• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 981
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا خداوند قادر است مثل خود را به وجود آورد؟
پاسخ : با توجه به معنى «قدرت» پاسخ به اين پرسش روشن مى‏شود. قدرت عبارت است از مبدئيت فاعل مختار براى كارى كه ممكن است از او سربزند. هر قدر فاعل از نظر مرتبه وجودى، كاملتر باشد، داراى قدرت بيشترى خواهد بود و طبعاً موجودى كه داراى كمال بى‏نهايت باشد، قدرتش نامحدود خواهد بود. امّا بايد توجه داشت كه كارى كه متعلّق قدرت قرار مى‏گيرد، بايد امكان تحقق داشته باشد. پس چيزى كه ذاتاً محال يا مستلزم محال باشد، مورد تعلق قدرت واقع نمى‏شود. قدرت داشتن خدا بر هر كارى، بدين معنا نيست كه فى المثل بتواند خداى ديگرى را بيافريند، زيرا خدا آفريدنى و مخلوق نيست. اين مطلب مانند آن است كه بتواند عدد «2» را با فرض «2» بودن، از عدد «3» بزرگتر كند؛ يا فرزندى را با فرض فرزند بودن، قبل از پدرش خلق كند. اگر قرار است خداى ديگر، خدا باشد و طبعاً خالق و غيرمخلوق، چگونه مى‏تواند به دست خالق ديگرى به وجود آيد؟ اين امر محال ذاتى است و از حوزه تعلق قدرت تخصصاً خارج است. V}در ابن باب نگا: آموزش عقايد، آية الله مصباح يزدى، مجلد اوّل، ص 99 - 100.{V
کد سوال : 982
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا خداوند برخى از انسان‏ها را نابينا يا كر و لال آفريد؟
پاسخ : اين پرسش را مى‏توان به بيان ديگرى نيز مطرح كرد و آن اين كه چگونه شرور - و از جمله شرور طبيعى - به قلمرو قضاى الهى وارد مى‏شوند؟ براى پاسخ به اين پرسش، توجه دقيق به نكات ذيل ضرورى است: 1. ما معتقديم كه چون خداوند عالم، قادر و خيرخواه مطلق است، نظام جهان هستى را به بهترين وجه خلق كرده است. به بيان ديگر، تمام جهان‏هايى كه خداوند خلق نموده، شريف‏ترين و كامل‏ترين هستند، به صورتى كه بهتر از آن قابل تصور نيست و نخواهد بود. و به بيان سوم، هر جزئى از اجزاى جهان آفرينش ، به بهترين وجهى كه امكان داشته، خلق شده است و به همين جهت، خداوند را احسن الخالقين مى‏دانيم. V}مؤمنون/ 14 و تين/ 4.{V 2. همچنين معتقديم كه خداوند جهان هستى را با يك سلسله نظامات و قوانين ثابت و پايدار كه ذاتىِ جهان نيز هست، اداره مى‏كند. به بيان ديگر، پديده‏هاى جهان محكوم به يك سلسله قوانين ثابت و سنت‏هاى لايتغير الهى‏اند و به بيان سوم، خدا در جهان شيوه‏هاى معينى دارد كه گردش كارها را هرگز بيرون از آن شيوه‏ها انجام نمى‏دهد. ناگفته نماند كه اين قوانين مانند قوانين موضوعه و از قبيل تعهدات و قراردادهاى اجتماعى و الزامات ذهنى مرسوم در ميان انسان‏ها نيست؛ بلكه يك حقيقت تكوينى است كه بر اساس چگونگى جهان و موجودات آن انتزاع شده است و به همين دليل، تبديل و تغيير براى آن نيز محال است. 3. در يك ديدگاه، خداوند متعال سه عالَم (تجرد، مثال و ماده) آفريده كه بر اساس سنخيت اين عوالم و مرتبه وجوديشان در نظام هستى، هر يك داراى قوانين و سنن مخصوص به خودند. يعنى در عالم ماده، احكام و آثارى وجود دارد كه در عالم مثال نيست و بالعكس در عالم مثال سننى حاكم است كه در عالم ماده نمى‏باشد و همين طور عالم تجرد نسبت به عالم مثال و عالم ماده. خلقت اين سه عالم و حاكميت آثار و احكام خاص آنها ناشى از همان نكته دوم است يعنى قضا و قدر الهى چنين حكم كرده كه عالم مجرد و موجودات مجرد در مجراى خاصى باشند و عالم مثال و موجودات مثالى در كانالى ويژه و عالم ماده و موجودات آن نيز در مسيرى مخصوص به خود. V}براى آشنايى بيشتر با اين سه عالم و احكام و قوانين آن نك: استاد محمد شجاعى، معاديا بازگشت به سوى خدا. جلد اوّل، ص 212 - 241.{V 4 - عالم ماده به دليل سنخ و ماهيت مخصوص به خود و با توجه به مرتبه وجودى‏اش در نظام هستى، داراى احكام ويژه خود است كه اگر اين احكام، قوانين و سنن نباشد، عالم ماده ديگر عالم ماده نخواهد بود. در اين عالم تزاحم هست، تضاد هست، محدوديت هست، زوال و بطلان هست. جهان طبيعت مملو از قطع‏ها و وصل‏ها، بريدن‏ها و پيوند زدن‏ها است آميخته با نشاط و غم، شادى و رنج، اميد و شكست. تمامى اين آثار، لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است. به هر روى، عالم ماده به دليل اين احكام و سنن، منشأ بلاها، رنج‏ها، محنت‏ها، بيمارى‏ها و مانند اينها است كه ما از آن به «شُرور» ياد مى‏كنيم و همچنين منشأ خوشوقتى‏ها، موفقيت‏ها، شادى‏ها، پيروزى‏ها و مانند اينها است كه ما آن را «خيرات» مى‏ناميم. با توجه به نكات پيش گفته، معلوم مى‏شود كه آنچه شما مثال زديد نسبت به انسان‏هاى نابينا، ناشنوا و ... لازمه و از آثار و احكام جهان طبيعت است و از آن گريزى نيست. عالم ماده، به دليل وجود تزاحم‏ها و تضادها برخى از مسائل و امور را از مجراى صحيح خود خارج مى‏سازد و فرزندى را نابينا، كودكى را ناشنوا، خردسالى را فلج و ... به جهان مادى عرضه مى‏دارد. اين تفاوت‏ها كه شخصى سالم، شخصى مثلاً فلج باشد، به دليل قوانين لايتغير حاكم بر عالم مادى است و ذات عالم مادى به دليل مرتبه وجودى‏اش چنين سننى را اقتضا مى‏كند. اين تفاوت‏ها نظير خواص اشكال هندسى، ذاتىِ موجودات است. مثلاً وقتى شما مى‏گوييد خاصيت مثلث اين است كه مجموع زاويه‏هايش برابر با دو قائمه است و خاصيت مربع اين است كه مجموع زوايايش برابر با چهار قائمه است، معنايش اين نيست كه به آن خاصيت دو قائمه داشتن، و به اين، خاصيت چهار قائمه داشتن را اعطا كرده‏اند تا اين پرسش پيش آيد كه چرا به اين مثلث مثلاً ستم شده و خاصيت چهار قائمه را نداده‏اند. مثلث جز همان خاصيت معين را نمى‏تواند داشته باشد. مثلث را كسى مثلث نكرده است. يعنى، چنين نيست كه مثلث قبلاً در وضع ديگرى بوده و خواصى ديگر داشته است و كسى آمده او را تبديل به مثلث كرده است؛ و يا مثلث و مربع و غير اينها در يك مرحله از مراحل هستى و واقعيت خود، فاقد همه خواص بوده‏اند و بعد، يك قدرت قاهره‏اى آمده است و اين خواص را ميان آنها تقسيم كرده است؛ و دلش خواسته كه به مجموع زواياى مثلث خاصيت تساوى با دو قائمه را بدهد و به مجموع زواياى مربع خاصيت تساوى با چهار قائمه را! بر اين اساس، اين كه مثلاً جمادات، رشد و درك ندارند و گياهان رشد دارند و درك ندارند و حيوان هم رشد دارد و هم درك دارد، ذاتى مرتبه وجودى جماد و نبات و حيوان است؛ نه آنكه همه اول يكسان بوده‏اند و بعد خداوند به يكى خاصيت درك و رشد را داده و به ديگرى هيچ‏كدام را نداده و به سومى يكى را داده و يكى را نداده است. همچنين اين‏كه انسانى نابينا و ديگرى بينا، انسانى ناشنوا و انسانى شنوا است، ذاتى مرتبه وجودى جهان مادى است كه بر اثر يك سلسله قوانين لايتغير چنين رقم زده است كه برخى دچار مصائب و آلام فيزيكى و جسمى باشند و برخى ديگر چنين نباشند. به هر حال، اين حقيقتى است كه هر موجودى از موجودات و هر جزئى از اجزاء جهان حظّ و حق خود را كه امكان داشته دريافت دارد، دريافت كرده است. V}نگا: مرتضى مطهرى، عدل الهى، صص 172 - 169.{V با اين توضيح، مشخص مى‏گردد كه خداوند خالق و منشأ اين مصيبت‏ها و «شرور» نيست بلكه خاصيت نظام مادى چنين اقتضايى دارد كه نمى‏تواند خير محض را قبول كند؛ به خلاف عالم تجرّد كه چنين است و تنها خير محض را مى‏پذيرد. با توجه به مثالى كه مطرح مى‏كنيم اين مطلب بيشتر روشن مى‏شود. شما نور خورشيد را در نظر بگيريد. اين نور وقتى به اشياء گوناگونى مى‏تابد، با توجه به سنخيت متفاوت اشياء، به صورت مختلف در مى‏آيد. مثلاً نور وقتى به فضا و جسم تيره برخورد مى‏كند، مبدّل به تيرگى شده و رو به تاريكى مى‏گذارد؛ خصوصاً كه در محل برخورد تابش نور با آن محل يا شى‏ء، حرارتى نيز پديد مى‏آيد. حال اگر همين نور به مكانى روشن بتابد، اندازه زيادى از روشنايى خود را از دست نمى‏دهد و حرارت چندانى نيز بر اثر اين برخورد، پديد نمى‏آيد. نور، نور است و هم بر شى‏ء تيره تابيده و هم بر شى‏ء روشن. تابيدنِ خود را از هيچ‏يك از آنها دريغ نكرده و تابش خود را يكسان به آنها ارزانى داشته است؛ پس چرا نور بر اثر برخورد با اشياء گوناگون متفاوت شد؟ آيا اين به دليل درونى خود نور بود و به بيان ديگر، آيا منشأ اين گوناگونى نور بود يا اشيائى كه نور با آنها برخورد كرد؟ كاملاً واضح است كه نور به جهت ظلمت شى‏ء تيره مبدل به تيرگى شد و يا به جهت روشنى شى‏ء، روشنايى خود را حفظ كرد. عوالم وجود نيز نسبت به خداوند متعال چنين است. خداوند سبحان فيض و عنايت خود را يكسان به جهان هستى عرضه داشته است؛ ولى تفاوت و اختلاف مرتبه وجودى و جنبه قابلى عوالم باعث مى‏گردد كه اين فيض و عنايت گوناگون جلوه نمايد. اين فيض، در عالم مجرد به دليل سنخيت وجودى اين عالم و احكام و قوانين خاص آن به صورت خير محض و خيرات محض جلوه مى‏كند و در عالم مادى به دليل سنخيت وجودى اين عالم و سنن و آثار مخصوص آن، به صورت اختلاط خير و شر و امتزاج آن دو ظهور مى‏كند. V}نگا: محمدبن ابراهيم صدرالدين الشيرازى، تفسير القرآن الكريم، ص 399.{V به هر روى، از آنجا كه ما معتقديم خداوند متعال جهان را به بهترين وجه خلق فرموده و عالم را بر اساس سنن و قوانين لايتغير قرار داده است، بر اين باوريم كه وجود «شرور» همراه «خيرات» در جهان طبيعت، لازمه سنت و قانون لايتغير جهان مادى است؛ و از اين رو منشأ شرور را عالم ماده و قوانين ضرورى حاكم بر آن مى‏دانيم. البته براى تكميل پاسخ توجه به دو نكته ضرورى است: اوّل آنكه شرور طبيعى كه در مثال‏هاى شما مطرح شده است و از جمله شرورى است كه از اراده و اختيار انسان نشأت نمى‏گيرد، بلكه اقتضاى جهان طبيعت است؛ نسبت به خيرات جهان بسيار كم و ناچيز است. اگر آمارى گرفته شود و افراد نابينا، ناشنوا، فلج و ... شمارش گردند، نسبت به افرادى كه از سلامت كامل جسمى برخوردارند، بسيار اندكند و اين نيز از لطف خداوند است كه در جهان مادى كه اقتضاء امتزاج خير و شر دارد، شرور طبيعى كمتر از خيرات طبيعى باشد. دوّم آنكه، بر اساس آيات قرآن و روايات، اولاً شرور طبيعى براى امتحان و آزمايش انسان مى‏باشد همچنانكه خداوند در اين آيه از قرآن كريم مى‏فرمايد: A}«و لنبلونكم بشى‏ء من الخوف و الجوع ‏و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرين{A؛ V}بقره/ 155.{Vو قطعاً شما را به چيزى از [قبيل‏] ترس و گرسنگى، و كاهش در اموال و جان‏ها و محصولات مى‏آزماييم؛ و مژده ده شكيبايان را». چرا كه گوهر اصلى انسان در امتحانات هويدا مى‏شود. P}گر چه خود را بس شكسته بيند او{E}آب صافى دان و سرگين زير جو{P P}چون بشوراند تو را در امتحان‏{E}آب، سرگين رنگ گردد در زمان‏{P P}در تك جو هست سرگين اى فتى‏{E}گر چه جو صافى نمايد مر تو را{P V}مثنوى/ 1 /3219 - 3217.