• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 801
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : .علل دين‏گريزى در نسل حاضر چيست؟ چه راهكارهاى براى بهبود آن وجود دارد؟
پاسخ : به سادگى نمى‏توان گفت، نسل امروز جوانان ما دين‏گريز و احيانا دين ستيز هستند. اينان نسبت به واقعيات موجود جامعه، ديدگاه‏هاى متفاوتى دارند و چه بسا بخشى از آن ديدگاه‏ها و نارضايتى‏ها، وارد باشد؛ ولى ممكن است، بعضى از جوانان با توجه به شرايط محيطى و خانوادگى، از نارضايتى بيشترى برخوردار باشند و بعضى از نارسايى‏ها را ناشى از قوانين دينى بدانند ودر نتيجه اشكالات خويش را متوجه دين بكنند. البته كارآمدى دين بحثى است و كارآمدى برخى از مديران بحث ديگر. اتفاقا در برخورد با اين جوانان و گفت‏وگو با آنان، غالباً تصريح مى‏كنند كه اشكالات آنان نه به اصل دين؛ بلكه به مديران و كارگزاران بر مى‏گردد. بنابراين، بى‏ترديد مى‏توان گفت: جوانان كشور از بهترين جوانان از حيث سلامت فكرى، روحى و دينى مى‏باشند البته سرمايه‏گذارى كلان دشمنان دين و كشور، براى تسخير اين دژ مستحكم و انحراف جوانان، خطرى بزرگ است؛ كه بايد نسبت به آن هوشيار بود. به هر حال، دين‏گريزى - هر چند در حد خيلى ضعيف - عوامل متعددى دارد؛ از جمله: 1. تبليغات سوء دشمنان و ايجاد و القاى شبهه درباره دين، 2. روش‏هاى نادرست در آموزش دينى در دوران كودكى و نوجوانى، 3. ضعف و سستى بنيان‏هاى دينى در خانواده، 4. گرايش به سوى تمايلات و هواهاى نفسانى، 5. ضعف بينش و نداشتن آگاهى درست از ماهيت دين و نقش و كاركرد آن در تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان. 6. ناكارآمدى برخى از مديران جامعه در اجراى برنامه‏هاى اعلام شده حكومت دينى، در نتيجه، بى‏پاسخ ماندن نيازهاى اوليه اجتماعى جوانان (ازدواج، اشتغال، مسكن و...)، 7. عدم توزيع عادلانه امكانات و فرصت‏ها در برخى از ادارات و دستگاه‏هاى كشور، 8. درگيرى برخى گروه‏ها و جناح‏هاى سياسى براى كسب قدرت سياسى و در نتيجه، ايجاد يأس و نااميدى جوانان براى نيل به خواسته‏هاى مشروع خويش. براى مبارزه با دين‏گريزى بايد پس از بررسى همه جانبه علل و عوامل آن، راه‏كارهاى مناسب را برگزيد. آنچه در جامعه امروز ما بسيار مهم است، ايجاد موجى سهم‏گين و توفنده در برابر تهاجم فرهنگى دشمنان و ارايه چهره زيباى دين و زدودن غبار خرافات و كژانديشى‏هاست، در اين صورت دين با جذابيت فوق‏العاده‏اى كه دارد، با توان‏مندى جوانان را به سوى خود فرا مى‏كشاند. از طرف ديگر شديداً بايد مواظب خطر دگرگونى در هويت فرهنگى و گرايش‏هاى نسل جوان بود. يكى از خطرات جدى فرهنگ مهاجم غرب اين است كه جوانان را چنان به سوى تمايلات شهوانى و آزادى‏هاى جنسى سوق دهد كه اساساً گرايش به دين و ديانت در آنان رنگ بازد و ديگر براى آنان حق و باطل چندان اهميتى نداشته باشد. به هر حال، جوانى، از بزرگ‏ترين نعمت‏هاى الهى به بشر است و مثل هر نعمت خداداد ديگر، بايد از آن استفاده‏اى بهينه كرد. جوانان، گران‏بهاترين سرمايه‏هاى كشورها به هنگام جنگ و صلح بوده و به عنوان سربازان و مديران بالقوه در عرصه‏هاى سياسى، اجتماعى، علمى، فرهنگى و... به شمار مى‏آيند. بنابراين، بايد با برنامه‏ريزى دقيق، موانع پيش‏روى نسل حاضر (عوامل دين‏گريزى پيش گفته) را زدود و براى مشكلات آنان، راه‏كارهاى عملى ارائه كرد.
کد سوال : 802
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اگر دين براى پيشرفت، جوامع انسانى و كمال بشريت است، به ويژه در مورد دين اسلام كه ما آن را دين كامل و پيشرفته مى دانيم، پس چرا كشورهاى اسلامى عقب مانده‏اند؟ و بر عكس كشورهاى توسعه يافته و جهان اول، همه غير دينى و سكولار هستند؟
پاسخ : نخست بايد به اين پرسش جواب دهيم كه آيا اصلاً دين مى‏تواند مانع از پيشرفت شود يا نه؟ در اينجا لازم است ميان دين اصيل و ناب و خالص - كه از طرف خداوند به عنوان برنامه‏اى كامل براى زندگى بشر آمده است - با عقايد موهوم و خرافات - كه ساخته دست بشرى بوده و به عنوان دين معرفى مى‏گرديده، (مانند عقايد موهوم ارباب كليسا درباره خداوند و تعاليم آنها درباره علم و نحوه زندگى مردم) - تفكيك قائل شد؛ زيرا نفس دين كه در جهت رشد و تعالى و تكامل و پيشرفت بشر در ابعاد مختلف زندگى باشد و بر علم، دانش، كار و تلاش نيز توصيه و تأكيد دارد؛ هرگز نمى‏تواند عامل عقب‏ماندگى و انحطاط باشد و شواهد و دلايل بسيارى را مى‏توان براى اثبات اين موضوع اقامه نمود كه بعضى از آنها عبارت است از: 1. پيشينه تمدن مسلمانان در طى قرون متمادى و صدور آن به كشورهاى ديگر - از جمله كشورهاى اروپايى - نشان مى‏دهد نه تنها دين موجب عقب ماندگى نمى‏شود،؛ بلكه اعتقاد به دين در كنار عمل به آن سبب درجات بالايى از پيشرفت و رشد مى‏گردد. 2. تنها مسلمانان و كشورهاى اسلامى نيستند كه به اين گرفتارى مبتلايند؛ بلكه كشورهاى غير اسلامى و غيردينى و سكولار بسيارى نيز به دلايلى - از جمله سلطه استعمار - در فقر مطلق يا نسبى باقى مانده‏اند. 3. در كشورهاى پيشرفته نيز به رغم در اختيار داشتن منابع فراوان و دسترسى به ارقام بالايى از رشد اقتصادى، رفاه همگانى تحقق نيافته است و به طور معمول گروه خاصى از ره آورد توسعه بهره مى‏گيرند و عده زيادى در فقر زندگى مى‏كنند. 4. به رغم رشد و ترقى تمدن غرب در بعضى از زمينه‏ها، از ديگر سو انحطاطات و بحران‏هاى جدى ديگرى در كنار آن پديد آمد كه بشريت را در ورطه خطرناكى قرار داده و فرياد متفكران و انديشمندان را بلند كرده است. 5. بسيارى از دانشمندان غربى و پديد آورندگان تمدن جديد غرب نيز دين‏گرا مى‏باشند، هر چند تمدن نوين بر پايه دين‏گرايى بنيان نهاده نشده است. T}علل عقب‏ماندگى‏{T پس مشخص مى‏شود كه نه دين سبب عقب‏ماندگى است و نه پيشرفت غرب محصول دين‏گريزى است. برعكس رگه‏هايى از دين‏گريزى - كه در اوان پيدايش تمدن نوين غرب رخ نمود - يكى از آسيب‏هاى جدى و نواقص تمدن غرب مى‏باشد كه متفكران و انديشمندان غربى به سرعت متوجه اين خلأ گرديده و كوشيدند گرايش به دين را همواره زنده نگه دارند؛ ليكن مشكل اساسى جهان غرب اين است كه دين حاكم بر آن، از اصالت، جامعيت، وثاقت و خردپذيرى كافى برخوردار نيست و راه يافتن تحريف در آن، مشكلات بسيارى را پديد آورده است. اما در مورد اينكه چرا كشورهاى اسلامى به رغم برخوردارى از دين مبين اسلام، عقب افتاده‏اند؛ بايد گفت: اين مسأله علل و ريشه‏هاى تاريخى مختلفى دارد و بررسى جامع و همه جانبه آن نيازمند تحقيقاتى ژرف و گسترده است. كه به صورت اختصار به بعضى از آنها اشاره مى‏شود: 1. ترديدى نيست كه اگر مسلمانان از تعاليم وحى فاصله نمى‏گرفتند و قوام سياسى و وحدت اجتماعى خود را حفظ مى‏كردند، هم‏اكنون نيز مى‏توانستند از هر نظر جلوتر از غرب باشند؛ چرا كه اگر به جاى درگيرى‏هاى بيهوده و اتلاف منابع خود، دست وحدت به يكديگر بدهند و به ريسمان الهى چنگ بزنند، اينك نيز مى‏توانند قدرتى بزرگ با امكاناتى وسيع در سطح جهان باشند و با چند برنامه و استفاده از استعدادها، از نظر فن‏آورى نيز به رقابت با ديگران بپردازند. 2. آنچه كه موجب عقب‏ماندگى صنعتى و سياسى مسلمانان گشته، فاصله گرفتن آنان از اسلام و برداشت‏هاى بدون دليل از دين بوده است. برداشت غلط از زهد، دنيا، دعا و قدرت موجب عقب‏ماندگى شده؛ وگرنه همين مفاهيم در صدر اسلام و حتى در غرب، موجب پيشرفت شده است. بلى، بايد اعتراف كرد كه رواج انديشه‏هاى صوفى‏گرانه و برخى انحرافات ديگر فكرى - كه معلول التقاط است - نقش مؤثرى در جاماندن مسلمانان از قافله صنعت و پيشرفت داشته است. 3. مسلمانان بر اساس انگيزش و هدايت‏هاى دينى، مسير رشد تعالى را پوييدند و بر اثر انحراف از دين و آلودگى به مفاسد، دنياپرستى، سستى و كاهلى، به انحطاط و عقب ماندگى گراييدند. 4. وجود نظام‏هاى سياسى فاسد و استبدادى كه به جاى همت در جهت رشد و پيشرفت مسلمانان، فقط به فكر حفظ قدرت خويش و صرف هزينه‏هاى عمومى مسلمانان در جهت خوش‏گذرانى و... بودند، وجود اين نظام‏ها و حاكمان فاسد خود ناشى از انحرافات سياسى صدر اسلام پس از رحلت پيامبر عظيم‏الشأن و انحرافات اعتقادى و اجتماعى بعد از آن بود. اين نظام‏هاى سياسى، در شخصيت و منش انسان‏ها و فرهنگ اين جوامع نيز آثار زيان‏بارى داشتند. 5. هجوم بيگانگان و استعمارگران و تلاش آنها براى عقب نگاه داشتن كشورهاى جهان سوم براى استثمار منابع انسانى و طبيعى و تداوم سلطه غرب بر اين كشورها. 