کد سوال : 771
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : جايگاه عقل در حكومت دينى تا چه اندازه است؟
پاسخ : «عقل» در انديشه اسلامى جايگاه بلند و رفيعى دارد و يكى از منابع بسيار مهم و اساسى، در استنباط احكام و قوانين دينى به شمار مىرود.
به عبارت ديگر، «عقل» در مقابل «شرع» نيست؛ بلكه يكى از اركان و عناصر آن است. طبيعى است حكومت دينى نيز، همواره بايد از عقل و خِرَد در برنامهريزى، قانونگذارى و مسائل اجرايى بهره جويد.
بايد توجّه داشت عقلى از اركان شريعت به شمار مىآيد كه عقل قطعى باشد؛ نه عقل ظنى. در شيوههاى اجرايى و مسائل كاربردى نظام، چه بسا از عقل ابزارى (Instrumental Reason) و ظنى و تجربى (علوم) نيز استفاده شود؛ ولى كاربرد اين گونه رهنمودهاى عقلى، در جايى است كه مغايرتى با تعاليم دينى و ارزشهاى عالى انسانى نداشته باشد. شرح بيشتر اين مطلب در گذشته بيان گرديد.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. شاكرين، حميدرضا، سكولاريسم، (بحث مديريت علمى و فقهى)؛
2. صرامى، سيفالله، مقاله «عقل قطعى منبع استنباط قوانين جامعه و حكومت اسلامى»، مجله حكومت اسلامى، ش 20، سال ششم، شماره دوم، تابستان 80.{V
کد سوال : 772
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در صورت وقوع تعارض بين انديشه (متون و روايات) دينى با حكومت دينى و حاكمان دينى، كدام يك مقدّم است؟ آيا نيازها و ضرورتها اين اجازه را به حاكمان دينى مىدهد كه در عمل به جهت ضرورت، بر خلاف انديشه دينى عمل كنند؟
پاسخ : در پاسخ به اين پرسش نخست بايد روشن شود منظور از انديشه دينى چيست؟ در اينجا چند احتمال وجود دارد:
يك. مقصود از «انديشه دينى»، جهانبينى و عقايد دينى باشد. در اين صورت حكومت و حاكمان دينى، هرگز مجاز به مقابله و معارضه با انديشه دينى نخواهندبود و هيچ جبرى، تقدّم بر انديشه دينى را برنمىتابد.
دو. منظور از «انديشه دينى»، مجموعه احكام اوليه دين در عرصه سياست و اجتماع باشد. در اين صورت اگر ضرورت يا مصلحتِ اجتماعىِ اهمى پديد آيد، حكومت دينى، مىتواند حكم اولى عملى را موقتاً تعطيل و حكم حكومتى يا حكم اضطرارى ثانوى را اجرا كند. البته بايد توجه داشت اين تعبير درباره «انديشه دينى»، نادرست است و موجب توهم تعارض بين انديشه دينى و احكام حكومتى است؛ در حالى كه احكام ثانوى و احكام حكومتى نيز، تابعى از انديشه دينى است و نبايد تقدم چيزى بر دين تلقى شود.
سه. مقصود از «انديشه دينى»، احكام اوليه، ثانويه و ولايى باشد. در اين صورت تعارض بين «احكام حكومتى» و «انديشه دينى» معنا ندارد؛ مگر آنكه حكومت بدون رعايت اهم و مهم و مصالح و ضرورتهاى اجتماعى، حكمى را برخلاف احكام اوليه صادر كند. در اين صورت، عمل خلافى مرتكب شده و در واقع از دينى بودن منحرف گشته است.
روشن است كه در چنين صورتى، انديشه دينى مقدم است؛ زيرا چنان كه در روايت آمده است، اطاعت از هيچ مخلوقى در جهت نافرمانى خداوند جايز نيست.V} «لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق»، نهجالبلاغه، حكمت 165.{V يكى از مهمترين فلسفههاى ولايت فقيه و يا وجود نهادهايى چون شوراى نگهبان و امثال آن در جمهورى اسلامى، جلوگيرى از چنين آسيبى است.
چهار. منظور از انديشه دينى - همان طور كه در متن سؤال آمده - «متون و نصوص دينى» باشد. در اين باره بايد گفت: چنين تعريفى از «انديشه دينى» كاملاً خطا است؛ زيرا انديشه دينى، مركّب از دلايل عقلى و نقلى است.
بعضى از دلايل نقلى نيز مشتمل بر احكام حاكمه و كنترل كننده (مانند قاعده لا ضرر، لا حرج و اهم و مهم) است و برخى مشتمل بر احكام كنترل شونده مىباشد. حكومت دينى، مىتواند در صورت ضرورت و مصلحت اهم، به استناد احكام حاكمه، حكمى برخلاف احكام كنترل شونده، صادر كند. بنابراين نمىتوان اين موارد را مصداق تعارض بين «حكومت دينى» و «انديشه دينى» به حساب آورد.
در اين باره توجّه به چند نكته ديگر نيز ضرورى است:
تعارض انديشه يا حكومت دينى، با نيازها و مقتضيات واقعى عصر، موضوعاً منتفى است؛ زيرا دين و حكومت دينى، هيچ گاه به مقابله با نيازها بر نمىخيزد. به عبارت ديگر در برابر هر نيازى براى دين، دو موضع مىتوان فرض كرد:
1. در برابر آن ساكت باشد و حل آن را به عهده خود مردم گذارد. در اين صورت جامعه، مىتواند هر راه حل ممكن را شناسايى و انتخاب كند. البته در صورتى كه بعضى از راهحلها، معارض با هنجارهاى دينى باشد؛ جامعه بايد راهى را شناسايى و گزينش كند كه در آن تعارض نيست. اگر چنين راهى وجود نداشت، آن راه - كه كمترين معارضه را دارد - بايد پيمود.
2. يا اينكه راه حل و پاسخ ويژهاى در متن دين عرضه شده است؛ در اين صورت نيز دو فرض پديد مىآيد:
الف. راه حل موجود، متناسب با شرايط و نيازمندىها است و كاربست آن، مشكلى پديد نمىآورد. در اين صورت يا حكومت دينى آن را مىپذيرد و يا نمىپذيرد. در صورت اول، هيچ تعارضى نيست و در صورت دوم، تعارض بين حكومت دينى و دين پديد مىآيد. در اين صورت حكم دينى مقدّم است و نبايد با آن مخالفت كرد.
ب. راه حل موجود به دلايلى قابل اجرا نيست و موجب تفويت مصالح اهم اجتماعى است. در اين صورت به حكم دين، مصالح اهم با تشخيص «ولىامر» مقدم است و چون اين تقدم به حكم دين است، تعارض به حساب نمىآيد.
کد سوال : 773
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : عناصر ثابت و متغيّر در حكومت دينى كدام است؟ اوضاع و مقتضيات زمان، كدام بخش از وظايف و يا عملكرد حكومت دينى را متغيّر خواهد كرد؟
پاسخ : بدون شك نمىتوان به طور تفصيلى و جامع، همه عناصر ثابت و متغير در حكومت دينى، در زمانهاى مختلف را يك جا - آن هم در اين مجال محدود - مشخص ساخت؛ ليكن در اين باره مىتوان به صورت كلى و اجمالى چند نكته را روشن كرد:
يك. بعضى از مسائل در «حكومت دينى» جنبه بنيادى و اساسى دارد و پشت كردن به آنها، به منزله نفى حكومت دينى است. اين گونه امور، ثبات و پايايى خود را همواره حفظ مىكند و گذشت زمان در آنها تغييرى پديد نمىآورد؛ مثل اين اصل كه در رأس حكومت دينى، بايد شخصى با ويژگىهاى لازم (همچون علم و عدالت) قرار داشته باشد. همچنين اصل التزام به عدالت، حفظ استقلال و نفى سلطه بيگانه.
