزه مى‏خواند؛ معجزه‏اى كه ضمن اثبات نبوت حضرت عيسى(ع) بر پاكى مادرش حضرت مريم و برائت وى از تهمت‏هاى نارواى بنى اسرائيل دلالت دارد.V} مريم(19): 23 - 27.{V بر اساس روايات اهل بيت(ع)، اين معجزه و تكلم در همان روزهاى نخستين تولد - هنگامى كه حضرت مريم با نوزادش ميان قوم خود بازگشت - تحقق يافت و پس از آن، حضرت عيسى ديگر سخن نگفت تا زمانى كه ساير نوزادان به سخن مى‏آيند. مرحوم طبرسى، در تفسير مجمع البيان ذيل آيات مربوط به تكلم حضرت عيسى در گهواره، مى‏گويد: «و لمّا كلمهم عيسى بهذا علموا براءة مريم ثم سكت عيسى(ع) فلم يتكلم بعد ذلك حتى بلغ المدة التى يتكلّم فيها الصبيان؛ و چون حضرت عيسى با اين كلمات در گهواره سخن گفت، بنى‏اسرائيل به برائت و پاكى حضرت مريم پى بردند. پس از آن حضرت عيسى ديگر سخن نگفت تا به دورانى رسيد كه نوع كودكان در آن دوران سخن مى‏گويند.»V} مجمع‏البيان، ج‏6، ص‏973.{V در روايتى از امام باقر(ع) آمده است: «.. پس از اين معجزه، حضرت عيسى سخن نگفت تا دو سال شد و در مدت اين دو سال حضرت زكريّا حجّت خداوند بر مردم بود». V} بحارالانوار، ج‏14، ص‏255، ح‏51.{V البته مسيحيان درباره اين معجزه سكوت كرده‏اند و آن را نفى يا اثبات نمى‏كنند؛ زيرا در كتاب‏هاى مقدس آنان نيامده است.V} كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه حسين توفيقى، ص‏67.{V بى‏ترديد محتواى كلام حضرت عيسى(ع) در كودكى با عقايد مسيحيان منافات دارد. آن حضرت فرمود: «M}من بنده خدا هستم، خداوند به من كتاب اعطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است{M‏.»؛ V}مريم(19): 30.{V
کد سوال : 1029
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من با اين كه الان 21 سال دارم و رشته تحصيلى بسيار خوبى هم دارم با اين همه هنوز حتى يك نفر هم به خواستگارى من نيامده است. با اين كه تا به حال به چند پسر بسيار علاقه‏مند شده بودم ولى هيچكدام به خواستگارى من نيامدند. شايد به خاطر اين باشد كه من ظاهر زيبايى ندارم. نمى‏دانم، بايد از خود اين پسرها پرسيد ولى امكان ندارد. حال سؤال من اين است در صورتى كه پسر خوبى يافتم چكار كنم كه فقط اين علاقه يكطرفه و فقط از طرف من نباشد و بتوانم او را نسبت به خودم علاقمند كنم؟ البته لازم به توضيح است كه من دوست ندارم غرورم را جلوى اين پسرها بشكنم چون مى‏ترسم اون‏ها بخواهند سوء استفاده كنند چون متأسفانه اكثر پسرها به فكر هوس هستند تا عشق و وفادارى! اميدوارم جواب سؤالم را بدهيد چون من الان اعتماد به نفسم را از دست داده‏ام و فكر مى‏كنم هيچ كسى من را دوست ندارد و من ارزش زن شدن و مادر شدن ندارم.
پاسخ : به نظر مى‏رسد بالا رفتن سن ازدواج در جامعه - اگر نگوييم عامل اصلى - حداقل يكى از مهم‏ترين عواملى است كه در به وجود آوردن اين مشكل كه مشكل بسيارى از جوانان نيز به شمار مى‏آيد، نقش دارد. بنابراين، بهتر است در ابتدا به بررسى اين سؤال پرداخته شود كه چرا سن ازدواج بالا است و جوانان دوستدار عفت و پاكدامنى چگونه اين نياز به وديعه گذاشته در درونشان را به گونه‏اى صحيح و عقلانى تأمين وارضا كنند؟ در پاسخ به اين سؤال مى‏توان به عواملى چند اشاره كرد: 1. ارتقاى سطح علمى جامعه انگيزه شديدى را در تمام جوانان دختر و پسر ايجاد كرده تا در ابتداى زندگى و مقدّم بر هر نياز ديگر خود به كسب دانش بپردازند. آن‏ها، به گمان اين كه تحصيل علمى با ازدواج تنافى و تضاد كامل دارد، به كسب علم و اخذ مدارج علمى بالاتر بيش‏تر اولويت مى‏دهند و بر اين باورند كه با مدرك بالاتر از ازدواج موفق‏تر و زندگى مرفه‏تر و آسوده‏ترى برخوردار خواهند بود. بنابراين، براى تحصيل علم، ازدواج را به تأخير مى‏اندازند. 2. اشتغال و نداشتن منبع درآمد كافى مشكل ديگرى است كه جوانان با آن روبه‏رو هستند و مى‏خواهند با اطمينان يافتن از داشتن پشتوانه مايل مناسب و حتى گاه با لزوم پس‏انداز كردن امكانات، به ازدواج روى آورند. تا بتوانند پاسخگوى نيازهاى اوليه خانواده خود باشند؛ به همين جهت، جوانان و خانواده‏هاى آن‏ها به خود اجازه نمى‏دهند قبل از حل جدى اين مسأله به ازدواج بپردازند و در نتيجه ازدواج پسران و دختران به تأخير مى‏افتد. 3. موج رو به افزايش قبولى دختران در مراكز دانشگاهى و ارتقاى سطح علمى آن‏ها تعادل پذيرفته شدگان و فارغ التحصيلان پسر و دختر را بر هم زده است. با توجه به بافت فرهنگى جامعه ما معمولاً دخترانى كه از سطح علمى و مدرك بالاترى برخوردارند حاضر نيستند با پسرهايى كه از سطح علمى پايين برخوردارند ازدواج كنند؛ مثلاً يك دختر خانم ليسانس معمولاً حاضر نمى‏شود با يك پسر ديپلم ازدواج كند. از طرف ديگر، پسرانى كه مدرك علمى پايين‏ترى دارند معمولاً به خود اجازه نمى‏دهند به خواستگارى دخترانى كه سطح علمى و مدركشان بالاتر از آن‏ها است بروند. به همين ترتيب است كه سن ازدواج در جامعه افزايش يافته است. البته افزايش سن ازدواج جوانان يكى از عوارض سوء اين مسأله است كه بايد مسؤولان جامعه در سطح كلان به بررسى عميق اين زمينه و پيامدهاى گسترده منفى آن بپردازند. 