{V و در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: A}«و لقد أخذنا آل ف رعون بالسنين ون قص من الثمرات لعلهم يذكرون{A؛ V}در اين باب نگا: الميزان، ج 14، ص 287.{V و در حقيقت ما فرعونيان را به خشك سالى و كمبود محصولات دچار كرديم، باشد كه عبرت گيرند». ثانياً شرور طبيعى وسيله‏اى است براى كيفر اعمال انسان‏ها و انتقام و قهر الهى مانند نزول عذاب الهى بر قوم عاد، لوط، فرعون، اصحاب ايكه و حجر و ... V}نگا: اعراف/136، هود/82، فيل/4 و ....{V ثالثاً از ديدگاه احاديث، خداوند در مقابل رنج‏ها، دردها و مصائبى - كه بعضى از انسان‏ها ناخواسته دچار آنند و ما از آن به شرور طبيعى ياد مى‏كنيم - در سرا و عالم ديگر يعنى قيامت، جزاى برترى اعطا مى‏فرمايد. به دليل مجال كم تنها به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم: 1. امام صادق(ع) [در توجيه نقص‏هاى بدنى مانند نابينايى و ناشنوايى ]تأكيد مى‏فرمايند كه خداوند در آخرت به چنين اشخاصى در صورت بردبارى و صبر، چنان پاداشى اعطا مى‏كند كه اگر ميان بازگشت به دنيا و تحمل دوباره همين مصايب و باقى ماندن در آخرت مخيّر باشند، بازگشت به بلايا را انتخاب مى‏كنند، تا اجرشان افزوده گردد. V}بحارالانوار، ج 3، ص 71.{V 2. امام رضا(ع) مى‏فرمايند: «بيمارى مؤمن موجب پاك شدن او از گناهان و لغزش‏ها و رحمت الهى در حق مؤمن است و براى كافر عذاب و لعن است. بيمارى در حالت مؤمن پايدار است تا اين كه گناهان او پاك گردد.» V}محمدبن على‏صدوق، ثواب‏الاعمال و عقاب‏الاعمال، ترجمه و تصحيح على‏اكبر غفارى، ص 429.{V P}دان كه نَبْوَد فعل همرنگ جزا{E}هيچ خدمت نيست هم‏رنگ عطا{P P}مزد مزدوران نمى‏ماند به كار{E}كان عرض وين جوهر است و پايدار{P P}آن همه سختى و زور است و عرق‏{E}وين همه سيم است و زرّ است و طبق‏{P V}مثنوى/3/3445-3447.{V
کد سوال : 983
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تقدير خدا چيست؟ آيا اگر معتقد شويم كه انسان نمى‏تواند برخلاف تقدير كارى انجام دهد، لازمه‏اش جبر نيست؟ قضاى خدا چيست؟ و آيا اگر قضاء به معنى اتمام كار باشد، چگونه ممكن است كه افعال انسان اختيارى باشد؟
پاسخ : اين چهار پرسش از اساسى‏ترين سؤالاتى است كه با پاسخ‏دهى به آنها، مسأله مورد نظر حضرت‏عالى نيز روشن مى‏شود. نخست به مسأله «تقدير» خدا و نسبت آن با اختيار انسان مى‏پردازيم. تقدير دو معنا دارد كه متناسب با آنها مى‏توان گفت تقدير دو نوع است: T}1. تقدير علمى:{T يعنى سنجش و اندازه. مقصود از تقدير علمى خدا اين است كه خدا مى‏داند كه هر چيزى در هر زمان و هر مكان به چه صورتى تحقق مى‏يابد. به بيان ديگر، تقدير علمى خدا يعنى علم خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايط پيدايش پديده‏ها و در پى آن، رخ دادن آنها. اين تقدير علمى خدا با اختيار انسان هيچ منافاتى ندارد، چرا كه خداوند مى‏داند مثلاً شخص X با اختيار و انتخاب خود چه افعال و اعمالى را انجام مى‏دهد. در واقع علم پيشين الهى هيچ منافاتى با اختيار انسان ندارد چرا كه فعل انسان با وصف اختيارى بودن متعلّق علم خدا قرار مى‏گيرد و چنين علمى نه تنها منافى اختيار نيست، تأييد كننده آن نيز هست. V}براى آگاهى بيشتر در باب علم پيشين الهى و اختيار انسان نگا: محمد سعيدى‏مهر، علم پيشين الهى و اختيار انسان.{V T}2- تقدير عينى:{T يعنى ايجاد به اندازه، چيزى را به اندازه ايجاد كردن، يا اندازه براى چيزى قرار دادن. تقدير عينى خداوند عبارت است از تدبير مخلوقات به گونه‏اى كه پديده‏ها و آثار خاصى بر آنها مترتب گردد و اين، طبعاً به حسب قرب و بعد هر پديده‏اى متفاوت خواهد بود؛ چنان كه نسبت به جنس، نوع، شخص و حالات شخص نيز تفاوت خواهد داشت. مثلاً تقدير نوع انسان اين است كه از مبدأ زمانى خاصى تا سرآمد معينى در كره زمين زندگى كند و تقدير هر فردى اين است كه در مقطع زمانى محدود واز پدر ومادر معيّنى به وجود بيايد؛ و همچنين تقدير روزى و ساير شؤون زندگى و افعال اختياريش عبارت است از فراهم شدن شرايط خاص براى هر يك از آنها. در واقع، تقدير عينى خداوند، يعنى، خداوند هر مخلوقى را با حدود و قيود و اندازه، شرايط، خصوصيات و توان‏هاى مخصوصى به وجود مى‏آورد. V} فرقان / 2 - قمر/ 49 - يس/ 38 - مؤمنون/ 18 - اعلى/ 3.{V اين تقدير نيز با اختيار انسان منافات ندارد؛ چرا كه اختيار، اعمال اختيارى و مقدمات افعال اختيارى ما همچون هر پديده ديگرى از مجراى خاص و كادر مشخص و دائره مختص به خود تحقق مى‏يابد؛ و اين همان تقدير عينى خداوند است. مثلاً سخن گفتن انسان كه يك عمل اختيارى است، بايد از مجرا يا مجارى خاص خود تحقق يابد، از اين رو خداوند با اعطاى ريه‏ها، حنجره، تارهاى صوتى، زبان، دندان‏ها و لب‏ها و... اين مجارى را براى تحقق سخن گفتن كه يك عمل اختيارى مى‏باشد مقدر فرموده است. همچنين مقدمات افعال اختيارى را نيز خداوند با شرايط خاصى مقدر فرموده؛ مثلاً خدا جهازات غذاخوردن را فراهم كرده و موادى آفريده تا در آن مواد تصرف شود. بايد دست و پاى باشد تا انسان بتواند در آنها تصرف كند. اگر اعضا و جوارح نبود تا تصرف در مواد خارجى انجام دهد، خوردن - كه يك فعل اختيارى است - تحقق نمى‏يافت. به هر حال، امورى را كه خداوند به تقدير عينى مقدر فرموده، همه جبرى هستند و جاى اِعمال اختيار و توهّم اختيار انسان در آن نيست. اعضا و جوارح ما جبراً به ما داده شده است. قدرت اختيار، تفكر و انتخاب براى ما جبرى است. مقدمات اختيار و موادى كه اعمال اختيارى روى آن انجام مى‏گيرد، جبرى است. خداوند متعال با تقدير عينى خود كادرى را براى زندگى هر فرد مشخص مى‏كند كه فعاليت اختيارى - كه خود نيز جبراً به ما داده شده است - در درون آن انجام مى‏گيرد. ما در درون اين كادر، مختار هستيم كه هر چه مى‏خواهيم بكنيم؛ ولى بيرون از اين كادر از اختيار ما خارج است. به بيان ديگر، اصل اختيار، مقدمات افعال اختيارى و موادى كه افعال اختيارى روى آن انجام مى‏گيرد، همه براساس تقدير عينى خداوند - كه براساس اقتضائات عالم هستى و جهان مخلوق بوده است - جبرى هستند، ولى اين كه ما چگونه از اختيار خود استفاده كنيم و آن مقدمات را به كار گيريم و از مواد چه بسازيم، همه در اختيار ما بوده و خواهد بود. امّا قبل از پرداختن به «قضاى الهى» و نسبت آن با اختيار، ذكر اين نكته لازم است كه تقدير به معناى تقدير عينى در حقيقت بازگشتش به ايجاد علل ناقصه است؛ يعنى، مقدماتى كه پيدايش يك پديده بر آنها متوقف است و به نحوى در تعيين حد و اندازه آن شى‏ء مؤثر مى‏باشد كه آن را تقدير آن شى‏ء مى‏گويند. اما علت تامه شى‏ء، اگر چه مستند به خداست، طبق اين اصطلاح، «تقدير» ناميده نمى‏شود، بلكه «قضاء» است كه به زودى از آن سخن خواهيم گفت. براساس اين تحليل، تقدير عينى قابل تغيير است، چون وقتى مقدمات يك شى‏ء فراهم مى‏شود - اگر مقدمات بعيد باشد - هنوز بايد چند واسطه ديگر تحقق يابد تا به خود آن پديده برسد؛ ودر اين ميان ممكن است موانعى پديد آيد و جلوى تحقق آن شى‏ء را بگيرد. با توجه به اين نكته، معناى بسيارى از رواياتى كه در باب تغيير تقدير است، روشن مى‏شود. از برخى روايات استفاده مى‏شود كه پاره‏اى از كنش‏هاى انسان، تقديرات را تغيير مى‏دهد. مثلاً صدقه دادن موجب دفع بلاء مقدر مى‏گردد و يا صله رحم عمر را طولانى مى‏كند. در اين موارد، تقدير عينى اوّلى آن بود كه براساس شرايط مخصوص بلايى نازل شود يا مثلاً با تصادف يا امراض جسمانى فردى در سن خاصى فوت كند. اما مانعى مانند صدقه و صله رحم جلوى تحقق بلا و فوت را گرفته و موجب تغيير آن شده است. P}چاره دفع بلا نَبْوَد ستم‏{E}چاره، احسان باشد و عفو و كرم‏{P P}گفت الصَّدْقة مردّ للبلا{E}داوِ مَرْضاكَ بِصَدْقَة يا فتى‏{P V}مثنوى /6 / 2590 - 2591.{V T} قضاء الهى و اختيار انسان‏{T قضا به معناى پايان يافتن و كار را يكسره كردن است؛ و مى‏توان مرحله نهايى يك كار را نيز قضا ناميد. قضاء نيز همچون تقدير دواصطلاح دارد: «قضاء علمى» و «قضاء عينى». علم به پايان كار و مرحله نهايى يك فعل، «قضاء علمى» است؛ و پايان يافتن، يكسره شدن و تحقق نهايى كار را «قضاء عينى» گويند. T}قضاء علمى خداوند؛{T يعنى علم خداوند به وقوع حتمى پديده‏ها. قضاء علمى خداوند، با اختيار انسان منافات ندارد زيرا خداوند علم دارد كه پديده يا فعل و كارى با اختيار انسان حتماً به وقوع خواهد پيوست. به بيان ديگر، قضاء علمى خداوند در مورد افعال اختيارى انسان به اين معنى است كه خداوند مى‏داند فلان فعل انسان با وصف اختيارى بودن، حتماً به وقوع خواهد پيوست. به بيان سوم؛ يعنى، خدا مى‏داند كه فلان شخص چنان كارى را اراده خواهد كرد و با اختيار خود آن را انجام خواهد داد. T}قضاء عينى خداوند؛{T يعنى، انتساب تحقق عينى پديده‏ها به خداوند. به بيان ديگر، مقتضاى قضاء عينى خداوند اين است كه وجود پديده‏ها را از آغاز پيدايش تا دوران شكوفايى و تا پايان عمر، بلكه از هنگام فراهم شدن مقدمات بعيد، تحت تدبير حكيمانه الهى بدانيم؛ و فراهم شدن شرايط پيدايش و رسيدن به مرحله نهايى را مستند به اراده او بشماريم. به بيان سوّم: 1. رسيدن هر معلولى به حد ضرورت وجودى، از راه تحقق علت تامه‏اش مى‏باشد؛ 2. هيچ مخلوقى استقلال در وجود و آثار وجودى ندارد؛ 3- طبعاً ايجاب و ضرورت وجودى همه پديده‏ها، مستند به خداى متعال خواهد بود كه داراى غنا و استقلال مطلق است. در واقع، قضاء عينى الهى مستلزم اين حقيقت است كه همان گونه كه وجود هر پديده‏اى انتساب به اذن و مشيت تكوينى خدا دارد و بدون اذن او هيچ موجودى پا به عرصه وجود نمى‏نهد؛ پيدايش هر چيزى هم مستند به قضاء عينى الهى است و بدون آن، هيچ موجودى شكل و حدود ويژه خود را نمى‏يابد و به سرانجام خويش نمى‏رسد. V} نساء / 78 و شعراء / 81 - 79.{V P}موركى بر كاغذى ديد او قلم‏{E}گفت با مورى دگر اين راز هم‏{P P}كه عجايب نقش‏ها آن كلك كرد{E}همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد{P P}گفت آن مور اِصبع است آن پيشه‏ور{E}وين قلم در فعل فرع است و اثر{P P}گفت آن مورِ سوم كز بازو است‏{E}كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست‏{P P}همچنين مى‏رفت بالا تا يكى‏{E}مهترِ موران فطن بود اندكى‏{P P}گفت كز صورت مبينيد اين هنر{E}كه به خواب و مرگ گردد بى‏خبر{P P}صورت آمد چون لباس و چون عصا{E}جز به عقل و جان نجنبد نقش‏ها{P P}بى‏خبر بود او كه آن عقل و فؤاد{E}بى‏زتقليب خدا باشد جماد{P V}مثنوى / 4 / 3721 - 3728.{V
کد سوال : 984
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به تحقيقى بودن اصول دين، بنده نسبت به مسائل اعتقادى دچار شك و ترديد شده‏ام و اين موضوع مرا در انجام اعمال عبادى به وسواس انداخته است. مرا راهنمايى كنيد.
