کد سوال : 571
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عارفان از «اولياءالله» مىباشند؟
پاسخ :
T}يكم.{T
«ولى الله» بودن، يكى از ويژگىها و خصايص انسانهاى كامل است. «ولىّ» يكى از اسماى الهى است و از آنجا كه «اسماء الله» باقى و دائم است، انسان كامل - كه مظهر اتم و اكمل اسماى الهى است - صاحب ولايت كليه دائمى است و مىتواند به اذن او، در ماده كائنات تصرف كند و قواى ارضى و سماوى را تحت تسخير خويش در آورد. البتّه واجد مقام ولايت، مىداند كه مأمور محض است و به هيچ وجه ادعاى استقلال ندارد؛ زيرا ولايت با استقلال سازگار نيست. انسان وقتى دريافت كه ارادهاش، مقهور اراده خداى سبحان است؛ مىتواند به مقام شامخ «ولايت» نايل آيد.V}راهنماشناسى، دفتر 6، ص23 - 24.{V
T}دوّم.{T
در جاى خود اثبات شده است كه مصداق حقيقى انسانهاى كامل، معصوماناند و ساير انسانهاى وارسته - كه گام در راه رسيدن به مبدأ اصلى خويش نهادهاند - به عنوان نايب خليفه و خليفه خليفه مىباشند. به هر روى، انسانهاى كامل - كه بالاصاله خليفه خداوند هستند - معصوماناند و انسانهاى ديگر، بالعرض و به واسطه كمال و خلافت پيامبر«صلى الله عليه وآله»، كامل و خليفه شدهاند. كمال رسول خدا«صلى الله عليه وآله» و عترت آن حضرت«عليهم السلام»، «ذاتى» و در ديگران «عاريتى» است.V}همان، صص 33 - 40.{V
با توجه به اين دو مطلب، اگر مقصود از عارفان، «معصومان» باشند، آنان به صورت اصلى و ذاتى، داراى ويژگى ولايت بوده و از اولياء اللّهاند. امّا اگر مراد، عارفان غير معصوم باشند، آنان به صورت فرعى و عرضى داراى ويژگى ولايت بوده و در زمره اولياء اللهاند.
کد سوال : 572
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : «عارف» چه كسى است و شرايط اصلى او چيست؟
پاسخ : ابوعلى سينا در فصل دوم از نمط نهم اشارات، در تعريف «عارف» مىگويد: «و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديماً لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف»؛ يعنى، عارف كسى است كه با فكر خويش [ با تمام وجود ]به عالم جبروت رو كند و بدون وقفه در پى تابيدن نور حق در سرّ خويش باشد.V}نگا: مقالات فلسفى، ج2، صص 143 - 172؛ در آسمان معرفت، صص 343 - 345.{V
در بيانى روانتر، «عارف كسى است كه حقايق اشيا را به طريق كشف و شهود - چنان كه هست - ببيند». البته به طورى كه هم داراى دين و مذهب باشد و هم اهل رياضت و كشف و شهود؛ و از مقام «علم اليقين» به مرتبه «عين اليقين» و «حق اليقين» رسيده باشد و مقصود و منظورش از رياضت و عبادت، فقط خداوند باشد و بس و نه ترس از عذاب دوزخ يا طمع در بهشت.V}نگا: شرح بر مقامات اربعين، صص40 - 43.{V به هر حال «عارف» كسى است كه در پى معرفت خداوند است و اين معرفت را با چشم حقيقت بين مىخواهد، نه عقل و چشم اين سويى.
P}آنكه او را چشم دل شد ديدبان{E}ديد خواهد چشم او عين العيان{P
P}با تواتر نيست قانع جان او{E}بل ز چشم دل رسد ايقان او{P
V} مثنوى معنوى، دفتر6، ابيات 4405 - 4406.{V
امّا اين معرفت حقيقى در ديدى كلان مشروط به سه شرط است:V}در اين خصوص نگا: درآمدى بر سير و سلوك، صص 49 - 57.{V
T}يك. خدا بينى{T
گاهى عدول از جهت حقيقت، سبب عدم درك شهودى است؛ هر چند سالك مبتلا به معاصى و رذايل نباشد. آينههاى وجودى انسان، براى نماياندن وجه حق - علاوه بر صيقلى بودن - بايد در جهت حق هم قرار گيرد. گاهى افرادى با رياضت و عبادت، ملكات فاضله را در خويش پديد مىآورند و از گناه دورى مىجويند؛ اما غايتى را كه در وراى اين عبادات مىجويند، رسيدن به نعمتهاى اخروى است! گاهى از اين حدّ نيز پايينتر است، نماز شب مىخوانند به جهت وسعت رزق! صله رحم به جاى آورند، به منظور طول عمر! و به تمام اين مقاصد هم دست مىيايند؛ امّا از مشاهده «ربّ» محروم مىمانند؛ چون از ابتدا شهود و لقاى حق را مد نظر قرار نداده بودند.
P}دلِ عارف شناساى وجود است{E}وجودِ مطلق او را در شهود است{P
V} گلشن راز.{V
T}دو. راهبرى پيامبر{T
عارف راستين متوجه اين نكته است كه هيچ انسانى، قادر به شهود حق نيست، مگر به تبعيت از انبيا؛ چرا كه آدمى قدرت شناسايى تأثير عمل را در روح خويش ندارد. ما نمىدانيم هر يك از اعمالمان چه تأثيرى بر روح مىگذارد. سالك الى الله براى گذر از ظلمات به سوى نور، محتاج دستگيرى انبيا و اوليا است.
P}بى پير مرو تو در خرابات{E}هر چند سكندر زمانى{P
همچنين با صرف دانستن آنچه انبيا گفته و در عمل انجام دادهاند، شرايط تحصيل فراهم نمىگردد. علاوه بر بيان احكام و قوانين الهى، نظارت اوليا در عمل نيز بايسته است. آدميان به دليل فطرت الهى، كششهايى به سوى عالم غيب دارند؛ اما اين كششها و تمايلات، به تنهايى براى سلوك الى الله كفايت نمىكند؛ زيرا از طرف ديگر كششها و تمايلاتى نيز به سوى «طبيعت» دارند.
پس كسى كه تحت تأثير جاذبههاى دنيا بوده و دريچههاى وجودش رو به خشكى است، دستخوش غفلتها مىشود. انبيا و اوليا همواره بايد تازيانه بيدارى را بر سر انسانها فرود آورند، انذار كنند و آدمى را از خطرات راه بترسانند و تبشير نمايند و ارزش وجودى انسان را در مقايسه با دنيا بيان كنند.
T}سه. ولايتپذيرى{T
با توجه به متون دينى، آدمى بدون شناخت امام و رسول، قادر به درك محضر ربوبى نيست. روزى امام حسين«عليه السلام» به اصحاب فرمودند: «اى مردم! قسم به حق كه خداوند نيافريد بندگان را مگر براى عرفان و معرفت ربوبى». پس مردى از اصحاب عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما باد! «معرفت الله تعالى» چيست؟ فرمودند: «معرفت بالله شناخت امام است در هر زمان، همان امامى كه اطاعتش واجب است».V}بحارالانوار، ج5، ص312.{V
انسان كامل - كه مصداق اصلى و حقيقىاش معصوماناند - واسطه فيض حق است. آينه كلى است كه انوار حق را به آينههاى وجودى - به قدر ظرفيتى كه دارند - مىتاباند. از همين رو در روايت وارد شده است:
«اگر كسى شبهايش را به نماز بپردازد و روزها روزه بگيرد و همه اموالش را صدقه دهد و همه عمر در طواف كعبه باشد؛ اما ولايت ولى خدا را نشناسد تا از وى تبعيت كند و جميع اعمالش را به ولايت و هدايت وى متمركز سازد؛ از انجام دادن اين اعمال پاداشى از جانب حق تعالى نصيبش نخواهد شد و از زمره اهل ايمان شمرده نمىشود».V}وسائل الشيعه، ج1، ص7.{V
P}آنكه از حق يابد او وحى و جواب{E}هر چه فرمايد بود عين صواب{P
P}آنكه جان بخشد اگر بكشد رواست{E}نايب است و دست او دست خداست{P
P}همچو اسماعيل پيشش سر بنه{E}شاد و خندان پيش تيغش جان بده{P
P}تا بماند جانت خندان تا ابد{E}همچو جان پاك احمد با احد{P
P}گر خضر در بحر كشتى را شكست{E}صد درستى در شكست خضر هست{P
P}وهم موسى با همه نور و هنر{E}شد از آن محجوب، تو بى پر مپر{P
V} مثنوى معنوى، دفتر1، ابيات 225 - 228 و 236 - 237.{V
کد سوال : 573
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : تكليف اساسى و حقيقى انسان و عالم چيست؟ آيا غير از خدايى شدن مىتوان چيزى را پذيرفت؟
پاسخ : T}يك. {T
از نظر قرآن، انسان مسافرى است كه با شتاب و تلاش، در حال سير و سفر است و پايان سير او نيز ملاقات با خداوند است.V}انشقاق(84)، آيه 6 - 12.{V در اين صورت حركت او سيرى عمودى و طولى (تكاملى و ملكوتى) است نه سيرى افقى و اقليمى؛ زيرا خداوند در منطقه و جايگاه ويژه نيست؛ بلكه انسان به هر سو كه روى آورد، به سوى خدا رو كرده است: A}«هُوَ الَّذِى فِى السَّماءِ إِلهٌ وَ فِى الْأَرْضِ إِلهٌ»{A؛ V}زخرف(43)، آيه 84.{V و A}«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»{A؛ V}بقره (2)، آيه 115.{V.
