کد سوال : 981
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا خداوند قادر است مثل خود را به وجود آورد؟
پاسخ : با توجه به معنى «قدرت» پاسخ به اين پرسش روشن مىشود. قدرت عبارت است از مبدئيت فاعل مختار براى كارى كه ممكن است از او سربزند. هر قدر فاعل از نظر مرتبه وجودى، كاملتر باشد، داراى قدرت بيشترى خواهد بود و طبعاً موجودى كه داراى كمال بىنهايت باشد، قدرتش نامحدود خواهد بود. امّا بايد توجه داشت كه كارى كه متعلّق قدرت قرار مىگيرد، بايد امكان تحقق داشته باشد. پس چيزى كه ذاتاً محال يا مستلزم محال باشد، مورد تعلق قدرت واقع نمىشود. قدرت داشتن خدا بر هر كارى، بدين معنا نيست كه فى المثل بتواند خداى ديگرى را بيافريند، زيرا خدا آفريدنى و مخلوق نيست. اين مطلب مانند آن است كه بتواند عدد «2» را با فرض «2» بودن، از عدد «3» بزرگتر كند؛ يا فرزندى را با فرض فرزند بودن، قبل از پدرش خلق كند. اگر قرار است خداى ديگر، خدا باشد و طبعاً خالق و غيرمخلوق، چگونه مىتواند به دست خالق ديگرى به وجود آيد؟ اين امر محال ذاتى است و از حوزه تعلق قدرت تخصصاً خارج است. V}در ابن باب نگا: آموزش عقايد، آية الله مصباح يزدى، مجلد اوّل، ص 99 - 100.{V
کد سوال : 982
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا خداوند برخى از انسانها را نابينا يا كر و لال آفريد؟
پاسخ : اين پرسش را مىتوان به بيان ديگرى نيز مطرح كرد و آن اين كه چگونه شرور - و از جمله شرور طبيعى - به قلمرو قضاى الهى وارد مىشوند؟ براى پاسخ به اين پرسش، توجه دقيق به نكات ذيل ضرورى است:
1. ما معتقديم كه چون خداوند عالم، قادر و خيرخواه مطلق است، نظام جهان هستى را به بهترين وجه خلق كرده است. به بيان ديگر، تمام جهانهايى كه خداوند خلق نموده، شريفترين و كاملترين هستند، به صورتى كه بهتر از آن قابل تصور نيست و نخواهد بود. و به بيان سوم، هر جزئى از اجزاى جهان آفرينش ، به بهترين وجهى كه امكان داشته، خلق شده است و به همين جهت، خداوند را احسن الخالقين مىدانيم. V}مؤمنون/ 14 و تين/ 4.{V
2. همچنين معتقديم كه خداوند جهان هستى را با يك سلسله نظامات و قوانين ثابت و پايدار كه ذاتىِ جهان نيز هست، اداره مىكند. به بيان ديگر، پديدههاى جهان محكوم به يك سلسله قوانين ثابت و سنتهاى لايتغير الهىاند و به بيان سوم، خدا در جهان شيوههاى معينى دارد كه گردش كارها را هرگز بيرون از آن شيوهها انجام نمىدهد.
ناگفته نماند كه اين قوانين مانند قوانين موضوعه و از قبيل تعهدات و قراردادهاى اجتماعى و الزامات ذهنى مرسوم در ميان انسانها نيست؛ بلكه يك حقيقت تكوينى است كه بر اساس چگونگى جهان و موجودات آن انتزاع شده است و به همين دليل، تبديل و تغيير براى آن نيز محال است.
3. در يك ديدگاه، خداوند متعال سه عالَم (تجرد، مثال و ماده) آفريده كه بر اساس سنخيت اين عوالم و مرتبه وجوديشان در نظام هستى، هر يك داراى قوانين و سنن مخصوص به خودند. يعنى در عالم ماده، احكام و آثارى وجود دارد كه در عالم مثال نيست و بالعكس در عالم مثال سننى حاكم است كه در عالم ماده نمىباشد و همين طور عالم تجرد نسبت به عالم مثال و عالم ماده. خلقت اين سه عالم و حاكميت آثار و احكام خاص آنها ناشى از همان نكته دوم است يعنى قضا و قدر الهى چنين حكم كرده كه عالم مجرد و موجودات مجرد در مجراى خاصى باشند و عالم مثال و موجودات مثالى در كانالى ويژه و عالم ماده و موجودات آن نيز در مسيرى مخصوص به خود. V}براى آشنايى بيشتر با اين سه عالم و احكام و قوانين آن نك: استاد محمد شجاعى، معاديا بازگشت به سوى خدا. جلد اوّل، ص 212 - 241.{V
4 - عالم ماده به دليل سنخ و ماهيت مخصوص به خود و با توجه به مرتبه وجودىاش در نظام هستى، داراى احكام ويژه خود است كه اگر اين احكام، قوانين و سنن نباشد، عالم ماده ديگر عالم ماده نخواهد بود. در اين عالم تزاحم هست، تضاد هست، محدوديت هست، زوال و بطلان هست. جهان طبيعت مملو از قطعها و وصلها، بريدنها و پيوند زدنها است آميخته با نشاط و غم، شادى و رنج، اميد و شكست. تمامى اين آثار، لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است. به هر روى، عالم ماده به دليل اين احكام و سنن، منشأ بلاها، رنجها، محنتها، بيمارىها و مانند اينها است كه ما از آن به «شُرور» ياد مىكنيم و همچنين منشأ خوشوقتىها، موفقيتها، شادىها، پيروزىها و مانند اينها است كه ما آن را «خيرات» مىناميم.
با توجه به نكات پيش گفته، معلوم مىشود كه آنچه شما مثال زديد نسبت به انسانهاى نابينا، ناشنوا و ... لازمه و از آثار و احكام جهان طبيعت است و از آن گريزى نيست. عالم ماده، به دليل وجود تزاحمها و تضادها برخى از مسائل و امور را از مجراى صحيح خود خارج مىسازد و فرزندى را نابينا، كودكى را ناشنوا، خردسالى را فلج و ... به جهان مادى عرضه مىدارد. اين تفاوتها كه شخصى سالم، شخصى مثلاً فلج باشد، به دليل قوانين لايتغير حاكم بر عالم مادى است و ذات عالم مادى به دليل مرتبه وجودىاش چنين سننى را اقتضا مىكند. اين تفاوتها نظير خواص اشكال هندسى، ذاتىِ موجودات است. مثلاً وقتى شما مىگوييد خاصيت مثلث اين است كه مجموع زاويههايش برابر با دو قائمه است و خاصيت مربع اين است كه مجموع زوايايش برابر با چهار قائمه است، معنايش اين نيست كه به آن خاصيت دو قائمه داشتن، و به اين، خاصيت چهار قائمه داشتن را اعطا كردهاند تا اين پرسش پيش آيد كه چرا به اين مثلث مثلاً ستم شده و خاصيت چهار قائمه را ندادهاند. مثلث جز همان خاصيت معين را نمىتواند داشته باشد. مثلث را كسى مثلث نكرده است. يعنى، چنين نيست كه مثلث قبلاً در وضع ديگرى بوده و خواصى ديگر داشته است و كسى آمده او را تبديل به مثلث كرده است؛ و يا مثلث و مربع و غير اينها در يك مرحله از مراحل هستى و واقعيت خود، فاقد همه خواص بودهاند و بعد، يك قدرت قاهرهاى آمده است و اين خواص را ميان آنها تقسيم كرده است؛ و دلش خواسته كه به مجموع زواياى مثلث خاصيت تساوى با دو قائمه را بدهد و به مجموع زواياى مربع خاصيت تساوى با چهار قائمه را!
بر اين اساس، اين كه مثلاً جمادات، رشد و درك ندارند و گياهان رشد دارند و درك ندارند و حيوان هم رشد دارد و هم درك دارد، ذاتى مرتبه وجودى جماد و نبات و حيوان است؛ نه آنكه همه اول يكسان بودهاند و بعد خداوند به يكى خاصيت درك و رشد را داده و به ديگرى هيچكدام را نداده و به سومى يكى را داده و يكى را نداده است. همچنين اينكه انسانى نابينا و ديگرى بينا، انسانى ناشنوا و انسانى شنوا است، ذاتى مرتبه وجودى جهان مادى است كه بر اثر يك سلسله قوانين لايتغير چنين رقم زده است كه برخى دچار مصائب و آلام فيزيكى و جسمى باشند و برخى ديگر چنين نباشند.
به هر حال، اين حقيقتى است كه هر موجودى از موجودات و هر جزئى از اجزاء جهان حظّ و حق خود را كه امكان داشته دريافت دارد، دريافت كرده است. V}نگا: مرتضى مطهرى، عدل الهى، صص 172 - 169.{V
با اين توضيح، مشخص مىگردد كه خداوند خالق و منشأ اين مصيبتها و «شرور» نيست بلكه خاصيت نظام مادى چنين اقتضايى دارد كه نمىتواند خير محض را قبول كند؛ به خلاف عالم تجرّد كه چنين است و تنها خير محض را مىپذيرد. با توجه به مثالى كه مطرح مىكنيم اين مطلب بيشتر روشن مىشود. شما نور خورشيد را در نظر بگيريد. اين نور وقتى به اشياء گوناگونى مىتابد، با توجه به سنخيت متفاوت اشياء، به صورت مختلف در مىآيد. مثلاً نور وقتى به فضا و جسم تيره برخورد مىكند، مبدّل به تيرگى شده و رو به تاريكى مىگذارد؛ خصوصاً كه در محل برخورد تابش نور با آن محل يا شىء، حرارتى نيز پديد مىآيد. حال اگر همين نور به مكانى روشن بتابد، اندازه زيادى از روشنايى خود را از دست نمىدهد و حرارت چندانى نيز بر اثر اين برخورد، پديد نمىآيد. نور، نور است و هم بر شىء تيره تابيده و هم بر شىء روشن. تابيدنِ خود را از هيچيك از آنها دريغ نكرده و تابش خود را يكسان به آنها ارزانى داشته است؛ پس چرا نور بر اثر برخورد با اشياء گوناگون متفاوت شد؟ آيا اين به دليل درونى خود نور بود و به بيان ديگر، آيا منشأ اين گوناگونى نور بود يا اشيائى كه نور با آنها برخورد كرد؟ كاملاً واضح است كه نور به جهت ظلمت شىء تيره مبدل به تيرگى شد و يا به جهت روشنى شىء، روشنايى خود را حفظ كرد.
عوالم وجود نيز نسبت به خداوند متعال چنين است. خداوند سبحان فيض و عنايت خود را يكسان به جهان هستى عرضه داشته است؛ ولى تفاوت و اختلاف مرتبه وجودى و جنبه قابلى عوالم باعث مىگردد كه اين فيض و عنايت گوناگون جلوه نمايد. اين فيض، در عالم مجرد به دليل سنخيت وجودى اين عالم و احكام و قوانين خاص آن به صورت خير محض و خيرات محض جلوه مىكند و در عالم مادى به دليل سنخيت وجودى اين عالم و سنن و آثار مخصوص آن، به صورت اختلاط خير و شر و امتزاج آن دو ظهور مىكند. V}نگا: محمدبن ابراهيم صدرالدين الشيرازى، تفسير القرآن الكريم، ص 399.{V
به هر روى، از آنجا كه ما معتقديم خداوند متعال جهان را به بهترين وجه خلق فرموده و عالم را بر اساس سنن و قوانين لايتغير قرار داده است، بر اين باوريم كه وجود «شرور» همراه «خيرات» در جهان طبيعت، لازمه سنت و قانون لايتغير جهان مادى است؛ و از اين رو منشأ شرور را عالم ماده و قوانين ضرورى حاكم بر آن مىدانيم.
البته براى تكميل پاسخ توجه به دو نكته ضرورى است:
اوّل آنكه شرور طبيعى كه در مثالهاى شما مطرح شده است و از جمله شرورى است كه از اراده و اختيار انسان نشأت نمىگيرد، بلكه اقتضاى جهان طبيعت است؛ نسبت به خيرات جهان بسيار كم و ناچيز است. اگر آمارى گرفته شود و افراد نابينا، ناشنوا، فلج و ... شمارش گردند، نسبت به افرادى كه از سلامت كامل جسمى برخوردارند، بسيار اندكند و اين نيز از لطف خداوند است كه در جهان مادى كه اقتضاء امتزاج خير و شر دارد، شرور طبيعى كمتر از خيرات طبيعى باشد.