پاسخ : ابتدا بايد اين نكته را خاطر نشان سازيم كه وسوسه، شك، ترديد و تزلزل از خطرات و القائات شيطانى است؛ چنان كه طمأنينه، يقين، ثبات و امثال آن از افاضات رحمانى و ملكوتى است. يعنى، شيطان براى بيرون راندن بندگان خدا از راه مستقيم و صراط حق، از وسائل و حيله‏هاى متفاوتى استفاده مى‏كند و از آنجا كه اهل كيد و مكر است، روش گمراه نمودن افراد را به حسب آمادگى‏هاى ايشان تشخيص داده و از همان راه وارد مى‏شود. مثلاً يك انسان كه نسبت به احكام و مسائل شرعى بى‏مبالات است، هرگز به وسواس در وضو يا نماز دچار نمى‏شود. وسواس از تحريكات شيطان است و شيطان، انسان بى‏مبالات و كم اعتنا به مسائل شرعى را نسبت به آنها حسّاس و مقيّد نمى‏كند؛ بلكه براى دورتر كردن او از وظايف شرعى و تكاليف الهى، راهى مناسب با حالات و تمايلات درونى او بر مى‏گزيند. بنابراين، بدانيد شيطان لعين كه شما را گرفتار شك و ترديد در مسلّمات دين كرده است، توجّه به امور دينى را (چنان كه خودتان اشاره فرموده‏ايد) در شما سراغ داشته و درست روى همين نقطه دست گذاشته است و مى‏خواهد اين موهبت الهى را از شما بگيرد. P}سالها او را به بانگى بنده‏اى‏{E}در چنين ظلمت نمد افكنده‏اى‏{P P}هيبت بانگ شياطين خلق را{E}بند كرده‏ست و گرفته حلق را{P P}تا چنان نوميد شد جانشان زنور{E}كه روان كافران ز اهل قبور{P V}مثنوى/3/4338 - 4336.{V با توجه به اين مطلب، بايد بگوييم: اولاً اين كه شما به خاطر تحقيقى بودن اعتقادات خود، تلاش نموده و با مطالعه و تفكر سعى كرده‏ايد در پذيرفتن اصول دين تقليد نكنيد، كارى بسيار شايسته و سزاوار تحسين انجام داده‏ايد و پاداش بسيارى براى اين امر نزد خداوند خواهيد داشت. ثانياً، هرگز نگوييد و به خود تلقين نكنيد كه به خاطر شك در اعتقادات، اعمال من نزد خداوند پذيرفته نيست؛ يا مثلاً پس از انجام واجبات و يا ترك محرمات سودى براى من حاصل نمى‏شود؛ زيرا اين خود دنباله مكائد شيطانى است كه نخست اعتقادات را در درون شما سست نموده و اينك به دنبال خدشه‏دار كردن اعمال شماست. همين كه شما مى‏گوييد خدا از من نمى‏پذيرد، دليل بر آن است كه شما خدا را از صميم وجود و باطن خويش قبول داريد و در وجود او شكى نداريد. پس على‏رغم وسوسه‏هاى شيطان و خواسته‏هاى او، به عبادت خويش ادامه دهيد و همچون بندگان ديگر خدا اميدوار باشيد كه اعمال شما نزد خداوند رحمان پذيرفته است. P}چون چنين وسواس ديدى زود زود{E}با خدا گرد و درآ اندر سجود{P P}سجده گه را تَر كن از اشك روان‏{E}كاى خدا تو وارهانم زين گمان‏{P V}مثنوى/4/385 و 386.{V ثالثاً، بدانيد شيطان ضعيف است و كيد و مكر او به انسان‏هاى عاقل و انسان‏هاى خداجو و حقيقت‏طلب و آنان كه با ياد خدا زندگى مى‏كنند و تنها از او فرمان مى‏برند، كارگر نيست. با توجه به سه نكته فوق، بهتر است تا مدتى به جاى اين كه در باب مسائل اعتقادى بينديشيد، به مبارزه با شيطان و وسوسه‏هاى او بپردازيد. راه مبارزه با شيطان هم چند چيز است: اول آنكه، به وسوسه‏ها و القائات او بى‏اعتنايى كنيد. وقتى شما را به پندارهاى بد و باطل وا مى‏دارد، فكر خود را به مسائل ديگر مشغول كنيد. در روايتى معصوم(ع) مى‏فرمايد: «جز اين نيست كه آن خبيث (شيطان) مى‏خواهد اطاعت شود، پس وقتى كه سرپيچى شود، به سوى هيچ يك از شما باز نمى‏گردد». V}فروع كافى، ج 3، ص 358.{V P}الحذر اى گِل پرستان از شرش‏{E}تيغ لاحولى زنيد اندر سرش‏{P P}كاو همى بيند شما را از كمين‏{E}كه شما او را نمى‏بينيد، هين‏{P P}دايماً صياد ريزد دانه‏ها{E}دانه پيدا باشد و پنهان دغا{P P}هركجا دانه بديدى، الحذر{E}تا نبندد دام بر تو بال و پر{P V}مثنوى/3/2859-2856.{V دومين راه مبارزه با شيطان كه لازمه راه اوّل و بسيار مهم است آن است كه ما در همه امور زندگى، و در هر كارى كه مى‏خواهيم انجام دهيم و هنگام مواجهه با هر مشكلى، از خداوند و از وسائط فيض و رحمت او كمك بگيريم و با دعا، تضرع و درخواست عاجزانه توجه خداوند به خويش را جلب كنيم. خداوند متعال نيز اين حقيقت را با لحن خاصى بيان كرده است: A}«قل ما يعبؤا بكم ربى لو لا دعاؤكم»{A؛ V}فرقان/ 77.{V«بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم اعتنايى به شما نمى‏كند». بعد از خداوند متعال، بايد از رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) درخواست نمود تا ما را از وسوسه‏هاى شيطانى نجات دهند و حالت بيدارى و انتباه را در ما مستقر سازند تا بر اثر غفلت، شيطان با وسوسه‏هاى خود بر ما مستولى نشود. تلاوت يا شنيدن آيات قرآنى و تدبّر در آنها، تفكر در آيات خلقت و نظاير اين‏ها نيز، همه در وجود انسان ايجاد آمادگى مى‏كند تا نور يقظه و جذب الهى به سراغ او آمده، وى را از غفلت، اوهام و وسوسه‏هاى شيطان نجات دهد و به خود بياورد. به اين حقيقت متوجه باشيد كه قرآن كريم در هر بابى از ابواب خود، براى انسان هدايت‏ها، تذكرها، هشدارها و انذارها دارد و هر كس صادق‏تر و دردمندانه به سراغ قرآن رود و در كلام حضرت معبود صادقانه «فكر» كند؛ كلام، رموز و اشارات كلام الهى راهگشاى وى خواهد بود. P}گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق‏{E}اندرين ايام مى‏آرد سبق‏{P P}گوش وهش داريد اين اوقات را{E}در رباييد اين چنين نفحات را{P P}نفحه آمد مر شما را ديد و رفت‏{E}هر كه را مى‏خواست جان بخشيد و رفت‏{P P}نفحه ديگر رسيد، آگاه باش‏{E}تا از اين هم وانمانى خواجه تاش‏{P V}مثنوى/1/1954- 1951.{V سومين راه، آن است كه در همه احوال از «غفلت» اجتناب ورزيد و در همه احوال در «ياد» حضرت حق باشيد. چرا كه شيطان همواره مى‏كوشد انسان را به غفلت كشانده، از اين راه آدمى را دچار تزلزل، شك و ترديد سازد. از اين رو بايد تصميم بگيريد كه مراقب حال خود باشيد و هر وقت به هر بهانه‏اى به «غفلت» كشيده شديد، فوراً متذكر شويد و استعاذه و استغفار كنيد و به حالت ذكر و ياد خدا برگرديد. آيات 200 و 201 سوره اعراف به اين حقيقت اشاره كرده،مى‏فرمايد: «و اگر وسوسه‏اى از جانب شيطان بر تو راه يافت، پس به خداى متعال پناه ببر، كه او سميع و عليم است، پرهيزگاران را هر وقت وسوسه شيطانى رسد و طايف شيطانى بر دل آنها روى بياورد، فوراً به خود آيند، و به حقيقت حال آگاه شوند.» اگر حقيقتش را بخواهيد، اين غفلت است كه آدمى را در دام شيطان و وسوسه‏هاى او قرار مى‏دهد و يكى از تبعات آن، همان ترديد، اضطراب و شك و تزلزل است. به بيان ديگر، غفلت از حق به اين معنى كه انسان باطناً خداى متعال را فراموش كند، از او و ذكر او غافل شود و مستغرق در اين و آن و اين سو و آن سو گردد، اساس همه گرفتارى‏ها و وسيله راه يافتن شيطان بر دل و وسوسه‏هاى او است؛ چنانكه امام صادق(ع) نيز به اين حقيقت اشاره فرموده‏اند كه H}«فان الغفلة مصطادالشيطان و رأس كل بلية و سبب كل حجاب»{H؛ V}مصباح الشريعة، باب بيست و چهارم.{V حقيقت آن است كه غفلت صيدگاه شيطان، ريشه هر بلا و بدبختى و سبب همه حجاب‏ها است». جليس دل و قرين آدمى به هنگام غفلت، جز شيطان نيست؛ چنان كه خود غفلت هم از ناحيه شيطان است و اوست كه انسان را به غفلت مى‏كشد و از ياد خدا غافل مى‏گرداند. A}«استحوذ عليه م‏الشيطان فأنساهم ذكر الله...»{A؛ V}مجادله/ 19.{V«شيطان بر آنان سخت احاطه نمود و آنان را از ياد خدا غافل كرد...». پيام غيبى اين آيه آن است كه آنجا كه فكر و دل تو و باطن تو به كلى از خدا غافل شد، او را فراموش كرد و مستغرق در اوهام و خيالات و اين و آن گشت؛ بدان كه شيطان بر تو استيلاء يافته و فكر و دل تو را و يا «تو» را به آنجاها كشانيده است، تا از ياد معبود خويش بازمانى و خسران بينى. اين دو آيه را مكرر بخوانيد و در آن تدبر فرماييد: A}«و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين * وإنهم‏ل يصدونهم عن السبيل و يحسبون أنهم مهتدون»{A؛ V}زخرف، 36 و 37.{V «و هر كس از ذكر خداى رحمان روى برگرداند، شيطانى را بر او مى‏گماريم كه دوست و مصاحب او مى‏گردد. و اين شياطين مسلماً آنان را از راه باز مى‏دارند و خودشان گمان مى‏كنند كه در راه هدايت پيش مى‏روند». اميدواريم كه با دقت در مطالب پيش گفته و به كارگيرى آنها، شك و ترديد شما به آرامش و ثباتى پايدار مبدل گردد و هميشه در زندگى پيروز و بهروز باشيد. P}اى خدا فرياد زين فرياد خواه‏{E}داد خواهم نه ز كس زين دادخواه‏{P P}دادِخود از كس نيابم جز مگر{E}ز آن كه او از من به من نزديك‏تر{P V}مثنوى/1/2196-2195.{V
کد سوال : 985
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هدف از زندگى در دنيا را براى يك نوجوان بنويسيد. همين هدف را براى يك جوان شرح دهيد، يا براى يك عارف، يا يك مذهبى، يا يك ساعى، يا هنرمند و به طور كلى، يك انسان؟
پاسخ : در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نكته توجه كرد: اول آنكه، معناى هدف بايد مشخص شود. «هدف براى هر امر و هر راه، نقطه‏اى است كه آن راه و امر، به آن ختم مى‏شود». V}لازم به تذكر است كه اين هدف كه گاهى از آن تعبير به غايت نيز مى‏شود با علت غايى كه در فلسفه از آن سخن مى‏رود، متفاوت است. براى آشنايى تفصيلى از تفاوت‏ها و تشابه‏هاى علت غايى و غايت نگا: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 2، صص 89 - 114، درس سى و نهم و چهلم.{V دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مى‏بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته‏اند. از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايده‏آل براى بخشى از زندگى به حساب مى‏آمده، هدف براى كل حيات تلقى نموده‏اند؛ و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكست‏هاى روحى شده‏اند. در اين باب، مى‏توان به كسانى اشاره كرد كه بهره‏مندى از لذت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند؛ در حالى كه اين تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است نمى‏تواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى، يعنى حيات دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته‏اند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده و به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانه‏اى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم. V}نگا: عبدالله نصرى، تكاپوگر انديشه‏ها (زندگى، آثار و انديشه‏هاى استاد محمد تقى جعفرى)، ص 220.{V دوّم: بايد هدف را به درستى بشناسيم. روشن است كه متفكران و انديشمندان بسيارى در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاريخ، هدف‏هاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه كرده‏اند. امّا اين بدان معنا نيست كه همه اين نظرها درست و همه اين هدف‏ها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد. ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدف‏ها، نشانگر صحت اين مدعا است. سوّم: در مقدمه پاسخ به پرسش شما كه البته بطور صريح مطرح نشده ولى درتكميل سخن ضرورت دارد؛ شناخت صحيح «راه رسيدن به هدف» است. بيان يك مثال قدرى از اهميت نكته دوّم و سوّم پرده بر مى‏دارد. فرض كنيد بيمارى داريد كه نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مى‏دانيد كه اين دارو تنها در يك داروخانه عرضه مى‏شود؛ امّا شما اين داروخانه را نمى‏شناسيد. اكنون درمى‏يابيد كه دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر؛ تا چه حد ضرورى و جدى است. يعنى، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه براى يافتن دارو مهم است، اين كه شما از كدام خيابان و به چه شكلى برويد تا به آن داروخانه برسيد، اهميت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگى رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه‏اى جانسوز و جبران‏ناپذير براى شما در پى خواهد آورد. چهارم: در اولين قدم از جستجو، براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برخورد مى‏كند كه هر چند تكان‏دهنده است، براى هوشيارى و دقت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنين مى‏گويد: «تنها يك بار اين راه را خواهى رفت و يك بار زندگى را تجربه خواهى كرد» اين اخطار و گوش زد مهم و جدّى، ما را بر آن مى‏دارد كه با دقتى متناسب با اهميت موضوع و موشكافى بسيار، به كاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا كنيم. با توجه به نكات مذكور متوجه خواهيم شد كه شناخت هدف زندگى، كار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما كه خود براى اولين و آخرين بار از اين راه مى‏گذريم، بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره‏اى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنمايد. خوشبختانه و با كمال شعف بايد بگوييم اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، كارى كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نيك فرجام باشيم و برناتوانى ما در اين باب، عليم است؛ حكيمانه و مشفقانه در حالى كه به همه جهان هستى احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مى‏داند؛ هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مى‏آموزد؛ و ما كه اين را كامل‏ترين و مطمئن‏ترين تعليم مى‏دانيم، با استفاده از آيات قرآنى يعنى سخن خداوند آن را براى شما بازمى‏گوييم. پنجم: از آن جا كه هدف زندگى «انسان» مطرح است، بايد انسان را بشناسيم و بدانيم كه او چگونه موجودى است و چه قابليت‏ها و استعدادهايى و رو به كدام سمت دارد، حقيقت او چيست؟ چه بوده، چه شده و چگونه مى‏تواند باشد؟ با توجه به نكات مذكور، اكنون مى‏كوشيم تا هدف زندگى انسان را از ديدگاه آيات قرآن براى شما به صورت فشرده، تبيين كنيم. قرآن كريم، هر چند به ساحت جسمانى انسان و مراحل تكوّن آن اشاره فرموده است V}سوره‏هاى مؤمنون/12، حجر/26، صافات/11.{V، انسانيت انسان را به «روح» او مى‏داند. V}حجر/29، ص/72، سجده/10. براى آگاهى تفصيلى از اين موضوع نگا: محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، ج 1-3، صص 447 - 450.{V بر اساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى منسوب به خداوند است، يعنى روح انسان مخلوق بى‏واسطه خداوند و ظهور تام و كامل اسماء و صفات الهى، ملازم با ملائكه و متحد با آنها و اصل و باطن آنهاست. V}نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اوّل، صص 22 - 26.{V برخى از احاديث حكايتگر اين حقيقت است كه «خداوند انسان را بر صورت خود آفريده است». V}سيد روح الله امام خمينى، چهل حديث، ص 534.{V اما اين بعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسانى، مربوط به هنگامى است كه انسان، پا به حيات مادى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحله‏اى است كه خداوند درباره او مى‏فرمايد: A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم{A؛ V}تين / 4.{V [كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم». بر طبق پاره‏اى آيات، اين روح انسان كه منسوب به خداست و در اين مقام «روح خدا» ناميده مى‏شود، براى ورود به عالم ماده تنزل مى‏يابد. يعنى با حفظ هويت اصلى خويش، آن صفات و كمالات در او كم‏رنگ و كم‏رنگ‏تر مى‏گردد. اين محدوديت و كم‏رنگى، به دليل حجاب‏هايى است كه روح انسان را فرا مى‏گيرد. در واقع، «روح خدا» يا «حقيقت انسان» محدودتر شده، كمالات و خصوصيات وجودى‏اش كاسته مى‏شود. حقيقت انسان، در اين سفر نزولى از مراتب و منازل مختلف گذر مى‏كند و به منزل آخر مى‏رسد؛ و در منزل آخر در بدن تصفيه شده انسانى جلوه‏گر شده، در مرتبه روح دميده شده در بدن انسانى ظاهر مى‏گردد. به عبارتى، در صورت روح انسانى جلوه مى‏كند. براى روشن شدن اين مطلب، از مثالى مدد مى‏جوييم: نورى را فرض كنيد كه از نقطه‏اى سرچشمه مى‏گيرد. نور بسيار صاف، روشن، پاك و بى‏رنگ است. در برابر اين نور، حجاب‏هاى شيشه‏اى متنوع و متعدد با رنگ‏ها و تيرگى‏هاى مختلف، يكى پس از ديگرى در طول يكديگر قرار مى‏گيرند. نور با آن صفا و روشنى و پاكى و بى‏رنگى به شيشه اول كه داراى رنگ و تيرگى مخصوصى است، مى‏رسد و از آن عبور مى‏كند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوم برخورد و از آن عبور مى‏كند و رنگ و تيرگى بيشترى كسب مى‏كند. به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مى‏دهد و دوباره تيرگى‏هاى بيشترى به خود مى‏گيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى‏رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى‏شود و به صورت نورى ضعيف، توام با رنگ‏ها و تيرگيهاى بسيار درمى‏آيد. در اين هنگام، كسى كه اين نور را مى‏بيند، چنين مى‏پندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخرش همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمى‏داند كه اصل اين نور به صورت ديگرى بوده و در ابتدا نورى شفاف، بى‏رنگ و پاك بوده است. حال اگر فرد ديگرى كه مطلع است او را از جريان امر باخبر گرداند و به او بگويد اين نور كه مشهود توست، اصلش چنين نبوده، بلكه صورت‏هاى شفاف‏ترى دارد و در نهايت هم داراى يك صورت اصلى بسيار صاف، وسيع و پاك است و تو مى‏توانى با كنار زدن اين شيشه‏ها كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلى‏اند، به آن دست يابى؛ كمك بزرگى به او كرده و آگاهى فوق‏العاده مهمى در اختيار او قرار داده است. مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشه‏هاى تيره و روشن است و خداوند متعال ما را به چنين امرى واقف ساخته است: A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم * ثم رددناه أسفل سافلين{A؛ V}تين / 4 - 5.{V[كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم». البته همچنان كه نورِ از شيشه‏هاى تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود يعنى «روح خدا» متصل است. V}براى آشنايى بيشتر با اين موضوع نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اول، صص 31 - 40.{V با دقت در مطالب پيش گفته، بخوبى درخواهيد يافت آياتى كه نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودى برتر و بلكه برترين موجود امكانى معرفى مى‏كنند؛ موجودى كه ارزش‏هاى والا و متعالى در او يافت مى‏شود؛ همه حكايتگر ويژگى‏هاى حقيقت اصلى انسان و همان «روح خدا»يى است كه تنزل يافته است. V}مانند سوره‏هاى بقره/30، انعام/165، اعراف/ 172 - 173، روم/30، احزاب/72 و... .{V اما آياتى كه انسان را نكوهش كرده و او را موجودى پست و فرودين و گاهى پست‏ترين خلايق مى‏شمارند، بيانگر خصايص انسان تنزل يافته‏اى هستند كه در همان مرتبت و منزل متوقف مانده‏اند. V}مانند سوره‏هاى: حج/66، فصلت/51، علق/ 6 - 7، اسراء/100، يونس/12 و ... .{V به هر حال، انسان اصلش آن و تنزل يافته‏اش چنين است: P}زانكه دارد خاك شكل اغبرى‏{E}وز درون دارد صفات انورى‏{P P}ظاهرش با باطنش گشته به جنگ‏{E}باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ‏{P P}ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس‏{E}باطنش گويد نكو بين پيش و پس‏{P P}ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست‏{E}باطنش گويد كه بنماييم بيست‏{P P}زآنكه ظاهر خاك اندوه و بلاست‏{E}در درونش صد هزاران خنده هاست‏{P P}ظاهرت از تيرگى افغان كنان‏{E}باطن تو گلستان در گلستان‏{P V}مثنوى/4/ 1007 - 1010 و 1013 و 1024.{V اما داستان روح انسانى كه از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمى‏شود؛ چرا كه خداوند متعال در آيات گوناگون اين حقيقت را براى ما بازگفته است كه همه جهان هستى و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى به سوى خداوند و از آنِ اوست: A}«و إلى الله عاقبة الأمور»{A؛ V}لقمان / 22.{V «و فرجام كارها به سوى اوست»؛ A}«و لله عاقبة الأمور»{A؛ V}حج / 41.{V «و فرجام همه كارها از آنِ خداست»؛ A}«و إلى الله ترجع الأمور»{A؛ V}آل عمران / 109.{V «و [همه ]كارها به سوى خدا بازگردانده مى‏شود»؛ A}«الله يبدؤا الخلق ثم يعيده ثم إليه ترجعون»{A؛ V}روم / 11. {V«خداى متعال خلق را آغاز مى‏كند و سپس خلق را برگشت مى‏دهد، سپس [شما انسانها ]به سوى خداى متعال برگشت داده مى‏شويد». بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى كه اسلام براى بشر تصوير كرده است، فقط خداست و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوى خداوند در حركت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى كه ماوراء زندگى و عالم مادى بلكه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است. A}«إنا لله و إنا إليه راجعون»{A. V}بقره/ 156.{V بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خويش؛ و اين عبارت است از حركت و صعود و بازگشت به سوى خداوند. به بيان ديگر، انسان تنزل يافته بايد تلاش كند تا دوباره خود را پاك گرداند و كمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد و به حقيقت اصلى خود نائل شده، در موطن حقيقى يعنى قرب حضرت حق فايز گردد. اما چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را نيز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسان‏ها يعنى انبياء قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايت‏ها، ارشادات و تعاليم آنان است كه آدمى مى‏تواند به اصل خود يعنى حقيقت انسانيت و روح خدا كه هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى اوست، دست يازد. به بخشى از آيات خدا در اين باب توجه فرماييد: A}«...فاتقوا الله يا أولى الألباب الذين آمنوا قد أنزل الله إليكم ذكرا* رسولا يتلوا عليكم آيات الله مبينات ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات إلى النور...