T}دو. {T
خداوند كريم از سير انسان به «صيرورت» ياد كرده است، يعنى، تحول و شدن از نوعى به نوع ديگر و از منزلى به منزل ديگر و تكامل يافتن از مرحلهاى به مرحله ديگر. امّا خداوند متعال با لحنهاى گوناگون، غايت اين صيرورت را بيان مىفرمايد:
2-1. گاهى صيرورت را به سوى «ضمير غايب» مطرح مىكند؛ V}مائده(5)، آيه 18؛ غافر(40)، آيه 23؛ شورى(42)، آيه 15؛ تغابن(64)، آيه 3.{V گرچه اين ضمير به الله بر مىگردد. امّا چون الله به عنوان اسم ظاهر و تعيّنى از تعيّنات الهى است، صيرورتى فراتر از آن هم يافت مىشود كه به چهره ضمير غيبت در مىآيد.
2-2. گاهى غايت صيرورت از چهره «غيبت» فراتر مىرود و به صورت خطاب جلوه مىكند: A}«وَ اِلَيْكَ الْمَصير»{A؛ V}ممتحنه (60)، آيه 4؛ بقره (2)، آيه 285.{V در اين مرحله صيرورت نه به سمت او است و نه به طرف ضمير غايب؛ بلكه خطاب «به سوى تو» است.
2-3. دسته سوم، غايت صيرورت را به صورت «به سوى ما» مطرح مىكند.V}ق(50)، آيه 43.{V خداوند وقتى به صورت جمع از كلمه «ما» استفاده مىكند؛ يعنى، من با همه اسما و صفات خود، غايت صيرورت شمايم.
2-4. گاهى نيز غايت صيرورت به صورت ضمير متكلم وحده است، مىفرمايد: «صيرورت شما به سوى من است».V}لقمان(31)، آيه 14؛ حج(23)، آيه 48.{V
گرچه هر يك از اين مراحل كمال و صيرورت به سوى خداوند است، امّا هر مرتبهاى نسبت به مرتبه قبلى كمال برتر است تا اينكه نهايت ظرفيت انسانى را فراهم مىآورد و براى شهود مبدأ و منتهاى هستى، انسان را به قله شهود مىكشاند؛ ولى در هر صورت غايت صيرورت انسان او است.
T}سه.{T
خداوند متعال، منتهاى صيرورت و هجرت انسان را با عنوان «خليفةاللهى» ياد كرده است؛V}بقره(2)، آيه 30.{V يعنى، انسان در حركت خود، هنگامى به مقصد نهايى بار مىيابد كه مظهر اسماى حسناى الهى شده باشد و اين همان مرتبه «خليفةاللهى» است كه تنها انسان در ميان موجودات عالم هستى، شايستگى آن را دارد.
T}چهار.{T
تنها زمانى امكان دارد آدمى به مبدأ غايى حقيقى خود نايل شود همه اعمال، رفتار، حالتها، عقايد، افكار و اوصافش براى خداوند متعال باشد؛ همچون حضرت ابراهيم«عليه السلام» كه فرمود: A}«إِنَّ صَلاتِى وَ نُسُكِى وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»{A؛ V}انعام(6)، آيه 162.{V
.
از اين رو، تنها تكليف اساسى و حقيقى انسان در عالم هستى، آن است كه بكوشد با شناخت راه و هدف، خود را از آلودگىها، گناهان و تعلقات برهاند و تنها رنگ خدايى به خود بگيرد تا بتواند به مقام مظهر اسماى الهى باريافته و در منتهاى صيرورت خويش، شاهد وجه خداوند متعال باشد.V}براى مطالعه بيشتر ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، نوشته آيةالله جوادى آملى، ج 14.{V
P}دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن{E}در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن{P
V}حافظ شيرازى.{V
کد سوال : 574
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا انسان با كشف و شهود و سير و سلوك مىتواند به وحى برسد؟
پاسخ : «وحى» در لغت داراى معانى مختلف است؛ از جمله: اشاره، كتابت، نوشته، رساله، پيغام، سخن پوشيده و اعلام در خفاV}لسانالعرب، ج 15، ص 380.{V. اين واژه در قرآن كريم در چهار مورد به كار رفته است: اشاره پنهانى،V}مريم (19)، آيه 13.{V هدايت غريزىV}نحل (16)، آيه 68 - 69.{V، سروش غيبى (الهام)V}قصص (28)، آيه 7؛ طه (20)، آيه 37 - 40.{V و وحى رسالى.V}شورى (42)، آيه 7.{V
اين واژه در اصطلاح دو كاربرد دارد: يكى عام و ديگرى خاص. «وحى» به معناى عام، سخن پوشيده و اعلام در خفا است كه در همه موجودات - اعم از حيوان، جماد، انسان و شيطان - وجود دارد. معناى عام وحى، نوعاً همان معناى لغوى وحى است. در معناى خاص، وحى معرفتى است كه به صورت ويژه بر پيامبران و معصومان القا مىشود. اين فقط مختص رسولان و امامان«عليهم السلام» است؛ نه غير آنان.V}جامعالاسرار و منبعالانوار، ص 454.{V
بر اين اساس اگر مقصود از وحى؛ معناى عام آن باشد، بلى، انسان با كشف و شهود و سلوك معنوى، مىتواند به مقام سروش غيبى برسد كه از آن به الهام و گاه به كشف معنوى تعبير مىشود. اما اگر مراد، وحى به معناى خاص آن باشد، خير؛ زيرا صرف سلوك معنوى آدمى را به مقام انبيا و ائمه«عليهم السلام» نمىرساند و چنان معرفتى براى وى حاصل نمىشود؛ زيرا:
T}يكم. {T
وحى آن نوع شناخت و دريافت معارف و قوانين تشريعى جامع و بىبديل است كه از سوى آفريدگار عالم - با توجه به آگاهى از سيستم وجود انسان و نيازهاى گوناگون حيات مادى و روحانى او - در تمام مراحل مختلف زندگى افاضه مىشود و جهت راهبرد هماهنگ و معقول جامعه انسانى، در روند حيات فردى و جمعى است. در حالى كه محتواى مكاشفهاى كه از سلوك معنوى به دست مىآيد، اغلب ناقص و يك جانبه است و براهين اطمينان بخش براى صاحب كشف و ديگران ندارد. علاوه بر آنكه وحى ناظر به سعادت همگان است؛ در حالى كه كشف عرفانى محض، در صدد رفع مشكل صاحب كشف است.
T}دوم.{T
در وحى خاص، پيامبر، فرشته (كه واسطه پيام است) را مىبيند؛ ولى در وحى عام اگر حامل پيام فرشته باشد، سالك او را مشاهده بصرى نمىكند.
T}سوم.{T
نبى بايد شهود خويش را به ديگران گفته و آن را تبليغ كند؛ ولى براى سالك چنين شرطى وجود ندارد.V}اين موارد با استفاده از منابع ذيل استخراج شده است: عرفان نظرى، ص366؛ مفاتيح الغيب، ص338؛ شرح مقدمه قيصرى، ص 590 و 591؛ شرح فصوص الحكم، ص111؛ مبانى نظرى تجربه دينى، ص 154 - 159؛ تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت، ص52 - 72.{V
T}چهارم.{T
وحى، مقامى اعطايى است كه خداوند افاضه فرموده و تحت مشيت و اراده او قرار دارد؛ امّا در مكاشفه، سالك هر چند حقايق عوالم غيب را دريافت مىدارد؛ ولى اين «آخذاً من الله» و از طريق اعطا نيست.
بنابراين انسان با سلوك معنوى، نمىتواند به وحى - به معناى خاصّ آن - دست يابد؛ گرچه به وحى به معناى عام آن نايل شود.
کد سوال : 575
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا شهود نمىتواند فقط توهم و تلقين باشد؟ حد تشخيص كدام است؟
پاسخ : قلب آدمى - كه موضع شهود است - مثل خانهاى است كه درهاى متعدد دارد و از طريق اين دريچهها، «حالات مختلف»، عارض قلب و داخل در وجود لطيف انسانى مىشود. از اين رو برخى از عارفان، قلب را به منزله هدفى مىدانند كه مورد اصابت تيرهاى مختلف واقع مىشود.
برخى ديگر قلب را به آينهاى تشبيه كردهاند كه صورتهاى مختلف در آن منعكس مىشود و قلب، آن صورتها را يكى پس از ديگرى شهود مىكند.
عدهاى ديگر قلب را به حوض آبى تشبيه كردهاند كه مصبّ مرورهاى مختلف است. آثار مختلفى از ناحيه حواس ظاهر و قواى حيوانى و يا لطايف باطنى نفس و قواى رحمانى بر قلب عارض مىگردد. لذا آنچه را كه انسان با حواس ظاهرى درك مىكند، در قلب اثر مىگذارد و آنچه را با قواى باطنى مانند خيال و وهم و ساير قوا در خود شهود مىكند، در قلب تأثير دارد.V}نگا: شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم، صص 633 - 636.{V
از اين رو ممكن است پارهاى از مكاشفات و شهودها، حق و حقيقى نباشد؛ بلكه گاهى شيطان براى سالك تمثّل يافته و باطل را بر قلب او القا كند و بر او عيان سازد.V}الفتوحات المكية، ج3، صص 39.{V
بدين جهت - چنان كه براى هر علمى معيار و ميزانى وجود دارد كه به وسيله آن صحت و سقم و درستى و نادرستى آن دانسته مىشود - احتياج سلوك معنوى به ميزان و معيار شديدتر است. البته سلوك معنوى به حسب افراد، حالات، مراتب و مقامها متفاوت است؛ از اين رو ميزان يابى آن محصور و محدود نيست و نمىتوان تمامى آنها را با جزئيات مخصوص به خود مطرح كرد.
