کد سوال : 911
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آنهايى كه در دريا مىميرند يا طورى مىشود كه خاكستر مىشوند، شب اول قبر آنان چه موقعى است يا شهيدان بعد از بيست سال، آيا شب اول قبر آنان، شب اولى است كه استخوان آنان را در قبر مىگذارند؟
پاسخ : براساس آيات و روايات، روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مىيابد بدن مثالى، شباهت بسيارى به بدن دنيوى انسان دارد؛ ولى در عين حال بدنى است كه با نظام و قوانين عالم برزخ سازگار است و با بدن مادى دنيوى، تفاوتهايى دارد. V}نگا: عروج روح، صص 52 و 59.{V افزون بر اين كه در بيشتر موارد مقصود از واژه «قبر» در واقع مسائل برزخ است؛ مثلاً گفته شده است: H}«ان القبر روضه من رياض الجنة او حفرة من حفرالنار» {H؛ V}بحارالانوار، ج 6، ص 159، روايت 19.{V «قبر يا روضهاى از رياض بهشت و يا جايگاه پستى از جايگاههاى آتش است».
البته قبر برزخى و قبر خاكى يك ارتباط خاصى با هم دارند كه مجال طرح آن نيست؛ ولى بايد توجه داشت كه عمده مسائل شب اول قبر و پس از آن، مرتبط با عالم برزخ است، نه قبر خاكى. V}نگا: عروج روح، ج 7، صص 69 و 114.{V
بنابراين هم عذاب قبر و فشار آن و هم شادىها و فراخىهاى آن، مرتبط با عالم برزخ بوده و با قالب بدن برزخى، صورت مىگيرد و قبر خاكى در اين موارد، خصوصيتى ندارد. ازاينرو اگر مردهاى را بسوزانند، يا آن را بخورند، يا به دريا بيندازند و يا آن را موميايى كرده و در محفظههاى خاصى نگه دارند؛ باز هم مسائل شب اول قبر، فشار قبر، سؤال، مكافات و ... براى آنان خواهد بود و شب اول قبر آنها، همان شبى است كه اين بدنها يا به دريا انداخته شد، يا طعمه حريق گشته و يا خوراك حيوانى قرار گرفته است. شب اول قبر شهيدانى كه پس از مدت مديدى، اجساد مقدس و مطهر آنان يافت مىشود؛ همان شبى است كه در بيابانها ماندهاند. حضرت امير(ع) مىفرمايد: «فروگذار نمىشود احدى از مردم كه در شرق و غرب زمين و دريا و صحرا هستند؛ مگر آن كه فرشتههاى سؤال كننده، به ملاقات آنان خواهند رفت». V}علم الهدى، معاد و عدل، ص 100.{V
کد سوال : 912
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ارتباط روح و بدن پس از مرگ چگونه است و آيا زيارت اهل قبور، آثار دنيوى و اخروى دارد؟
پاسخ : بر اساس آيات و روايات، ارتباط خاصى ميان «قبر برزخى» و «قبر خاكى»؛ يعنى، بين روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى وجود دارد. اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى - كه در طول زندگى دنيوى با يكديگر نوعى اتحاد داشتهاند - سرچشمه مىگيرد. ارتباط مزبور با قطع تعلق روح از بدن، پس از مرگ، به كلى از ميان نمىرود؛ بلكه يك نوع ارتباط در حدّ پايينترى ميان روح برزخى و بدن مادى و خاكى وجود دارد. اين ارتباط نه در حد و اندازهاى است كه در زندگى دنيوى و در دوران تعلق روح به بدن وجود داشت، و نه با آن كيفيت و كميت؛ بلكه در ميزانى ضعيفتر و با كم و كيفى ديگر. از همين رو، روح - به رغم حضورش در عالمى فوق ماده و زمان و مكان (برزخ) - توجّه خاصى به بدن مادى و نقطهاى دارد كه بدن خاكى در آن است. بر اساس همين ارتباط، ميان قبر خاكى و قبر برزخى است كه دستورات و احكام خاصى در باب قبر، تشييع جنازه، كفن و دفن، حرمت قبر، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها، در شريعت اسلامى وجود دارد.
T}زيارت اهل قبور{T
ارتباط روح با قبر خاكى، موجب مىشود كه بتوان از اين طريق، بهتر با روح رابطه برقرار و به او توجّه كرد و نيز توجّه او را جلب نمود. بدين جهت در روايات، تأكيد فراوانى بر زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت و تلاوت قرآن كريم بر سر قبرها شده است. اين آداب در هر جايى، براى مردگان خوب است؛ ولى به دليل ارتباط قبر برزخى با قبر خاكى، بر انجام دادن اين آداب بر سر قبرها، تأكيد بيشترى شده و از استحباب بيشترى برخوردار است. از طرفى ارواح نيز بر اساس اين ارتباط با بدن مادى و قبر خود، از حضور مؤمنان مسرور و مبتهج مىشوند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «قسم به خداى متعال، مردگان رفتن شما را [بر سر قبورشان ]مىدانند و با حضور شما مسرور مىشوند و با شما اُنس مىگيرند و بهرهمند مىگردند». V}وسائل الشيعه، ج2، ص 878 و نيز در اين باب نگا: عروج روح، ص 71-76.{V
امّا مهمترين اثر دنيوى زيارت اهل قبور براى انسان، تذكّر مرگ و يادآورى اين رخداد مهمّ است. اين خود، موجب باز داشتن انسان از بازىهاى دنيوى، V}نگا: نهجالبلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه 84، ص 66.{V مانع دست زدن به كارهاى زشت و ناروا، V}همان، خطبه 99، ص 92.{V باعث انجام دادن اعمال و كردار نيك، V}همان، كلمات قصار، 31، ص 364.{V سبب بىرغبتى و كم خشنودى از دنيا V}همان، كلمات قصار 349، ص 423. {Vو زمينهساز عبرت آموزى است. V}همان، خطبه 221، ص 252.{V
P}رو به گورستان دمى خامش نشين{E}آن خموشان سخنگو را ببين{P
P}ليك اگر يك رنگ بينى خاكشان{E}نيست يكسان حالت چالاكشان{P
P}شحم و لحم زندگان يكسان بود{E}آن يكى غمگين، دگر شادان بود{P
P}تو چه دانى تا ننوشى قالشان{E}ز آنكه پنهان است بر تو حالشان{P
P}بشنوى از قالهاى و هوى را{E}كى ببينى حالت صد توى را{P
V}مثنوى، دفتر 3، ابيات 4764 - 4768.{V
کد سوال : 913
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : يك فرد جهنمى آيا هميشه در جهنم است؟ يا پس از اينكه سزاى عمل زشت خود را ديد براى دريافت پاداش خيرات خود وارد بهشت مىشود؟ آيا يعنى كمال يافته؟ اگر جواب بله است آيا بدين معنا است كه امكان دارد همچنان كه دائمى در جهنم نبوده است، دائم در بهشت هم نباشد؟ پس بعد به كجا مىرود؟
پاسخ : براساس آيات و روايات، حقيقت آن است كه اگر آدمى، در مجموع رو به خدا داشته و خداخواه، مؤمن، و دوستدار حضرت رسول اكرم(ص) و اهل بيت(ع) باشد؛ ولى در اينجا خود را از آلودگىها و تعلّقات پاك نسازد، در قيامت با عذابها و فشارها رو به رو بوده و به طبقه اعلاى جهنم خواهد رفت كه اگر به باطنش بنگرى، بهشت خواهد بود. جهنم، اسفلالسافلين است كه عمقش نهايت ندارد و جهنميان راه گريزى از آن ندارند. مؤمن گناهكار، در اين جهنم موقت - كه موقفى براى اهل بهشت و باطنش نور و رحمت است - مدتى قرار خواهد گرفت تا بدين عذابها تطهير شود و به عالم نور قدم بگذارد. V}نگا: بحارالانوار، ج 8، ص 352 و 353، روايت 2.{V
براساس روايتى از امام صادق(ع)، انسانها در قيامت سه دستهاند:
1. يك دسته، كسانىاند كه در عالم حشر - آن گاه كه مردم درگير مواقف و عوالم حشراند - تحت سايه خداوند و در جوار قرب حق خواهند بود و نياز به طى آن عوالم و مواقف ندارند؛ چون آن مراحل را در اين دنيا پشت سر گذاشتهاند.
2. گروه ديگر انسانهايىاند كه بايد از حساب و عذاب و جهنم موقت بگذرند تا پس از تطهير و تسويه در عالم قيامت، به خدا برسند.