{A؛ V}طلاق / 10 - 11.{V پس اى خردمندانى كه ايمان آورده‏ايد! از خدا بترسيد. راستى كه خدا سوى شما تذكارى فروفرستاده است: پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى‏كند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، از تاريكى‏ها به سوى روشنايى بيرون برد». اين آيات با لحن خاصى اين حقيقت را مطرح مى‏كنند كه پيامبران آمده‏اند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريكى‏هايى كه به واسطه تنزلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور كه همان حقيقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند. A}«يا أيها النبي إنا أرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا * و داعيا إلى الله بإذنه و سراجا منيرا{A ؛ V}احزاب / 45 - 46.{Vاى پيامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك». اين عبارات نيز بخوبى حكايتگر اين حقيقت است كه بعثت انبيا براى دعوت به سوى حضرت حق است و آنان همچون چراغى تابناك، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگى‏اند. P}چون رسيد اندر سبا اين نور شرق‏{E}غلغلى افتاد در بلقيس و خلق‏{P P}روحهاى مرده جمله پر زدند{E}مردگان از گور تن سر بر زدند{P P}يكدگر را مژده مى‏دادند، هان‏{E}نك ندايى مى‏رسد از آسمان‏{P P}زان ندا دينها همى گردند گبز{E}شاخ و برگ دل همى گردند سبز{P P}از سليمان آن نفس چون نفخ صور{E}مردگان را وا رهانيد از قبور{P V}مثنوى / 4/839 - 843.{V ناگفته نماند كه قرآن كريم، ايمان و عمل صالح را دو ركن اساسى و دو ره توشه مهم براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى تلقى كرده است. از ميان آيات بسيار، تنها به چند نمونه اشاره مى‏كنيم: A}«لقد خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم * ثم رددناه أسفل سافلين * إلاال ذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم أجر غير ممنون{A؛ V}تين / 4 - 6.{V براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم، مگر كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند كه پاداشى بى‏منت خواهند داشت». A}«إن الإنسان لفى خسر * إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات‏و...{A ؛ V}عصر / 2 - 3.{Vواقعاً انسان دستخوش زيان است، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند». بنابراين، بر اساس آيات قرآن چند امر روشن گشت: اول، هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن. دوم، هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود يعنى «حقيقت انسان» و «روح خدا» است. سوم، خداوند چگونگى و كيفيت رسيدن به اين هدف را توسط انبياء الهى براى ما روشن ساخته است. چهارم، ايمان و عمل صالح دو ركن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقى شده است. از همه آنچه به طور فشرده و اجمالى گفتيم، روشن مى‏شود هدف زندگى براى نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يك كلمه «انسان»، يكسان است و البته هر كس به اندازه ايمان و عمل صالح خود كه دارد و يا كسب مى‏كند، مى‏تواند به هدف حقيقى زندگى دست‏يابد. معنى اين سخن اين است كه عارف بودن يا مذهبى بودن (به تعبير شما)، لزوماً از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا تلاشگر و ساعى بودن يا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نيست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعى، مى‏توانند با شناخت صحيح هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن و به كار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق بخصوصى و در يك كلام «ايمان و عمل صالح» در سير به سوى خداوند و بازگشت به حقيقت انسانى شركت جويند. در پايان دردمندانه بايد بگوييم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اين كه در چه مقام و منزلتى، منزل داشته‏ايم و اكنون چه گشته‏ايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم. اما اهل معرفت و جان سوختگانى هستند كه از اين غربت بسيار در رنجند و روحشان در آرزوى بازگشت به عالم بالا، بى‏آرام و قرار؛ در انتظار پرواز و خالى كردن قالب بدن است. اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى: P}بشنو از نى چون حكايت مى‏كند{E}و زجدايى‏ها شكايت مى‏كند{P P}كز نيستان تا مرا ببريده‏اند{E}در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند{P اين گونه مى‏سرايد: P}حبّذا روزى كه پيش از روز و شب‏{E}فارغ از اندوه و آزاد از طرب‏{P P}متحدّ بوديم با شاه وجود{E}حكم غيريّت به كلّى محو بود{P P}بود اعيانِ جهان بى‏چند و چون‏{E}ز امتياز علمى و عينى مصون‏{P P}نى به لوح علمشان نقش ثبوت‏{E}نى ز فيض خوان هستى خورده قوت‏{P P}نى ز حق ممتاز و نى از يكدگر{E}غرقه درياى وحدت سربه‏سر{P P}ناگهان در جنبش آمد بحر جود{E}جمله را در خود ز خود بيخود نمود{P P}امتياز علمى آمد در ميان‏{E}بى‏نشان را نشان‏ها شد عيان‏{P P}واجب و ممكن ز هم ممتاز شد{E}رسم و آئين دويى آغاز شد{P P}بعد از آن، يك موج ديگر زد محيط{E}سوى ساحل آمد ارواح بسيط{P P}موج ديگر زد پديد آمد از آن‏{E}برزخ جامع ميان جسم و جان‏{P P}پيش آن كز زمره اهل حق است‏{E}نام آن برزخ مثال مطلق است‏{P P}موج ديگر نيز در كار آمده‏{E}جسم و جسمانى پديدار آمده‏{P P}جسم هم گرديد طوراً بعد طور{E}تا به نوع آخرش افتاده دور{P P}نوع آخر آدم است و آدمى‏{E}گشته محروم از مقام محرمى‏{P P}بر مراتب سرنگون كرده عبور{E}پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور{P P}گر نگردد باز مسكين زين سفر{E}نيست از وى هيچ‏كس مهجورتر{P P}نى كه آغاز حكايت مى‏كند{E}زين جداييها شكايت مى‏كند.{P اميد آنكه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجويان و انسان‏هاى حقيقت‏جو را در شناخت هدف زندگى و رسيدن به آن، يارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند. براى آشنايى بيشتر با مباحث پيش گفته، دو كتاب ذيل واقعاً خواندنى است: 1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجانى، الزهراء، تهران. 2. مقالات، استاد محمد شجاعى، سروش، تهران، ج اول. از منابع زير نيز مى‏توانيد استفاده نماييد: 1. فلسفه و هدف زندگى، محمد تقى جعفرى. 2. زندگى ايده‏آل و ايده‏آل زندگى، محمد تقى جعفرى. 3. انسان از ديدگاه اسلام، عبدالله نصرى. 4. فلسفه و هدف زندگى، زين العابدين قربانى. 5. هدف زندگى، شهيد مرتضى مطهرى.
کد سوال : 986
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در اين دنياى پر از جنگ و فساد چگونه مى‏توان به نيهيليسم تن نداد؟ آيا درد زندگى درمانى دارد؟ چرا خدا در اين جهان محرومان را يارى نمى‏كند؟ چرا هر كس بخواهد پاك و درست زندگى كند بايد زجر بشكد؟
پاسخ : 1. بايد توجه داشت كه مقصود از «هدف زندگى» چيست؟ دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مى‏بخشد. در طول تاريخ بشر اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته‏اند؛ از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايده‏آل براى بخشى از زندگى به حساب مى‏آمده؛ هدف براى كل حيات تلقى نموده‏اند و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكست‏هاى روحى شده‏اند. در اين باب مى‏توان به كسانى اشاره كرد كه بهره‏مندى از لذت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند، در حالى كه اين، تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است، نمى‏تواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته‏اند، علاوه بر آن كه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده، به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانه‏اى بر زندگى بيابند و در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه كه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم. V}نگا: به متن پاسخ و پرسش قبل.{V 2 - از آن جا كه آدمى فطرتاً كمال‏جو است؛ فرجام‏انديشى، غايت فكرى، دورانديشى و تفكر در مقصود نهايى زندگى يكى از دغدغه‏هاى پايا و ديرپاى آدمى بوده و خواهد بود. فرجام‏انديشى، موجب دورانديشى شده، باعث مى‏گردد كه آدمى با نگرش جدّى و جديدى به نظام هستى، طبيعت، خود و رابطه خدا، انسان و طبيعت بينديشد؛ و همين غايت فكرى است كه انسان را به «فرجام‏شناسى» سوق مى‏دهد. اما براساس «قانون اثر مسلّط»، تنها آن نيازى كه در درون انسان از همه قوى‏تر باشد، تحقق پيدا مى‏كند و حتى رفتارها، كردارها و خلق و خوى آدمى را شكل مى‏دهد. از اين رو، هر مقدار خواسته آدمى عميق‏تر و مشتاقانه‏تر در درون انسان قرار گيرد، احتمال برآورده شدن آن بسيار افزايش مى‏يابد. بنابراين، اگر نياز فرجام‏انديشى به صورت ريشه‏اى و عميق در جان ما خانه كرده باشد، وجودمان را مضطرب كرده و ما را به حركت در شناخت فرجام زندگى و نقطه نهايى حركت و هدف مطلوب مى‏كشاند. در اين جاست كه «طلب» به عنوان عامل اصلى حركت انسان‏ها رخ مى‏نمايد و بايد كار را از «طلب» و «خواستن» آغاز كنيم. P}منگر آن كه تو حقيرى يا ضعيف‏{E}بنگر اندر همّت خود، اى شريف‏{P P}تو به هر حالى كه باشى مى‏طلب‏{E}آب مى‏جو دايماً، اى خشك لب‏{P P}كان لب خشكت گواهى مى‏دهد{E}كو به آخر بر سر منبع رسد{P P}خشكىِ لب هست پيغامى زآب‏{E}كه به مات آرد يقين اين اضطراب‏{P P}كاين طلب كارى مبارك جنبشى است‏{E}اين طلب در راه حق مانع كشى است‏{P P}اين طلب مفتاح مطلوبات تست‏{E}اين سپاه و نصرت رايات تست‏{P P}اين طلب همچون خروسى در صياح‏{E}مى‏زند نعره كه مى‏آيد صباح‏{P V}مثنوى / 3/1444 - 1438؛ در اين باب نگا: محمد شجاعى، بازگشت به هستى، صص 27 - 9.{V 3 - براساس آيات قرآن، فرجام تمامى كارها به سوى خدا و از آن خداست V}لقمان / 22 و 23؛ حج / 41 و...{V و انسانها يا بدفرجام‏اند يا نيك‏فرجام‏V}رعد / 25 - 22؛ محمد / 11؛ طه / 132؛ صافات / 73 و 74 و...{V؛ اما اينچنين نيست كه انسان‏ها در اين امر نقشى نداشته باشند؛ بلكه تلاش انسان‏ها در خوش‏فرجامى و بدفرجامى اثر دارد. V}نجم / 41 - 38؛ اسراء / 7؛ زلزال / 7 و 8 و... .{V در يك نگاه كلى، قرآن انسان‏ها را نسبت به فرجام نيك يا بد به دو گروه تقسيم مى‏كند: دسته‏اى از مردم زندگى دنيا را دوست داشته و به وراى آن توجهى ندارند و در حقيقت فرجام زندگى خود را در همين دنيا جستجو كرده و خواستار عاقبت و عواقب دنيوى‏اند. خداوند براساس نظم و تدبير حاكم بر جهان، به برخى از خواسته‏هاى آنان در اين دنيا پاسخ داده و در ظاهر به فرجام اعمال خود در اين دنيا مى‏رسند؛ ولى در سراى آخرت به عذاب ابدى گرفتار مى‏آيند و سرافكنده و نكوهيده وارد جهنم مى‏شوند. در مقابل، كسانى هستند كه طالب آخرتند و ايمان دارند كه پس از زندگى دنيوى، حياتى ارزشمند و جاودانه وجود دارد كه ظرف ظهور فرجام‏هاست و از اين رو، براى دست‏يابى به آن سعادت برين، در حد خود تلاش مى‏كنند. خداوند به اين گروه عوامل و ابزار كافى جهت رشد و سير معنوى‏شان را خواهد داد و تلاش و كوششِ آنها را حق‏شناسى خواهد كرد. V}در اين باب آيات 18 تا 21 سوره اسراء را به دقت بخوانيد و در آن تأمل فرماييد.