دوّم آنكه، بر اساس آيات قرآن و روايات، اولاً شرور طبيعى براى امتحان و آزمايش انسان مىباشد همچنانكه خداوند در اين آيه از قرآن كريم مىفرمايد: A}«و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرين{A؛ V}بقره/ 155.{Vو قطعاً شما را به چيزى از [قبيل] ترس و گرسنگى، و كاهش در اموال و جانها و محصولات مىآزماييم؛ و مژده ده شكيبايان را». چرا كه گوهر اصلى انسان در امتحانات هويدا مىشود.
P}گر چه خود را بس شكسته بيند او{E}آب صافى دان و سرگين زير جو{P
P}چون بشوراند تو را در امتحان{E}آب، سرگين رنگ گردد در زمان{P
P}در تك جو هست سرگين اى فتى{E}گر چه جو صافى نمايد مر تو را{P
V}مثنوى/ 1 /3219 - 3217.{V
و در آيهاى ديگر مىفرمايد: A}«و لقد أخذنا آل ف رعون بالسنين ون قص من الثمرات لعلهم يذكرون{A؛ V}در اين باب نگا: الميزان، ج 14، ص 287.{V و در حقيقت ما فرعونيان را به خشك سالى و كمبود محصولات دچار كرديم، باشد كه عبرت گيرند».
ثانياً شرور طبيعى وسيلهاى است براى كيفر اعمال انسانها و انتقام و قهر الهى مانند نزول عذاب الهى بر قوم عاد، لوط، فرعون، اصحاب ايكه و حجر و ... V}نگا: اعراف/136، هود/82، فيل/4 و ....{V
ثالثاً از ديدگاه احاديث، خداوند در مقابل رنجها، دردها و مصائبى - كه بعضى از انسانها ناخواسته دچار آنند و ما از آن به شرور طبيعى ياد مىكنيم - در سرا و عالم ديگر يعنى قيامت، جزاى برترى اعطا مىفرمايد. به دليل مجال كم تنها به ذكر دو روايت بسنده مىكنيم:
1. امام صادق(ع) [در توجيه نقصهاى بدنى مانند نابينايى و ناشنوايى ]تأكيد مىفرمايند كه خداوند در آخرت به چنين اشخاصى در صورت بردبارى و صبر، چنان پاداشى اعطا مىكند كه اگر ميان بازگشت به دنيا و تحمل دوباره همين مصايب و باقى ماندن در آخرت مخيّر باشند، بازگشت به بلايا را انتخاب مىكنند، تا اجرشان افزوده گردد. V}بحارالانوار، ج 3، ص 71.{V
2. امام رضا(ع) مىفرمايند: «بيمارى مؤمن موجب پاك شدن او از گناهان و لغزشها و رحمت الهى در حق مؤمن است و براى كافر عذاب و لعن است. بيمارى در حالت مؤمن پايدار است تا اين كه گناهان او پاك گردد.» V}محمدبن علىصدوق، ثوابالاعمال و عقابالاعمال، ترجمه و تصحيح علىاكبر غفارى، ص 429.{V
P}دان كه نَبْوَد فعل همرنگ جزا{E}هيچ خدمت نيست همرنگ عطا{P
P}مزد مزدوران نمىماند به كار{E}كان عرض وين جوهر است و پايدار{P
P}آن همه سختى و زور است و عرق{E}وين همه سيم است و زرّ است و طبق{P
V}مثنوى/3/3445-3447.{V
کد سوال : 983
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تقدير خدا چيست؟ آيا اگر معتقد شويم كه انسان نمىتواند برخلاف تقدير كارى انجام دهد، لازمهاش جبر نيست؟ قضاى خدا چيست؟ و آيا اگر قضاء به معنى اتمام كار باشد، چگونه ممكن است كه افعال انسان اختيارى باشد؟
پاسخ : اين چهار پرسش از اساسىترين سؤالاتى است كه با پاسخدهى به آنها، مسأله مورد نظر حضرتعالى نيز روشن مىشود.
نخست به مسأله «تقدير» خدا و نسبت آن با اختيار انسان مىپردازيم. تقدير دو معنا دارد كه متناسب با آنها مىتوان گفت تقدير دو نوع است:
T}1. تقدير علمى:{T
يعنى سنجش و اندازه. مقصود از تقدير علمى خدا اين است كه خدا مىداند كه هر چيزى در هر زمان و هر مكان به چه صورتى تحقق مىيابد. به بيان ديگر، تقدير علمى خدا يعنى علم خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايط پيدايش پديدهها و در پى آن، رخ دادن آنها.
اين تقدير علمى خدا با اختيار انسان هيچ منافاتى ندارد، چرا كه خداوند مىداند مثلاً شخص X با اختيار و انتخاب خود چه افعال و اعمالى را انجام مىدهد. در واقع علم پيشين الهى هيچ منافاتى با اختيار انسان ندارد چرا كه فعل انسان با وصف اختيارى بودن متعلّق علم خدا قرار مىگيرد و چنين علمى نه تنها منافى اختيار نيست، تأييد كننده آن نيز هست. V}براى آگاهى بيشتر در باب علم پيشين الهى و اختيار انسان نگا: محمد سعيدىمهر، علم پيشين الهى و اختيار انسان.{V
T}2- تقدير عينى:{T
يعنى ايجاد به اندازه، چيزى را به اندازه ايجاد كردن، يا اندازه براى چيزى قرار دادن. تقدير عينى خداوند عبارت است از تدبير مخلوقات به گونهاى كه پديدهها و آثار خاصى بر آنها مترتب گردد و اين، طبعاً به حسب قرب و بعد هر پديدهاى متفاوت خواهد بود؛ چنان كه نسبت به جنس، نوع، شخص و حالات شخص نيز تفاوت خواهد داشت. مثلاً تقدير نوع انسان اين است كه از مبدأ زمانى خاصى تا سرآمد معينى در كره زمين زندگى كند و تقدير هر فردى اين است كه در مقطع زمانى محدود واز پدر ومادر معيّنى به وجود بيايد؛ و همچنين تقدير روزى و ساير شؤون زندگى و افعال اختياريش عبارت است از فراهم شدن شرايط خاص براى هر يك از آنها. در واقع، تقدير عينى خداوند، يعنى، خداوند هر مخلوقى را با حدود و قيود و اندازه، شرايط، خصوصيات و توانهاى مخصوصى به وجود مىآورد. V} فرقان / 2 - قمر/ 49 - يس/ 38 - مؤمنون/ 18 - اعلى/ 3.{V
اين تقدير نيز با اختيار انسان منافات ندارد؛ چرا كه اختيار، اعمال اختيارى و مقدمات افعال اختيارى ما همچون هر پديده ديگرى از مجراى خاص و كادر مشخص و دائره مختص به خود تحقق مىيابد؛ و اين همان تقدير عينى خداوند است. مثلاً سخن گفتن انسان كه يك عمل اختيارى است، بايد از مجرا يا مجارى خاص خود تحقق يابد، از اين رو خداوند با اعطاى ريهها، حنجره، تارهاى صوتى، زبان، دندانها و لبها و... اين مجارى را براى تحقق سخن گفتن كه يك عمل اختيارى مىباشد مقدر فرموده است. همچنين مقدمات افعال اختيارى را نيز خداوند با شرايط خاصى مقدر فرموده؛ مثلاً خدا جهازات غذاخوردن را فراهم كرده و موادى آفريده تا در آن مواد تصرف شود. بايد دست و پاى باشد تا انسان بتواند در آنها تصرف كند. اگر اعضا و جوارح نبود تا تصرف در مواد خارجى انجام دهد، خوردن - كه يك فعل اختيارى است - تحقق نمىيافت.
به هر حال، امورى را كه خداوند به تقدير عينى مقدر فرموده، همه جبرى هستند و جاى اِعمال اختيار و توهّم اختيار انسان در آن نيست. اعضا و جوارح ما جبراً به ما داده شده است. قدرت اختيار، تفكر و انتخاب براى ما جبرى است. مقدمات اختيار و موادى كه اعمال اختيارى روى آن انجام مىگيرد، جبرى است. خداوند متعال با تقدير عينى خود كادرى را براى زندگى هر فرد مشخص مىكند كه فعاليت اختيارى - كه خود نيز جبراً به ما داده شده است - در درون آن انجام مىگيرد. ما در درون اين كادر، مختار هستيم كه هر چه مىخواهيم بكنيم؛ ولى بيرون از اين كادر از اختيار ما خارج است.
به بيان ديگر، اصل اختيار، مقدمات افعال اختيارى و موادى كه افعال اختيارى روى آن انجام مىگيرد، همه براساس تقدير عينى خداوند - كه براساس اقتضائات عالم هستى و جهان مخلوق بوده است - جبرى هستند، ولى اين كه ما چگونه از اختيار خود استفاده كنيم و آن مقدمات را به كار گيريم و از مواد چه بسازيم، همه در اختيار ما بوده و خواهد بود.
امّا قبل از پرداختن به «قضاى الهى» و نسبت آن با اختيار، ذكر اين نكته لازم است كه تقدير به معناى تقدير عينى در حقيقت بازگشتش به ايجاد علل ناقصه است؛ يعنى، مقدماتى كه پيدايش يك پديده بر آنها متوقف است و به نحوى در تعيين حد و اندازه آن شىء مؤثر مىباشد كه آن را تقدير آن شىء مىگويند. اما علت تامه شىء، اگر چه مستند به خداست، طبق اين اصطلاح، «تقدير» ناميده نمىشود، بلكه «قضاء» است كه به زودى از آن سخن خواهيم گفت.
براساس اين تحليل، تقدير عينى قابل تغيير است، چون وقتى مقدمات يك شىء فراهم مىشود - اگر مقدمات بعيد باشد - هنوز بايد چند واسطه ديگر تحقق يابد تا به خود آن پديده برسد؛ ودر اين ميان ممكن است موانعى پديد آيد و جلوى تحقق آن شىء را بگيرد.
با توجه به اين نكته، معناى بسيارى از رواياتى كه در باب تغيير تقدير است، روشن مىشود. از برخى روايات استفاده مىشود كه پارهاى از كنشهاى انسان، تقديرات را تغيير مىدهد. مثلاً صدقه دادن موجب دفع بلاء مقدر مىگردد و يا صله رحم عمر را طولانى مىكند. در اين موارد، تقدير عينى اوّلى آن بود كه براساس شرايط مخصوص بلايى نازل شود يا مثلاً با تصادف يا امراض جسمانى فردى در سن خاصى فوت كند. اما مانعى مانند صدقه و صله رحم جلوى تحقق بلا و فوت را گرفته و موجب تغيير آن شده است.
P}چاره دفع بلا نَبْوَد ستم{E}چاره، احسان باشد و عفو و كرم{P
P}گفت الصَّدْقة مردّ للبلا{E}داوِ مَرْضاكَ بِصَدْقَة يا فتى{P
V}مثنوى /6 / 2590 - 2591.{V
T} قضاء الهى و اختيار انسان{T
قضا به معناى پايان يافتن و كار را يكسره كردن است؛ و مىتوان مرحله نهايى يك كار را نيز قضا ناميد. قضاء نيز همچون تقدير دواصطلاح دارد: «قضاء علمى» و «قضاء عينى». علم به پايان كار و مرحله نهايى يك فعل، «قضاء علمى» است؛ و پايان يافتن، يكسره شدن و تحقق نهايى كار را «قضاء عينى» گويند.
T}قضاء علمى خداوند؛{T
يعنى علم خداوند به وقوع حتمى پديدهها. قضاء علمى خداوند، با اختيار انسان منافات ندارد زيرا خداوند علم دارد كه پديده يا فعل و كارى با اختيار انسان حتماً به وقوع خواهد پيوست. به بيان ديگر، قضاء علمى خداوند در مورد افعال اختيارى انسان به اين معنى است كه خداوند مىداند فلان فعل انسان با وصف اختيارى بودن، حتماً به وقوع خواهد پيوست. به بيان سوم؛ يعنى، خدا مىداند كه فلان شخص چنان كارى را اراده خواهد كرد و با اختيار خود آن را انجام خواهد داد.