4. افزايش سطح انتظار خانواده‏ها و جوانان و عدم اجتناب از برخى تشريفات غير ضرورى نيز به افزايش سن ازدواج كمك كرده است. 5. حوادثى نظير جنگ، گسترش ارتباطات بين كشورها و مسافرت‏هاى خارجى، سربازى پسرها و نظاير آن نيز تا حدودى در به هم خوردن تعادل بين پسران و دختران بى‏تأثير نبوده است. با توجه به آنچه ذكر شد، هر چند دغدغه ازدواج در سنين ازدواج براى جوانان عزيز و گرامى امرى طبيعى است؛ ولى با توجه به عواملى كه سن ازدواج را افزايش داده و موانعى كه بر سر راه ازدواج براى جوانان وجود دارد، نبايد مسأله نداشتن خواستگار موجب نگرانى و اضطراب شديد شود و نگرش فرد به جهان و نظام آفرينش را تغيير دهد يا موجب افت تحصيلى و در بعضى مواقع مشكلات روانى و بيمارى گردد؛ زيرا: اولاً، سن ازدواج در جامعه كنونى افزايش يافته است. اين واقعيت اجتماعى مطلوب نيست و بايد در پى كاهش آن بود؛ ولى بايد به عنوان يك واقعيت تلخ و رنج آور پذيرفته شود. حتى برخى دختران در سنين بالاتر از 30 سال ازدواج مى‏كنند و ازدواج موفقى هم دارند. بنابراين، بايد گفت: كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور. ثانياً، گمان نشود تعدد خواستگار نشانه يا دليل برترى يا داشتن كمال فردى است و نداشتن آن نشانه نقص و ضعف. چنان نيست كه همه دختران داراى خواستگارهاى متعدد چنين و چنان باشند. خيلى از خانم‏هاى متأهل كه در زندگى مشترك خود نيز خوشبخت هستند، مى‏گويند شوهر من اولين و آخرين خواستگارم بود. پس كثرت خواستگاران خيلى مهم نيست. ثالثاً، اگر در زندگى بسيارى از كسانى كه خواستگاران بسيار داشتند يا زود ازدواج كردند - به خصوص در مواردى كه آشنايى‏ها از طريق‏هاى غير مشروع انجام گرفته - دقت و تأمل كافى صورت گيرد، آشكار مى‏گردد كثرت خواستگار يا زود ازدواج كردن به صلاح دختر و زندگى‏اش نبوده است و در واقع شرّى است كه به دنبال عدم رعايت اصول اخلاقى و ارزشى و بى‏توجهى به عفت و عفاف گريبانگير فرد گرديده و مدت‏ها زندگى مشترك دختر و خانواده‏هاى دو طرف را تلخ ساخته است. خداوند مى‏فرمايد: «M}چه بسا شما چيزى رادوست نداريد ولى خير شما در آن است و چه بسا شما چيزى را دوست داريد ولى آن چيز براى شما شرّ است{M؛ A} عسى ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئاً و هو شر لكم.{A» پس تعدد خواستگار و زود به خانه بخت رفتن هميشه به معناى خوشبختى نيست. اگر به حفظ پاكى و عفت خود استمرار بخشيد و در امتحان الاهى موفق و سرافراز شويد، خداوند از طريقى كه هيچ كسى نمى‏داند، فرد صالح و شايسته و لايقى را به سراغ شما مى‏فرستد. مطمئناً شما هم خوب مى‏دانيد عفت از هر ارزش ظاهرى ديگرى گرانسنگ‏تر و ارزشمندتر است و در واقع با هيچ امر ديگرى قابل مقايسه نيست. در پايان پيشنهاد مى‏كنيم به راهكارهاى عملى زير توجه فرماييد: 1. تا زمانى كه كسى به خواستگارى شما نيامده، فكر و ذهن خود را از مسائل مربوط به ازدواج، خواستگارى، ارتباط با جنس مخالف و نظاير آن خالى كنيد و بيش‏ترين تلاشتان درس و ادامه تحصيل باشد؛ زيرا بهترين فرصت براى رشد و كمال و كسب مدارج علمى و عملى دوران جوانى و تحصيل است. شما مى‏توانيد باعمق بخشيدن به مطالعات و فعاليت‏هاى علمى‏تان به يكى از امتيازات و ارزش‏هايى كه مى‏تواند در آينده و خوشبختى‏تان مؤثر باشد دست يابيد. افزون بر اين، با كم‏تر فكر كردن به اين مسأله و توجه به تحصيل و مطالعه و پيشرفت‏هاى علمى، اعتماد به نفستان نيز بيش‏تر خواهد شد. 2. مطمئن باشيد با حفظ شؤون اخلاقى و دينى و رعايت وقار، متانت و حجاب كامل بهتر خواهيد توانست خود را از دام خطا و لغزش حفظ كنيد. بى‏ترديد جوانان غيرتمند، اهل زندگى و وفا وعشق و متدين و هم شأن شما سراغ افرادى چون شما خواهند آمد و براى ازدواجى موفق از شانس بيش‏ترى برخوردار خواهيد بود. پس در حفظ متانت و وقار خود بيش‏تر دقت كنيد و همان طور كه خودتان نيز به اين حقيقت دست يافته‏ايد پسرهايى در پى برخى روابط با جنس مخالف هستند، بيش‏تر به فكر هوس هستند تا عشق و وفادارى. چه بسا براى دخترى همچون شما كه به اين واقعيت تلخ اجتماعى رسيده است نيازى نباشد تجربه‏هاى تلخ دختران و جوانانى را كه گمان مى‏كردند مى‏توان با زير پا گذاشتن عفت و وقار و حجاب به همسر دلخواه دست يافت، تكرار كنيد؛ زيرا مى‏توانيد از تجربه تلخ ديگران بهره گيريد. يكى از جوانانى كه قربانى اين تجربه تلخ شده است، مى‏نويسد: «اكنون پى برده‏ام حتى پست‏ترين پسرها دنبال سنگين‏ترين و باوقارترين دخترها مى‏گردند.» بنابراين، اگر به دنبال خوشبختى و آرامش روانى در زندگى مشترك با همسرى مناسب و شايسته هستيد، به اين نكته مهم در ابتداى زندگى بيش‏تر توجه داشته باشيد كه البته مطمئنيم توجه داريد. 