{V به هر روى، از ديدگاه اسلام، فرجام نيك از آنِ كسانى است كه دورنگر و آخرت‏انديش‏اند. P}هر كه پايان بين‏تر او مسعودتر{E}جدتر او كارد كه افزون ديد بر{P P}زانكه داند كاين جهانِ كاشتن‏{E}هست بهر محشر و برداشتن‏{P V}مثنوى 4/2989 - 2988.{V 4 - چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را خداوند متعال روشن ساخته است. حضرت حق رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش انبياء قرار داده است. V}طلاق / 10 و 11؛ احزاب / 45 و 46 و...{V بعثت انبياء براى دعوت به سوى حضرت حق بوده و آنان همچون چراغى تابناك روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگى‏اند. اما ره‏توشه مهم براى رسيدن به اين هدف حقيقى از ديدگاه قرآن كريم ايمان وعمل صالح دانسته شده است. V}تين / 6 - 4؛ عصر / 2 و 3 و... .{V 5 - در اين ميان، انسان واعمال و افعال او جايگاه ويژه خود را دارد. اعمال و افعال بشر، از سلسله حوادثى است كه سرنوشت حتمى و تخلف‏ناپذير ندارد؛ زيرا بستگى دارد به هزاران علت و سبب؛ و از آن جمله انواع ميل‏ها، شناخت‏ها، قدرت‏ها و انتخاب‏ها كه همه آنها در «اختيار» انسان ظهور كرده است. آدمى قادر است عملى را كه صد در صد با غريزه و ميل حيوانى و طبيعى او موافق است و هيچ مانع خارجى نيز بر سر راه آن وجود ندارد، به حكم تشخيص و مصلحت‏انديشى ترك كند؛ و همچنين قادر است كارى را كه صد در صد مخالف طبيعت اوست و هيچ‏گونه عامل اجبار كننده خارجى هم وجود ندارد، به حكم مصلحت‏انديشى و نيروى فردى انجام دهد. گوناگونى فرهنگ‏ها، اديان، سلايق، تفكرات، كردارها، پيشرفت‏ها، عقب‏ماندگى‏ها، خوشى‏ها و ناخوشى‏ها، همه و همه نشانگر اين حقيقت است كه خداوند با اعطاى آگاهى، ميل و قدرت و اختيار، امكان دست‏يابى به سرنوشت‏هاى گوناگون را به بشر ارزانى داشته است. خداوند با سه ضلعى كه در نهاد آدمى به وديعت نهاده است (يعنى ميل، آگاهى و قدرت) چنين مقرر داشته كه انسان با چگونگى به كارگيرى اين امور، راه و سرنوشت خويش را رقم زند. اگر آدمى آگاهى را - كه هم چون چراغى است براى روشنى راه - درست به كار گيرد و از قدرت خود به طور صحيح استفاده نمايد و ميل خود را به سوى كمال حقيقى بكشاند؛ راه هدايت را پيموده، با قرار گرفتن در صراط مستقيم، در مسير الى اللَّه و حركت به سمت كمال لايق خويش موفق خواهد بود. اما اگر آگاهى خود را درست به كار نبندد، يا وهم و جهل را علم بپندارد و از قدرت خود استفاده صحيح نكرده، آن را عاملى براى تسلط خودپرستى و نفسانيت خويش بر طبيعت و جامعه قرار دهد و اميال خود را در حد همان حيوانيت و سطوح پايين مادى نگاه دارد؛ از صراط مستقيم خارج و به ضلالت گرفتار مى‏شود.V} فصلت / 17 - انفال / 53 - روم / 41. در اين باب نگا: 1 - محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، مجلد اول، صص 442 - 394 2 - مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 70{V با توجه به اين نكات پنج‏گانه كه فشرده و مختصر بيان گرديد، روشن مى‏شود كه: الف) فسادهايى چون جنگ و خشونت و برخورد، زاييده اعمال برخى انسان‏هاست كه هدف زندگى را درست نشناخته، فرجام زندگى خود را در همين دنيا جستجو كرده، به فرموده انبياء و اديان اعتناء ننموده و ره‏توشه خود را ايمان و عمل صالح تلقى نكرده و با ناآگاهى يا عدم استفاده درست از آگاهى و عدم بهره‏ورى صحيح از قدرت و محدود كردن خود در اميال مادى و حيوانى، موجبات چنين مرارت‏هايى براى جامعه بشرى گشته‏اند. ب ) صادق هدايت‏ها و هر كس ديگرى كه دست به خودكشى مى‏زند - كه البته سير صعودى آن جاى تأمل دارد - تصوير صحيحى از زندگى و هدف آن، چگونه زيستن و چگونه رفتن نداشته‏اند كه دست به چنين اقدامات غيرموجه و ناخوشايند جامعه زده‏اند. ج ) شناخت درست هدف، تقويت طلب، بهره‏ورى از گفته‏هاى انبياء و ايمان و عمل صالح، درمان درد زندگى است. د ) خداوند نه عقد اخوت با محرومان بسته و نه ستمكاران را به حال خود رها ساخته است. چنان كه مى‏فرمايد: A}«و أما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى»{A؛ V}فصلت / 17.{V «و اما ثموديان: پس آنان را رهبرى كرديم [ولى ]كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند».و يا A}«ذلك‏بأن الله لم يك مغيرا نعمة أنعمها على قوم حتى يغيروا ما بأنفسهم»{A ؛ V}انفال / 53.{V«[سقوط فرعونيان از اوج عزت به حضيض ذلت ]بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏دهد، مگر آن كه آنان آنچه را در دل دارند، تغيير دهند».و يا A}«ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت أيدى‏الناس»{A؛ V}روم / 41.{V «به سبب آنچه دست‏هاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است». سبب محروميت يا كشيدن ستم، خود انسان‏ها هستند و اين، بر اساس سنخيت عالم مادى و ساختار وجودى انسان است. خداوند براساس سنخيت انسانها، چنين مقرر داشته كه با اختلاف اسباب و علل، راه‏ها و نتيجه‏ها نيز متفاوت باشد. به بيان ديگر، سرنوشت از وضع خاص موجودات سرچشمه مى‏گيرد. موجودى كه امكانات متعدد دارد و علل مختلف ممكن است در او تأثير كنند و هر علتى او را در يك مجرا و يك مسير به خصوص قرار مى‏دهد، سرنوشت‏هاى متعددى در انتظار اوست. اين بستگى دارد كه ما چگونه بينديشيم، چه مقدار بدانيم و چگونه حركت كنيم؛ بر اساس اين انديشه و آگاهى و حركت، خداوند نتايج سير و عمل افراد را به آنها خواهد داد. خداوند در اين دنيا موانع را از سر راه دنياخواهان و آخرت طلبان برداشته، تا آنها به حركت و سير خود ادامه دهند و ابزارها و وسايل كافى در اين حركت نيز در اختيارشان قرار مى‏دهد؛ ولى اين دو گروه يك فرجام نخواهند داشت. آنان كه دنيا را بر آخرت ترجيح مى‏دهند فرجام تلخى در انتظارشان خواهد بود؛ هم در دنيا و آخرت و يا تنها در آخرت؛ و آنان كه آخرت را بر دنيا رجحان دهند، فرجام نيك و خوشى خواهند داشت؛ هم در اين دنيا و هم در آخرت يا فقط در آخرت. V}نگا: اسراء / 21 - 18.{V خداوند بر حسب نظام تكوينى عالم، نتيجه كار و عمل هر كس را به اندازه خواسته‏اش به او خواهد داد! اما فرجام نيك از آنِ كسانى است كه دورنگر و آخرت‏انديش‏اند. P}گفت استر با شتر كاى خوش رفيق‏{E}در فراز و شيب، در راه دقيق‏{P P}تو نيايى در سر و خوش مى‏روى‏{E}من همى آيم به سر در، چون غوى‏{P P}من همى افتم به رو در هر دمى‏{E}خواه در خشكى و خواه اندر نمى‏{P P}اين سبب را بازگو با من كه چيست‏{E}يا بدانم من كه چون بايد بزيست‏{P P}گفت چشم من ز تو روشن‏تر است‏{E}بعداز آن هم از بلندى ناظر است‏{P P}چون برآيم بر سر كوهى بلند{E}آخر عقبه ببينم هوشمند{P P}پس همه پستى و بالايى راه‏{E}ديده‏ام را وا نمايد هم اله‏{P P}هر قدم را از سر بينش نهم‏{E}از عثار و اوفتادن وا رهم‏{P P}تو نبينى پيش خود يك دو سه گام‏{E}دانه بينى و نبينى رنج دام‏{P P}يستوى الاعمى لديكم والبصير{E}فى المقام والنزول والمسير{P V}مثنوى/ 3/1755 - 1746.{V ه ) تحمل مشقت‏ها و مرارت‏ها از ناحيه انسان‏هايى كه با انحراف خود، جامعه را به ورطه هلاكت مى‏كشانند و علاوه بر سوختن خود، ديگران را نيز مى‏آزارند و مى‏رنجانند لازمه زندگى در اين دنيا با قوانين خاص آن و همزيستى با ديگر انسان‏ها براساس نوع آگاهى و عملكردشان است. اما صبر در برابر چنين سختى‏هايى بى‏نتيجه نخواهد بود. خداوند متعال براى كسانى كه با وجود قرار گرفتن در محيطها، خانواده‏ها و در يك كلمه زمينه‏هاى گمراه‏كننده، غفلت‏زا و فسادآور؛ بر بندگى خدا، قدم گذاشتن در راه هدايت و پرهيز از گناهان اصرار مى‏ورزند و در اين راه بر سختى‏ها واحياناً مخالفت‏هاى ديگران صبر پيشه مى‏كنند، پاداش ويژه‏اى را وعده فرموده و در برخى موارد اجر بر چنين صبرى را بى‏حساب تلقى كرده است. V}نگا: زمر / 10.{V P}گفت صبرى كن بر اين رنج و حَرَض‏{E}صابران را فضلِ حق بخشد عوض‏{P V}مثنوى/ 5/482.{V
کد سوال : 987
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عذاب قبر جسمانى است يا روحانى، يا هر دو؟ يا اين كه فقط روح عذاب ديده و بدين طريق جسم نيز عذاب مى‏بيند (همچنان كه در دنيا وقتى روح در عذاب است، جسم نيز آزرده مى‏شود)؟
پاسخ : عذاب قبر جسمانى و روحانى است؛ ولى جسم و بدنِ برزخى معذب است، نه بدن مادى و دنيايى. توضيح مطلب با توجه به دو نكته روشن مى‏شود: 1. روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مى‏يابد و مى‏بيند. در واقع، روح آدمى با رفتن از حيات دنيوى به حيات برزخى، بدن مادى خود را رها كرده و با بدن مثالى خود متحد مى‏گردد؛ بدنى كه متناسب با نظام برزخى بوده، اتحادش با روح، قوى‏تر از اتحاد آن با بدن مادى در زندگى دنيوى است. قالب مثالى موجود در خواب، مى‏تواند ما را به بدن برزخى تا حدودى هدايت كند چرا كه هنگام خواب كه تعلق روح به بدن مادى تا اندازه‏اى كم مى‏شود و از حدود مادى تا اندازه‏اى آزاد مى‏گردد، روح خود را با يك نوع تن مثالى - با بدنى شبيه بدن مادى و دنيوى - مى‏بيند و اين، دليل روشنى است كه روح انسان در صورت عدم تعلق به بدن مادى يا تعلق كمتر، قدرت تمثّل به بدن مثالى را دارد. انسان در هنگام خواب ديدن، خودش را با همان بدن مى‏بيند با همان شكل و تصوير؛ و اين حكايتگر وجود بدن مثالى و قالب برزخى است كه با انتقال روح از اين عالم مادى به نظام برزخى به وجود نيامده، بلكه قبلاً هم در آن نظام وجود داشته، ولى ما از آن محجوب بوده‏ايم و اگر اين حجاب را - كه تعلق و توجه به نظام مادى و ماديات است - كنار زنيم هم اكنون نيز خود را در آن قالب مثالى متمثّل مى‏بينيم؛ چنانكه درخواب تا حدودى كه تعلق روح به بدن مادى كم مى‏شود، در حالى كه بدن مادى ما در رختخواب افتاده و در حال آرامش است، خود را با بدنى مشابه با اين بدن يافته و سيرها و حركت‏ها و فهم‏ها و ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها و خوردنى‏ها و خواستن‏ها با آن داريم. V}نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 58-62.{V ناگفته نماند كه از نظر روايات، وجود بدن برزخى امرى مسلم و قطعى است چنان كه امام صادق(ع) فرمودند: «اما [ارواح مؤمنان ]در بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى آنان است» V}بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119.{V يا در جاى ديگرى فرموده‏اند: «ارواح انسان‏ها به صورت جسدهاى دنيوى در درختى در بهشت‏اند» V}همان، ص 269، روايت 121.