کد سوال : 52364
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : ناسخ و منسوخ را با مثال شرح دهيد.
پاسخ : نسخ به معناى ازاله و از بين بردن است و در اصطلاح علم تفسير, نسخِ حكم آن است كه مصلحت حكم محدود به زمان باشد و با سر آمدن زمان , مصلحت از بين رفته و منسوخ مى گردد. در كتاب 138آيه شمره كه نسخ شده است و به عقيدهء بعضى محققان , در قرآن مجيد آيهء منسوخى نيست و بعضى , آيهء دوازده سورهء مجاله را به آيهء سيزده همان سوره (أأشفقتم أن تقدّموا بين يدى نجواكم صدقات فاذلم تفعلوا وتاب اللّه عليكم ...> منسوخ مى دانند. مضمون آيهء 12اين است : اى مؤمنان ! هنگامى كه مى خواهيد باپيامبر نجوا كنيد, قبلاً صدقه بدهيد و بعد با آن حضرت نجوا (سخن خصوصى ) داشته باشيد. در آيهء 13ى فرمايد: آيا ترسيديد پيش از نجوا كردن صدقه بدهيد؟ حال كه صدقه نداده ايد و خدا توبهء شما را پذيرفته است , نماز بگزاريد....آيت الله خويى (ره ) در 36آيه نقل كرده و نسخ همه را به جز آيهء نجوا نفى كرده است .(1)(پـاورقى 1.سيد على اكبر قرشى , قاموس قرآن , ج 7 ص 53
کد سوال : 52365
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : حقيقت روح و ماهيت آن چيست و از كجا آمده و چگونه خلق شده ؟ مى گويند روح مجرّداست يعنى چه ؟ آيا روح مادى است يا غير مادى ؟ و آيا پس از مرگ باقى مى ماند؟ و رابطهء روح با خدا چيست ؟
پاسخ : از حقيقت روح كسى باخبر نيست در آيهء 85سورهء اسراء آمده : همين مقدار مى دانيم كه روح از خدا است و در مرحله اى از خلقت انسان در انسان دميده مى شود,(1) در مورد حضرت عيسى نيز نفخ روح تعبير شده : (2) كلمهء روح در دو مورد به كار رفته است : 1 روح انسانى 2 فرشته يا واسطه در وحى .در هر دو صورت روح از امر خدا (من امر ربى ) يا به تعبير ديگر از خدا است (روحى ). بنابراين , مسلماً روح مجرّد است و از ماديات نيست و انسانيت انسان به روح او است و روح موجب زنده بودن انسان است و اگر روح از انسان گرفته شود بدنى مرده باقى مى ماند, جدا شدن روح از بدن دليل بر تجرّد ومادى نبودن آن است و چون مادّى نيست قابليت براى بقا و جاودانگى دارد, حال بعضى از علما گفته اند روح نيز از سنخ ماده است منتها لطيف ترين ماده , لذا در بعضى از روايات از روح به تعبير شده است ,ولى اين قول درست نيست ; زيرا قرآن مى فرمايد من از روح خودم در آدم دميدم ومسلماً روح خدايى مادّى نيست . بنابراين , روح حقيقتى است غير مادى و وجود روح از سنخ وجود بدن نيست و تركيب انسان از روح و بدن مانند تركيب چيزى از دو عنصر مادّى نمى باشد.مسلماً روح پس از خارج شدن از بدن باقى مى ماند و جاودان است و با باقى ماندن روح انسانيت موجود درآن روح همواره باقى خواهد بود.(3)(پـاورقى 1.سجده (32 آيهء 7(پـاورقى 2.تحريم (66 آيهء 12(پـاورقى 3.مصباح يزدى , معارف قرآن , ص 349به بعد.