T}قضاء عينى خداوند؛{T
يعنى، انتساب تحقق عينى پديدهها به خداوند. به بيان ديگر، مقتضاى قضاء عينى خداوند اين است كه وجود پديدهها را از آغاز پيدايش تا دوران شكوفايى و تا پايان عمر، بلكه از هنگام فراهم شدن مقدمات بعيد، تحت تدبير حكيمانه الهى بدانيم؛ و فراهم شدن شرايط پيدايش و رسيدن به مرحله نهايى را مستند به اراده او بشماريم.
به بيان سوّم:
1. رسيدن هر معلولى به حد ضرورت وجودى، از راه تحقق علت تامهاش مىباشد؛
2. هيچ مخلوقى استقلال در وجود و آثار وجودى ندارد؛
3- طبعاً ايجاب و ضرورت وجودى همه پديدهها، مستند به خداى متعال خواهد بود كه داراى غنا و استقلال مطلق است.
در واقع، قضاء عينى الهى مستلزم اين حقيقت است كه همان گونه كه وجود هر پديدهاى انتساب به اذن و مشيت تكوينى خدا دارد و بدون اذن او هيچ موجودى پا به عرصه وجود نمىنهد؛ پيدايش هر چيزى هم مستند به قضاء عينى الهى است و بدون آن، هيچ موجودى شكل و حدود ويژه خود را نمىيابد و به سرانجام خويش نمىرسد. V} نساء / 78 و شعراء / 81 - 79.{V
P}موركى بر كاغذى ديد او قلم{E}گفت با مورى دگر اين راز هم{P
P}كه عجايب نقشها آن كلك كرد{E}همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد{P
P}گفت آن مور اِصبع است آن پيشهور{E}وين قلم در فعل فرع است و اثر{P
P}گفت آن مورِ سوم كز بازو است{E}كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست{P
P}همچنين مىرفت بالا تا يكى{E}مهترِ موران فطن بود اندكى{P
P}گفت كز صورت مبينيد اين هنر{E}كه به خواب و مرگ گردد بىخبر{P
P}صورت آمد چون لباس و چون عصا{E}جز به عقل و جان نجنبد نقشها{P
P}بىخبر بود او كه آن عقل و فؤاد{E}بىزتقليب خدا باشد جماد{P
V}مثنوى / 4 / 3721 - 3728.{V
کد سوال : 984
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به تحقيقى بودن اصول دين، بنده نسبت به مسائل اعتقادى دچار شك و ترديد شدهام و اين موضوع مرا در انجام اعمال عبادى به وسواس انداخته است. مرا راهنمايى كنيد.
پاسخ : ابتدا بايد اين نكته را خاطر نشان سازيم كه وسوسه، شك، ترديد و تزلزل از خطرات و القائات شيطانى است؛ چنان كه طمأنينه، يقين، ثبات و امثال آن از افاضات رحمانى و ملكوتى است. يعنى، شيطان براى بيرون راندن بندگان خدا از راه مستقيم و صراط حق، از وسائل و حيلههاى متفاوتى استفاده مىكند و از آنجا كه اهل كيد و مكر است، روش گمراه نمودن افراد را به حسب آمادگىهاى ايشان تشخيص داده و از همان راه وارد مىشود. مثلاً يك انسان كه نسبت به احكام و مسائل شرعى بىمبالات است، هرگز به وسواس در وضو يا نماز دچار نمىشود. وسواس از تحريكات شيطان است و شيطان، انسان بىمبالات و كم اعتنا به مسائل شرعى را نسبت به آنها حسّاس و مقيّد نمىكند؛ بلكه براى دورتر كردن او از وظايف شرعى و تكاليف الهى، راهى مناسب با حالات و تمايلات درونى او بر مىگزيند. بنابراين، بدانيد شيطان لعين كه شما را گرفتار شك و ترديد در مسلّمات دين كرده است، توجّه به امور دينى را (چنان كه خودتان اشاره فرمودهايد) در شما سراغ داشته و درست روى همين نقطه دست گذاشته است و مىخواهد اين موهبت الهى را از شما بگيرد.
P}سالها او را به بانگى بندهاى{E}در چنين ظلمت نمد افكندهاى{P
P}هيبت بانگ شياطين خلق را{E}بند كردهست و گرفته حلق را{P
P}تا چنان نوميد شد جانشان زنور{E}كه روان كافران ز اهل قبور{P
V}مثنوى/3/4338 - 4336.{V
با توجه به اين مطلب، بايد بگوييم:
اولاً اين كه شما به خاطر تحقيقى بودن اعتقادات خود، تلاش نموده و با مطالعه و تفكر سعى كردهايد در پذيرفتن اصول دين تقليد نكنيد، كارى بسيار شايسته و سزاوار تحسين انجام دادهايد و پاداش بسيارى براى اين امر نزد خداوند خواهيد داشت.
ثانياً، هرگز نگوييد و به خود تلقين نكنيد كه به خاطر شك در اعتقادات، اعمال من نزد خداوند پذيرفته نيست؛ يا مثلاً پس از انجام واجبات و يا ترك محرمات سودى براى من حاصل نمىشود؛ زيرا اين خود دنباله مكائد شيطانى است كه نخست اعتقادات را در درون شما سست نموده و اينك به دنبال خدشهدار كردن اعمال شماست.
همين كه شما مىگوييد خدا از من نمىپذيرد، دليل بر آن است كه شما خدا را از صميم وجود و باطن خويش قبول داريد و در وجود او شكى نداريد. پس علىرغم وسوسههاى شيطان و خواستههاى او، به عبادت خويش ادامه دهيد و همچون بندگان ديگر خدا اميدوار باشيد كه اعمال شما نزد خداوند رحمان پذيرفته است.
P}چون چنين وسواس ديدى زود زود{E}با خدا گرد و درآ اندر سجود{P
P}سجده گه را تَر كن از اشك روان{E}كاى خدا تو وارهانم زين گمان{P
V}مثنوى/4/385 و 386.{V
ثالثاً، بدانيد شيطان ضعيف است و كيد و مكر او به انسانهاى عاقل و انسانهاى خداجو و حقيقتطلب و آنان كه با ياد خدا زندگى مىكنند و تنها از او فرمان مىبرند، كارگر نيست.
با توجه به سه نكته فوق، بهتر است تا مدتى به جاى اين كه در باب مسائل اعتقادى بينديشيد، به مبارزه با شيطان و وسوسههاى او بپردازيد. راه مبارزه با شيطان هم چند چيز است:
اول آنكه، به وسوسهها و القائات او بىاعتنايى كنيد. وقتى شما را به پندارهاى بد و باطل وا مىدارد، فكر خود را به مسائل ديگر مشغول كنيد. در روايتى معصوم(ع) مىفرمايد: «جز اين نيست كه آن خبيث (شيطان) مىخواهد اطاعت شود، پس وقتى كه سرپيچى شود، به سوى هيچ يك از شما باز نمىگردد». V}فروع كافى، ج 3، ص 358.{V
P}الحذر اى گِل پرستان از شرش{E}تيغ لاحولى زنيد اندر سرش{P
P}كاو همى بيند شما را از كمين{E}كه شما او را نمىبينيد، هين{P
P}دايماً صياد ريزد دانهها{E}دانه پيدا باشد و پنهان دغا{P
P}هركجا دانه بديدى، الحذر{E}تا نبندد دام بر تو بال و پر{P
V}مثنوى/3/2859-2856.{V
دومين راه مبارزه با شيطان كه لازمه راه اوّل و بسيار مهم است آن است كه ما در همه امور زندگى، و در هر كارى كه مىخواهيم انجام دهيم و هنگام مواجهه با هر مشكلى، از خداوند و از وسائط فيض و رحمت او كمك بگيريم و با دعا، تضرع و درخواست عاجزانه توجه خداوند به خويش را جلب كنيم. خداوند متعال نيز اين حقيقت را با لحن خاصى بيان كرده است: A}«قل ما يعبؤا بكم ربى لو لا دعاؤكم»{A؛ V}فرقان/ 77.{V«بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم اعتنايى به شما نمىكند».
بعد از خداوند متعال، بايد از رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) درخواست نمود تا ما را از وسوسههاى شيطانى نجات دهند و حالت بيدارى و انتباه را در ما مستقر سازند تا بر اثر غفلت، شيطان با وسوسههاى خود بر ما مستولى نشود.
تلاوت يا شنيدن آيات قرآنى و تدبّر در آنها، تفكر در آيات خلقت و نظاير اينها نيز، همه در وجود انسان ايجاد آمادگى مىكند تا نور يقظه و جذب الهى به سراغ او آمده، وى را از غفلت، اوهام و وسوسههاى شيطان نجات دهد و به خود بياورد. به اين حقيقت متوجه باشيد كه قرآن كريم در هر بابى از ابواب خود، براى انسان هدايتها، تذكرها، هشدارها و انذارها دارد و هر كس صادقتر و دردمندانه به سراغ قرآن رود و در كلام حضرت معبود صادقانه «فكر» كند؛ كلام، رموز و اشارات كلام الهى راهگشاى وى خواهد بود.
P}گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق{E}اندرين ايام مىآرد سبق{P
P}گوش وهش داريد اين اوقات را{E}در رباييد اين چنين نفحات را{P
P}نفحه آمد مر شما را ديد و رفت{E}هر كه را مىخواست جان بخشيد و رفت{P
P}نفحه ديگر رسيد، آگاه باش{E}تا از اين هم وانمانى خواجه تاش{P
V}مثنوى/1/1954- 1951.{V
سومين راه، آن است كه در همه احوال از «غفلت» اجتناب ورزيد و در همه احوال در «ياد» حضرت حق باشيد. چرا كه شيطان همواره مىكوشد انسان را به غفلت كشانده، از اين راه آدمى را دچار تزلزل، شك و ترديد سازد. از اين رو بايد تصميم بگيريد كه مراقب حال خود باشيد و هر وقت به هر بهانهاى به «غفلت» كشيده شديد، فوراً متذكر شويد و استعاذه و استغفار كنيد و به حالت ذكر و ياد خدا برگرديد. آيات 200 و 201 سوره اعراف به اين حقيقت اشاره كرده،مىفرمايد: «و اگر وسوسهاى از جانب شيطان بر تو راه يافت، پس به خداى متعال پناه ببر، كه او سميع و عليم است، پرهيزگاران را هر وقت وسوسه شيطانى رسد و طايف شيطانى بر دل آنها روى بياورد، فوراً به خود آيند، و به حقيقت حال آگاه شوند.»
اگر حقيقتش را بخواهيد، اين غفلت است كه آدمى را در دام شيطان و وسوسههاى او قرار مىدهد و يكى از تبعات آن، همان ترديد، اضطراب و شك و تزلزل است. به بيان ديگر، غفلت از حق به اين معنى كه انسان باطناً خداى متعال را فراموش كند، از او و ذكر او غافل شود و مستغرق در اين و آن و اين سو و آن سو گردد، اساس همه گرفتارىها و وسيله راه يافتن شيطان بر دل و وسوسههاى او است؛ چنانكه امام صادق(ع) نيز به اين حقيقت اشاره فرمودهاند كه H}«فان الغفلة مصطادالشيطان و رأس كل بلية و سبب كل حجاب»{H؛ V}مصباح الشريعة، باب بيست و چهارم.{V حقيقت آن است كه غفلت صيدگاه شيطان، ريشه هر بلا و بدبختى و سبب همه حجابها است».
جليس دل و قرين آدمى به هنگام غفلت، جز شيطان نيست؛ چنان كه خود غفلت هم از ناحيه شيطان است و اوست كه انسان را به غفلت مىكشد و از ياد خدا غافل مىگرداند. A}«استحوذ عليه مالشيطان فأنساهم ذكر الله...»{A؛ V}مجادله/ 19.{V«شيطان بر آنان سخت احاطه نمود و آنان را از ياد خدا غافل كرد...».
پيام غيبى اين آيه آن است كه آنجا كه فكر و دل تو و باطن تو به كلى از خدا غافل شد، او را فراموش كرد و مستغرق در اوهام و خيالات و اين و آن گشت؛ بدان كه شيطان بر تو استيلاء يافته و فكر و دل تو را و يا «تو» را به آنجاها كشانيده است، تا از ياد معبود خويش بازمانى و خسران بينى.