3. در صورتى كه نياز به ازدواج به مرحله وجوب رسيده است و فرد مناسب و شايسته‏اى نيز توجهتان را به خود جلب كرد. اولاً، در صدد گفت‏وگوى مستقيم (چه حضورى، مكاتبه‏اى و تلفنى) با وى نباشيد؛ چون هم مخالف عرف و عقل و شرع و محل لغزش و خطا و به دام هوس افتادن است و هم با پاسخ منفى وى غرورتان شكسته خواهد شد. بنابراين، بهتر است از فرد واسطه‏اى كه حتى المقدور متأهل باشد، بخواهيد از جانب خودش شما را به وى معرفى كند - به طورى كه ايشان از تمايل درونى و ابتدايى شما مطلع نشود - تا اگر مطلوب واقع شد، به طور رسمى به خواستگارى‏تان بيايد. راه ديگر اين كه: چنانچه در دانشگاه ياشهرستان محل سكونتتان مركز يا كانون ازدواج مورد اعتماد وجود دارد، به آنجا مراجعه كنيد و شرايط خود را براى ازدواج ارائه دهيد تا مشخصات شما به فرد مناسبى داده شود و مقدمات خواستگارى رسمى و ازدواجتان فراهم آيد. تأكيد مى‏شود آن مركز بايد كاملاً شناخته شده و مورد اعتماد و تأييد مسؤولان رسمى دانشگاه باشد. در پايان مطلب را با اين آيه شريفه قرآن كه مى‏فرمايد: «A}و العاقبة للمتقين{A» خاتمه مى‏دهيم. به اميد موفقيت و كاميابى و خوشبختى براى شما جوانان پاكدامن و جوياى سعادت واقعى.
کد سوال : 1030
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : مگر اسلام آزادى عقيدتى را قبول ندارد، پس چرا مجازات سختى را بر مرتد تحميل مى‏كند؟ آيا اسلام دين حق و منطبق بر عقل و برهان نيست، پس چرا با تحميل مجازات درصدد ابقاء اجبارى مسلمانان بر دين خود كه سابقاً و چه بسا از روى ناآگاهى انتخاب كرده‏اند، برمى‏آيد؟ اصولاً ارتداد به چه معنى است؟ اسباب تحقق آن كدام است؟ ماهيت حقوقى آن چيست؟
پاسخ : در قلمرو حقوق و آزادى‏هاى مذهبى، مسأله ارتداد، از مهم‏ترين و حساس‏ترين موضوعات شمرده مى‏شود. T}ارتداد چيست؟{T «ارتداد» كه از واژه «رد» گرفته شده، در لغت به معناى بازگشت است. در فرهنگ دينى، بازگشت به كفر ارتداد و ردّه ناميده مى‏شود،(1) البته مسأله ارتداد و احكام جزايى مترتب بر آن به اسلام اختصاص ندارد. در برخى ديگر از اديان و مذاهب بزرگ نيز هر گاه كسى از دين برگزيده و منتخب روى گرداند ،كافر به شمار مى‏آيد و بدان سبب كه از دين سابق برگشته، مرتد خوانده و مجازات مى‏شود.(2) در فرهنگ اسلامى از آن جهت كه دين حقيقى نزد خدا اسلام است،(3) هر كس خداى متعال يا وحدانيت وى، حيات پس از مرگ(معاد)، شريعت اسلامى يا نبوت حضرت محمد(ص) را باور نداشته باشد، كافر قلمداد مى‏شود.(4) البته جوهره همه اديان الهى واحد است؛ گرچه به مقتضاى تفاوت شرايط اجتماعى، شرايع نيز تفاوت مى‏يابند؛ در هر عصرى، تنها يك شريعت بر حق است و ساير شرايع، به دليل تفاوت شرايط قبلى يا وقوع تحريف، نسخ مى‏شود.(5) احترام اسلام براى شريعت‏هاى پيش، مانند يهوديت و مسيحيت، صرفاً به دليل تحمل و بردبارى و تسامح عملى و تأييد همزيستى مسالمت‏آميز است نه پذيرش حقانيت و اصالت كنونى آن‏ها.(6) بنابراين، چنان كه علامه مطهرى مى‏فرمايد: «كافى نيست كه انسان يك دينى داشته باشد و حداكثر اين باشد كه آن دين، منتسب به يكى از پيامبران آسمانى باشد، با اين استدلال كه همه اديان آسمانى از لحاظ اعتبار، در همه وقت يكسان هستند، بلكه دين حق در هر زمانى يكى بيش نيست و بر همه كس لازم است كه در هر زمان، پيغمبر صاحب شريعت از سوى خدا در آن عصر را اطاعت كنند تا آن كه نوبت به حضرت خاتم الانبيا(ص) رسيده است. در اين زمان، اگر كسى بخواهد به سوى خدا راهى را بجويد، بايد از دستورهاى دين او راهنمايى بجويد و به حكم صريح قرآن، دينى جز اسلام پذيرفته نيست.(7) و حتى اگر مراد از اسلام، خصوص دين ما نباشد بلكه منظور(معناى لغوى آن يعنى) تسليم خدا شدن باشد، بايد دانست كه حقيقت تسليم در هر زمانى شكلى داشته و در اين زمان، شكل آن همان شريعت محمدى(ص) است و قهراً كلمه اسلام بر آن منطبق مى‏گردد و بس؛ چه اين كه اين شريعت، آخرين دستور الهى است و همواره بايد از آخرين دستورها تبعيت كرد. البته بايد توجه داشت كه ميان پيامبران اختلاف و نزاعى وجود ندارد، لكن انسان بايد همه پيامبران را قبول داشته باشد(8) و بداند كه پيامبران سابق، مبشر پيامبران لاحق، خصوصاً خاتم و افضل آن‏ها، بوده‏اند و پيامبران لاحق، مصدق پيامبران سابق بوده‏اند.