3. عدهاى ديگر انسانهايىاند كه چون مجموع وجودشان، رو به غير خدا داشته و در حال فرار از خدا بودهاند، به قعر جهنم فرو خواهند رفت. V}همان، ج 7، ص 183، روايت 31.{V
بنابراين عدهاى مستقيم، وارد بهشت و بهشتها مىشوند و هرگز از آن خارج نمىشوند؛ عدهاى پس از گذر از مواقف - از جمله جهنم موقت - وارد بهشت مىگردند. عدهاى نيز در جهنم جاودانه، جاى خواهند گرفت.
کد سوال : 914
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ديدگاه اسلام درباره ماهيت روح و امكان تناسخ آن چيست و آيا اسلام اين پديده را قبول دارد يا خير؟
پاسخ : T}ماهيت روح{T
يك. روح موجودى «امرى» است V}اسراء (17)، آيه 85.{V؛ اما عالم امر چه خصوصيتى دارد كه روح آن خصايص را دارا است؟ براساس آيات قرآن: «امر» همان كلمه ايجادى خداوند يا فعل خاص او است كه اسباب امكانى در آن راه ندارد و موجوداتى كه محتاج خصوصيات قابلى نيستند، از آن جهت كه تمام حقيقت وجوديشان، مستند به فاعل و ايجاد كننده آنها است، «موجودات» امرى ناميده مىشوند. V}يس (36)، آيه 82.{V در آيه ديگرى V}قمر (54)، آيه 50.{V، خداوند امر خود را به «چشم برهمزدن» تشبيهمىكند و اين بدان معنااست كه امر الهى، هيچگونه زمان بردار نيست. به هر روى براساس اين آيه، موجوداتى كه تنها به امر الهى وابستهاند و هيچگونه استنادى به اسباب امكانى ندارند، موجوداتى بيرون از افق زمان و مكاناند و وجود آنها دفعى است؛ نه تدريجى. چون روح از موجودات امرى است، داراى اين خصايص است و از آنجا كه روح از عالم امر؛ يعنى، موجودى مصون از تدريج و تغيير و بيرون از سيطره زمان و مكان است، مىتوان تجرد روح را براساس آيات قرآن استنباط كرد. V}محمدتقى مصباحيزدى، معارف قرآن، ج 1-3، صص 355 - 354.{V
دو. روح منسوب به حضرت حق است. V}مريم (19)، آيه 17؛ مجادله (58)، آيه 22.{V
سه. روح، ملازم ملائكه است. V}قدر (97)، آيه 4؛ معارج (70)، آيه 4؛ نبأ (78)، آيه 38؛ نحل (16)، آيه 2.{V
چهار. روح از قدس و طهارت خاصى برخوردار است V}بقره (2)، آيه 87؛ مائده (5)، آيه 110.{V. V}دربارهاين خصايص نگا: مقالات، ج1، صص 28-64 ونيز همو، انسان يا خلافتاللهى.{V
با توجّه به خصايصى كه قرآن براى روح مىشمارد، روشن است كه اصل آن را به عنوان حقيقتى مستقل از بدن جسمانى، قبول دارد. در عين حال براى اطلاع بيشتر به آيات قرآن مراجعه فرموده ودر آنها تدبر كنيد؛ آياتى كه به وضوح به وجود روح اذعان كرده است. V}سجده(32)، آيات9-11؛ حجر(15)، آيه 29؛ مؤمنون(23)، آيه 14؛ زمر(39)، آيه 42 و ... .{V
T}تناسخ روح{T
تناسخ دو قسم است:
T}يك. تناسخ مُلكى{T؛
به اين معنا كه نفس آدمى، با رها كردن بدن مادى خود به بدن مادى ديگرى وارد شود.
T}دو. تناسخ ملكوتى{T؛
به اين معنا كه نفس با عقايد، انديشهها، نيتها، گفتارها و كردارهاى خود، بدنى مثالى متناسب با عالم برزخ و بدنى قيامتى متناسب با عالم قيامت ساخته و به صورت آن مجسم مىشود. به بيان ديگر انسان، با عقايد وافعالى كه در دنيا مرتكب شده است، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مىسازد كه نفس او به آن تعلق گرفته و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى، با آن بدنها تركيب مىيابد. بنا به اعتقاد ما «تناسخ ملكوتى» امرى صحيح بوده؛ ولى «تناسخ مُلكى» باطل است.
تناسخ مُلكى - به معناى اصطلاحى - عبارتاست از اين كه روح انسان، پس از مرگ به بدن انسان و يا موجودى ديگر در همين دنيا منتقل شود. حال مفارقت روح از بدن اول و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نيست:
1. همه كمالات خود را - كه در بدن اول به دست آورده - از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود.
2. با همه كمالات خود، به بدن جديد منتقل بشود.
حالت اول با دو مشكل مواجه است:
يكم. اين خلاف مقتضاى حركت است. حركت همواره از قوه و استعدادِ شدن، به سوى فعليت و شدن است. محال است كه وقتى موجودى، از حالت قوه به فعليت رسيد، دوباره به حالت قوه بازگردد؛ مثلاً يك دانه گندم، وقتى در شرايط مناسب قرار گيرد، قابليتهاى او به فعليت مىرسد. آرام شكافته مىشود و مىرويد، رشد مىكند، سنبل مىدهد و دانههاى جديدى ايجاد مىكند. اما هرگز ممكن نيست اين فعليتهاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه اول تبديل شود. روح انسان نيز چنين است و محال است كه فعليتهاى خود را از دست بدهد.
دوم. قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه تكامل ارواح متوسط مىدانند. به فرض كه حالت اول محال نباشد، با دو مشكل مواجه است: 1. از دست دادن كمالات گذشته خلاف تكامل است، 2. كمالات به دست آمده در بدن جديد، ادامه كمالات گذشته محسوب نمىشود و باز تكامل صدق نمىكند.
حالت دوم نيز محال است؛ زيرا وقتى روح در بدن اول خود، از دوران جنينى قرار مىگيرد، همگام با رشد مادى بدن، مراحل كمال خود را طى مىكند. براى اين كه روح بتواند به مراتب كمال خود دست يابد، بدن مادى او نيز بايد مراحل كمال را طى كند. روح نمىتواند بدون كمال بدن، همه كمالات خود را تحصيل كند؛ مثلاً روح يك نوزاد، نمىتواند بدون رشد سلولهاى مغزى، به تحصيل علوم و تفكّر دست يابد. بدن مادى يك نوزاد، به طور طبيعى، تحمّل اين نوع از كمال روح را ندارد.
حال روحى كه قبلاً در يك بدن مادى، مراحلى از اين كمالات را تحصيل كرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان كمالات، در يك بدن جنينى ديگرى - آن گونه كه قائلين به تناسخ مىگويند - قرار گيرد و با آن متحد شود، بدن جديد تحمّل كمالات او را نخواهد داشت و نمىتواند با آن متحد شود.
از مجموع بطلان اين دو حالت، نتيجه مىگيريم كه وقتى روح از بدن مادى خود مفارق شد، نمىتواند بار ديگر در يك بدن جنينى ديگر، قرار گيرد و با آن متحد شود.
آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حيات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مىدهد. بدن برزخى، بدنى است كه متناسب با حيات عالم برزخ است و متناسب با كمالات و فعليتهايى است كه روح در دوران حيات دنيوى خود، با اعتقادات، نيات، گفتار و رفتار اختيارى خود، كسب كرده است.
روح در قيامت كبرى، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حيات خود را با «بدن قيامتى» ادامه مىدهد. بدن قيامتى، بدنى متناسب با حيات اخروى است كه بر اساس همه كمالات و تحولاتى است كه روح تا آن لحظه، به دست آورده است.
تحول روح از بدن مادى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن قيامتى را «تناسخ ملكوتى» مىگويند و از ديدگاه اسلام پذيرفته و مقبول است.
T} مخالفت اسلام با تناسخ مُلكى{T
قرآن كريم تصريح مىكند كه انسان پس از مرگ، ديگر به اين دنيا باز نمىگردد: A}(حتى اذا جاء احدكم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحاً فيما تركت كلّا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون){A؛ «تا زمانى كه مرگ هر يك فرا رسد، در آن حال آگاه و نادم شده گويد: بارالها! مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارك گذشته عملى صالح به جاى آورم. به او گفته مىشود كه هرگز نخواهد شد و اين كلمهاى است كه او از روى حسرت مىگويد و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شوند». V}مؤمنون (23)، آيه 99 و 100.{V از اين آيه استفاده مىشود كه انسان پس از مرگ، ديگر به اين دنيا باز نمىگردد.
