کد سوال : 1011
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مدتى است آرامش خاطر ندارم. به هر درى مىزنم آرام نمىشوم. به شعر، موسيقى ملايم، استاد دانشگاه، دوست، نوشتن و هزار و يك وسيله ديگر متوسل شدهام، اما همه اينها يا اصلاً اثر ندارد يا اثر موقت دارد. راستش را بگويم - ما كه عارف و سالك طريقت نيستيم - نمىدانم چگونه انسان با ياد و كلام خدا آرامش مىيابد؛ يعنى عملاً نمىدانم چه كنم. خوب، حالا سؤالم را دريافتيد؟
پاسخ : براى رسيدن به حالت آرامش و قرار روانى، توجه به نكات زير ضرورت دارد:
1- ناآرامى عوامل و زمينههايى دارد كه بايد شناسايى و زدوده شود؛ مثلاً گذراندن وقت به بيهودگى و انجام كارهاى بىهدف و بيهوده خود علّت تشويش و بىقرارى است. در مقابل خلوتگزينى، غور در باطِن و حضور در مجالس وعظ و پند و كسب معارف خود به خود آرامش ظاهرى و باطنى به ارمغان مىآورد.
2- برنامهريزى در امور زندگى و اختصاص اوقاتى براى تفريحات سالم و تهى از گناه، مثل راهپيمايى در فضاى روحبخش و شنا، در آرامش انسان تأثير شگرف دارد.
3- مشاورههاى علمى و تخصصى و نيز تغذيه مناسب در تقويت اعصاب و روان مؤثر است. گرسنگى شديد و مفرط و حتى پرخورى و زيادهروى در خورد و خوراك موجب ناراحتىهاى روحى و روانى مىگردد.
4- گناه و معصيت و نافرمانى خداوند متعال از عوامل اصلى ناراحتىهاى روانى است. گناه يعنى خارج شدن از مسير خداوند. گناه به معناى برآشفتن و تيره ساختن درون و باطن است. روح آدمى با رسيدن به ساحل پاكى و اجتناب از گناهان، به قرار و آرامش مىرسد؛ چون روح با طهارت سنخيت دارد و با گناه ناسازگار است. از اين رو، گناه قرار را از انسان مىگيرد. هر گناه قبح فعلى و قبح فاعلى در بردارد. قبح و زشتى فعلى به مفاسد موجود در خود عمل مربوط است و قبح فاعلى به شرايط ذهنى و روحى گنهكار مربوط مىشود. شرايط ذهنى گنهكار عبارت است از داشتن روح تمرّد، طغيان، قانونشكنى و عدم اهتمام به حقوق خدا و خلق. چنين روحى جز با ترك گناه به آرامش دست نخواهد يافت.
5- انجام واجبات و انس با خدا مخصوصاً نماز اول وقت و با جماعت
در واقع آرامش قلبى ثمره ياد خدا است: «A}فاذكرونى أذكركم{A»؛ V} بقره(2):151{V. خداوند به ما دستور داده پيوسته وى را ياد كنيم و او را حاضر و ناظر بر احول خود بدانيم. جريان حضرت يونس را كه مضمون نماز غفيله V}مفاتيح الجنان.{V با ايشان ارتباط دارد، بررسى كنيد. وقتى گرفتارىهاى حضرت به بالاترين حد مىرسد، انس و ياد خدا او را از گرفتارىها مىرهاند: «A}لااله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين، فستجبنا له و نجّيناه من الغمّ و كذلك نجى المؤمني{Aن» V} انبياء(21):18.{V امام صادق(ع) مىفرمايد: تعجب مىكنم از كسى كه غمگين و نگران است و به فرمايش الاهى پناه نمىبرد؛ «A}لا اله الا الله انت{A...». چون خداوند به دنبال آن مىفرمايد: «A}فنجّيناه من الغمّ و كذلك ننجى المؤمني{Aن» V}امالى شيخ صدوق، مجلس دوم. {V خداوند به واسطه ذكر خودش حضرت يونس را از گرفتارىها نجات داد و هر مؤمنى را كه به اين ريسمان الاهى چنگ زند، نجات خواهد داد.
6- شركت در مجالس عمومى دعا مثل دعاى كميل، ندبه... .
برخى بزرگان مىفرمايند: هيچ مشكلى نداشتم مگر اين كه با دعاى توسّل حلّ شد. V} مفاتيح الجنان، مقدمه دعاى توسل. {V
7- رفتن به زيارت اهل قبور و شهدا و ياد قبر و قيامت و برزخ و معاد و توجه به آرامگاه اصلى و ابدى، در رهايى از تألمات و ناراحتىهاى دنيوى مؤثر است. اصولاً توجه صِرف به دنيا و قطع توجه از آخرت و منزلگاه قبر و برزخ، اعراض و روگردانى از ياد خدا را در پى دارد و هر كه از ياد خدا اعراض كند، روزگارش تباه خواهد شد.
8- انجام اعمال مستحبّى كه شخص از آن لذت مىبرد، اگر با استمرار و مراقبه انجام شود، در طول مدت زمان متناسب، شخص را به قرار و آرامش مىرساند.
در مجموع، مىتوان گفت ناآرامى ريشههايى دارد كه بايد خشكانيده شود؛ آنگاه زمينه مناسب براى رسيدن به آرامش از راههاى عقلانى و شرعى فراهم مىآيد و انسان با توكل و اعتماد به منبع اصلى آرامش(خداوند) به مقصود دست مىيابد؛ «A}الذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكرالله، الا بذكرِالله تطمئنّ القلوب{A»؛ V} رعد(13):28. {V
در پايان توجه به اين نكته ضرورى است كه آرامش روحى مراتبى دارد و دستيابى به آن به تدريج حاصل مىشود؛ درست مانند ساير ملكات روحى كه با تمرين و گذشت زمان حاصل مىشود. رسيدن به آرامش نيز نيازمند طى اين مراحل است. اين مراحل بعضى جنبه سلبى دارد مانند ارتكاب محرمات كه دل را آلوده و در نتيجه ناآرام مىكند. كسى كه مىخواهد به آرامش واقعى دست يابد راهى ندارد جز اين كه در گام اول مطيع نواهى خداوند متعال شود و از آنچه حضرت حق نهى كرده اجتناب كند؛ و بعضى جنبه ايجابى دارد؛ يعنى بعد از اين كه دل از گرد غبار گناه پاك گرديد، مستعد پذيرش حقايق و ملكات پسنديده نفسانى مىشود و اين كار صرفاً از طريق انجام تكاليف الاهى و واجبات و مستحبات امكانپذير است. بنابراين، آرامش دل محصول عبوديت محض حق تعالى است و راهكار عملى آن نيز اجتناب از گناهان و انجام واجبات و مستحبات است و در هر زمانى به تناسب استعداد و توانمندىهايى كه انسان دارد، متوجه او مىشود.
کد سوال : 1012
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : همان طور كه مىدانيم خداوند از همه اسرار ما باخبر است و مىداند سرانجام چه مىشود و از همان اول براى او مشخص است كه فلانى چه كاره مىشود. از طرفى خوب و بد بودن ما براى خدا فايدهاى هم ندارد، حال چرا خداوند ما را به بهشت و جهنم مىبرد و ما را مورد عذاب و پاداش خود قرار مىدهد؟
پاسخ : ابتداء پرسش شما را تجزيه مىكنيم تا ببينيم كه آيا اصل پرسش درست است يا نه؛ و آنگاه به پاسخ آن مىپردازيم. پرسش شما دو مقدمه دارد كه بر اساس آن اشكالى بنا شده است. اما مقدمه اول، خداوند از همه اسرار با خبر است و مىداند سرانجام هر كس چه مىشود. اين مقدمه درست است و از آن به علم ازلى پروردگار تعبير مىشود؛ به اين معنا كه خداوند از ازل مىداند چه اتفاقى در چه زمان و چه مكانى رخ مىدهد. گروهى از علم ازلى پروردگار به اشيا، جبر را نتيجه گرفتهاند و كار خود را توجيه كردهاند. مثلاً در شعر منسوب به خيام آمده است:
P}من مِى خورم و هر كه چو من اهل بود{E}مِى خوردن من به نزد او سهل بود{P
P}مِى خوردن من حق ز ازل مىدانست{E}گر مى نخورم علم خدا جهل بود{P
اين شبهه است كه برخى وارد كردهاند. اما پاسخ صحيح آن اين است كه خداوند از ازل مىدانست فلانى با اختيار خود كارى را انجام مىدهد؛ به عبارت دقيقتر علم ازلى الاهى به عالم و جهان، علم به نظام على و معلولى آن است و براساس آن، نظام جهان با همه علل و اسبابش متعلق علم بدون واسطه و مستقيم خداوندى است؛ يعنى خداوند از ازل مىداند كه فلان حادثه از فلان علت و فاعل صادر مىشود و اين علم هيچ مجوز جبرى مسلكى نيست. در افعال اختيارى كه علت، اختيار و قدرت و اراده آدمى است، خداوند مىداند كه فردى به سوء اختيار خود گناه مىكند يا ديگرى به حسن اختيار خود راه ثواب در پيش مىگيرد. پس علم ازلى مجوزى براى گناه و جبرى گرايى نيست؛ به تعبير خواجه نصير الدين طوسى:
P}علم ازلى علت عصيان كردن{E}نزد عقلا ز غايت جهل بود{P
اين اختيار و نفى جبر را مولوى در اشعارى زيبا آورده است:
P}آن يكى بر رفت بالاى درخت{E}مىفشاند او ميوه را دزدانه سخت{P
P}صاحب باغ آمد و گفت اى دنى{E}از خدا شرمت بگو چه مىكنى؟{P
P}گفت از باغ خدا بنده خدا{E}مىخورد خرما كه حق كردش عطا{P
P}پس ببستش سخت آن دم بر درخت{E}مىزدش بر پشت و پهلو چوب، سخت{P
P}گفت آخر از خدا شرمى بدار{E}مىكشى اين بىگنه را زار زار {P
P}گفت كز چوب خدا اين بندهاش{E}مىزند بر پشت ديگر بندهاش{P
P}چوب حق و پشت و پهلو آنِ او{E}من غلام و آلت فرمان او{P
P}گفت توبه كردم از جبر اى عيار{E}اختيار است، اختيار است، اختيار{P
مقدمه دوم شما اين است كه كار نيك و بد ما هيچ سود و زيانى به خداوند نمىرساند. اين هم درست است. امير مومنان در خطبه معروف به «همام» مىفرمايد: «H}فأنّ اللَّه - سبحانه و تعالى - خلق الخلقَ حين خلقهم غنيّاً عن طاعتهم، آمناً من معصيتهم، لانَّه لاتضرُّهُ معصيةُ من عصاه و لاتنفعه طاعةُ مِنْ طاعَهُ؛{H؛ V}از امام على(ع)، ميزان الحكمة، محمد محمدى رىشهرى، ج2، ص890. {V«پس خداوند سبحان و بلند مرتبه آفريدهها را آفريد، در حالى كه از فرمانبردارى آنها بىنياز و از سركشى آنها ايمن بود؛ زيرا سرپيچى سركشان او را ضرر نمىرساند و فرمانبردارى فروتنان او را فايدهاى ندارد.»