دو. در كنار مسائل ياد شده، امورى تحوّلپذير، هم در ساختار حكومت و هم در شيوهها، عملكردها و وظايف دولت، وجود دارد؛ مثلاً حكومت دينى در جامعه ما به شكل «جمهورى اسلامى» بنيانگذارى شده است؛ در حالى كه حكومت دينى مىتواند به شكل ديگرى نيز تحقق يابد. اما در عصر كنونى، اين مدل در ميان گزينههاى بديل، به عنوان مطلوبترين مدل برگزيده شده است.
همچنين مىتوان حكومت اسلامى را به صورت متمركز (Concentrated) و يا نامتمركز (Decentralized) پديد آورد.
آيتالله مصباح يزدى مىنويسد:
«مسأله تفكيك قوا در فقه اسلامى، نظير معاملات، تابع زمان و مكان است ... اينكه حكومت شورايى باشد يا رياستى، اتحاد قوا اعمال گردد و يا تفكيك قوا، مربوط به مصلحت جامعه در هر زمان است».V} فلسفه سياست، ص 140.{V
از طرف ديگر در زمان حاضر، وظايف بسيارى - بيش از گذشته - بر دوش دولتها نهاده شده است و حكومت دينى از اين مسأله، مستثنا نيست. بنابراين مىتوان نتيجه گرفت اوضاع زمان و مكان، هم در ساختار حكومت و هم در عملكردها و وظايف، مىتواند تغييراتى ايجاد كند. در عين حال حكومت دينى هر تغييرى را بر نمىتابد؛ بلكه همواره از بعضى اصول ثابت پيروى مىكند و تنها تغييراتى را مىپذيرد كه معارض با قواعد ثابت دينى و قواعد حاكمه و كنترل كننده احكام دينى نباشد.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. نصرى، عبداللَّه، انتظار بشر از دين، صص140-166.
2. سروش، محمد، دين و دولت در انديشه اسلامى، صص 70 - 85.{V
کد سوال : 774
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : منشأ مشروعيت حكومتها را از ديدگاه مكاتب مختلف بررسى كرده و آنها را با ديدگاه اسلام و شيعه مقايسه كنيد؟
پاسخ : براى بررسى انگاره «مشروعيت» در اسلام و ديگر مكاتب ابتدا بايد تعريف مشروعيت را به دست آورد؛ سپس منبع و منشأ آن را در نگاههاى مختلف كاويد و در بوته سنجش نهاد.
T}تعريف مشروعيت{T
«مشروعيت» در عرف سياسى برابر نهاده «Legitimacy» است. اين واژه از صفت «Legitimate» (قانونى) اشتقاق يافته و تعاريف مختلفى دارد؛ براى نمونه توجه به تعريفهاى زير سودمند مىنمايد:
1. توجيه عقلانى اعمال سلطه و اطاعت؛V} لاريجانى، محمد جواد، ديندارى و مدرنيسم، ص 58.{V
2. توجيه عقلى اعمال قدرت حاكم؛V} اندرو وينست، نظريههاى دولت، ترجمه حسين بشريه، ص 67 و 68.{V
3. قانونى بودن يا طبق قانون بودن؛V} بنيادهاى علم سياست، ص 105.{V
4. اعتقاد مردم تحت فرمان به شايستگى و برخوردارى رهبران و حكومت نسبت به صدور قواعد الزام آور؛
{VRobert A.Dahl, Modern Political Analysis srhid. p:06V}
5. اصل دال بر پذيرش همگانى دست يافتن شخص يا گروه معينى به مقام سياسى.V} بنيادهاى علم سياست، ص 106.{V
T}مؤلفهها و كاربردهاى مشروعيت{T
مشروعيت دو ركن اساسى دارد:
1. تبيين اينكه بر اساس چه مجوزى شخصى يا گروهى حق دارد يا مجاز است، بر ديگران حكومت كرده، دستورهاى الزامآور صادر كند؟
2. چه چيز لزوم پيروى جامعه از دستورهاى حكومت را توجيه مىكند؟
به عبارت ديگر، حكومت همواره با فرمانها و قواعد الزام آور همراه است و بين «حق حكومت» و «لزوم اطاعت»، نوعى رابطه منطقى لزومى و به اصطلاح «تضايف» وجود دارد. بنابراين، هر ديدگاه درباره مشروعيت، بايد هر دو جنبه را پوشش داده، توجيهى خردپذير از آن ارائه كند.
واژه «مشروعيت» در علوم مختلف مرتبط با سياست، در معانى نسبتاً متفاوت استعمال مىشود:
الف. در فلسفه، كلام و فقه سياسى، مشروعيت به معناى «حقانيت» است و در برابر «غصب» )Usurpation( به كار مىرود و اصطلاحاً مىتوان آن را «مشروعيت هنجارى» )Normative Legitimacy( ناميد.
دانشهاى ياد شده، علومى هنجار گذار و در پى روشن سازى بايستهها و نبايدها در عرصه سياست و حكومت است. بنابراين، نظريه «مشروعيت» در اين علوم، بيانگر آن است كه چه كسى يا كسانى و بر اساس چه ضوابطى و چرا، حق دارند بر مردم اعمال حكومت كنند و نيز چرا جامعه بايد از حاكمان پيروى و فرمانبردارى كند.
ب. در جامعهشناسى سياسى - كه دانشى توصيفى )Descriptive(شمرده مىشود و در جست و جوى توضيح و تبيين پديدهها، رفتارها و ساختارهاى سياسى، به وسيله عوامل اقتصادى و فرهنگى و اجتماعى استV} براى آگاهى بيشتر ر.ك: بشريه، حسين، جامعهشناسى سياسى، ص 17 و 23. {V و فارغ از دادههاى ارزشى، به ساختارهاى سياسى مىنگرد - مشروعيت عمدتاً به معناى «مقبوليت» به كار مىرود. در اين نگاه، جايى براى پرسش از رابطه «مشروعيت» و «مقبوليت» باقى نمىماند؛ زيرا بر اساس آن «مقبوليت» و «مشروعيت» دو لفظ، براى معناى واحدند. بنابراين، مسأله بايد با نگاه هنجارگرايانه بررسى شود.
T}بايستههاى نظريه مشروعيت:{T
1. معيار «مشروعيت» بايد شمول و كليت داشتهباشد و حكومت بر كل آحاد جامعه و افراد تحت سلطه را توجيهكند؛ نه آنكه تنها بر پارهاى از اعضاى جامعه، انطباقپذير و در توجيه حكومت بر ديگر اعضا، ناتوان باشد.
2. مقصود از ملاك و منبع «مشروعيت»، منشأى است كه ذاتاً داراى اين ويژگى باشد و در مشروعيت، وامدار سبب و منبعى ديگر شمرده نشود. در غير اين صورت، مشروعيت حقيقتاً از آنِ سبب و منشأ نخستين است و اسناد آن به وامگيرنده، مجازى و بالعرض خواهد بود.
