• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 631
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : افرادى هستند كه پيرو خط دراويش و عقيده محكمى به امام على«عليه السلام» دارند؛ ولى على اللهى نيستند، آن حضرت را به عنوان خدا قبول ندارند و ...؛ چه تحليلى از اين گونه افراد داريد؟
پاسخ : حقيقت آن است كه برداشت‏هاى افراطى از برخى معارف دينى، سبب شد تا براى كسانى، تقوا به صورت يك شغل درآيد به طورى كه بايد سراسر زندگى‏اش را وقف آن كند. او فقط بايد در انديشه خدا باشد و براى اين كه در اين كار توفيق كامل يابد از خلق خدا بگريزد، از همه چيز فاصله بگيرد و دست به هيچ چيز دنيوى نزند. او نزديك شدن به دنيا را آلودگى تفسير مى‏كند و تنها راه را ارتباط از درون با اذكار و اوراد مى‏داند. اينجا است كه بخش عمده‏اى از فقه كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است، نزد او اعتبارى نمى‏يابد و به جاى آن اصطلاحات ديگرى را جعل مى‏كند. بدين ترتيب تصوف پديد مى‏آيد. اين گرايش از مسجد فاصله مى‏گيرد، در كنجى مى‏خزد و انزوا را برمى‏گزيند، جايى كه بعدها خانقاه، زاويه، رباط و ... نام گرفت. اين رويه نيازمند بود تا براى گريز از اتهام غيراسلامى و در برخى مواضع غيرشيعى بودن، الگويى براى روش و كيش خود برگزيند و از اين ميان چه كسى بهتر از حضرت على«عليه السلام» كه زهد و تقوا و ساده‏زيستى و دنياگريزى او زبانزد عام و خاص است. برخى او را تا خدايى رساندند و بعضى ديگر نه. به هر روى، با گذر زمان، اين رويه فرقه‏هاى گوناگونى به خود ديد، ولى روح همه آنها همين نكات اساسى بود كه به شكل فشرده بيان گرديد. اما آيا اسلام چنين روش و منشى را مى‏پذيرد؟ ترديدى نيست كه در صدر اسلام، كسانى زاهدتر از ديگران بوده‏اند. از طرفى زاهدان افراطى - كه از زن و فرزند بريده بودند - از سوى رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مطرود شناخته شدند كه ذكر و ورد نيز يكى از مهم‏ترين راه‏هاى تهذيب نفس است و ... اما در اسلام تنها «مسجد» پايگاه نماز است و آن هم در نوبت‏هاى خاص. واقعيت آن است كه تصوف بدين معنا، از آموزه‏هاى رسمى اسلامى نيست. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليت‏هاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف و به اصطلاح رهبانيت، چيزى است كه با طبيعت اسلام سازگار نبوده و نيست. هر چقدر بتوان از عرفان دفاع كرد، از مشى صوفيانه - كه مهم‏ترين ركن آن در عرصه زهد به صورت يك شغل است - نمى‏توان دفاع كرد. امام على«عليه السلام» در رسيدگى به بينوايان، ساده‏زيستى و اجتناب از كمترين لذايذ دنيوى، اجراى عدالت و حفظ و رعايت بيت‏المال، اخلاق نيكو و ايثار، سخاوت، صلابت، شجاعت، عبادت و درايت سرآمد روزگار بود؛ با اين حال در صحنه سياست و كارزار حضور دائمى و هميشگى داشت. او خود مدت كوتاهى متصدى امر حكومت گشت و در زمان‏هاى ديگر، كه در كنار بود همچون ناظرى دقيق، اعمال حاكمان را تحت نظارت داشت. او هيچ‏گاه به زهد به عنوان يك شغل نمى‏نگريست. گفتنى است دين، داراى سه ركن اساسى است كه ما از آنها به نظام اعتقادى، نظام ارزشى يا اخلاقى و نظام فقهى ياد مى‏كنيم. هيچ دينى بدون سه ركن پيش گفته، تحقق‏پذير نيست و در شناخت دين، معرفت به هر سه ركن، بايسته و ضرورى است. اگر فردى تنها به يكى از اين سه ركن توجه كرده و آن را فراگيرد دانش و نگرش دينى او ناقص خواهد بود. صوفيان با تمامى شعبه‏ها و فرقه‏هاى گوناگون خود، نگرشى يك‏سويه و ناقص به دين دارند و عمده آموزه‏هاى دين را در اخلاق مى‏بينند. حتى در اين بخش نيز اين آموزه‏ها را به طور كامل از كلمات گهربار ائمه«عليهم السلام» و به خصوص حضرت على«عليه السلام» درنيافته‏اند. نظام فقهى آنان بسيار اندك است و بدعت‏هايى در آن ديده مى‏شود و نظام اعتقادى مستحكم، منسجم و مستدل ندارند.
کد سوال : 632
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا در بعضى روايات، عرفان و تصوف طرد شده است؟
پاسخ : تصوف، به عنوان يك گرايش خاص، در اواسط قرن دوّم هجرى آغاز شد و در نيمه دوّم قرن چهارم، به صورت يك مكتب مطرح گرديد؛ امّا بسيارى از اصول و مسائل آن، در قرن ششم و هفتم تبلور يافت و تازه همين اصول هم داراى ابهام بود.V}پژوهشى در نسبت دين و عرفان، صص 41 - 43.{V از اين رو برخورد امامان«عليهم السلام» به طور عمده با رفتارها و كردارهايى بود كه با روح اصيل اسلام منافات داشت و اين قبيل رفتار و اعمال را نبايد به پاى گرايشى خاص چون عرفان و تصوف راستين و حقيقى گذاشت. در احاديث مستند و موثق،V}نگا: سفينةالبحار، ج‏2، صص 65-64.{V روايتى وجود ندارد كه به طور مستقيم اين مشرب فكرى را با همين عنوان مطرح و تخطئه كند؛ چرا كه اصلاً اين گرايش در جهان اسلام به تدريج شكل گرفت. امّا در عين حال برخى از كسانى كه با روح و جامعيت اسلام چندان آشنايى نداشتند، دست به اعمالى مى‏زنند كه در اسلام تخطئه شده است. «اسلام» دين عملى، حقيقت بين و معتدلى است كه پيروان خويش را به «ميانه‏روى» و «اعتدال» توصيه مى‏كند؛ يعنى دستور مى‏دهد كه مسلمانان به نعمت‏هاى اين دنيا به حد اعتدال متنعم شوند؛ ولى آخرت را هم فراموش نكنند و جامعه مسلمين بر اساس احكام الهى اداره شود. به هر روى، منظور نظر اسلام سعادت دنيوى و اخروى است: A}«ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا ...»{A؛ V}قصص (28)، آيه 77.{V «و با آنچه خدايت داده، سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن». و نيز:A}«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»{A؛ V}اعراف (7)، آيه 32.{V؛ «[ اى پيامبر! ]بگو: «زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [ نيز ]روزى‏هاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده است؟ «بگو» اين [ نعمت‏ها] در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آورده‏اند و روز قيامت [ نيز ]خاص آنان مى‏باشد» اين‏گونه آيات [ خود ]را براى گروهى كه مى‏دانند به روشنى بيان مى‏كنيم». بر اين اساس احاديث فراوانى كه دلالت مى‏كند بر اينكه پيامبر«صلى الله عليه وآله» و امامان معصوم«عليهم السلام» از افراط و مبالغه در زهد و رياضات سخت و عبادات به حد افراط - كه با روح عرفان و تصوف راستين منافات دارد - جلوگيرى مى‏كردند؛ به عنوان مثال وقتى عثمان بن مظعون به تقليد برخى از زهّاد مسيحى، مى‏خواست خود را اخصا نموده و زنش را طلاق دهد و سر به بيابان‏ها بگذارد؛ پيامبر«صلى الله عليه وآله» مانع كار او شد و او را به اعتدال دعوت فرمود. يا وقتى ابن عمر روزه‏هاى طولانى مى‏گرفت و تمام شب را به مناجات مى‏گذرانيد، آن حضرت «صلى الله عليه وآله» او را از افراط نهى كرد.V}نگا: تاريخ تصوف در اسلام، صص 10 و 11.{V امام صادق«عليه السلام» نيز روزى سراغ يكى از صوفيان افراطى را گرفت كه در جواب گفتند: «وى گفته است: در خانه مى‏نشينم، روزه مى‏گيرم و عبادت خداى مى‏كنم روزى من خواهد آمد!! امام فرمود: اين از كسانى است كه دعايشان مستجاب نمى‏شود»V}امام صادق و تصوف اسلامى، صائب عبدالحميد، ترجمه عبدالله امينى؛ نگا: روزنامه جام جم، صفحه‏انديشه شماره 871.{V. همچنين به حضرت گفتند: فلانى نيازمند شده، فرمود: اينك چه مى‏كند؟ گفتند: در خانه‏اش مانده، خدا را عبادت مى‏كند. پرسيد: غذا و خوراك از كجا مى‏آورد؟ گفتند: يكى از دوستانش به او مى‏دهد. فرمود: به خدا سوگند! آن كه غذا مى‏دهد، از او عابدتر است»V}همان.{V. به هر حال، تخطئه چنين روش‏هايى از سوى معصومين«عليهم السلام» براى اين بود كه مردم از راه هدايت و صراط مستقيم خارج نشوند و به دنبال افرادى كه اسلام را در تمام ابعاد آن مطرح نكرده و برداشت درستى از آن نداشته‏اند، نروند و راهبران اصلى را - كه همان ائمه«عليهم السلام» بودند - فراموش نكنندV}در اين خصوص نگا: تصوف و تشيع، صص 548 - 550.{V. چنان كه بعدها در تاريخ ،تصوف دروغين رشد نموده و عده‏اى مردم را از روح اصلى آموزه‏هاى دينى و اسلامى دور نگه داشتند.V}نگا: تاريخ ايران اسلامى، ج‏2، صص 208، 213، 234 و 237.{V البته اين شيوه برخورد نبايد به صورت عام و فراگير نسبت به عرفان راستين و تصوف حقيقى مطرح شود؛ چراكه بسيارى از آموزه‏هاى اصيل عرفانى، ريشه در گفتار و كردار ائمه و معصومين«عليهم السلام» دارد.