کد سوال : 52366
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اديان و مذاهب براى كنترل و رساندن بشر به كمال آمده اند, اكنون سؤال است كه فلسفهء اين آفرينش چه بوده كه انسان آفريده شود و نفس امّاره هم به او داده شود, در نتيجه دچار جنايت و شهوت رانى شود و بعد در اين دنيا يا دنياى ديگر محاكمه و مجازات شود؟ حالا گيريم كه
پاسخ : براى توضيح و روشن شدن جواب به چند جمله توجه بفرماييد:1 انسان خلق نشده كه محاكمه و به جهنم برود;2 تمام عالم از جمله انسان زيبا و به بهترين وجه خلق شده است ;3 رسيدن به كمال و زيبايى ها, مطلوب و پسنديده است ;4 نفس امّارة در وجود انسان خوب و لازم است ;5 خلقت موجودات به اختيار خودشان نبود; يعنى خداوند متعال براى خلقت كرات آسمانى و زمين وموجودات عالم از آنان يا از كسى اجازه نگرفته و همهء موجودات مجبوراً خلق شده اند و به اختيار خودشان نبوده و نمى توانند به عدم برگردند;6 هر چه كه موجود شد و پا به عالم وجود گذاشت داراى ارزش وجودى مى شود و به عبارت ديگر وجوداز عدم بهتر است , عدم هيچ ارزشى ندارد, اما وجود ارزشمند است ولو مادى فكر كنيم , لذا عقلاى عالم وحتى مادّيين بر سر موجودات رقابت و دعوا دارند, مثلاً براى رسيدن به رياست از هم سبقت مى گيرند, براى تهيه ملك و املاك و پول و جاه و مقام سر و دست مى شكنند اينان گرچه مادى هم فكر مى كنند با اين حال آن هارا داراى ارزش مى دانند و اگر ارزش مند نبود آن ها را دنبال نمى كردند.از اينها كشف مى كنيم كه وجود بهتر و ارزشمندتر از عدم است .جناب عالى كه مى فرماييد: اگر ملك و مال و منالى داريد, رياستى داريد آيا حاضريد همه ءآن ها را رها كنيد و به كسى ديگرى بدهيد؟ هرگز, چرا؟ زيرا آن ها را براى خود داراى ارزش مى دانيد يا اگر كسى بيمار شد, به پزشك مراجعه مى كند و خود را رها نمى كند تا بيمارى او را از پاى در آورد, چون وجود خود راداراى ارزش مى داند, اما جواب حلّى اين است كه انسان با اعمال خود مى تواند به كمالاتى معنوى دست يابد,مثلاً با احسان به ديگران داراى ويژگى اخلاقى شود و از محسنين و نيكوكاران شود يا با جود و كرم به مردم ,داراى صفت جود شود و با تواضع و فروتنى به درجاتى از اخلاق زيباى الهى و معنوى برسد و خداى متعال انسان هاى مُحسن و نيكوكار و بخشنده و متواضع را دوست دارد, اين گونه انسان ها كه به اين درجات از كمالات رسيده اند به قرب الهى و رضوان و لقاء او دست مى يابند. اينان نه تنها از وجودشان در دنيا هيچ بدى وناخشنودى ندارند و هيچ گونه ظلم و ستمى بر كسى و بر موجودى راه نمى دارند, بلكه در دنيا ارزشمند و داراى اطمينان نفس و راحتى دل مى باشند و وقتى كه از دنيا رفتند و پا به جهان ديگر گذاردند از نعمت هاى بى انتهاى الهى و زيبايى هايى كه همهء مردم در دنيا به دنبالش مى دوند, براى آنان آماده است . بنابراين , چرا انسان از اين كمالات و وجود و هستى ها بدش بيآيد و از آن ناراحت باشد و زبان اعتراض بگشايد.خداوند متعال انسان را براى جهنم خلق نكرده , بلكه او را براى بهشت خلق كرده است و هيچ انسانى هم مجبور نيست كه دنبال نفس امّاره برود و دست به جنايت بزند, بنابراين , زمينهء كمالات و ارزش ها در انسان موجود است . پس انسان موجود با ارزشى است و مى تواند با ارزش تر شود و به درجات بالا و بالاتر دست بيابد. در روايت آمده : اى انسان ارزش شما بهشت است آن را با غير آن معاوضه نكنيد. و قرآن مى فرمايد: هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم لهم جنّات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم ;(1) امروز روزى است كه راست گويى راست گويان به آنان سود مى بخشد براى آنان باغ هايى از بهشت است كه نهرها از زير آن ها مى گذرد و جاودانه در آن مى مانند هم خداوند از آنان خشنود و هم آنان از خدا خشنود و اين رستگارى بزرگ و فوز عظيم است .(پـاورقى 1.مائده (5 آيهء 119
کد سوال : 52367
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : چگونه مى توان جميع تصوراتى كه اديان گوناگون از خداوند متعال ارائه مى كنند صادق دانست ؟
پاسخ : در گفتار و سؤال شما تناقض وجود دارد. گفته ايد آيا اين شخص در اين صورت خواهد توانست بدى انجام دهد يا نه ؟ اگر نخواهد توانست بدى انجام دهد پس مختار نخواهد بود و مجبور بر انجام كارهاى خير خواهد بود. صفت (اختيار و اراده ) در انسان ازمزاياى انسان است كه خداوند متعال در وجود انسان قرار داده است . كسى كه توانايى بر انجام بدى دارد اگربدى را ترك كند و به سوى خوبى ها برود ارزش مند است و كمال محسوب مى شود خدا مى توانست انسان رامجبور خلق كند, اما در اين صورت انسان بر ساير موجودات برترى نداشت .