اين دو آيه را مكرر بخوانيد و در آن تدبر فرماييد:
A}«و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين * وإنهمل يصدونهم عن السبيل و يحسبون أنهم مهتدون»{A؛ V}زخرف، 36 و 37.{V
«و هر كس از ذكر خداى رحمان روى برگرداند، شيطانى را بر او مىگماريم كه دوست و مصاحب او مىگردد. و اين شياطين مسلماً آنان را از راه باز مىدارند و خودشان گمان مىكنند كه در راه هدايت پيش مىروند».
اميدواريم كه با دقت در مطالب پيش گفته و به كارگيرى آنها، شك و ترديد شما به آرامش و ثباتى پايدار مبدل گردد و هميشه در زندگى پيروز و بهروز باشيد.
P}اى خدا فرياد زين فرياد خواه{E}داد خواهم نه ز كس زين دادخواه{P
P}دادِخود از كس نيابم جز مگر{E}ز آن كه او از من به من نزديكتر{P
V}مثنوى/1/2196-2195.{V
کد سوال : 985
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هدف از زندگى در دنيا را براى يك نوجوان بنويسيد. همين هدف را براى يك جوان شرح دهيد، يا براى يك عارف، يا يك مذهبى، يا يك ساعى، يا هنرمند و به طور كلى، يك انسان؟
پاسخ : در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نكته توجه كرد:
اول آنكه، معناى هدف بايد مشخص شود. «هدف براى هر امر و هر راه، نقطهاى است كه آن راه و امر، به آن ختم مىشود». V}لازم به تذكر است كه اين هدف كه گاهى از آن تعبير به غايت نيز مىشود با علت غايى كه در فلسفه از آن سخن مىرود، متفاوت است. براى آشنايى تفصيلى از تفاوتها و تشابههاى علت غايى و غايت نگا: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 2، صص 89 - 114، درس سى و نهم و چهلم.{V
دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مىبخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافتهاند. از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايدهآل براى بخشى از زندگى به حساب مىآمده، هدف براى كل حيات تلقى نمودهاند؛ و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكستهاى روحى شدهاند. در اين باب، مىتوان به كسانى اشاره كرد كه بهرهمندى از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند؛ در حالى كه اين تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است نمىتواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى، يعنى حيات دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانستهاند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده و به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانهاى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم. V}نگا: عبدالله نصرى، تكاپوگر انديشهها (زندگى، آثار و انديشههاى استاد محمد تقى جعفرى)، ص 220.{V
دوّم: بايد هدف را به درستى بشناسيم. روشن است كه متفكران و انديشمندان بسيارى در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاريخ، هدفهاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه كردهاند. امّا اين بدان معنا نيست كه همه اين نظرها درست و همه اين هدفها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد. ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدفها، نشانگر صحت اين مدعا است.
سوّم: در مقدمه پاسخ به پرسش شما كه البته بطور صريح مطرح نشده ولى درتكميل سخن ضرورت دارد؛ شناخت صحيح «راه رسيدن به هدف» است. بيان يك مثال قدرى از اهميت نكته دوّم و سوّم پرده بر مىدارد.
فرض كنيد بيمارى داريد كه نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مىدانيد كه اين دارو تنها در يك داروخانه عرضه مىشود؛ امّا شما اين داروخانه را نمىشناسيد. اكنون درمىيابيد كه دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر؛ تا چه حد ضرورى و جدى است. يعنى، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه براى يافتن دارو مهم است، اين كه شما از كدام خيابان و به چه شكلى برويد تا به آن داروخانه برسيد، اهميت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگى رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمهاى جانسوز و جبرانناپذير براى شما در پى خواهد آورد.
چهارم: در اولين قدم از جستجو، براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برخورد مىكند كه هر چند تكاندهنده است، براى هوشيارى و دقت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنين مىگويد: «تنها يك بار اين راه را خواهى رفت و يك بار زندگى را تجربه خواهى كرد» اين اخطار و گوش زد مهم و جدّى، ما را بر آن مىدارد كه با دقتى متناسب با اهميت موضوع و موشكافى بسيار، به كاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا كنيم.
با توجه به نكات مذكور متوجه خواهيم شد كه شناخت هدف زندگى، كار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما كه خود براى اولين و آخرين بار از اين راه مىگذريم، بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشارهاى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنمايد.
خوشبختانه و با كمال شعف بايد بگوييم اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، كارى كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نيك فرجام باشيم و برناتوانى ما در اين باب، عليم است؛ حكيمانه و مشفقانه در حالى كه به همه جهان هستى احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مىداند؛ هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مىآموزد؛ و ما كه اين را كاملترين و مطمئنترين تعليم مىدانيم، با استفاده از آيات قرآنى يعنى سخن خداوند آن را براى شما بازمىگوييم.
پنجم: از آن جا كه هدف زندگى «انسان» مطرح است، بايد انسان را بشناسيم و بدانيم كه او چگونه موجودى است و چه قابليتها و استعدادهايى و رو به كدام سمت دارد، حقيقت او چيست؟ چه بوده، چه شده و چگونه مىتواند باشد؟
با توجه به نكات مذكور، اكنون مىكوشيم تا هدف زندگى انسان را از ديدگاه آيات قرآن براى شما به صورت فشرده، تبيين كنيم.
قرآن كريم، هر چند به ساحت جسمانى انسان و مراحل تكوّن آن اشاره فرموده است V}سورههاى مؤمنون/12، حجر/26، صافات/11.{V، انسانيت انسان را به «روح» او مىداند. V}حجر/29، ص/72، سجده/10. براى آگاهى تفصيلى از اين موضوع نگا: محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، ج 1-3، صص 447 - 450.{V بر اساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى منسوب به خداوند است، يعنى روح انسان مخلوق بىواسطه خداوند و ظهور تام و كامل اسماء و صفات الهى، ملازم با ملائكه و متحد با آنها و اصل و باطن آنهاست. V}نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اوّل، صص 22 - 26.{V برخى از احاديث حكايتگر اين حقيقت است كه «خداوند انسان را بر صورت خود آفريده است». V}سيد روح الله امام خمينى، چهل حديث، ص 534.{V اما اين بعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسانى، مربوط به هنگامى است كه انسان، پا به حيات مادى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحلهاى است كه خداوند درباره او مىفرمايد:
A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم{A؛ V}تين / 4.{V [كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم».
بر طبق پارهاى آيات، اين روح انسان كه منسوب به خداست و در اين مقام «روح خدا» ناميده مىشود، براى ورود به عالم ماده تنزل مىيابد. يعنى با حفظ هويت اصلى خويش، آن صفات و كمالات در او كمرنگ و كمرنگتر مىگردد. اين محدوديت و كمرنگى، به دليل حجابهايى است كه روح انسان را فرا مىگيرد. در واقع، «روح خدا» يا «حقيقت انسان» محدودتر شده، كمالات و خصوصيات وجودىاش كاسته مىشود. حقيقت انسان، در اين سفر نزولى از مراتب و منازل مختلف گذر مىكند و به منزل آخر مىرسد؛ و در منزل آخر در بدن تصفيه شده انسانى جلوهگر شده، در مرتبه روح دميده شده در بدن انسانى ظاهر مىگردد. به عبارتى، در صورت روح انسانى جلوه مىكند.
براى روشن شدن اين مطلب، از مثالى مدد مىجوييم: نورى را فرض كنيد كه از نقطهاى سرچشمه مىگيرد. نور بسيار صاف، روشن، پاك و بىرنگ است. در برابر اين نور، حجابهاى شيشهاى متنوع و متعدد با رنگها و تيرگىهاى مختلف، يكى پس از ديگرى در طول يكديگر قرار مىگيرند. نور با آن صفا و روشنى و پاكى و بىرنگى به شيشه اول كه داراى رنگ و تيرگى مخصوصى است، مىرسد و از آن عبور مىكند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوم برخورد و از آن عبور مىكند و رنگ و تيرگى بيشترى كسب مىكند. به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مىدهد و دوباره تيرگىهاى بيشترى به خود مىگيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مىرسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مىشود و به صورت نورى ضعيف، توام با رنگها و تيرگيهاى بسيار درمىآيد. در اين هنگام، كسى كه اين نور را مىبيند، چنين مىپندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخرش همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمىداند كه اصل اين نور به صورت ديگرى بوده و در ابتدا نورى شفاف، بىرنگ و پاك بوده است. حال اگر فرد ديگرى كه مطلع است او را از جريان امر باخبر گرداند و به او بگويد اين نور كه مشهود توست، اصلش چنين نبوده، بلكه صورتهاى شفافترى دارد و در نهايت هم داراى يك صورت اصلى بسيار صاف، وسيع و پاك است و تو مىتوانى با كنار زدن اين شيشهها كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلىاند، به آن دست يابى؛ كمك بزرگى به او كرده و آگاهى فوقالعاده مهمى در اختيار او قرار داده است.
مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشههاى تيره و روشن است و خداوند متعال ما را به چنين امرى واقف ساخته است:
A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم * ثم رددناه أسفل سافلين{A؛ V}تين / 4 - 5.{V[كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پستترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم».
البته همچنان كه نورِ از شيشههاى تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود يعنى «روح خدا» متصل است. V}براى آشنايى بيشتر با اين موضوع نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اول، صص 31 - 40.{V
با دقت در مطالب پيش گفته، بخوبى درخواهيد يافت آياتى كه نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودى برتر و بلكه برترين موجود امكانى معرفى مىكنند؛ موجودى كه ارزشهاى والا و متعالى در او يافت مىشود؛ همه حكايتگر ويژگىهاى حقيقت اصلى انسان و همان «روح خدا»يى است كه تنزل يافته است. V}مانند سورههاى بقره/30، انعام/165، اعراف/ 172 - 173، روم/30، احزاب/72 و... .{V اما آياتى كه انسان را نكوهش كرده و او را موجودى پست و فرودين و گاهى پستترين خلايق مىشمارند، بيانگر خصايص انسان تنزل يافتهاى هستند كه در همان مرتبت و منزل متوقف ماندهاند. V}مانند سورههاى: حج/66، فصلت/51، علق/ 6 - 7، اسراء/100، يونس/12 و ... .{V
به هر حال، انسان اصلش آن و تنزل يافتهاش چنين است:
P}زانكه دارد خاك شكل اغبرى{E}وز درون دارد صفات انورى{P
P}ظاهرش با باطنش گشته به جنگ{E}باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ{P
P}ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس{E}باطنش گويد نكو بين پيش و پس{P
P}ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست{E}باطنش گويد كه بنماييم بيست{P
P}زآنكه ظاهر خاك اندوه و بلاست{E}در درونش صد هزاران خنده هاست{P
P}ظاهرت از تيرگى افغان كنان{E}باطن تو گلستان در گلستان{P
V}مثنوى/4/ 1007 - 1010 و 1013 و 1024.{V
اما داستان روح انسانى كه از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمىشود؛ چرا كه خداوند متعال در آيات گوناگون اين حقيقت را براى ما بازگفته است كه همه جهان هستى و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى به سوى خداوند و از آنِ اوست:
A}«و إلى الله عاقبة الأمور»{A؛ V}لقمان / 22.{V «و فرجام كارها به سوى اوست»؛
A}«و لله عاقبة الأمور»{A؛ V}حج / 41.{V «و فرجام همه كارها از آنِ خداست»؛
A}«و إلى الله ترجع الأمور»{A؛ V}آل عمران / 109.{V «و [همه ]كارها به سوى خدا بازگردانده مىشود»؛
A}«الله يبدؤا الخلق ثم يعيده ثم إليه ترجعون»{A؛ V}روم / 11. {V«خداى متعال خلق را آغاز مىكند و سپس خلق را برگشت مىدهد، سپس [شما انسانها ]به سوى خداى متعال برگشت داده مىشويد».
بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى كه اسلام براى بشر تصوير كرده است، فقط خداست و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوى خداوند در حركت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى كه ماوراء زندگى و عالم مادى بلكه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است. A}«إنا لله و إنا إليه راجعون»{A. V}بقره/ 156.{V بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خويش؛ و اين عبارت است از حركت و صعود و بازگشت به سوى خداوند. به بيان ديگر، انسان تنزل يافته بايد تلاش كند تا دوباره خود را پاك گرداند و كمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد و به حقيقت اصلى خود نائل شده، در موطن حقيقى يعنى قرب حضرت حق فايز گردد.