اما نتيجهاى كه گرفتهايد، به مقدمات شما ارتباط ندارد: چرا خداوند ما را به بهشت يا جهنم مىبرد و مورد پاداش و عذاب خود قرار مىدهد؟ مگر دليل پاداش يا عذاب ما علم خداوند يا سود و زيانى است كه بايد به او مىرسيد و اكنون نرسيده است؟ در حقيقت بهشت پاداش عمل خوب ماست كه ما به حسن اختيار خود انجام دادهايم و دوزخ كيفر كردار زشتى است كه ما به سوء اختيار خود انجام دادهايم. آرى، خداوند مىداند چه كسى بهشتى و چه كسى جهنمى است. اما او مىداند چه كسى از نعمتهايى كه در اختيارش گذارده شده حسن استفاده كرده و با قدرت و اراده خود به جاده فرمانبردارى كه بهشت نتيجه و ثمره آن است راه مىيابد و مىداند چه كسى از نعمتهايى كه در اختيارش گذارده شده سوء استفاده كرده و با قدرت و اراده خود به جاده گناه و نافرمانى كه دوزخ نتيجه آن است گام مىنهد. خداوند كسى را به گزاف به بهشت و جهنم نمىبرد. بهشت و جهنم نتيجه و ثمره كار دنيوى ما است كه فرمودهاند: «H}الدنيا مزرعة الاخرة{H»؛ V}اعراف(7):26. {V هر چه در اين دنيا كشتيم، در آن دنيا برداشت مىكنيم. اگر در كشتزار دنيا خير و نيكى كاشتيم، در دروگاه آخرت خير و نيكى برداشت مىكنيم و اگر در زمين دنيا بدى و كجى كاشتيم، در آخرت بدى و كاستى برداشت مىكنيم.
و همچنين كردار زشت ما به خداوند ضررى نمىرساند و كار نيك ما او را سودى ندارد. اما ما از كار نيك خود سود مىبريم و از كردار زشت خود ضرر مىكنيم. پس بهشت و جهنم نتيجه مستقيم عمل و رفتار و كردار و گفتار ما است و سود و زيانش هم به ما بر مىگردد. البته خداوند ما را براى بهشت و آسايش ابدى آفريده است و راه را از چاه به ما نشان داده است؛ ولى متأسفانه برخى از ما انسانها به سوء اختيار خود به بيراهه مىرويم و نتيجه آن را نيز ناگزير تحمل مىكنيم.
P}چندين چراغ دارد و بيراهه مىرود{E} بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش{P
کد سوال : 1013
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا از خانمها در مواردى نماز خواسته نشده، ولى در تمام موارد روزه طلب شده است؟
پاسخ : طبق رواياتى كه از ائمه اطهار(ع) گزارش شده، كيفيت عبادت خانمها در مواردى خاصّ(عذرِ شرعى مثلِ ايام عادت) دچار تغيير مىشود؛ از جمله اين تغييرات، عدمِ وجوبِ قضاى نمازها و وجوبِ به جاى آوردن قضاى روزه است. البته بايد توجه داشت:
الف) برطرف شدن موقتى نماز، به معناى عدم جواز هر گونه عبادت ديگر نيست. زنها مىتوانند در آن چند روز مخصوص هنگام نماز وضو گرفته، بر سجاده نماز بنشينند و به گفتن اذكار و خواندن ادعيه بپردازند؛ حتى كراهت قرائت قرآن در اين ايام نيز به معناى كمتر بودن ثواب آن است. پس: عبادت تعطيل نمىشود، فقط دچار تغيير كمى و كيفى مىگردد.
ب) نماز، معراج مؤمن و عمود دين است؛ اما چه نمازى؟ آيا هر نمازى مىتواند اين قابليت را داشته باشد؟ واقعيت آن است كه انسان بايد به گونهاى كه رضايت خدا در آن است، با خدا رابطه برقرار كند؛ مثلاً همين نماز باعظمت و اثرساز را نمىتوان از دو ركعت به سه ركعت تغيير داد؛ چون رابطه با خدا، رابطهاى دو طرفه است. تنظيم كيفيت و چگونگى ساختار رابطه به دست طرفين رابطه است و هر چه اين رابطه عاشقانهتر باشد، ميزان محوريت نظر و خواست معشوق بيشتر شده، عاشق سعى مىكند آن طور كه معشوق مىپسندد رابطه برقرار كند. پس به حكم «پسندم آنچه را جانان پسندد» خدا نماز دو ركعتى مىپسندد نه سه ركعتى. همچنين خداوند عبادت زنها در موارد خاص را در قالب اذكار، ادعيه، نيايش و توسل مىپسندد نه در قالب نماز.
بنابراين، ايجاد تغيير در ساختار عبادت زنها نه به معناى پست و ناقابل دانستن آنها است و نه به معناى عدم نيازشان به عبادت؛ تنها علت اين تغيير، حكمت و مصلحتبينى خدا است و دستورهاى او، به حكم مهربان بودنش، همگى، جلوهاى از رحمت و مهربانى او است.
پس از توجه به نكات ياد شده، براى درك علت عدم وجوب قضاى نماز و وجوب انجام قضاى روزه عنايت به روايت زير سودمند است:
حضرت امام صادق(ع) فرمود: روزه ماه مبارك رمضان در تمام سال يك ماه بيشتر نيست، اما نماز هر روز و شب به جاى آورده مىشود. چون جبران كردن آن همه نماز موجب سختى و آزار زن است، خداوند به جهت راحتى و رفع سختى قضاى نماز را نخواسته است؛ ولى روزه در سال يك ماه بيشتر نيست و زن نيز حداكثر ده روز از اين مدت را، به خاطر عادت، روزه نمىگيرد؛ بنابراين، در انجام قضاى روزه تصور سختى و مشقت راه ندارد. حتى اگر نياز باشد بيش ازده روز نيز جبران گردد، باز مشكلى در كار نخواهد بود.(1) پس سبب وجوب قضاى روزه آن ايام مخصوص، عدم دشوارى آن و علت عدم وجوب قضاى نماز و سختى و دشوارى آن است.
V}پىنوشت:
1. جهت آگاهى بيشتر ر.ك: علل الشرايع، ج1، بابا224، حديث2{V
کد سوال : 1014
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : به نظر شما، جوانان ما در شيعه چه چيزى نمىبينند كه شيفته مكتبهاى بيگانه مىشوند؟
پاسخ : به چشم نيامدن عنصرى خاص در يك فرهنگ علل مختلف دارد. شمارى از اين علتها عبارت است از:
T}1. عدم مطالعه كافى{T
گاه مطالعه كافى در فرهنگ موردنظر نه در سطح و نه در عمق صورت نمىگيرد. اقبال مىگويد: مسلمانان آنگاه كه از فرهنگ خود بيگانه شدند، جذب فرهنگ بيگانه گرديدند.
در اين موقعيت، حتى بايد دشمنى با فرهنگ خودى را نيز محتمل مىدانست؛ چنان كه امام على(ع) در حكمت 173 نهج البلاغه مىفرمايد: «الناس اعداء ما جهلوا؛مردم دشمنان آنچه نمىدانند هستند». به قول مولانا:
P}آدمى مر خويش را ارزان فروخت{E}بود اطلس خويش را بر دلق دوخت{P
P}هر كه دو ارزان خرد ارزان دهد{E}گوهرى طفلى به قرص نان دهد{P
اقبال لاهورى در اين باره مىگويد:
P}آه از قومى كه چشم از خويش بست{E}دل به غير الله داد از خود گسست{P
P}تا خودى در سينه ملت بمُرد{E}كوه كاهى كرد و باد او را ببرد{P
V}كليات اقبال، ص218. {V
به نظر مىرسد، اگر به فرهنگ شيعى چنان كه بايد، معرفت پيدا شود بسيارى از ناديدهها ديده مىشود. چنانكه از ائمه اطهار(ع) رسيده است: «علم جز از نزد اهل بيت(ع) بيرون نمىآيد.»امام باقر(ع) به سلمة بن كُهَيل و حكم بن عَتَيْبه V} مجلسى(ره): اين دو نفر از فقهاى اهل سنت هستند. {V مىفرمايد: «به مشرق برويد يا به مغرب علم درست به دست نياوريد جز آنچه از نزد ما خاندان بيرون آمده است».