(9) پس لازمه ايمان به همه پيامبران(كه مورد تأكيد قرآن است)(10) اين است كه در هر زمانى تسليم شريعت همان پيامبرى باشيم كه دوره او است».(11) البته كفار به سه گروه تقسيم مى‏شوند: 1. اهل كتاب: يهودى‏ها و مسيحى‏ها 2. شبيه اهل كتاب: زرتشتى‏ها. بر اساس روايات، زرتشتيان داراى كتاب آسمانى بودند كه در طول تاريخ ازميان رفته است. 3. مشركان و ساير كفار(12) قرآن كريم، همواره اهل كتاب را از مشركان جدا كرده است؛ براى مثال مى‏فرمايد: «A}ما يودالذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين أن ينزل عليكم من خير...{A.»(13) از اين رو، با آن كه يهوديان حضرت «عزير» و مسيحيان حضرت «عيسى(ع)» را پسر خدا مى‏دانستند(14)، مشرك ناميده نشده‏اند و در اسلام روش برخورد و تعامل با آنان مانند مشركين نيست.(15) هر مسلمانى كه منكر دين اسلام گردد، مرتد نام مى‏گيرد(16) و مجازاتى سخت بر او تحميل مى‏شود. T}عوامل ارتداد{T امورى كه سبب كفر مى‏شود، هر گاه از سوى يك مسلمان صورت پذيرد، عوامل تحقق ارتداد نيز به شمار مى‏آيد. اين امور عبارت است از: 1. انكار اصل دين: مانند انكار وجود خدا، وحدانيت وى، رسالت حضرت ختمى مرتبت(ص) يا معاد و حيات پس از مرگ. با انكار يكى از اين امور فرد كافر مى‏شود؛ مثلاً اگر به خدا ايمان داشته باشد، ولى به شريعت حضرت محمد(ص) ايمان نياورد، كافر شمرده مى‏شود؛ «H}الكافر هو من انتحل غير الاسلام».(1{H7) 2. انكار يكى از احكام ضرورى و بديهى دين اسلام{2:(18) مانند انكار وجوب نماز يا روزه. هر مسلمانى مى‏داند در دين اسلام نماز و روزه واجب است. ممكن است كسى منكر اصل دين اسلام و شريعت محمدى(ص) نشود؛ ولى به دليل انكار يكى از احكام ضرورى اسلام كافر گشته، حكم ارتداد بر وى جارى گردد؛ «H}الكافر هو من... و انتحله(يعنى الاسلام) و جحد ما يعلم من الدين ضرورة{H».(19) البته فقها در اين مسأله كه آيا صرف انكار يكى از ضروريات دين موجب كفر و ارتداد مى‏شود - مانند بهائيان، قاديانى‏ها و افرادى چون كسروى كه پيامبر را تكذيب نمى‏كنند ولى مى‏گويند شما معانى كلمات پيامبر(ص) را نمى‏فهميد -(20) يا بايد مستلزم انكار اصل دين باشد و فرد به اين نكته توجه داشته باشد -(21) مثلاً انكار وجوب نماز و روزه، به اين معنا باشد كه من قبول ندارم در اسلام چنين حكمى وضع شده، پس(نعوذ الله) پيامبر دروغ گفته است - اختلاف نظر دارند. اگر منكر جديد الاسلام به شمار آيد يا دور از كشورهاى اسلامى زندگى كند، به گونه‏اى كه روشن نبودن بداهت اين حكم نزد وى ممكن باشد، به كفر وى حكم نمى‏شود.(22) 3. انكار يكى از احكام قطعى ولى غير ضرورى اسلام{2:(23) هر گاه كسى به طور مشخص بداند مثلاً روزه در عيد فطر حرام است يا روزه مسافر(جز در موارد خاص) باطل است و يا پوشش اسلامى بانوان واجب است، ولى با وجود اين منكر آن گردد، مرتد مى‏شود؛ چون اين امر به انكار رسول خدا(ص) يا تكذيب آن حضرت مى‏انجامد. البته لازم نيست انكار دين يا ا حكام شريعت مقدس حتماً با گفتار صريح و آشكار باشد. هر گفتار يا كردارى كه سبب تكذيب، انكار، عيب گذارى و ناقص شمردن، تمسخر و استهزاى دين اسلام يا اهانت به مقدسات(24) و كوچك شمردن و دست برداشتن از آن گردد، موجب تحقق كفر و ارتداد مى‏شود؛ مانند افكندن قرآن در كثافات يا پاره يا تيرباران كردن آن. از اين روى، هر رفتار و گفتارى كه نتيجه آن عدم حقانيت دين اسلام و در نتيجه بى‏فايده بودن اعتقاد به آن باشد، موجب كفر و ارتداد مى‏گردد.(25) يكى از نمونه‏هاى روشن آن حكم حضرت امام خمينى درباره سلمان رشدى و مرتد خواندن او است. سلمان رشدى با صراحت به نفى و انكار اسلام نپرداخت؛ ولى به نحوى مزورانه و شرم آور به ساحت مقدس قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) و همسران و برخى از ياران آن حضرت توهين كرد - اين خود جرمى جداگانه به نام«سب النبى» است و مجازات مستقل دارد - و مسأله وحى و نزول قرآن را به سُخره گرفت. او به خواننده كتابش تلقين مى‏كند كه رسالت پيامبر(ص) و نزول قرآن كريم، دروغ و - معاذ الله - ساخته ذهن نبى اكرم(ص) است و حتى بعضى از سخنان شيطان نيز در قرآن گنجانيده شده است. T}انواع مرتد{T در فقه اسلامى مرتد دو نوع است و هر يك احكامى جداگانه دارد: الف) مرتد فطرى: كسى است كه پدر يا مادر يا والدينش هنگام انعقاد نطفه وى مسلمان بوده، بعد از بلوغ، آيين اسلام را پذيرفته و سپس به كفر روى آورده است؛ مانند سلمان رشدى كه پدرش مسلمان است. ب) مرتد ملى: كسى است كه پدر و مادرش هنگام انعقاد نطفه وى كافر بوده‏اند؛ بعد از بلوغ، اظهار كفر كرده، سپس مسلمان شده و بعد از آن به كفر باز گشته است.(26) البته برخى از فقها نيز اسلام يا كفر پدر يا مادر هنگام ولادت طفل را شرط دانسته‏اند نه هنگام انعقاد نطفه.