يك ميزان كلى و كلان براى تمييز «شهود ربانى» از «شهود و القاى شيطانى» كتاب و سنت است. سالك شهود خويش را بايد با ميزان كتاب و سنت بسنجد و چنانچه ميان آنها ناسازگارى يافت، بداند كه شهود غير حقيقى و شيطانى بوده است. اگر شهود او منطبق بر امر وجوبى و مستحب باشد، بداند رحمانى و الهى است و اگر بر امر منهى تطبيق دارد، بداند شهود شيطانى است.
يكى از نشانههاى مهم تشخيص «شهود حقيقى» از «غير حقيقى» آن است كه بعد از شهود، لذتى عظيم و خاص - فراتر از لذتهاى جسمانى و مادى كه انسان را مستغرق مىكند - دست دهد. اين لذت گاهى به اندازهاى است كه سالك را از طعام و غذا باز مىدارد و نفس، مستغرق در حقايق مىشود و از جهات بدنى غفلت پيدا مىكند.V}شرح مقدمه قيصرى، ص592؛ الفتوحات المكية، ج3، ص39.{V
به هر حال تا زمانى كه آدمى با بدن جسمانى و اين سويى خويش همراه است، از تلبيس ابليس در امان نيست؛ مگر مانند حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» و معصومان«عليهم السلام» كه جسم آنان نيز مانند ارواحشان در عروج بوده و بر عالمى فراتر از عوالم مادى و معنوى - كه جاى واردات شيطانى است - صعود كردهاند.V}الفتوحات المكية، ج2، ص622.{V
توجه به نكاتى در اين خصوص بايسته است:
T}يكم.{T
بسيارى از عارفان راستين معتقدند: به دليل پيچيدگى تمييز شهود حقيقى از غير آن، سالك عارف بايد تحت مراقبت استاد كامل متوجّه به حق و اهل مكاشفه - بر طبق موازين و قوانينى كه شريعت اسلام و رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» و ائمه اطهار«عليهم السلام» مقرر كردهاند - وارد مرحله سلوك و سير الى الله شود.V}شرح مقدمه قيصرى، صص594 و 595 و نيز نگا: همان، صص 628 و 629.{V
P}طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن{E}ظلمات است بترس از خطر گمراهى{P
به هر حال اگر منشأ القائات، الهامات، مكاشفهها و مشاهدهها، «رياضتهاى شرعى» و تبعيت محض از سنتها و آداب الهى باشد و آنچه را كه مرشد كامل بيان مىكند، از شرع گرفته باشد و مريد مشتاق را بر طبق موازين صحيح خالى از اشتباه رهبرى نمايد؛ در اين صورت آنچه كه بر نفس سالك افاضه مىشود، قهراً مربوط به معارف الهى و طاعت حق خواهد بود. اگر سير و سلوك بر طبق موازين عارى از انحراف باشد، مشاهدهها و كشفيات، آميخته با القائات شيطانى نخواهد شد.
T}دوم.{T
گاهى سالك در تعبير كشف و شهود خويش، دچار خطا مىشود؛ هر چند شهودش درست و مطابق با واقع بوده و به دور از تلقين و وهم و القائات شيطانى است. مانند كسى كه در مشاهدات ظاهرى، شخصى را در تاريكى شب، مشاهده مىكند كه از ديوار خانهاى بالا مىرود؛ آن گاه مىگويد: «دزد وارد آن خانه شد»! در حالى كه او همان صاحب خانه بوده كه كليدش را گم كرده و به ناچار از ديوار بالا رفته است. او در اينكه ديده كسى از ديوار خانه همسايه بالا رفته، خطا نكرده و آنچه ديده، در خارج واقع شده است؛ امّا در گزارش خويش دچار خطا گرديده است. منشأ اين خطا آن است كه در گزارش، به بيان همان چيزى كه ديده، اكتفا نكرده و امورى را نيز بر آن افزوده است.V}نگا: الفتوحات المكية، ج3، ص7؛ مبانى نظرى تجربه دينى، ص162.{V
T}سوم.{T
از آنجا كه مكاشفات و مشاهدات، داراى مراحلى است، بسيارى از عارفان معتقدند: اگر شهود از مرحله «عين اليقين» فراتر رود و به مرتبه «حقاليقين» برسد؛ در آنجا اصلاً خطا راه ندارد و هرچه هست، حق محض است. علاوه بر آنكه در اين مرحله، به معناى واقعى، عالِم با معلوم، نوعى اتحاد پيدا كرده، خويش را نمىبيند.
در مثال مىتوان مراتب علم اليقين، عيناليقين و حق اليقين را چنين دانست: اين سه مرحله بسان خرمنى از آتش است كه وقتى انسان، به وجود آن آگاه مىشود و به علم خويش ايمان مىآورد، نسبت به آن آتش «علم اليقين» دارد. هرگاه آن را ببيند، در موقف «عين اليقين» است. هنگامى كه خود را مردانه در خرمن آتش فروزان اندازد و بسوزد و به هستى آتش، هست گردد و جزوى از آن شود، نسبت به آتش مزبور در مرحله «حقاليقين» است.
به هر حال سالك در مرحله «حقاليقين» - كه حق محض است - اصلاً شهود غير حقيقى و خطا ندارد؛ زيرا در اين مرحله از شهود هرگز خطا نمىكند.V}يواقيت العلوم و درارى النجوم، ص 72؛ تمهيدالقواعد، ص 163؛ شرح مقدمه قيصرى، صص348 - 350.{V
P}چون شود آهن ز آتش سرخ رنگ{E}پس «اناالنار»ست، لافش بى درنگ{P
کد سوال : 576
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مقامات و احوال در كلمات عرفا به چه معنا است؟
پاسخ : براى «مقام» و «احوال» تعاريف گوناگونى در كتابهاى اهل عرفان مطرح شده استV}به عنوان نمونه نگا: حياة القلوب فى كيفية الوصول الى المحبوب ...(هامش)، ج2؛ قوت القلوب، ص74؛ رساله كلمة التصوف، ص292؛ احياء علوم الدين، ج4، صص139 و ص152؛ تذكرة الاولياء، ص440.{V. به طور كلى فرق «احوال» با «مقامات» در رسوخ و عدم آن است. اگر امرى در سالك وجود داشته ولى غير ثابت باشد، به آن حال گويند و اگر راسخ و ثابت باشد «مقام» گويند.
بنابر تعريف ديگر مىتوان گفت: منازل و مراحلى را كه عارف وصوفى براى رسيدن به مقصود در طريقت - از خلوت و ذكر قلبى و توجه به باطن و مداومت فكر به منظور حصول انصراف از محسوسات و چلهنشينى و ورود در حلقه ذكر و نياز و امثال آن از عبادات و مجاهدات و رياضتها - طى مىكند، «مقام» نامند. امّا «احوال» ثمره عمل است و از فضل خداوند متعال و لطف وى به دل بنده بى تعلق و مجاهدت و كوشش او ناشى مىشود. «احوال» موهبتى است الهى كه بر اثر كسب مقامات به سالك عنايت و تفضّل مىشود.V}كشف المحجوب، صص224 - 226؛ عوارف المعارف (هامش)، ج4؛ احياء علوم الدين، صص 281 و 449.{V البته آنچه در نزد عارف مهمتر است، مقام مىباشد، نه حال؛ چنان كه مولوى نيز در ابيات زير به آن اشاره كرده است:
P}حال چون جلوه ست زآن زيبا عروس{E}وين مقام آن خلوت آمد با عروس{P
P}جلوه بيند شاه و غير شاه نيز{E}وقت خلوت نيست جز شاه عزيز{P
P}جلوه كردن خاص و عامان را عروس{E}خلوت اندر شاه باشد با عروس{P
P}هست بسيار اهل حال از صوفيان{E}نادر است اهل مقام اندر ميان{P
V} مثنوى معنوى، دفتر1، ابيات 1435 - 1438.{V
کد سوال : 577
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : به تازگى كتابهاى معنوى به بازار آمده است (همچون كتابهاى نويسنده پائلوكوئيلو و كتابهاى گروه اِك كه وقتى انسان آنها را مىخواند، چنان بر او تأثير مىگذارد كه مىپندارد نماز و روزه او تنها اداى سنت و پيروى از جمع است)! اين كتابها طرفدار زيادى دارد و به چندين زبان ترجمه شده است. از طرفى من جوانى هستم كه در اين نسل و اين دوره زندگى مىكنم، چطور ممكن است بى تفاوت از كنار آنها بگذرم؟
پاسخ : با توجه به مباحث ذيل، اميد است حقيقت امر براى شما روشن گردد:
T}يك. اهميت انسانشناسى:{T
يكى از اساسىترين پرسشهاى بشر، شناخت مبدأ، معاد و خويشتن خويش است. انسانها هميشه در پى اين بودهاند كه كيستند؛ از كجا آمدهاند؛ چه شدهاند؛ به كجا مىروند؛ به كدام سو نظر دارند و ... .
جمله معروف «خودت را بشناس» كه از سقراط نقل شده و با تعابير ديگر، در انديشههاى قبل از سقراط نيز وجود داشته، بيان گر اين مسأله است كه آدمى نسبت به حقيقت وجودى خود، بىاعتنا نبوده است.
از مكاتب و مذاهب هند گرفته، تا فلسفه يونان و روم و عرفان مسيحى و اسلامى؛ از تفكرات انديشمندان قرون وسطاى مسيحى گرفته، تا انديشههاى اسلامى؛ از رنسانس گرفته، تا عصر حاضر و ... همواره شناسايى انسان وتوجه به ابعاد وجودى وى مورد نظر بوده است.