6. سرگرم شدن مسلمانان به تفرقه و جنگ‏هاى داخلى و جانشين ساختن شعارهاى استعمارى همچون، ناسيوناليزم، پان‏عربيسم و به جاى تكيه بر اصولگرايى و اتحاد بين الملل اسلامى. T}عوامل پيشرفت‏{T بايد دانست: كشورهاى غربى هرگز بعد از كنار گذاشتن دين به اين همه رشد و... دست نيافته‏اند؛ بلكه عوامل بسيارى مى‏تواند موجب پيشرفت و ركود شود كه اساسى‏ترين آنها تلاش و فعاليت در جهت شناخت سنن و قوانين حاكم بر جهان هستى و استفاده درست از امكانات مى‏باشد كه خداوند در اختيار بشر نهاده است. علت پيشرفت غرب هرگز دين‏گريزى نبوده؛ بلكه در آنجا خرافات در لباس دين آنان را به عقب‏ماندگى وامى‏داشت و پشت پا زدن به آنها نقش مانع‏زدايى در جهت رشد و ترقى را ايفا نمود. لذا پيشرفت علمى و صنعتى غرب مرهون عوامل بسيارى است كه بررسى تمام موارد آن مجالى وسيع مى‏طلبد؛ ولى مختصرا به برخى از آنها اشاره مى‏شود: 1. آشنايى غربى‏ها با تمدن اسلامى و شرقى در طول جنگ‏هاى صليبى و نيز مسافرت‏هاى جهانگردان (مانند ماركوپولو)؛ 2. رنسانس فكرى در اروپا (با توجه به مجموعه عواملى كه اين تحول فكرى را ايجاد كرد) و مبارزه با خرافات و عقايد موهومى كه در بين مردم آن ديار رايج بود؛ 3. كنار گذاشتن كليسا از اداره امور جامعه و به وجود آوردن نهادهاى جديدى براى اداره آن. گفتنى است كه اروپا در قرون وسطى، غرق در تاريكى جهل و خرافه‏ها بود. ارباب كليسا با تلقين بعضى از عقايد موهوم، اجازه رشد علم و دانش را نمى‏داد؛ در حالى كه در همان قرون دانشمندان اروپايى تحت تأثير تمدن اسلامى قرار داشتند كه تا قلب اروپا پيش رفته بود (آندلس يا اسپانياى امروزى و شبه جزيره بالكان) و... خواهان تحول اروپا و نگرش جديد به علم و دانش شده بودند. ارباب كليسا با تفتيش عقايد حتى اظهار نظر درباره پديده‏هاى جهان را گمراهى تلقى مى‏كردند، چنان‏كه گاليله در همين رابطه محاكمه شد و صدها دانشمند به همين دليل محكوم گرديدند. اين وضعيت در حالى بود كه مراكز علمى جهان اسلام در آن زمان، محل فراگيرى دانش و ساخت ابزارهاى دقيق (مانند ساعت و لوازم جراحى و...) بود. ده‏ها دانش پژوه اروپايى در اين مراكز مشغول به تحصيل بودند. تعاليم اسلامى همگان را به علم و دانش و تفكّر در آفرينش دعوت مى‏كرد و آيات قرآنى، خود پيشگام در بيان حقايق هستى و چگونگى رخدادهاى آن بود. همين شرايط بود كه اروپا تحت تأثير قرار گرفت و خيزشى علمى در آن سامان شكل داده شد. آنچه گفتيم ادعا نيست، شما مى‏توانيد در اين زمينه به كتاب‏هاى «تمدن اسلام و غرب» نوشته گوستاولوبون فرانسوى و «تاريخ تمدن» ويل دورانت و ده‏ها اثر ديگر مراجعه كنيد. غرض از همه اين مقدمات آن است كه، آنچه مورد انكار پيشقراولان رنسانس در اروپا قرار گرفت، عقايد موهوم ارباب كليسا درباره خداوند و تعاليم آنها درباره علم و نحوه زندگى مردم بود؛ وگرنه اصل خداى جهان كمتر مورد انكار دانشمندى فرهيخته قرار گرفته است. در هر صورت، انديشه و تمدن اسلامى امروزه جانمايه نيرومندى براى احيا دارد؛ برعكس تمدن غرب به شدت گرفتار انحطاط فرهنگى و زوال‏پذيرى شده است. در اين فرصت اگر مسلمانان بخواهند جايگاه شايسته خود را دريابند، رعايت نكات زير ضرورى است: 1. بالا بردن سطح شناخت و بينش‏هاى دينى در همه ابعاد آن، 2. تقويت روح ايمان، تقوا، استوارى در دين و مبارزه با كژى‏ها، 3. ارتقاى دانش و سطح علمى، 4. ارتباط وثيق و همدلى در سطح بين‏الملل اسلامى و تعاون و همكارى گسترده و همه جانبه، 5. از ميان برداشتن نظام‏هاى فاسد، 6. تلاش همه جانبه و همگانى در جهت ايجاد و احياى تمدن عظيم و مدينه فاضله اسلامى، 7. اعتماد به نفس و دورى از خودباختگى. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: الف. قربانى، زين‏العابدين، علل پيشرفت و انحطاط مسلمين؛ ب. موثق، احمد، سيد جمال‏الدين اسدآبادى، علل ضعف و انحطاط مسلمين در انديشه‏هاى سياسى و آراى اصلاحى؛ پ. گاردى، روژه، آمريكا پيشتاز انحطاط، ترجمه: قاسم منصورى؛ ت. عزيزآبادى، قانع، علل انحطاط تمدنها؛ ث. رجبى، ريشه‏هاى ضعف و عقب‏ماندگى مسلمانان؛ ج. شكيب ارسلان، امير، رمز عقب‏ماندگى ما، ترجمه: محمد باقرانصارى؛ ح. شكيب ارسلان، تاريخ فتوحات اسلامى در اروپا، ترجمه: على دوانى؛ خ. انصاريان، حسين، به سوى قرآن و اسلام؛ د. ويل‏دورانت، تاريخ تمدن، ج 4، ترجمه: گروهى از نويسندگان؛ ذ. زيگريد هونكه، فرهنگ اسلام در اروپا، ترجمه: مرتضى رهبانى؛ ر. گوستاولوبرن، تاريخ تمدن اسلام و عرب؛ ز. تمدن اسلامى پيشگام در علوم و فنون جديد، ج 1 و 2، بولتن انديشه، شماره 17و18، نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه‏ها؛ س. نهرو، جواهر لعل، نگاهى به تاريخ جهان؛ ش. صرفى، محمدتقى، تمدن اسلامى از زبان بيگانگان؛ ص. جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام؛ ض. زمانى، مصطفى، حدود خسارت جهان و انحطاط مسلمين.{V
کد سوال : 803
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه مى‏توان تنها حقانيت اسلام را نسبت به مسيحيت و يهوديت اثبات كرد؟ چه اشكالى دارد كه همه اديان حق باشند و «پلوراليسم دينى» صحيح باشد؟
پاسخ : براى پاسخ به اين سؤال از دو راه كلى (عقل و آيات قرآن كريم)، مسأله را پى مى‏گيريم. T}يك. راه عقل‏{T براى داورى در مورد حقانيت يك دين و عدم حقانيت اديان ديگر، بايد ابتدا با اصول عقايد و آموزه‏هاى اديان آشنا شد و آن‏گاه آن را به وسيله عقل - كه حجت درونى انسان است - محك زد. ما در چنين مراجعه‏اى، اصول عقايد و معارف دين اسلام را مبتنى بر ادله و براهين متقن و يقينى عقلى مى‏يابيم؛ يعنى، يكايك اين اصول به وسيله براهين متعدد يقينى اثبات مى‏گردد. با وجود براهينى كه درباره اصل توحيد اقامه مى‏شود، اديان و مكاتب غيرتوحيدى - كه اعتقاد به تثويت (دوخدايى)، تثليث (سه خدايى) يا چند خدايى از اركان اعتقادى آنها محسوب مى‏شود - ابطال مى‏گردد. در همين زمينه، آنچه كه از ادله يقينى عقلى بر نفى جسميت يا رؤيت خداوند اقامه مى‏شود، مكاتب و مذاهبى را كه مبتنى بر چنين عقايدى هستند، رد مى‏كند. در خصوص دو دين بزرگ يهوديت و مسيحيت، نيز با همين حجت درونى؛ يعنى، احكام و براهين يقينى عقل، اگر به بررسى آموزه‏هاى اين دو دين بنشينيم، به نتيجه مشابه ساير مكاتب خواهيم رسيد. در خصوص اديان الهى و آسمانى بايد گفت كه حقيقت و گوهر همه آنان، دعوت به انقياد و تسليم در برابر خداوند متعال است، لكن دستور العمل‏هاى مربوط به چگونگى تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان، كه در اصطلاح از آن به «شريعت» ياد مى‏شود، متفاوت است؛ يعنى، با توجه به اختلاف زمان و مكان و مخاطب اين دستورالعمل‏ها، مراحل مختلى را گذرانده و متناسب با آن رو به تكامل بوده است. علاوه بر اين، اصول عقايد و گوهر اديان نيز در مقام بيان و تبيين از عمق و تفصيل بيشترى برخوردار گرديده است. در حقيقت، دين توحيدى واحد است و شرايع متعدد است: A}«ان الدين عند الله الاسلام»{A؛ V}آل عمران (3)، آيه 19.{V «به درستى كه دين در نزد خدا اسلام (تسليم در برابر حق) است». با ظهور هر پيامبرى شريعت قبلى پالايش يافته و در شكل كامل‏ترى عرضه شده است. از اين رو پيامبران همه مبلغ دين واحد بودند، و به همين جهت، يكى پس از ديگرى مژده آمدن پيامبر جديد را مى‏دادند و به اين مطلب در كتاب مقدس يهوديت و مسيحيت تصريح شده است. V}تورات، كتاب هوشيع نبى.{V بنابراين پيروى صحيح از آيين يهود، با آمدن حضرت عيسى، در تبعيت از ايشان خواهد بود و پيروى صحيح از آيين مسيح با ظهور پيامبر اسلام، در تبعيت از حضرت نبى اكرم خواهد بود. در نتيجه، تفاوت شرايع آسمانى به معناى درجات متكامل از يك راه و يك حقيقت است. با توجه به اين بيان عقل، با قطع نظر از مسأله تحريف در شرايع گذشته، حكم به لزوم پيروى از جامع‏ترين و كامل‏ترين پيام و دستورالعمل الهى كه در آخرين شريعت (اسلام) متجلى شده است، مى‏نمايد. همچنين عقل، در بررسى آموزه‏هايى كه توسط يهوديت و مسيحيت امروزى تبيين مى‏شود، آنها را مخالف با براهين يقينى خود مى‏يابد. اعتقاد به تثليث V}رساله اول به قرنتيان 6:8 و انجيل يوحنا: 20.{V تجسم و رؤيت V}همان و سفر پيدايش.