3. معيار و ضابطه «مشروعيت»، بايد از جامعيت و شمول برخوردار باشد و پرسشهاى اساسى در گستره توجيه اعمال «قدرت سياسى» را بىپاسخ نگذارد. به عبارت ديگر، از آنجا كه نظريه مشروعيت، توجيه گر دو عنصر «الزام» و «اطاعت» است، بايد به سه پرسش اساسى پاسخ دهد:
يك. چه كسى و با چه خصوصيتى حكومتش مشروع و اطاعتش لازم است؟ به عبارت ديگر، نظريه مشروعيت بايد روشنسازد آيا شخص يا گروه حاكم بايد از ويژگىهاى خاص برخوردار باشند يا اساساً چنين عنصرى در مشروعيت دخالتندارد؟ در صورت مثبتبودن پاسخ، آن ويژگىها چيست؟
دو. مشروعيت وروشهاى كسب قدرت سياسى، چه رابطهاى دارند؟ به عبارت ديگر، آيا مشروعيت حكومت در گرو كسب قدرت از راههاى ويژهاى است يا مشروعيت به چگونگى كسب قدرت ارتباط ندارد؟
سه. آيا نحوه اعمال و به كارگيرى قدرت، در مشروعيت سياسى دخالت دارد؟ به عبارت ديگر، آيا مشروعيت افزون بر شرايط يادشده چه نسبتى با هزينهكرد قدرت و چگونگى كاربست آن دارد؟
T}منابع مشروعيت{T
فيلسوفان و جامعهشناسان سياست، ديدگاههاى مختلفى درباره «منابع مشروعيت» ارائه دادهاند. ماكس وبر منبع مشروعيت را به سه قسم تقسيم كرده است: 1. سنت، 2. فرّهمندى يا صفات شخصى ويژه، 3. قانون.
بر اين اساس او مشروعيت را سه نوع مىداند:
T}1. مشروعيت سنتى (Traditional Legitimacy){T كه ريشه در سنن جارى بين اقوام و ملل دارد؛ مانند حكومتهاى موروثى، پدر سالارى، نژادپرستى، اشرافگرايى و ... .
T}2. مشروعيت كاريزمايى (Charismatic Legitimacy){T كه بر ويژگىهاى شخصى رهبر تكيه دارد و مبتنى بر پيروى غيرعادى و استثنايى از يك فرد، به جهت تقدّس، قهرمانى و سرمشق بودن وى است.
T}3. مشروعيت قانونى ( legal Legitimacy/Rational){T كه مبتنى بر توافقات عقلانى است.V} ماكس وبر، اقتصاد و جامعه، ص 274 - 273.{V
فردريك منابع مشروعيت را پنج چيز مىداند:
1. دينى، 2. فلسفى و حقوقى، 3. سنتى، 4. روشى، 5.تجربى.V} بنيادهاى علم سياست، ص 107.{V
برخى خاستگاه دولت و منابع مشروعيت را به سه دسته و به شرح زير تقسيم كردهاند:
T}يك. نظريههاى اختيارگرا{T
اين نظريهها خود به سه گروه تقسيمپذيراند:
T}الف. نظريه قرارداد اجتماعى {T)Social Contract(
بر اساس اين نظريه بين دولت و شهروندان، قراردادى منعقد شده است كه بر اساس آن، شهروندان خود را ملزم به پيروى از فرمانهاى حكومت دانستهاند و حكومت نيز تأمين نظم، رفاه و امنيت آنان را متعهد شده است.
T}ب. نظريه اراده عمومى {T)Public Will(
بر اين اساس اگر همه يا اكثريت مردم، خواستار حاكميت كسانى باشند، حكومت آنان مشروع است.
T}ج. رضايت {T)Consence(
رضايت افراد جامعه نسبت به يك حكومت ملاك مشروعيت است و باعث مىشود كه آنان خود را در جرگه الزام سياسى وارد كنند، لاجرم حكومت حق دستور دادن پيدا كرده است و مردم نيز بايد اطاعت كنند.
T}نقد ديدگاهها{T
هر يك از ديدگاههاى بالا داراى اشكالاتى ويژه و مشترك است كه به جهت اختصار تنها به بيان مشكلات مشترك آن سه مىپردازيم:
يكم. همه ديدگاههاى ياد شده، فاقد جامعيت و همه سونگرى درباره «ملاك مشروعيت»اند. به عبارت ديگر همه آنها، تنها به اين مسأله چشم دوختهاند كه قدرت سياسى از كجا بايد اخذ گردد؛ اما براى چگونگى استفاده از قدرت در مشروعيت، سهمى قائل نشدهاند. نتيجه اين گونه نگرش آن است كه اگر حكومت، ارزشهاى اخلاقى را رعايت نكند مشروع باشد! چنين چيزى مطلقاً قابل قبول نيست؛ مگر بر اساس پوزيتويسم اخلاقى (Ethical Positivism) كه در آن ارزشهاى اخلاقى اساساً از اصالتى برخوردار نيست.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: بنيادهاى علم سياست، فصل 6؛ نظريههاى خاستگاه دولت ؛ و نيز فلسفه سياست، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.{V
ممكن است گفته شود كه جامعه مىتواند در «قرارداد اجتماعى» بر رعايت آن امور تضمين كافى ايجاد كند و يا اراده خود را نسبت به حاكمان تغيير داده و يا با اعلام عدم رضايت نسبت به رفتارهاى غيراخلاقى، مشروعيت حكومت را سلب كند و ديگرى را جايگزين نمايد و يا حاكمان را وادار به رعايت آن اصول كند.
پاسخ. در اين صورت رعايت اصول اخلاقى، تابع خواست، قرار و رضايت اجتماعى خواهد شد و اصالتاً نقشى در مشروعيت و عدم مشروعيت ندارد. بنابراين اگر جامعه به ظلم حاكمان تن در دهد، مشروعيت حاكم همچنان باقى خواهد بود!
دوّم. در هر جامعه، اقليتى مخالف وجود دارد. بر اساس انگارههاى بالا، بايد ديد تكليف اقليتى كه حكومت را نمىخواهند و در «قرارداد اجتماعى» شركت نكرده، يا حكومت متكى بر اراده آنان نيست، يا رضايت به حكومت موجود و حاكمان آن ندادهاند و يا صلاحيت شركت در آن را ندارند (مانند افرادى كه سن آنان قانونى نشده، ديوانگان و ...) چه مىشود؟!
به عبارت ديگر اگر مشروعيت صرفاً تابع قرارداد، اراده عمومى و يا رضايت شهروندان است، ديگر نمىتواند حكومت بر گروهى را كه از اين جرگه خارجاند، توجيه كند و آنان را ملزم به پيروى از حكومت گرداند. افزون بر آن، چه بسا مخالفان، اقليت نيز نباشند و شامل نيمى از جامعه شوند.
بنابراين اگر نيمى از جامعه به حكومت كسى رضايت داد و نيم ديگر رضايت نداد، بر اساس اين نگرش، حكومت بر نيم ديگر، فاقد ملاك مشروعيت است. از طرف ديگر در جامعه واحد، دو حكومت هم عرض و يا اعمال حكومت بر بخشى و رهاسازى بخش ديگر، ممكن نيست.
بنابراين به طور منطقى بايد منشأ ديگرى براى مشروعيت حكومت در نظر گرفت كه بتواند حكومت بر همگان را مشروع سازد؛ و گرنه هيچ حكومتى در سطح جهان، وجود نخواهد داشت كه با تكيه بر نظريات «مردمگرا» داراى توجيه اعمال حكومت بر همه شهروندان باشد.
سوّم. در بسيارى از موارد، بافت اجتماعى تغيير مىكند؛ مثلاً با بلوغ قانونى افراد صغير، نيروهاى جديدى صلاحيت شركت در «قرارداد اجتماعى» را پيدا مىكنند و كسان ديگرى كه داراى صلاحيت بودند، از دنيا مىروند. اين امكان وجود دارد كه نيروهاى جديد، نگرش، اراده و گرايشى مخالف با عناصر گذشته داشته باشند.