(27) فرزندان نابالغ، از جهت اسلام و كفر، تابع آيين پدر و مادرند.(28) هر گاه يكى از والدين مسلمان باشد، فرزند، مسلمان شمرده مى‏شود؛(اسلامِ حكمى) چون اسلام بر كفر برترى دارد و تابعيت برتر براى فرزند منظور مى‏شود.(29) اگر پدر و مادر هر دو كافر باشند، فرزند نيز در حكم كافر است.(30) البته بايد توجه داشت، براى حكم به ارتداد و اجراى مجازات آن، اسلامِ حكمى كفايت نمى‏كند. بايد فرد، پس از بلوغ، خود اسلام را انتخاب كند و سپس كفر بورزد.(31) T}مجازات ارتداد{T اگر مرتد فطرى مرد باشد، علاوه بر برخى از احكام مدنى مانند فسخ پيمان نكاح و جدايى از همسر بدون نياز به طلاق و تقسيم اموال بين ورثه، به اعدام محكوم است و توبه‏اش، از جهت ظاهرى، پذيرفته نمى‏شود؛ يعنى اگر با اعتقاد و باور قلبى توبه كند، خداى متعال مى‏پذيرد و نماز و عبادتش صحيح است؛ اما بر جريان حكم اعدامش تأثير ندارد. اگر مرتد ملى توبه كند، پذيرفته مى‏شود؛ حتى قبل از جريان هر گونه حكمى، نخست وى را به توبه و بازگشت به ا سلام دعوت مى‏كنند و سه روز - برخى از فقها مانند شيخ طوسى گفته‏اند به قدر لازم -(32) به او مهلت مى‏دهند. اگر در اين مدت توبه كرد، آزاد مى‏شود؛ و گرنه به اعدام محكوم مى‏گردد. البته زن مرتد، از هر نوع كه باشد كشته نمى‏شود. او را به توبه فرا مى‏خوانند، چنانچه توبه كرد، آزادش مى‏كنند؛ و گرنه در زندان باقى مى‏ماند، هنگام نماز تازيانه مى‏خورد و در تنگناى معيشتى قرار مى‏گيرد تا توبه كند.(33) موضوع ارتداد و آثار حقوقى اش در شريعت و فقه اسلام به اندازه‏اى روشن و بديهى است كه درباره اصل حكم كم‏ترين ترديدى وجود ندارد و همه مذاهب فقهى آن را پذيرفته‏اند؛(34) البته درباره جزئياتش اختلاف نظرهايى ديده مى‏شود؛ براى مثال، بر اساس رأى مشهور اهل سنت، بين مرتد ملى و فطرى يا زن و مرد تفاوتى وجود ندارد؛ - هر نوع كه باشد - ابتدا به توبه دعوت مى‏شود، چنانچه توبه كرد آزاد و گرنه كشته مى‏شود.(35) ابوحنيفه، مانند فقهاى شيعه، بين زن و مرد فرق گذاشته است.(36) حسن بصرى نيز معتقد است مرتد، بى‏آن كه به توبه دعوت گردد، كشته مى‏شود.(37) T}آيا ارتداد جرم است؛ ماهيت حقوقى آن چيست؟{T هر جرم از سه عنصر قانونى، مادى و روانى تشكيل مى‏شود. الف) عنصر قانونى‏ مراد از عنصر قانونى، «جرم شناخته شدن در قانون» است؛ چون هيچ عملى جرم نيست مگر اين كه قبلاً قانونى آن فعل يا ترك فعل را جرم شناخته و برايش مجازات تعيين كرده باشد. همان گونه كه گفته شد، در نظام حقوقى اسلام، ارتداد جرم شناخته و مجازات آن بيان شده است. در قوانين جزايى جمهورى اسلامى ايران، درباره ارتداد نصى وجودندارد؛ ولى چون اصل چهارم قانون اساسى، همه قوانين جمهورى اسلامى ايران را بر احكام شريعت اسلام مبتنى دانسته است و اصل 167 قانون اساسى مقرر مى‏دارد «قاضى موظف است كوشش كند حكم هر دعوى را در قوانين مدونه بيابد و اگر نيابد، با استناد به منابع معتبر اسلامى يا فتاواى معتبر، حكم قضيه را صادر نمايد و نمى‏تواند به بهانه سكوت يا نقض يا اجمال يا تعارض قوانين مدونه، از رسيدگى به دعوى و صدور حكم امتناع ورزد» و چون دعوى مذكور به دعاوى مدنى اختصاص يا انصراف ندارد، بايد براساس منابع فقهى مرتد را مجرم شناخت و به مجازات حكم كرد. ب) عنصر مادى ارتداد عنصر مادى يعنى عنصر خارجى، ملموس و محسوس كه به سبب آن ارتداد عينيت مى‏يابد؛ به عبارت ديگر، اظهار موجبات ارتداد، عنصر مادى اين پديده به شمار مى‏آيد. البته ارتداد با انكار قلبى حاصل مى‏شود؛ ولى آنچه مجازات دنيوى بر آن مترتب مى‏گردد، ارتدادى است كه با گفتار يا رفتار اظهار شود؛ مانند سخنرانى، نوشتن كتاب، مقاله و... . ارتداد تا وقتى ابراز نشود، جرم حقوقى نيست و كسى حق تحقيق و تفحص و تفتيش عقايد ندارد.(38) افزون بر اين، اگر مسلمانى اظهار كفر كند و پس از آن مدعى شود تحت فشار يا اكراه به چنين كارى مبادرت ورزيده است، چنانچه احتمال آن وجود داشته باشد، ادعايش پذيرفته مى‏شود.(39) ج)عنصر روانى ارتداد عنصر روانى يعنى قصد مجرمانه داشتن. برخى از متفكران معاصر، مانند راشد الغنوشى و شيخ محمد عبده، معتقدند ارتداد، از آن جهت كه جرمى سياسى و اقدامى عملى عليه حكومت اسلامى است، مجازات دارد. بنابراين، مجازات ارتداد تعزيرى است و صرف تغيير دين جرم شمرده نمى‏شود.