{V امورى است كه براهين عقلى آن را از هيچ مكتب و مذهبى نمى‏پذيرد؛ بلكه آن را نشانه عدم حقانيت و در واقع تحريف آنها مى‏داند. به پاره‏اى ديگر از تحريفات صورت گرفته در اين دو دين بزرگ اشاره‏اى گذرا مى‏كنيم تا بر اساس حكم عقل، خود داورى كنيد: T}تحريفات مسيحيت و يهود{T 1. اتهامات ناروا به پيامبران؛ علاوه بر رسوخ تحريفات بنيادى و اعتقادى در كتاب مقدس، پاره‏اى اتهامات ناروا و غيراخلاقى به بعضى از پيامبران نسبت داده شده است كه قلم از بيان آن شرم دارد، V}ر.ك: انجيل يوحنا، 1:112، سفرتكوين، 30:19 38 و براى آشنايى بيشتر ر.ك: انيس الاعلام، ج 3 و صادقى، محمد، بشارات عهدين، ص 73 و 177. اين در حالى است كه براهين عقلى لزوم عصمت پيامبران را اثبات مى‏كند.{V 2. وجود افسانه‏ها؛ وجود افسانه‏هاى بى‏پايه در كتاب مقدس، يكى ديگر از جنبه‏هاى تحريف آن است؛ از جمله مى‏توان به كشتى گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبه‏اى او بر خدا، اشاره كرد V}سفر پيدايش، 43/2330.{V 3. گناه فطرى؛ مسيحيان معتقدند، آدم در بهشت به گناه آلوده شد و اين گناه به همه فرزندان او نيز منتقل مى‏شود؛ يعنى، انسان بالفطرة گناه‏كار است و هرگونه تلاش و عمل انسان در رهايى از اين خطا، سودى نخواهد بخشيد و تصليب و به دار كشيده شدن حضرت عيسى(ع)، كفاره گناه فطرى انسان است. 4. تقويت ظلم؛ يكى ديگر از آموزه‏هاى نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه اين است كه آنان حاكم و سايه خدا در زمين‏اند. V}انجيل متى، 38:5 و اكثر نامه‏هاى پولس به روميان.{V وجود اين گونه آموزه‏هاى غيرعقلانى در كنار طرح مسأله تثليث و تجسيم و وجود تناقضات متعدد در متن كتاب مقدس، V}در كتاب «انيس‏الاعلام»، ج‏2، 125 مورد تناقض موجود در كتاب مقدس مورد بررسى قرار گرفته است.{V دليل بر عدم حقانيت مسيحيت و يهوديت امروزى است. خلاصه سخن اينكه راه شناخت حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان و شرايع، مراجعه به آموزه‏هاى آنها و داورى است. اگر كسى مراجعه كند، خواهد يافت كه اسلام در سه وادى «عقايد»، «اخلاق و فضايل» و «احكام فردى و اجتماعى»، نه تنها كامل‏تر از ساير اديان؛ بلكه قابل مقايسه و طرف نسبت با آنها نيست و در تمام دوره زندگى بشر، عقايد و شريعتى به اينجامعيت و عمق و اتقان و استوارى بر بنيان عقل، وجود ندارد. امام خمينى(ره) در اين زمينه، در كتاب چهل حديث مى‏نويسد: «اثبات حقانيت دين اسلام، احتياج به هيچ مقدمه ندارد جز نظر كردن به خود آن و مقايسه بين آن و ساير اديان و شرايع». V}خمينى، روح‏الله، چهل حديث، شرح حديث دوازدهم، ص 201.{V در پايان اين بخش، به اين نكته اشاره مى‏كنيم كه داورى عقل و سنجش و حكم عقل به حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان، خود دليلى بر نفى پلوراليزم است. T}دو. راه آيات‏{T آيات قرآنى علاوه بر دلالت بر انحصار دين حق در اسلام و در نتيجه نفى پلوراليسم و تكثرگرايى دينى، به صراحت با برخى از اصول و مبانى پلوراليسم مخالف است و آن را ابطال مى‏كند. مجموع آيات در اين زمينه را در سه بخش قرار مى‏دهيم: 1. آياتى كه بر صراحت، تنها اسلام را دين حق و صراط مستقيم معرفى مى‏كند و عقايد پيروان ساير اديان را باطل معرفى كرده و آنان را به پيروى از اسلام دعوت مى‏كند: الف. A}«و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين»{A. V}آل‏عمران (3)، آيه 85.{V ب. A}«و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتّبع ملّتهم، قل انّ هدى الله هو الهدى و لئن اتّبعت اهوائهم بعد الذى جاءك من العلم مالك من الله من ولىّ و لا نصير»{A. V}بقره (2)، آيه 120.{V ج. A}«و قالت اليهود عُزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الّذين كفروا من قبل قاتلهم الله انّى يؤفكون»{A. V}توبه (9)، آيه 30.{V و آيات فراوان ديگر كه شما را به قرآن كريم ارجاع مى‏دهيم: سوره آل‏عمران(3)، آيه 61 (مباهله با مسيحيان)؛ سوره توبه (9)، آيه 32 و 31؛ سوره نساء(4)، آيه 157و 171؛ سوره مائده(5)، آيه 51 و 73؛ سوره فتح (48)، آيه 28؛ سوره صف (61)، آيه‏9؛ سوره مريم(19)، آيات 91 88؛ سوره بقره (2)، آيه 79. 2. آياتى كه با مبناى شكاكيت و نسبيت‏گرايى و عدم امكان دستيابى به حقيقت - كه از مبانى و پيش‏فرض‏هاى پلوراليزم دينى است - در تضاد و تقابل است و نشان مى‏دهد كه از ديدگاه قرآن، به هيچ وجه شكاكيت و نسبيّت مورد پذيرش نيست و رسيدن به حقيقت امكان‏پذير است. اين آيات عبارت است از: الف. آياتى كه شكاكان را مورد سرزنش قرار مى‏دهد. V}نحل (16)، آيه 66؛ جاثيه (45)، آيه 32.{V ب. آياتى كه ادله انبيا را روشن و آشكار، و شكّ شكاكان را بى‏وجه معرفى مى‏كند. V}ابراهيم (14)، آيه 9 و 10.{V ج. آياتى كه امر به تبعيت از علم و يقين و اجتناب از پيروى از ظن و گمان و شك دارد. V}اسراء (17)، آيه 36؛ يونس (10)، آيه 36؛ نجم (53)، آيه 28.{V 3. پلوراليزم دينى، بر اساس برخى از مبانى جديد هرمنوتيك استوار است كه مى‏پندارد، عبارات و متون دينى صامت، يعنى، خالى از معانى‏اند و قهرا هر نوع شناختى از دين، كاملاً شخصى مى‏باشد. آيات و روايات بسيارى با اين مبنا به صراحت مخالفت دارند: الف. A}«و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» {A؛ V}حديد (57)، آيه 25.{V «كتاب و ميزان را نازل كرديم تا مردم به قسط و عدل قيام كنند». اگر هر كسى بر اساس صامت بودن قرآن، برداشتى از آن داشته باشد، معيار تمييز بين عدالت و ظلم در قرآن وجود نخواهد داشت و به تبع اقامه عدل بر اساس آن معيار واحد در جامعه، ممكن نخواهد شد. ب. A}«و نزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء» {A؛ V}نحل (16)، آيه 89.{V «اين كتاب (قرآن) را بر تو فرستاديم تا حقيقت هر چيز را بيان كند». ج. A}«و تلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون» {A؛ V}بقره (2)، آيه 230.{V «اين است احكام خدا، بيان مى‏كند آن را براى قومى كه دانا هستند». د. A}«لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى» {A؛ V}همان، آيه 256.{V «هيچ اكراهى در دين نيست به درستى كه راه هدايت از گمراهى، روشن گرديد». آيات بالا، قرآن كريم را بيان كننده راه راست از گمراهى و نشانگر حدود الهى و بيانگر هر چيز، معرفى مى‏كند و اين با مبناى هرمنوتيك جديد، يعنى، خالى بودن عبارات و متون از بار معنايى و تأثيرپذيرى از دانش‏هاى بشرى و در نتيجه شخصى بودن برداشت‏ها از عبارت (و نه معرفتى بودن اين برداشت‏ها) ناسازگار و درست در نقطه مقابل است. T}حاصل سخن‏{T با مراجعه به حكم عقل و آيات قرآن كريم، به هيچ وجه پلوراليسم و كثرت‏گرايى دينى، به معناى حقانيت همه اديان، قابل پذيرش نيست؛ لكن توجه به اين نكته ضرورى است كه دين حق و صراط مستقيم واحد است؛ ولى معذّر و حجت متعدد است. بايد مسأله حقانيت را از معذّريت و حجت جدا كرد. پيروان ساير اديان، خارج از شريعت حق و مطلوب الهى هستند؛ اما در صورت وجود دو شرط: (1. جهل به اسلام، 2. پاى‏بندى به آيين خود) داراى حجت و مستمسك خواهند بود و راهشان هر چند «صراط مستقيم» و دين حق نيست؛ اما قابل اعتذار است و در روز قيامت نزد خداوند معذوراند. قرآن از اين گروه به «مستضعف» ياد كرده است. اين گروه ضمن معذور بودن، در صورت تحقق آن روش‏ها، بهره‏اى از سعادت خواهند برد و به درجه‏اى از سعادت نايل خواهند شد. نكته ديگر آنكه حقيقت دين يك چيز بيش نيست؛ ولى وحدت آن، از سنخ وحدت عددى نيست،؛ بلكه از قبيل وحدت تشكيكى است؛ يعنى، داراى مراتب است كه قرآن از اين مراتب به «سبل» تعبير كرده است. صراط مستقيم واحد است؛ اما سبل به تعدد و اختلاف سالكان و متعبدان متعدد است: A}«والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا»{A. V}عنكبوت (29)، آيه 69.{V صراط مستقيم همان شاهراه هدايت است كه سبل امن الهى به آن منتهى مى‏شود و هر كس به همان مقدار كه از سبل امن الهى پيروى كند، از صراط مستقيم نيز بهره‏مند خواهد شد و هر كس همه سبل امن الهى را طى كند، از صراط مستقيم به طور كامل بهره‏مند خواهند شد: A}«... قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من اتّبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور بإذنه و يهديهم الى صراط مستقيم»{A. V}مائده (5)، آيه 15و16. ر.ك: الميزان، ج 1، ذيل آيه 6و7 سوره حمد، (بحث صراط و سبيل).{V براى آشنايى بيشتر منابع زير معرفى مى‏گردد: الف. كتاب نقد، شماره 4، ص 242، مقاله «نگاهى درون دينى به پلوراليزم دينى، عبدالحسين خسروپناه»؛ ب. قدردان قراملكى، محمدحسن، سويه‏هاى پلوراليزم؛ پ. قدردان قراملكى، محمدحسن، قرآن و پلوراليزم.