اما چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را نيز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسانها يعنى انبياء قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايتها، ارشادات و تعاليم آنان است كه آدمى مىتواند به اصل خود يعنى حقيقت انسانيت و روح خدا كه هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى اوست، دست يازد. به بخشى از آيات خدا در اين باب توجه فرماييد:
A}«...فاتقوا الله يا أولى الألباب الذين آمنوا قد أنزل الله إليكم ذكرا* رسولا يتلوا عليكم آيات الله مبينات ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات إلى النور...{A؛ V}طلاق / 10 - 11.{V
پس اى خردمندانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بترسيد. راستى كه خدا سوى شما تذكارى فروفرستاده است: پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مىكند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون برد».
اين آيات با لحن خاصى اين حقيقت را مطرح مىكنند كه پيامبران آمدهاند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريكىهايى كه به واسطه تنزلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور كه همان حقيقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.
A}«يا أيها النبي إنا أرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا * و داعيا إلى الله بإذنه و سراجا منيرا{A ؛ V}احزاب / 45 - 46.{Vاى پيامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوتكننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك».
اين عبارات نيز بخوبى حكايتگر اين حقيقت است كه بعثت انبيا براى دعوت به سوى حضرت حق است و آنان همچون چراغى تابناك، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگىاند.
P}چون رسيد اندر سبا اين نور شرق{E}غلغلى افتاد در بلقيس و خلق{P
P}روحهاى مرده جمله پر زدند{E}مردگان از گور تن سر بر زدند{P
P}يكدگر را مژده مىدادند، هان{E}نك ندايى مىرسد از آسمان{P
P}زان ندا دينها همى گردند گبز{E}شاخ و برگ دل همى گردند سبز{P
P}از سليمان آن نفس چون نفخ صور{E}مردگان را وا رهانيد از قبور{P
V}مثنوى / 4/839 - 843.{V
ناگفته نماند كه قرآن كريم، ايمان و عمل صالح را دو ركن اساسى و دو ره توشه مهم براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى تلقى كرده است. از ميان آيات بسيار، تنها به چند نمونه اشاره مىكنيم:
A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم * ثم رددناه أسفل سافلين * إلاال ذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم أجر غير ممنون{A؛ V}تين / 4 - 6.{V براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پستترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم، مگر كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند كه پاداشى بىمنت خواهند داشت».
A}«إن الإنسان لفى خسر * إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحاتو...{A ؛ V}عصر / 2 - 3.{Vواقعاً انسان دستخوش زيان است، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند».
بنابراين، بر اساس آيات قرآن چند امر روشن گشت:
اول، هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.
دوم، هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود يعنى «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.
سوم، خداوند چگونگى و كيفيت رسيدن به اين هدف را توسط انبياء الهى براى ما روشن ساخته است.
چهارم، ايمان و عمل صالح دو ركن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقى شده است.
از همه آنچه به طور فشرده و اجمالى گفتيم، روشن مىشود هدف زندگى براى نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يك كلمه «انسان»، يكسان است و البته هر كس به اندازه ايمان و عمل صالح خود كه دارد و يا كسب مىكند، مىتواند به هدف حقيقى زندگى دستيابد.
معنى اين سخن اين است كه عارف بودن يا مذهبى بودن (به تعبير شما)، لزوماً از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا تلاشگر و ساعى بودن يا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نيست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعى، مىتوانند با شناخت صحيح هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن و به كار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق بخصوصى و در يك كلام «ايمان و عمل صالح» در سير به سوى خداوند و بازگشت به حقيقت انسانى شركت جويند.
در پايان دردمندانه بايد بگوييم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اين كه در چه مقام و منزلتى، منزل داشتهايم و اكنون چه گشتهايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم. اما اهل معرفت و جان سوختگانى هستند كه از اين غربت بسيار در رنجند و روحشان در آرزوى بازگشت به عالم بالا، بىآرام و قرار؛ در انتظار پرواز و خالى كردن قالب بدن است. اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى:
P}بشنو از نى چون حكايت مىكند{E}و زجدايىها شكايت مىكند{P
P}كز نيستان تا مرا ببريدهاند{E}در نفيرم مرد و زن ناليدهاند{P
اين گونه مىسرايد:
P}حبّذا روزى كه پيش از روز و شب{E}فارغ از اندوه و آزاد از طرب{P
P}متحدّ بوديم با شاه وجود{E}حكم غيريّت به كلّى محو بود{P
P}بود اعيانِ جهان بىچند و چون{E}ز امتياز علمى و عينى مصون{P
P}نى به لوح علمشان نقش ثبوت{E}نى ز فيض خوان هستى خورده قوت{P
P}نى ز حق ممتاز و نى از يكدگر{E}غرقه درياى وحدت سربهسر{P
P}ناگهان در جنبش آمد بحر جود{E}جمله را در خود ز خود بيخود نمود{P
P}امتياز علمى آمد در ميان{E}بىنشان را نشانها شد عيان{P
P}واجب و ممكن ز هم ممتاز شد{E}رسم و آئين دويى آغاز شد{P
P}بعد از آن، يك موج ديگر زد محيط{E}سوى ساحل آمد ارواح بسيط{P
P}موج ديگر زد پديد آمد از آن{E}برزخ جامع ميان جسم و جان{P
P}پيش آن كز زمره اهل حق است{E}نام آن برزخ مثال مطلق است{P
P}موج ديگر نيز در كار آمده{E}جسم و جسمانى پديدار آمده{P
P}جسم هم گرديد طوراً بعد طور{E}تا به نوع آخرش افتاده دور{P
P}نوع آخر آدم است و آدمى{E}گشته محروم از مقام محرمى{P
P}بر مراتب سرنگون كرده عبور{E}پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور{P
P}گر نگردد باز مسكين زين سفر{E}نيست از وى هيچكس مهجورتر{P
P}نى كه آغاز حكايت مىكند{E}زين جداييها شكايت مىكند.{P
اميد آنكه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجويان و انسانهاى حقيقتجو را در شناخت هدف زندگى و رسيدن به آن، يارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.
براى آشنايى بيشتر با مباحث پيش گفته، دو كتاب ذيل واقعاً خواندنى است:
1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجانى، الزهراء، تهران.
2. مقالات، استاد محمد شجاعى، سروش، تهران، ج اول.
از منابع زير نيز مىتوانيد استفاده نماييد:
1. فلسفه و هدف زندگى، محمد تقى جعفرى.
2. زندگى ايدهآل و ايدهآل زندگى، محمد تقى جعفرى.
3. انسان از ديدگاه اسلام، عبدالله نصرى.
4. فلسفه و هدف زندگى، زين العابدين قربانى.
5. هدف زندگى، شهيد مرتضى مطهرى.
کد سوال : 986
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در اين دنياى پر از جنگ و فساد چگونه مىتوان به نيهيليسم تن نداد؟ آيا درد زندگى درمانى دارد؟ چرا خدا در اين جهان محرومان را يارى نمىكند؟ چرا هر كس بخواهد پاك و درست زندگى كند بايد زجر بشكد؟
پاسخ : 1. بايد توجه داشت كه مقصود از «هدف زندگى» چيست؟ دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مىبخشد. در طول تاريخ بشر اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافتهاند؛ از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايدهآل براى بخشى از زندگى به حساب مىآمده؛ هدف براى كل حيات تلقى نمودهاند و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكستهاى روحى شدهاند. در اين باب مىتوان به كسانى اشاره كرد كه بهرهمندى از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند، در حالى كه اين، تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است، نمىتواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانستهاند، علاوه بر آن كه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده، به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانهاى بر زندگى بيابند و در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه كه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم. V}نگا: به متن پاسخ و پرسش قبل.{V
2 - از آن جا كه آدمى فطرتاً كمالجو است؛ فرجامانديشى، غايت فكرى، دورانديشى و تفكر در مقصود نهايى زندگى يكى از دغدغههاى پايا و ديرپاى آدمى بوده و خواهد بود. فرجامانديشى، موجب دورانديشى شده، باعث مىگردد كه آدمى با نگرش جدّى و جديدى به نظام هستى، طبيعت، خود و رابطه خدا، انسان و طبيعت بينديشد؛ و همين غايت فكرى است كه انسان را به «فرجامشناسى» سوق مىدهد. اما براساس «قانون اثر مسلّط»، تنها آن نيازى كه در درون انسان از همه قوىتر باشد، تحقق پيدا مىكند و حتى رفتارها، كردارها و خلق و خوى آدمى را شكل مىدهد. از اين رو، هر مقدار خواسته آدمى عميقتر و مشتاقانهتر در درون انسان قرار گيرد، احتمال برآورده شدن آن بسيار افزايش مىيابد. بنابراين، اگر نياز فرجامانديشى به صورت ريشهاى و عميق در جان ما خانه كرده باشد، وجودمان را مضطرب كرده و ما را به حركت در شناخت فرجام زندگى و نقطه نهايى حركت و هدف مطلوب مىكشاند. در اين جاست كه «طلب» به عنوان عامل اصلى حركت انسانها رخ مىنمايد و بايد كار را از «طلب» و «خواستن» آغاز كنيم.
P}منگر آن كه تو حقيرى يا ضعيف{E}بنگر اندر همّت خود، اى شريف{P
P}تو به هر حالى كه باشى مىطلب{E}آب مىجو دايماً، اى خشك لب{P
P}كان لب خشكت گواهى مىدهد{E}كو به آخر بر سر منبع رسد{P
P}خشكىِ لب هست پيغامى زآب{E}كه به مات آرد يقين اين اضطراب{P
P}كاين طلب كارى مبارك جنبشى است{E}اين طلب در راه حق مانع كشى است{P
P}اين طلب مفتاح مطلوبات تست{E}اين سپاه و نصرت رايات تست{P
P}اين طلب همچون خروسى در صياح{E}مىزند نعره كه مىآيد صباح{P
V}مثنوى / 3/1444 - 1438؛ در اين باب نگا: محمد شجاعى، بازگشت به هستى، صص 27 - 9.{V
3 - براساس آيات قرآن، فرجام تمامى كارها به سوى خدا و از آن خداست V}لقمان / 22 و 23؛ حج / 41 و...{V و انسانها يا بدفرجاماند يا نيكفرجامV}رعد / 25 - 22؛ محمد / 11؛ طه / 132؛ صافات / 73 و 74 و...{V؛ اما اينچنين نيست كه انسانها در اين امر نقشى نداشته باشند؛ بلكه تلاش انسانها در خوشفرجامى و بدفرجامى اثر دارد. V}نجم / 41 - 38؛ اسراء / 7؛ زلزال / 7 و 8 و... .{V در يك نگاه كلى، قرآن انسانها را نسبت به فرجام نيك يا بد به دو گروه تقسيم مىكند: دستهاى از مردم زندگى دنيا را دوست داشته و به وراى آن توجهى ندارند و در حقيقت فرجام زندگى خود را در همين دنيا جستجو كرده و خواستار عاقبت و عواقب دنيوىاند. خداوند براساس نظم و تدبير حاكم بر جهان، به برخى از خواستههاى آنان در اين دنيا پاسخ داده و در ظاهر به فرجام اعمال خود در اين دنيا مىرسند؛ ولى در سراى آخرت به عذاب ابدى گرفتار مىآيند و سرافكنده و نكوهيده وارد جهنم مىشوند. در مقابل، كسانى هستند كه طالب آخرتند و ايمان دارند كه پس از زندگى دنيوى، حياتى ارزشمند و جاودانه وجود دارد كه ظرف ظهور فرجامهاست و از اين رو، براى دستيابى به آن سعادت برين، در حد خود تلاش مىكنند. خداوند به اين گروه عوامل و ابزار كافى جهت رشد و سير معنوىشان را خواهد داد و تلاش و كوششِ آنها را حقشناسى خواهد كرد. V}در اين باب آيات 18 تا 21 سوره اسراء را به دقت بخوانيد و در آن تأمل فرماييد.{V به هر روى، از ديدگاه اسلام، فرجام نيك از آنِ كسانى است كه دورنگر و آخرتانديشاند.