در پايان تذكر مىدهيم كه مسأله تناسخ ملكى، نبايد با دو مسأله ديگر مسخ و رجعت - كه ماهيتشان با تناسخ متفاوت و در اسلام پذيرفته شده است - خلط گردد.
کد سوال : 915
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مواقف حشر براى چه كسى است؟! چه كنيم كه از سختىهاى پس از مرگ رها شويم؟
پاسخ : راهى كه خداوند متعال ارائه مىدهد، راهى است كه در مجموع انسان را از غير خدا خلاص كرده، او را از رنگهاى گوناگون، شكلهاى متفاوت و هيئتهاى مختلف پاك مىسازد. آنان كه اين راه را در اين دنيا، درست شناختند و در مقام عمل، موفق بودند و در واقع منقطع شدند و با سلوك طريق الهى، به انقطاع از غير حق و به كمال انقطاع نايل آمدند؛ مسلماً در عالم حشر - بدون توقّف در منازل و مواقف يا عقبات - به لقاى حق وارد خواهند شد. هر چند سيرشان ادامه داشته و خواهد داشت؛ درست مانند پيامبران، امامان، اوصيا و اولياى الهى كه در زندگى دنيوى منقطعاند و جز طلب حق و عشق به حق، چيز ديگرى - نه در سر و نه در دل - دارند. اينان گرچه به حسب سعه وجودىشان، مراتبى دارند و سيرشان به سوى لقاى حضرت حق ادامه دارد؛ ولى به دليل آن كه منازل و مواقف حشر را در اينجا طى كردهاند، ديگر توقفى در آن مواقف نخواهند داشت.
T}مواقف حشر{T
اما انسانهايى كه در زندگى دنيوى، راه خدا را به تمامى طى نكردهاند يا خوب عمل نكرده و راه را درست نرفتهاند و به نحو شايسته، به سلوك طريق الى الله موفق نشدهاند - چه براساس برداشت ناقص و چه براساس عمل بد - و در دام تعلّقات اسير گشته و از اوصاف بد و زشت رهايى نيافتهاند و رنگهاى غيرخدايىشان، بر انقطاع و رنگ خدايى غالب شده است؛ مسلماً براى آنان مواقفى پيش خواهد آمد و در منازلى توقف خواهند داشت تا از ناپاكىها، آلودگىها، كمبودها، نقصها، رنگها، تعلقها و هيئتهاى گوناگون، خلاصى يافته و قابليت ورود به بهشت و لقاى اسماى رحمت الهى را بيابند.
براساس روايات، V}نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج 7، ص 179، روايت 16.{V شيعه حقيقى امام على(ع)، يعنى، كسانى كه به لقا در اينجا نايل شدهاند؛ مانند سلمانها و ابوذرها - نه مانند ما كه محب هستيم نه شيعه - در آنجا مواقف و منازل نخواهند داشت. شيعه حقيقى كسى است كه در همين جا، به عوالم بالا راه يافته و آنها را طى كرده باشد. ما به ظاهر شيعه هستيم، نه واقعاً و حقيقتاً؛ ما محبيم نه شيعه. شيعه واقعى در همين زندگى دنيوى، مراحلى را طى كرده است.
انجام دادن واجبات، ترك محرمات، ترك دلبستگىها و وابستگىها، پيروى قولى و عملى از آموزههاى حضرت رسول(ص) و ائمه اطهار(ع) و خالص ساختن نيت و قصد، تنها راه يا راههايى است كه مىتواند انسان را به آن مدارج پيش گفته برساند. در اين ميان بايد از خداوند با تضرّع بخواهيم كه ما نيز جزء تابعان حضرت على و شيعيان حقيقى او باشيم و از او عاجزانه درخواست كنيم تا با عفو خود، ما را در طى عوالم در اين دنيا، يارى فرمايد.
P}عفو كن اى خوب روى خوب كار{E}آنچه گفتم از جنون اندر گذار{P
V}مثنوى، دفتر 2، بيت 1908.{V
براي اطلاعات بيشتر به اين مآخذ مي توان مراجعه كرد:،
فروغ ابديت ، دو جلد ، آيت الله جعفر سبحاني.
تاريخ تحليلي اسلام، استاد رسول جعفريان.
تاريخ پيامبر اسلام - استادان ، مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتي ، دكتر ابوالقاسم گرجي.
تاريخ اسلام، رسولي محلاتي.
کد سوال : 916
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : قلمرو دين در زندگى تا چه حدى است؟ و آيا در اين زمينه ميان اسلام و ساير اديان تفاوتى وجود دارد؟
پاسخ : با توجه به اركان دين پاسخ به اين پرسش تا حدى روشن مىشود. اركان دين عبارت است از:
1) اعتقادات، شامل شناختشناسى، خداشناسى .دين و راهنماشناسى ، معاد شناسي و انسان شناسي.
2) ارزشها كه مشتمل بر تبيين بايدها و نبايدها، خوشايندها و بدآيندها، خوبىها و زشتىهاست.
3) احكام عملى كه بيانگر شيوههاى عملى در زمينههاى ارتباط با خدا، ارتباط با خود، ارتباط با انسانهاى ديگر و ارتباط با طبيعت است.
البته نبايد از اين نكته غافل بود كه اين سه ركن، پيوندى منطقى و مستحكم با يكديگر دارند كه تفصيل و تحليل آن از حوصله اين نوشتار خارج است.
امّا در باب قلمرو احكام عملى (شريعت) چنانكه گفته شد، اسلام هم به روابط انسان با خدا در قالب عبادات خاصى چون نماز و روزه توجه كرده، و هم به نوع ارتباط انسان با خود در سلوك عملى اخلاقى و تربيتى؛ و هم به روابط انسان با جامعه در قالب احكام عبادى چون انفاق، زكات، خمس، قصاص، ديات؛ و هم در نوع ارتباط انسان با طبيعت كه در واقع چگونگى بهرهورى از طبيعت و حفظ و صيانت از آن است. بنابراين قلمرو دين در زندگى فردى خلاصه نمىشود؛ بلكه در عرصههاى ديگر نيز قدم مىگذارد و با يك سلسله احكام و ارائه راهكارهاى خُرد و كلان، چگونگى زندگى اجتماعى بشر را تبيين و تفسير مىنمايد خصوصاً كه در اين عهد، ساحت تعيين نوع حكومت و ساختار آن را نيز شامل مىشود كه مىتواند به طور مستقل پىگيرى شود.
در زمينه تفاوت دين اسلام با ساير اديان، بايد گفت على رغم آنكه هر دينى كه از طريق پيامبران براى بشريت به ارمغان آورده شده، هر سه ساحت پيش گفته را دارا است؛ يعنى اعتقادات، ارزشها، احكام و سلوك عملى؛ ولى به دليل ساختار برخى اديان و از جمله يهوديت و مسيحيت، در حوزه شريعت سعه و ضيق دارند. مثلاً هر چند در مسيحيّت مسأله انفاق (در حوزه ارتباط انسان با جامعه) وجود دارد و سالانه مبالغ هنگفتى از اين ناحيه در دست واتيكان قرار مىگيرد؛ ولى سيستمى چون خمس و زكات در آنجا وجود ندارد. يا مثلاً در باب امر به معروف و نهى از منكر در يهوديت مسائلى مطرح شده است؛ ولى گستره آن به آنچه اسلام در اين باب مطرح نموده است، نمىرسد. يا در باب حكومت، ديدگاه مسيحيت فعلى با ديدگاه اسلام متفاوت است.
کد سوال : 917
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اساساً انسان چه نيازى به دين دارد؟ مگر انسان با عقل خود نمىتواند راه خود را بشناسد و نيازهاى خود را تأمين كند؟ بنابراين با وجود عقل، ديگر چه حاجت به دين است؟
پاسخ : اگر مقصود از دين، آموزههايى باشد كه در سه ساحت نظام اعتقادى، اخلاقى و عبادى به انبياء از طريق وحى ارسال گشته است، آدمى به دليل نيازى كه به دين داشته و بديلى براى آن نيافته است، بايد دين داشته باشد. توضيح اين مطلب با خواندن بخشى از سخنان علامه طباطبايى و دقت در آن، مشخص مىشود.
T}انسان به وسيله استخدام ديگران مدنيت را به وجود مىآورد: {T
در اين حقيقت ترديدى نيست كه انسان نوعى است كه در همه شؤون زندگى خود مدنى و اجتماعى است و ساختمان وجودى سرتا پا احتياج انسان و همچنين تاريخ گذشتگان تا آنجا كه در دست است و همچنين آزمايش افراد و طبقات نسل حاضر، بدين حقيقت گواهى مىدهند. ولى آنچه هست اين است كه اين نوع [انسان] به حسب آفرينش به گونهاى ساخته شده كه هر چيز را براى خود مىخواهد. انسان از نيروى طبيعت و از همه فوايد وجودى بسايط و عناصر به نفع خود استفاده مىكند.