T}2. كردار حاملان فرهنگ{T
سبب ديگر به چشم نيامدن چيزى در فرهنگ شيعى، عمل پيروان و حاملان آن است. معمولاً كردار و رفتار مربيان وحاملان يك فرهنگ عاملداورى ديگران در مورد محتواى فرهنگ شمرده مىشود. اين عامل به مسلمانان منحصر نيست. در گزارشهايى كه از بىاعتقادى و تمسخر ديندارى در اروپاى قرن هيجدهم رسيده، جنگهاى فرقهاى و نزاعهاى گروهى مسيحيان عامل اصلى تمسخر دين و ديندارى در اروپا V} تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج8، ص108. {V شمرده شده است و در واقع مذهب مسيحى را بانى واقعى جنگها و خصوصاً جنگهاى مذهبى سى ساله در قرن 17م دانستهاند. V} همان، ج7، ص668. {V
ماركى در آرژانسون هوشمند در 1753م بر خطاى كشيشان انگشت گذاشته، مىنويسد: «عامل نابودى دين را نه در نفوذ فلسفه انگلستان كه جز صد فيلسوف پاريسى كسى با آن آشنايى ندارد بلكه بايد در خشم و نفرت مردم از كشيشان جست و جو كرد. خشم و نفرتى كه اكنون به اوج شدت خود رسيده است.» V}همان، ج9، ص680. {V
T}3. توليد علوم و فنون در فرهنگ بيگانه{T
وجود توانايىهاى فرهنگ بيگانه در توليد علوم و فنون و صنايع در مقابل محروم بودن كشورهاى اسلامى از هر پيشرفتى در سدههاى اخير از عوامل مهم جذب شدن به فرهنگ بيگانه است. حضرت على(ع) توصيه مىفرمايد:«H}والله الله فى القرآن ان لايسبقكم بالعمل به غيركم{H؛{V نهج البلاغه، نامه 47. {Vخدا را، خدا را درباره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستورهايش از شما پيشى گيرند».
چنان كه ملاحظه مىشود، فرهنگ جديت و تلاش، استقلال و خود اتكايى، نشاط و شادابى، وجدان كارى و تحمل سختىها و عزم و اراده مصمم كه ساخت يك تمدن مرهون آن است، بخشى از آموزههاى اصيل قرآن و سنت به شمار مىآيد. متأسفانه اين امر در كشورهاى اسلامى مورد غفلت قرار مىگيرد و حتى دستهايى خائن عليه دستآوردهاى خودى و كوچك و يا ناچيز نماياندن فعاليت هايى كه براى پيشرفت انجام مىشود، تلاش مىكنند. در نتيجه امروز دنياى اسلام به جايى مىرسد كه در توليد علوم نقش بسيار ناچيز دارد و جوانانش كه احياناً قدرت تحليل علل عقب افتادگىها را ندارند، به فرهنگ بيگانه روى مىآورند.
البته جوانان فراوانى نيز وجود دارند كه علوم و فنون را از فرهنگ بيگانه به دست آورده، جذب فرهنگ بيگانه نشدهاند و در جهت رفع كاستىها و عقب ماندگىها مىكوشند.
T}4. عدم پاسخ به دغدغهها و سؤالات جوانان{T
مرحوم استاد مطهرى كه خود اسوه و شهيد راه تعليم و تربيت است در موضوع رهبرى نسل جوان به ضرورت جنبه طرح جامع دين به اين سه نسل اشاره كرده، سر تفوق و جاذبه مكاتب ماترياليستى در ميان اين نسل را ارائه و طرح جامع مكتب و پاسخ گويى به تمام نيازهاى فكرى آنها مىداند. وى در كتاب ده گفتار آورده است: «اتفاقاً ديگران از راه شناختن درد اين نسل آنها را منحرف كردهاند و از آنها استفاده كردهاند. مكتبهاى ماترياليستى كه در همين كشور به وجود آمد و اشخاص فداكار درست كرد براى مقاصد الحادى، از چه راه كرد؟ از همين راه! مىدانست كه اين نسل احتياج دارد به يك مكتب فكرى كه به سؤالاتش پاسخ دهد، يك مكتب فكرى؛ و او عرضه كرد. مىدانست كه اين نسل يك سلسله آرمانهاى اجتماعى بزرگى دارد و درصدد تحقق دادن به آنها است، خود را با آن آرمانها هماهنگ نشان داده در نتيجه افراد زيادى را دور خودجمع كرد با چه فداكارى و صميميتى... .
روح هم اگر به حدى رسيد كه تشنه يك مكتب فكرى شد كه روى اصول معين و مشخص به سؤالاتش پاسخ دهد و همه مسائل جهانى و اجتماعى را يكنواخت برايش حل كند و جلويش بگذارد، اهميت نمىدهد كه منطقاً قوى است يا نيست. بشر آن قدرها هم دنبال حرف محكم و منطقى نيست دنبال يك فكر منظم و آماده است كه يكنواخت در مقابل هر سؤالى جوابى بگذارد.
هر فرهنگى هر چند ريا كارانه دغدغهها را رفع كند و خود را پاسخگوى خواستهها و نيازها و سؤالات بداند از جاذبه بيشترى برخوردار است. به دلايل تاريخى و خصوصاً پس از قرنهاى اوليه ظهور اسلام، به تدريج رهبران فكرى، سياسى و اجتماعى امور حاشيهاى را بر امور اصلى ترجيح دادند. در نتيجه بسيارى از سؤالات بىپاسخ ماند.
T}5. پيروزى{T
بايد توجه داشت كه نفس پيروزى يك جريان گاه عامل تبعيت و مجذوب شدن ديگران است. فرهنگهاى پيروز و موفق زمينه جذب بسيار بالايى دارند. پيروزى يك فرهنگ، هر چند همه جانبه نباشد یا اینکه سطحی باشد، چنان چشمها را خيره مىكند كه فرصت مقايسه بين فرهنگها و سنجش مجموعه توانايىها را از بين مىبرد. در اين موقعيت، فرهنگ مغلوب هر چند ظرفيتهاى بالايى در ابعاد ديگر داشته باشد تا مدتها در محاق فرو مىرود. بنابراين يا بايد نقص خود را جبران كند و يا بايد منتظر سرخوردگى شيفتگان فرهنگ ديگر و بازگشت آنها به سوى خويش باشد؛ چنان كه امروز شاهد بازگشت غرب به معنويت و خيزش روز افزون بشريت به سمت ارزشها و اوامر اساسى اسلامى هستيم؛ بلكه در جهان اسلام نيز حركت به سمت عقلانيت گسترش يافته و بازگشت به ارزشهاى فرهنگ شيعى شتاب گرفته است. از سوى ديگر شكست يك فرهنگ و عدم توان آن در تأمين اهداف و برنامههاى اعلام شده نيز سبب گريز مردم از آن مىشود كه نمونه روشن آن در ماركسيسم مشاهده شد.
خلاصه آن كه روى آوردن به يك فرهنگ و بريدن از فرهنگ ديگر در عوامل متعدد ريشه دارد. امروز بايد همه دنياى اسلام، خصوصاً مذهب تشيع، از فرصتى كه در پرتو انقلاب اسلامى ايجاد شده و بيدارى و معنويت خواهى گستردهاى كه در جهان پديده آمده، بهرهگيرد؛ از ميان برهاى موجود به علوم و فنون دست يابد و خود را در قافله تمدن تثبيت كند؛ به عبارت ديگر، وظيفه، آن است كه فرهنگ تشيع را متجلى سازيم و جامعيت اسلام را به اثبات رسانيم؛ سير پرافتخار پيروزى دين را كه امام خمينى آغاز كرد، ادامه دهيم و با وحدت و همدلى و سخت كوشى و صبورى و تحمل مشقات و مشكلات در جهت شكوفايى فرهنگ تشيع بكوشيم. V} دهگفتار، ص218-217. {V
کد سوال : 1015
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : حضرت عيسى كه معتقديم نزد خدا عروج كرده و زنده است، عروجش به صورت جسمانى بوده است؟ با توجه به آيه 55 سوره آلعمران: «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» زنده بودن ايشان مورد سؤال است.
پاسخ : نخست بايد دانست كلمه «متوفيك» - چنان كه ابن فارس در كتاب معجم مقاييس اللغه مىنويسد - از فعل وفى يوفى به معناى گرفتن كامل است و در قرآن تنها در مورد مرگ به كار نرفته، به معناى ديگرى مانند «گرفتن و حفظ كردن» نيز آمده است كه آيه 55 سوره آل عمران نمونهاى از آن است. بنابراين، با توجه به معناى صحيح «متوفيك» و تأمل در آيات 157 - 159 سوره نساء، مراد از «A}انى متوفيك و رافعك الى{Aّ» آن است كه خداوند حضرت عيسى(ع) را از ميان مردم بنىاسرائيل گرفت و از ديدگان آنان مخفى ساخت و به جايگاهى رفيع نزد خود بالا برد. از اين رو، احتمال زنده بودن ايشان فراوان است و مطابق برخى از روايات، همراه با امام زمان(عج) ظهور خواهد كرد. نظر بسيارى از مفسران، از جمله علامه طباطبايى، در مورد عروج حضرت عيسى(ع) و عبارت «رافعك الىّ» آن است كه چون مكانى براى خداوند متصور نيست، عروج حضرت عيسى(ع) عروجى معنوى و بالا رفتن مقام قرب وى در نزد خدا است نه بالا رفتن فيزيكى به سمت بالا يا آسمان، چنان كه مسيحيان بدان معتقدند؛ و جمله «A}مطهّرك من الذين كفروا{A» به روشنى بر اين سخن دلالت دارد.