{V كه هر دو حكايتگر وجود بدن برزخى و مثالى در عالم برزخ است. 2. ميان قبر برزخى و قبر خاكى ارتباط خاصى حاكم است؛ يعنى ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى ارتباط وجود دارد و اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى كه در طول زندگى دنيوى با يكديگر يك نوع اتحاد داشته‏اند، سرچشمه مى‏گيرد كه با قطع تعلق روح از بدن، پس از مرگ به كلى از ميان نمى‏رود؛ بلكه يك نوع ارتباط در حد پايين‏ترى ميان روح برزخى و بدن خاكى و مادى وجود دارد؛ البته نه در حد و اندازه‏اى كه در زندگى دنيوى و در دوران تعلق روح به بدن بود و نه با آن كيفيت و كميت؛ بلكه در ميزانى ضعيف‏تر و با كم و كيفى ديگر. از همين رو قبر خاكى با قبر و عالم برزخى روح، ارتباطى دارد كه در نقاط ديگر اين ارتباط را ندارد؛ و به همين جهت است كه على‏رغم حضور روح در عالمى فوق ماده، زمان و مكان (برزخ) توجه خاصى به بدن مادى و به نقطه‏اى كه بدن خاكى او در آن است، دارد؛ و بر اساس همين ارتباط ميان قبر برزخى و قبر خاكى است كه دستورها و احكام خاصى در باب قبر خاكى، تشييع جنازه، كفن، دفن، حرمت قبور، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها در شريعت اسلامى وجود دارد. ناگفته نماند كه اين ارتباط ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى در ساعت و روزهاى اول مرگ، بيش از روزها و اوقات بعدى است و اين به دليل الفت شديدى است كه روح با بدن مادى در اين دنيا داشته كه البته به تدريج با انس گرفتن روح با بدن برزخى و قالب مثالى، از اين توجه و ارتباط كاسته مى‏شود و ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن خاكى باقى مى‏ماند. با توجه به اين دو نكته، روشن مى‏شود كه روح ما بعد از انتقال به عالم برزخ با بدن برزخى، يا در عذاب است اگر اهل عذاب باشد؛ يا در نعمت و بهجت است، اگر اهل نعمت باشد. عذاب و نعمت، متوجه به روح ما در قالب بدن برزخى است، نه به بدن مادى و خاكى ما كه در اين عالم مادى در زير خاك مدفون مى‏باشد. اين بدن مادى، پس از مرگ نه حركتى دارد و نه احوالى؛ اما روح با قالب مثالى در همان حال، در عالم برزخ يا در عذاب وحشتناكى به سر مى‏برد و فريادش بلند است كه تصورش بسيار مشكل است؛ يا در نعمت و ابتهاج بسر مى‏برد كه تصوير آن هم بسى مشكل است. اما از آن جا كه گفتيم ميان بدن مادى در زير خاك با روح در قالب مثالى در عالم برزخ، ارتباط ضعيفى وجود دارد، آن عذاب‏ها يا نعمت‏ها تأثير ضعيف و ناچيزى بر بدن مادى مى‏گذرد؛ ولى آنچه در اصل در عذاب يا در نعمت است روح با قالب مثالى در عالم برزخ است. برخى مى‏گويند: اين كه گفته مى‏شود انسان پس از مرگ، يا معذب است يا متنعم؛ چرا هنگامى كه بدن مادى را در قبر مى‏گذاريم و روى آن را مى‏پوشانيم، پس از مدتى قبر را مى‏شكافيم، هيچ خبرى نمى‏يابيم، نه از سوختن بدن و سوزش قبر خبرى است و نه از مصفّا گشتن آن. آنچه مى‏بينيم، تنها همان بدن خاكى است كه در قبر با سكون كامل افتاده، هيچ اثرى از آثار وحشت يا نعمت در آن نيست. برخى نيز دوربين در درون قبر كار مى‏گذارند و مسائل آن را از هنگام دفن تا مدتى بعد دنبال مى‏كنند؛ ولى هيچ اثر و تغيير و تحولى كه دلالت بر رنج يا شادى داشته باشد، نمى‏يابند. تنها آنچه آنها از طريق دوربين فيلم‏بردارى مشاهده مى‏كنند، همان بدن خاكى است كه در كمال سكوت و سكون آرميده است. آيا اين امور دلالت مى‏كند بر اينكه هيچ عِقابى (چه خوب و چه بد) در كار نيست؛ و فشار قبر، سؤال منكر و نكير، عذاب‏ها و نعمت‏ها، پوچ است و غيرواقعى؟ با توجه به توضيحات گذشته، پاسخ اين پرسش روشن است؛ ولى در عين حال براى بهتر روشن شدن اصل پرسش شما و نيز پاسخ به اين پرسش، توجه به خواب ديدن بسيار راهگشاست. اگر در خواب ديدن تأمل كنيم، در خواهيم يافت كه خواب ديدن چه حكايتگر عجيبى است از نسبت ميان قبر خاكى و قبر برزخى؛ بدن شخصى كه مى‏خوابد و خواب وحشتناكى مى‏بيند، به صورتى كه اگر از خواب برخيزد، خدا را شكر مى‏كند كه خواب بوده است، آيا بدن مادّى در اين حالت كه خواب مى‏بيند در سكون و آرامش نيست؟ البته چنين است. كسانى كه كنار بدن اين خواب بيننده حضور داشته باشند، بدن او را در هنگام خواب، در كمال سكون و سكوت مى‏يابند، به صورتى كه اگر خواب بيننده، از خواب وحشتناك خود آنها را مطلع نكند، اينان آگاه نخواهند شد كه در آن زمانى كه آنها نظاره‏گر بدن ساكن و آرام اين شخص بوده‏اند، او در چه عذاب و دهشتى بوده است. بر عكسش را هم حساب كنيد؛ بدن كسى كه خواب فرحناك و دلپذير مى‏بيند نيز در كمال آرامش و سكون است و افرادى كه در كنار او حضور دارند اين امر را تصديق خواهند كرد. اين بهترين نشان است ميان نسبت قبر خاكى و قبر برزخى كه به ما مى‏فهماند، انسان مى‏تواند در برزخ در حال نعمت يا وحشت باشد و در عين حال، اثرى در بدن خاكى او در قبر از عذاب يا ابتهاج نباشد. البته گاهى كه انسان خواب ترسناك و ناراحت كننده‏اى مى‏بيند، بدن او عرق مى‏كند كه اثرى از خواب او بوده است؛ ولى اولاً اين امر هميشگى نيست. ثانياً ميان عالم خواب و برزخ تفاوت است. در عالم خواب، ارتباط روح با بدن مادى كاملاً قطع نشده است؛ ولى در عالم برزخ، ارتباط روح با بدن مادى به كلى منقطع است؛ مگر ارتباط بسيار محدود و ناچيزى كه حتى در صورت معذّب بودن روح در عالم برزخ نيز، تأثير چندان قابل مشاهده بر بدن مادى در زير خاك نخواهد گذاشت. V}نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 71-75.{V
کد سوال : 988
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بدن برزخى چگونه است و از چه چيزى ساخته مى‏شود؟ آيا مادى است يا غير مادى و يا مابين اين دو؟ لطفاً توضيح دهيد.
پاسخ : بسيارى از حقايق هستى و خصوصاً حقايقى كه در ماوراء جهان طبيعت وجود دارد، براى ما مجهول است. البته اين ندانستن، بيشتر در كم و كيف و چگونگى آن حقايق است؛ ولى اصل آن حقايق را عقل و وحى در جاى خود اثبات كرده‏اند و ما نسبت به آن آگاهى داريم. البته علم ما به كنه و ماهيت آن حقايق بسيار محدود است؛ مگر براى عده كمى كه با سلوك عملى در همين دنيا به آن عوالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصيلى تبديل شده باشد. از اين رو، سنخيت و چگونگى بدن‏هاى برزخى براى ما به صورت كامل و دقيق روشن نيست؛ ولى در عين حال از مجموعه آيات و روايات و تحليل‏هاى عقلى مى‏توان دورنمايى از كم و كيف بدن برزخى را تصوير كرد. قبل از تفسير اجمالى مطلب، توجه به دو مطلب ضرورى است: 1 . در تمام عوالم هستى (عالم مادى، برزخ و قيامت) انسان داراى بدن است و در هيچ عالمى بى‏بدن نيست؛ به دليل اين كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدنى در كار نباشد. پس اگر انسان در عالم طبيعت، برزخ و قيامت، داراى روح است -كه هست- واجد بدن نيز خواهد بود. 2 - هر يك از عوالم هستى داراى نظام، احكام، آثار و قوانين مخصوص به خود است؛ يعنى، در عالم طبيعت قوانينى حاكم است غير از سننى كه بر عالم برزخ حكم‏فرماست؛ و در عالم برزخ نظامى وجود دارد كه در عالم قيامت وجود ندارد و در عالم قيامت، آثارى است كه در دو عالم برزخ و ماده نيست. از اين رو، بدنى كه در عالم طبيعت است هم سنخ با قوانين حاكم بر اين دنيا است؛ و اين بدن غير از بدن برزخى است. بدن برزخى، هم سنخ با احكام و آثار عالم برزخ است. هم‏چنين بدن در قيامت غير از بدن برزخى و بدن مادى است و بدنى است كه هم سنخ با سنن ويژه عالم قيامت و آماده پذيرش آن قوانين مخصوص است. مثلاً بدن قيامتى، بدنى است كه در عين سوختن مدام، از بين نمى‏رود؛ يا مثلاً بدن قيامتى يك فرد بهشتى، به صورتى است كه در عين خوردن و آشاميدن، نيازى به تخليه مواد تغذيه شده از بدن ندارد؛ و بدن طورى ساخته شده است كه نيازمند چنين امرى نيست. بنابراين نبايد تصور كرد كه بدن مادى، برزخى و قيامتى يكسان هستند. 3 - در جاى خود مستدل شده است كه عالم تجرد و قيامت، عالم بالاتر و نزديك‏تر به مبدأ متعال است و از اين رو موجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و كامل‏ترى برخوردارند. قبل از آن (يعنى در مرتبه فروتر) عالم مثال و برزخ است كه مترتب بر عالم تجرد و متأخر از آن است. عالم آخر، عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه دورترين عالم از مبدأ متعال است. از اين رو، موجودات آن نيز از مراتب ضعيف‏تر و ناقص‏ترى برخوردارند. بنابراين، موجودات عالم برزخ از موجودات عالم مادى، كامل‏تر؛ ولى نسبت به موجودات عالم قيامت و تجرّد ناقص‏ترند. V}براى اطلاع تفصيلى از سه نكته فوق نگا: استاد محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج اول، صص 141 - 128 و 226 - 212.{V با دقت در مطالب پيشين، مشخص مى‏شود كه: اولاً، بدن برزخى غير از بدن مادى و غير از بدن قيامتى است. ثانياً، بدن برزخى متناسب با احكام و آثار و قوانين عالم برزخ است. ثالثاً، بدن برزخى از بدن مادى كامل‏تر و بالاتر و از بدن قيامتى ناقص‏تر و پايين‏تر مى‏باشد. بنابراين، بدن برزخى از آن جا كه از بدن مادى بالاتر است، از سنخ ماده و جسم طبيعى نيست كه احكام ماده بر آن غالب باشد. ولى از آن جا كه از بدن قيامتى پايين‏تر است، واجد برخى لوازم ماده چون، شكل، اندازه و مقدار مى‏باشد. روايات نيز به صراحت بيانگر اين حقيقتند كه بدن برزخى شبيه بدن دنيوى است. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «ارواح مؤمنان (در برزخ) در بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى آنان است» V}بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119.{V و در جمله‏اى ديگر مى‏فرمايد: «ارواح انسان‏ها (در برزخ) به صورت جسدهاى دنيوى‏اند» V}همان، ص 269، روايت 121.{V امّا هر چند بدن برزخى بالاتر و كامل‏تر از بدن مادى است، در عين حال، از بدن قيامتى ناقص‏تر است. امام صادق(ع) فرمودند: «بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى» يا «در صورت جسدهاى دنيوى» كه بيانگر شباهت، است نه يكسان بودن. شبيه آن است چون شكل، مقدار و اندازه دارد، و هر فرد مرده‏اى، مرده ديگر را در اين قالب مشاهده كرده، او را مى‏شناسد؛ چنان كه در خواب، آدمى صورت خود را به شكل دنيوى با ديگران در سرور يا رنج مى‏بيند. اما عين شكل دنيوى خود نيست؛ چون مى‏تواند بدون وسايل و ابزار مادى مثلاً مسافت طولانى را سير كند و با اراده‏اى خود را در جاى ديگر قرار دهد چنان كه در خواب، آدمى بدون استفاده از ابزار مادى سير و سفرها مى‏كند. به همين جهت، در بسيارى از روايات خواب را نشان خوبى براى عالم برزخ و بدن برزخى دانسته‏اند. V}در اين باب نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 62 - 58.{V پس بدن برزخى، نه مادى محض است مانند بدن دنيوى؛ نه غير مادى محض است مانند بدن قيامتى؛ بلكه بدنى است كه در قالب جسم طبيعى دنيوى نمى‏باشد؛ و در عين حال، برخى از آثار جسم طبيعى چون شكل و اندازه و مقدار را دارد.