کد سوال : 804
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : از آنجا كه معرفت خدا از راه معرفت نفس پيدا مى‏شود، منظور از «معرفت نفس» يا خود شناسى چيست و چطور مى‏توان به آن دست پيدا كرد؟
پاسخ : پرسش شما ناظر به روايت مشهورى از حضرت على(ع) است كه فرمودند: H}«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» {H؛ V}عبدالواحد بن محمد تميمى، شرح غررالحكم و دررالكلم، ص 232.{V «هر كه خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است». اين حديث شريف و روايات ديگرى از اين دست كه حاكى از ملازمه اكيد ميان شناخت انسان و شناخت خداوند است، تفسيرهاى فراوانى را در بر داشته و بحث‏هاى دامنه‏دارى را فراروى انديشمندان نهاده است كه طرح تفصيلى آن خارج از حوصله اين مقال مى‏باشد؛ ولى در عين حال مى‏كوشيم نقاط اساسى را در حد پرسش حضرتعالى، روشن سازيم. در يك نگاه كلى، شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان دوگونه است: 1. شناخت حصولى؛ كه مقصود از آن شناخت از راه عقل، تفكر، انديشه و استدلال و برهان است. 2. شناخت حضورى؛ كه خود دوگونه است: يكم. درك فطرى يا خداشناسى فطرى؛ كه يك علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان و بيرون از محدوده اختيار او است. اين شناخت فطرى - كه در قلمرو اخلاق قرار نمى‏گيرد - در بيشتر انسانها تنها استعداد و مايه‏اى است كه آدمى با تلاش خود مى‏تواند آن را از استعداد به فعليت واز حالت ابهام به مرحله‏درك حضورى آگاهانه برساند. اين دو آيه از قرآن شريف به اين نوع معرفت ناظر است: A}«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها...» {A؛ V}روم (30)، آيه 30.{V «پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است». A}«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ» {A؛ V}اعراف (7)، آيه 172 و 173.{V «و چون پروردگارت فرزندان بنى آدم را از پشت‏هاى ايشان برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت [و پرسيد] آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا شهادت مى‏دهيم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [حقيقت ]بى‏خبر بوديم. يا مبادا بگوييد همانا پدران ما در گذشته شرك آورده بودند و ما فرزندانى از پى ايشان بوديم، آيا ما را به خاطر كارى كه باطل انديشان كردند هلاك مى‏كنى». P}آن ندايى كَاصْل هر بانگ و نواست‏{E}خود ندا آن است و اين باقى صداست‏{P P}ترك و كرد و پارسى‏گو و عرب‏{E}فهم كرده آن ندا بى‏گوش و لب‏{P P}خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ‏{E}فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ‏{P V}مولوى، جلال الدين، مثنوى، دفتر اوّل، ابيات 2107 - 2109.{V دوّم. علم حضورى اكتسابى؛ كه يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مى‏يابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد. اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگونِ شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى مى‏باشد. هر چند دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل، مستقيماً در اختيار آدمى نيست؛ مقدمات دستيابى به آن، از افعال اختيارى است. در حقيقت، افاضه اين كمال - معرفت به خداوند - پاداش بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مى‏شود؛ گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مى‏آيد. در قرآن مجيد از اين معرفت به «رؤيت»، «شهود»، «نظر» و مانند آن ياد شده است: A}«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ» {A؛ V}قيامت (75)، آيه 22 و 23.{V «رخسارهايى در آن روز برافروخته [و به چشم دل‏] به سوى [جمال ]پروردگارشان نظر كننده‏اند». A}«وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» {A؛ V}انعام (6)، آيه 75.{V «و اين گونه ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد». با توجه به اينكه شناخت خدا از راه خودشناسى، در قلمرو علم حضورى مذكور قرار مى‏گيرد، پاسخ به اين دو پرسش شما كه: 1. مقصود از معرفت نفس چيست؟ 2. چطور مى‏توان به آن دست پيدا كرد؟ متفاوت خواهد بود؛ هر چند ميان آن دو، تمايز كامل نباشد. T}شناخت نفس‏{T اما مراد از شناخت نفس در گونه اول درك حضورى، معرفت به فطرت و سرشت انسان است. اينكه بداند و بفهمد: فطرت چيست؟ بينش و گرايش‏هاى فطرى كدامند؟ فطرت در منظر قرآن چگونه تحليل مى‏شود؟ آيا اساساً ميان همه انسانها مشتركاتى يافت مى‏شود؟ چه ضابطه و ملاكى براى تشخيص آنها وجود دارد؟ آيا بهره‏ورى آغازين انسان‏ها از اين مشتركات يكسان است؟ فطرى بودن خداشناسى به چه معناست؟ آيا خدا در نهاد انسان هست؟ اگر هست، پس چگونه پاره‏اى از انسان‏ها خدا را انكار كرده، از او اعراض مى‏كنند؟ و... V}براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، نگا: شيروانى، على، سرشت انسان.{V دست‏يابى به اين معرفت و به عبارت ديگر بازشناسى امور فطرى، از روش‏هاى گوناگون ميسّر خواهد شد: 1. روش تجربى يا تاريخى؛ در اين روش با مراجعه به جامعه و تاريخ و تحولات گوناگون آن، عناصرى كه در همه جا بوده و هميشه حضور داشته‏اند ولو با شدت و ضعف [شاخص‏ها و نشان‏هاى امور فطرى ]كشف مى‏شود. البته اين عناصر، بايد عناصرى باشد كه در قلمرو انسانيت انسان قرار داشته باشد، از اين رو، روحيه استخدام ديگران در جهت منافع خود، تجاوز به غير، ظلم و عدالت‏ستيزى كه همواره در طول تاريخ ظهور كرده، در اين عناصر جاى نمى‏گيرند. 2. روش تعقلى؛ در اين روش كوشش مى‏شود تا به مدد برهان اصالت عموم، گرايش‏هاى انسانى (مانند علم دوستى، فضيلت‏خواهى و...) اثبات گردد؛ يا گرايش به خدا و حس پرستش يا فطرى بودن دين مبرهن شود. 3. روش شهودى؛ در اين روش، با مراجعه به وجدان و شهود، گرايش‏ها و بينش‏هاى فطرى شناخته مى‏گردد. اگر انسان در درون خود، فارغ از همه ويژگى‏ها و شرايط، احساس كرد كه زيبايى را دوست دارد، علم را دوست دارد، به فضايل اخلاقى عشق مى‏ورزد ودارنده آنها را مى‏ستايد و در پى آن است كه آنها را در خود احياء نمايد، مى‏تواند به گرايش‏هاى فطرى انسان دست يازد. 4. روش نقلى؛ در اين روش با مراجعه به كتاب و سنت (منابع روايى) امورى كه به عنوان گرايش‏ها و بينش‏هاى فطرى انسان طرح شده، شناسايى و طبقه‏بندى مى‏شود. اما منظور از معرفت نفس در گونه دوم معرفت حضورى، معرفت به نفس و شناخت شخصيت و انسانيت انسان است. اينكه دريابد و علم پيدا كند: نفس چيست؟ خصوصيات آن كدام است؟ مراتب آن چگونه است و به چه شكل با يكديگر در ارتباطند؟ رابطه نفس و بدن به چه كيفيتى است؟ نفس، عقل و قلب آيا يكى هستند و اگر خير، وجه تمايز آنها از يكديگر چيست؟ نفس از ديدگاه قرآن و روايات چگونه تفسير مى‏شود؟ هبوط و عروج نفس چيست؟ مراد از تهذيب نفس چيست؟ ارتباط نفس و عمل چگونه است؟ نفس داراى چه استعدادها و قابليت‏هايى است؟ تجرد نفس به چه معنا است؟ قواى آن كدام است؟ آيا مى‏توان از راه شناخت نفس به شناخت و معرفت خدا دست يازيد؟ اين معرفت در چه حد و مراتبى است؟ و در يك كلام آدمى بايد «نفس» يا «روح» يا «حقيقت» خود را بشناسد تا بداند كه چه بوده و چه شده و چه مى‏تواند باشد؟ V}براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر . ك : حسن‏زاده آملى، حسن، دروس معرفت نفس؛ شجاعى، محمد، مقالات، ج 1.{V خداوند متعال در اين آيه شريفه با لحنى تأمل‏برانگيز به اين معرفت تأكيد فرموده است: A}«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» {A؛ V}مائده (5)، آيه 105.{V «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، به خود و حقيقت خود توجه داشته باشيد و خود و حقيقت خود را بيابيد. اگر شما به صراط مستقيم هدايت يافتيد، منحرف شدن ديگران به شما ضرر نمى‏رساند و برگشت همه شما به سوى اللَّه است و در آن روز خداوند متعال شما را از اعمال و راه و روش‏تان آگاه خواهد كرد». با توجه به اينكه آخر آيه از برگشتِ همه به سوى حضرت حق و نايل گشتن همه به نتايج حركات و اعمالشان در روز لقاء پروردگار خبر مى‏دهد، توصيه به معرفت نفس و شناخت حقيقت خود معناى عميق‏ترى مى‏يابد. با اين ديدگاه معناى روايت H}«من عرف نفسه فقد عرف ربه»{H اين خواهد شد كه هر كس خود را آن چنان كه هست و مظهر و مجلاى وجه حق است بشناسد، پروردگار خود را خواهد شناخت و ناظر وجه او خواهد بود. قبل از بررسى چگونگى دست‏يابى به معرفت نفس به گونه دوّم، تذكر چند نكته ضرورى است: 1. تهذيب نفس و حصول كمال آن، متوقف بر معرفت نفس و شناخت عوامل انحطاط و سعادت است. 2. شناخت نفس در حقيقت شناخت «راه» و «راهرو» مى‏باشد، چرا كه نفس انسانى است كه به سوى خدا سلوك مى‏كند (رهرو) و راهى را كه آدمى بايد در رسيدن به خدا طى كند نيز همان مراتب نفس خويش است كه با گذر از هر مرتبه از آن، به مرتبه بالاتر صعود مى‏كند (راه). مهم‏تر آنكه بر طبق آيه شريفه‏اى كه پيش‏تر نقل شد، غايت اين راه خداوند متعال است. پس بايد آدمى مدام در ياد خدا باشد؛ چرا كه اگر آدمى غايت راه را فراموش كند خود راه را نيز فراموش مى‏كند. پس فراموشى خدا، فراموشى نفس را به دنبال خواهد داشت. 3. اصل معرفت نفسى كه مورد تأكيد منابع اصيل اسلامى قرار گرفته، معرفتى است كه وسيله‏اى براى معرفت خداوند قرار مى‏گيرد، نه شناختى كه براى ترتب آثار ديگر مقصود باشد. 4. براساس منابع قرآنى و روايى، اين شناخت بايد به عنوان يك اصل عملى تلقى شود؛ يعنى، حركت به سوى كمال باشد وگرنه، صرف شناخت نفس از جهت علمى و نظرى تنها آشنايى با مفاهيم است، نه عين واقع در مرحله عمل و كمال. V}طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان، ج 6، ص 163 - 169.{V در حقيقت، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مى‏رساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين امر، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود. V}براى آگاهى بيشتر نگا: شجاعى، محمد، مقالات، ج 2 و 3.{V عطار خيلى زيبا در چند بيت، شرايط تحصيل تقوا را بيان كرده است: P}چون فرود آيى به وادىّ طلب‏{E}پيشت آيد هر زمانى صد تعب‏{P P}صد بلا در هر نفس اينجا بود{E}طوطىِ گردون مگس اينجا بود{P P}جدّ و جهد اينجات بايد سالها{E}زانكه اينجا قلب گردد حالها{P P}مِلك اينجا بايدت انداختن‏{E}مُلك اينجا بايدت در باختن‏{P P}در ميان خونْت بايد آمدن‏{E}وزهمه بيرونْت بايد آمدن‏{P P}چون نماند هيچ معلومت به دست‏{E}دل ببايد پاك كرد از هر چه هست‏{P P}چون دل تو پاك گردد از صفات‏{E}تافتن گيرد ز حضرت نورِ ذات‏{P P}چون شود آن نور بر دل آشكار{E}در دل تو يك طلب گردد هزار{P V}عطار، منطق الطير، صص 180 - 181.{V علاوه بر آنچه گفته شد، معرفت نفس از دو سو مى‏تواند به معرفت ربّ بيانجامد نخست آن كه بدانيم: حقيقت وجودى انسان عين ربط، وابستگى و نيازمندى محض به خداى متعال است و از خود هيچ استقلالى ندارد، از اين رو تمام وجود ما و متعلقات آن از خدا و متعلق به خداست A}«انّا للّه»{A؛ V}بقره (2)، آيه 156.{V و او حقيقت پايدارى است كه هستى‏بخش مطلق و عطاكننده همه كمالات به موجودات از جمله انسان‏هاست A}«هو الحىّ القيّوم»{A؛ V}بقره (2)، آيه 255؛ آل‏عمران (3)، آيه 2؛ طه (20)، آيه 111.{V بدون آن كه نيازى به كسى يا چيزى داشته باشد A}«يا ايهاالناس انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى الحميد»{A؛ V}فاطر (35)، آيه 15.{V اينها حقايقى است كه با دريافت حضورى و شهودى با رفع موانع معرفت از قبيل غفلت ناشى از سرمستى و غوطه‏ور شدن در شهوات و دنياطلبى و دنيادوستى، قابل وصول است. V}اعراف (7)، آيه 179.{V دوم آن كه با شناخت توانمندى‏هاى ظاهر و باطن آدمى و اعتراف به ناشناخته ماندن گستره توانمندى‏هاى او و سرگشگى در درك حقيقت روح او، مى‏توان به جلوه‏اى از شناخت خداوند دست‏يافت زيرا در انسان نفخه‏اى از روح خدا دميده شده است و مى‏تواند خليفه خداوند در روى زمين باشد.