کد سوال : 633
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا رقص و سماع رايج در ميان اهل تصوف امرى صحيح و موجّه مى‏باشد؟
پاسخ : V}در بخشهايى از اين پاسخ‏دهى وام دار زحمات فاضل ارجمند آقاى حسن يوسفيان هستم. «شكر الله مساعيه».{V «سماع» - كه به طور معمول در قالب رقص، موسيقى، شعر و آواز است - در نزد تمامى اهل تصوف و عرفان، مورد تأييد نيست. برخى از اهل تصوف، با تمسك به بعضى از آيات قرآن كريم - كه مشتقات واژه سمع در آن به كار رفته - به دنبال مستمسكى براى تأييد اين موضوع بوده‏اند.V}مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، ص‏189، اسرار التوحيد، ص‏277.{V عده‏اى ديگر اين موضوع را به رقص و سماع رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مستند ساخته‏اند.V}مصباح‏الهداية، ص‏201.{V گروهى ديگر از صوفيان، سماع را علاوه بر آواز خوانى، رقص و پايكوبى با ويژگى‏هاى ديگرى چون رقص در ميان زنان نامحرم، خواندن شعر به جاى قرآن، آميختن سماع با مى‏گسارى، سماع با پسران نوجوان و زيبا و گاهى با بعضى گناهان ديگر مختلط كرده‏اند!!V}مناقب العارفين، ج‏1، ص 419؛ احياء علوم الدين، ج‏2، صص‏327 - 325؛ ابعاد عرفانى اسلام، ص 535؛ نفحات الانس، صص 461-590.{V برخى از اهل تصوف معتقدند: سماع به دليل آنكه مبتديان سلوك را از پراكندگى غفلت نجات مى‏دهد، امرى جايز و روا است!V}سماع نامه‏هاى فارسى، صص 83 - 84.{V گروهى ديگر نيز برآنند كه سماع هيجانات، تمايلات، حسرت‏ها، آرزوها و ناكامى‏هاى انسان را آشكار مى‏سازد و با صرف انرژى‏هاى روحى و مغزى - كه در سماع تجلى مى‏يابد - كم‏كم فرو مى‏نشيند و اين آرامش براى سالك ضرورى و حتمى است!V}عرفان اسلامى، صص 170 - 171.{V پاره‏اى ديگر از صوفيان، منشأ اين مسأله را امرى مقدس قلمداد كرده، مى‏گويند: سماع رقص نيست؛ بلكه حالتى است‏كه انسان از هستى خويش مى‏گذرد و سر و پا گم كرده و بى‏هوش و محو مى‏شود!V}معارف، ص 313؛ الفتوحات المكية، ج‏4؛ ص‏88؛ طبقات الصوفيه، ص 375.{V سالك وقتى در سماع دست به هوا مى‏افشاند، به زبان رمز، هر چه را براى او تعلّقات خودى محسوب مى‏شود، به دور انداخته و از خود جدا مى‏سازد و چون پاى به زمين مى‏كوبد، خودى خود را - كه از پايبندى به زمين رشته بود و او را به آن پايبند مى‏داشت - زير لگد خرد مى‏كند و هرچه جسم در طى اين حركات بيشتر خسته مى‏شود، روح بيشتر احساس سبكى و بى وزنى مى‏كند و بيشتر خود را آماده عروج مى‏يابد!V}پله پله تا ملاقات خدا، ص 181.{V در واقع اينان «سماع» را وسيله‏اى براى عروج روح تلقى مى‏كردند؛ مانند نماز كه دريچه‏اى براى ورود به عوالم الهى است! برخى نيز «سماع راست» را با «نماز راستين» متفاوت نمى‏ديدند و معتقد بودند: هر كس ذوق و تميز دارد، در مورد مظروف و محتوا هرگز از تفاوت ظروف به اشتباه نمى‏افتد. آنچه را كه غذاى روح و جان او است - در هر ظرف كه باشد - مى‏شناسد. از اين رو، در وراى ظاهر سماع و عبادت - كه دو ظرف مختلف به نظر مى‏رسد - آنچه را در هر دو ظرف ذوق روحى به او مى‏دهد، جز غذاى واحد تلقى نمى‏كند و از همين رو هيچ اشكالى ندارد كه در حال سماع نماز ترك شود!!V}همان، صص 178 و 182 - 183.{V به اعتقاد ما اصل اين مسأله مخدوش است و با هر رويكردى كه به سماع نگريسته شود - چه سماعى كه با گناه همراه است و چه بدون آن - از ديدگاه تشيع پذيرفتنى نيست؛ زيرا: T}يكم. {T برخى از عارفان «سماع» را امرى مردود تلقى كرده و آن را نشانه ناپختگى سالك، سبك عقلى و بى‏خبرى دانسته‏اند.V}طبقات الصوفية، ص‏432؛ اوراد الاحباب، ج‏2، ص‏229. {Vشخصيتى همچون ابن عربى، سماع را در هر قالبش، پديده‏اى ضد عرفان و ناسازگار با مقام و روح آن دانسته است. به اعتقاد وى «سلوك معنوى» وقار و طمأنينه مى‏آورد؛ نه جست و خيز و پاى بازى و رفتار سبك. در نظر گاه او، انفعال و شور حالى كه بر اثر شنيدن نغمه‏ها و آوازها پديد مى‏آيد، ريشه نفسانى دارد. اين خود طبيعى و نفسانى است كه به ابتهاج و جست و خيز درمى‏آيد؛ نه خود معنوى و الهى. از اين رو علاقه و دلبستگى به سماع، نشانه نقص و ناشى از انگيزه‏هاى غير الهى و به نوعى وسوسه شيطان است. به گفته ابن عربى حتى اگر فردى به بلوغ عرفانى و مرحله تكميل و كمال رسيده باشد و به سماع اشتغال ورزد، از مرحله كمال خويش سقوط كرده و به خواسته نفسانى و غير الهى خود، جواب مثبت داده است.V}نگا: الفتوحات المكية، ج‏1، ص‏210 به بعد و ج‏2، ص‏366 به بعد و ج‏3، ص‏562 به بعد و ج‏4 ص‏270.{V برخى از اهل عرفان اين گونه بر سماع تاخته‏اند: «[ اينان چون‏] نمى‏توانند كه مجلس فسقى بر سازند - كه سالوس و ناموس ايشان خراب مى‏شود - قوّالان خوش گوىِ خوش آواز حاضر كنند و هرچه‏شان دل آرزو كند و هوى خواهد، شنوند و گويند و زنند و اين را حلقه ذكر نام كنند و اين نابالغان بطال، خود را بر فتراك دولت آن رسيدگان محقق مجتهد مى‏بندند و معصيت را عبادت مى‏شمرند، و آن را طريق فقر و مشايخ نام مى‏كنند! اين نه صراط مستقيم است. بل بدعتى عظيم است كه در ميان امت محمد«صلى الله عليه وآله» افتاده است».V}حديقة الحقيقة، ص‏89.{V T}دوم.{T از آيات مربوط به «سمع»، نمى‏توان هيچ استفاده‏اى براى مستند سازى «سماع مصطلح» كرد و برخى از اهل تصوف بر بى پايگى احاديثى كه موضوع را به اعمال و رفتار رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» نسبت مى‏دهند، اذعان كرده‏اند.V}عوارف المعارف، ص‏205.{V T}سوم.{T مسأله «حرام» ريشه در تكوين دارد و نبايد محقق شود؛ از اين رو چگونه پديده‏اى كه براى سلوك معنوى و رسيدن به مقصود نبايد عملى شود و حتّى بايد كوشيد تا انجام نپذيرد؛ مى‏تواند آدمى را در سلوك مدد رساند؟! آيا مى‏توان خشنودى خداوند را با اعمالى كه خود وى حرام كرده است، به دست آورد؟! قرآن مجيد به مؤمنان خاطرنشان مى‏سازد: مراقب شگردهاى شيطان باشند؛ چون يكى از شگردهاى او براى گمراه ساختن مردمان اين است كه اعمال بد و زشت آنان را زينت بخشيده و نيك جلوه مى‏دهد. از اين رو در اسلام به ترك شبهات و موارد مشتبه تأكيد شده است؛ زيرا آنها سرچشمه فريبكارى‏هاى شيطان است.V}نگا: انعام (6)، آيه 43؛ توبه (9)، آيه 37؛ عنكبوت (29)، آيه 38؛ فاطر (35)؛ آيه 8؛ محمد (47)، آيه 14.