کد سوال : 989
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مى‏گويند اموات در مواقعى مانند جمعه آزاد هستند. آيا صحت دارد؟ و براى چه افرادى مى‏باشد و كيفيت آن چگونه است؟
پاسخ : براساس روايات و همچنين با توجه به ارتباط نسبى كه بدن برزخى با بدن مادى پنهان در زير خاك دارد؛ ارواح انسانى در برزخ، براساس منزلت و فضايلى كه در دنيا داشته‏اند، امور دنيوى را درك كرده، حتى به خانواده خود سر مى‏زنند و آنها را زيارت مى‏كنند. اين امر مى‏تواند در هر زمانى و براى هر فردى باشد؛ ولى روز جمعه كمترين و مشخص‏ترين زمانى است كه در روايات وجود دارد. در اين باب، تنها به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم: 1 . اسحق‏بن عمار از امام كاظم(ع) پرسيد: آيا مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند؟ فرمود: آرى. گفتم: چقدر؟ فرمود: بر حسب فضايلشان. پاره‏اى از آنان هر روز و پاره‏اى هر سه روز، خانواده خود را زيارت مى‏كنند. اسحق بن عمار مى‏گويد: در اثناى كلام حضرت، دريافتم كه مى‏فرمود: كم‏ترين آنان هر جمعه (خانواده خود را زيارت مى‏كنند) پس گفتم: در چه ساعتى؟ فرمود: هنگام زوال خورشيد، يا مثل آن؛ پس خداوند فرشته‏اى را با او روانه مى‏كند تا چيزهايى را به او نشان دهد كه شاد شود و از وى چيزهايى را بپوشاند كه او را غمگين سازد. V}محمد بن ابراهيم كلينى، كافى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج 3، كتاب الجنائز، ص 231، روايت پنجم.{V 2 . امام صادق(ع) فرمود: «به درستى كه مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس آنچه را دوست دارد، مى‏بيند و آنچه را ناخوشايند دارد از او پوشيده مى‏شود؛ و به درستى كه كافر خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس مى‏بيند آنچه ناخوشايند اوست و از او پوشيده مى‏شود آنچه را دوست دارد. امام(ع) فرمود: پاره‏اى از ايشان هر جمعه زيارت مى‏كنند و پاره‏اى بر حسب عمل خود زيارت مى‏كنند». V}همان، ص 230، روايت اوّل.{V
کد سوال : 990
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در كتابى خواندم كه دانشمندان توانسته‏اند ثابت كنند كه روح يك انسان (قبل از تولدش) متعلق به يك انسان ديگر بوده است و حتّى روان‏شناسان توانسته‏اند با روش هيپنوتيزم اين فرضيه را آزمايش و تجربه كنند. آيا به نظر شما مى‏توان به اين امور و عقايد اطمينان كرد؟ آيا در روايات اسلامى نيز به اين موضوع (تسلسل روح) اشاره شده است؟
پاسخ : يكى از مباحث سنگين علمى، مسأله «تناسخ» است. تناسخ دو قسم است: 1 . تناسخ مُلكى؛ به اين معنا كه نفس آدمى با رها كردن بدن مادى خود، به بدن مادى ديگرى وارد شود. 2 . تناسخ ملكوتى؛ به اين معنا كه نفس با عقايد، انديشه‏ها، نيت‏ها، گفتارها و كردارهاى خود بدنى مثالى متناسب با عالم برزخ؛ و بدنى قيامتى متناسب با عالم قيامت ساخته، به صورت آن مجسم مى‏شود. به بيان ديگر، انسان با عقايد و افعالى كه در دنيا داشته است، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مى‏سازد كه نفس او به آن تعلق مى‏گيرد و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى با آن بدن‏ها تركيب مى‏يابد. بنا به اعتقاد ما، تناسخ ملكوتى امرى صحيح بوده؛ ولى تناسخ ملكى باطل است. براى بطلان تناسخ ملكى، دلايل متعددى ارائه شده كه ما تنها به يكى و در واقع مهمترين آنها اشاره مى‏كنيم. اين دليل تكيه بر چند اصل دارد: يكم: تعلق نفس به بدن، يك تعلق ذاتى است؛ چرا كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدن نباشد. به همين جهت ما معتقديم كه روح در هر عالمى متناسب با همان عالم و احكام و قوانينش، بدون بدن نخواهد بود و روح انسان در هر نشأه و هر عالم، بدنى مناسب با آن عالم خواهد داشت. دوم: تركيب روح و بدن يك تركيب اتحادى است نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب است كه حقيقتى به نام انسان شكل مى‏گيرد. روح بى‏بدن نمى‏تواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بى‏روح نمى‏تواند موجوديت خود را حفظ كند. از اين رو مى‏گوييم تركيب روح و بدن تركيبى است كه بدون آن نمى‏توانند موجود باشند؛ و براساس اين تركيب است كه اين دو موجود مى‏شوند و وجودى يگانه مى‏يابند. در تركيب انضمامى، دو چيزى كه موجود هستند و هستى آنها مستقل از يكديگر است، به هم متصل شده، با هم تركيب مى‏شوند. يعنى اين طور نيست كه آن دو موجود بر اثر اين تركيب به عالم هستى باريابند؛ بلكه آن دو، هستى مستقل از يكديگر دارند و ما فقط با يك تركيب ميان آن دو، پيوند حاصل كرده‏ايم. اما در تركيب اتحادى، مانند روح و بدن، آن دو به حدى با هم يگانه گشته‏اند كه به يك وجود موجودند واين طور نيست كه نخست بدنى موجود شود و آن گاه روحى جدا از آن؛ و سپس ما اين دو را به هم پيوند بزنيم و تركيب كنيم؛ بلكه با وجود انسان، روح و بدن موجود مى‏شوند و اصلاً در پرتو اين تركيب است كه آن دو به عالم هستى قدم مى‏گذارند. سوم: در تركيب اتحادى، بايد دو موجودى كه به يك وجود موجود مى‏شوند، داراى مرتبه يكسانى باشند؛ يعنى، اگر يكى در مرتبه قوه و استعداد محض بود و يكى در مرتبه فعليت، نمى‏توان اين دو را با يكديگر متحد ساخت؛ چرا كه اين دو بر اثر تركيب يكى مى‏شوند و اين يگانگى در حدى است كه به يك وجود موجودند و نمى‏توان موجودى را كه در مرتبه قوه بوده، وجودش ضعيف‏تر از فعليت و پايين‏تر از آن است با مرتبه فعليت كه وجودش قوى و بالاتر است، تركيب اتحادى نمود. مرتبه پايين در عين پايين بودن نمى‏تواند بر اثر تركيب به مرتبه بالا ارتقا يابد؛ چنان كه مرتبه بالا نيز - در عين بالا بودن - نمى‏تواند بر اثر تركيب به مرتبه پايين تنزل كند. از اين رو، تركيب اتحادى يك موجود بالقوه با يك موجود بالفعل محال است. چهارم: همه عالم هستى در حركت مى‏باشد؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود و براساس قوانين حساب شده پيوسته در حركت است و در اين حركت رو به كمال متناسب با خود دارد؛ مثلاً دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده و به تدريج مى‏رويد، بى‏شك متوجه آخرين مرحله بوته گندمى است كه رشد خود را تكميل كرده، سنبل داده، دانه‏هاى زيادى به بار مى‏آورد. هسته ميوه‏اى كه در درون خاك پنهان شده و سپس پوست خود را شكافته و نوك سبزى بيرون مى‏دهد، از همان مراحل آغازين آهنگ رسيدن به درجه كمال و برومندى دارد كه درختى پر از ميوه خواهد شد. به هر حال، دستگاه آفرينش، هرگز از پيشه خود (حركت رو به كمال مقصود) دست نمى‏كشد و به كار خود ادامه مى‏دهد؛ و كاروان هستى‏ها را پيوسته به سوى مقاصد ويژه خودشان هدايت مى‏كند. روح و بدن نيز از اين حقيقت و قانون هستى مستثنا نمى‏باشند. اين دو نيز، مانند ساير موجودات ديگر، پيوسته در حال حركت‏اند و در اين حركت خود نيز رو به كمال متناسب با خود دارند. پنجم: حركت، خروج حركت كننده از قوه به فعليت، از نقص به كمال و از فقدان به سمت وجدان است؛ يعنى، متحرك در طى حركت در مسير خود، از قوه به فعليت و از ندارى به دارايى مى‏رسد. بر اين اساس، روح و بدن در حركت خود، يك سلسله نقصان‏ها، ندارى‏ها و قوه‏ها را پشت سر گذاشته، واجد كمالات، دارايى‏ها و فعليت‏ها مى‏شوند. ششم: در هر حركتى، اگر موجودى از قوه به فعليت برسد، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد؛ زيرا حركت هميشه از نقص به كمال، از فقدان به سمت وجدان و از ندارى به سوى دارايى است. از اين رو، امكان ندارد موجودى كه به فعليت رسيده، دوباره به سمت قوه برگردد. مثلاً بدن يك حيوان پس از كامل شدنش، ديگر به حالت نطفه بودن باز نمى‏گردد؛ چرا كه اين خلاف قانون حركت است. با توجه به اصول شش‏گانه ياد شده، مى‏گوييم: اگر روح پس از مفارقت از بدن مادى، به بدن مادى ديگر تعلّق بگيرد، محال پيش مى‏آيد؛ چرا كه اگر نفس و روح پس از مفارقت از بدن، بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلق بگيرد، از آن جا كه روح در بدن مادى اول مسير تكاملى خود را در حد عالم مادى طى نموده و برخى از مراتب نقصان و فقدان را پشت سر گذاشته و به فعليت‏هايى رسيده است؛ بايد با بدن ماديى متحد گردد كه هنوز در مراحل اوليه حركت است و نسبت به روح تكامل يافته، در حد قوه و نقصان اوليه خود مى‏باشد؛ و اين محال است؛ زيرا از آن جا كه روح و بدن، تركيبى اتحادى دارند و به يك وجود موجودند؛ نمى‏توان ميان دو موجودى كه يكى بالقوه و ديگرى بالفعل، يكى ناقص و ديگرى كامل است، تركيب اتحادى ايجاد كرد.از اين رو، روح تكامل يافته، نمى‏تواند با بدن غيركامل متحد گردد. اگر بگوييد روح پس از مفارقت از بدن اول، تنزل كرده تا بتواند با بدن ديگرى اتحاد يابد، مى‏گوييم: بر طبق اصل ششم، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد و اين خلاف حقيقت حركت است. روح پس از مفارقت از بدن مادى (مرگ) با بدن مثالى متحد گشته، در عالم برزخ نيز به حركت خود ادامه مى‏دهد. بدن مادى نيز در اين دنيا پس از مرگ، در مسير خاصى مى‏افتد و به حركت خود ادامه مى‏دهد تا بر اثر تغيير و تحولات لازم، قابليت اتحاد دوباره با روح را در عالم آخرت و قيامت پيدا نمايد. V}محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، الاسفار الاربعه، ج 9، ص 1 - 4.{V آيات و روايات نيز تسلسل روح يا تناسخ ملكى را امرى باطل مى‏دانند. مضمون آيات و روايات حكايتگر تداوم حركت روح در عوالم پس از مرگ است؛ نه عود و برگشت آن به عالم مادى. اما تعلق روح به بدن آخرتى يا ظهور روح در عوالم ديگر، در حالت‏هاى مختلف نيز مورد تأييد آيات و روايات مى‏باشد كه بايد در مبحث معاد به بررسى آن پرداخت. به هر حال، اميدواريم كه با توجه و دقت در مطالب ياد شده، شعاع كوتاهى از اين موضوع را باز و افق‏هاى تاريك آن را روشن كرده باشيم.