کد سوال : 805
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عوامل بى‏توجهى به معرفت فطرى چيست؟
پاسخ : اگر به آياتى كه خداشناسى فطرى را مطرح مى‏كنند دقت نماييم، به راحتى مى‏توان دليل اين را كه برخى در همه حال به فكر خدا نيستند و بعضى ديگر به كلى منكر خدا مى‏شوند، دريافت. به اجمال مى‏توان موارد ذيل را براساس آيات قرآن موانع بى‏توجهى به معرفت فطرى قلمداد كرد: 1. نسيان: A}«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» {A؛ V}حشر (59)، آيه 19؛ توبه (9)، آيه 67.{V «و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت». از اين آيه و آيات مشابه آن، دانسته مى‏شود كه كافران پيشينه معرفت نسبت به خداوند دارند، ولى در حال كفر، خدا را از ياد برده‏اند و همين نسيان، بستر انكار خدا يا بى‏اعتنايى نسبت به او مى‏شود. 2. توجه به علل و اسباب مادّى: A}«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ»{A؛ V}عنكبوت (29)، آيه 65.{V «پس هرگاه در كشتى سوار شوند، خداى را با اخلاص و پاك دينى [يكتاگرايى‏] بخوانند و چون به سوى خشكى برهاندشان، آن گاه شرك مى‏ورزند». اين آيه با لحن خاصى مى‏گويد در واقع قطع اميد از ساير علل و اسباب موجب مى‏شود انسان متوجه مسبب‏الاسباب گردد و آن معرفت فطرى كه در عمق جانش خفته است بيدار گردد. از اين آيه و آيات مشابه به خوبى استفاده مى‏شود كه توجه به آنچه اطراف انسان را احاطه كرده و آدمى را به خود مشغول داشته است، عامل عمده بى‏توجهى به معرفت فطرى نسبت به خداوند است. 3. رفاه و آسايش: A}«قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» {A؛ V}انعام (6)، آيه 40 و نيز نگاه: آيات 41 و 42.{V «بگو به نظر شما، اگر عذاب خدا شما را در رسد، يا رستاخيز شما را دريابد، اگر راستگوييد كسى غير از خدا را مى‏خوانيد؟». اين آيه نشانگر آن است كه فطرت انسان در تنگناها و شدايد همچون قيامت يا زمان مرگ، بيدار و آشكار مى‏گردد. از اين رو مى‏توان دانست كه رفاه و آسايش، زمينه پوشيدگى فطرت را فراهم مى‏آورد. 4. دوستى با شيطان: A}«وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً» {A؛ V}نساء (4)، آيه 119.{V «شيطان گفت: و آنان را سخت گمراه و دچار اندوه‏هاى دور و دراز خواهم كرد و وادارشان مى‏كنم تا گوش‏هاى دام‏ها را شكاف دهند و وادارشان مى‏كنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند و هر كس به جاى خدا، شيطان را دوست گيرد، قطعاً دستخوش زيان آشكارى شده است». تغيير در آفريده خدا، خروج از حكم فطرت و خداشناسى فطرى است V}طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان، ج 5، ص 85.{V و اين، در سايه دوستى با شيطان است. اگر كسى با شيطان دوست بود، اين خلق اللَّه (خداشناسى فطرى) در او تغيير كرده و به عدم توجه به خدا، يا انكار او منجر خواهد شد. به هر حال، خداوند به ما نزديك است و اين ما هستيم كه با كردار خود او را در دوردست‏ها مى‏جوييم: P}آنچه حق است اقرب از حبل‏الوريد{E}تو فكنده تيرِفكرت را بعيد{P P}اى كمان و تيرها برساخته‏{E}صيد، نزديك و تو دورانداخته‏{P P}هر كه دور اندازتر، او دورتر{E}وزچنين گنج است او مهجورتر{P V}مولوى، جلال‏الدين، مثنوى، دفتر ششم، ابيات 2353 - 2355.{V
کد سوال : 806
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر خداوند جسم نيست، پس فلسفه ساخت كعبه چيست؟
پاسخ : اگر كعبه به منزله خانه جسمانى خداوند بود، يا بسان مكانى كه حضرت حق در آن حلول مى‏كند؛ اين با جسم نبودن خداوند ناسازگار مى‏بود؛ حال آنكه براساس آيات قرآنى و هم چنين اسناد تاريخى در باب ساختن كعبه، مكه نمادى از بركات الهى، هدايت بشر، V}آل عمران (3)، آيه 96. {Vو محل اجتماع V}بقره (2)، آيه 125.{V براى عبوديت حضرت حق تلقى شده است. خداوند متعال با افاضه خير فراوان دنيوى بر اين مكان كه قبل از آن خشك و لم‏يزرع بود، رزّاقيت خود را به عرصه نمايش درآورد، V}ابراهيم (14)، آيه 37.{V و با ارائه اين حقيقت كه آنجا محلى است براى وصول به مقام قرب الهى، چگونگى سلوك بندگى را، براى هدايت جهانيان به تصوير كشيد. چنان كه با مقرر فرمودن يك سلسله اعمال تشريعى در ايام خاص، كيفيت سير عبودى را به انسان‏ها خاطرنشان مى‏سازد كه آدمى بايد از نفس خود هجرت كرده، با پاك‏سازى خود از هرگونه آلودگى، تعلّق، رنگ و هيئت غيرخدايى و با اخلاص، اقبال و توبه خاص، به مقام قرب ربوبى باريابد. V}طباطبايى، سيدمحمد حسين، الميزان، ج 1، ص 298.{V علاوه بر آن، خانه خود را نشانگر مقام ابراهيم، حرم امن و حج توانمندان تلقى فرمود كه هر يك نشان دهنده عظمت مقام حضرت حق‏اند و به واقع چه نشانى گوياتر و رساتر از اين موارد كه هر سال هزاران نفر در اين مكان مجتمع گشته و با انجام مناسك و اعمالى، عبوديت خداوند را به نمايش گذارند كه اين خود براى ديگر مردمان، بيدارگر و تحول‏آفرين است. V}همان، ج 3، ص 354.{V خداوند، دستور ساخت اين خانه را صادر فرمود تا به عنوان قبله در نماز، در كشتن گوسفندان و در مواجهه اموات، يادآور خويش به مردم باشد. علاوه بر آنكه همه دل‏هاىِ به ظاهر متفرق را به يك سو جمع نموده است تا روح توحيد و يكى بودن را در آنها بپروراند و به واسطه آن، دين خود را زنده و پايدار سازد. V}همان، ج 6، ص 142.{V ملاحظه مى‏فرماييد كه در تمام اين تحليل‏ها غرضى جسمانى و مادى نهفته نبود تا ساختن كعبه با جسم نبودن خدا ناسازگار باشد؛ بلكه هدف از برپايى چنين مكان شريفى چيزى نيست جز قرار دادن نماد و نشانى از مسائل معنوى و فرامادى.