{V اولياى الهى بنابر مستندات روايى و تاريخى، اگر اندك توجهى به غير محبوب داشتند و يا پرداختن به لذت‏هاى حلال، مانع از سير و سلوك آنان مى‏شده، توبه و استغفار مى‏كردند؛ چه رسد به افعال و اعمالى كه گناه و حرام بودنشان محرز و ثابت است.V}پژوهشى در عصمت معصومان، صص 330 - 332.{V T}چهارم.{T ميزان و معيار در صحّت و سقم سيروسلوك و روش آن، قرآن كريم و اهل بيت«عليهم السلام» است و ما در خصوص سماع در قالب‏هاى گوناگونش - به عنوان ابزارى تأييد شده در سلوك معنوى - دليلى از قرآن و اهل بيت«عليهم السلام» نيافته‏ايم. از اين رو نمى‏توان سماع را همچون نماز تلقى كرد و به دليل همسانى در روح، به ظرف آن روى آورد.بايد «شريعت»، در مرحله «طريقت» و نيز «حقيقت» حفظ شود و اين شريعت همان بايدها و نبايدهايى است كه شارع مقدس براى ما بيان كرده و نمى‏توان امرى را به دليل آنكه نتيجه فرضى‏اش مانند نتيجه نماز (عروج روحى) است، به عنوان امرى شرعى تلقى كرد! امرى مشروع است كه يا در قرآن و يا در گفتار و رفتار عترت طاهره به ما معرفى شود و در خصوص «سماع» چنين چيزى يافت نشده است. T}پنجم.{T اين واقعيت را مى‏پذيريم كه احساس و عواطف، بخش جدا نشدنى از ساختار روانى انسان است و اين قوا ابزار و وسيله‏اى براى رشد و تكامل محسوب مى‏شود؛ چنان كه اين حقيقت را نيز انكار نمى‏كنيم كه بعضى از عوامل هنرى، مى‏توانند زمينه ساز امور معنوى و سلوك باشند و انسان را به سوى هدف‏هاى عرفانى سوق دهند. اما در رابطه با تغيير احساس و عواطف و محرك‏هاى آن، توجّه به دو نكته بايسته است: 1. هدفى كه هنر در راه آن به كار گرفته مى‏شود. 2. ميزان و درجه تحريك احساس و نيز نوع محرك. بدون ترديد هنر جنبه ابزارى دارد؛ از اين رو هم مى‏تواند در راه تعالى هدف‏هاى انسانى به كار گرفته شود و هم در راه‏هاى ضد انسانى. پس بايد قبل از هر چيز هدف و آرمان هنر شناخته شود. از سوى ديگر تشديد و تهييج عواطف - بدون رعايت اعتدال و ضوابط - نه تنهاسودمند و تكامل آفرين نيست؛ بلكه ممكن است انحراف آور و گمراه كننده نيز باشد! تنها داشتن يك هدف متعالى كافى نيست؛ بلكه بايد به دنبال آن از وسايل و ابزار رسيدن به آن هدف نيز درست و با كيفيت و كميت مناسب، استفاده كرد. پيچيدگى و حساسيت ساختار روانى انسان و رابطه آن با محركش، ما را به اين نقطه رهنمون مى‏شود كه بايد با احتياط قدم برداريم و در اين خصوص به رهنمودهاى رهبران الهى - كه به خوبى به اين امر واقف بوده‏اند - توجّه كنيم. اگر محركى بيش از حد، عواطف و احساسات را تحريك نمود - به شكلى كه كارآيى و داورى مديريت حركت مختل شود - آدمى را در به كارگيرى درست از عواطف براى سير تكاملى خويش، ناكام خواهد ساخت. «سلوك عرفانى» يك سير صرفاً احساسى و انگيزشى نيست؛ بلكه طريق مشخص و راه معلوم و معينى دارد كه سرعت بيش از حدّ در آن، موجب انحراف در آن مى‏شود. از اين رو در اين خصوص بايد گوش جان به رهنمودهاى رهبران الهى سپرد و دانست كه با چه ابزارى، مى‏توان احساسات و عواطف را به حد و اندازه و معتدل، در سلوك معنوى به خدمت گرفت. روشن است كه سماع در قالب گوناگون آن، محركى است كه اعتدال در عواطف، احساسات و هيجانات را از ميان مى‏برد و تلقين پذيرى و توهم را - كه موجب انحراف در سلوك معنوى مى‏شود - در پى مى‏آورد.V}عرفان اسلامى، س 167 - 171.{V صدرالمتألهين درباره اين مسأله مى‏گويد: «نُقل مجالس اين گروه اشعار است. شعرهايى در توصيف زيبايى معشوقان و دلربايى محبوبان و لذت وصال و درد فراق آنان! در صورتى كه بيشتر حضار اين مجالس سفلگانى از عوام الناس‏اند با قلب‏هاى آكنده از شهوات و درون‏هايى از لذت‏گيرى و توجه به صورت‏هاى زيبا، جدا نشدنى! به همين سبب خواندن اشعارى چنين با آهنگ‏هاى مخصوص، جز برانگيختن آن شهوت‏هاى پنهان و بيماريهاى مزمن - كه در درون آنها ريشه دوانيده است - كارى نمى‏كند».V}عرفان و عارف نمايان، ص‏57؛ براى اطلاع بيشتر در خصوص سماع. ر.ك: سيد محمد على مدرسى طباطبايى سماع؛ عرفان و مولوى، انتشارات يزدان؛ حسين حيدرخانى، سماع عارفان، انتشارات سنايى؛ هاشم معروف الحسنى، تصوف و تشيع، صص 440 - 456؛ نقد صوفى، صص 259 - 295.{V
کد سوال : 634
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چه ارتباطى ميان «تصوف» و «تشيع» وجود دارد؟ آيا امامان«عليهم السلام» تصوف را تأييد مى‏كردند؟
پاسخ : در خصوص ارتباط تصوف و تشيع دو ديدگاه كلّى وجود دارد: برخى مانند دكتر كامل مصطفى الشيبى در دو كتاب الصلة بين التصوف و التشيع و النزعات الصوفية فى الفكر الشيعى معتقدند: اصلاً تشيع منشأ و پيدايش تصوف است و از اين رو براى تطبيق اصول و مسائل تصوف با عقايد شيعه، تلاش مى‏كنند.V}نگا: دكتر كامل مصطفى الشيبى، همبستگى ميان تصوف و تشيع، ترجمه دكتر على اكبر شبابى؛ تشيع و تصوف تا آغاز سده دوازدهم هجرى، ترجمه عليرضا ذكاوتى.{V گروهى نيز در برابر اين نظر مى‏گويند: تشيع و تصوف از يكديگر مجزا بوده، هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند؛ بلكه هم امامان شيعى و هم انديشمندان تشيع، در برابر تصوف ايستاده‏اند. شخصيتى چون معروف الحسنى بر اساس اين گرايش، آراى دكتر كامل مصطفى الشيبى را در كتاب تشيع و تصوف به صورت جدّى نقد كرده و به عدم انطباق آراى اين دو گرايش حكم داده است.V}نگا: معروف الحسنى، تشيع و تصوف، مترجم سيد صادق عارف.{V نظرگاه دوّم معتقد است معارف شيعه با معارف باطنيان (عمده‏اى از اهل تصوف) درگير و مخالف بوده است!V}دين و عرفان، صص‏46 - 58.{V با توجه به توضيحات گذشته، در پاسخ‏دهى به پرسش‏هاى قبل، نه ديدگاه اول صحيح است و نه ديدگاه دوّم؛ بلكه نظرگاه سوّمى وجود دارد كه مدعى است عرفان و تصوف در دل جريانات فكرى تشيع، رنگ و بوى ديگرى يافته و اصول نظرى و عملى خاصى منطبق بر آراى اهل بيت«عليهم السلام» طراحى كرده است. البته اين گرايش در عصر ائمه«عليهم السلام» نوعاً به صورت زهدى راستين و معتدل و تحت اشراف آنان بود. از قرن هفتم به بعد شكل تكاملى خويش را طى كرده و شخصيت‏هايى چون ملاصدرا، حاج ملا هادى سبزوارى، الهى قمشه‏اى، شاه آبادى، سيد على قاضى، آيةالله بهجت و ... در دامن خويش پرورانده است. توجه به اين نكته بايسته است كه تصوف شيعى با تصوف اهل سنت، تفاوت‏هاى فاحشى دارد. تصوف بيشتر اهل سنت، تنها برانگيخته از روح زهد و طاعت و عبادت است، ولى تصوف شيعه علاوه بر آن، ولايت و دوست‏دارى اهل بيت عصمت«عليهم السلام» و پيروى كامل از امام حىّ حضرت ولى عصر(عج) را مى‏افزايد و زمام امر و نهى عالم و تصرف در نفوس خلايق را به دست معصوم زمان مى‏شمارد.V}ذهبيه، ص‏117.