(40) اما آيات و روايات نشان مى‏دهد خود ارتداد، يعنى «صرف تغيير دين و عقيده»، موضوع حكم است نه همراه شدن آن با جرائم ديگر؛ براى نمونه توجه به آيات سوره محمد آيه 25، مائده آيه 54، بقره ايه 217 و رواياتى كه شيعه و سنى از رسول اكرم(ص) نقل کردند(41) و نيز روايات نقل شده از امام باقر(ع)(42) و على بن جعفر از امام كاظم(ع)(43) سودمند مى‏نمايد. در آيات و روايات ديگر، جزئيات بحث آمده است؛ ولى قيدى كه بتوان به يارى آن ارتداد را جرمى سياسى و اقدام عليه نظام حاكم اسلامى قلمداد كرد، به چشم نمى‏خورد. البته برخى آيات از جمله آيه 217 سوره بقره و مخصوصاً آيه 72 سوره آل عمران نشان مى‏دهد ارتداد به عنوان يك جريان فتنه انگيز براى ايجاد تزلزل درباورهاى دينى مسلمانان از سوى دشمنان داخلى و خارجى مطرح بود. خداوند متعال مى‏فرمايد: «M}و جمعى از اهل كتاب‏[يهودى‏ها به پيروان خود] گفتند [برويد در ظاهر] به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ايمان بياوريد و در پايان روز كافر شويد[و از آيين اسلام بازگرديد] شايد آن‏ها از آيين خود بازگردند{M»(44) اين آيه صريح در تلقى ارتداد به عنوان يك توطئه است. در واقع، نه اسلام آوردن آنان حقيقى بود و نه كفرشان در تحقيق علمى ريشه داشت. اين كردار آن‏ها مقدمه‏اى بود براى ايجاد تزلزل درباورهاى دينى مردم مسلمان تا آنان از خود بپرسند اگر اسلام حق و درست است، پس چرا اهل كتاب كه از بشارات آسمانى پيشين آگاهند، از آن بازگشتند؟ اين كار آن‏ها به واسطه حسادت بود نه خيرخواهى.(45) عامل سوم هوس برخى از مسلمانان است. شيطان اين كار ناروا را نزد آنان خوب جلوه مى‏دهد و از جاه‏طلبى و ديگر مطامع پست دنيوى براى فريفتن و پيوند زدنشان با دشمنان بهره مى‏برد.(46) چه بسا بتوان به واسطه قرائن و شواهد مذكور در اين آيات، مجازات مذكور در روايات را به ترتب آثار اجتماعى بر ارتداد افراد مقيد دانست؛ يعنى هر گاه كسى كه از دين خارج شده، با تبليغ ارتداد خود، در اذهان عمومى ترديد و شبهه پديد آورد و روحيه ايمانى جامعه را تضعيف كند، با آن مجازات روبه‏رو مى‏شود.(47) بنابراين، ارتداد به عنوان اخلال در نظم عمومى ترديد و فتنه انگيزى جرم شمرده مى‏شود نه به عنوان يك جرم سياسى و اقدام عليه نظام حاكم. پس، بر خلاف نظر شيخ محمد عبده و راشد الغنوشى، مجازات ارتداد از باب حدود الهى است نه تعزيرات.(48) به همين جهت، در روايات آمده است: «بر امام واجب است»(على الامام)؛ نه «امام مى‏تواند» (للأمام)؛ كه ناظر به تعزير باشد. با تعليل مذكور، فتنه انگيزى به عنوان قصد مجرمانه در جرم ارتداد، عنصر روانى آن را تشكيل مى‏دهد؛ ولى فتاواى فقها، مانند عمده يا همه روايات، مطلق است. بدين ترتيب، شايد جرم ارتداد در زمره جرائم صرفاً مادى قرار گيرد. جرائم صرفاً مادى جرائمى است كه تنها باانجام عمل مادى از سوى افراد و بدون در نظر گرفتن قصد مجرمانه يا وجود تقصير جزايى از ناحيه مرتكب، عنصر روانى جرم تحقق پيدا مى‏كند؛ مانند صدور چك بى‏محل.(49) در اين گونه موارد، قانون‏گذار صرف تحقق كارى را اماره قانونى يا فرض قانونى(50) بر قصد فاعل منظور مى‏كند؛ مثلاً در مسأله حرمت اجتماع زن و مرد نامحرم، فقها معتقدند اجتماع زن و مرد نامحرم در يك فضاى بسته، هر چند قصد گناه نداشته باشند، حرام و ممنوع است. حكمت منع از ارتداد در اين استنباط جلوگيرى از نفوذ بيگانگان و استفاده از ضعف فكرى افراد سست ايمان است؛ به عبارت ديگر، آن قدر اين شيوه براى ايجاد تزلزل درباورهاى دينى مردم مؤثر و رايج و در عين حال شيوه ساده است كه قانون گذار به كسى اجازه نمى‏دهد به آن نزديك شود، خواه مرتد قصد مجرمانه داشته باشد يا نه. T}فلسفه مجازات مرتد{T در تفكر الحادى اومانيستى غرب، انسان جايگزين خدا شده است و محور همه ارزش‏ها قلمداد مى‏شود؛ حقوق و قانون چيزى است كه انسان‏ها وضع مى‏كنند و براساس ميل آن‏ها تنظيم مى‏گردد. در اين نظام، معيار حقانيت و مشروعيت هر قانون و حكومتى، خواست مردم است.(51) از اين رو، انسان حاكم بر سرنوشت خويش است و هيچ كسِ ديگر، حتى خداى متعال حق ندارد برايش تصميم بگيرد. به همين سبب، اومانيسم به ليبراليسم، يعنى اباحه‏گرى، مى‏انجامد و دولت نيز جز تأمين رفاه و لذت‏هاى مادى افراد وظيفه‏اى ندارد. در فرهنگ ليبراليسم سخن از اميال، شهوت و تمنيات است نه حكمت و مصلحت؛ قواعد و مقررات آن گاه اعتبار دارند كه در جهت برخوردارى مردم از خواسته‏هاى نفسانى و رسيدن به هوس‏هايشان تنظيم شوند؛ به گونه‏اى كه حتى عقل نيز در اين ساحت فقط خدمت گزار و ابزار سنجش كم و كيف لذت است.(52) بر اين اساس، حق همجنس بازى به همان اندازه مقدس و قابل دفاع و از حقوق طبيعى انسان قلمداد مى‏شود كه حق پرستش خداى متعال در عقايد مذهبى مقدس و قابل دفاع است؛(53) و چون حق پرستش خدا اين قدر بى‏ارزش شمرده مى‏شود، تغيير مذهب به سليقه افراد و مطلقاً آزاد است و كسى حق ندارد از آن جلوگيرى كند.