کد سوال : 807
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : رابطه اختيار انسان با اراده و علم الهى چگونه است؟ با توجه به مطلق بودن علم خدا - به نحوى كه حتى به كارها و حوادثى كه در آينده رخ خواهد داد نيز علم (پيشين) دارد - پس كارهاى ما در آينده از قبل مشخص است؛ اين مسأله چگونه با اختيارى بودن افعال ما سازگار است؟
پاسخ : خداى متعال چون موجود پيراسته از هر محدوديت و نقص و احتياج است و داراى تمام صفات زيباى كمال است، هم اراده او فوق همه اراده‏هاست و هم علم او، مطلق است و هم تمام كارهاى او بر اساس علم و حكمت و اراده حكيمانه است، از طرف ديگر در عالم آفرينش انسان موجود ممتازى است كه داراى قدرت اختيار و انتخاب است و هيچ كدام از اينها مغاير و يا نفى كننده ديگرى نيست، خداى متعال بر اساس اراده حكيمانه‏اش نظام آفرينش را بر مبناى نظام أحسن قرار داد A}«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ» {A؛ V}سجده (32)، آيه 7.{V «همان كسى كه هر چيزى را آفريده است نيكو آفريده» از اين رو مشيت و اراده حضرت حق بر اين قرار گرفت كه انسان به گونه‏اى آفريده شود كه موجودى داراى اختيار باشد. A}«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ» {A؛ V}تغابن (64)، آيه 2.{V «او است آن كسى كه شما را آفريد؛ برخى از شما كافرند و برخى مؤمن» و A}«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ» {A؛ V}مائده (5)، آيه 48.{V «و اگر خدا مى‏خواست شما را يك امت قرار مى‏داد، ولى خواست تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد» و پس از نشان دادن را خوب و بد، مسير هدايت و سعادت و گمراهى و شقاوت، خود نشان هر كدام كه خواست انتخاب كند A}«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ‏شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» {A؛ V}كهف (18)، آيه 29.{V «و بگو حق از پروردگارتان (رسيده) است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند». البته تبعات و آثار و نتايج اين راه‏ها يكى نيستند A}«أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ» {A؛ V}سجده (32)، آيه 18.{V «آيا كسى كه مؤمن است، چون كسى كه نافرمان است؟ يكسان نيستند» فرجام صراط مستقيم رهيابى به رحمت الهى و پاداش‏هاى نيكوست و فرجام انحراف و گنه كارى بدبختى و گمراهى و دچار عداب دردناك الهى شده است. A}«فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ» {A؛ V}انبياء (21)، آيه 94.{V «پس هر كه كارهاى شايسته انجام مى‏دهد و مؤمن (هم) باشد، براى تلاش او ناسپاسى نخواهد بود» A}«إِلاَّ مَنْ تَوَلَّى وَ كَفَرَفَيُعَذِّبُهُ اللَّهُ الْعَذابَ الْأَكْبَرَ» {A؛ V}غاشيه (88)، آيه 24.{V «كه خداوند او را به آن عذاب بزرگتر عذاب كند» اين مشيت خداى متعال است لذا مى‏فرمايد: A}«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لأَمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» {A؛ V}يونس (10)، آيه 99.{V «و اگر پروردگار تو مى‏خواست، قطعاً هر كه در زمين است همه آنها يكسر ايمان مى‏آوردند. پس آيا تو مردم را ناگزير مى‏كنى كه بگروند؟» پس اختيار ما بر اساس ارده حكيمانه خداست. در عين حال لازمه تكامل اختيارى و انتخابى، گزينه‏هاى نادرست و انتخاب مسيرهاى نادرست از سوى برخى افراد انتخابگر است پس اين انتخاب بد يا خوب، گناه يا ثواب بر اساس اراده خداى متعال در طرح نظام احسن است A}«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ» {A؛ V}انعام (6)، آيه 35.{V «و اگر خدا مى‏خواست قطعاً آنان را هدايت گرد مى‏آورد، پس زنهار از نادانان مباش» گر چه خداى متعال در مورد گناه، از آن كار راضى نيست ولى در مورد ثواب علاوه بر اراده، راضى نيز هست A}«إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ وَ لا يَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ» {A؛ V}زمر (39)، آيه 7.{V «و اگر كفر ورزيد، خدا از شما سخت بى نياز است و براى بندگانش كفران را خوش نمى‏دارد، و اگر سپاس داريد آن را براى شمامى پسندد» اما نكته ظريف در مورد علم پيشين الهى اين است كه خداى متعال مى‏داند كه‏ها در آينده باراده و انتخاب و خواست خود چه گزينه رفارى را بر مى‏گزينيم و چه كار انجام مى‏دهيم، حال اگر در وقت مقرر، ما آن كار را با اراده خود ندهيم؛ بلكه به سبب علم الهى، اراده از ما سلب شود، علم خدا بر خلاف خواهد شد چون متعلق علم خدا «كارهاى ما با اختيار خودمان» A}«يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ وَ سَيَعْلَمُ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ» {A؛ V}رعد (13)، آيه 42.{V «آنچه را كه هر كسى به دست مى‏آورد مى‏داند. و به زودى كافران بدانند كه فرجام آن سراى از كيست» A}«أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» {A؛ V}نور (24)، آيه 64.{V «هشدار كه آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست. به يقين آنچه را كه بر آيند او مى‏داند» A}«وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ» {A؛ V}محمد (47)، آيه 30.{V «در نتيجه ايشان را به سيماى (حقيقى)شان مى‏شناسى و از آهنگ سخن به (حال) آنان پى خواهى برد؛ و خداست كه كارهاى شما را مى‏داند» بود اما در وقت مقرر مشخص شد كه «كارهاى ما بدون اختيار» ديگرى رخ داد. لذا خداى متعال با هشدار به گنهكاران وافراد غير صالح مى‏فرمايد: شما كه پند نمى‏گيريد و به راه خطا مى‏رويد هر كارى مى‏خواهيد انجام دهيد اما بدانيد كه خداى متعال به همه آنچه كه شما (با اختيار واراده‏تان) انجام مى‏دهيد بصير و آگاه است A}«اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» {A؛ V}فصلت (41)، آيه 40.{V «هر چه مى‏خواهيد بكنيد كه او به آنچه مى‏خواهيد بيناست» بنابراين خداى متعال علم دارد كه ما در آينده با اختيار خودمان چه كارى را انجام مى‏دهيم و مانند يك نفر استادى كه صددرصد شاگردش را مى‏شناسد و آينده كارى و رفتارى او را مى‏داند، هرگز اين دانستن ما به جبر و محدوديت اختيار و اراده انسان نخواهد بود.
کد سوال : 808
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مگر خداى متعال بى‏نياز از همه چيز نيست، پس فلسفه آفرينش چيست؟ چه نيازى داشت كه جهان را آفريد؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال بايد دانست، هدف مندى هميشه با نياز تلازم ندارد، بلكه به هر ميزان موجودى كامل تر و بى نيازتر باشد به رفع نياز ديگران بيشتر اقدام مى‏كند و اين از ويژگى ها و نشانه‏هاى موجود كامل و مهربان است. براى آگاهى بيشتر در اين باره خوب است به مطالب زير توجه كنيد: درباره خدا اين سؤال روا نيست كه خدا هدفش از خلقت چه بود. چرا روا نيست؟ براى اين كه اگر فاعل ناقص باشد حتماً هدفى دارد كه براى رسيدن به آن هدف كارى را انجام مى‏دهد، بين اين فاعل و آن هدف كار واسطه است، تا فاعل كمال خود را بازيابد. اما اگر آن فاعل نامتناهى و كمال محض بود، كمبودى ندارد تا كارى انجام دهد و بوسيله آن به مقصد برسد. در سوره ابراهيم فرمود: A}«إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» {A؛ V}ابراهيم (14)، آيه 8.{V اگر همه مردم روى زمين كافر بشوند نقصى بر خدا وارد نيست و كمبودى براى خدا ايجاد نمى‏شود. بعضى‏ها كارى را انجام مى‏دهند براى اين كه سودى ببرند، مثلاً كسى خانه‏اى را مى‏سازد كه در آن سكونت كند يا خانه‏اى مى‏سازد كه بفروشد و از آن سود ببرد. غرض از خانه‏سازى در اينجا، سود بردن صاحب خانه است. گاه هدف از ساختن اين بنا سود بردن نيست، جود كردن است، مثل كسى كه وضع مالى‏اش از راه حلال درست است، مسكن دارد و در عين حال براى دانشجويان خوابگاه مى‏سازد. او سودى نمى‏برد ولى جود مى‏كند، اگر اين كار را نكند ناقص است، سخا ندارد، چون مى‏خواهد به جود و سخا كه يك كمال است برسد خوابگاه مى‏سازد. پس بعضى‏ها ناقصند، كار انجام مى‏دهند تا سود ببرند، بعضى‏ها ناقصند كارى انجام مى‏دهند تا جود كنند. ذات اقدس اله نه از قسم اول است نه از قسم دوم، نه جهان را آفريد كه سودى ببرد (يك) و نه جهان را آفريد كه جودى كند [كه اگر نكرده بود ناقص بود معاذاللّه‏] او A}«غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»{A است. كسى كه هستى محض و كمال صرف است كمبودى ندارد تا كارى را انجام دهد و آن كمبود را رفع كند؛ بلكه چون عين كمال است، جود و سخا از او ترشح مى‏كند و نشأت مى‏گيرد. او خودش هدف است و عين‏الهدف، منزّه از آن است كه هدف داشته باشد. V}جوادى آملى، عبدالله، توصيه‏ها، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه‏ها، ص 61 و 62.{V پاسخ مطلب دوم اين است كه انسان موجودى است كه هم مى‏انديشد و هم كار مى‏كند، بنابراين بايد براى انديشه و كار انسان هدف در نظر گرفته شود. درباره انديشه، قرآن كريم فرمود: هدف از آفرينش انسان اين است كه او جهان را با ديدگاه الهى ببيند و بشناسد. A}«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً» {A؛ V}طلاق (65)، آيه 12.