انسان از همه نباتات (گياه و درخت) از ميوه و شاخ و برگ و ريشه و چوب و هيزم آنها رفع حاجت زندگى كرده و آنها را در راه مقاصد دور دست وسيله قرار مىدهد. انسان از اقسام و انواع حيوانات، از گوشت و پوست و پشم و خون و شير و شاخ و حتى مدفوعات آنها انتفاع برده و آنها را تربيت كرده، در راه مقاصد حياتى خويش استخدام مىكند. آيا اين غريزه فطرى را كه در همه چيز به كار مىبرد، در همنوعان خود به كار نبرده، آنان را از اين كليت استثنا مىكند؟ و آيا انسان اجتماع خانوادگى (زناشويى) را براى اين مىخواهد كه از همسر خود لذت و تمتّع ببرد، يا لذت خود را براى منزل مىخواهد؟ و آيا انسان اجتماع مدنى را براى اين مىخواهد كه بهترين وسيلهاى براى تأمين احتياجات زندگى اوست، يا خود را براى مدنيت مىخواهد و آيا اگر انسان براى خود هيچ سعادتى در اجتماع خانوادگى يا اجتماع مدنى نبيند، باز آن اجتماع را خواهد طلبيد؟ (البته اين پرسشها مربوط به تطبيق منفعت فرد به جامعه نيست). V}حجرات/ 13.{V
روشن است كه انسان همان غريزه (غريزه استخدام) را كه در همه موجودات به كار مىبندد، در همنوعان خود نيز به كار خواهد بست. نتيجه اين بيان اين است كه انسان موجودى استخدامطلب بوده و اجتماع را براى تكميل استخدام انتخاب كرده است. V}زخرف/ 32؛ آل عمران/ 195.{V
T}اجتماع تعاونى انسان:{T
از همينجا اجتماع تعاونى منعقد مىشود؛ زيرا چنان كه روشن شد انسان به اجتماع تعاونى از اين راه تن مىدهد كه مىبيند به تنهايى و در نتيجه كار و كوشش خود، بدون استفاده از مساعى ديگران، نمىتواند لوازم زندگى خود را تامين نمايد و از جهت ديگر نمىتواند كار و كوشش ديگران را بلاعوض و به رايگان تملك كند، زيرا ديگران نيز مانند او انسان بوده، چيزى را كه وى از ديگران مىخواهد، آنان نيز از وى مىخواهند. ناچار اجتماع تعاونى را بهترين وسيله تشخيص داده، آن را انتخاب مىنمايد. در نتيجه، مقدارى از نتايج كار و كوشش خود را به ديگران داده و در برابر، از نتايج كار آنها برخوردار مىشود؛ يعنى همه افراد، مجموع محصولات كار خود را روى هم ريخته، بعد بر حسب وزن اجتماع خود، رفع نياز مىكنند. V}فرقان/ 54.{V
T}بروز اختلاف افراد:{T
اگر چه اجتماع تعاونى - با عواملى كه گفته شد - در ميان افراد ضرورتاً به وجود مىآيد؛ ولى نظر به اين كه انسان از روى ناچارى به اين اجتماع تعاونى و عدالت اجتماعى كه به دنبال آن مىآيد، تن در داده، پيوسته از ته دل در فكر پاره كردن اين بند و دوستدار لگام گسيختگى است و از اين جهت، هر وقت نيرويى پيدا كند و قدرتى در خود بيابد، از پايمال كردن حقوق ديگران مضايقه نخواهد داشت. V}يونس/ 19.{V
تاريخ اين نوع [انسان] تا آن جا كه در دست است، اين حقيقت راتأييد مىكند كه پيوسته اقويا به ضعفا تاخته و هستى آنها را به غارت و چپاول بردهاند. هميشه افراد نيرومند، افراد ناتوان را زبون ساخته و زير يوغ بندگى كشيده و به نفع خود به كار انداخته و همانند ساير موجودات جاندار و بىجان مورد استفاده بىقيد و شرط خود قرار دادهاند؛ و اين وضع در اجتماع انسانى تا آنجا كه ما اطلاع داريم بوده و هست؛ با اين تفاوت كه در گذشته تاريخ، اقسام تعديات و بردهگيرى به طور انفرادى و ميان فردى و فردى، يا فردى و جامعهاى، انجام مىگرفت و امروز ميان جامعههاى قوى و ضعيف انجام مىگيرد. V}بقره/ 213.{V
از همينجاست كه انسان حس مىكند كه بدون قانونى حكمفرما كه حقوق افراد را تأمين نمايد، زندگى انسان و بقاى جامعه و حيات نوع، امكانپذير نيست و پيوسته قوانينى در جامعههاى انسانى داير بوده است. نهايت اين كه در جامعههاى غيرمترقى، قوانين در ميان زد و خوردها خود به خود به نفع اقويا تعيّن پيدا كرده، به طور غيرمنظم در جامعه جريان مىيابد؛ و در جامعههاى مترقى از روى رويه و فكر وضع شده، به مردم تحميل گرديده، نسبتاً به طور منظم اجرا مىشود؛ و در عين حال، تعدياتى كه سابقاً در ميان افراد قوى و افراد ضعيف يا در ميان افراد قوى و جامعههاى ضعيف داير بود، فعلاً در ميان جامعههاى نيرومند و جامعههاى عقبافتاده در جريان است.
T}چاره اختلاف:{T
آيا انسان مىتواند اين اختلاف را از راه قوانينى كه وضع مىكند، رفع نمايد؟ و آيا مىشود روزى را فرض كرد كه انسان غريزه استخدام را رها كرده و اجتماع تعاونى را نه از براى خويش، بلكه از براى خود اجتماع و عدالت بخواهد؟
البته نه، V}شورى/ 13.{V زيرا چنان كه گفته شد، انسان اجتماع را با غريزه فطرى و شعور درونى خود براى خود مىخواهد و هرگز انسان شعور درونى خود، يعنى احساسات ويژه خود را كه محصول ساختمان ويژه اوست از دست نخواهد داد؛ مگر انسانيت را از دست بدهد. آزمايشى كه هزارها سال در طور عمر انسانيت انجام يافته و آزمايشى وسيعتر از آن پيدا نمىشود، اين مطلب را تأييد مىنمايد. انسان هر چه بيشتر بال و پر مىزند كه از چاله اين اختلاف بيرون بجهد، بيشتر پايبند مىشود. انسانى كه در ادوار گذشته با پرتاب كردن يك سنگ يك نفر را مىكشت، اكنون با پرتاب كردن يك بمب، يك شهر (هيروشيما) را نابود ميكند. انسانى كه يك روز، يك انسان ناتوان را اسير گرفته و برده خود قرار داده و پشيزى چند از دسترنج او به دست مىآورد، فعلاً به ميليونها برده و ميلياردها ليره و دلار قناعت نمىكند و... .
اساساً چگونه ممكن است شعور غريزى انسان كه خود منشأ بروز اختلاف و فساد است، خود منشأ رفع اختلاف و عامل از ميان بردن فساد شود؛ در صورتى كه ما در صحنه آفرينش عاملى نداريم كه به اثرى دعوت كند و به نابود كردن اثر خود نيز دعوت كند؟
گذشته از اين، اين قوانين بر افعال و اعمال اجتماعى مردم نظارت دارد، نه بر شعور درونى و احساسات نهانى انسان؛ در حالى كه اختلاف از شعور درونى، خودخواهى و احساسات نهايى سرچشمه مىگيرد. V}انعام/ 152.{V
از اين بيان، بسيار روشن است كه طريق رفع اين اختلاف اصلاح احساسات درونى انسانى است، نه تأكيد و تشديد آنها و حك و اصلاح متولى قوانين. به طور كلى در ميان بشر سه روش اجتماعى بيشتر نبوده و نيست:
1- روش استبداد كه مقدرات مردم را به دست اراده گزافى مىدهد و هر چه دلخواه او بوده باشد، به مردم تحميل مىكند.
2- روش حكومت اجتماعى كه اداره امور مردم به دست قانون گذارده مىشود و يك فرد يا يك هيئت مسؤول اجرا مىشوند.
3- روش دينى كه اراده تشريعى خداى جهان در مردم به دست همه مردم حكومت كرده؛ اصل توحيد واخلاق فاضله و عدالت اجتماعى را تضمين مىنمايد.