P}هر كه پايان بينتر او مسعودتر{E}جدتر او كارد كه افزون ديد بر{P
P}زانكه داند كاين جهانِ كاشتن{E}هست بهر محشر و برداشتن{P
V}مثنوى 4/2989 - 2988.{V
4 - چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را خداوند متعال روشن ساخته است. حضرت حق رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش انبياء قرار داده است. V}طلاق / 10 و 11؛ احزاب / 45 و 46 و...{V بعثت انبياء براى دعوت به سوى حضرت حق بوده و آنان همچون چراغى تابناك روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگىاند. اما رهتوشه مهم براى رسيدن به اين هدف حقيقى از ديدگاه قرآن كريم ايمان وعمل صالح دانسته شده است. V}تين / 6 - 4؛ عصر / 2 و 3 و... .{V
5 - در اين ميان، انسان واعمال و افعال او جايگاه ويژه خود را دارد. اعمال و افعال بشر، از سلسله حوادثى است كه سرنوشت حتمى و تخلفناپذير ندارد؛ زيرا بستگى دارد به هزاران علت و سبب؛ و از آن جمله انواع ميلها، شناختها، قدرتها و انتخابها كه همه آنها در «اختيار» انسان ظهور كرده است. آدمى قادر است عملى را كه صد در صد با غريزه و ميل حيوانى و طبيعى او موافق است و هيچ مانع خارجى نيز بر سر راه آن وجود ندارد، به حكم تشخيص و مصلحتانديشى ترك كند؛ و همچنين قادر است كارى را كه صد در صد مخالف طبيعت اوست و هيچگونه عامل اجبار كننده خارجى هم وجود ندارد، به حكم مصلحتانديشى و نيروى فردى انجام دهد. گوناگونى فرهنگها، اديان، سلايق، تفكرات، كردارها، پيشرفتها، عقبماندگىها، خوشىها و ناخوشىها، همه و همه نشانگر اين حقيقت است كه خداوند با اعطاى آگاهى، ميل و قدرت و اختيار، امكان دستيابى به سرنوشتهاى گوناگون را به بشر ارزانى داشته است.
خداوند با سه ضلعى كه در نهاد آدمى به وديعت نهاده است (يعنى ميل، آگاهى و قدرت) چنين مقرر داشته كه انسان با چگونگى به كارگيرى اين امور، راه و سرنوشت خويش را رقم زند. اگر آدمى آگاهى را - كه هم چون چراغى است براى روشنى راه - درست به كار گيرد و از قدرت خود به طور صحيح استفاده نمايد و ميل خود را به سوى كمال حقيقى بكشاند؛ راه هدايت را پيموده، با قرار گرفتن در صراط مستقيم، در مسير الى اللَّه و حركت به سمت كمال لايق خويش موفق خواهد بود.
اما اگر آگاهى خود را درست به كار نبندد، يا وهم و جهل را علم بپندارد و از قدرت خود استفاده صحيح نكرده، آن را عاملى براى تسلط خودپرستى و نفسانيت خويش بر طبيعت و جامعه قرار دهد و اميال خود را در حد همان حيوانيت و سطوح پايين مادى نگاه دارد؛ از صراط مستقيم خارج و به ضلالت گرفتار مىشود.V} فصلت / 17 - انفال / 53 - روم / 41.
در اين باب نگا:
1 - محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، مجلد اول، صص 442 - 394
2 - مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 70{V
با توجه به اين نكات پنجگانه كه فشرده و مختصر بيان گرديد، روشن مىشود كه:
الف) فسادهايى چون جنگ و خشونت و برخورد، زاييده اعمال برخى انسانهاست كه هدف زندگى را درست نشناخته، فرجام زندگى خود را در همين دنيا جستجو كرده، به فرموده انبياء و اديان اعتناء ننموده و رهتوشه خود را ايمان و عمل صالح تلقى نكرده و با ناآگاهى يا عدم استفاده درست از آگاهى و عدم بهرهورى صحيح از قدرت و محدود كردن خود در اميال مادى و حيوانى، موجبات چنين مرارتهايى براى جامعه بشرى گشتهاند.
ب ) صادق هدايتها و هر كس ديگرى كه دست به خودكشى مىزند - كه البته سير صعودى آن جاى تأمل دارد - تصوير صحيحى از زندگى و هدف آن، چگونه زيستن و چگونه رفتن نداشتهاند كه دست به چنين اقدامات غيرموجه و ناخوشايند جامعه زدهاند.
ج ) شناخت درست هدف، تقويت طلب، بهرهورى از گفتههاى انبياء و ايمان و عمل صالح، درمان درد زندگى است.
د ) خداوند نه عقد اخوت با محرومان بسته و نه ستمكاران را به حال خود رها ساخته است. چنان كه مىفرمايد:
A}«و أما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى»{A؛ V}فصلت / 17.{V «و اما ثموديان: پس آنان را رهبرى كرديم [ولى ]كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند».و يا A}«ذلكبأن الله لم يك مغيرا نعمة أنعمها على قوم حتى يغيروا ما بأنفسهم»{A ؛ V}انفال / 53.{V«[سقوط فرعونيان از اوج عزت به حضيض ذلت ]بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آن كه آنان آنچه را در دل دارند، تغيير دهند».و يا A}«ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت أيدىالناس»{A؛ V}روم / 41.{V «به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است».
سبب محروميت يا كشيدن ستم، خود انسانها هستند و اين، بر اساس سنخيت عالم مادى و ساختار وجودى انسان است. خداوند براساس سنخيت انسانها، چنين مقرر داشته كه با اختلاف اسباب و علل، راهها و نتيجهها نيز متفاوت باشد. به بيان ديگر، سرنوشت از وضع خاص موجودات سرچشمه مىگيرد. موجودى كه امكانات متعدد دارد و علل مختلف ممكن است در او تأثير كنند و هر علتى او را در يك مجرا و يك مسير به خصوص قرار مىدهد، سرنوشتهاى متعددى در انتظار اوست.
اين بستگى دارد كه ما چگونه بينديشيم، چه مقدار بدانيم و چگونه حركت كنيم؛ بر اساس اين انديشه و آگاهى و حركت، خداوند نتايج سير و عمل افراد را به آنها خواهد داد. خداوند در اين دنيا موانع را از سر راه دنياخواهان و آخرت طلبان برداشته، تا آنها به حركت و سير خود ادامه دهند و ابزارها و وسايل كافى در اين حركت نيز در اختيارشان قرار مىدهد؛ ولى اين دو گروه يك فرجام نخواهند داشت. آنان كه دنيا را بر آخرت ترجيح مىدهند فرجام تلخى در انتظارشان خواهد بود؛ هم در دنيا و آخرت و يا تنها در آخرت؛ و آنان كه آخرت را بر دنيا رجحان دهند، فرجام نيك و خوشى خواهند داشت؛ هم در اين دنيا و هم در آخرت يا فقط در آخرت. V}نگا: اسراء / 21 - 18.{V
خداوند بر حسب نظام تكوينى عالم، نتيجه كار و عمل هر كس را به اندازه خواستهاش به او خواهد داد! اما فرجام نيك از آنِ كسانى است كه دورنگر و آخرتانديشاند.
P}گفت استر با شتر كاى خوش رفيق{E}در فراز و شيب، در راه دقيق{P
P}تو نيايى در سر و خوش مىروى{E}من همى آيم به سر در، چون غوى{P
P}من همى افتم به رو در هر دمى{E}خواه در خشكى و خواه اندر نمى{P
P}اين سبب را بازگو با من كه چيست{E}يا بدانم من كه چون بايد بزيست{P
P}گفت چشم من ز تو روشنتر است{E}بعداز آن هم از بلندى ناظر است{P
P}چون برآيم بر سر كوهى بلند{E}آخر عقبه ببينم هوشمند{P
P}پس همه پستى و بالايى راه{E}ديدهام را وا نمايد هم اله{P
P}هر قدم را از سر بينش نهم{E}از عثار و اوفتادن وا رهم{P
P}تو نبينى پيش خود يك دو سه گام{E}دانه بينى و نبينى رنج دام{P
P}يستوى الاعمى لديكم والبصير{E}فى المقام والنزول والمسير{P
V}مثنوى/ 3/1755 - 1746.{V
ه ) تحمل مشقتها و مرارتها از ناحيه انسانهايى كه با انحراف خود، جامعه را به ورطه هلاكت مىكشانند و علاوه بر سوختن خود، ديگران را نيز مىآزارند و مىرنجانند لازمه زندگى در اين دنيا با قوانين خاص آن و همزيستى با ديگر انسانها براساس نوع آگاهى و عملكردشان است. اما صبر در برابر چنين سختىهايى بىنتيجه نخواهد بود.
خداوند متعال براى كسانى كه با وجود قرار گرفتن در محيطها، خانوادهها و در يك كلمه زمينههاى گمراهكننده، غفلتزا و فسادآور؛ بر بندگى خدا، قدم گذاشتن در راه هدايت و پرهيز از گناهان اصرار مىورزند و در اين راه بر سختىها واحياناً مخالفتهاى ديگران صبر پيشه مىكنند، پاداش ويژهاى را وعده فرموده و در برخى موارد اجر بر چنين صبرى را بىحساب تلقى كرده است. V}نگا: زمر / 10.{V
P}گفت صبرى كن بر اين رنج و حَرَض{E}صابران را فضلِ حق بخشد عوض{P
V}مثنوى/ 5/482.{V
کد سوال : 987
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عذاب قبر جسمانى است يا روحانى، يا هر دو؟ يا اين كه فقط روح عذاب ديده و بدين طريق جسم نيز عذاب مىبيند (همچنان كه در دنيا وقتى روح در عذاب است، جسم نيز آزرده مىشود)؟
پاسخ : عذاب قبر جسمانى و روحانى است؛ ولى جسم و بدنِ برزخى معذب است، نه بدن مادى و دنيايى. توضيح مطلب با توجه به دو نكته روشن مىشود:
1. روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مىيابد و مىبيند. در واقع، روح آدمى با رفتن از حيات دنيوى به حيات برزخى، بدن مادى خود را رها كرده و با بدن مثالى خود متحد مىگردد؛ بدنى كه متناسب با نظام برزخى بوده، اتحادش با روح، قوىتر از اتحاد آن با بدن مادى در زندگى دنيوى است. قالب مثالى موجود در خواب، مىتواند ما را به بدن برزخى تا حدودى هدايت كند چرا كه هنگام خواب كه تعلق روح به بدن مادى تا اندازهاى كم مىشود و از حدود مادى تا اندازهاى آزاد مىگردد، روح خود را با يك نوع تن مثالى - با بدنى شبيه بدن مادى و دنيوى - مىبيند و اين، دليل روشنى است كه روح انسان در صورت عدم تعلق به بدن مادى يا تعلق كمتر، قدرت تمثّل به بدن مثالى را دارد. انسان در هنگام خواب ديدن، خودش را با همان بدن مىبيند با همان شكل و تصوير؛ و اين حكايتگر وجود بدن مثالى و قالب برزخى است كه با انتقال روح از اين عالم مادى به نظام برزخى به وجود نيامده، بلكه قبلاً هم در آن نظام وجود داشته، ولى ما از آن محجوب بودهايم و اگر اين حجاب را - كه تعلق و توجه به نظام مادى و ماديات است - كنار زنيم هم اكنون نيز خود را در آن قالب مثالى متمثّل مىبينيم؛ چنانكه درخواب تا حدودى كه تعلق روح به بدن مادى كم مىشود، در حالى كه بدن مادى ما در رختخواب افتاده و در حال آرامش است، خود را با بدنى مشابه با اين بدن يافته و سيرها و حركتها و فهمها و ديدنىها و شنيدنىها و خوردنىها و خواستنها با آن داريم. V}نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشانهاى آن، صص 58-62.{V
ناگفته نماند كه از نظر روايات، وجود بدن برزخى امرى مسلم و قطعى است چنان كه امام صادق(ع) فرمودند: «اما [ارواح مؤمنان ]در بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى آنان است» V}بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119.{V يا در جاى ديگرى فرمودهاند: «ارواح انسانها به صورت جسدهاى دنيوى در درختى در بهشتاند» V}همان، ص 269، روايت 121.{V كه هر دو حكايتگر وجود بدن برزخى و مثالى در عالم برزخ است.