کد سوال : 1016
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : بر پايه تصريح آيه قرآن مجيد و روايات اهل بيت (ع)، هر گاه كسى مسلمانى را بكشد و خانواده فرد مقتول نخواهد قاتل را عفو كند مىتواند قصاص كند.V}.يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص. (بقره، 178)؛ من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً. (اسراء33)؛ ان النفس بالنفس. (مائده،45)؛ وسائل الشيعه، ج 19، ص 61. {V جز آن كه در قانون مجازات اسلامى (ماده 29) مىخوانيم: هر گاه مردمسلمانى عمداً زن مسلمانى را بكشد، در صورتى مرد قصاص مىشود كه ولىّ زن قبل از قصاص قاتل، نصف ديه يك مرد را به او (خانواده قاتل) بپردازد.
آنچه جاى شبهه و پرسش است اين كه: چگونه زن در قبال كشتن مرد قصاص مىشود، بى آن كه لازم باشد از سوى خانواده مرد چيزى به خانواده زن پرداخت شود؛ امّا اگر مردى زنى را بكشد در صورتى مىتوان مرد را قصاص كرد كه از سوى خانواده زن مقتول، مبلغى به خانواده مردقاتل تسليم شود؟!
توضيح آن كه، بر پايه فقه اهل بيت (عليهمالسلام) ديه كشتن مرد مسلمان يك هزار مثقال شرعى طلا و ديه كشتن يك زن مسلمان، پانصد مثقال است. بنابراين اگر مردى زنى را بكشد در صورتى مىتوان مرد را قصاص كرد كه مبلغى معادل پانصد مثقال طلااز سوى خانواده زن به خانواده مرد (قاتل) تسليم شود.
چرا در اسلام ميان زن و مرد تبعيض وجود دارد و ارزش وجود زن پيوسته كمتر از مردان شناخته شده است. همين امر سبب مىشود كه بستگان زن به جاى قصاص مرد قاتل،به گرفتن ديه رضايت دهند.آيا اين نوع ستم به زن و خانواده او نيست كه پس از كشته شدن زن، بستگان او علاوه بر آن كه كسى از ايشان كشته شده است ناچار باشند براى قصاص قاتل، پانصد مثقال طلا نيز به خانواده او (قاتل) تقديم كنند!
پاسخ : قانون قصاص و مجازات پديده عصر اسلام نيست. در جوامع پيش از اسلام نيز در همه ملل وجود داشته است. قرآن از حكم قصاص دردين يهود چنين ياد مىكند: A}وكتبنا عليهم فَيها ان النفس بالنفس{A؛V} سوره مائده. آيه 54. {VM}بر آنان (در تورات) مقرّر كرديم كه جان در مقابل جان، چشم در مقابل چشم، بينى در مقابل بينى،...قصاص مىشود.{M
با اين حال، ملل گذشته اغلب ميان جرم و جزاى آن، عدالت را مراعات نمىكردند. مردم عرب گاهى به جاى يك نفر ده نفر را به قتل مىرساندند.V}الميزان ج 2، ص 432 - 438، در تفسير آيه 178 بقره. {Vو علت اين جزاى نابرابر را شرافت يك قبيله نسبت به ديگر قبايل مىدانستندV} مجمع البيان،ج 1، ص 488 - 492، در تفسيرآيه 178 سوره بقره. {Vدر اسلام با نزول آيات قصاص اين حكم چنين ضابطه يافت:
1. مىتوان به جاى قصاص، عفو كرد و ديه گرفت يا آن را نيز عفو نمود.
2. قصاص به منظور اجراى فرمان خداوند و تأمين امنيت اجتماعى انجام مىگيرد. هدف انتقام و تلافى نيست؛ گرچه با قصاص قاتل، خانواده مقتول تا حدّى تشفّى مىيابند.
3. به جاى يك فرد نمىتوان چند نفر را كشت، مگر آن كه همه در قتل سهيم بوده باشند. نيز بايد به جبران كشتن همه آنان به جاى يك نفر، از سوى بستگان مقتول مبلغى به بستگان هر يك از ايشان (كشندگان) داده شود.
4. به جاى زن در صورتى مىتوان مردى راكشت كه نصف ديه يك مرد مسلمان به خانواده مرد قاتل داده شود.V} تمام مذاهب اهل سنّت با اين حكم مخالف اند و معتقدند كه پرداخت چنين مبلغى به خانواده مرد لازم نيست. (احكام قرآن، ابوبكررازى، ج 1، ص 138 و 139؛ المهذّب، محيى الدين نووى، ج 18، ص 534. {V مرحوم مقدس اردبيلى مىنويسد: اين حكم از امور قطعى نزد فقيهان شيعه است{Vزبده البيان فى احكام القرآن، ص 671 و 672.{V بايد دانست چنان كه قصاص براى انتقام نيست، ديه نيز بهاى جان و خون نمىباشد. اگر چنين بود بهاى جان و خون يك انسان فرزانه و انديشمند با جان و خون يك فرد سفيه برابر نمىبود. آيا قرآن كه با نگرش ارزشى مىفرمايد: «هرگز دانايان و نادانان برابر نيستند» در مسأله ديه و قصاص چگونه تا بدين ميزان ميان زن و مرد تفاوت مىنهد و تفاوتى بين فرد فرزانه و عامى مقرر نمىدارد؟! اين بدان سبب است كه ديه و قصاص تعيين كننده ارزشها و امتيازات افراد نيست و بيشتر به تأمين امنيت فردى و اجتماعى نظر دارد و راهكارى براى جبران مسايل اقتصادى و معيشتى بازماندگان افراد كشته شده است. از اين رو است كه مىگوييم: ديه نوعى جريمه دنيوى است كه داراى معيار خاصى است و كم يا زياد بودن آن، به شخصيت افراد مربوط نيست.
ديه يك فرد عادى با ديه پيشواى عادل مسلمانان يك اندازه است و تخصّص و تعّهد و ايمان در آن تأثيرى ندارد. امّا جنبه معنوى - نزد خداوند واز نظر تأثير مرگ افراد در جامعه - بى ترديد كشتن يك فرد برجسته و شايسته به مراتب سهمگينتر است و عقوبت سنگينترى در قيامت خواهد داشت. بنابراين گاه ممكن است از اين جنبه كشتن يك طفل يا زن، گناهى بزرگتر از كشتن دهها مرد داشته باشد
آنچه از روايات و گفتار فقها دانسته مىشود اين است كه ديه به منظور جبران خساراتى است كه در پى كشته شدن افراد به خانواده ايشان وارد مىآيد. به طور عادى چون مرد عهده دار مسؤوليت مخارج خانواده است، كشته شدن وى - به عمد يا به وسيله قصاص- تأثير زيانبارترى بر خانوادهاش مىگذارد. از نظر اسلام، مرد وظيفه دارد مخارج خانوادهاش را تأمين كند. مبلغ ديه در حقيقت به فرد قاتل يا مقتول نمىرسد. سهم خانواده اوست كه سرپرستى را از دست داده است. به همين سبب است كه اگر مردى را به جرم كشتن يك زن قصاص مىكنند بايد براى جبران خسارتى كه در اثر كشته شدن آن مرد به خانواده او مىرسد، مبلغى از سوى بستگان زن به خانواده مرد پرداخت گردد و آنگاه مرد قصاص شود.
اين در حالى است كه گاه ممكن است خساراتى كه جامعه به سبب كشته شدن يك زن متحمل مىشود، بسى افزونتر باشد از خساراتى كه به سبب كشته شدن دهها مرد متحمل شده است. اما بايد دانست كه ديه عهده دار جبران آن خسارتهاى معنوى نيست. به همين سبب است كه در روايات مىخوانيم: با مرگ يك دانشمند اسلامى رخنهاى در اسلام پديد مىآيد كه با هيچ چيز جبران نمىشود. امّا ديه او با يك فرد بى سواد برابر است.
حال اگر در مواردى مسؤول تأمين مخارج خانواده زن باشد و او به دست مردى كشته گردد در پرداخت ديه به بازماندگان وى چيزى افزون داده نمىشود. زيرا اولا تأمين معاش مسؤوليتى نبوده است كه شرع بر عهده او گذاشته باشد، بلكه وى به دلايل جانبى عهده دار آن گشته است. افزون بر اين كه در وضع مقررات، قانون گذار، احكام را براى نوع افراد در نظر مىگيرد، نه يكايك افراد. از اين نظر، به طور نوعى مردان مسؤول تأمين معيشت خانواده هستند،نه زنان. اعضاى خانواده مخارج خود را از او مىطلبند، نه از زن.
با اين همه هر گاه د رموردى زن عهده دار مخارج خانواده بود و كشته شد حاكم اسلامى مىتواند از اموال عمومى، آن خسارت را جبران كند. اين نظر از فقيه عالى مقام آية الله شاهرودى نيز نقل شده است. ايشان در اين باره فرمودهاند: اين امر بدان سبب است كه پديده زن كشى تقويت نشود.V} ر. ك: روزنامه قدس، پنجشنبه، 81/5/10، ص 15. {V
کد سوال : 1017
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : اگر خدا نيازهاي ما را مي داند پس چرا بايد دعا كنيم؟
2. رسول خدا(ص) فرمود: «ترك دعا، گناه است». (تنبيه الخواطر، ج2، ص154).