{V اين مجموعه آفريده شد تا شما با ديد الهى جهان را ببينيد و بدانيد همه اين‏ها مخلوق يك مبدأ است، مبدأيى بنام خدا كه عين قدرت است و بكل شى‏ء قادر است، عين علم است و بكل شى‏ء عليم است، چيزى از علم و قدرت او خارج نيست. اعتقاد به مبدأيى كه علم و قدرتش نامتناهى است براى ما سازنده است، به اين صورت كه چون او به همه چيز عالِم است پس مواظبيم كه آلوده نشويم و چون به همه چيز تواناست مواظبيم كارها را با او در ميان بگذاريم و فقط از او بخواهيم. در آيه مذكور فرمود: يكى از اهداف آفرينش انسان اين است كه عالم بشود به علمى كه به درد او مى‏خورد، علمى كه او را به غيرخداوند واگذار نكند، نه به خودش متكى كند نه به غيرخدا، اين هدف بخش علمى انسان. در مورد بخش عملى در قسمت‏هاى پايانى سوره «ذاريات» آمده كه: A}«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»{A. V}ذاريات (51)، آيه 56.{V يعنى آفرينش جن و انسان براى اين است كه خداپرست شوند و غيرخدا را نپرستند، چون ممكن نيست بشر دين نداشته باشد. هر كسى بالاخره يك دينى دارد يعنى يك قانونى را احترام مى‏كند، حرف كسى را گوش مى‏كند، اگر آن كس خدا بود دين اين شخص اسلام است كه A}«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»{A؛ V}آل‏عمران (3)، آيه 19.{V و او مسلّماً اوامر خدا را اطاعت مى‏كند، از نواهى پرهيز مى‏كند و از ارشادات خدا كمك مى‏گيرد. اگر اين راه را طى نكرد و نفس خود را به جاى خدا نشاند، مى‏شود هواپرست. اينكه بعضى‏ها مى‏گويند من هر چه مى‏خواهم مى‏كنم يعنى هواى من خداى من است، من هر جا بخواهم مى‏روم، هر چه بخواهم مى‏كنم يعنى دين من برابر هوس من تنظيم مى‏شود، اين همان است كه ذات اقدس اله در قرآن فرمود: A}«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»{A؛ V}فرقان (25)، آيه 43.{V چنين كسى هواپرست است و اگر مشكلى براى او پيدا شد اين هواپرست آهش به جايى نمى‏رسد. نتوان زدن به تير هوايى نشانه را. بنابراين هيچ كس بى‏دين نيست، يا خداپرست است يا هواپرست. لذا قرآن كريم فرمود: انسان بايد در بخش عمل خداپرست و در بخش نظر خدابين باشد. مجموعه اين دو هدف علمى و عملى آفرينش را تشريح مى‏كند. V}جوادى آملى، عبدالله، توصيه‏ها، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه‏ها، ص 58-61.{V
کد سوال : 809
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : معناى قضا و قدر الهى چيست؟ رابطه آن با كارهاى ارادى و اختيارى انسان چگونه است؟ آيا حوادثى كه در زندگى انسان اتفاق مى‏افتد، جزو قضا و قدر الهى و غير قابل پيشگيرى است؟
پاسخ : مسأله قضا و قدر همان مشيت الهى است كه در نظام هستى، هر چيز را با محاسبه دقيق و معين به طور قانون‏مند و سازوار در چارچوب نظام علت و معلول قرار داده است. شناخت صحيح مشيت خداوند و خواست انسان، مبتنى برداشتن تصور صحيح از مشيت خداوند در نظام جهان و انسان است. ترديدى نيست كه هيچ رخدادى در جهان، جز به مشيت خداوند اتفاق نمى‏افتد. برگى كه از درخت ساقط مى‏شود و يا كارى كه از انسان سر مى‏زند، هر دو به مشيت خداوند است. اما چگونگى جريان مشيت در اين دو تفاوت دارد؛ زيرا انسان تفاوتى عمده واساسى با ديگر موجودات دارد و آن اينكه داراى اختيار است. به عبارت ديگر خداوند خواسته است كه انسان مختار باشد و به اختيار خود بتواند كارى را انجام دهد. بر اين اساس اختيار انسان در طول مشيت و قضا و قدر خداوند است؛ يعنى، خداوند خواسته كه انسان توان خواستن و انتخاب كردن را داشته باشد. از همين‏رو اگرشما علت‏ها و عوامل كارى را كاملا فراهم و بر آن اقدام نموديد آن واقعه اتفاق خواهد افتاد؛ مثلا اگر آتش و بنزين و اكسيژن را در كنار هم قرار دهيد قطعاً انفجار رخ خواهد داد. اين همان نظام متقن و تخلف ناپذير هستى است. حال زمانى كه اسباب و علل كارى را فراهم مى‏سازيد و آن كار صورت مى‏پذيرد، آيا بدون مشيت الهى صورت گرفته است؟ مسلماً اين چنين نيست؛ ولى مشيت خداوند چيزى زايد بر در دسترس قرار دادن همان اسباب و علل و تأثير بخشى به آن نيست. در مورد انسان هم مشيت او بر آزاد و مختار بودن انسان است. بنابراين فعاليت‏هاى ارادى انسان جبرا از او صادر نمى‏شود و مستند به خواست آزاد خود او است. درعين حال به مشيت الهى نيز استناد دارد به اين معنا كه اگر خداوند تكوينا نمى‏خواست چنين بشود، به او آزادى و اختيار نمى‏داد و مانند ديگر اجزاى طبيعى در مسير واحدى انسان را به حركت در مى‏آورد. از اينجا است كه مى‏بينيم برخلاف پندار برخى از متكلمان و مستشرقان اسلام قائل به مشيت و تقدير الهى است؛ اما تقدير به معنايى كه گفتيم، هرگز مستلزم جبر نيست. براى توضيح اين مطلب، به نكات ذيل دقت كنيد: يك. خداى سبحان هستى بخش كائنات است و هر چيزى در اصل وجود و گرفتن فيض، به ذات اقدس او وابسته است. دو. همچنان كه خداوند كائنات را آفريده است، به آنها نيز آگاهى و احاطه علمى دارد: A}«الا يعلم من خلق» {A؛ V}ملك (67)، آيه 14.{V «آيا كسى كه آفريده است نمى‏داند؟»، يعنى، خدا به دو صورت بر اشيا احاطه دارد: يكى اشراف وجودى، دوم احاطه علمى؛ ولى هيچ يك با اختيار انسان تنافى ندارد. انسان با وصف اختيارى كه خداوند به او بخشيده، در قبضه قدرت حق قرار دارد. در اينجا اگر انسان از خود اختيارى نداشته باشد، با وصف اينكه مشيت پروردگار بر انسان مختار قرار گرفته است، در آن صورت مشيت حق درباره انسان نافذ نبوده است. به عبارت ديگر اختيار و آزادى انسان، در طول قدرت پروردگار خواهد بود. بنابراين از جمله اشيايى كه در قبضه قدرت حق قرار دارد، «اراده انسان» است؛ ولى نه بدين معنا كه اراده از انسان سلب گشته و او مجبور است؛ چون «اراده» ذاتا با اختيار همراه است و معنا ندارد كه گفته شود: «به كسى اراده داده شده است، ولى در عين حال آن كس اختيارى از خود ندارد». در اين صورت انسان به جبر، مختار و با اراده است. به اين شعر زيبا از مولوى دقت كنيد: P}آن يكى بر رفت بالاى درخت‏{E}مى‏فشاند او ميوه را دزدانه سخت‏{P P}صاحب باغ آمد و گفت اى دنى‏{E}از خدا شرمت بگو چه مى‏كنى؟{P P}گفت از باغ خدا بنده خدا{E}مى‏خورد خرما كه حق كردش عطا{P P}پس ببستش سخت آن دم بر درخت‏{E}مى‏زدش بر پشت و پهلو چوب سخت‏{P P}گفت آخر از خدا شرمى بدار{E}مى‏كشى اين بى‏گنه را زار زار{P P}گفت كز چوب خدا اين بنده‏اش‏{E}مى‏زند بر پشت ديگر بنده‏اش‏{P P}چوب حق و پشت و پهلو آن او{E}من غلام و آلت فرمان او{P P}گفت توبه كردم از جبر اى عيار{E}اختيار است اختيار است اختيار{P بنابراين، قدرت مطلقه پروردگار نه تنها باعث جبر نيست؛ بلكه باعث اختيار و اراده انسان است. يكى از اقسام علل، علت‏هاى قريبه و بعيده است؛ مثلاً نوشته كاغذ معلول حركت قلم و حركت قلم معلول حركت دست و حركت دست معلول اراده و اراده معلول نفس انسان است و نفس ما نيز معلول ذات احديت است. در اينجا ملاحظه مى‏شود كه همه اين علل حقيقى هستند و خداى سبحان نيز علت العلل انجام اين رفتار (نوشتن) است. مولوى در تمثيل زيبايى اين حقيقت را چنين بيان كرده است: P}موركى بر كاغذى ديد او قلم‏{E}گفت با مور دگر اين راز هم‏{P P}كه عجايب نقش‏ها آن كلك كرد{E}همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد{P P}گفت آن مو را صبح آن پيشه‏ور{E}وين قلم در فعل فرع است و اثر{P P}گفت آن مور سيم كزبازو است‏{E}كاصبع لاغر ز زورش نقش بست‏{P P}هم‏چنين مى‏رفت بالا تا يكى‏{E}مهتر موران فطن بود اندكى‏{P P}گفت كز صورت مبينيد اين هنر{E}كان به خواب و مرگ گردد بى‏خبر{P P}صورت آمد چون لباس و چون عصا{E}جز به عقل و جان نجنبد نقش‏ها{P P}بى‏خبر بود او كه آن عقل و نژاد{E}بى زتقليب خدا باشد جماد{P V}ديوان مولوى، دفتر چهارم، ص 275.{V گفتنى است كه خداى سبحان، هر كارى را از طريق علل و اسباب خودش انجام مى‏دهد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: H}«ابى اللّه ان يجرى الاشياء الا بالاسباب»{H؛ «خداى سبحان هر كارى را به وسيله اسباب ويژه خودش انجام مى‏دهد». V}مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 20، ص 90.{V و در مثال مذكور خداوند از طريق عقل، اراده، بازو و انگشت، اين نقش را ترسيم مى‏كند. حال نقش «اراده» در اين ميان چه خواهد بود؟ خداوند از طريق اراده انسان، اين نقش را مى‏آفريند. اين عمل تحت پوشش و در طول قدرت الهى است و در عين حال از روى اختيار انسان انجام گرفته است؛ چون ملاك در اختيار بودن فعل، وجود «اراده» است. فيض الهى را مى‏توان نظير جريان الكتريسيته براى يك دستگاه «رايانه» دانست. از يك طرف اگر جريان الكتريسيته نباشد، همه چيز متوقف است؛ ولى از طرفى نمى‏توان نقش دستگاه رايانه و كارى را كه انسان با آن انجام مى‏دهد، ناديده گرفت. خداى سبحان به همه انسان‏ها و آنچه انجام داده‏اند و يا در حال انجام دادن آن هستند و يا در آينده انجام خواهند داد احاطه علمى دارد؛ ولى نه بدين معنا كه چون خدا مى‏داند، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، انجام خواهد شد. خداى سبحان چه چيزى را مى‏داند؟ خداوند مى‏داند كه افراد بشر با اراده خود، چه چيزى را انتخاب كرده‏اند و چه چيزى را انجام مى‏دهند. در اينجا علم الهى، نظير دوربينى است كه براى تلويزيون‏هاى مداربسته نصب شده و هر آنچه در مقابل دوربين انجام مى‏گيرد، منعكس مى‏كند. علم الهى نيز همه آنچه هست را نشان مى‏دهد؛ چه از روى جبر، (نظير امور طبيعى) يا از روى آزادى و اختيار (نظير امور انسان). استادى دانشجوى خود را مى‏شناسد و مى‏داند كه با وصفى كه دارد، در امتحان با نمره عالى موفق خواهد شد، حال آيا اين دانستن، اختيار و اراده را از دانشجو سلب مى‏كند؟ دانستن خداوند نيز چنين است. علم الهى به گذشته و آينده يكسان است؛ يعنى، همان گونه كه خداوند به رفتار اختيارى انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختيارى انسان در آينده نيز عالم و آگاه است و همان طور كه آگاهى به گذشته با اختيار انسان منافات ندارد، آگاهى نسبت به آينده نيز با اختيار انسان منافات ندارد. V}براى مطالعه بيشتر ر.ك: الف. سبحانى، جعفر، جبر و اختيار، ص 50؛ ب. قربانى، زين‏الدين، جبر و اختيار؛ پ. جعفرى، محمد تقى، جبر و اختيار؛ ت. مطهرى، مرتضى، انسان و سرنوشت.{V در يك گفت و شنودى، خيام سروده است: P}من مى‏خورم و هر كه چو من اهل بود{E}مى خوردن من به نزد او سهل بود{P P}مى خوردن من حق ز ازل مى‏دانست‏{E}گر مى‏نخورم علم خدا جهل بود{P خواجه نصير طوسى در جواب فرموده است: P}گفتم كه گنه به نزد من سهل بود{E}اين كى گويد كسى كه او اهل بود{P P}علم ازلى علت عصيان كردن‏{E}نزد عقلا زغايت جهل بود{P