{V از سوى ديگر برخى صوفيان اهل سنت در عين تأكيد بسيار بر «ولايت»، اين مقام را در معصوم، منحصر نمى‏كنند و از ديد آنان خواه از نسل عمر باشد و خواه از نسل على«عليه السلام» تفاوت ندارد! P}پس امام حى قائم آن ولى است‏{E}خواه از نسل عمر خواه از على است‏{P P}مهدى و هادى وى است اى راه جو{E}هم نهان و هم نشسته پيش رو{P V}مثنوى معنوى، دفتر 2، ابيات 817 - 818.{V همين اختلاف در مصاديق ولايت، موجب اختلاف در ميان تصوف و تشيع مى‏شد و مانع از ورود شيعيان - كه پيروان امامان خود بودند - در مكتب‏هاى صوفيه و اظهار ارادت آنان به مشايخ صوفى بود.V}نگا، نقد صوفى، صص 80 - 82، و التصوف الاسلامى، صص 69 - 81.{V
کد سوال : 635
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عارف بودن مولوى با سنى بودنش، چگونه سازگار است؟
پاسخ : برخى از عارفان شيعى قائل به اين نظر هستند كه: «محال است كسى به مرحله كمال برسد و حقيقت ولايت ائمه‏عليهم السلام براى او شهود نگرددV} مرحوم سيد على قاضى از عارفان برجسته شيعى به اين نظريه گرايش داشت.{V از اين رو كوشش دارند تا برخى از بزرگان و عارفان را - كه از اهل سنت بودند - شيعه ساخته و بگويند: اينان يا «تقيّه» مى‏كرده و در باطن شيعه بوده و يا به كمال نرسيده‏اند. V}در اين خصوص نگا: روح مجرّد، صص 295 - 493؛ آواى توحيد، صص 83 - 87. {Vبنابراين موضوع فراتر از مولوى رفته و شخصيت‏هايى چون ابن عربى، ناصر خسرو، حافظ و ... را نيز دربرگرفته است. با توجه به پيچيدگى موضوع و نيز بررسى‏هاى موشكافانه تاريخى و وجود ديدگاه‏هاى معارض، نمى‏توان به هيچ يك از دو نظريه قاطعانه گراييد؛ نه مى‏توان گفت اينها شيعه‏اند و نه مى‏توان گفت از اهل سنت‏اند. اين انگاره هنگامى مشكل‏تر مى‏شود كه عارفان به دليل روح تسامح گرى خود، چنان علاقه‏اى به ظهور گرايش مذهبى خويش نداشته‏اند؛ زيرا برايشان «عشق» مذهب راستين به شمار مى‏آمد و تعصّب را - كه نوعى پايبندى به تعلقات خودى بود - مجاز نمى‏دانستندV} ديدگاه مولوى در اين خصوص ر. ك: پله پله تا ملاقات خدا، صص 308 - 310.{V در عين حال نكاتى كلى در اين خصوص قابل توجه است: T}يكم.{T به اعتقاد ما شيعيان، حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله و امامان معصوم‏عليهم السلام مصداق اتمّ انسان كامل و اولياء الله مى‏باشند و از اين رو چون آنان واسطه فيض الهى بوده و تجلى‏گاه اسما و اوصاف الهى‏اند، تنها به واسطه آنان و با اعتقاد به آنان، مى‏توان به حقايق برين و برترين دست يافت. چنان كه در دعاى «ندبه» مى‏خوانيم: H}«اين السبب المتصل بين الارض و السماء»{H؛ «كجا است متصل [ سيدى و مولاى من ]كجا است؟ آن سبب بين زمين و آسمان و آن وسيله ارتباط زمين با آسمان و واسطه‏اى كه فيض آسمانى از طريق او به زمين و اهل آن مى‏رسد؟. صاحبان «ولايت مطلقه»؛ يعنى، پيشوايان معصوم‏عليهم السلام اولياى قافله توحيد و سروران اين كاروان در حركت و سير الى الله هستند. بايد با ولايت آنان قدم در ميدان توحيد گذاشت و بايد به امامت آنان به راه افتاد؛ وگرنه در اين ميدان پرمخاطره و راه پرفراز و نشيب، بى ولايت آنان و بدون دستگيرى ايشان، نمى‏توان راه به جايى برد: H}«سعد من والاكم، وهلك من عاداكم و خاب من جحدكم و ضل من فارقكم و فاز من تمسك بكم و امن من لجأ اليكم و سلم من صدّقكم و هدى من اعتصم بكم»{H؛V} زيارت جامعه كبيره.{V. P}آبى كه خضر حيات ازو يافت‏{E}در ميكده جو كه جام دارد{P P}سر رشته جان به جام بگذار{E}كاين رشته ازو نظام دارد{P V}. حافظ {V از اين رو معتقديم امثال مولوى، اگر به راه حق واصل شده باشند، بايد حقيقت و حقانيت معصومان‏عليهم السلام را دريافته و از طريق آنان به كمالات برتر دست يافته باشند؛ هرچند به دليل جو اجتماعى و محدوديت تشيع، نتوانسته‏اند آن را بر زبان جارى سازند. با مراجعه به مبانى اعتقادات‏شان - كه پايه فكرى و گرايشى هر فردى است - مى‏توان ملاحظه كرد كه آنان به اصول فكرى شيعه نزديكند؛ به عنوان مثال افكار مولوى در خصوص خداوند متعال، اوصاف او، مسأله جبر و اختيار، با گرايش اشعرى مسلك او كاملاً متفاوت است و يا ديدگاه‏هاى ابن عربى در خصوص توحيد ذات، اثبات صفات، نفى جبر و تفويض و اثبات تابعيت علم نسبت به معلوم و ... با مبانى فكرى اهل سنت سازگار نيست؛ بلكه بر مبانى دقيق تفكر اماميه پايه گذارى شده است.V} نگا: آواى توحيد، ص 83. {V T}دوم.{T در سلوك عرفانى، امكان مشاهدات و مكاشفات غير صحيح، مغشوش، مبهم و غير حقيقى وجود دارد و هيچ سالكى آن را نفى نكرده است. از اين رو امكان دارد برخى از عارفان به دليل نقصى كه در طريقه سلوك و زمينه‏سازى آن داشته‏اند، نتوانسته‏اند حقيقت را - آن چنان كه هست - دريابند و از اين رو از راه اصلى و حقيقى - كه همان ولايت ائمه‏عليهم السلام باشد - دور افتاده‏اند؛ هرچند به دليل رياضت‏ها و مجاهدت‏هايى به بعضى از مقامات و مراتب عرفانى نايل شده باشند! T}سوم.{T ملاك در ارزيابى انديشه‏ها و اعمال اهل تصوف و عرفان، قرآن كريم و عترت طاهرين‏عليهم السلام است. از اين رو اگر كلام و عملى از بزرگان اهل عرفان، مطابق با اين دو معيار نبود، مى‏توان آن عارف را در آن مورد به خصوص نقد كرده و دانست كه او نتوانسته است كمال حقيقى را دريابد و به آن نايل شود؛ هرچند شعاع‏ها و افق‏هايى از آن را ادراك كرده باشد. از اين رو در خصوص مولوى و امثال او مى‏توان گفت: هرچند آنان عارف بوده‏اند؛ ولى در فرازهايى از گفتار و رفتارشان به خطا رفته‏اند. چه كسى مى‏تواند سماع مولوى را در بازار آهنگران - با آن كميت و كيفيت - از ديدگاه تشيع تأييد كند؟!V} پله پله تا ملاقات خدا، صص 170 - 174.