مكاتب و مذاهب گوناگون كوشيدهاند تا با تحليل چيستى انسان و مبدأ و غايت او، به اين پرسشها پاسخ دهند. اين گرايشهاى گوناگون فكرى سعى كردهاند بر اساس مبانى متفاوت، مبدأ و حقيقت انسان را تبيين و بر اساس آن، انسان آرمانى و انسان كامل را تفسير كنند. به بيان ديگر، با تشريح ابعاد وجودى انسان، در پى حلّ اين مسأله بودهاند كه انسان چه هدفى را بايد در حيات خود در نظر بگيرد، تا به كمال وجودى خويش نايل شود. از آنجا كه در اين باب، مبانى و مبادى مختلف است، روشهاى نيل به كمال مطلق نيز متفاوت مطرح شده است.
T}دو. راه وصول:{T
چنان كه گفته شد، براى پاسخ به پرسشهاى اساسى در انسانشناسى و به خصوص غايت انسان و راه وصول به آن، بيانهاى گوناگونى ارائه شده است كه تفصيل آن در اين مختصر نمىگنجد و تنها به چند مورد مرتبط با اين بحث، اشاره مىشود:
T}2-1. بوديسم: {Tاين آيين - كه يكى از كهنترين آيينهاى هندى است - معتقد است كه آزادى و نجات انسان، براى رسيدن به غايت خويش، فقط از راه خويشتنشناسى تحقق مىپذيرد. وصول به غايت و حيات حقيقى انسان، با انجام دادن مراسم قشرى عبادى و رياضتهاى طاقت فرسا، حاصل نمىشود؛ بلكه فقط با كشف و شهود مىتوان به واقعيت مطلق نايل آمد.V}اديان و مكتبهاى فلسفى هند صص 120 - 167.{V
T}2-2. دينِ جين:{T اين كيش كه بسيار ديرينه و هم زمان با پيدايش آيين بودا است، معتقد است كه آزادى به وسيله معرفت به دست مىآيد. روش معنوى براى رسيدن به اين آزادى، نوعى «يوگا» تعبير مىشود كه عبارت است از: الف. معرفت درست، ب. ايمان به كتب مقدس جين، ج. طرز رفتار درست يا امساك از گناه.V}همان، صص 183 - 209.{V
در «بهاگاوات گيتا» (يكى از آثار مذهبى هندوان) راه رستگارى به سه طريق بيان شده است: الف. معرفت و فرزانگى، ب. كردار (انجام تكاليف و بى نياز ساختن خود از نتايج آن)، ج. عشق و جذبه عرفانى و پيوند عابد و معبود.V}همان، ص 327.{V
«يوگا» راه اشراق و عرفان است، نه طريق عقدهگشايى و تلطيف غرايز نفسانى. هشت مرحله يوگا، در حيطه اخلاق مىگنجد، نه در افعال عبادى و احكام شرعى. به بيان ديگر، آيين عملى به طريق سير و سلوك است.V}همان، ج 2، صص 625 - 724.{V
«جينيسم» و «بوديسم» با سلوك اخلاقى و رياضتهاى ويژه، مىكوشد انسان را در گرايش به جهان درون و فرو رفتن در اعماق بحر وجود و استخراج گوهر هستى، مدد رساند؛ گوهرى كه در كنه راز هستى، زير پرده دل و در پيچ و خم انديشههاى لرزان، مكتوم است.
راه و روش گروه «اك» يا «اكنكار» نيز ريشه در نوعى نگاه بوديستى به حقيقت انسان و غايت او دارد. برخى از كتابهاى اين گروه مدتى است كه در كشور ما ترجمه و منتشر شده است. آثار پال توئيچل، فيل مورى متيسو، هارولدكلمپ و ... بيانگر ديدگاههاى اين گروه در ابعاد گوناگون است. راه و روش «اِك» به انسان نشان مىدهد كه چگونه با آزاد ساختن قابليتهاى درونى خود و شناخت تندرستى، به موفقيت نايل شده و بتواند سفر روحى را آغاز كند؛ درنتيجه، تعالى روح، او را به سوى درك خداوند رهنمون شود. اين گروه با اتخاذ ديدگاههاى بوديسم، چندان وقعى به احكام عبادى نمىنهد و راه نجات را تنها در رياضتهاى جسمى و روحى مىداند.
T}2-3. عرفان مسيحى: {Tدينى كه حضرت عيسى مسيح«عليه السلام» در آغاز ظهور آورد، علاوه بر آموزههاى اعتقادى درباره خداوند، انسان و طبيعت، آموزههايى در باب اخلاق و احكام عبادى نيز داشت. وى بر عمل به احكام گسترده آيين يهود، تأكيد كرد.V}متى / 5 / 19.{V
طبق تعاليم او احكام فقهى، بدون روح اخلاقى حاكم بر آن، كاستى جبران ناپذيرى است؛ از اين رو، حضرت عيسى«عليه السلام» با فرقههاى گوناگون يهود - كه هر يك آيين موسى«عليه السلام» را به شكلى خاص تفسير كرده و خود را به حق مىدانستند - به مخالفت برخاست و با صحّه گذاشتن بر سنت يهودى، اين نكته ژرف را خاطر نشان ساخت كه دين، تنها اعمال ظاهرى بدون باطن نيست؛ بلكه شريعت بايد با نيّت پاك پيوند خورده و عمل مطابق با انديشه درون باشد. ولى نبايد اصل شريعت را ناديده گرفت.V} نگا: مسيحيت و فرهنگ در غرب، فصل اوّل.{V
متأسفانه تعاليم نخستين حضرت عيسى«عليه السلام» تغييرات زيادى يافت كه از آن جمله، ناديده انگاشتن شريعت بود. «پُولس» - ملقب به دومين مؤسس مسيحيت -V}تاريخ جامع اديان، ص 613.{V با طرح اصل آزادى درون و حريّت روح، به نفى شريعت پرداخت. به اعتقاد او، حقيقت مسيح، در باطن مرد مؤمن تجلى مىكند و او را به سر منزل صواب و رستگارى رهبرى مىكند؛ از اين رو، ضرورت ندارد كه همواره به دستورهاى رسمى و قوانين دينى رجوع شود.V}همان، ص 616.{V
پس از اين، در مسيحيت، عدالت تنها با ايمان به مسيح حاصل مىشد، نه با عمل به شريعت: «اما چون يافتيم كه هيچ كس با اعمال شريعت عادل شمرده نمىشود؛ بلكه با ايمان به عيسى مسيح مىتوان به اين مقام رسيد، ما هم به عيسى ايمان آورديم تا از ايمان به مسيح - و نه از عمل به شريعت -، عادل شمرده شويم؛ زيرا كه از اعمال شريعت، هيچ بشرى عادل شمرده نخواهد شد!!»V}رساله پولس به غلاطيان، 2: 16 و رساله پولس به روميان، 5:13، 14، 20.{V
كلمات و سخنان و نامههاى پولس، يكى از مستندات عرفان مسيحى است.V}كلام مسيحى، ص 140.{V
هر چند برخى از شاخههاى عرفان مسيحى به برخى از احكام شريعت توجه دارندV}همان، صص 139 - 152.{V ولى اعتناى چندانى به شريعت نمىنهند، به خصوص با انحرافى كه توسط «پولس» پس از مسيح در اين دين وارد شد.
برخى از رسالهها و نگاشتههاى «پائلو كوئيلو» كه نوعاً به صورت رُمان تدوين يافته است، ريشه در اين نوع عرفان مسيحى دارد كه براى شريعت در وصول به حقيقت، مقام و منزلتى قايل نيست.
T}2-4. عرفان اسلامى: {Tعرفان اسلامى - كه ريشه در آيات قرآن و سنت نبوى و علوى دارد - شريعت، طريقت و حقيقت را از هم جدا نمىكند. «شريعت»، مجموعه مقررات و احكام اسلامى است كه در قرآن و روايات آمده و فقيهان اين احكام را از منابع استخراج مىكنند.
عارفان راستين مسلمان، معتقدند: احكام شريعت بر مصالح حقيقى مبتنى است و عمل به آنها - با شرايط آن - انسان را به سعادت و كمال مىرساند؛ بنابراين، راه رسيدن به كمالات و حقايق، عبادت و عمل به شريعت است. از سوى ديگر، از آنجا كه اين كمالات لازمه عمل به احكام است، عمل به شريعت در آغاز راه يا در طول مسير، شرط رسيدن به كمالات است.