کد سوال : 810
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : راز عصمت چيست؟ اگر عصمت پيامبران و امامان، موهبتى الهى و ناشى از لطف و علم خدادادى است، چرا ما مشمول اين لطف و عنايت واقع نشديم؛ زيرا در اين صورت اگر خدا به ما هم لطف مى‏نمود و علم خدادادى عنايت مى‏كرد، ما نيز معصوم مى‏شديم؟
پاسخ : معصومين(ع) به جهت علم خدادادى و اراده محكم و قوى به مقام مصونيت كامل از گناه يعنى عصمت رسيده‏اند؛ اما اين موهبت خدادادى، ناشى از قابليت و شايستگى ارادى آنان است، يعنى، خداوند مى‏دانست كه عده‏اى از بندگانش - هر چند با استعداد معمولى و در سطح ساير افراد - به اختيار خود، بيش از ديگران و در بالاترين حدّ ممكن از استعداد خود بهره‏بردارى مى‏كنند. علم خداوند به اين شايستگى و منزلتى كه اين افراد در شرايط عادى، با سير اختيارى خويش بدان مى‏رسيدند، سبب شد كه خداوند از ميان افراد بشر آنان را برگزيند و تفضّلاً اين پاداش و موهبت ويژه را به آنها عطا نمايد، و آنان را از علم و اراده‏اى برخوردار كند كه به واسطه آن به مصونيت كامل و مطلق (عصمت) برسند، تا در پرتو آن، راهنمايانى موثق و مطمئن براى همه افراد بشر گردند. به عبارت ديگر، اعطاى موهبت علم خدادادى معلول شايستگى‏هاى آنان است، نه اين اعطا بدون حساب است و نه معلول استعداد جبرى ايشان. حكمت اعطاى چنين موهبتى، علاوه بر پاداش به خود آنان، فراهم نمودن وسايل هدايت براى ساير انسانهاست. امام صادق(ع) در همين زمينه مى‏فرمايند: H}«ان الله اختار من ولد آدم اناسا طهّر ميلادهم، و طيّب ابدانهم و حفظهم فى اصلاب الرجال و ارحام النساء، اخرج منهم الانبياء و الرسل، فهم ازكى فروع آدم؛ ففعل ذلك لا لأمر استحقوه من الله عزوجلّ و لكن علم الله منهم حين ذرأهم انّهم يطيعونه و يعبدونه و لا يشركون به شيئا فهولاء بالطاعة نالو من الله الكرامة و المنزلة الرفيعة عنده» {H؛ V}مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 10، ص 170.{V «به درستى كه خداوند متعال، انسان‏هايى را از فرزندان آدم انتخاب كرد و تولد آنها را پاك و بدن‏هاى آنان را پاكيزه گردانيد و آن‏ها را در پشت مردان و رحم زنان در حفظ خويش قرار داد، نه به جهت طلبى كه از خداوند داشته باشند؛ بلكه از آنجا كه خداوند، در هنگام خلقت مى‏دانست كه از او فرمانبردارى مى‏كنند و او را عبادت مى‏نمايند و هيچ گونه شركى نسبت به او روا نمى‏دارند. پس اينان به واسطه فرمانبردارى از خداوند به اين كرامت و منزلت والا در نزد خداوند، نايل شده‏اند». T}حاصل سخن‏{T عصمت معصومين نه تفضّلى محض است و نه اكتسابى محض؛ بلكه تركيبى از هر دو عنصر است؛ يعنى، نتيجه تفضّل الهى به آنان، بر اثر شايستگى ارادى آنان است، يعنى، علم خداوند به اينكه اين افراد در شرايط عادى، بالاترين حدّ ممكن استعداد خود را كه در نهاد هر انسان معمولى نهاده شده، در طاعت و بندگى و قرب به خداوند به كار مى‏گيرند، سبب گرديده تا از ميان افراد بشر، آنان را برگزيند و با اعطاى موهبت علم لدنّى ضمن پاداش و اكرام خود آنان، اين افراد را راهنما و پيامبر و امام در جهت هدايت ساير افراد بشر قرار دهد. با مطالب فوق پاسخ هر سه بند سؤال شما روشن مى‏شود: الف. عصمت معصومين، به دليل علم برتر و اراده قوى و محكم آنان است كه خداوند به آنان موهبت كرده است امّا نه بى‏حساب؛ بلكه به خاطر علم خداوند به شايستگى آنان در مقام عمل، حتى در شرايط عادى كه براى هر انسانى حاصل است. ب. روشن شد كه عصمت، نتيجه دو امر است 1. علم خدادادى 2. اراده قوى و محكم. بنابراين صرف علم و شناخت و آگاهى خاص به ضرر و مفسده‏ى گناهان عامل عصمت نيست؛ زيرا علم، تنها واقعيت را آن طور كه هست، نشان مى‏دهد؛ ولى تحقق يا عدم تحقق يك عمل ارادى از رهگذر اراده‏ى انسان انجام مى‏گيرد. انسان با وجود ميل شديدى كه از نظر غرايز به انجام برخى محرمات دارد، گاه داراى اراده‏ى نيرومندى است كه مانع از انجام گناه مى‏گردد، و گاه در نتيجه ضعف اراده، تسليم تمايلات سركش مى‏شود. شاهد بر اين مطلب كه علم، حتى در بالاترين مراتب خود، علت تامه تحقق عمل نيست، داستان بلعم باعوراست كه در قرآن كريم آمده است: A}«واتل عليهم نبأ الذى ءاتيناه آياتنا فانسلخ منها» {A؛ V}اعراف (7)، آيه 175.{V «خبر آن كسى را كه آيات خود را به او داده بوديم امّا از آن عارى گشت (مرتكب گناه كبيره شد) براى آنان بخوان». با توجه به آنچه گفته شد براى پاسخ به پرسش شما بايد به سه واقعيت مهم، معرفت پيدا كرد. نخست آنكه پيامبران و امامان(ع) داراى اراده بشرى مى‏باشند و براى تحصيل هر چه بيشتر مقامات معنوى، به سعى و تلاش مى‏پردازند و اهل صبر و جهاد و زهد و تقوا و... مى‏باشند. واقعيت نورانى دوم آنكه خداوند متعال به قابليت پيامبران وامامان براى تحصيل مقامات معنوى و شايستگى آنان براى عهده‏دارى مسؤوليت هدايت جامعه علم دارد و در حقيقت همان قابليت و شايستگى آنان است كه موجب برگزيدگى آنان براى امامت شده است. آيات وروايات فراوانى بر اين دو واقعيت گواهى مى‏دهد كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود. A}«وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لمّا صبروا و كانوا بايتنا يوقنون» {A؛ V}سجده (32)، آيه 24.{V «و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند، برخياز آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را ]هدايت مى‏كردند». A}«الله اعلم حيث يجعل رسالته» {A؛ V}انعام (6)، آيه 124.{V «خداوند بهتر مى‏داند رسالتش را كجا قرار دهد». واقعيت سوم كه بايد به آن توجه كرد آن است كه «سپردن هر مسؤوليتى همراه با دادن امكانات لازم است» و امامت جامعه از اين قاعده مستثنى نيست. ازاين‏رو خداوند آنان را از علم لازم براى عهده‏دارى مسؤوليت امامت بهره‏مند مى‏گرداند. به مجموعه اين سه واقعيت نورانى در اوايل دعاى ندبه اشاره شده است. آنجا كه درباره دليل «برگزيدگى امامان» مى‏خوانيم: H}«بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدنيه و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قرّبتهم و قدمت لهم الذكر العلى والثناء الجلىّ واهبطت عليهم ملائكتك و كرمتهم بوحيك و رفدتهم بعلمك»{H؛ «[آنان را برگزيدى...] بعد از آنكه بر آنها شرط كردى نسبت به دنيا و زينت زيورها زهد بورزند، آنان نيز اين شرط را پذيرفتند و دانستى كه آنان به آن شرط وفا دارند. پس آنها را پذيرفتى و به خود نزديك ساختى و ياد بلندو ستايش ارجمند را براى ايشان پيش فرستادى و فرشتگانت را بر آنان فرو فرستادى و به وحى خود آنان گرامى داشتى و آنان را به بخشش علم خود ميهمان كردى ...» در پايان بايد به نكته مهم معرفتى ديگر توجه داشت كه اين «علم و عصمت موهبتى» به عنوان پايه و (Base) مى‏باشد و معصومان با اراده خويش و با سعى و تلاش و عبادت و دعايى كه به درگاه خداوند دارند به مقامات عالى‏ترى از علم و عصمت دست مى‏يابند. چنان كه درقرآن مجيد از زبان پيامبر(ص) مى‏خوانيم: A}«و قل رب زدنى علما» {A؛ V}طه (20)، آيه 114.{V «و بگو پروردگارا بردانشم بيفزايى». و همين عبادت‏ها و صبر و جهادهاى بيشتر است كه با اختيار و اراده انجام مى‏شود و موجب برترى برخى از پيامبران بر ديگر پيامبران مى‏شود. A}«تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض»{A؛ V}بقره (2)، آيه 253.{V «برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم...». بنا بر آن چه گفته شد علم و عصمت موهبتى امامان، به جهت مسؤوليتى است كه براى هدايت جامعه بر عهده آنان گذاشته شده است و اين يك اصل عمومى و يك سنت الهى است، بدون آنكه تبعيض ناروايى باشد كه رسيدن به مقام امامت همراه با دارا شدن برخى مقامات ويژه معنوى باشد، چنان كه درباره هنگامه به امامت رسيدن امام هادى(ع) مى‏خوانيم: «يكى از ياران ايشان به نام «هارون به فضيل» در كنارشان بود كه ناگاه امام فرمودند: A}«انا لله و انا اليه راجعون»{A ابى جعفر [امام جواد(ع) ]درگذشت. به حضرت عرض شد: از كجادانستنيد؟ فرمودند: زيرا فروتنى و خضوعى نسبت به خدا در دلم افتاد كه برايم سابقه نداشت». V}كلينى، اصول كافى، ج 3، ص 218، ح 984.{V ناگفته نماند، دسترسى به مقام «عصمت» و راه‏يابى به مقامات «علمى و معنوى» اختصاصى به پيامبران و امامان ندارد؛ بلكه براى همگان ميسر است. چنان كه حضرت زينب(س) تا مرز عصمت پيش رفته بود و حضرت عباس(ع) به مقامات عالى معنوى دست يافته بود و بسيارى از علما و اوليا به عنوان «تالى تلو معصوم» [نزديكان به مرز عصمت ]از آنان ياد مى‏شود.