{V يا چه كسى قادر است اين كلام شمس تبريزى را - كه استاد و مراد مولوى بود - تأييد نمايد: «گفتند: ما را تفسير قرآن بساز. گفتم: تفسير ما چنان است كه مى‏دانيد. نى از محمد و نى از خدا»؟!V} مقالات شمس تبريزى، ج‏1، ص‏272.{V T}چهارم.{T انسان كامل حقيقى، معصومان‏عليهم السلام هستند و اين حقيقت در آنان از حيث مصداق، منحصر به فرد است؛ لذا عصمت و تنزيه از گناه و خطا، فقط در خصوص آنان روا است نه ديگران. از اين رو نبايد خطاى برخى از اهل عرفان را ناديده گرفت و آنان را معصومانى پنداشت كه بايد خطاها و لغزش‏هاى آنها را توجيه نمود! اين غلوّى خطرناك است كه در دراز مدت به اصل عرفان و سلوك عملى صدمه مى‏زند، تا به جايگاه حقيقى اشخاص! T}پنجم.{T حقيقت آن است كه عرفان شيعى به صورت يك گرايش نظام‏مند از قرن ششم به بعد شكل گرفته است؛ هر چند اصل آموزه‏ها و حقايق آن در كلمات قرآنى و ائمه معصومين‏عليهم السلام - به خصوص اميرمؤمنان‏عليه السلام - وجود داشته است؛ امّا تصوفى كه در قبال عرفان شيعى قرار دارد، از قرن دوّم به بعد ظهور كرده است. روشن است كه در آن مقطع تاريخى مى‏توان از عارفانى سراغ گرفت كه اصول فكرى و عملى‏شان، با اهل سنت قرابت داشته است و به دليل انحرافى كه در اين موضوع پيش آمده و رو به فزونى بود؛ عرفان شيعى - به عنوان عرفانى راستين و حقيقى و برگرفته از متون دينى - پديدار گشت تا اين گرايش جذّاب، به رشد واقعى خويش ادامه دهد. T}ششم.{T تمامى عارفان - چه شيعى و چه غيرشيعى - خويش را وامدار حضرت على‏عليه السلام مى‏دانند و سرسلسله عرفان را به وى ختم مى‏كنندV} نگا: شرح نهج‏البلاغة ابن ابى الحديد، ج‏1، ص‏17، تحفة الاخوان فى خصائص الفتيان، صص‏12 - 13.{V و اين خود مى‏تواند حكايتگر مدد رسانى آن حضرت در كشف حقايق و شهود لطايف، براى عارفانى باشد كه در اين ارادتمندى و وامدارى صادق بوده‏اند؛ هر چند به خلافت بلافصل آن حضرت‏عليه السلام قائل نباشند. P}من غلام آن چراغ چشم جو{E}كه چراغت روشنى پذرفت از او{P P}من غلام موج آن درياى نور{E}كه چنين گوهر برآرد در ظهور{P P}اى على كه جمله عقل و ديده‏اى‏{E}شمّه‏اى واگو از آنچه ديده‏اى‏{P P}تيغ حلمت جان ما را چاك كرد{E}آب علمت خاك ما را پاك كرد{P P}بازگو دانم كه اين اسرار هوست‏{E}زآنكه بى شمشير كشتن كار اوست‏{P P}باز گو اى باز عرش خوش شكار!{E}تا چه ديدى اين زمان از كردگار{P P}چشم تو ادراك غيب آموخته‏{E}چشمهاى حاضر بردوخته‏{P V}مثنوى، دفتر1، ابيات 3984 - 3985 و 3745 - 37747 و 3750 - 3751.{V T}هفتم.{T بنابر علل و عوامل اجتماعى و سياسى از قرن چهارم به بعد، شاهد ظهور تشيع اعتدالى و تسنن اعتدالى هستيم؛ به طورى كه مى‏توان در ميان اهل سنت، تسنن دوازده امامى را مطرح كرد. تدوين كتاب‏هايى در خصوص اهل بيت‏عليهم السلام در قرن ششم هجرى، سخن گفتن در وصف امامان شيعى (چه به صورت نظم و چه در قالب نثر)، نگارش شرح ابن ميثم بر نهج‏البلاغه امام على‏عليه السلام (با نگرش خاص عرفانى و صوفيانه در پى نشان دادن راهى بوده است، به طورى كه همه مذاهب محفوظ مانده و در عين حال وسيله‏اى براى تفاهم و تساهل تلقى شود)، اين همه حكايتگر اين نكته است كه رويكردى اعتدالى در اين قرن‏ها به وجود آمده بود و عارفان و اهل سلوك اين دوران - چه در ميان تشيع و چه در ميان تسنن - با رويكرد اعتدالى، آموزه‏ها و نگرش‏ها و علايق خود را به يكديگر نزديك ساخته بودند. از اين رو به راحتى مى‏توان در ميان اهل تصوف گرايش‏هاى شيعى و سنى را با هم ملاحظه كرد.V}نگا: محى‏الدين ابن عربى، ترجمان الاشواق، ترجمه محسن جهان‏گيرى، ص‏43 - 44.{V مولوى‏ها، محمود شبسترى‏ها، علاءالدوله سمنانى‏ها، ابن عربى‏ها، قوامى رازى‏ها، خواجوى كرمانى‏ها و ... همه از جمله عارفانى بودند كه در اين دوران به سر مى‏بردند؛ يعنى، دوران پديدارى و توسعه تسنن دوازده امامى‏V}ديدگاه‏هاى شيخ محمود شبسترى و علاءالدوله سمنانى در اين خصوص خواندنى است؛ مراجعه به دو كتاب توصيه مى‏شود. موحّد، صمد، محمود شبسترى؛ محمدى، كاظم. علاءالدوله سمنانى.{V و بدون شك، تعديل تعصب‏آلود سنى گرايى در اشخاصى چون مولوى و ابن عربى - كه هم دوازده امام را مى‏پذيرفتند و هم چهار خليفه را - مى‏توانسته است آنان را به حقايق جهان هستى و غيب توسط ولايت اهل بيت‏عليهم السلام نايل گرداند.V}در خصوص تسنن دوازده امامى نگا: جعفريان، رسول، تاريخ تشيع، ج‏2، صص‏551، 552، 725، 754، 553، 591. ج‏3، صص‏1230 - 1234.{V
کد سوال : 636
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : معنى «اناالحق» منصور حلاج چيست؟
پاسخ : در اين زمينه علاوه بر حلاج‏V}در خصوص حلاج و انديشه‏هايش نگا: عبدالحسين زرين كوب، شعله طور؛ قاسم ميرآخورى، تراژدى حلاج در متون كهن؛ ماسينيون و پول كراوس، اخبار الحلاج؛ وفيات‏الاعيان، ج 1، صص‏184 - 190.{V عرفاى ديگرى نيز مشابه او سخن گفته‏اند؛ مانند: P}"هر آنكو خالى از خود چون خلا شد{E}اناالحق اندر او صوت و صدا شد"{P P}"همچو كليم تا كه بطور دل آمديم‏{E}«انى اناالله» از همه عالم شنيده‏ايم"{P P}"ديديم جهان وادى ايمن شده هر چيز{E}نخلى و زهر نخل اناالله شنيديم"{P P}"فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم‏{E}همچو منصور خريدار سر دار شدم"{P در تفسير اين كلام، سه توجيه وجود دارد: T}يكم.{T اين قبيل كلمات از برخى عرفا در حال بى‏خودى و به هنگامى كه آنان مست از شراب محبّت حق مى‏شدند، سر مى‏زده و در اوقاتى كه آن حالات را نداشتند، تفوّه به اين سخنان نمى‏كردند. مرحوم لاهيجى در شرح ابياتى از شيخ محمود شبسترى مى‏گويد: P}«اناالحق كشف الاسرار است مطلق‏{E} به جز حق كيست تا گويد اناالحق»{P «اشاره به آن است كه افشاى اين سرّ به جز در حالت مستى و بى خودى مطلق يا در مرتبه مخمورى - كه در تمام بى خودى است و از مقام فنا و سكر تنزل نموده از غايت خمار آن مستى خود را نگاه نمى‏تواند داشت - جايز نيست و در شريعت و طريقت ممنوع است».V}شرح گلشن راز، ص 369؛ نقل از فرجام عشق، صص‏42 - 43.