پاسخ : الف) دعا توجه انسان به سرچشمه وجود و پروردگار هستى است. در ميان همه عبادتها عبادتى نيست كه چون دعا اين رابطه فرخنده را به شايستگى تحقق بخشد و آن را مداوم و جاودانه گرداند. دعا يك فرصت برتر و بدلناپذير است كه خداى تعالى به بندگانش عطا كرده تا آنان باسود جستن از آن به حضور يگانه هستى بخش خود بار يابند و از حضرتش براى پيمودن طريق كمال و دست سودن بر ستيغ سربلندىِ روح مدد خواهند. دعا چارهساز دردها و گرفتارىهاى روانى و جسمانى است.
ب) شناخت انسان از نيازهاى بىحد و مرز خود و بىنيازى مطلق پروردگارش و اين كه او مبدأ هر خوبى و كمالى است، با روى آوردنِ وى به دعا رابطه مستقيم دارد. در اين ميان هر چه نيازهاى او بزرگتر و دردهايش جانكاهتر باشد، نيايش و تضرع كردنش به درگاه خداوند شدت و گرماى بيشتر خواهد يافت. سرّ تأكيد و توجه ويژهاى كه در سنت و سيره پيامبران و پيشوايان الاهى بر دعا و پرداختن به آن شده است و نيز راز اشتياق بسيار آن بزرگان به دعا در اين واقعيّت نهفته است.V} اصول كافى، شيخ كلينى، ج2، ص468.{V پيامبر گرامى اسلام(ص) هم خود اهل دعا و راز و نياز بود و هم ديگران را به حاجت خواستن از پروردگار يكتا سفارش مىفرمود و ترك آن را جايز نمىدانستV} رسول خدا(ص) فرمود: «ترك دعا، گناه است». (تنبيه الخواطر، ج2، ص154).{V
امام صادق(ع) درباره امام على(ع) فرموده است: امير مؤمنان(ع) «دَعّاه» (بسيار دعا كننده) بود.V}اصول كافى، ج2، ص468.{V
ديگر پيشوايان ما نيز به دعا عنايت ويژه داشتند از خود دعاهاى گران ارج و پرمحتوايى به يادگرا گذاردهاند. اين بخش از ميراث آن پاكان در مجموعههايى با عنوان «صحيفه» گردآورى و تدوين شده است؛ براى نمونه مىتوان به «صحيفه سجاديه» «صحيفه صادقيه»، «صحيفه كاظميه» و «صحيفه رضويه» اشاره كرد.
ج) با دقت در اين صحيفهها و ديگر متون معتبر دعا درمىيابيم كه بالاترين مرتبه نيازخواهى نزد امامان معصوم(ع)، ابراز عشق پرشور و بىمنتها به معبود يگانه و ستايش پروردگار و يادكرد شكوه و بزرگى او است؛ يعنى انسان به چنان رشد معنوى و بالندگى روحى دست پيدا كند و تا آن جا به آفريدگار بىكرانه نزديك شود كه عشق تابناك و حياتبخش الاهى بر همه وجودش پرتو افكن گردد و هر انديشه و خاطرى جز انديشه معشوق ازل و ابد را از دلش بزدايد؛ و چنان شود كه انسان راه يافته به حريم دوست جز دوست نخواهد و جز او را طلب نكند.
P}گر از دوست چشمت به احسان اوست{E}تو در بند خويشى نه در بند دوست {P
P}خلاف طريقت بود كاوليا{E}تمنّا كنند از خدا جز خدا{P؛V} گلستان سعدى.{V
پس دعا كردن هميشه بدين معنا نيست كه از خدا چيزى بخواهيم. گاه دعا يعنى از خدا خودِ او را خواستن؛ و اين والاترين و با شكوهترين مرتبه دعا است كه بيش از هر جا و در عالىترين شكل خود، در نيايشهاى رسيده از معصومان(ع) يافت مىشود. از اين رو است كه پيامبر(ص) به هنگام دعا خواستار عشق شورمند الاهى است و اين كه اين عشق برترين، لذتبخشترينِ عشقها گردد: «H}اللهم انى اسألك حبك و حب من يحبك، و العمل الذى يبلغنى حبك. اللهم اجعل حبك احب الى من نفسى و اهلى و من الماء البارد{H؛V} كنزالعمال، ح3648.{V خدايا، من از تو عشق تو را خواهانم و عشق به دوستدارانت را و اين كه در پى كار مىروم كه مرا به عشق تو پيوند دهد. خدايا، آن كن كه دوستى تو پيش من از خودم و خانوادهام و آب خوشگوار محبوبتر باشد.»
د) دعا در انديشه اسلامى، افزون بر اين كه تجلى فقه و وسيله ابراز عشق به خدا است، روشى مهم و تأثير گذار براى تعليم و تربيت و تعالى بخشيدن به روح آدمى در ساحتهاى فردى و اجتماعى است.
مجموعه تعاليم دينى و آموزههاى تربيتى و دانشهاى الاهى كه در متون دعايى مطرح گرديده، در جهت پرداختن به دو اصل مهم «تربيت» و «تعليم» و آموختن دانش و بينش براساس باورهاى اسلامى است.
بىترديد، دعا كردن و دست نياز به سوى خداوند بىنياز برآوردن تنها ويژه تعاليم اسلامى نيست و در همه اديان و مذاهب دعاها و كلماتى براى مناجات با پروردگار وجود دارد. با اين همه آن چه دعاهاى اسلامى را از دعاهاى ديگر متمايز مىسازد، مايهور بودن محتوا و اثر بخشىِ بسيار دعا در همه ابعاد زندگى انسان است؛ به ديگر سخن، «دعا در اسلام - جز دعاهاى قرآنى كه عين وحى است - بيان ديگرى از آموزههاى فرد ساز و جامعه پرداز وحى است؛ يعنى همان درسهاى قرآنى است كه خداوند مهربان براى تربيت انسان، به وسيله آيات آسمانى فرستاده است. ادعيه خود به گونهاى تفسير قرآن كريماند و شرح معارف آسمانىاند و يادآور تربيتهاى قرآنى و تكرار و تأكيد و تشريح آموزههاى وحيانى». V} جامعهسازى قرآنى، ص193.{V
راستى چه فرقى مىتوان نهاد ميان قرآن كريم و متن دعايىِ صحيفه سجاديه، كه هر دو از جهت محتوا و تنوع مضمون و نيز هدف تعليمى و تربيتى همداستانند و به يك نقطه چشم دوختهاند، جز اين كه يكى «قرآن نازل» و معجزه ماندگار پروردگار است و ديگرى نمونه كامل «قرآن صاعد» و املاى امام زينالعابدين(ع)؟
ه') حال، با توجه به جايگاه بلند دعا در انديشه اسلامى و نقش بزرگ آن در سازندگى فردى و اجتماعى و پيوند ناگسستنىاش با وحى الاهى، جاى اين گلهگزارى و سخن دردمندانه هست كه بگوييم برخورد جامعه اسلامى (عامه مردم و عالمان و روشنفكران) با اين ميراث گرانسنگ تزكيه و تعليم برخوردى اصولى و مبتنى بر شناخت تمام عيار حقيقت دعا نبوده است و در ميان متون مقدس دينى، بيش از همه اين چهره فروغ گستر متون دعايى است كه زير خروارها غبار غربت و بىاعتنايى پوشيده مانده است.
سبب چه مىتواند باشد جز ناآگاهى مردمان و نادانىِ مدعيان فضل و آگاهى در طول تاريخ نسبت به نقش سازنده دعا كه خود باعث گرديده بسيارى از ما يا با دعا احساس بيگانگى كرده، آن را از صحنه زندگى خود حذف كنيم و يا بىتوجه به فلسفه عميق نيايش با آن برخوردى از سرِ كسب و سودجويى داشته باشيم؛ خودرا با خواندن دعا سرگرم مىكنيم بىآن كه معناى آن را بفهيم و پيامهاى ژرف و گوناگونش را دريابيم؛ تنها براى خواستن نيازهاى حقير و كم ارج يا براى بردن ثواب و گاه جهت رفع بيكارى و توجيه كاستىها و سستى ورزيدنها؛ و اين بدترين و سطحىترين گونه برخورد با ادعيه است كه بىشك در آنها هدفى بس والاتر و حياتىتر مورد توجه بوده است؛ يعنى جهت دادن به حيات دنيايى انسان در همه عرصهها و تربيت او بر اساس فضيلتها و راه نمودن وى به بهشت خشنودى خدا.
و) پايان بخش سخن، بخشى از دعاى امام سجاد در پنجاه و دومين نيايش در «صحيفه سجاديه» است كه هم راز و نياز وى با پروردگار هستىها است و هم به ما مىآموزد كه راه و شيوه دعا گزارى كدام است و به هنگام نيايش، از خدا چه چيزها بايد خواست:
«معبود من، از تو مىخواهم كه به حقِ خود كه بر همه آفريدگانت لازم گرداندهاى و به نام بزرگ خود كه به پيامبرت فرمودهاى با آن به تسبيح تو پردازد و به بزرگى ذات بزرگوارت كه نه كهنگى مىپذيرد و نه دگرگون مىشود و نه تغيير حالت مىدهد و نه از ميان مىرود، بر محمد و خاندانش درود فرستى و مرا با عبادت خود از هر چيز بىنياز كنى و با ترس از خود، محبت دنيا را از دلم بزدايى، و به رحمت خود مرا با دستى پر از كرامت بازگردانى؛ زيرا من تنها به سوى تو مىگريزم و تنها از تو مىترسم و تنها از تو فريادرس مىخواهم و تنها به تو اميدوارم و تنها تو را مىخوانم و تنها به درگاه تو پناه مىآورم، و اعتمادم تنها به تو است و تنها از تو يارى مىجويم و تنها به تو ايمان دارم و تنها بر تو توكل مىكنم و اتكاى من تنها به جود و بخشش تو است.»V}صحيفه سجاديه. {V
کد سوال : 1018
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : طبق عقيده شيعه امام زمان(عج) زنده است و بر روى كره زمين زندگى مىكند. پس قاعدتاً مانند انسانهاى ديگر نيازهايى از قبيل خواب و غيره دارد. حال چگونه مىشود ايشان در سرزمينى كه در آن شب فرا رسيده، خواب باشد امّا در طرف ديگر كره زمين شيعهاى يا حتّى بخشى از امور عالم به ايشان محتاج باشد؟ (اين شبهه را مىتوان براى پيامبر و ائمّه نيز در زمان خود مطرح كرد.)