عارفانى چون محى الدين ابن عربى - پايه گذار عرفان نظرى - اعتنا به علوم حقيقت را مشروط به عدم ردّ آن از ناحيه شريعت دانسته و آن را چون جسمى ملازم و همراه حقيقت مىدانند.V}رسائل، صص 233 - 234؛ كتاب التراجم، ص 284.{V
جنيد بغدادى (م 297 ق) - يكى از پيشگامان تصوف اسلامى - مىگويد: «همه راهها به بن بست مىرسد، مگر راهى كه به دنبال رسول خدا«صلى الله عليه وآله» باشد. پس هر كه حافظ قرآن و كاتب حديث نباشد، پيروى از وى در اين كار روا نيست؛ چون عمل و مذهب، در قيد كتاب و سنت است».V}عرفان نظرى، ص 373.{V بيشتر عارفان اسلامى، معتقدند: كه عارف حتى در حالت «فنا» و رسيدن به حقيقت، بايد به تكاليف خويش عمل كند و خداوند عارف را در اين مسأله كمك مىكند.V}الرسالة القشيرية، ص 19 و 142،؛ التعرف لمذهب اهل التصوف، ص 156.{V
علامه طباطبايى - از سرآمدان عرفان نظرى و عملى در قرن معاصر - در كتاب رسالة الولاية مىفرمايد: «واجب و محرمات شريعت، احكام عمومى براى همه طبقات است». وى معتقد است افراد هر چه به خداوند، تقرّب بيشترى داشته باشند، تكاليفشان سنگينتر است.V}ولايت نامه، صص 46 - 47.{V
اما «طريقت»، عبارت است از اخلاق يا باطن احكام و شريعت و حقيقت نيز بيانگر احوالى است كه براى سالك رخ مىدهد كه بالاترين آن، حالت «فنا» در حضرتحق است.V}اسرارالتوحيد فىمقاماتشيخ ابىسعيد، ص352.{V
P}شريعت پوست، مغز آمد حقيقت{E}ميان اين و آن باشد طريقت{P
P}خلل در راه سالك نقض مغز است{E}چو مغزش پخته شد، بى پوست نغز است{P
V}گلشن راز.{V
T}سه. سلوك راستين:{T
حال اين پرسش مطرح مىشود كه از آن سه راه، كدام راه صحيح است؟ به اعتقاد ما، سلوك راستين، راهى است كه خداوند متعال و دين آسمانى، به انسان ارزانى مىدارد. دين الهى، شريعت را مدخل ورودى سير و سلوك حقيقى و بازگشت به خويشتن انسانى مىداند. دقت در امور ذيل، حكايتگر حقانيت اين مدعا است.
T}3-1. نياز انسان به وحى: {Tحقيقت انسان، كتابى است نيازمند شرح؛ زيرا تا ابعاد وجودى وى به طور كامل شناخته نشده و مبدأ، جايگاه فعلى و مقصدش تبيين نشود، نمىتوان سلوك و راه مشخصى براى وصول به مقصد تبيين كرد. شارح اين كتاب، كسى جز مصنف آن - آفريدگار هستى - نمىتواند باشد؛ زيرا خالق و نويسنده اين كتاب، حضرت حق است و او تنها كسى است كه از ماهيت، مبدأ و غايت آدمى آگاه است و فقط او است كه بهترين راه و برترين سلوك را - كه با سنن و قوانين حاكم بر عالم هماهنگ است - مىداند.
از منظر قرآن، اين وحى است كه فطرت خوابيده ما را بيدار ساخته، روح مستعد ما را به فعليتهاى والا سوق مىدهد. قرآن كريم - آخرين كتاب و پيام الهى - كاملترين كتاب هدايت و عالىترين دستور «سير الى الله» است: A}«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»{A؛ V}بقره(2)، آيه 2.{V و يا A}«هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ »{A.V}نحل (16)، آيه 89.{V قرآن عين هدايت است، نه داراى هدايت؛ يعنى، هم در ذات و گوهر وجودى خود هدايت است و هم هدايتگر ديگران است.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، ص 183.{V قرآن كريم، كتاب نورى است كه انسان را از «ظلمتها» بيرون مىآورد و به «نور خود» هدايت مىكند.V}مائده(5)، آيه 15 و 16؛ نساء(4)، آيه 174؛ ابراهيم(14)، آيه 1.{V
خداى سبحان، قرآن كريم را به عنوان «تبيان» همه چيز به انسانها شناسانده، مىفرمايد: A}«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ»{A.V}نحل (16)، آيه 89.{V
هر چيزى كه در تأمين سعادت انسانها مؤثر است، در اين كتاب الهى بيان شده و اگر انجام كارى سبب سعادت بشر يا ارتكاب عملى، موجب شقاوت او است، به صورت دستورى بايسته در آن آمده است. همه معارف، اخلاق و اعمال الهى و انسانى - به تفصيل يا به اختصار - در قرآن مجيد به طور روشن بيان شده است.V}تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، صص 221 - 222.{V
P}«اهدنا» گفتى «صراط مستقيم»{E}دست تو بگرفت و بردت تا «نعيم»{P
P}نار بودى نور گشتى اى عزيز!{E}غوره بودى گشتى انگور و مويز{P
P}اخترى بودى شدى تو آفتاب{E}شاد باش «الله اعلم بالصواب»{P
V}مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 3420 - 3422.{V
قرآن كريم، اصول فراگير معارف دينى را مطرح فرموده است. جزئيات آن - بر اساس دستور خداى سبحان - بايد از رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» گرفته شود. خداوند مىفرمايد: A}«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»{A؛ V}حشر (59)، آيه 7.{V؛ «آنچه را كه رسول گرامى براى شما مىآورد، بگيريد و از آنچه شما را از آن بر حذر مىدارد، پرهيز كنيد» و نيز: A}«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ »{A؛ V}آل عمران(3)، آيه 164.{V؛ «خداوند بر اهل ايمان منّت نهاد كه رسولى را از خود آنان در ميانشان برانگيخت كه براى آنان آيات خدا را تلاوت كند و نفوس آنان را تزكيه سازد و به آنها احكام كتاب، شريعت و حقايق را بياموزد».
بر اساس روايات متقن، پس از رسول گرامى اسلام - كه معلم اوّل در اين باب است -، حضرت على«عليه السلام» معلّم دوم اين رسالت است و پس از او، اولاد طاهرينش با درك اعماق قرآن و استخراج جزئيات از كليات، راههاى سعادت بشر را براى آنها تبيين مىكنند.V}تفسير موضوعى قرآن، ج 1، صص 214 - 224.{V
T}3-2. راههاى وصول: {Tاولين گام در سلوك الى الله و بازگشت به حقيقت خويشتن از منظر قرآن و سنّت، كنار زدن حجابهاى ظلمانى و خروج از آن است. حجاب ظلمانى، خصوصيت و رنگى است كه بر روح انسان عارض مىگردد و روح را به سوى غير خداى متعال سوق مىدهد.V}مقالات، ج 1، صص 63 - 73.{V
هر يك از حجابهاى ظلمانى، داراى واقعيت ويژهاى در روح انسان است؛ از اين رو، مجاهدتهاى علمى و عملى لازم براى خروج از آنها تلاش ويژهاى است كه در نظام خلقت تعيين شده است. اين مجاهدتها، در حقيقت راههاى تكوينى خروج از اين حجابها است و نمىشود تكوين را عوض كرد.
قرآن كريم، دين حنيف اسلام را، راهى فطرى، تكوينى و غير قابل تبديل و تغيير براى اين مهم تلقى مىكند: A}«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»{A.V}روم (30)، آيه 30.{V
حضرت حق، راه ارائه شده از سوى دين حنيف اسلام را محكمترين راهى مىداند كه بايد به آن چنگ زد.V}لقمان(31)، آيه 22.{V
صراط مستقيم راهى است كه خداوند متعال به آن توصيه فرموده و آن را راه پرهيزگارى و رسيدن به مقصود دانسته است.V}انعام(6)، آيه 153.{V
زياد بودهاند كسانى كه از پيروان قرآن و اسلام به شمار مىرفتهاند و قدم در طريق سلوك گذاشتهاند؛ ولى به سبب عدم تعبد كامل به قرآن و اسلام، به لغزشها و گمراهى افتادهاند. كم نبودهاند افرادى كه با عدم تبعيت صحيح از اسلام، القائات شيطانى را حق پنداشته و حق و باطل را به هم آميختهاند.V}مقالات، جلد 1، صص 74 - 78.{V به هر روى، مجاهدتى خاص است كه مىتواند انسان را نجات بخشد، تكوينى و مطابق فطرت آدمى است، از طريق وحى به انسانها ابلاغ شده است.
T}3-3. ضرورت آگاهى از راه:{T سالك الى الله، بايد آنچه را از جانب خداى متعال ابلاغ گرديده، ياد بگيرد و طريق الى الله را به نحو صحيح و جامع و به همان صورت كه از جانب خداى متعال ارائه شده است، بشناسد. امام باقر«عليه السلام» مىفرمايد: H}صلى الله عليه وسلمالكمال، كل الكمال التفقه فى الدين»{H؛ «كمال يك انسان و نهايت كمال او علم و بصيرت و تفقه در دين است».V}اصول كافى، جلد 1، باب صفة العلم، حديث 4.{V
گفتنى است كه فرد تا عالم به مصالح و مفاسد خود و دانا به موازين و راههاى رساننده به حق نباشد، موفق نخواهد شد؛ بلكه چه بسا در يك مسير انحرافى پيش برود. تحصيل اينها، فرع بر علم تام به مضامين قرآن كريم و اخبار وارده - كه در واقع ترجمان حقيقى وحىاند - مىباشد.V}شرح مقدمه قيصرى، صص 47 - 48.{V
مرتبه اوّل «مراقبه»، عمل به واجبات و ترك محرّمات است. عارفان بزرگ اسلامى - به خصوص شيعى - با استفاده از آيات و روايات، مرتبه اوّل مراقبه را - كه مدخل ورودى براى نجات و رسيدن به حقيقت اصلى خويش و فنا در حضرت حق است - عمل به واجبات و ترك محرّمات مىدانند. سالك بايد واجبها و حرامها را به خوبى ياد بگيرد و در مقام عمل، ملتزم به همه واجبات و اجتناب كامل از همه محرمات باشد.
بدون مراعات واجب و حرام، هيچ سالكى در سلوك راستين خويش موفق نخواهد شد؛ زيرا خداوند مىفرمايد: A}«إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»{A؛ V}مائده(5)، آيه 7.{V؛ «[ حقيقت جز اين نيست] كه خداى متعال عمل را از صاحبان تقوا قبول مىكند». امام صادق«عليه السلام» درباره تقوا مىفرمايد: H}«ان لا يفقدك الله حيث امرك و لا يراك حيث نهاك»{H؛V}شرح اصول كافى، مولى محمد صالح مازندرانى، ج 1، ص 118.{V «تقوا عبارت از آن است كه خدا تو را آنجا كه امر فرموده، غايب نيابد و آنجا كه نهى فرموده تو را نبيند».