{V در واقع برخى اين كلام حلاج و امثال او را «شطح» دانسته‏اند. «شطح» در زبان عربى به معناى حركت است و در اصطلاح به سخنانى مى‏گويند كه عارف در هنگام وجد و غليان باطن خويش، بر زبان مى‏راند و چه بسا مخالف عقل، عرف، يا شرع مى‏نمايد.V}در خصوص معناى شطح نگا: عرفان نظرى، صص‏513 - 517.{V T}دوم.{T چنين كلماتى در شعر عارفان، حاصل بيان تجربه‏هايى است كه به بيان در نمى‏آيد و ذاتاً متناقض نما است (يعنى حلاج در عين اينكه مخلوق است، داد خالقيت نيز سر مى‏دهد و اناالحق مى‏گويد)! اين تجربه‏ها وقتى در قالب كلام بيان مى‏شود، متناقض نما جلوه مى‏كند. عارف در باطن خويش تجربه‏هايى دارد كه تجربه همه انسان‏ها نيست؛ بلكه تجربه‏هاى افراد خاصى است، آن هم در حالات بسيار نادر. زبانى كه ما بدان سخن مى‏گوييم، براى بيان تجربه‏هاى عموم انسان‏ها ساخته شده است؛ نه براى بيان تجربه‏هاى خاص عارفان، در نتيجه آنان همواره شكوه مى‏كنند كه اين زبان، براى بيان احوال ايشان ناقص و نارسا است.V} در خصوص متناقض نمايى ر.ك: «متناقض نمايى در شعر فارسى»، انتشارات نشر فرزان روز.{V عطار مى‏سرايد: P}اسرار تو در زبان نمى‏گنجد{E}اوصاف تو در بيان نمى‏گنجد{P P}اسرار صفات جوهر عشقت‏{E}مى‏دانم و در بيان نمى‏گنجد{P تجربه «فنا»، يكى از تجربه‏هاى عرفانى است كه در بيان عارفان، متناقض نما است و حلاج تجربه فنا را در قالب اين جمله مطرح كرده است. حقيقت «فنا» آن است كه سالك به علم يقينى دريابد كه حق تعالى، عين وجود است و جز خدا هر چه باشد، عدمِ مطلق است؛ چنان كه مولانا در فيه ما فيه مى‏گويد: در پيش او دو «انا» نمى‏گنجد. تو «انا» مى‏گويى و او «انا».V}در خصوص اين موضوع نگا: ولايت نامه، صص‏60 و 61؛ الفتوحات المكية، باب 221؛ اصول تصوف، ص 622؛ منازل السائرين، ص 104؛ صد ميدان، صص 72 و 73.{V T}سوم. {T اين كلام بر اساس اصول عرفان نظرى و عملى صحيح است؛ زيرا سالك راسخ در مقام سير به حق - بعد از طى مراحل و منازل و پشت سرگذاشتن حجاب‏هاى ظلمانى و نورانى - كم كم جز وحدت چيزى را شهود نمى‏كند، تا به مقام محو در وحدت مى‏رسد و ذاتش در ذات حق محو مى‏شود. و اين سبب مى‏شود كه وجودش، حقانى گردد و غير از حق، چيزى نبيند. سالك در اين مرتبه و مقام، چون ذات، صفات و آثار و افعال خود را فانى در حق نموده و مغلوب حكم وحدت است؛ سخنانى مى‏گويد كه نشانگر فناى او در توحيد و فناى ذات خود، در وجود حق است. اين سخنان ناشى از تجلى ذاتى حق در سالك است كه به كلى ذات او را محو و نابود كرده است. نتيجه تجلى، ظهور چنين سخنانى از سالك است؛ نظير: «اناالحق»، «ليس فى جبتى الاالله» و «سبحانى ما اعظم شأنى».V}شرح مقدمه قيصرى، صص 389 و 390.{V به بيان ديگر، هر آن كس كه از خودى و تعين خود، مانند خلأ - كه لا شى‏ء محض است - خالى شود و خود را از هستى و خودى محو گرداند؛ در وى صوت و صداى «اناالحق» پيدا مى‏شود. «صدا» عبارت از انعكاس صوت از جسم است كه در برابر آواز دهنده مى‏باشد؛ يعنى، آن «اناالحق» - كه از زبان عارفانى چون حلاج و ديگران شنيده مى‏شد - صوت و نطق حق بود و به طريق انعكاس به صورت صلايى از منصور و ديگران شنيده مى‏شد و مردم مى‏پنداشتند كه او گفته است! مانند شخصى كه در ميان كوه آوازى سر مى‏دهد و آن آواز به سبب انعكاس از كوه، به گوش ديگران مى‏رسد و نادان مى‏پندارد كه آن آواز كوه است.V}شرح گلشن راز، ص 375.{V اين مطلب غريبى نيست؛ چنان كه روايت شده كه حضرت صادق«عليه السلام» در بعضى روزها، مشغول نماز بود. پس ناگهان در اثناى نماز بيهوش افتاد. بعد سبب بيهوشى را از حضرتش پرسيدند، امام فرمود: «من آيه را تكرار مى‏كردم تا آن را از گوينده‏اش شنيدم». شيخ‏بهائى در ذيل اين روايت مى‏گويد: برخى از عرفا گفته‏اند: «زبان مبارك حضرت‏صادق«عليه السلام» در آن هنگام، مانند درخت طور بود كه گفت: «انى اناالله».V}مفتاح الفلاح، ص 293.{V P}روا باشد اناالله از درختى‏{E}چرا نبود روا از نيك بختى‏{P قرآن مى‏فرمايد: A}«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»{A؛ V}فتح (48)، آيه 4.{V و A}«إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِيرٌ»{A؛ V}بقره (2)، آيه 20.{V. «همه ذرات عالم ملك خدا و در اختيار خدا است. جسم و جان و زبان ما، ملك خدا و از جنود او است و خدا بر هر امرى قادر است. حال كه چنين است، آيا استبعادى دارد كه خداوند قادر و مهربان، زبان بنده شايسته‏اى را در بعضى از حالات مخصوص، مورد و محل صوت خويش قرار دهد؟! البته براى كسى كه از نظر «قرب الى الله» و سير مدارج عاليه عبوديت و طى مقامات علمى و ورود در «عرفان حقيقى» در حد عارفان راستين و بزرگ نباشد، جايز و روا نيست كه چنين جملاتى را در اشعار و نثر خويش بياورد. لذا صحيح‏تر آن است كه بگوييم: اين امور در اختيار كسى نيست كه براى خود پيش بياورد؛ بلكه پيش مى‏آيد. به عبارت ديگر كسى نمى‏گويد؛ بلكه مى‏گويند. پس اگر كسى بخواهد بدون اين شرايط و به تصنّع، كلماتى از اين قبيل بگويد، جز ظلمت باطن و دورى از خدا چيزى عايداش نخواهد شد.V}فرجام عشق، ص 46 و 47.{V افرادى مانند مرحوم حاج ملااحمد نراقى - كه از بزرگان فقهاى اماميه است - مى‏توانند چنين بگويند. وى در جايى مى‏گويد: من مدتى را به حال سلوك و رياضت و اعراض از خلق گذراندم؛ بعد از مدتى حالتى به من دست داد كه اين اشعار را حاكى از زبان حالم قرار دادم: P}عمريست كه اندر طلب دوست دويديم‏{E}هم ميكده هم مدرسه هم صومعه ديديم‏{P P}با هيچ كس از دوست نديديم نشانى‏{E}از هيچ كسى هم خبر او نشنيديم‏{P P}پس كنج خرابى، ز عالم بگزيديم‏{E}تنها دل و افسرده و نوميد خزيديم‏{P P}سر بر سر زانو بنهاديم و نشستيم‏{E}هم بر سر خود خرقه صد پاره كشيديم‏{P P}گر تشنه شديم آب ز جوى مژه خورديم‏{E}ور گرسنه سخت جگر خويش مكيديم‏{P تا آنكه در آخر اشعار خود بعد از مژده بشارت «وصال دوست» مى‏سرايد: P}چندى كه چنين ما ره مقصود سپرديم‏{E}المنة للَّه كه به مقصود رسيديم‏{P P}ديديم نه پيدا اثر از كون و مكان بود{E}جز پرتو يك مهر دگر چيز نديديم‏{P P}ديديم جهان وادى ايمن شده هر چيز{E}نخلى و ز هر نخل اناالله شنيديم‏{P V} به نقل از: شرح مقدمه قيصرى، ص‏390 - 391.{V
کد سوال : 637
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : اهميت خمس را بيان فرماييد.