2. ميان قبر برزخى و قبر خاكى ارتباط خاصى حاكم است؛ يعنى ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى ارتباط وجود دارد و اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى كه در طول زندگى دنيوى با يكديگر يك نوع اتحاد داشتهاند، سرچشمه مىگيرد كه با قطع تعلق روح از بدن، پس از مرگ به كلى از ميان نمىرود؛ بلكه يك نوع ارتباط در حد پايينترى ميان روح برزخى و بدن خاكى و مادى وجود دارد؛ البته نه در حد و اندازهاى كه در زندگى دنيوى و در دوران تعلق روح به بدن بود و نه با آن كيفيت و كميت؛ بلكه در ميزانى ضعيفتر و با كم و كيفى ديگر. از همين رو قبر خاكى با قبر و عالم برزخى روح، ارتباطى دارد كه در نقاط ديگر اين ارتباط را ندارد؛ و به همين جهت است كه علىرغم حضور روح در عالمى فوق ماده، زمان و مكان (برزخ) توجه خاصى به بدن مادى و به نقطهاى كه بدن خاكى او در آن است، دارد؛ و بر اساس همين ارتباط ميان قبر برزخى و قبر خاكى است كه دستورها و احكام خاصى در باب قبر خاكى، تشييع جنازه، كفن، دفن، حرمت قبور، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها در شريعت اسلامى وجود دارد.
ناگفته نماند كه اين ارتباط ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى در ساعت و روزهاى اول مرگ، بيش از روزها و اوقات بعدى است و اين به دليل الفت شديدى است كه روح با بدن مادى در اين دنيا داشته كه البته به تدريج با انس گرفتن روح با بدن برزخى و قالب مثالى، از اين توجه و ارتباط كاسته مىشود و ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن خاكى باقى مىماند.
با توجه به اين دو نكته، روشن مىشود كه روح ما بعد از انتقال به عالم برزخ با بدن برزخى، يا در عذاب است اگر اهل عذاب باشد؛ يا در نعمت و بهجت است، اگر اهل نعمت باشد. عذاب و نعمت، متوجه به روح ما در قالب بدن برزخى است، نه به بدن مادى و خاكى ما كه در اين عالم مادى در زير خاك مدفون مىباشد. اين بدن مادى، پس از مرگ نه حركتى دارد و نه احوالى؛ اما روح با قالب مثالى در همان حال، در عالم برزخ يا در عذاب وحشتناكى به سر مىبرد و فريادش بلند است كه تصورش بسيار مشكل است؛ يا در نعمت و ابتهاج بسر مىبرد كه تصوير آن هم بسى مشكل است.
اما از آن جا كه گفتيم ميان بدن مادى در زير خاك با روح در قالب مثالى در عالم برزخ، ارتباط ضعيفى وجود دارد، آن عذابها يا نعمتها تأثير ضعيف و ناچيزى بر بدن مادى مىگذرد؛ ولى آنچه در اصل در عذاب يا در نعمت است روح با قالب مثالى در عالم برزخ است.
برخى مىگويند: اين كه گفته مىشود انسان پس از مرگ، يا معذب است يا متنعم؛ چرا هنگامى كه بدن مادى را در قبر مىگذاريم و روى آن را مىپوشانيم، پس از مدتى قبر را مىشكافيم، هيچ خبرى نمىيابيم، نه از سوختن بدن و سوزش قبر خبرى است و نه از مصفّا گشتن آن. آنچه مىبينيم، تنها همان بدن خاكى است كه در قبر با سكون كامل افتاده، هيچ اثرى از آثار وحشت يا نعمت در آن نيست. برخى نيز دوربين در درون قبر كار مىگذارند و مسائل آن را از هنگام دفن تا مدتى بعد دنبال مىكنند؛ ولى هيچ اثر و تغيير و تحولى كه دلالت بر رنج يا شادى داشته باشد، نمىيابند. تنها آنچه آنها از طريق دوربين فيلمبردارى مشاهده مىكنند، همان بدن خاكى است كه در كمال سكوت و سكون آرميده است.
آيا اين امور دلالت مىكند بر اينكه هيچ عِقابى (چه خوب و چه بد) در كار نيست؛ و فشار قبر، سؤال منكر و نكير، عذابها و نعمتها، پوچ است و غيرواقعى؟
با توجه به توضيحات گذشته، پاسخ اين پرسش روشن است؛ ولى در عين حال براى بهتر روشن شدن اصل پرسش شما و نيز پاسخ به اين پرسش، توجه به خواب ديدن بسيار راهگشاست. اگر در خواب ديدن تأمل كنيم، در خواهيم يافت كه خواب ديدن چه حكايتگر عجيبى است از نسبت ميان قبر خاكى و قبر برزخى؛ بدن شخصى كه مىخوابد و خواب وحشتناكى مىبيند، به صورتى كه اگر از خواب برخيزد، خدا را شكر مىكند كه خواب بوده است، آيا بدن مادّى در اين حالت كه خواب مىبيند در سكون و آرامش نيست؟ البته چنين است. كسانى كه كنار بدن اين خواب بيننده حضور داشته باشند، بدن او را در هنگام خواب، در كمال سكون و سكوت مىيابند، به صورتى كه اگر خواب بيننده، از خواب وحشتناك خود آنها را مطلع نكند، اينان آگاه نخواهند شد كه در آن زمانى كه آنها نظارهگر بدن ساكن و آرام اين شخص بودهاند، او در چه عذاب و دهشتى بوده است.
بر عكسش را هم حساب كنيد؛ بدن كسى كه خواب فرحناك و دلپذير مىبيند نيز در كمال آرامش و سكون است و افرادى كه در كنار او حضور دارند اين امر را تصديق خواهند كرد. اين بهترين نشان است ميان نسبت قبر خاكى و قبر برزخى كه به ما مىفهماند، انسان مىتواند در برزخ در حال نعمت يا وحشت باشد و در عين حال، اثرى در بدن خاكى او در قبر از عذاب يا ابتهاج نباشد. البته گاهى كه انسان خواب ترسناك و ناراحت كنندهاى مىبيند، بدن او عرق مىكند كه اثرى از خواب او بوده است؛ ولى اولاً اين امر هميشگى نيست. ثانياً ميان عالم خواب و برزخ تفاوت است. در عالم خواب، ارتباط روح با بدن مادى كاملاً قطع نشده است؛ ولى در عالم برزخ، ارتباط روح با بدن مادى به كلى منقطع است؛ مگر ارتباط بسيار محدود و ناچيزى كه حتى در صورت معذّب بودن روح در عالم برزخ نيز، تأثير چندان قابل مشاهده بر بدن مادى در زير خاك نخواهد گذاشت. V}نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشانهاى آن، صص 71-75.{V
کد سوال : 988
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بدن برزخى چگونه است و از چه چيزى ساخته مىشود؟ آيا مادى است يا غير مادى و يا مابين اين دو؟ لطفاً توضيح دهيد.
پاسخ : بسيارى از حقايق هستى و خصوصاً حقايقى كه در ماوراء جهان طبيعت وجود دارد، براى ما مجهول است. البته اين ندانستن، بيشتر در كم و كيف و چگونگى آن حقايق است؛ ولى اصل آن حقايق را عقل و وحى در جاى خود اثبات كردهاند و ما نسبت به آن آگاهى داريم. البته علم ما به كنه و ماهيت آن حقايق بسيار محدود است؛ مگر براى عده كمى كه با سلوك عملى در همين دنيا به آن عوالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصيلى تبديل شده باشد. از اين رو، سنخيت و چگونگى بدنهاى برزخى براى ما به صورت كامل و دقيق روشن نيست؛ ولى در عين حال از مجموعه آيات و روايات و تحليلهاى عقلى مىتوان دورنمايى از كم و كيف بدن برزخى را تصوير كرد.
قبل از تفسير اجمالى مطلب، توجه به دو مطلب ضرورى است:
1 . در تمام عوالم هستى (عالم مادى، برزخ و قيامت) انسان داراى بدن است و در هيچ عالمى بىبدن نيست؛ به دليل اين كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدنى در كار نباشد. پس اگر انسان در عالم طبيعت، برزخ و قيامت، داراى روح است -كه هست- واجد بدن نيز خواهد بود.
2 - هر يك از عوالم هستى داراى نظام، احكام، آثار و قوانين مخصوص به خود است؛ يعنى، در عالم طبيعت قوانينى حاكم است غير از سننى كه بر عالم برزخ حكمفرماست؛ و در عالم برزخ نظامى وجود دارد كه در عالم قيامت وجود ندارد و در عالم قيامت، آثارى است كه در دو عالم برزخ و ماده نيست. از اين رو، بدنى كه در عالم طبيعت است هم سنخ با قوانين حاكم بر اين دنيا است؛ و اين بدن غير از بدن برزخى است. بدن برزخى، هم سنخ با احكام و آثار عالم برزخ است.
همچنين بدن در قيامت غير از بدن برزخى و بدن مادى است و بدنى است كه هم سنخ با سنن ويژه عالم قيامت و آماده پذيرش آن قوانين مخصوص است. مثلاً بدن قيامتى، بدنى است كه در عين سوختن مدام، از بين نمىرود؛ يا مثلاً بدن قيامتى يك فرد بهشتى، به صورتى است كه در عين خوردن و آشاميدن، نيازى به تخليه مواد تغذيه شده از بدن ندارد؛ و بدن طورى ساخته شده است كه نيازمند چنين امرى نيست. بنابراين نبايد تصور كرد كه بدن مادى، برزخى و قيامتى يكسان هستند.
3 - در جاى خود مستدل شده است كه عالم تجرد و قيامت، عالم بالاتر و نزديكتر به مبدأ متعال است و از اين رو موجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و كاملترى برخوردارند. قبل از آن (يعنى در مرتبه فروتر) عالم مثال و برزخ است كه مترتب بر عالم تجرد و متأخر از آن است. عالم آخر، عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه دورترين عالم از مبدأ متعال است. از اين رو، موجودات آن نيز از مراتب ضعيفتر و ناقصترى برخوردارند. بنابراين، موجودات عالم برزخ از موجودات عالم مادى، كاملتر؛ ولى نسبت به موجودات عالم قيامت و تجرّد ناقصترند. V}براى اطلاع تفصيلى از سه نكته فوق نگا: استاد محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج اول، صص 141 - 128 و 226 - 212.{V
با دقت در مطالب پيشين، مشخص مىشود كه:
اولاً، بدن برزخى غير از بدن مادى و غير از بدن قيامتى است.
ثانياً، بدن برزخى متناسب با احكام و آثار و قوانين عالم برزخ است.
ثالثاً، بدن برزخى از بدن مادى كاملتر و بالاتر و از بدن قيامتى ناقصتر و پايينتر مىباشد.
بنابراين، بدن برزخى از آن جا كه از بدن مادى بالاتر است، از سنخ ماده و جسم طبيعى نيست كه احكام ماده بر آن غالب باشد. ولى از آن جا كه از بدن قيامتى پايينتر است، واجد برخى لوازم ماده چون، شكل، اندازه و مقدار مىباشد.
روايات نيز به صراحت بيانگر اين حقيقتند كه بدن برزخى شبيه بدن دنيوى است. امام صادق(ع) مىفرمايد: «ارواح مؤمنان (در برزخ) در بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى آنان است» V}بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119.{V و در جملهاى ديگر مىفرمايد: «ارواح انسانها (در برزخ) به صورت جسدهاى دنيوىاند» V}همان، ص 269، روايت 121.{V امّا هر چند بدن برزخى بالاتر و كاملتر از بدن مادى است، در عين حال، از بدن قيامتى ناقصتر است. امام صادق(ع) فرمودند: «بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى» يا «در صورت جسدهاى دنيوى» كه بيانگر شباهت، است نه يكسان بودن. شبيه آن است چون شكل، مقدار و اندازه دارد، و هر فرد مردهاى، مرده ديگر را در اين قالب مشاهده كرده، او را مىشناسد؛ چنان كه در خواب، آدمى صورت خود را به شكل دنيوى با ديگران در سرور يا رنج مىبيند. اما عين شكل دنيوى خود نيست؛ چون مىتواند بدون وسايل و ابزار مادى مثلاً مسافت طولانى را سير كند و با ارادهاى خود را در جاى ديگر قرار دهد چنان كه در خواب، آدمى بدون استفاده از ابزار مادى سير و سفرها مىكند. به همين جهت، در بسيارى از روايات خواب را نشان خوبى براى عالم برزخ و بدن برزخى دانستهاند. V}در اين باب نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشانهاى آن، صص 62 - 58.{V
پس بدن برزخى، نه مادى محض است مانند بدن دنيوى؛ نه غير مادى محض است مانند بدن قيامتى؛ بلكه بدنى است كه در قالب جسم طبيعى دنيوى نمىباشد؛ و در عين حال، برخى از آثار جسم طبيعى چون شكل و اندازه و مقدار را دارد.