در حركت انسان به سوى خداوند متعال، بر اساس قوانين تكوينى و نظام سلوك، بعضى از اعمال ضرورت دارد و بايد انجام بگيرد كه همان «واجبها» است و از بعضى اعمال نيز اجتناب و كنارهگيرى ضرورت دارد و بايد از آنها اجتناب كامل شود كه همان «حرامها» است.V}مقالات، ج 3، صص 73 - 80.{V
بر اساس آيات و روايات، بايد انوار الهى در قلب سالك بتابد، تا مددكار او در سلوك راستينش بوده، او را به حقيقت خويش واصل گرداند.V}مقالات، ج 1، صص 101 - 128.{V
عمل به واجبات و ترك محرمات - به صورت صحيح و كامل - موجب مىشود «قلب» پاكيزگى و جلاى اصلى خويش را به دست آورده، آماده گرفتن انوار الهى شود. اگر اين افعال چنان باشد كه خداوند خواسته است، فيض از مبدأ الهى طبيعى خواهد بود. به همين جهت است كه بيشتر ترغيب به دستورهاى شرعى مىشود، نه به حصول نور الهى؛ زيرا افعال عبادى است كه سبب وصول به مبدأ و گرفتن فيض مىشود.
طبيبى كه دارويى را مىستايد و مصرف آن را به بيمار توصيه مىكند؛ به دليل اثر شفادهنده دارو است؛ نه خود دارو.
عمل به واجبات و ترك محرمات نيز چون دارو، علاجگر بيمارى دل است كه با مصرف آن انوار الهى از مبدأ اعلى بر انسان نازل مىگردد و او را در پيمودن راه كمك مىكند.V}عرفان و عارف نمايان، ص 86.{V
امام صادق«عليه السلام» مىفرمايد: H}«قال الله تبارك و تعالى: ما تحبّب الىّ باحبّ مما افترضته عليه»{H؛ V}اصول كافى، جلد 2، كتاب الايمان و الكفر، باب اداء الفرائض.{V؛ «خداى متعال فرمود: بنده من با چيزى محبوبتر از آنچه بر او واجب كردهام، محبّت مرا به خود جلب نمىكند».
شايد به همين دليل است كه پيشوايان معصوم«عليهم السلام» فرمودهاند: اگر كسى نماز قضا داشته باشد، نبايد به نافله بپردازد و با داشتن روزه قضا، روزه مستحبى مكروه است. هر امرى كه خداى متعال واجب فرموده، در نشئه عبودى و حيات واقعى انسان، نزد پروردگار ضرورت دارد.
احكام الهى، داراى ظاهر و باطن است. باطن و حقيقت آن، با ظاهر آن تحقّق مىيابد و ظاهر آن نيز، حامل باطن و حقيقت آن است. از اين رو انسانها به بهانه توجه به باطن، نمىتوانند از ظاهر احكام و مناسك دينى صرف نظر كنند؛ زيرا باطن دين، بدون ظاهر آن، هرگز حاصل نخواهد شد. از سوى ديگر، نبايد تمسك به ظاهر دين، به روزمرگى و رسوم بى روح اجتماعى و چشمپوشى از حقيقت و باطن دين بينجامد.
بر همين اساس است كه حتى عارفان واصل، به احكام شرعى تعبد شديد داشتند و اگر مجتهد نبودند با دقت تمام احكام فقهى را با تقليد از ديگران، انجام مىدادند. عارف بزرگ معاصر، جناب سيد هاشم حداد از جمله اين بزرگواران بود.V}نگا: روح مجرد، صص 76 - 79، 110 - 114، 130 - 31.{V
P}مطلق آن آواز خود از شه بود{E}گرچه از حلقوم عبدالله بود{P
P}گفتند او را: من زبان و چشم تو{E}من حواس و من رضا و خشم تو{P
P}رو كه بى يسمع و بى يصبر تويى{E}سرتويى چه جاى صاحب سرتويى{P
P}چون شدى من «كان الله» از ولد{E}من تو را باشم كه «كان الله له»{P
P}گه تويى گويم تو را گاهى منم{E}هرچه گويم آفتاب روشنم{P
V}مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 1936 - 1940.{V
T}نماز و روزه:{T در ميان فرايض، نماز و روزه داراى جايگاه ويژهاى است. با ذكر دو روايت سخن خود را به پايان مىبريم:
معاوية بن وهب درباره برترين عمل عبادى كه موجب تقرب و محبوبترين عمل نزد پروردگار باشد، سؤال كرد، امام صادق«عليه السلام» فرمود: H}«ما اعلم شيئاً بعد المعرفة افضل من هذه الصلاة، الاترى ان العبد الصالح عيسى بن مريم قال: و اوصانى بالصلاة و الزكاة مادمت حيا»{H؛ «پس از معرفت و شناخت، هيچ عمل عبادى را برتر از نماز نمىدانم. مگر نديدى كه عبد صالح خداوند، عيسى بن مريم، فرمود: ... و [ خداوند مرا] تا زندهام به نماز و زكات سفارش كرده است».V}اصول كافى، ج 3، ص 264.{V
رسول خدا«صلى الله عليه وآله» مىفرمايد: H}«قال الله تبارك و تعالى: الصوم لى و انا اجزى به»{H؛ «خداوند - تبارك و تعالى - فرمود: روزه، مال من است و من جزاى روزه را مىدهم [ يا من جزاى روزه او هستم]».V}ميزان الحكمه، جلد 5، ص 465، حديث 10610.{V
P}سى روز در اين دريا، پا سر كنى و سرپا{E}تا در رسى اى مولا! اندر گهر روزه{P
P}شيطان همه تدبيرش و آن حيله و تزويرش{E}بشكست همه تيرش، پيش سپر روزه{P
P}روزه كرّ و فرّ خود، خوشتر ز تو بر گويد{E}بر بند در گفتن، بگشاى در روزه{P
V}كليات شمس تبريزى، شعر 2307.{V
کد سوال : 578
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا نيروى مرتاضها واقعيت دارد؟ چرا خداوند به آنان چنين نيروى خارقالعادهاى داده است؟
پاسخ : بدون ترديد، افعال خارقالعادهاى وجود دارد كه يا ما آن را خود ديدهايم، يا به حد زيادى براى ما نقل شده كه به آن يقين پيدا كردهايم. برخى از اينها مستند، به اسباب عادى است كه از چشم حسّى ما خارج است؛ مانند كسى كه دارويى به بدن خود ماليده، داخل آتش مىشود و نمىسوزد. اما بعضى از آنها مستند به هيچ سببى از اسباب طبيعى و عادى نيست؛ مانند خبر دادن از غيب، ايجاد محبت و يا دشمنى، بيمار كردن، شفا بخشيدن و برخى كارهايى كه مرتاضها نيز انجام مىدهند.
اما اين گونه كارها - با اختلافى كه در نوع آنها هست - مستند به قوّت اراده و شدت ايمان به تأثير «اراده» است؛ چرا كه اراده، تابع علم و ايمان قلبى است و توجه ايمان آدمى به تأثير اراده هر چه بيشتر باشد، اراده هم مؤثرتر مىشود. شدت قوت اراده هم متوقف بر انجام دادن اعمالى است كه هر دين و مذهبى، بر اساس نگرش خويش به پيروان خود دستور مىدهد.
گفتنى است انجام دادن يك سلسله اعمال خاص توسط مرتاض، نَفْس را از علل و اسباب خارجى، مأيوس ساخته به طورى كه مستقل و بدون استمداد از اسباب طبيعى، مىتواند كارى انجام دهد.
به هر روى، اثر رياضت اين است كه براى نفس، حالتى حاصل مىشود كه مىفهمد، مىتواند مطلوب را انجام دهد؛ يعنى، هنگامى كه رياضت به طور كامل انجام گرفت، نفس طورى مىشود كه اگر مطلوب را اراده كند، حاصل مىشود. مثل اينكه روح را براى كودكى در آينه احضار نمايد، يا مدت زمان مديدى، گرسنه باشد، يا روى آب راه رود و ...V}در اين باب نگا: الميزان، ج1، صص 365 - 363 و ج6، صص 272 - 275.{V.
در اينجا تذكر چند مطلب بايسته است:
1. اين مطالب واقعيت دارد.
2. خداوند بر اساس مكانيسمى كه در نفس آدمى قرار داده است، او را توانا نموده كه بر اثر اعمالى، به لايههايى از نيروى نفس خويش دست يازد.
و اين يكى از سنتهاى الهى است كه هر فعاليتى، نتيجه خاص خودش را داشته باشد.
3. نظر دين به اين اعمال - كه گاهى تحت عنوان عرفان عملى و سلوك عرفانى مطرح مىشود - يك نظر استقلالى نيست؛ بلكه نظر آلى و طريقى است؛ زيرا معلوم است كه ذائقه دين، راضى به اين نيست كه مردم به امرى سرگرم باشند كه ربطى به معرفت خداوند متعال و عبادت او ندارد.
دينى كه مىگويد: A}«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»{A؛ V}آل عمران (3)، آيه 19.{V (در نظر خدا، دين عبارت است از تسليم) چطور ممكن است راضى شود مردم عبادت و معرفت خداوند را كنار گذاشته و تنها به رياضت نفس - آن هم براى رسيدن به يك سلسله نتايج غير عبادى و خدايى - بپردازند؟ متأسفانه برخى با اين عمل، دين را از مجراى اصلى خويش دور ساخته و عرفان دينى را به مثابه دكهاى براى جمع كردن مريد و اشتغال به يك سلسله اعمال تبديل كردهاند.