دو روش اول و دوم، تنها مراقب افعال مردماند و كارى با اعتقاد و اخلاق ندارند و به مقتضاى آنها، انسان در ماوراى مواد قانونى، يعنى در اعتقاد و اخلاق، آزاد است؛ زيرا ماوراى قوانين اجتماعى ضمانت اجرايى ندارد. تنها روشى كه مىتواند صفات درونى انسان و اعتقاد را ضمانت نموده، اصلاح كند؛ روش دين است كه به هر سه جهت: اعتقاد، اخلاق و اعمال، رسيدگى مىنمايد. نتيجه اين كه رافع حقيقى اختلافات اجتماعى تنها روش دينى است و بس.
T}دين از وحى آسمانى سرچشمه مىگيرد، نه از عقل و خرد: {T
نظر به اين كه ارتفاع اختلافات از جامعه انسانى، بدون ترديد صلاح نوع و كمال انسانى است و از طرف ديگر اين تنها راه رفع اختلافات مىباشد؛ و از سوى ديگر، دستگاه آفرينش هر نوع را به سوى كمال حقيقى وى هدايت كرده، سوق مىدهد؛ پس ناچار دستگاه آفرينش دينِ حق و سزاوارى را بايد براى انسانيت تعيين كرده، به عالم انسانى وحى كند؛ و اين همان دين حقى است كه بايد در جامعه بوده باشد.
T}اشكال:{T
نبايد تصور كرد كه «درست است كه رفع اختلافات بايد با دين انجام گيرد، ولى دستگاه آفرينش به الهامى كه به واسطه عقل اجتماعى مىنمايد، افراد نابغه و خيرخواهى تهيه مىكند كه مردم را به سوى عقايد حق و اخلاق شايسته و اعمال نيك دعوت نمايند و اينها هستند كه پيامبران ناميده مىشوند». V}آل عمران/ 105.{V
T}جواب: {T
چنانچه گفته شد، همان عقل اجتماعى انسان است كه به اتكاى احساسات درونى و نيروى فكر خود به سوى اختلاف دعوت مىكند و البته چنين عاملى وسيله رفع اختلاف نمىتواند بوده باشد؛ و از اينجا روشن است كه اين شعور انسانى كه اصل دين را از دستگاه آفرينش به طور الهام مىگيرد، سنخ ديگرى است از شعور، غير از شعور فكرى كه در همه افراد موجود است؛ و اين شعور مخصوص، همان است كه «وحى» ناميده مىشود.
T}اشكال:{T
نبايد تصور كرد كه «اگر چنين شعورى در انسان نهفته بود، مىبايست در جمع افراد بوده و همه از وى مطلع باشند و ديگر وقف عدهاى مخصوص به نام انبيا نشود».
T}جواب:{T
هر مزيت و كمالى كه در نهاد همه افراد نهفته است، لزوم ندارد كه در همه افراد بروز كرده، به فعليت برسد؛ چنان كه شهوت و ميل جنسى در همه افراد نهفته است، با اين همه در افراد بالغ به ظهور رسيده، فعليت مىيابد؛ و نه در افراد ديگر. چنانكه قدماى روانشناسان و برخى از روانشناسان جديد مانند جمز انگليسى (در كتاب روانشناسى خود) وديگران تصريح كردهاند كه انسان نفس ديگرى (يا مرتبه ديگرى از مراتب نفس) در پس پرده اين نفس دارد كه اگر روزنهاى به سوى آن باز كند (چنان كه در اهل رياضت اتفاق مىافتد) بسيارى از اسرار غيبى كه از ديگران پنهان است، بر وى مكشوف مىگردد.
T}سخنان انبيا نظريه وحى را تأييد مىكند:{T
آنچه از راه استدلال به دست مىآيد، اين است كه بايد در ميان بشر غير از شعور فكرى، شعور باطنى ديگرى بوده باشد كه بتواند جامعه بشرى را از اختلاف و كشمكش نجات دهد و افراد شايستهاى بپروراند.
وقتى ما به سخنانى كه از انبيا منقول و در دست است رجوع نماييم، همين نظريه را تاييد كرده، با بيانى واضح مىفهماند كه نبوت، يك موهبت مرموز و يك شعور مخصوص بوده كه در انبيا وجود داشته و به واسطه آن، معارف دينى و شرايع آسمانى را از ناحيه حق تلقى مىكردند و هم توافق دليل مذكور با دعوى انبيا، صحت اصل دعوى آنها را به ثبوت مىرساند. V}انعام/ 159.{V
از اينجا روشن مىشود كه نبوت به نحوى كه جامعهشناسان حدس مىزنند، يك نوع نبوغ فكرى اجتماعى نيست و همچنين وحى، افكار پاك يك نابغه اجتماعى نيست؛ بلكه چنان كه گفته شد «نبوت» يك شعور مرموز غيرفكرى و «وحى» مطالب حقهاى است كه به واسطه اين شعور به دست مىآيد.
T}اشكال:{T
ممكن است بگويند كه نظريه گذشته كه مغايرت طريق وحى و طريق عمل را به ثبوت مىرساند، از اين راه به دست آمد كه دستگاه آفرينش طبق روشى كه در همه انواع دارد، بايد نوع انسان را به كمالش كه رفع اختلافات اجتماعى است برساند.
ولى ما مىبينيم كه دين و نبوت نيز در اين مدت مديد كه در ميان بشر عمر كرده، موفق به رفع اختلافات نشده و اگر چنانچه گفته شد، يك موهبت تكوينى بود، هرگز بىاثر نماند. اساساً دنياى متمدن امروز دين را نمىپذيرد و هر چه مدنيت پيشتر برود، دين بيشتر عقبنشينى مىنمايد. V}حجرات/ 10.{V
T}جواب:{T
اما اين كه گفته شد دين تأثيرى در رفع اختلاف نكرده، الى آخر بايد در نظر گرفت كه اولاً عنايت دستگاه آفرينش به اصلاح جامعه انسانى براى افراد انسان است تا پرورش يابند و دين در سير ممتد خود هزاران هزار فرد صالح تربيت كرده و به جامعه تحويل داده است؛ و ثانياً ظهور دين و زندگى مردان دينى در جامعه، از راه سرايت اخلاقى و توارث اخلاقى به همه گوشه و كنار جامعه انسانى سرزده و آثار جميله و اخلاق شايسته انسانى - همچون شجاعت، شهامت، مروت، شفقت، عفت، سخاوت، حكمت و عدالت - را در زمين دلها كاشته و هنوز هم بشر، اعم از ديندار و بىدين، از ميوههاى شيرين آنها برخوردار است.
البته دعوتى كه از اقدام ادوار انسانيت پيوسته زنده و سرپاست، درميان جامعه، خالى از تأثير اخلاقى نخواهد بود وهرگز روشهاى ديگرى جز دين در ميان بشر اخلاق حميده را ضمانت نكرده كه اين اخلاق نسبت به آنها داده شود و هرگز بشر از غير راه دين نمىتواند اخلاق فاضله را حفظ كند؛ به دليل اين كه ملتهايى كه روش خود را ضد دينى قرار دادهاند، در كمتر از نيمقرن همه صفات حميده را مانند شفقت و رحم و عدالت و... از دست دادهاند. پس در هر حال، وجود اخلاق فاضله را (هر چه باشد) در ميان بشر از آثار دعوت دينى بايد دانست؛ و ثانياً هنوز عمر دنيا به پايان نرسيده و چگونه معلوم است كه روزى دين حق زمين را فرانخواهد گرفت و بشر در حال صدق و صفا زندگى نخواهد كرد؟
اما درباره آنچه گفته شد كه جهان امروز دين را نمىپذيرد (الى آخر)، بايد متذكر شد كه بشر عدالت اجتماعى و صلح و صفا و اجتماع صالح را نيز نمىپذيرد؛ با اين كه دنيا شب و روز براى استقرار آنها مىكوشد و از اول دوره انسانيت تاكنون به مقصد خود نايل نشده؛ در صورتى كه اجتماع صالح بىترديد از مقاصد دستگاه آفرينش است و اگر از راه نبوت نيز تأمين نشود، از راه فكر، بىشبهه بايد تأمين شود. V}علامه سيد محمد حسين طباطبائى، مجموعه رسائل، به كوشش سيد هادى خسروشاهى، ص 37 - 28.{V
کد سوال : 918
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : سكولاريسم را كه امروزه وِرد زبان دشمنان است، توضيح دهيد؟
پاسخ : براى سكولاريسم (Secularism) در زبان فارسى، معادلهايى پيشنهاد شده است، مانند: علمگرايى، دنيامدارى، دنياگرايى، جدا انگارى دين و دنيا، لادينى، عرفى شدن، غيردينى شدن، نامقدس شدن، كنارگذاشتن دين، استغناى از دين.