کد سوال : 989
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مىگويند اموات در مواقعى مانند جمعه آزاد هستند. آيا صحت دارد؟ و براى چه افرادى مىباشد و كيفيت آن چگونه است؟
پاسخ : براساس روايات و همچنين با توجه به ارتباط نسبى كه بدن برزخى با بدن مادى پنهان در زير خاك دارد؛ ارواح انسانى در برزخ، براساس منزلت و فضايلى كه در دنيا داشتهاند، امور دنيوى را درك كرده، حتى به خانواده خود سر مىزنند و آنها را زيارت مىكنند. اين امر مىتواند در هر زمانى و براى هر فردى باشد؛ ولى روز جمعه كمترين و مشخصترين زمانى است كه در روايات وجود دارد. در اين باب، تنها به ذكر دو روايت بسنده مىكنيم:
1 . اسحقبن عمار از امام كاظم(ع) پرسيد: آيا مؤمن خانواده خويش را زيارت مىكند؟ فرمود: آرى. گفتم: چقدر؟ فرمود: بر حسب فضايلشان. پارهاى از آنان هر روز و پارهاى هر سه روز، خانواده خود را زيارت مىكنند.
اسحق بن عمار مىگويد: در اثناى كلام حضرت، دريافتم كه مىفرمود: كمترين آنان هر جمعه (خانواده خود را زيارت مىكنند) پس گفتم: در چه ساعتى؟ فرمود: هنگام زوال خورشيد، يا مثل آن؛ پس خداوند فرشتهاى را با او روانه مىكند تا چيزهايى را به او نشان دهد كه شاد شود و از وى چيزهايى را بپوشاند كه او را غمگين سازد. V}محمد بن ابراهيم كلينى، كافى، به تصحيح علىاكبر غفارى، ج 3، كتاب الجنائز، ص 231، روايت پنجم.{V
2 . امام صادق(ع) فرمود: «به درستى كه مؤمن خانواده خويش را زيارت مىكند. پس آنچه را دوست دارد، مىبيند و آنچه را ناخوشايند دارد از او پوشيده مىشود؛ و به درستى كه كافر خانواده خويش را زيارت مىكند. پس مىبيند آنچه ناخوشايند اوست و از او پوشيده مىشود آنچه را دوست دارد. امام(ع) فرمود: پارهاى از ايشان هر جمعه زيارت مىكنند و پارهاى بر حسب عمل خود زيارت مىكنند». V}همان، ص 230، روايت اوّل.{V
کد سوال : 990
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در كتابى خواندم كه دانشمندان توانستهاند ثابت كنند كه روح يك انسان (قبل از تولدش) متعلق به يك انسان ديگر بوده است و حتّى روانشناسان توانستهاند با روش هيپنوتيزم اين فرضيه را آزمايش و تجربه كنند. آيا به نظر شما مىتوان به اين امور و عقايد اطمينان كرد؟ آيا در روايات اسلامى نيز به اين موضوع (تسلسل روح) اشاره شده است؟
پاسخ : يكى از مباحث سنگين علمى، مسأله «تناسخ» است. تناسخ دو قسم است:
1 . تناسخ مُلكى؛ به اين معنا كه نفس آدمى با رها كردن بدن مادى خود، به بدن مادى ديگرى وارد شود.
2 . تناسخ ملكوتى؛ به اين معنا كه نفس با عقايد، انديشهها، نيتها، گفتارها و كردارهاى خود بدنى مثالى متناسب با عالم برزخ؛ و بدنى قيامتى متناسب با عالم قيامت ساخته، به صورت آن مجسم مىشود. به بيان ديگر، انسان با عقايد و افعالى كه در دنيا داشته است، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مىسازد كه نفس او به آن تعلق مىگيرد و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى با آن بدنها تركيب مىيابد. بنا به اعتقاد ما، تناسخ ملكوتى امرى صحيح بوده؛ ولى تناسخ ملكى باطل است. براى بطلان تناسخ ملكى، دلايل متعددى ارائه شده كه ما تنها به يكى و در واقع مهمترين آنها اشاره مىكنيم. اين دليل تكيه بر چند اصل دارد:
يكم: تعلق نفس به بدن، يك تعلق ذاتى است؛ چرا كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدن نباشد. به همين جهت ما معتقديم كه روح در هر عالمى متناسب با همان عالم و احكام و قوانينش، بدون بدن نخواهد بود و روح انسان در هر نشأه و هر عالم، بدنى مناسب با آن عالم خواهد داشت.
دوم: تركيب روح و بدن يك تركيب اتحادى است نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب است كه حقيقتى به نام انسان شكل مىگيرد. روح بىبدن نمىتواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بىروح نمىتواند موجوديت خود را حفظ كند. از اين رو مىگوييم تركيب روح و بدن تركيبى است كه بدون آن نمىتوانند موجود باشند؛ و براساس اين تركيب است كه اين دو موجود مىشوند و وجودى يگانه مىيابند.
در تركيب انضمامى، دو چيزى كه موجود هستند و هستى آنها مستقل از يكديگر است، به هم متصل شده، با هم تركيب مىشوند. يعنى اين طور نيست كه آن دو موجود بر اثر اين تركيب به عالم هستى باريابند؛ بلكه آن دو، هستى مستقل از يكديگر دارند و ما فقط با يك تركيب ميان آن دو، پيوند حاصل كردهايم. اما در تركيب اتحادى، مانند روح و بدن، آن دو به حدى با هم يگانه گشتهاند كه به يك وجود موجودند واين طور نيست كه نخست بدنى موجود شود و آن گاه روحى جدا از آن؛ و سپس ما اين دو را به هم پيوند بزنيم و تركيب كنيم؛ بلكه با وجود انسان، روح و بدن موجود مىشوند و اصلاً در پرتو اين تركيب است كه آن دو به عالم هستى قدم مىگذارند.
سوم: در تركيب اتحادى، بايد دو موجودى كه به يك وجود موجود مىشوند، داراى مرتبه يكسانى باشند؛ يعنى، اگر يكى در مرتبه قوه و استعداد محض بود و يكى در مرتبه فعليت، نمىتوان اين دو را با يكديگر متحد ساخت؛ چرا كه اين دو بر اثر تركيب يكى مىشوند و اين يگانگى در حدى است كه به يك وجود موجودند و نمىتوان موجودى را كه در مرتبه قوه بوده، وجودش ضعيفتر از فعليت و پايينتر از آن است با مرتبه فعليت كه وجودش قوى و بالاتر است، تركيب اتحادى نمود. مرتبه پايين در عين پايين بودن نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه بالا ارتقا يابد؛ چنان كه مرتبه بالا نيز - در عين بالا بودن - نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه پايين تنزل كند. از اين رو، تركيب اتحادى يك موجود بالقوه با يك موجود بالفعل محال است.
چهارم: همه عالم هستى در حركت مىباشد؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود و براساس قوانين حساب شده پيوسته در حركت است و در اين حركت رو به كمال متناسب با خود دارد؛ مثلاً دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده و به تدريج مىرويد، بىشك متوجه آخرين مرحله بوته گندمى است كه رشد خود را تكميل كرده، سنبل داده، دانههاى زيادى به بار مىآورد. هسته ميوهاى كه در درون خاك پنهان شده و سپس پوست خود را شكافته و نوك سبزى بيرون مىدهد، از همان مراحل آغازين آهنگ رسيدن به درجه كمال و برومندى دارد كه درختى پر از ميوه خواهد شد. به هر حال، دستگاه آفرينش، هرگز از پيشه خود (حركت رو به كمال مقصود) دست نمىكشد و به كار خود ادامه مىدهد؛ و كاروان هستىها را پيوسته به سوى مقاصد ويژه خودشان هدايت مىكند. روح و بدن نيز از اين حقيقت و قانون هستى مستثنا نمىباشند. اين دو نيز، مانند ساير موجودات ديگر، پيوسته در حال حركتاند و در اين حركت خود نيز رو به كمال متناسب با خود دارند.
پنجم: حركت، خروج حركت كننده از قوه به فعليت، از نقص به كمال و از فقدان به سمت وجدان است؛ يعنى، متحرك در طى حركت در مسير خود، از قوه به فعليت و از ندارى به دارايى مىرسد. بر اين اساس، روح و بدن در حركت خود، يك سلسله نقصانها، ندارىها و قوهها را پشت سر گذاشته، واجد كمالات، دارايىها و فعليتها مىشوند.
ششم: در هر حركتى، اگر موجودى از قوه به فعليت برسد، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد؛ زيرا حركت هميشه از نقص به كمال، از فقدان به سمت وجدان و از ندارى به سوى دارايى است. از اين رو، امكان ندارد موجودى كه به فعليت رسيده، دوباره به سمت قوه برگردد. مثلاً بدن يك حيوان پس از كامل شدنش، ديگر به حالت نطفه بودن باز نمىگردد؛ چرا كه اين خلاف قانون حركت است.
با توجه به اصول ششگانه ياد شده، مىگوييم: اگر روح پس از مفارقت از بدن مادى، به بدن مادى ديگر تعلّق بگيرد، محال پيش مىآيد؛ چرا كه اگر نفس و روح پس از مفارقت از بدن، بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلق بگيرد، از آن جا كه روح در بدن مادى اول مسير تكاملى خود را در حد عالم مادى طى نموده و برخى از مراتب نقصان و فقدان را پشت سر گذاشته و به فعليتهايى رسيده است؛ بايد با بدن ماديى متحد گردد كه هنوز در مراحل اوليه حركت است و نسبت به روح تكامل يافته، در حد قوه و نقصان اوليه خود مىباشد؛ و اين محال است؛ زيرا از آن جا كه روح و بدن، تركيبى اتحادى دارند و به يك وجود موجودند؛ نمىتوان ميان دو موجودى كه يكى بالقوه و ديگرى بالفعل، يكى ناقص و ديگرى كامل است، تركيب اتحادى ايجاد كرد.از اين رو، روح تكامل يافته، نمىتواند با بدن غيركامل متحد گردد.
اگر بگوييد روح پس از مفارقت از بدن اول، تنزل كرده تا بتواند با بدن ديگرى اتحاد يابد، مىگوييم: بر طبق اصل ششم، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد و اين خلاف حقيقت حركت است.
روح پس از مفارقت از بدن مادى (مرگ) با بدن مثالى متحد گشته، در عالم برزخ نيز به حركت خود ادامه مىدهد. بدن مادى نيز در اين دنيا پس از مرگ، در مسير خاصى مىافتد و به حركت خود ادامه مىدهد تا بر اثر تغيير و تحولات لازم، قابليت اتحاد دوباره با روح را در عالم آخرت و قيامت پيدا نمايد. V}محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، الاسفار الاربعه، ج 9، ص 1 - 4.{V
آيات و روايات نيز تسلسل روح يا تناسخ ملكى را امرى باطل مىدانند. مضمون آيات و روايات حكايتگر تداوم حركت روح در عوالم پس از مرگ است؛ نه عود و برگشت آن به عالم مادى. اما تعلق روح به بدن آخرتى يا ظهور روح در عوالم ديگر، در حالتهاى مختلف نيز مورد تأييد آيات و روايات مىباشد كه بايد در مبحث معاد به بررسى آن پرداخت.
به هر حال، اميدواريم كه با توجه و دقت در مطالب ياد شده، شعاع كوتاهى از اين موضوع را باز و افقهاى تاريك آن را روشن كرده باشيم.