همچنين عناصر پيشين نيز ممكن است، تغيير رأى دهند. بر اساس انگاره مردمگرا، على القاعده بايد به محض تغيير ديدگاه جامعه و يا تحول بافت اجتماعى، حكومت و حاكمان «مشروعيت» خود را از دست بدهند. در اين صورت با تغييراتى - مانند تبديل مخالفان و ناراضيان از 49 درصد به 51 درصد - بايد بلافاصله به تغيير حكومت يا حاكم دست زد و قرارداد، اراده و رضايت پيشين، نمىتواند در وضع تغيير يافته موجود مؤثر باشد. بنابراين ادامه و پايايى حكومت، هر چند براى چند سال معين، نيازمند ملاك و معيارى فراتر از اين معيار است.
T}دو. نظريههاى كاركردگرا{T
انگارههاى كاركردگرايانه(Functionalistic Theories) ديدگاههايى است كه نقش و كاركرد حكومت را ملاك مشروعيت مىداند. عمدهترين اين ديدگاهها عبارت است از:
T}الف. نظريه عدالت و ارزشهاى اخلاقى (Moral Values ){T
در اين ديدگاه اجراى عدالت، منشأ الزام سياسى است؛ بنابراين هر حكومتى كه در جهت اجراى عدالت تلاش كند، مشروع است و حكومتها و حاكمانى كه در جهت خلاف عدالت گام برمىدارند، فاقد مشروعيت سياسىاند. در اينجا «عدالت» به مثابه يكى از مهمترين و اساسىترين ارزشهاى اخلاقى و به عنوان ملكه نفسانى در حاكم مراد نيست؛ بلكه اجراى عدالت، در رفتار سياسى حكومت و حاكمان مورد نظر است.
بنابراين طبق اين ديدگاه، چنانچه شخصى خارج از دايره اعمال قدرت سياسى، فردى ظالم به حساب آيد؛ ولى در رفتار سياسى عدالتورزى كند؛ حكومتش مشروع است و مشروعيت تابع «عدالت شخصى» حاكمان نيست.
T}ب. نظريه تأمين نيازمندىها{T
بر اساس اين انگاره، تلاش در جهت برقرارى رفاه و امنيت و تأمين خوشبختى افراد جامعه، منشأ الزام سياسى و موجب مشروعيت است.
T}نقد:{T
با صرف نظر از مشكل تعريف «عدالت»، اشكال اين دو نظريه آن است كه فقط جهتگيرى و سمت و سوى دستور حاكمان را توجيه مىكند؛ اما نسبت به ديگر مؤلفههاى نهفته در معمّاى «مشروعيت»، ساكت و تهى است؛ در حالى كه صرف عادلانه بودن حكم، يا در جهت تأمين رفاه و خير عمومى بودن، توجيهكننده حكومت شخصى يا گروه خاصى نيست. به ويژه اگر افراد يا گروههاى متفاوتى به درجه واحدى مجرى عدالت و يا تأمينكننده نيازهاى جامعه باشند حكومت كداميك از آنها مشروعيت دارد و بر اساس چه ملاكى اطاعت از يكى لازم و از ديگرى لازم نيست؟ هر ملاكى در اين زمينه در نهايت به خروج از مبنا و پناه بردن به يكى از نظريههاى رقيب مىانجامد.
T}سه. نظريه مشروعيت الهى{T
در اين نگرش منشأ و معيار مشروعيت، اذن و فرمان خدا است. نظريه «مشروعيت الهى» در طول تاريخ، سه گونه مطرح بوده استV} ر.ك: مصباح يزدى، محمدتقى، فلسفه سياست، ص 177.{V كه به جهت اختصار تنها به طرح ديدگاه «اسلام» در اين باره مىپردازيم.
T}مشروعيت در اسلام{T
در بررسى نظريه «مشروعيت در اسلام» ابتدا بايد منشأ مشروعيت و منبع شناخت آن را تفكيك كرد. منشأ مشروعيت، همان خاستگاه اصلى مشروعيت است. مراد از منبع مشروعيت در اينجا، ادله و منابع كشف مشروعيت در اسلام، مانند كتاب و سنت است.
در اسلام، منشأ ذاتى مشروعيت تنها خداوند است؛ زيرا آفريدگار جهان و انسان و مالك همه هستى، تنها قدرت مستقل، تأثير گذار و اداره كننده (مدبر) جهان و پروردگار عالم و آدم است. در اسلام، حكومت و حاكميت سياسى نيز - كه نوعى تصرف در امور مخلوقات است - از شؤون ربوبيت شمرده مىشود. آموزه توحيد در ربوبيت الهى، چه در نظام تكوين و چه در نظام تشريع، هيچ مبدأ و منشأ ديگرى را در عرض خداوند بر نمىتابد. قرآن مجيد در اين باره مىفرمايد:
1. A}(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ){A؛V} انعام (6)، آيه 57.{V «حاكميت نيست مگر از آن خدا».
2. A}(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ){A؛V} مائده (5)، آيه 55.{V
«همانا ولىّ و سرپرست شما خداوند است و فرستاده او و مؤمناناند؛ همان كسانى كه نماز به پا مىدارند و در ركوع صدقه مىپردازند».
3. A}(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ){A؛V} شورى (42)، آيه 9.{V «آيا براى خود اوليايى جز خدا گرفتهاند همانا تنها خداوند صاحب ولايت است» .
پس هيچ كس حق حاكميت و تصرف در شؤون اجتماعى مردم را ندارد؛ مگر آنكه به دليل معتبر شرعى منصوب يا مأذون بودنش از سوى خداوند، ثابت شده باشد. نصب يا اذن الهى، مىتواند به صورت مستقيم ياغير مستقيم؛ يعنى، از سوى پيامبر(ص) يا اوصياى او بيان شود. از طرف ديگر، همه مسلمانان، پيامبر اكرم(ص) را منصوب از سوى خداوند مىدانند. اين حقيقت را قرآن مجيد در آيات متعدد بيان فرموده است. شمارى از اين آيات عبارت است از:
1. A}(النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ...){A؛V} احزاب (33)، آيه 6.
{V «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است».
2. A}(أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ){A؛V} نساء (4)، آيه 59.{V «خدا را فرمان بريد و از پيامبر و اولىالامر اطاعت كنيد».
3. A}(وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...){A؛V} احزاب (33)، آيه 36.{V «هيچ زن و مرد مؤمنى را نسزد كه وقتى خدا و فرستادهاش حكمى كنند، در كار خويش اختيارى داشته باشد؛ و هر كه نافرمانى خداى متعال و فرستادهاش كند، گمراه شده است».
همچنين شيعه اماميه، بر اساس ادله قطعى، ائمه اطهار(ع) را امامان منصوب به نصب خاص، از سوى پروردگار عالم مىداند. V}براى آگاهى بيشتر ر.ك: آيت الله مكارم شيرازى، پيام قرآن (تفسير موضوعى قرآن)، ج 9؛ (امامت در قرآن).{V
افزون بر اين عالمان شيعه، بر اساس ادله عقلى و نقلى، فقيهان عادل و با كفايت را منصوب از سوى شارع و نايب امام عصر(ع) در امر حكومت و رهبرى سياسى واجتماعى امت در عصر غيبت مىدانند. البته اين مسأله - كه از آن به «ولايت فقيه» تعبير مىشود - به عصر غيبت اختصاص ندارد و در عصر حضور و بسط يد معصوم نيز امكان تحقق دارد؛ چنان كه مالك اشتر از سوى اميرمؤمنان(ع)، به ولايت مصر منصوب گرديد.