ريشه سكولاريسم به معناى جديدش در مغرب زمين با ماكياول (1527 - 1469) شروع مىشود. وى هر چند به تبع كليسا معتقد بود كه هدف سياست، جلب رضايت خداوند است، لكن پرسش دنبالهدار ماكياول آن است كه چگونه مشخص مىگردد كه انجام سياستِ به خصوصى خداوند را راضى مىنمايد؟ آيا ملاك همان مراجعه به كشيشان گذشته است؟ حال آنكه در اين زمان بااصلاحات دينى آنها زير سؤال رفته بودند. از اين رو، ماكياول مطلب ديگرى را پيشنهاد مىنمايد و آن اينكه آنچه بنده خدا [بشر ]را راضى مىكند؛ خداوند را هم راضى مىكند زيرا خشنودى بنده در خشنودى خداوند خلاصه مىشود.
اين، سرآغاز سكولاريسم است؛ بدين معنا كه «خدامحورى» به «انسان محورى» تبديل مىگردد و آنچه در انسان محك و معيار است، عقل مىباشد. بنابراين، ايمان به «اصالت عقل» در فردگرايى به جاى ارزشهاى كليسايى شكل مىگيرد. مشخصه اين دوره، اولاً: رهايى فرد از قيود و فشارهاى كليسا است و ثانياً شكل گرفتن كشورهاى مستقل ( State- Nation) است.
با تعميق و توسعه اين روند، سكولاريسم مساوى مىشود با نفى حكومت دينى و اعتقاد به بشرى بودن كامل امور سياسى. بر اساس اين مفاد، دين از شئون دنيوى انسان جداست و اداره اين شئون، اعم از سياسى و اقتصادى به انسان تعلق دارد؛ و انسان بايد در سايه عقل و علم خودش، بدون استمداد از آموزههاى دينى، مناسبات اقتصادى و سياسى جامعه را سامان دهد. از سوى ديگر، سكولاريسم، آرمانها و غايات و ارزشهاى سياسى و اجتماعى بشر را كاملاً دنيوى مىبيند و از اين رو در راه شناخت اين اهداف و ارزشها و راه وصول به آنها، هيچ نيازى به استمداد و تمسك به دين وجود ندارد.
اگر بخواهيم ماهيت سكولاريسم را بطور فشرده و خلاصه مطرح كنيم بايد بگوييم: سكولاريسم يعنى: 1- عمل كردن بر وفق انگيزههاى غيردينى؛ 2- تفسير كردن جهان و حيات و انسان بر حسب مفاهيم و مقولات غيردينى؛ 3- كشف استقلال مقولاتى چون علم، سياست، فلسفه، هنر، علوم، نهادهاى اجتماعى و... از دين. V}در اين باب نگا:
- احمد بخشايشى، پيدايش سكولاريسم، (كتاب نقد، شماره يك زمستان 75)، صص 19 - 17
- براين ويلسون، جداانگارى دين و دنيا، ترجمه مرتضى اسعدى (در كتاب فرهنگ و دين)، صص 142 - 128.
- سيدمحمد نقيب العطاس، اسلام و دنيوگرى، ترجمه احمد آرام، ص 15 و ...{V
مىتوان گفت سكولاريسم جمعبندى همه موضعگيريهاى مغرب زمين در مقابل دين است كه در قرن نوزدهم زير اين عنوان تشخص پيدا كرده است. يعنى برآيند موضعگيرىهاى مكاتب مختلف غربى را نسبت به دين مىتوان «سكولاريسم» ناميد.
ناگفته نماند كه سكولاريسم با سكولاريزاسيون (Desacralization) متفاوت است. سكولاريسم به منزله يك مكتب و مشرب فكرى مبتنى بر يك سلسله پيش فرضها و مقدمات نظرى خاصى است. اما سكولاريزاسيون جريانى است كه در طى آن دين به حاشيه جامعه منتقل مىشود و دچار انحطاط و زوال گشته، قدرت و سيطره و نفوذ آن كاهش مىيابد. ولى به هر حال سكولاريسم پايهاى نظرى براى جريان انزواى دين و خصوصى شدن دين (Privatization) و در نهايت سكولاريزاسيون است. اين هر دو ملازم يكديگرند و صرف تفاوت معنا نبايد رهزن شود كه اين دو را به كلى از يكديگر منفك ساخت.
براى آشنايى بيشتر با مختصات جامعه سكولار، سه ويژگى برجسته را با شرحى كوتاه مطرح مىكنيم:
T}1- ديندارى امرى فردى مىگردد؛ {T
زيرا عمل دينى (يعنى عملى كه معطوف به ماوراء طبيعت باشد) در جامعه سكولار ديگر در امور دنيايى چندان مؤثر و مربوط تلقى نمىگردد؛ و به همين جهت، ميزان و محدوده آن رو به كاهش مىنهد. بر اين اساس، ديندارى ديگر تكليفى بر عهده اعضاى جامعه نيست و به صورت امرى كاملاً دلخواهانه و داوطلبانه درآمده است. با توجه به اين مشخصه، سكولاريسم به معنى مخالفت صريح با دين نيست بلكه در جامعه سكولار اعتقادات دينى تا زمانى كه صرفاً اعتقاد شخصى باشد، محترم است؛ اما اگر بخواهد از جنبه شخصى و فردى خارج و مدعى نفوذ و تأثير اجتماعى شود، سكولاريسم در مقابلش مىايستد.
T}2- انسانمحورى (Humanism) به جاى خدامحورى: {T
جامعه سكولار وقعى بر وحى نمىنهد. در اين جامعه انسان وقتى مىخواهد به مسائل اجتماعى بپردازد، تنها بايد به عقل خود متمسك شود. در واقع در اين تفكر «عقل» در مقابل «وحى» قرار مىگيرد، نه در پرتو آن. از اين رو، در جامعه سكولار اصطلاح «حرام»، «حلال»، «مجاز» و «ممنوع» جايى ندارد. در آنجا قانون و غيرقانونى بودن مطرح است و اين قانون تابع اكثريت عقل اجتماعى است. بنابراين، اگر زمانى جامعه مشروع بودن ازدواج جنس موافق را امضاء كرد، اين امر قانونى است ولو برخلاف «وحى» باشد.
T}3- ملاك هويت جامعه، مليّت است نه دين:{T
وقتى در جامعهاى، دين ملاك وحدت و هويت اجتماعى نباشد، ناگزير بايد به جاى آن چيز ديگرى گذاشت، سكولاريسم مفهوم «امت» را (كه به معنى تشخيص جامعه بر حسب عقيده دينى است) كنار مىگذارد و به ناچار به مفهوم «ملت» متمسك مىشود. ملت، در اينجا يك مفهوم و تشخّص اعتبارى برحسب ملاكهايى از قبيل نژاد، زبان، تاريخ مشترك و سرزمين است. بنابراين، اگر مسلمانى در نقطهاى از دنيا از رهبر دينى در نقطه ديگرى از دنيا اطاعت كند، در تفكر سكولار اشكال دارد.
در پايان سخن، براى آشنايى بيشتر شما، شمايى از تأثير سكولاريسم را در فعاليتهاى اجتماعى خاطر نشان مىسازيم. در جامعه سكولار:
1- بايد مجلس قانونگذارى «لائيك» باشد؛ چرا كه در جامعه سكولار ديگر خلاف شرع مطرح نيست. از اين رو معنا ندارد كه در مجلس قانونگذارى كسى بگويد اين، خلاف شرع است.
2- در مدارس، تعليم دين بطور كلى ممنوع است و يا اگر هم باشد، تنها به صورت يك آموزش فردى و شخصى است، نه اجتماعى. بنابراين، آزادى دينى تنها در حد يك امر فردى مجاز است نه بيشتر.
3- دين عصرى مىشود؛ چرا كه از آنجا كه جامعه هر روزه امور خود را بيشتر از پيش مطابق با معيارهاى فنى و علمى سامان مىدهد، نهادهاى دين نيز تحت تأثير اين جريان قرار مىگيرند؛ و در نتيجه، نهادها و رفتار دينى نيز به نحوى روز افزون تحت نفوذ ارزشها و معيارها و ضوابطى درمىآيد كه در جامعه غيردينى رواج دارد.