پاسخ : «خمس» يكى از فرايض اسلامى است. قرآن مجيد در بيان اهميت آن، ايمان را با آن پيوند داده است: «و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و الله على كل شى‏ء قدير»؛ «و بدانيد كه هر چه غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و رسول و از آن خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است؛ اگر به خدا و آنچه بر بنده خود (حضرت محمد) در روز جدايى [حق از باطل ]- روزى كه آن دو گروه با هم رو به رو شدند - نازل كرديم، ايمان آورده‏ايد و خدا بر هر چيزى توانا است».V}انفال (8)، آيه 21.{V خمس و جهاد دو اصل از ريشه ايمان است و صداقت آن به وسيله مبارزه با مال‏اندوزى و تطهير نفس خود، از مظاهر فريبنده دنيا و تزكيه آن از آزمندى و حرص تجلّى مى‏يابد. خداوند متعال، خمس را به پيامبر اسلام و ذريه گرامى او، جهت اكرام و احترام آنان، اختصاص داده است. حضرت باقرعليه السلام فرموده است: «براى هيچ كس جايز نيست از مالى كه خمس به آن تعلق گرفته، چيزى بخرد؛ مگر اينكه حق ما را به ما برساند».V}«لا يحلّ لاحد ان يشترى من الخمس شيئاً حتى يصل الينا حقّنا»: وسائل الشيعه، ج 6، باب 1، ح 4.{V عمران بن موسى مى‏گويد: آيه خمس را بر حضرت خواندم، پس فرمود: «هر آنچه از آن خدا است، به پيامبر مى‏رسد و هر آنچه از آن پيامبر گردد، به ما (اهل بيت) خواهد رسيد». سپس فرمود: «خداوند ارزاق مؤمنان را به پنج قسمت به آنان ارزانى داشته است، تا يكى را در راه خدا انفاق كنند و چهار قسمت را به حلال بخورند ... اين دستورها سخت و دشوار است و كسانى به آن عمل مى‏كنند و سختى‏ها را تحمل دارند كه خداوند آنان را در راه ايمان امتحان كرده است».V}«ما كان للّه فهو لرسوله و ما كان لرسوله فهو لنا ثم كان و الله لقد يسّر الله على المؤمنين ارزاقهم بخمسة دراهم قبلوا لربّهم واحداً و اكلوا اربعة احلاّء ثم قال هذا من حديثنا صعب مستصعب لايعمل به و لايصبر على الاّ ممتحن قلبه للايمان»: همان، ابواب ما يجب فيه الخمس، باب 1، ح 6.{V
کد سوال : 638
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من دانشجوي علوم سياسي هستم ورودي 82 . كه پس از اتمام خدمت سربازي علي رغم ميل باطني به دانشگاه راه يافتم در واقع پناه آوردم به دانشگاه كه شايد خواست خدا باشد به هر حال مشكل من ممكن است روحي و رواني (افسردگي ) يا ايجاد ذهنيت بد باشد من هر كار خوبي انجام مي دهم يا كلا در انجام كارها نتيجه برعكس مي گيرم احساس مي كنم كه خدا به من طور ديگري نگاه مي كند(سابقه طولاني دارد) يعني قانون خدا و طبيعت در مورد من صدق نمي كند با همه بندگانش فرق مي كنم . نمي دانم چرا شايد نيت و عقيده من بد باشد ولي تا آنجا كه خود را مي شناسم اينطور نيست مقبوليتي در بين مردم ندارم (اين كه مي گويند بزرگي را به كسي نمي بخشند بايد خود آن را به دست آوري چطور) دعاهايم مستجاب نمي شود يعني اعتقاد به دعاها را از دست داده ام به هر حال من يك جوان هستم و نياز به پذيرفته شدن و نياز به احساس ارزشمندي دارم خدا يك جرقه در زندگي من ايجاد نمي كند و به اصطلاح ما را هل نمي دهد تا بقيه راه زندگي را با كمك خودش بپيماييم و به سعادت واقعي برسيم البته من ناشكر نيستم نعمت سلامتي و غيره را فراموش نمي كنم من خواستار يك زندگي سالم به معناي واقعي هستم مرا راهنمايي كنيد؟
پاسخ : سؤالات شما دانشجويان محترم اين فرصت را فراهم مي نمايد كه بين ما و شما ارتباطي صميمانه برقرار شود ما حرفها و درد دلهاي شما را بشنويم و پاسخهاي ما قبل از اينكه راهنمايي براي شما باشد در واقع نوعي همدردي و همدلي با شما عزيزان است . راستي تا فراموش نكرده ام موفقيت شما را در راهيابي به دانشگاه و انجام خدمت سربازي تبريك عرض مي كنم. بحمدالله شما با دست يابي به اين دو موفقيت گامهاي مؤثري را در رسيدن به اهداف عاليه خود برداشته ايد شما در نامه خود به چند مطلب اشاره نموده ايد: 1. گلايه هايي كه از خود و فرآيند زندگي خودتان داريد. 2. توقعاتي كه از خداوند داريد 3. عدم مقبوليت در بين مردم 4. نيازها. اول از مطلب آخر شروع مي كنيم يعني نيازها. بدون ترديد هر انساني يك سلسه نيازهايي دارد كه از جمله آنها احساس ارزشمندي است. بعبارت ديگر همه انسانها دوست دارند كه از درون احساس ارزشمندي كنند اما سؤال اينجاست كه نياز چگونه تأمين مي شود؟ يكي از مهمترين عوامل كه در ارضا اين نياز نقش كليدي دارد اعتماد به نفس است اعتماد به نفس يعني اينكه فرد توانمدني هاي خود را بشناسد و باور كند قطعا شما داراي توانمنديهاي زيادي هستيد اما تاكنون چقدر در صدد كشف آنها برآمده ايد؟ و آيا در صورت كشف توانمنديها چقدر به آنها باور داريد و به آنها اعتماد مي كنيد؟ بعضيها احساس ارزشمندي را مساوي با موفقيت و پيروزي مي دانند و هر كجا با شكست مواجه شوند احساس بي ارزشي مي كنند حال آنكه شكست لازمه زندگي است و هرگز مساوي با بي ارزشي نيست ارزش ما انسانها به ميزان اعتمادي است كه به خودمان داريم بنابراين يكي از مهمترين و بهترين راههاي رسيدن به احساس ارزنده سازي و احساس ارزشمندي كردن شناخت توانمنديها و باور كردن آنها و تكيه كردن بر آنهاست . اما سه مطلب (1، 2، 3) كه نوعي گلايه از خود، خدا و اجتماع است همه يك مخرج مشترك دارد و آن نگرش منفي يا منفي بافي است. تفكرات منفي و شناخت نادرست منشآ بسياري از مشكلات روحي و رفتاري انسان است و اگر اين منفي بافي شديد شود موجب افسردگي ميشود و اين بيماري بر بسياري از كاركردهاي انسان و همچنين روابط اجتماعي او تأثير منفي مي گذارد. از نشانه هاي منفي اينست كه فرد به هر چيزي نگاه مي كند عيب ها و نقايص آنرا مي بيند اين نگرش منفي قابل تعميم به هر چيزي و هركسي و بيشتر از همه به خود انسان است. به قول معروف آدمهاي منفي باف همواره نصفه خالي ليوان را مي بينند و هيچگاه به آن نصفه پر توجهي نمي كنند بنظر مي آيد منشأ بسياري از مشكلات كه مطرح كرديد مانند اينكه خداوند به من توجهي ندارد خداوند بين من و ساير بندگانش فرق مي گذارد، دعاهايم را مستجاب نمي كند، مردم مرا دوست ندارند و من در بين مردم مقبوليتي ندارم. چرا خدا جرقه اي در زندگي من نمي زند؟ و حرفهايي از اين قبيل ، بر مي گردد به طرز نگرش و شناخت و تفكرات شما نسبت به خود و ديگران و تا زماني كه اين نگرش و شناخت را تغيير ندهيد مشكلاتي كه به آنها اشاره كرديد كماكان باقي است بنابراين راه نجات از اين بحران فكري و روحي بيرون آمدن از اين وضعيت از اين رو ما راهكارهايي را خدمت شما عرض مي كنيم. سعي كنيد با جديت به آنها عمل كنيد تا انشاالله مشكلات شما بصورت ريشه اي حل شود. 1. با تفكرات منفي خود مقابله كنيد يعني هر گاه افكار منفي به فضاي ذهن شما خطور كرد بلافاصله خود را مشغول كار ديگري كنيد و يا يك فكر مثبتي را جايگزين آن نماييد. 