پاسخ : همه موجودات عالم امكان، آيات و نشانههاى حضرت حقاند. هر كدام به قدر وسعت وجودى خود اسما و صفات خداى سبحان را نشان مىدهند. در آيينه وجودى هر موجودى مىتوان جلال و جمال حضرت پروردگار را مشاهده كرد: هر كه را حسنى بود آيينه دار روى او است.
بعضى موجودات آيت و نشانه بودنشان بسيار محدود و ضعيف و بعضى ديگر بسيار گسترده و وسيع است. حضرات معصومان(ع) چون واسطه فيض و رابطه عام غيب و شهودند، آيينه تمام نماى اسما و صفات حضرت حق اند. در زيارت جامعه كبيره مىخوانى: «H}من والا كم فقد و الى الله و من عاداكم فقد عادى الله{H؛ هر كه شما را دوست دارد، خدا را دوست داشته و هر كه با شما دشمنى ورزد، با خدا دشمنى كرده است.»
همان گونه كه در آيينه مىتوان صورت اشيا را مشاهده كرد، در آيينه وجود معصوم(ع) مىتوان جلوه اسما و صفات خداوند متعال را نگريست. البته منظور از مشاهده حضرت حق رؤيت حسى و بصرى نيست؛ زيرا پروردگار نه جسمانى است و نه محسوس. غرض اين است كه انسان كامل (معصوم) جلوه و مظهر جلال و جمال پروردگار است؛ آن هم به كاملترين وجه. از اين رو، در هيچ آيينهاى بهتر از آيينه انسان كامل نمىتوان حق را مشاهده كرد. بر اين اساس امام على(ع) فرمود: «براى خداوند هيچ آيت و نشانهاى بزرگتر از من نيست».V}ر. ك: نورالثقلين، ج 5، ص 491. {V و چون حضرات معصومان(ع) نور واحدند - و به تعبير بلند زيارت جامعه كبيره «H}انّ ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة{H؛ به درستى كه ارواح شما و نور و طينت شما يكى است.» - اين حكم حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره بقيه حضرات معصومان(ع) نيز جارى است. از اين رو، وجود تابناك و مقدس حضرت ولى عصر(ع) عظيمترين آيت و نشانه پروردگار است.
شخصى براى ديدار با امام باقر(ع) به خانه وى مراجعه كرد و پيش از اجازه ورود، به كار ناروا دست يازيد. حضرت امام باقر(ع) از درون اتاق بر او بانگ زد و با سرزنش اجازه ورودش داد. مرد در محضر امام عرضه داشت: به خدا سوگند، نظر گناه آلود نداشتم؛ تنها مىخواستم بر يقين خود درباره علم و آگاهى شما بيفزايم. امام باقر(ع) پس از تصديق سخن او فرمود: آيا مىپنداريد ديوارها، چنان كه مانع ديد شما است، از مشاهده ما نيز جلوگيرى مىكند؟! اگر چنين باشد، تفاوتى ميان ما و شما نخواهد بود. آنگاه امام آن شخص را از تكرار چنان عملى برحذر داشت.V} ر. ك: بحارالانوار، ج 46، ص 249، ح 40. {V
امام على(ع) فرمود: دين و امام دو برادر و همتاى يكديگرند كه هيچ يك بدون ديگرى سامان نمىيابد. اسلام پايه و اساس نظام حكومتى و امام پاسدار آن است. پس اگر اسلام نباشد، هرگونه بنيادى از اساس ويران است و اگر اسلام باشد و نگاهبان و پاسدار نداشته باشد، ضايع و نابود مىشود. از اين رو، وقتى واپسين حجت خدا و پاسدار دين، رحلت مىكند، اثرى از اسلام باقى نمىماند و آنگاه كه از اسلام اثرى نماند، بساط دنيا به كلى برچيده مىشود.V} ر. ك: منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر،آيت اللَّه صافى گلپايگانى ، ص 273. {V
امام، محورى است كه حق در همه زمينهها بر مدار او مىگردد و آن حق محورى كه درباره امام على(ع) آمده است، وصف مشترك همه انبيا، اوليا و اهل بيت رسول خدا(ص) است.V} ر. ك: صورت و سيرت انسان در قرآن، آيت الله جوادى آملى، ص 368. {V
در مورد امام على(ع) وارد شده است: «H}علىّ عمود الدّين{H؛ على ستون دين است».V} ر. ك: كافى، ج 1، ص 294.{V اگر دين باقى است، به دليل اين است كه ستون و عمود آن زنده است و هيچ گونه غفلت و سهو و فراموشى بر آن وجود مبارك عارض نمىگردد؛ چرا كه اضطراب و تزلزل در عمود دين مساوى است با درهم ريخته شدن شيرازه دين. در زيارت روز جمعه خطاب به امام زمان(ع) مىخوانيم: «H}السلام عليك يا عين الحيوة{H؛ سلام بر تو اى چشمه حيات و زندگى». آيا ممكن است چشمه حيات همه موجودات عالم امكان به خاطر غفلت و فراموشى دچار خشكى گردد؟ و باز در زيارت روز جمعه مىخوانيم: «H}السلام عليك يا عين الله فى خلقه{H؛ سلام بر تو اى ديده الاهى در ميان خلق». آيا ممكن است ديده حضرت حق را خواب فرا گيرد؟!
در نهايت مىگوييم: حقيقت ائمه همان ارواح مطهر آنان است كه حقيقت هر انسانى به روح او است. پس كمالات مطرح شده نيز به ارواح آن حضرات تعلق دارد. جسم مادى آن بزرگان به خواب مىرود؛ ولى روح ارجمندشان بيدار است و به اشياى مختلف علم الاهى دارد.
کد سوال : 1019
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا رؤيا حقيقت دارد؟
پاسخ : دانشمندان طبيعى اروپا براى رؤيا حقيقتى قائل نيستند و بحث از ارتباط آن با حوادث خارجى را واجد وزن علمى نمىدانند، جز بعضى از روانشناسان كه درباره آن تحقيقاتى دارند و عليه دسته اول به خوابهايى كه پرده از امور پنهانى برمى دارد يا از حوادث آينده خبر مىدهد - به طورى كه نمىتوان آنها را تصادفى و اتفاقى دانست - استدلال كردهاند.
T}قرآن در اين باره چه مىگويد؟{T
در قرآن شريف خوابهايى از پيغمبران و ديگران نقل و تصديق شده است؛ مانند خواب حضرت ابراهيم درباره ذبح اسماعيل، خواب حضرت يوسف، خواب رفقاى زندانى آن حضرت، خواب ملك مصر و خواب رسول اكرم(ص) درباره فتح مكه. در روايات پيغمبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) شده نيز شواهدى وجود دارد.
همه ما يا خودمان خوابهايى ديدهايم كه بر امور مخفى يا حل مشكلات علمى يا وقوع حوادثى در آينده دلالت داشته است و يا از ديگران اين گونه خوابها را شنيدهايم. اين خوابها - مخصوصاً خوابهاى صريحى كه به تعبير احتياج ندارد - را نمىتوان اتفاقى دانست و به طور كلى با جريانهايى كه قابل انطباق بر آنها است، بىارتباط خواند.
البته نمىتوان انكار كرد كه بعضى از عوامل درونى از قبيل امراض و انحرافات مزاجى و خستگى و پُرى شكم و همچنين پارهاى از عوامل بيرونى مانند گرما و سرما و ديگر چيزهادر قوه خيال تأثير دارد و قوه مخيّله نيز در خواب مؤثر است؛ مثلاً كسى كه تحت تأثير حرارت يا برودت شديد واقع شده، در خواب آتشهاى شعله ور يا برف و يخ مشاهده مىكند و كسى كه امتلاى معده و انحراف مزاج دارد، خوابهاى مشوش و بىسروته مىبيند.
همچنين اخلاقيات و صفات نفسانى نيز در رؤيا بىتأثير نيست. به همين جهت اكثر خوابها در اثر تخيلاتى است كه اسباب داخلى و خارجى موجب آنها شده و در واقع كيفيت تأثير آن اسباب را نشان مىدهد. دانشمندان طبيعى فقط همين اسباب را بررسى كردهاند و نتيجه گرفتهاند كه خواب حقيقت ندارد؛ ولى همان طور كه تأثير اين اسباب را نمىتوان انكار كرد، حقيقت داشتن پارهاى از رؤياها و ارتباط آنها با امور خارجى را نيز نمىتوان ناديده گرفت.