T}انتخاب ولايت فقيه{T
در كنار اين نگرش - كه نظريه «نصب» خوانده مىشود و نزد علماى اماميه مشهور بوده است - اخيراً ديدگاه جديدى از سوى برخى ارائه شده است. بر اساس اين انگاره، «ولى فقيه» از سوى شارع منصوب نيست؛ بلكه شارع مردم را موظّف ساخته است كه فقيه عادل با كفايت را به رهبرى انتخاب كنند. او پس از انتخاب مردم، «ولايت» خواهد يافت و مجاز خواهد شد در شؤون اجتماعى تصرف كند و رهبرى را به دست گيرد.
بررسى تطبيقى يا ارزش داورى درباره اين ديدگاهها، مجالى ويژه مىطلبد؛ ولى آنچه توجه بدان ضرورت دارد، اين است كه آيا بر اساس اين دو ديدگاه، پاسخ پرسش اساسى اين بحث متفاوت خواهد بود؟ اگر متفاوت است، تفاوت در چيست؟
گروهى نظريه اول را «مشروعيت الهى» و ديدگاه دوم را نظريه «انتخاب» يا «مشروعيت الهى - مردمى» ناميدهاند. البته بايد توجه داشت كه مبناى اساسى هر دو ديدگاه، همان نظريه «مشروعيت الهى» است؛ زيرا هر دو ديدگاه، منشأ ذاتى مشروعيت را خدا مىدانند و در عرض مشروعيت الهى، هيچ مبدأ ديگرى را نمىپذيرند.
بنابراين، افزودن قيد «مردمى»، نوعى مجاز و مسامحهگويى و در طول مشروعيت الهى به شمار مىرود. به عبارت ديگر در اين گمانه خاستگاه مردمى ولايت، نوعى شرط وضعى و اعتبارى است كه شارع مقدس در جعل ولايت براى فقيه يا تأييد و تنفيذ ولايت، قرار داده است. بنابراين:
1. اگر نظريه «انتخاب» اساساً حكومت را امرى زمينى و از پايين به بالا بينگارد؛ به كلى از نگرش اسلامى دور شده است.
2. اگر به دو مبدأ نخستين «آسمانى و زمينى» بگرود؛ در دام ثنويت در مبدأ مشروعيت فرو افتاده است.
3. اگر مشروعيت مردمى را در طول مشروعيت الهى بداند، ديگر نظريهاى در مقابل نظريه مشروعيت الهى نخواهد بود؛ بلكه قسمى از اقسام آن است. چنين انگارهاى، با نظريه نصب نيز قابل سازگارى است.
به عبارت ديگر، نظريه «نصب و جعل ولايت الهى» را به دو صورت قابل تصور مىسازد:
T}يك. نصب مطلق؛{T بر اساس آن، شارع انتخاب و عدم انتخاب مردم را در جعل ولايت براى فقيه دخالت نداده و در هر صورت براى فقيه صالح و با كفايت، ولايت قائل است. تصرفات اجتماعى وى را مجاز و اطاعت از او در امور اجتماعى را واجب مىداند.
T}دو. نصب مقيد؛{T يعنى، شارع پس از انتخاب مردم براى ولى فقيه، جعل ولايت مىكند، نه قبل از آن.
کد سوال : 775
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : حكومت دينى به نصب شارع است و يا انتخاب مردم؟ در صورت انتصابى بودن، آيا مىتوان گفت مردم در نفى يا اثبات حكومت دينى نقشى ندارند؟
پاسخ : در انديشه سياسى شيعه «ولى امر» از سوى شارع منصوب است؛ ليكن اين به معناى نبود نقش براى مردم در نفى يا اثبات حكومت نيست؛ زيرا ولى امر در تشكيل حكومت دينى و اعمال ولايت، حق تحميل سلطه خود را ندارد.
بنابراين حكومت اسلامى، با خواست مردم پديد مىآيد. دليلهاى متعددى بر اين مسأله وجود دارد؛ از جمله اينكه اميرالمؤمنين(ع) از پيامبر(ص) نقل مىكنند: «پيامبر(ص) به من فرمود: اى پسر ابوطالب! ولايت امت من برعهده تو است. پس اگر به سلامت قدرت را به تو سپردند و در مورد زمامدارى تو، با خشنودى اتفاق كردند، سرپرستى امورشان را برعهده گير؛ ولى اگر در مورد تو رأى ديگرى ابراز داشتند، آنان را به حال خود رها كن».V} «يابن ابيطالب لك ولاء امتى فان ولّوك فى عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم بامرهم و الا فدعهم و ما هم فيه»، ابن طاووس، كشف المحجه، ص 180.{V امام خمينى(ره) در پاسخ به دبيرخانه ائمه جمعه درباره گستره و چگونگى «ولايت فقيه» مىنويسد: «باسمه تعالى. ولايت در جميع صور دارد؛ لكن تولى امور مسلمين و تشكيل حكومت بستگى دارد به آراى اكثريت مسلمين كه در قانون اساسى هم از آن ياد شده است و در صدر اسلام تعبير مىشده است به بيعت با ولى مسلمين».V} سند شماره 657، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى؛ به نقل از: كواكبيان، مصطفى، مبانى مشروعيت در نظام ولايت فقيه، ص 258.{V
کد سوال : 776
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : رابطه مقبوليت و مشروعيت در حكومت دينى بويژه در نظريه ولايت فقيه چگونه است؟
پاسخ : دو ديدگاه ذكر شده در باب نظريه مشروعيت (نصب و انتخاب) در رابطه مشروعيت و مقبوليت، نتيجه متفاوتى خواهد داد:
الف. بر اساس نظريه «انتخاب»، رابطه «مقبوليت و مشروعيت»، عموم و خصوص مطلق و مقبوليت اعم از مشروعيت است. به عبارت ديگر مقبوليت به شرط وجود شرايط ديگر - چون فقاهت، كفايت و عدالت - به مشروعيت مىانجامد. مقبوليت بدون مشروعيت، تصورپذير است؛ ولى مشروعيت بدون مقبوليت، تصورپذير نيست. بنابراين مشروعيت، اخص مطلق از مقبوليت خواهد بود؛ زيرا «مشروعيت» همواره مشروط به «مقبوليت» است. به عبارت ديگر، در اين رابطه سه فرض متصور است:
1. وجود «مقبوليت عمومى»، همراه با ساير شرطهاى شرعى، لازم براى رهبرى و مديريت كلان اجتماعى؛ در اين صورت نتيجه مشروعيت است:
(مقبوليت + «فقاهت، عدالت، كفايت» -----------> مشروعيت)
2. وجود مقبوليت بدون ديگر شرطهاى شرعى، موجب عدم مشروعيت است:
(مقبوليت - «فقاهت، يا عدالت، يا كفايت» -----------> عدم مشروعيت)
3. وجود همه شرطهاى مقرر شده در شرع - به استثناى مقبوليت عام - مساوى با عدم مشروعيت است:
(«فقاهت، عدالت، كفايت» - مقبوليت -----------> عدم مشروعيت)
ب. بر اساس نظريه «انتصاب»، رابطه «مشروعيت و مقبوليت»، عموم و خصوص من وجه است؛ يعنى، (در اين نگاه) در فرض سوم، با ديدگاه پيشين تفاوت مىيابد. بنابراين، وجوه مفروض به شرح زير خواهد بود:
يك. «مقبوليت عمومى» همراه با شرطهاى شرعى، موجب مشروعيت است:
(مقبوليت + «فقاهت، عدالت، كفايت» -----------> مشروعيت)
دو. «مقبوليت عمومى»، بدون شرطهاى شرعى، مساوى با عدم مشروعيت است؛
(مقبوليت - «فقاهت يا عدالت يا كفايت» عدم -----------> مشروعيت)
سه. شرطهاى شرعى، بدون «مقبوليت عمومى»، مساوى با مشروعيت است:
(«فقاهت، عدالت، فايت» - مقبوليت -----------> مشروعيت)
البته بر اساس اين ديدگاه نيز چنان نيست كه «ولىّ فقيه» مجاز باشد در هر شرايطى و به هر شكلى، قدرت سياسى را به دست گيرد و به اعمال قدرت بپردازد؛ زيرا بدون حد نصابى از مقبوليت، امكان تأسيس حكومت و موفقيت آن، در عمل بسيار ناچيز يا ناممكن خواهد بود.