کد سوال : 919
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا دين، ايدئولوژى است و آيا ايدئولوژيك كردن دين درست است؟ نظر دكتر شريعتى در اين مورد چيست؟
پاسخ : مطمئناً شما هم اذعان خواهيد كرد كه نمىتوان درباره «ايدئولوژى» و مباحث مربوط به آن در حد يك پرسش و پاسخ، حق مطلب را ادا كرد؛ ولى كوشش مىكنيم تا رئوس مطالب كليدى در اين موضوع را براى شما خاطرنشان سازيم.
از «ايدئولوژى» تفسيرهاى گوناگونى ارائه شده است. خصوصاً از دهه چهل (حدود سال 1340 ش.) به بعد به دليل تلقىهاى گوناگون روشنفكران غيرمذهبى و روشنفكران مذهبى، اين واژه افت و خيزهاى فراوان را در تحليل و تبيين خود شاهد بوده است. اما با توجه به قسمتهاى بعدى پرسش شما (ايدئولوژيك بودن و يا نبودن دين) مىتوان گفت در يك برآيند كلى، دو تلقى از ايدئولوژى وجود دارد كه پذيرش و عدم پذيرش هر يك، راه ما را در پاسخدهى به پرسشهاى بعدى روشن مىسازد.
الف) يك تلقى، تلقى حداكثرى از ايدئولوژى است كه بنا بر گفته برخى از روشنفكران دينى معاصر، چنين تفسير و تعريف مىشود: «ايدئولوژى عبارت است از مكتبى سيستماتيزه و سامان يافته كه اركان آن كاملاً مشخص شده است. ارزشها و آرمانها را به آدميان مىآموزاند. موضع آنها را برابر حوادث و سؤالات معين مىكند و راهنماى عمل ايشان قرار مىگيرد. ايدئولوژى در اين معنا راهنماى عمل و تعيّنبخش به مواضع سياسى و اجتماعى و اخلاقى آدمى است». V}عبدالكريم سروش، فربهتر از ايدئولوژى، ص 104.{V
اين تلقى حداكثرى از ايدئولوژى - كه تبلور و تجسم تمام عيار آن در انديشه ماركسيسم وجود دارد - مىكوشد همه چيز را خطكشى شده و صريح و مضبوط عرضه كند. انسان، اقتصاد، سياست، جامعه، تاريخ و فرهنگ، براساس تعاريف و پيشفرضهاى جزمى خاص تعريف شده؛ شكل آرمانى وايدهآلى آنها معين شده است. اين تفسير، سر از قشرىگرى، سطحىنگرى و ناديده گرفتن بسيارى از واقعيات مسلّم درباره انسان و جامعه و مقولات متحول و متغير آن، درمىآورد. جمود و جزمانديشى و غفلت از واقعيات و سرانجام در غلتيدن به دامان ايدهآليسم و آرمانطلبى پوچ، سرنوشت محتوم اين گونه ايدئولوژىها است.
ب ) تلقى ديگر از ايدئولوژى آن است كه آن را مجموعهاى هماهنگ از اعتقادات و ارزشها بدانيم؛ اعتقادات و ارزشهايى كه ثابت و تغييرناپذيرند و انسانها به سوى آنها و در جهت الگوپذيرى از آن ارزشها و اعتقادات و موزون شدن با آنها دعوت شدهاند. اين قرائت از ايدئولوژى، تنها بر وجود پارهاى جهات ثابت و نيز جهتگيرىها و اهداف كلى مشخص درباره انسان و جامعه اصرار دارد؛ اما در نظر ندارد كه بدون انعطاف از همگان بخواهد كه خود و شؤون مختلف اجتماعى خويش را با اين قالبها و الگوهاى تنگ و خشك تطبيق دهند.
پس از روشن شدن اين دو تفسير، بايد ديد ايدئولوژيك بودن دين اسلام به كدام معنا است؟ آنچه مىتوان درباره اين موضوع - كه بيشتر از ناحيه انديشمندان حوزوى و بعضاً از سوى متفكران دانشگاهى در دو دهه اخير مطرح شده است، گفت آن است كه مراد از «ايدئولوژيك بودن اسلام» آن است كه اين دين، درباره انسان و شؤون فردى و اجتماعى او، سخنان ثابت و جهتگيرىهاى مشخص و غيرزمانى و غيرموقت دارد. تنوع جوامع و پيدايش مناسبات اقتصادى و اجتماعى تازه، مانع از آن نيست كه اسلام به منزله يك مكتب و ايدئولوژى، از انسانها بخواهد كه رفتارهاى فردى و اجتماعى و نظام ارزشى و اخلاقى و آرمانها و ايدهآلهاى خود را با اين مجموعه هماهنگ از اعتقادات و ارزشها - كه مكتب و ايدئولوژى اسلام نام دارد - هماهنگ و سازگار كنند.
مثلاً در مجموعه معارف دينى، «فقه و شريعت» كه به دليل طبيعت مباحث حقوقى از ديگر اجزاء اين مجموعه قانونمندتر است، هرگز بر قالب و شكل اجتماعى خاص جمود گرايانه اصرار نورزيده است. به همين دليل است كه شريعت در طول تاريخ حيات خود، در هر جامعهاى، كارايى و كاربرد داشته است. اين انعطافپذيرى ناشى از عدم قشرىگرى شريعت اسلامى در عرصه مباحث اجتماعى است. البته معناى اين انعطافپذيرى، فقدان جهات ثابت حقوقى و تشريعى نيست. اسلام مثلاً در نظام اجتماعى و سياسى خود، «عدالت» را به صورت يك هدف و جهتگيرى مردمى مطرح مىكند؛ اما هرگز عدالت مطلوب خويش را در فرم اجتماعى خاص و مجموعه روابط اقتصادى خطكشى شده و نهايى، عرضه نمىكند؛ تا در حصار تنگ آن مانده و تحولات اجتماعى و تاريخى و دگرگونى فرم اجتماعى جوامع، آن را منزوى و مطرود كند. به هر حال، ايدئولوژيك بودن دين، به معناى تكصدا شدن جامعه دينى و حذف عقل و دانش بشرى و ابتكارهاى انسانى نيست.
در واقع، با تلقى دوم از تفسير ايدئولوژى، دفاع از ايدئولوژيك بودن دين هيچ اشكالى ندارد؛ ولى برخى با تحليل و تبيين ايدئولوژى به معنا و تلقى اول، ايدئولوژيك بودن دين را از اساس منكر شده، آن را به سطحى شدن و انعطافناپذيرى متهم مىكنند. آنچه آنان در اين زمينه مطرح مىسازند، تمامى ناظر به تلقى اول از ايدئولوژى است كه به واقع در زمان كنونى پرونده آن بسته شده و عمرش به سر آمده است. دلايلى هم كه براى پايان ايدئولوژى مطرح مىسازند، عمدتاً ناظر به همين تلقى نخست است.
مخالفان ايدئولوژيك بودن دين، معتقدند كه ايدئولوژى چون جامهاى است كه به قامت جامعه خاصى دوخته مىشود؛ يا دارويى است كه به كار بيمار خاصى مىآيد. در نتيجه نمىتوان دين را كه مانند هوا است و همه از آن تنفس مىكنند، در چارچوب آن محدود ساخت. يا بر اين باورند كه دين چون ترازو، چراغ و ريسمان است؛ به خودى خود جهتدار نيست؛ واز آن جا كه ايدئولوژى به خودى خود جهتدار است و چارچوبه آن، به همين جهتدارى آن مىباشد؛ نمىتواند به قامت دين - كه جهتمندى و يكسويگى را برنمىتابد - راست آيد. V}همان، ص 120 - 130.{V
اگر به دقت در اين نوع دلايل نگريسته شود، به خوبى روشن مىگردد كه اين مطلب، ريشه در نوعى نظريه در مباحث معرفتشناسى دارد؛ زيرا كسى كه معتقد است آموزههاى دينى معرفتزا نيستند و آبستن معنا نمىباشند، حق دارد كه مدعى شود دين جهتدار نيست و چون چنين است، نمىتوان با ايدئولوژيك كردن، آن را جهتدار نمود. لكن ما چنين اعتقادى نداريم. به نظر ما، دين اسلام داراى جهتگيرىها و آموزههاى روشنى در زمينههاى مختلف حقوقى، اقتصادى و سياسى است. البته اين جهتگيرىها - چنان كه در جملههاى قبل در حوزه فقه مطرح شد - به معناى انعطافناپذيرى آن نيست.