T}آيانفس با رؤيا اتصال دارد؟{T
كسى كه خواب مىبيند در فلان روز فلان جريان واقع خواهد شد و در موقع معين هم واقع مىشود، نمىتوان گفت نفس او با حادثهاى كه هنوز وجود نيافته ارتباط پيدا كرده است؛ زيرا ارتباط وجودى بين موجود و معدوم محال است. همچنين كسى كه خواب مىبيند در فلان مكان ظرفى چنين و چنان دفن است و فلان مقدار سكه طلا و نقره در آن موجود است و بعد از بيدار شدن به سراغ آن جا مىرود و زمين را حفر مىكند و ظرف را با همان خصوصيات مىيابد، نمىتوان گفت نفس وى با آن ظرف اتصال داشته است؛ زيرا اتصال نفس با امور مادى از راه حواس صورت مىگيرد و ظرفى كه با فاصله زير خاك قرار گرفته قابل درك حسى نيست. به همين جهت گفتهاند ارتباط نفس با اين گونه حوادث و اشيا از راه اتصال با علل و اسباب آنها است.
توضيح آن كه جهان هستى مشتمل بر سه عالم است:
1. عالم طبيعت كه با آن آشنايى كامل داريم.
2. عالم مثال كه از نظر مرتبه وجود، فوق عالم طبيعى است و موجودات آن صورتهاى بىمادهاند و نسبت به موجودات مادى جنبه عليت دارند.
3. عالم عقل كه فوق عالم مثال است و در آن حقايق موجودات بدون ماده وصورت موجودند و نسبت به موجودات عالم مثال جنبه عليت دارند.
نفس انسان به واسطه تجردش با عوامل فوق طبيعت سنخيت دارد و هنگام خواب كه به ادراكات حسى اشتغال ندارد، طبعاً به عالم هم سنخ خود برمىگردد و طبق استعدادهايش حقايقى از آن عالم را مشاهده مىكند. نفس كامل كه قدرت درك مجردات را با همان تجرد عقلىشان دارد، علل و اسباب را به نحو كليت درك مىكند؛ ولى نفسى كه به آن پايه از كمال نرسيده؛ حقايق كلى را با صورتهاى جزئى حكايت مىكند؛ چنان كه ما معناى سرعت كلى را با تصور يك جسم سريع الحركة و معناى عظمت را با تصور كوه حكايت مىكنيم. نفسى كه هنوز به مرحله تجرد عقلى نرسيده، در عالم مثال متوقف مىشود و گاه علل و اسباب اشياء را در عالم مثال به همان صورت واقعى مىبيند و در آنها دخل و تصرف نمىكند و اين همان خوابهاى صريحى است كه غالباً اهل صدق و صفا مىبينند؛ و گاه موجودات مثالى را به صورتهايى كه با آنها مأنوس است، درك مىكند؛ چنان كه علم را به صورت نور و جهل را به صورت ظلمت مىبيند و حتى ممكن است ذهن از يك معنا به معناى ضد آن منتقل شود.
از اين گونه خوابها همان خواب مشهورى است كه نقل مىكند: مردى نزد ابن سيرين، مُعَبِّر معروف، آمد و گفت: خواب ديدم مُهرى به دست دارم و دهان و عورت مردم را با آن مُهر مىكنم. ابن سيرين گفت: تو مؤذن مىشوى؛ مردم با اذان تو روزه مىگيرند و از خوردن و آميزش جنسى خوددارى مىكنند.
T}رؤيا چند قسم است؟{T
از آنچه گفته شد، به دست آمد كه خواب دو قسم است؛ خواب صريح كه نفس خواب بيننده در مشاهدات خود تصرفى نمىكند و به تعبير احتياج ندارد؛ و خواب غير صريح كه نفس در آنچه ديده تصرفاتى كرده؛ از اين جهت به تعبير و بازگرداندن صورت ذهنى او به صورت حقيقى و اولى نياز دارد؛ مانند تعبير نور به علم و ظلمت به جهل و حيرت.
خوابهاى غير صريح نيز دو دستهاند: يكى خوابهايى كه انتقال و حكايت در آنها روشن است و به آسانى مىتوان آنها را به اصل برگرداند؛ مانند مثالهاى گذشته؛ و ديگر خوابهايى كه تصرفات نفس در آنها پيچيده و مبهم است و يافتن مشهودات اصلى براى شخص معبر سخت يا غير ممكن است. اين دسته از خوابها همان خوابهايى است كه آن هارا «اضغاث احلام» و پوچ و بىتعبير مىخوانند.
اين خلاصه بحثى است كه دانشمندان علم النفس درباره رؤيا كردهاند و در قرآن شريف مؤيداتى براى آن مىتوان يافت؛ مثلاً موضوع بازگشت نفس به عالم فوق طبيعت در حال خواب از اين دو آيه استفاده مىشود: «A}هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ{A؛V}.انعام(6)؛آيه 60.{V؛ A}اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى{A.»؛V}زمر(39)؛ آيه 42.{V ظاهر اين آيات شريف اين است كه نفس در حال خواب از بدن گرفته مىشود وتعلقش به حواس ظاهر قطع مىگردد و به سوى پروردگار بازگشت مىكند؛ بازگشتى كه مشابه بازگشت هنگام مرگ است.
همچنين به اقسام سه گانه رؤيا نيز اشاراتى موجود است؛ مثلاً خواب حضرت ابراهيم(ع) و خواب رسول اكرم(ص) ا زنوع اول و خواب رفقاى زندانى يوسف از نوع دوم است. قرآن كريم به خوابهاى پيچيده و مبهم نيز اشاره دارد و از مُعَبِّران مصر حكايت مىكند كه خواب ملك را از «اضغاث احلام» دانستند.V} كتاب فصل. پاسخ برگرفته از علامه طباطبايي {V
کد سوال : 1020
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دانشجويى 29 ساله هستم كه 9 ماه است با دختر خانمى 23 ساله و خانه دار با تحصيلات دوم راهنمايى عقد بستيم. ايشان را قبلاً نمىشناختم؛ ولى به واسطه معرفى فردى، آشنا شديم وازدواج كرديم. متأسفانه از روز اول عقد احساس كردم كه هيچ گونه علاقه به او ندارم و از ظاهر، گفتار، كردار و شخصيت ايشان خوشم نمىآيد. به همين خاطر از او كنارهگيرى مىنمايم و روابط ما خيلى سرد شده است؛ البته خانمم اين طور نيست و گرم مىگيرد؛ ولى من تمايلى به ادامه اين وصلت ندارم. اين مسأله باعث رنجش و ناراحتى روحى من و نامزدم و خانواده شده است و ادامه اين وضعيت برايمان مشكل است. مىخواستم كارشناس محترم مشاوره مجله، ما را راهنمايى كند؛ زيرا مايل به رابطه رفت و آمد، صحبت، ميهمانى و... با او نيستم و دوست ندارم اين ازدواج سر بگيرد. عدهاى مىگويند: اگر زودتر ازدواج كنيد و وارد زندگى شويد، خوب مىشويد و عدهاى ديگر مىگويند كه نبايد وارد زندگى مشترك شويد تا مشكل حل شود. دائم به جدايى فكر مىكنم. لطف كنيد مرا راهنمايى نماييد.؟
پاسخ : دانشجوى گرامى! سؤال شما ما را بر آن داشت كه به بيان يكى از مسائل مهم روحى انسان كه تقريباً مورد اتفاق بيشتر روانشناسان، انسانشناسان و دانشمندان علوم رفتارى است، بپردازيم و آن اين كه انسان و شخصيت او و به تبع آن رفتارهاى او در صحنههاى گوناگون همواره در حال تغيير است؛ به عبارت ديگر انسان موجودى تأثيرپذير است و از عوامل گوناگون محيطى و وراثتى تأثير مىپذيرد و مبناى همه صاحبنظران تعليم و تربيت، همين اصل تأثيرپذيرى و به تبع آن، تغييرپذيرى انسان است. اين تغييرات اگر هماهنگ با فطرت انسان و در قالب معيارهاى ارزشى و هنجارهاى دينى باشد، موجب تكامل و تعالى انسان مىشود و اگر تحت تأثير آفتهاى درونى و بيرونى قرار گيرد، باعث يك حركت قهقرايى و انحطاط شخصيت و به دنبال آن، بروز رفتارهاى ناهنجار مىشود.
در اين جا متناسب با سؤال شما دانشجوى محترم، به يكى از آفت هايى كه سير تكاملى انسان را تهديد مىكند، اشاره مىكنيم؛ سپس به پاسخگويى سؤال شما مىپردازيم. هر انسانى داراى يك سلسله نيازهاست و شكوفايى او در ارضاى صحيح و به موقع اين نيازهاست. يكى از اين نيازها، نياز به جنس مخالف است كه در دوران نوجوانى و جوانى به اوج خود مىرسد و در قالب ازدواج تحقق پيدا مىكند. يكى از آفت هايى كه در اين دوره، انسان را تهديد مىكند، نوسانات روحى و روانى است كه جوانان به آن مبتلا مىشوند و باعث ايجاد ترديد در آنها مىشود و به دنبال اين دگرگونى، گزيشها و انتخابهايى را كه براى تأمين نيازهاى خود انجام دادهاند، دچار آسيب مىكند؛ به عبارت ديگر همواره در اين انديشه است كه آيا من درست انتخاب كردهام؟!