از سوى ديگر، كسب قدرت به روشهاى استبدادى و مزوّرانه، در اسلام جايز نيست. آنچه بر اساس نظريه «انتصاب»، اهميت دارد، اين است كه ولى فقيه در زمان عدم اقبال اجتماعى، از ولايت برخوردار است؛ هر چند داراى حكومت و تولّى نيست. چنان كه اميرمؤمنان(ع) در دوران خلفاى سهگانه، ولايت و مشروعيت داشت؛ اما از حكومت ظاهرى بىبهره بود. ثمره اين مشروعيت آن است كه اگر «ولى امر» در چنين موقعيتى، حكم حكومتى صادر كند، در صدور اين حكم، مجاز و اطاعت از او بر مردم واجب است. در حالى كه بر اساس نظريه «انتخاب» اساساً او «ولايت» ندارد تا حكم صادر كند و در صورت صدور آن، «اطاعت» از وى بر مردم واجب نيست.
اينكه «ولى فقيه» مىتواند بدون قدرت سياسى، حكم حكومتى صادر كند، به معناى ديكتاتورى نيست؛ زيرا او نمىتواند با زور و ديكتاتورى يا فريب و نيرنگ، به حكومت و قدرت سياسى دست يابد و اراده خويش را بر ديگران تحميل كند؛ هر چند ديگران به دليل عدم پيروى از او گناهكارند.
امير مؤمنان(ع) مىگويد:
«پيامبر(ص) به من فرمود: اى پسر ابوطالب! ولايت امت من برعهده تو است. پس اگر به سلامت قدرت را به تو سپردند و در مورد زمامدارى تو، با خشنودى اتفاق كردند، سرپرستى امورشان را برعهده گير؛ ولى اگر در مورد تو رأى ديگرى ابراز داشتند، آنان را به حال خود رها كن».V} «يابن ابيطالب لك ولاء امتى فان ولّوك فى عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم بامرهم و الا فدعهم و ما هم فيه»؛كشف المحجة، ص 180.{V اين روايت نشان مىدهد:
1. اميرمؤمنان(ع) از سوى پيامبر(ص) به ولايت منصوب شده است؛ بنابراين اصل ولايت وابسته به رأى مردم نيست.
2. اعمال ولايت آن حضرت، به مقبوليت و پذيرش مردمى مشروط است.
بنابراين وقتى كسى از سوى خداوند، به ولايت منصوب مىشود، ولايتش - بدون توجه به استقبال يا عدم استقبال مردم - همواره پابرجا است و جامعه، وظيفه دارد از او پيروى كند؛ اما تشكيل عملى حكومت از سوى «ولى امر» به آراى عمومى و وجود شرايط و بستر مناسب اجتماعى، مشروط است.
به عبارت ديگر، همان طور كه جامعه به پيروى از ولى امر موظف است؛ ولىّ منصوب نيز وظيفه دارد، مسؤوليت سنگين اداره و رهبرى جامعه را انجام دهد. شرط اعمال اين رسالت، وجود موقعيت و بستر مناسب اجتماعى است كه «پذيرش و مقبوليت مردمى» مهمترين ركن آن به شمار مىآيد. امام خمينى(ره) درباره «ولايت فقيه» مىفرمايد:
«اگر براى فقها امكان اجتماع و تشكيل حكومت نباشد، هر چند نسبت به عدم تأسيس حكومت اسلامى معذورند؛ ولى منصب ولايت آنان ساقط نمىشود. با اينكه حكومت ندارند، بر امور مسلمين و بلكه بر نفوس مسلمين ولايت دارند».V} امام خمينى، البيع، ج 2، ص 466.{V
با توجه به آنچه گذشت، نقش و كاركرد «مقبوليت عمومى» حاكم دينى، بر اساس هر يك از دو ديدگاه چنين است:
T}يك. نقش مقبوليت بر اساس نظريه نصب:{T
1. مشاركت در ايجاد حكومت دينى و زمينه سازى جهت انتقال قدرت به ولى منصوب از سوى خداوند.
2. مشاركت در جهت كار آمدسازى، حفظ و حمايت و پايايى حكومت دينى.
دو كاركرد ياد شده، در همه مصاديق حكومت دينى - اعم از حكومت پيامبر، امام معصوم يا ولى فقيه - جارى است. اما در خصوص ولى فقيه و نظام جمهورى اسلامى، كاركردهاى ديگرى نيز وجود دارد.
3. در صورت وحدت شخص واجدشرايط رهبرى - در ميان فقيهان متعدد - رأى و انتخاب عموم مردم، شركت غير مستقيم آنان در فرايند تشخيص و كشف ولىّ منصوب و مرضى خداوند از طريق خبرگان است. در صورت تعدد واجدان شرايط رأى، آنان ايجاد كننده بسترى عقلايى، در جهت اعمال ولايت از سوى يك نفر از منصوبان شارع است. در نتيجه زمينه اعمال قدرت ديگران، از بين مىرود و مسؤوليت آنان سلب مىشود. براى جلوگيرى از تشاح و درگيرى، حق اعمال ولايت نخواهد داشت.
T}دو. نقش مقبوليت بر اساس نظريه انتخاب:{T
اين ديدگاه در كاركرد اول و دوم، با نظريه «انتصاب» همسو است؛ اما نسبت به كاركرد سوم، رويكردى ديگر دارد؛ يعنى، معتقد است رأى مردم يا گزينش خبرگان منتخب مردم، به عنوان جزء شرعى، موضوعيت دارد؛ نه طريق عقلايى.
به عبارت ديگر آراى عمومى، چون عدالت و فقاهت، از «شرطهاى شرعى» ولايت است و بدون آن، فقيه جامع الشرايط، شرعاً ولايت ندارد. پس بين فرض تعدد يا وحدت واجدان شرايط رهبرى، تفاوتى نيست.V} براى آگاهى بيشتر: ر.ك: حكومت اسلامى، سال دوم، شماره 4، ص 105 و 106 و 127.{V
کد سوال : 777
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : بر فرض انتصابى بودن حاكم در حكومت دينى و اين فرض كه مردم در عزل و نصب حاكم هيچ حقى ندارند؛ چه راهكارهايى وجود دارد تا حكومت دينى به استبداد و ديكتاتورى منجر نشود؟
پاسخ : براى جلوگيرى از استبداد و ديكتاتورى، راهكارهاى متفاوتى وجود دارد كه در بحث «كنترل» در حكومت دينى قابل پيگيرى است. آنچه در اينجا به اختصار مىتوان گفت، اين است كه:
يكم. نصب شارع، به فرض وجود شرايط است. شرط نخست در حاكم «عصمت» است و در فرض غايب بودن امام معصوم، «فقاهت و عدالت» از شرايط لازم ولىامر است. اين شرايط منحصر به زمان شروع حكومت و در دست گرفتن قدرت نيست؛ بلكه شرط بقاى قدرت نيز مىباشد؛ يعنى، تا زمانى كه اين شرايط باقى است، او ولىامر منصوب است و حكومتش مشروع؛ اما اگر به فساد و ديكتاتورى گرفتار شد، ديگر شرط لازم را از دست داده و از سوى شارع معزول است و بايد از قدرت كنار رود. جامعه نيز بايد او را كنار زند و از او پيروى نكند.