2. جنبه هاي مثبت خود را يادداشت كنيد و هر روز به ويژه زماني كه افكار منفي هجوم مي آورند آنرا مرور كنيد. 3. هر روز مواردي از جنبه هاي مثبت ديگري در خودتان مي بينيد به آنها اضافه كنيد. 4. از قرار گرفتن در تنهايي و مكانهاي خلوت اجتناب كنيد. 5. از بيكاري و بي برنامه گي دوري كنيد و هميشه براي خود يك مشغوليتي مثبت مانند مطالعه، ورزش، تفريحات سالم، پرداختن به كارهاي هنري و ... فراهم كنيد. 6. در كارهاي اجتماعي بيشتر مشاركت كنيد. 7. هر روز حداقل نيم ساعت ورزش كنيد. 8. همنشينان ودوستان با نشاط و شاداب براي خود برگزينيد. 9. از خوردن غذاهاي نشاط آور مانند زعفران ، به صورت شربت و استعمال عطريات و بوي خوش بيشتر استفاده كنيد. 10. در مراسم مذهبي اعم از مجالس جشن و مجالس عزاداري شركت كنيد. 11. به انجام عبادات و مناسك مذهبي بويژه نماز اول وقت اهتمام بورزيد. 12. هر روز صفحه اي از قرآن را با تأني و توجه به معنا، تلاوت كنيد. 13. به تغذيه خود به ويژه وعده هاي غذا، مخصوصا صبحانه اهتمام بيشتري داشته باشيد. 14. از غذاهاي مقوي و مغزي به ويژه غذاهاي قند دار مانند خرما، كشمش، عسل، بيشتر استفاده كنيد. 15. هر روز بويژه ساعاتي كه احساس خستگي و كسالت مي كنيد حدود 10 دقيقه يك دوش با آب ولرم بگيريد. 16. اگر شرايط و امكان شنا كردن داريد هر روز يا يك روز در ميان يك ساعت شنا كنيد مطمئن باشيد اگر راهكارهاي فوق را با جديت و اهتمام تمام انجام دهيد وضعيت روحي شما بهتر خواهد شد و به لطف خداوند به روحيه شاداب و با نشاط دست خواهيد يافت در پايان موفقيت جنابعالي را از خداوند متعال مسئلت مي نماييم.
کد سوال : 639
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا بر دختراني كه در دانشگاه با افراد مختلف صحبت مي كنند مي توان براي ازدواج اعتماد كرد اگر نمي شود پس افراد تحصيل كرده با چه كسي ازدواج كنند؟
پاسخ : دانشجوي گرامي: ملاك براي اعتماد به افراد، به ويژه دختران صحبت كردن يا صحبت نكردن با ديگران و حضور يا عدم حضور در دانشگاه نيست چه بسا دختراني در دانشگاه هستند كه با دانشجويان پسر يا اساتيد مرد صحبت مي كنند ولي در عين حال رعايت حجاب، حيا و عفت و پاكدامني را مي نمايند و چه بسا دختراني كه دانشجو نيستند و با نامحرم نيز خيلي صحبت نمي كنند ولي در عين حال قابل اعتماد نيستند بنابراين ملاك براي اعتماد به ديگران اينست كه حدود شرعي و احكام الهي را رعايت كنند ورفتارهاي آنها مطابق با دستورات ديني باشد اگر كسي از روي شهوت و تمايلات جنسي با ديگران ارتباط برقرار كند و نگاه خود را نسبت به نامحرم كنترل نكند و پوشش او متناسب با شأن يك زن مسلمان نباشد اين نشانه ضعف ايمان اوست و در واقع چنين فردي از نظر اعتقادي و شخصيتي دچار آسيب شده است و بايد با احتياط به سراغ اينگونه افراد براي ازدواج رفت. بنابراين حضور در دانشگاه و تحصيلات باعث بي اعتمادي به دختران نمي شود تا دختران تحصيل كرده در ازدواجشان دچار مشكل شوند همچنانكه عدم حضور در دانشگاه و پايين بودن سطح تحصيلات نيز نشانه مومن بودن و عفيف بودن نيست. هر فردي براي انتخاب همسر بايد بر اساس معيارهاي صحيح كفو و همتاي خود را انتخاب كند و لازمه انتخاب صحيح مشورت با افراد مجرب و دلسوز، تحقيق و كسب آگاهي لازم از خانواده و ويژگيهاي آن فردي است كه مي خواهد بعنوان همسر او را انتخاب كند.
کد سوال : 640
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : براى آشنايى با عرفان چه كتاب‏هايى را توصيه مى‏كنيد؟
پاسخ : T}يك. عرفان نظرى (تبيين، تحليل و نقد):{T 1. فلسفه عرفان، سيد يحيى يثربى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى. 2. عرفان نظرى، سيد يحيى يثربى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى. 3. عرفان اسلامى چيست، مارتين لينگز، ترجمه فروزان راسخى. دفتر پژوهش و نشر سهروردى. 4. نقد صوفى، محمد كاظم يوسف‏پور، روزنه. 5. تاريخ تصوف در اسلام، قاسم غنى، زوار. 6. «عرفان» عارفان مسلمان، اسدالله آزاد، دانشگاه فردوسى مشهد. 7. سرچشمه تصوف در ايران، سعيد نفيسى، انتشارات فروغى. 8. عارف و صوفى چه مى‏گويند، آيةالله جواد تهرانى، بنياد بعثت. 9. نسبت دين و عرفان، سيد يحيى يثربى، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر. 10. عرفان دينى و دين عرفانى، على شيروانى، دارالفكر. 11. آموزه‏هاى صوفيان، سيد حسين نصر، قصيده سرا. 12. دنباله جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير. 13. مبانى عرفان و تصوف، محمد حسين بيات، دانشگاه علامه طباطبايى. 14. عرفان و عارف نمايان، صدرالدين شيرازى، ترجمه محسن بيدارفر. الزهراء. 15. معرفت‏شناسى در عرفان، سيد حسين براهيميان، دفتر تبليغات اسلامى. 16. ابعاد عرفانى اسلام، آن مارى شيمل، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 17. همبستگى ميان تصوف و تشيع، كامل مصطفى شيبى، ترجمه دكتر على اكبر شهابى، دانشگاه تهران. 18. تصوف و تشيع، هاشم معروف الحسنى، ترجمه سيد محمد صادق عارف، آستان قدس رضوى. 19. درآمدى بر سير و سلوك، مجتبى تهرانى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى‏ T}دو. عرفان و سلوك عملى:{T 1. چهل حديث، امام خمينى«رحمه الله»، انتشارات رجاء. 2. بحرالمعارف، مولى عبدالصمد همدانى، حكمت. 3. برنامه سلوك، به كوشش على شيروانى، دارالفكر. 4. شرح منازل السائرين، عبدالرازق كاشانى، نگارش على شيروانى، الزهراء. 5. رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم، حسينى طهرانى، انتشارات علامه طباطبايى. 6. سلوك عرفانى، شيخ حسين بحرانى، ترجمه على شيروانى، وثوق. 7. اخلاق ناصرى، خواجه نصير الدين طوسى، شركت سهامى انتشارات خوارزمى. 8. تهذيب الاخلاق، يحيى بن عدى بن حميد بن زكريا، ترجمه سيد محمد دامادى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى. 9. گنجينه عرفان، انتشارات مؤمنين. 10. علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع السعادت مولى مهدى نراقى)، ترجمه دكتر سيد جلال الدين مجتبوى، حكمت. 11. ادب حضور (ترجمه فلاح السائل سيد بن طاوس)، مترجم. م. ر.، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى انصارى. 12. المراقبات، ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مترجم ابراهيم محدّث، انتشارات اخلاق. 13. عرفان اسلامى، حسين انصاريان، انتشارات حجت. 14. راهيان كوى دوست، محمد تقى مصباح يزدى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى«رحمه الله». 15. مقالات، استاد محمد شجاعى، سروش. 16. كيش پارسايان، مجتبى تهرانى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى. 17. مراحل اخلاق در قرآن (ج‏1، تفسير موضوعى قرآن مجيد)، عبدالله جوادى آملى، نشر اسراء. 18. اخلاق عارفان، مهين پناهى، روزنه.