نوسانات روحى، نوع انسانها - به ويژه جوانان - داراى روحيه تنوعطلبى هستند. گرچه تنوعطلبى مىتواند نقش بسيار مؤثرى در رشد و شكوفايى انسان داشته باشد، اما مشكلاتى نيز مىتواند ايجاد كند و اين هنگامى رخ مىدهد كه تنوعطلبى براساس معيارهاى صحيح عقلانى و وحيانى نباشد؛ بلكه به صورت افسارگسيخته در اختيار هواهاى نفسانى و عوامل جذاب محيطى قرار گيرد. اين جا است كه فرد در انتخابهاى قبلى خود دچار تزلزل مىشود و احساس مىكند كه درست انتخاب نكرده است و بايد در انتخاب خودش تجديد نظر كند. انتخاب بعدى او نيز از تيررس اين آفت در امان نيست و اين امر باعث توقف رشد و حتى سير قهقرايى انسان در زندگى خواهد شد. براى مصون ماندن از اين آفت، انسان بايد در هر كارى متناسب با آن كار و بر اساس معيارهاى صحيح انتخاب كند تا در هنگام هجوم اين آفتها، دچار تزلزل نشود. قطعاً شما در انتخاب همسر، بر اساس يك سلسله معيارهايى كه با نظام ارزشى مورد پذيرش شما هماهنگى داشته است، دست به انتخاب زدهايد و اينك در انتخاب خود دچار ترديد شدهايد؛ يعنى همان آفتى كه بيان شد، به سراغ شما آمده است.
در اين جا بر مىگرديم به سؤال اصلى شما و فرآيندى كه شما در امر ازدواج طى نمودهايد. شما فرموديد كه من با دخترى ازدواج كردهام؛ ولى بعد از مراسم عقد، احساس مىكنم علاقهاى به او ندارم و اين امر موجب دلسردى شما و همسرتان شده است و باعث سرد شدن روابط شما بايكديگر شده است. در اين جا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا بعد از معرفى آن دختر و آشنايى شما با او و جريان خواستگارى، جلسه گفت و گو با يكديگر داشتيد و او را از نزديك ديديد و در بدو امر او را پسنديد يا نه؟ اگر پاسخ شما منفى باشد، سؤال دوم مطرح مىشود كه اگر او را از نزديك نديديد و با او گفت و گويى نداشتيد، چگونه حاضر شديد به اين ازدواج تن دهيد و اگر پاسخ شما مثبت باشد؛ يعنى شما همه مراحل ازدواج را با معيارهاى صحيح طى كردهايد؛ يعنى ابتدا با تحقيق خانواده او را شناسايى كردهايد و سپس دختر را ديده، با او صحبت كرده و همديگر راپسنديدهايد و آن گاه اقدام به انجام مراحل بعد - يعنى مراسم عقد - نمودهايد و در واقع شما، مسير صحيحى را در مسأله ازدواج خود طى نمودهايد و دليلى ندارد كه دچار ترديد شويد؛ زيرا اين ترديد در واقع همان آفتى است كه به سراغ شما آمده و مىخواهد انتخاب شما را دچار تزلزل كند و اگر شما با اين آفت مقابله نكنيد، هيچ تضمينى وجود ندارد كه در انتخابهاى بعدى نيز دوباره به اين آفت ترديد دچار نشويد.
بنابراين، شما بايد به صورت جدّى در صدد حل مشكل خود برآييد و طرف مقابل شما، همان طور كه بيان كرديد، دچار اين ترديد نيست. به نظر مىآيد يك تغيير اساسى در نگرش خود نسبت به مسأله ازدواج ايجاد كنيد و اين امر، مستلزم آگاهى از معيارهاى انتخاب همسر و ازدواج موفق مىباشد. معيارهاى صحيح ازدواج به دو دسته تقسيم مىشوند؛ معيارهاى اصلى و معيارهاى فرعى ازدواج.
1. معيارهاى اصلى و بنيادى عبارتند از: كفويّت زوجين از لحاظ داشتن باورهاى مشترك، اصالت خانوادگى، ايمان و اعتقاد و سلامت جسمانى و روانى.
2. معيارهاى فرعى عبارتند از: هم سطح بودن از نظر اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى، تحصيلى، تناسب سنى و قيافه ظاهرى و... .
از سؤال شما چنين بر مىآيد كه مشكل شما مربوط به شرايط و معيارهاى فرعى است. خوشبختانه تحقيقات نشان مىدهد و تجربه هم اثبات كرده است كه شخصيت انسان قابل تغيير است و به تبع آن، رفتار او نيز تغيير خواهد كرد. بنابراين اگر شخصيت همسر شما و بعضى از رفتارهاى او براى شما خوشايند نيست، مىتوان براساس اصل تأثيرپذيرى انسان، هم شخصيت او و هم رفتارهاى او را تغيير داد. اين حقيقت را بايد پذيرفت كه انسانها با يكديگر متفاوت هستند و هنر انسان در اين است كه بتواند با وجود اين تفاوتهاى شخصيتى، روابط اجتماعى خودش را با ديگران تنظيم كند. خانواده و روابط بين زن و شوهر، يكى از مصاديق روابط اجتماعى است.
انسانهايى در زندگى زناشويى موفق هستند كه با توجه به اين تفاوتها، بتوانند در كنار يكديگر يك زندگى مشترك و مسالمتآميز داشته باشند.
نكته بعدى كه در سؤال شما مبناى ترديد و به دنبال آن، موجب دلسردى شما نسبت به يكديگر شده، قيافه ظاهرى است. گر چه ما معتقديم كه در آغاز امر، يكى از معيارهاى مهم ازدواج، قيافه ظاهرى است؛ يعنى دو نفرى كه مىخواهند با يكديگر ازدواج كنند، بايد همديگر را از نظر ظاهرى بپسندند و مطلوب يكديگر باشند، اما استمرار اين جذابيت، بعد از ازدواج، به عوامل ديگرى نيز ارتباط پيدا مىكند كه آن عوامل مىتواند اين جذابيت را افزايش يا كاهش دهد .اين گونه نيست كه اگر همسر انسان قيافه جذابى داشت، اين جذابيت تا آخر باقى بماند يا بالعكس؛ بلكه افراد زيادى بودهاند كه مبنا و معيار اصلى را فقط همين قيافه ظاهرى قرار دادند و از معيارهاى اصلى ازدواج غفلت كردند و همين امر باعث شد كه بعد از چند هفته يا چند ماه، آن جذابيت كاهش پيدا كند و حتى در بعضى از مواقع، جاى خود را به نفرت و انزجار بدهد و افراد زيادى هم بودهاند كه فقط قيافه ظاهرى را ملاك ازدواج قرار ندادهاند؛ بلكه معيارهاى اصلى چون ايمان، عفت و پاكدامنى، سلامت جسمانى و روانى و اصالت خانوادگى را مد نظر قرار دادهاند و علاقه آنها نسبت به يكديگر، روز به روز بيشتر شده، داراى يك زندگى آرام و لذت بخش هستند.
شايد شما همسران زيادى را ديده باشيد كه قيافه ظاهرى آنها با هم متناسب نيست، اما از يك زندگى مستحكم و با ثباتى برخوردارند. بنابراين معلوم مىشود كه جذابيت يك امر نسبى است تحت تأثير ديگر عوامل شخصيتى و رفتارى است. بنابراين راهنمايى ما به شما دانشجوى محترم اين است كه اگر واقعاً همسر شما دختر عفيف، پاكدامن، داراى سلامت جسمانى و روانى و ريشههاى اصيل خانوادگى و مؤمن است و علاوه بر اين موارد، علاقهمند به شما است، در واقع همه چيز براى يك زندگى مشترك و خوب فراهم است و آن كاستىهايى كه شما بيان كرديد، قابل تغيير و جبران است با تغيير نگرش نسبت به همسرتان، مىتوانيد زندگى خوبى با يكديگر داشته باشيد. به كارگيرى راهكارهاى زير، شما را در انجام اين دو امر - تغيير رفتارهاى همسر و شخصيت او و تغيير نگرش نسبت به ايشان - كمك مىكند.
1. به جنبههاى مثبت همسرتان بيشتر از نقاط ضعف او توجه كنيد.
2. از منفى بافى نسبت به همسرتان اجتناب كنيد.
3. اين حقيقت را به خود تلقين كنيد كه همه انسانها كاستىها و عيوبى دارند و جز خداوند متعال، هيچ موجود ديگرى بىعيب و نقص نيست.
4. گاهى اوقات رفتار خود ياگذشته خود را مرور كنيد؛ دراين صورت بدون ترديد، نقصهايى را خواهيد يافت و اگر ما بپذيريم كه خودمان نيز عيوبى داريم، آن گاه توقع و انتظار بىجا از ديگران نخواهيم داشت.
5. نگاه خود را كنترل كنيد؛ به ويژه از نگاه كردن به نامحرم به شدت پرهيز كنيد.
6. اگر همسر شما رفتارهايى انجام مىدهد كه از نظر منطقى و عرفى قابل قبول نيست، با برنامهريزى صحيح سعى كنيد زمينه تغيير رفتار او را فراهم كنيد؛ مثلاً با ايجاد روابط خانوادگى با كسانى كه از نظر فرهنگى وضعيت مناسبترى دارند، شرايط تغيير رفتار او را از طريق مشاهده رفتارهاى مطلوب، فراهم نماييد.
7. با كوچكترين تغييرى كه در او مشاهده كرديد، او را مورد تشويق قرار دهيد.
8. از همسرتان بخواهيد با ايجاد تغييراتى در كيفيت لباس پوشيدن و رسيدگى به وضعيت ظاهرى خود و... به جذابيت ظاهرىاش براى شما بيفزايد.
9. هيچ گاه از زنان ديگر در مقابل همسرتان، تعريف نكنيد.
10. ارتباط خود را با خانواده ايشان بيشتر و از طرح صحبتها و رفتارهاى دلسرد كننده، اجتناب كنيد.