دوّم. انتصابى بودن حاكم در حكومت دينى، لزوماً به معناى نفى هرگونه دخالت مردم در عزل و نصب حاكم نيست؛ بلكه رهبر دينى، تنها با مشاركت مردم و مقبوليت اجتماعى حكومت را در دست مىگيرد. در جمهورى اسلامى نيز، مردم رهبرخود را با واسطه از طريق خبرگان انتخاب مىكنند. از همين رو در انديشههاى حضرت امام خمينى(قدس سره)، ولايت شرعى «فقيه» در كنار رأى و انتخاب «مردم» ذكر شده است. براى روشن شدن اين مطلب، مىتوان به گزيدههايى از سخنان ايشان توجّه كرد:
«ما تابع آراى ملت هستيم. ملت هر طور رأى داد، ما هم از آنها تبعيت مىكنيم»؛V} صحيفه نور، ج 10، ص 181.
{V «ميزان رأى ملت است»؛V} همان، ج 4، ص 422.{V «اگر چنانچه فقيه در كار نباشد، ولايت فقيه در كار نباشد، طاغوت است.يا خدا، يا طاغوت. اگر به امر خدا نباشد، رئيس جمهور با نصب فقيه نباشد، غير مشروع است. وقتى غير مشروع است، طاغوت است ...».V} همان، ج 9، ص 253.{V
امام در تنفيذ حكم رياست جمهورى شهيد رجايى فرمود: «و چون مشروعيت آن بايد بانصب فقيه ولى امر باشد، اينجانب رأى ملت را تنفيذ و ايشان را به سمت رياست جمهورى ايران منصوب نمودم».V} همان، ج 15، ص 76.{V همچنين در نامهاى به شوراى بازنگرى قانون اساسى نوشتند: «نفوذ حكم ولى امر مبتنى و متوقف بر انتخاب مردم است».V} همان، ج 21، ص 129.{V
در اين سخنان به خوبى «نصب الهى» و «انتخاب مردمى» در كنار يكديگر مشاهده مىشود. بنابراين نصب الهى، مانع انتخاب مردم با رعايت موازين دينى و شرعى نيست و همان خدايى كه «ولى امر» را نصب نموده است، جايگاه بلندى نيز براى رأى و انتخاب «مردم» قرار داده است.
کد سوال : 778
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اگر حكومت دينى مورد قبول دينداران قرار نگرفت، تكليف چيست؟
پاسخ : اگر حكومتى، بر اساس معيارها و ضوابط دينى تشكيل شود، مؤمنان از نظر شرعى نمىتوانند با آن به مخالفت برخيزند؛بلكه بايد آن را پذيرا بوده و به ياريش بشتابند. ليكن در اينجا دو سؤال وجود دارد:
يك. اگر بيشتر مردم، مخالفت كرده و آن حكومت يا شخص حاكم را نخواهند، آيا چنين حكومتى شرعاً مىتواند سلطه خود را بر جامعه تحميل كند؟
برخى از انديشمندان و عالمان دينى، به صراحت گفتهاند: در چنين صورتى تحميل سلطه جايز نيست. آيةاللَّه مصباح يزدى مىنويسد:«اگر چه «مقبوليت» با «مشروعيت» تلازمى ندارد؛ اما حاكم دينى حق استفاده از زور براى تحميل حاكميت خويش را ندارد».V} كتاب نقد، شماره 7، ص 53، (مقاله حكومت و مشروعيت).{V
آيت الله جوادى آملى نيز آوردهاند: «انسان، تكويناً آزاد آفريده شده است و هرگز بر پذيرش هيچ حاكميتى - اعم از الهى يا غير آن - مجبور نيست. از اين رو، نه در اصل دين، رواست؛ A}(لااكراه فى الدين){A؛V} بقره (2)، آيه 256.{V و نه حكومت دينى مىتواند اجبارى باشد؛ هر چند كه انسان، تشريعاً بايد دين و حاكميت الهى را بپذيرد».V} جوادى آملى، (آيت الله) عبدالله، نسبت دين و دنيا، ص 23، قم: اسراء، چاپ اول، 1381.{V ايشان در ادامه مىفرمايد: «... تثبيت حكومت الهى در جامعه، به رغبت و آمادگى جمعى بستگى دارد و چنين حكومتى نه در تشكيل و نه در استمرار، تحميلى نيست و تنها با خواست و اراده مردم شكل مىگيرد و تداوم مىيابد».V} همان جا.{V
دو. آيا رضايت و خواست مردم، يكى از شرطها يا اجزاى لازم، در مشروعيت تلقى مىشود يا نه؟
از مطلبى كه نقل شد پاسخ اين مسأله تا حدودى روشن مىشود؛ زيرا عدم تلازم بين «مشروعيت» و «مقبوليت مردمى»، به اين معنا است كه در اين باره سه فرض قابل تصور است:
1. حكومتى، هم مشروع باشد و هم مقبول ؛ مانند حكومت پيامبر (ص)، امام على (ع)، امام خمينى و مقام معظم رهبرى.
2. حكومتى مشروع نباشد؛ ولى مقبول باشد ؛ مانند برخى از حكومتهاى مردمى غيردينى.
3. حكومتى مشروع باشد، ولى مقبول نباشد ؛ مانند اينكه امام معصوم (ع) شرعاً ولايت داشته باشد. اما جامعه زمينه تولّى و عهدهدارى امور را فراهم نكند و يا اطاعت و فرمانبردارى لازم را ننمايد؛ چنان كه مشابه اين مسأله براى امام مجتبى(ع) رخ داد. در اين فرض كه مورد سؤال به حساب مىآيد حاكم اگر نتواند به نحو مسالمتآميز از حكومت دينى دفاع كند و جامعه نيز همراهى لازم را نكند، مجاز به اعمال ديكتاتورى نسبت به عامه مردم نيست و از حكومت كناره مىگيرد، چنان كه امام مجتبى(ع) چنين كردند.
البته چه بسا بتوان مواردى را نيز فرض كرد كه «رضايت و خواست مردم» تا حدى در مشروعيت نيز دخالت داشته باشد و آن در جايى است كه دو فقيه عادل و داراى جميع شرايط لازم براى حكومت و رهبرى جامعه، به طور مساوى وجود داشته باشند؛ ليكن يكى از مقبوليت عمومى بيشترى برخوردار باشد. در اين صورت بعيد نيست گفته شود: اقبال عمومى به يكنفر، نوعى مرجع اثبات عقلايى است.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: حسينى حائرى، سيدكاظم، ولايةالامر، فى عصرالغيبة، صص 217-221.{V در عين حال بايد توجه داشت كه مقبوليت، به طور كلى شرط جواز اعمال ولايت است؛ نه اصل ولايت.