حقيقت آن است كه طرفداران پايان عمر ايدئولوژى، به دليل پذيرش مبناى خاصى در حوزه معرفتشناسى است كه چنين نظريهاى را مبيّن و مستدل مىكنند؛ و بر اين اساس، از ايدئولوژيك كردن عرصههاى گوناگون اجتماعى - اعم از دين، سياست، اقتصاد و فرهنگ - گريزانند.
گريز از ايدئولوژى، به اين دليل است كه ايدئولوژى نشان از حقيقت دارد و كسى كه حقيقت را سراب بپندارد و يا لااقل آن را يك امر ذهنى بداند - كه به اذن و خواست انسان و يا به تناسب شرايط ذهنى و اجتماعى ويژه از پيشفرض شده و از اين رو متغيّر و متكثّر است - هيچگاه «ايدئولوژى» را كه مدعى آن است كه به رغم تكثرات و تغيرات، همواره حقايق و ارزشهايى ثابت، آرمانى و قابل فهم وجود دارد، تاب نمىآورد.
همان طور كه گفته شد، اين مسأله هيچ اختصاصى به دين ندارد؛ بلكه در ساحتهاى ديگر نيز مطرح است؛ مثلاً در باب سياست، منتقدان ايدئولوژيك كردن سياست، چنين استدلال مىكنند كه: «ايدئولوژى مىتواند برخى از افراد جامعه را به يكديگر پيوند دهد و گروهبندىهايى پديد آورد؛ ولى ايدئولوژى نمىتواند محور و مركز جامعه مدنى قرار گيرد؛ زيرا جامعه مدنى با تكثر گروهها، منافع وارزشها شكل مىگيرد. از اين رو، به مجموعه مشتركى از ارزشهاى معتدل، ملايم و متقاطع نيازمند است. بنابراين، تلاش براى ايجاد جامعه مدنى حول يك مركز مشترك و اتحاد شديد و مستمر، به انهدام آزادى و ديگر ارزشهاى سياسى جامعه مدنى مىانجامد». V}پارتريچ. پى. اچ، سياست، فلسفه، ايدئولوژى (مقالهاى در فلسفه سياسى) ترجمه: مرحوم دكتر مرتضى اسعدى، ص 88.{V
روشن است فردى كه قائل به «نسبيت معرفت» بوده و هر فهمى را حق و درست مىپندارد، به تكثر ارزشها فتوا خواهد داد و همه آنها را صحيح خواهد شمرد؛ و براى آنها در جامعه بهرهاى از طرح و تبليغ قائل خواهد بود؛ اما اگر شخصى معتقد باشد كه همه ارزشها صحيح نيستند و تنها بايد از ارزشها و آرمانهاى صحيح دفاع كرد و ارزشهاى منفى و ناصحيح را نقد نمود، قائل به چنين تكثرى نخواهد بود. به هر روى، به اعتقاد ما، بنا بر تفسير دومى كه از ايدئولوژى شد، مىتوان دين و عرصههاى ديگر را در چارچوب انديشههاى دينى ايدئولوژيك كرد.
دكتر شريعتى «ايدئولوژى» را بيشتر در ابعاد ارزشى به كار برده و آن را در برابر جهانبينى قرار داده است. در اين تقابل، جهانبينى به عنوان اصل و ايدئولوژى فرع بر آن شمرده شده است. بنابراين تفسير، جهانبينى توحيدى اسلام، زيربنا و ايدئولوژى اسلامى روبناى آن معرفى گشته است. در واقع، ايدئولوژى در كلام شريعتى، بحث از «بايستگىها و شايستگىها» است. مكتب نيز در تعابير او جامع «جهانبينى و ايدئولوژى» مىباشد. V}مجموعه آثار، ج 16، ص 308 - 310.{V
او به دليل همين تفسير، به دنبال طرح يك ايدئولوژى مثبت بود كه شامل مجموعهاى از انديشهها و باورهاى ذهنى مىشد كه با رجوع به ذهنيت مذهبى و عرفى جامعه و بازسازى مجدد آن، به وجود مىآمد. طرح «بازگشت به خويش» و «احياى مجدد مذهب» در همين راستا بود. V}براى آشنايى اجمالى با تحولات و ايدئولوژى ر.ك: مقاله «دين و ايدئولوژى»، حميد پارسانيا (كتاب نقد شماره 2 و 3)، ص 89 - 112.{V
کد سوال : 920
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مسأله نفرين در تفكر شيعى چه جايگاهى دارد؟ ما كسى را كه از او بدى ديدهايم، نفرين مىكنيم؛ در حالى كه اهل تسنن مىگويند: هيچ كس را نفرين نمىكنيم حتى آن كسانى را هم كه خطاى بزرگى كردهاند. اين، به نظر شما از جنبههاى منفى تفكر شيعه نيست؟ آيا نفرين در روايات آمده است؟
پاسخ : اولاً، مسأله نفرين علاوه بر روايات، در آيات قرآنى نيز مطرح شده است:
A}صلى الله عليه وسلمألا لعنة الله على الظالمينرحمهما الله{A؛ V}هود / 18.{V«همانا لعنت خدا بر ستمگران باد».
A}صلى الله عليه وسلمفبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية...رحمهما الله{A؛ V}مائده / 13. {V«پس به [سزاى] پيمانشكستنشان لعنتشان كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم».
A}صلى الله عليه وسلمإن الله لعن الكافرين و أعد لهم سعيرارحمهما الله{A ؛ V}احزاب / 64.{V«خدا كافران را لعنت كرده و براى آنهاآتش فروزانى آماده كرده است».
A}صلى الله عليه وسلمإن الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الآخرة و...رحمهما الله{A ؛ V}احزاب / 57.{V«بىگمان، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مىرسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفتآور آماده ساخته است».
همچنين در آيات ديگر قرآن، خداوند كسانى را كه تهمت ناروا به زنان پاكدامن مىزنند [نور، آيه 23]، قوم عاد را كه حتى خداوند مرگ براى آنان خواسته است [هود، آيه 60]، فرعونيان [هود، آيه 99 - قصص، آيه 42] برخى از قوم يهود [نساء، آيه 46]، منافقان [توبه، آيه 68] و مشركان را [فتح، آيه 6] و... لعن كرده و آنها را نفرين نموده است.
روايات گوناگونى نيز از حضرت رسول(ص) وارد شده است كه با لحنهاى گوناگون، افرادى را لعن فرموده و آنها را با اين واژه نفرين كرده است؛ از جمله: خورنده ربا، موكّل و شاهدين و كاتبين ربا، V}ميزانالحكمه، ج 8، ص 508، ح 17962.{V كسى كه ميان مادر و فرزندش جدايى بيندازد، V}همان، ح 17963.{V مردى را كه لباس زن بپوشد V}همان، ص 509، ح 17965.{V و... اتفاقاً اين سه روايت كه در اينجا مطرح شد، از طريق اهل سنت نقل شده و در كتب روايى اهل سنت آمده است. بنابراين، ما مسلمانان، اعم از شيعه و سنى، معتقديم كه بر طبق آيات قرآن و سيره رسول خدا(ص)، نفرين در فرهنگ اسلامى وجود دارد. اما اين نكته مهم است كه ملاحظه كنيم مدار و محك «نفرين» كجاست؟
با توجه به آيات قرآن و روايات نقل شده از رسول خدا(ص)، برخى از افراد كه مرتكب گناه بسيار بزرگ شده، با كردار ناپسند خود جامعه و نظام و كيان اسلامى را چه از لحاظ اخلاقى چه از حيث اجتماعى، سياسى و اقتصادى به خطر انداخته، نسبت به پيامبر خدا(ص) و رسالت او بىادبى و دشمنى مىكنند؛ مستحق نفرين مىباشند. بنابراين، در امور مهم و كلان، هيچ ايرادى ندارد كه تخلف كننده، نفرين و لعن شود.
اما در امور غير مهم و جزئى كه لطمهاى به مسائل اخلاقى، اجتماعى و سياسى جامعه اسلامى نمىزند؛ و همچنين نسبت به برخى افراد همچون مؤمنان و دوستان؛ نفرين نهى و منع شده است. ازاينرو، برخى روايات كه نفرين را امرى حَسَن و جايز تلقى كرده است، مقصود نفرين به افراد خاص و مرتكبان خطاهاى بزرگ و اجتماعى مىباشد. V}در اين باب نگا: بحارالانوار، ج 72، باب 106 و 107.{V
P}نقض ميثاق و شكست توبهها{E}موجب لعنت شود در انتها{P
P}نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت{E}موجب مسخ آمد و اِهلاك و مَقْت{P
P}پس خدا آن قوم را بوزينه كرد{E}چون كه عهد حق شكستند از نبرد{P
V}مثنوى / 5 / 2593 - 2591.{V