(54) اما در فرهنگ اسلامى، انسان موجودى دو بُعدى(مادى و معنوى) است؛ حكومت بايد در جهت تأمين منافع مادى(دنيوى) و اخروى(معنوى) مردم تلاش كند و منافع مادى بايد مقدمه‏اى براى تأمين منافع اخروى و معنوى به شمار آيد. از اين رو، هنگام تزاحم و تعارض، مصالح معنوى مقدم است. خداى متعال به مقتضاى لطف و حكمتش براى تأمين مصالح دنيوى و اخروى، شريعتى آسمانى به بشر ارزانى داشته است. در اين زمان، پذيرش عقايد اسلامى و اجرا كردن قوانين آن تنها راه نيل به آن مصالح شمرده مى‏شود. دين مقدس اسلام بنيان‏هاى اصلى ساختار فكرى خود را بر پايه خردمندى بشر نهاده، همواره انسان‏ها را به بهره‏گيرى از فروغ عقل و تعالىِ انديشه و جدال فكرى صحيح سفارش كرده است. از اين رو، بزرگ‏ترين خيانت به بشر آن است كه با فتنه انگيزى فضاى فكرى جامعه را آلوده ساخت و اذهان عمومى را در تشخيص حق و باطل مشوش كرد. اعدام و مجازات مرتد در برابر جنگ روانى و تبليغاتى عليه اسلام و مسلمانان، سدّى مستحكم به شمار مى‏آيد. دولت اسلامى، همان گونه كه موظف است در صورت مسموم شدن آب شهر آفت زدايى كند و آب سالم براى مردم فراهم آورد، وظيفه دارد در صورت مسموميت يا آلودگى فضاى فكرى جامعه و شيوع عقايد گمراه كننده در جهت سالم سازى آن بكوشد.(55) بنابراين، مجازات مرتد اقدامى شايسته و بازدارنده است تا ديگران دريابند نمى‏توانند ارزش‏هاى جامعه را ناديده بگيرند و هر روز به دينى جديد روى آورند. مجازات ارتداد براى استفاده بهينه از آزادى مذهبى و ايجاد فضاى سالم براى بهره‏بردارى شايسته از آن است نه محدود ساختن آزادى مذهبى. اسلام از پيروان خود پيروى كوركورانه و بى‏دليل را نمى‏پذيرد. هر گاه كسى تحت تأثير پدر و مادر و محيط و عوامل ديگر به اسلام گردن نهد با توبيخ اين آيين روبه‏رو مى‏شود. اسلام معتقد است پيروانش بايد براساس دليل‏هاى منطقى و دور از ابهام و پيچيدگى كه فرا راه همگان قرار دارد، به مبانى مذهبى پايبند گردند وگرنه صرف اظهار ايمان و به كار بستن مقررات دينى، بدون اتكا به اصول علمى درست، هيچ ارزشى ندارد. اسلام مانند مسيحيت كنونى و ديگر مذاهب ساختگى نيست كه قلمرو ايمان را از قلمرو منطق و استدلال جدا بداند. در اسلام، ايمان به مبادى مذهب و ريشه‏هاى عقايد بايد از منطق و استدلال سرچشمه گيرد. اگر از مسيحيان كنونى بپرسيم: چگونه ممكن است خدا در عين آن كه يكى است، سه تا(أب و ابن و روح القدس)باشد؟ پاسخ مى‏دهند: قلمرو ايمانى از قلمرو عقل و منطق جدا است! ولى اسلام مى‏گويد: «به بندگانم آن‏هايى كه همه گونه حرف‏ها را مى‏شنوند و در ميان آن‏ها نيكوترينشان را انتخاب مى‏كنند، بشارت بده اينان كسانى هستند كه از ناحيه خدا هدايت يافتند و اينان صاحبان خردند».(56) قرآن كريم از كسانى كه براى خدا شريك قائل شده‏اند يا به سبب تعصب مذهبى و غرور ملى بهشت را مخصوص خود و خود را ملت برگزيده خدا مى‏دانند، دليل و برهان مى‏خواهد و مى‏فرمايد: «A}قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين»{A؛ (57) بنابراين، اسلام پيش از آن كه كسى را به عنوان پيرو بپذيرد، به او هشدار مى‏دهد چشم و گوش خود را باز كند و درباره آيينى كه مى‏خواهد بپذيرد، آزادانه بينديشد؛ چنانچه از لحاظ عمق و استدلال روحش را قانع ساخت - البته حتماً قانع مى‏سازد - در شمار پيروانش در آيد و گرنه حق دارد هر چه بيش‏تر درباره‏اش تحقيق و بررسى كند. قرآن مجيد به پيامبرش دستور مى‏دهد: «اگر يكى از مشركان به تو پناهنده شد به او پناه بده تا گفتار خدا را بشنود آنگاه به امانگاهش برسان؛ اين به خاطر آن است كه آن‏ها مردمى نادانند». (58) در پى اين فرمان، فردى به نام «صفوان» خدمت پيامبر اسلام(ص) شرفياب گرديد و از حضرتش خواست اجازه دهد دو ماه در مكه بماند و درباره اسلام تحقيق كند شايد حقيقت و درستى آن برايش روشن گردد و در زمره پيروانش درآيد. پيامبر فرمود: من، به جاى دو ماه، چهار ماه به تو مهلت و امان مى‏دهم.(59) بر همين اساس، اسلام هشدار مى‏دهد چشم و گوش خود را باز و دلايل و منطق اين دين را دقيقاً بررسى كنيد، اگر شما را قانع نكرد و مجذوب اصالت و واقعيت خود نساخت، در برابرش گردن ننهيد: «A}لا اکراه في الدين ؛{A ولى هر گاه مسلمان شديد، ديگر نمى‏توانيد از آن باز گرديد»(60) اين سختگيرى، علاوه بر آن كه سبب مى‏شود مردم دين را امرى سرسرى و تشريفاتى ندانند و در پذيرش و انتخابش بيش‏تر دقت كنند، راه سودجويى را بر مغرضان و دشمنان كينه توز اسلام مى‏بندد تا نتوانند از اين راه، آيين ميليون‏ها مسلمان را بازيچه اميال شوم خود قرار دهند و در انظار عمومى آن را از اعتبار ساقط كنند. البته اسلام براى زنان مرتد، بدان سبب كه از نظر سازمان دفاعى و فكرى نوعاً از مردها ضعيف ترند و زودتر تحت تأثير قرار مى‏گيرند، كيفرى آسان‏ترى در نظر گرفته است.