نكته ديگر آنكه اگر كسى «ولايت فقيه» را از طريق قدر متيقن - نه نصب شارع - پذيرفته باشد؛ يعنى، معتقد باشد كه تخصص در فقه براى رهبرى امت، بر اساس هدفهاى دين، شرطى لازم است و از اينرو به يقين تنها فقيه باكفايت، شايستگى رهبرى نظام اسلامى را دارا است؛V} ر.ك: همان، ص 113 و 221.{V بر اساس اين انگاره، در صورت تعدد واجدان شرايط، قدر متيقن همان فقيه منتخب است.
به عبارت ديگر اگر دو فقيه داراى شرايط مساوى باشند كه يكى مقبول امت باشد و ديگرى نباشد و شك كنيم كه شارع به ولايت كدام يك راضى است؛ نسبت به آنكه منتخب مردم است، يقين به رضايت شارع داريم؛ ولى نسبت به ديگرى - با وجود فرد اول - مردد و مشكوك است. بنابراين با وجود فرد متيقن، نوبت به فرد مشكوك نمىرسد.
کد سوال : 779
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش رضايت خداوند و رضايت دينداران در حكومت دينى، چيست و رضايت كدام يك مقدّم است؟
پاسخ : T}يك. خدامدارى حكومت:{T
اساساً حكومت دينى، حكومتى مستند به خداوند و «خدامدار» است. بنابراين خواست، اراده و رضاى حق تعالى اساسىترين ركن حكومت دينى است. البته اين نكته را نيز بايد توجه داشت كه خداوند، خواهان سعادت و نيكفرجامى انسان است و خواست او دقيقاً، مساوى با صلاح و فلاح انسانها است.
T}دو. رضايت مردم:{T
مسلماً خواست مردم، جايگاه والايى در نظام اسلامى دارد؛ ليكن بايد توجه داشت كه خواست و رضايت مردم، در طول رضاى خداوند است، يعنى:
اولاً، خداوند متعال، از حاكمان خواسته است كه با تمام توان، در جهت تحصيل مصالح و رضايت مردم بكوشند و در اين مورد آنان را مورد سؤال و بازخواست قرار خواهد داد.
اميرالمؤمنين در «عهدنامه» خود به مالك اشتر مىنويسد: «درون خود را با مهربانى و دوستى و محبت نسبت به مردم مالامال كن. مباد كه چون درندهاى بر ايشان باشى كه خوردنشان را غنيمت شمارى ... . چرا كه تو بر آنان چيرهاى و آنكه بر تو ولايت دارد، مافوق تو است و خدا بالا دست او است. خداوند كفايت امور مردم را در دست تو قرار داد و تو را بديشان آزمود. پس مباد كه خود را به جنگ با خدا در افكنى كه كيفر او را نتوانى برتافت».V} نهجالبلاغه، نامه 53.{V در اينجا ستم بر مردم، مساوى با جنگ با خدا اعلام شده است.
ثانياً، رضايت و خواست مردم، تا آنجا مورد توجه است كه بر خلاف خواست، رضا و قانون خدا نباشد؛ چنانكه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: H}«لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق»{H؛V} بحارالانوار، ج 1، ص 227؛ نهجالبلاغه، حكمت 165.{V «هيچ مخلوقى را نشايد كه در جهت معصيت پروردگار پيروى شود ...».
در مجموع درباره جايگاه رضايت و خواست مردم در حكومت دينى، توجه به امور زير مفيد است:
يك. اصل نظام اسلامى، بر اساس خواست و اراده مردم پديد مىآيد و هرگز به آنان تحميل نمىشود. به عبارت ديگر، حكومت دينى مربوط به جامعه دينى است و جامعه دينى، غير از حكومت دينى را بر نمىتابد.
دو. در مواردى كه شارع، حكم معينى در مورد موضوعى نداده و دست حكومت را در انتخاب راه باز گذاشته باشد، رعايت خواست مردم - به گونهاى كه با مصالحشان سازگار افتد - ضرورى و الزامى است. اما اگر خواست آنان، مخالف احكام مسلّم و مبيّن الهى شد، مسموع و متبّع نيست.
بنابراين نظام اسلامى، نه مانند حكومت هاى ديكتاتور و جبار است كه هيچ ارزشى براى خواست مردم قائل نباشد و نه مانند حكومتهاى به ظاهر مردمسالار است كه ادعاى تابعيت بىچون و چرا از خواست و اراده مردمى دارد (هر چند اين ادعا هرگز به وقوع نپيوسته است). حكومت اسلامى راه سومى است كه در آن خواست مردم، در طول احكام و اراده الهى - كه تضمين كننده خير و سعادت دنيوى و اخروى بشر است - مورد توجه و احترام است.
کد سوال : 780
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : نقش مردم در سياستگذارىها و اجراى قوانين، در حكومت دينى تا چه اندازه است و در مقام تعارض آرا و انديشه مردم با حاكمان، وظيفه چيست؟
پاسخ : در حكومت دينى، مردم در قانونگذارى، سياستگذارى و اجراى قوانين، نقش جدى و فعالى دارند. به عنوان نمونه مردم از طريق انتخاب نمايندگان مجلس، در قانون و سياستگذارىهاى كلان جامعه دخالت مىكنند. با انتخاب نمايندگان شوراها، در سياستگذارى هاى جمعى دخالت مىكنند. با انتخاب نمايندگان مجلس خبرگان، در تعيين رهبرى و نظارت بر او و با انتخاب رئيس جمهور، بالاترين مقام مملكتى را - پس از رهبر - برمىگزينند.
هيأت دولت نيز از دو سو - به طور غير مستقيم - منتخب مردم است؛ زيرا از يك طرف رئيس جمهور منتخب مردم، هيات دولت را معرفى مىكند و از سوى ديگر نمايندگان منتخب ملت، پس از بررسى و تشخيص صلاحيت به آنان رأى اعتماد مىدهند. در عين حال بايد توجّه داشت كه نقش مردم در همه اين امور، در چارچوب قوانين شرعى است و نمىتواند مغاير با آن باشد. در اصل ششم قانون اساسى آمده است:
«در جمهورى اسلامى ايران امور كشور بايد به اتكاى آراى عمومى اداره شود؛ از راه انتخابات، رئيس جمهور، نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، اعضاى شوراها و نظاير اينها يا از راه همهپرسى».
مسأله تعارض آراى مردم با حاكمان، داراى صورتهاى مختلفى است؛ از جمله:
1. چنانچه خواست مردم و تصميم كارگزاران حكومت، از نظر انطباق با موازين شرعى و قانونى و مصالح اجتماعى، مساوى باشد؛ در اين صورت مىتوان گفت كه «خواست مردم» مقدم است. دلايلى چون «لزوم مشورت»، از نظر شرعى مىتواند مؤيد اين نگرش باشد. همچنين از منظر جامعهشناسى سياسى اين مسأله موجب «مقبوليت و كارآمدى» بيشتر نظام مىشود؛ مگر آنكه به دلايلى تغيير در تصميمگيرى امكانپذير نباشد.
2. در صورتى كه خواست مردم از نظر شرعى و قانونى، راجح و تصميم كارگزاران، مرجوح باشد؛ در اين صورت به طريق اولى خواست مردم مقدّم است.
3. در صورتى كه خواست مردم، مغاير با موازين شرعى و قانونى و يا خلاف مصالح جامعه بوده و تصميم كارگزاران منطبق با احكام الزامى شرعى و قانونى باشد؛ در اين صورت تصميم كارگزاران مقدّم است.