کد سوال : 579
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : راه ورود به مسير عرفان چيست؟
پاسخ : اگر مقصود شما «عرفان نظرى» باشد، براى كسب آن فراگيرى منطق، يك دوره فلسفه اسلامى و سپس برخى از متون عرفان نظرى - چون تمهيد القواعد ابن تركه يا فصوص الحكم ابن عربى - نياز است.
امّا اگر منظور شما «عرفان عملى» است؛ در يك نگاه كلى با دو مرحله مىتوان به مسير عرفان عملى وارد شد:
T}مرحله نخست.{T
كوشش در تحصيل علم كامل به صراط قرآنى است؛ يعنى، طريق ارائه شده در متون اسلامى را آن چنان كه هست، بشناسد.
T}مرحله دوم.{T
به همه آنچه ارائه شده، عمل كند و صراط مستقيم الى الله را در همه ابعاد آن در پيش بگيرد. در هر دو مرحله، مطالعه متونى لازم و ضرورى است علاوه بر آنكه به دليل پيچيدگى موضوع، سختى راه و ظرافت آن در هر دو مرحله، خود را از استادى مجرّب، موثق و مورد اطمينان بى نياز نداند. به هر حال همراهى مرشد و مريد در عرفان عملى ضرورى است.
در تمامى آنچه گفته شد، هيچ گاه از مدد جويى رسول اكرم«صلى الله عليه وآله»، امير مؤمنان«عليه السلام»، حضرت زهرا«عليها السلام» و امامان«عليهم السلام» غافل نبايد شد؛ زيرا H}«بهم فتح الله و بهم يختم»{H،V}مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.{V راه ورود و پايان، آن بزرگان هستند. مطمئن باشيد اگر صادقانه با آن عزيزان روبه رو شويد، آنان نيز از سر صدق شما را در اين راه كمك كرده و عنايت خود را مشمول حالتان قرار خواهند داد؛ به خصوص حضرت ولى عصر (عج) كه امام حاضر و زمان ما است.
P}اى مهر! طلوع كن كه خوابيم همه{E}در هجر رخت در تب و تابيم همه{P
P}هر برزن و بام از رخت روشن و ما{E}خفاش وشيم و در حجابيم همه{P
V}امام خمينىقدس سره.{V
کد سوال : 580
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مىخواهم در مسير سير و سلوك قرار بگيرم، اما با آنكه پيش خداى خود اعتراف به گناه مىكنم باز هم مرتكب گناه مىشوم، از كجا شروع كنم؟
پاسخ : اين مشكل بدين جهت است كه ما به خود نيامده و بيدار نگشتهايم؛ چرا كه اگر يقظه و بيدارى بود ما به حقيقت گناه واقف شده و از آن دورى مىكرديم. براى آنكه حقيقت امر بيشتر روشن شود، توجه به مطالب ذيل ضرورى است.V}برگرفته از: مقالات، نوشته استاد محمد شجاعى.{V
از آثار يقظه، توجه به حقيقت گناه و خطر آن است. آثار يقظه، معرفت گناه و شناخت جرم و به دنبال آن، سعى در دورى از گناه و جرم است. با تابش نور يقظه در دل و جان و با بيدارى از غفلت و جهل، مسأله گناه و گناهكارى و خطر آن، تا حدودى براى سالك مورد توجه قرار مىگيرد و اهميت آن روشن مىشود. در مرحله بيدارى و انتباه، با كنار رفتن پردههاى جهل و غفلت و به لحاظ نورانى شدن عقل به نور يقظه، بزرگى گناه و جرم و خطر آن، به اندازهاى كه يقظه حاصل شده، معلوم مىگردد و خوف به خصوصى در دل او به وجود مىآيد كه او را وادار به دورى از آن و اجتناب از آن مهلكه مىكند.
گفتنى است كه گناه و جرم - به معناى وسيع آن، از كفر و عناد و شرك جلى گرفته تا طغيان و عصيان با داشتن ايمان و مراتب ناپيداى شرك و گناه -، چيزى نيست كه براى ارباب غفلت، آن چنان كه بايد، شناخته شود و تصور اين خطرات براى آنان معلوم گردد!!.
اگر صاحبان غفلت در درجات مختلف - چه كافران و چه مؤمنان گناهكار - مىدانستند گناه يعنى چه و كفر و عناد و شرك يعنى چه و معصيت و مخالفت با حضرت حق و نيز مراتب خفيه شرك و گناه يعنى چه و آن سوى اين قضايا چيست نه تنها به اين امور نزديك نمىشدند و از آنها دورى مىجستند بلكه از فرط خوف و وحشت حتى به تصور آنها راضى نمىبودند و از فكر و تصور ذهنى آنها نيز وحشت داشته و فرار مىكردند!.
P}حق همى گويد كهاى مغرور كور!{E}نز زنامم پاره پاره گشت طور{P
P}كه «لو انزلنا كتاباً للجبل»{E}لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل{P
P}ار من از كوه احد واقف بدى{E}پاره گشتى و دلش پرخون شدى{P
P}از پدر وز مادر اين بشنيدهاى{E}لاجرم غافل درين پيچيدهاى{P
V}مثنوى معنوى، دفتر دوم.{V
اهميت و بزرگى هر گناه - چه به معناى معصيت و حرام و چه به معناى عميقتر و دقيقترى كه در منازل و مدارج مختلف عبوديت و براى ارباب مقامات مطرح است -، در ايمان ابتدايى براى مؤمنان آن چنان كه بايد، روشن نيست. همان گونه كه اهميت و بزرگى و خطر بالاتر از تصور آن جرم و گناهى كه در منازل و مدارج عالى سير به تناسب همان منازل و مدارج هست؛ مانند اصل آن، براى صاحبان منازل ابتدايى و براى اهل مدارج پايينتر آنچنان كه بايد، روشن و معلوم نمىباشد.
پس به دليل اهميت و بزرگى گناه و خطر آن در ايمان ابتدايى چندان شناخته نيست، مىبينيم صاحبان ايمان ابتدايى - با اينكه به گناه و جزاى اخروى و خطرات آن ايمان دارند - به طور بايسته از گناه و جرم پرهيز نكرده و از آن وحشت نمىكنند و از آينده خود نگران و مضطرب و خائف نمىباشند واز يك سكون و اطمينان كاذب و مبتنى بر جهل و غفلت برخوردارند!
اجتناب سخت و فرار از گناه، خوف و خشيت، نگرانى و اضطراب، نالهها و گريههاى سخت و جدى و بالاخره، بر خود پيچيدنها و تضرّعها كه از بندگان خوب و از برخى صاحبان ايمان - در عين مجاهدت در عبوديت - مىشنويم و مىبينيم، در بيشتر صاحبان ايمان و در عموم مؤمنان نمىبينيم و نمىشنويم. گويا آنچه آنان از گناه و جرم و از خطر آنها فهميده و دانستهاند، غير از آن است كه اينها فهميده و دانستهاند و گويا آنان امورى يافته و به چيزهايى رسيدهاند كه اينها نيافته و نرسيدهاند و يا گويى آنان جدى گرفتهاند و اينها جدى نگرفتهاند.
و حال چرا خوبان از بندگان خدا، گناه و جرم را بهتر شناخته و به خطر آن بيشتر پىبردهاند و از آن وحشت داشته و دارند اما عامه مؤمنان با داشتن ايمان آن شناخت و وحشت را ندارند؟! آيا آنان بيدار گشتهاند و اينها در خوابند؟! و آيا هر كه بيدارتر، هشيارتر؟!
P}هر كه در خواب است بيداريش به{E}مست غفلت عين هشياريش به{P
P}چون به حق بيدار نبود جان ما{E}هست بيدارى چو در بندان ما{P
P}جان همه روز از لگدكوب خيال{E}وز زيان و سود و از خوف زوال{P
P}نى صفا مىماندش نى لطف و فر{E}نى به سوى آسمان راه سفر{P
P}خفته آن باشد كه او از هر خيال{E}دارد اميد و كند با او مقال{P
V}همان، دفتر اول.{V
جهل و غفلت و محبوس بودن در وادى اوهام، خيالها، فريبها و هواهاى حيات دنيوى است كه نمىگذارد ما و همه ارباب غفلت - در عين اينكه ايمان داريم - به لوازم ايمان خود، پايبند باشيم و به حقيقت گناه و بزرگى و خطر آن پى ببريم، تا سعى در نجات از بند آن و تلاش در تطهير خود و دور كردن آن از خود بكنيم و خود را از خطر آن نجات دهيم.
اين جهل و غفلت آن چنان دامنگير است كه در عين قرار گرفتن در پرتگاه آتش و خسران، نه تنها خوف و نگرانى و اضطرابى نداريم و نه تنها گريه و تضرعى نمىكنيم؛ بلكه به لحاظ همان ايمان ابتدايى و عمل جزئى، چنين گمان داريم كه در طريق هدايت و از نجات يافتگان هستيم: نه از گناهان و جرمهاى گذشته و حال در اضطرابيم، نه از مكر و استدراج مىترسيم و نه از عاقبت امر خويش!. مثل اينكه گناهى نبوده و يا گناه ما مهم نبوده و يا از خداى متعال، قول حتمى بر بخشايش گناهان خود گرفتهايم، آن هم بدون توبه صحيح و مثل اينكه از مكر و استدراج در امان هستيم و از گذشته آگاهى داريم و به عاقبت نيز عالم هستيم.