(61) اساساً خداى متعال انسان را آزاد ولى هدفمند آفريده است. از اين رو، آزادى و حق انتخاب انسان موهبتى الهى براى نيل به كمال شمرده مى‏شود. به همين جهت، از نظر اسلام، بت پرستى و شرك و كفر و الحاد در شأن انسان نيست؛ خداوند شرك و كفر را از انسان نمى‏پذيرد(62) و مشركان را نمى‏بخشد؛A}«ان الله لايغفر أن يشرك به و يغفر ما دون ذلك...»{A ؛(63) ------------------------ پى‏نوشت ها: V}1. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ص 193و192. 2. عهد قديم، سفر توريه مثنى، فصل 13؛ عهد جديد، نامه‏اى به مسيحيان يهودى نژاد عبرائيان، بند10، جمله‏32-26. 3. آل عمران(3):19. 4. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابوعلى طبرسى، ج‏1-2، ص‏128. 5. تفسير المنار، محمد رشيدرضا، ج‏6، ص 417-416. 6. پرسش‏ها و پاسخ‏ها(آزادى و پلوراليسم)، آيت الله مصباح يزدى، ج‏4. ص 78-62و38. 7.(آل عمران(3):85. 8. بقره(2):285. 9. صف:(61):6؛ بقره(2):146 10. بقره(2):136. 11. عدال الهى، مرتضى مطهرى، ص‏300-296. 12. ر.ك: كتب فقهى شيعه و اهل سنت؛ بخش جهاد. 13. بقره(2): 105. 14. توبه(9): 31و30؛ مائده(5):73و72و17. 15. الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ج‏9، ص‏282-281. 16. تحريرالوسيله، امام خمينى، ج‏2، ص‏499 و المغنى، ابن قدامه(از فقهاى بزرگ اهل سنت)، ج 10، ص74. 18و17. ر.ك: كتب فقهى باب نجاسات، از جمله مرحوم محقق در شرايع اسلام و امام خمينى(ره) در تحرير الوسيله. 19. مدارك الاحكام فى شرح شرايع الاسلام، سيد محمد موسوى عاملى، ج 2، ص‏294. 20. جواهر الكلام، محمد حسن نجفى، ج‏41، ص‏601 و ج‏6، ص 488و 49؛ فقه الحدود و التغريرات، سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى، ص‏839. 21. التنقيح فى شرح العروة الوثقى، سيد ابوالقاسم خويى، ج‏3؛ ص 61و59-58 تحريرالوسيله، امام خمينى، ج‏1، ص‏115. 22. جواهر الكلام، محمد حسن نجفى، ج‏6، ص 49. 23. همان. 24. مانند حكم به ارتداد خانمى از سوى حضرت امام خمينى(ره) كه در مصاحبه راديويى به مناسبت تولد حضرت زهرا(س) در پاسخ به اين پرسش كه الگوى شما كيست، گفته بود: خانم اوشين الگوى من است؛ چون حضرت فاطمه(س) به چهارده قرن قبل تعلق داشته‏اند. 25. جواهرالكلام، محمد حسن نجفى، ج‏6، ص‏48وج‏41، ص 600. 26. تحريرالوسيله، امام خمينى، ج‏1، ص‏499. 27. مبانى تكملة المنهاج، سيد ابوالقاسم خويى، ج 1، ص‏325. 28. جواهر الكلام، محمد حسن نجفى، ج‏41، ص‏602؛ تحريرالوسيله، امام خمينى، ج‏2، ص‏498. 29. همان، ج‏6، ص 49. 30. همان، ص‏45و44. 31. همان. ج‏41، ص‏617و605و603. 32. همان، ص‏613. 33. تحريرالوسيله، امام خمينى، ج‏2، ص‏624؛ جواهر الكلام، نجفى، ج‏41، ص‏616-605. 34. فقه الحدود و التعزيرات، موسوى اردبيلى، ص‏836 و المغنى، ابن قدامه، ج 10، ص 76. 35. الفقه على المذاهب الاربعة، عبدالرحمن الجزيرى، ج‏5، ص 424. 36. بدايع الصنايع، ابوبكر الكاسانى، ج‏7، ص‏135. 37. المغنى، ابن قدامة، ج‏10، ص‏76. 38. فقه الحدود و التعزيرات، موسوى اردبيلى، ص‏859. 39. همان. 40. نابردبارى مذهبى، محمد حسين مظفرى، ص‏83-82. 41. مستدرك الوسايل، محدث نورى، ج‏3، ص‏242؛ المغنى، ابن قدامة، ج‏10، ص‏76. 42. تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج‏10، ص‏161، ح‏553. 43. همان، ص‏159، ح‏544. 44. آل عمران(3): 72. 45. بقره(2): 109. 46. محمد(47): 30-25. 47. ر.ك: جزوه «دين و آزادى» سخنرانى آيت الله مصباح يزدى در مدرسه فيضيه قم. 48. از اين روى، همه فقهاى شيعه و سنى بحث ارتداد را در باب حدود مطرح كرده‏اند. 49. حقوق جزاى عمومى، محمد صالح وليدى، ج‏2(جرم)، ص‏324-323. 50. در اماره قانونى. اثبات خلاف اماره ممكن است و در اين صورت رفع اثر مى‏شود؛ اما اگر قانون گذار چيزى را به عنوان فرض قانون لحاظ كند، در صورت اثبات خلاف آن مطلب نيز آثار حقوقى‏اش مرتفع نمى‏شود.(ر.ك: الوسيط، عبدالرزاق هورى، ج‏1 و كتاب‏هاى ادله اثبات دعوى). Art.21/3/universal)...The will of the people shall be the basis of the authority of government .51 (.Dec.of Humanights 5. ر.ك: ليبراليسم غرب ظهور و سقوط، آنتونى آربلاستر، ترجمه عباس مخبر دزفولى. Arguing About law,An Introduction to LegaL phiLosophy;u.s.A:Wadsworth ;Altman Andrew .53 .publishingompany,1996,p.146 54. ماده 18 اعلاميه جهانى حقوق بشر. 55. هفته نامه پرتو، 81/10/2.(سخنرانى آيت الله مصباح يزدى) 56. زمر(29): 18. 57. بقره(2):111؛ انبياء(2):24؛ نحل(16):64. 58. توبه(9): 6. 59. اسدالغابه، ج‏3، ص‏22. 60. بقره(2): 256. 61. اسلام و حقوق بشر، زين العابدين قربانى، ص‏482-480. 62. زمر(29):7. 63. نساء(4):116. {V