قرآن مىفرمايد: A}«فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»{A؛V}اعراف (7)، آيه 30.{V [ خداى متعال] دستهاى را هدايت [ فرموده] و دستهاى هم ضلالت براى آنها ثابت گشته است؛ زيرا آنان [ عوض اينكه ]خود را تحت ولايت خدا قرار دهند، شياطين را اولياى خود اتخاذ نمودهاند و از طرفى گمان مىكنند كه هدايت يافته هستند».
كسى كه گناه مىكند و در طريق هوا و هوس است - اگر چه ايمان هم داشته باشد و بعضى از لوازم آن را هم به جا آورد - به همان اندازه كه در طريق مخالفت با حق و در طريق هواها است، تحت ولايت شيطان و جنود او است و بعيد نيست كه مشمول همين آيه باشد. و چه بسا در حيات دنيوى خويش از نظر مال و فرزند و ساير امور دنيوى نيز در رفاه و آسايش باشد و براساس گمان نادرست، اين امور را به نفع خويش و تفضّل حق ببيند و چنين تصور كند كه قرار دادن اين امور در اختيار او، از جانب خداى متعال، از باب لطف و عنايت است. در حالى كه اين چنين نبوده و آنچه براى آزمايش به او عطا شده، به لحاظ استفاده وى در طريق گناه و هواها، به ضرر او و در جهت هلاكت او بوده و براى او نقمت باشد و بدون اينكه متوجه شود، در مكر و استدراج افتاده و گرفتار خسران گردد:
قرآن مىفرمايد: A}«فَذَرْهُمْ فِى غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حِينٍ أَيَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ»{A؛ V}مؤمنون (23)، آيات 54 - 56.{V؛ «بگذار آنان در غفلت خود تا وقت معينى غوطهور باشند. آيا گمان مىكنند آنچه به آنان از مال و فرزندان مىدهيم. از باب اين است كه مىخواهيم خيرها و نعمتها را از هر سو به آنها برسانيم؟! چنين نيست؛ بلكه آنان شعور به حقيقت امر ندارند».
ارباب غفلت با وضعى كه دارند، به حكم غفلت و بىخبرى، نظر خاصى به اعمال و عبادات خود دارند و طاعتهايشان هميشه در نظرشان بوده و در باطن خويش تكيه و اميد به خصوصى به آنها دارند! اين طاعتها و عبادتها با توجه به معناى صحيح طاعت و عبادت، نه تنها كارهاى خوبى نيستند؛ بلكه با قطع نظر از به جا آوردن دستور خداى متعال، نوعى خلاف ادب نيز مىباشند.
براى مثال نمازى كه ارباب غفلت به جا مىآورند، از نظر خوبان به جاى خود يك نوع گناه و خلاف ادب است و آنان چنين نمازى را نفاق و دروغ و دعوى بىحقيقت مىبينند و همينطور هم هست. آنان هرگز به چنين طاعت و عبادتى، راضى نمىشوند و از آن شرم دارند و از به جا آوردن چنين نمازى وجودشان متزلزل مىگردد؛ نمازى كه حركات ظاهرى در آن، درست نقطه مقابل حركات درونى و قلبى است و قلب با حركات ظاهرى هم گام نيست. اين نماز دعوى محض است و همه حركات و سكنات ظاهرى و باطنى - در غير وقت نماز - برخلاف ادعاهايى است كه در نماز هست.
يك جمله از آن اين است: A}«ايَّاكَ نَعْبُد»{A؛ «فقط از تو طاعت مىبريم [ و تويى معبود و مطلوب ما]»، در صورتى كه از غير او و از نفس خود طاعت برده و غير او معبود و مطلوب دل ما است!!
جمله ديگر آن اين است: A}«اِهْدِناَ الصِّراط المُسْتَقيم»{A؛ «خدايا ما را به صراط مستقيم [ در عبوديت] هدايت بفرما»، در حالى كه سعى ما در همه ساعات، در مسير خلاف و در طريق هوا و شيطان است.
يكى از حركات ما در اين نماز «سجده» است و ظاهر ما نيز نشان مىدهد كه از غير او فرار و به سوى او اقبال مىكنيم -، آن هم با تذلل و فنا - در صورتى كه قلب ما از اين فرار كاملاً بىخبر و بلكه در فرار از حق به سوى اغيار است! ... و خلاصه اگر نبود دستور خداى متعال و اگر نبود رأفت و رحمت و عفو او، اين نماز چندان مطلوب و بلكه اصلاً مطلوب نبود و يا نوعى خلاف ادب به حساب مىآيد. البته طبق دستور واجب حضرت حق با همين حال و با همين خصوصيات نيز بايد آن را به جا آورد و سرّ اين دستور واجب را نيز خود او مىداند.تا اين اندازه براى ما معلوم است كه رأفت و رحمت خاصى از جانب او، در اين بين هست كه به انسان غافل و جاهل هم مىگويد: باز به سوى ما روى بياور كه عفو و آمرزش ما گسترده و رحمت ما شامل و بىنهايت است.
عدم توجه به سرّ اين دستور است كه ارباب غفلت را در خود فريفتگى به اين گونه نمازها و عبادتهاى ديگر، به اشتباه بيشتر انداخته و در نتيجه نظرشان به طاعاتشان معطوف گشته است و خيال مىكنند از اهل عبادت هستند و عبادتى انجام دادهاند!!.
P}رو مكن زشتى كه نيكىهاى ما{E}زشت آيد پيش آن زيباى ما{P
P}خدمت خود را سزا پنداشتى{E}تو لواى جرم از آن افراشتى{P
P}چون تو را ذكر و دعا دستور شد{E}زان دعا كردن دلت مغرور شد{P
P}همسخن ديدى تو خود را با خدا{E}اى بسا كس زين گمان افتد جدا{P
P}گرچه با توشه نشيند بر زمين{E}خويشتن بشناس و نيكوتر نشين{P
V}مثنوى معنوى، دفتر دوم.{V
حضرت سيدالشهدا حسين بن على«عليه السلام» - با آن منزلت عبودى كه داشت - به تناسب و به اقتضاى مرتبت خويش، در قسمتى از مناجات روز عرفه مىگويد: H}«الهى! من كانت محاسنه مساوى فكيف لاتكون مساويه مساوى و من كانت حقايقه دعاوى فكيف لاتكون دعاويه دعاوى»{H؛ «اى خدا: كسى كه خوبىهايش، بدىها است، پس چگونه بدىهاى وى بد نخواهد بود و كسى كه حقيقتهاى وى دعوىهاى باطل است، پس چگونه دعوىهاى بىحقيقت وى، دعوى باطل نخواهد بود!؟».
البته فهم مقاصد والاى امام حسين«عليه السلام» - با توجه به مقام و منزلت آن حضرت و مقام محمود ولايت مطلقه -، براى عقول نارساى ما قابل درك و هضم نيست. همينقدر مىدانيم هر مقامى براى خود وظايفى دارد و گفتار آن حضرت، به تناسب منزلت عبودى خود او است.
P}عقل جزو از رمز اين آگاه نيست{E}واقف اين سر به جز الله نيست{P
P}عقل را خود با چنين سودا چه كار{E}كرّ ما در زاد را سُرنا چه كار{P
V}همان.{V
با اين بيان روشن شد كه ارباب غفلت و آنان كه بيدار نگشتهاند، به حقيقت گناه و بزرگى آن و خطر فراوان آن، آگاهى ندارند و اين، يقظه و بيدارى است كه چنين آگاهى و شناختى را به وجود مىآورد و انسان را وادار به تطهير خود از گناهان گذشته و حال و آينده و دورى از گناه و جرم مىكند. يقظه در مراتب مختلف، حقيقت گناه و جرم را در درجات مختلف و در منازل متنوع، براى سالك مىشناساند و خطر آن را در هر مرحلهاى معلوم نموده و به دورى از آن وادار مىكند.
امام على«عليه السلام» مىفرمايد: H}«طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها و عركت بجنبها بؤسها و هجرت فى الليل غمضها، حتى اذا غلب الكرى عليها افترشت ارضها و توسدت كفها، فى معشر اسهر عيونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمت بذكر ربهم شفاههم و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم، اولئك حزبالله الا ان حزب الله هم المفلحون»{H؛ V}نهجالبلاغه، تحقيق محمد عبده، ج 3، ص 75.{V؛ «خوشا نفسى كه آنچه را از پروردگارش بر او واجب گرديده، ادا كند و بر سختىها و مجاهدتها بردبار باشد و در شب، خواب خود را ترك كند و آن وقت كه خواب بر او غلبه كرد، زمين را فرش و دست خويش را بالش قرار دهد، در آن جمعى كه خوف بازگشت به سوى خدا، چشمهاى آنان را شبها بيدار داشته است و پهلوهاى آنان از خوابگاههايشان دور گشته و لبهايشان آهسته به ذكر و ياد پروردگارشان مشغول شده است و بر اثر استغفار و توجه به گناهان و تعمق در آنها، گناهان و جرايم آنان در نظرشان بزرگ و بزرگتر و افزون و افزونتر گرديده است. آنان هستند حزب خداى متعال و حزب خدا همانهايند كه نجات يافتگانند».
خواجه عبدالله در منازلالسائرين در اين زمينه مىگويد:
H}«والثانى مطالعة الجناية والوقوف على الخطر فيها والتشمر لتداركها و التخلص من ربقها و طلب النجاة بتمحيصها»{H؛ يعنى، و امر دوم از يقظه، مطالعه جنايت است و وقوف بر خطر در آن و سرعت براى چاره كردن آن و رهانيدن خود از بند آن و نجات جستن با دور كردن و كنار زدن آن.V}مقالات، ج2، ص 50 - 44.{V