کد سوال : 52368
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا دين حق , انحصاراً نزد ما است (شيعيان ) و ديگران مطلق هيچ بهره اى از حق ندارند يا اين كه به گونهء ديگرى است ؟
پاسخ : دين حقّ و واقعى يكى بيشتر نيست و يك واقعيت نمى شود متكثر باشد. همهء اديان الهى كه در زمان ها يا مكان هاى مختلفى بوده اند در اصول با هم مشترك اند. همه دعوت به توحيد و پرستش الله كرده اند و مردم را به اعتقاد به روز قيامت دعوت كرده اند و همهء پيامبران دعوت به تقوا وپاكى و صداقت و وفادارى مى كرده اند. چند نمونه متذكر مى شويم : .(1).(2).(3)يك دسته بودند (و تضادّى در ميان آنان نبود, به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات وتضادهايى در ميان آنان پيدا شد در اين حال ) خداوند, پيامبران را برانگيخت , تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حقّ دعوت مى كرد با آنان نازل نمود تا در ميان مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مى كرد با آنان نازل نمود تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند داورى كند>.(4)قرآن پيامبر اسلام و پيروان او را اين چنين معرفى مى كند:.(5)پس تمامى اديان به خوبى ها سفارش مى كنند و از بدى ها و خبائث باز مى دارند و تمامى اديان الهى با قطع نظر از زمان ها و مكان ها يك هدف دارند, لذا در اصول دين , همهء دين ها مشتركند و در بسيارى از فروع دين ,مانند عبادات و تجارات و احكام با هم مساوى اند, منتها در شكل بعضى از فروع دين با هم تفاوت هايى دارند وعلّت تفاوت ها اغلب از ناحيهء رشد فكرى مردم نواحى بوده است . قال النبى 6;(6) ما گروه انبياءمأمور شده ايم كه با مردم به قدر عقول آنان سخن بگوييم سپس فرمود: خدا به من امر كرده كه با مردم مدارا كنم چنان كه به ما امر كرده كه واجبات را بر پا داريم >.تذكر اين نكته نيز لازم است كه در يك زمان يا يك عصر در عالم ثبوت و واقع يك دين بر حقّ است , امّااثبات حقّانيّت آن دين در صورت اختلاف سريق و نظرها, شايد مشكل باشد يا لااقل براى غالب مردم مشكل است در اين صورت كه اختلاف وجود دارد, مانند فرقه هاى اسلامى اعم از شيعه و سنّى يا غيره ممكن است هر فرقه اى در بخشى از مطالب بر حق باشد و در بخشى بر باطل . ما نمى توانيم صد در صد يك مذهب را باطل بدانيم از واقعيت مطلب و عالم ثبوت خبر نداريم , نه تنها ما خبر نداريم , بلكه خيلى ها خبر ندارند و ما شيعيان عقيده نداريم كه ديگران مطلقا باطل اند, بلكه مامعتقديم بر طبق ادلّه و ظواهرى كه داريم كه براى ما حجّت عقلى و شرعى است شيعه بر حقّ است .در روايت آمده : پيامبر6به مسجد داخل شد و اصحاب در مسحد حاضر بودند و على 7در گوشه ءمسجد نشسته بود. پيامبر6آمد و در كنار على 7نشست و به اين طرف و آن طرف نگاه كرد و فرمود:انسان هايى بر منبرهايى از نور قرار دارند كه كه از چهرهء آنان نور تلاءلؤ مى كند. بعضى ها بلند شدند و گفتند: آيا ما جزءآنانيم ؟ حضرت فرمود: بنشينيد, ابن مسعود گفت : پدر و مادرم فداى شما باد يا رسول اللّه صفات آنان را برايمان توصيف كنيد. حضرت دستش را به شانهء على 7زد و فرمود: هذا و شيعته هم الفائزون ;اين آقا و شيعيانش ازرستگارانند.(7)در روايت ديگر: فرمود: اى على تو و شيعيانت در بهشت ها متنعّم خواهند بود.(8)روايات فراوانى در اين مورد داريم كه از طرق اهل سنّت و شيعه وارد شده است .توضيح اين نكته بسيار ضرورى است كه شيعه بودن حقيقتى است كه بر هر كس كه به نام شيعه خوانده مى شود تطبيق ندارد. اگر تمام صفاتى كه در قرآن براى مؤمنين ذكر شده در فردى متجلّى شد او شيعهء واقعى خواهد بود; زيرا على 7و ائمه : كه مقتداى شيعيان اند صفات مؤمنين را در بالاترين درجه دارا بوده اند وشيعه كسى است كه قدم جاى قدم آنان بگذارد و از آنان در اخلاق و رفتار تبعيت كند. در روايات نيز صفات شيعهء واقعى اين طور بيان شده است :در عبادت و تهجّد كوشا هستند, سجده هايشان طولانى و اشكهاشان جارى و دعايشان فراوان , كلامشان زيبا و مفيد و از لغو و بيهوده گويى پرهيز دارند, شكم پرست و شهوت ران نيستند, اطاعت از خدا و ورع دارند,حتى در خلوت و پنهانى ها هم گناه نمى كنند, توكل بر خدا دارند و خود را نزد مرد ذليل و خوار نمى كنند, نسبت به برادران دينى عطوفت و مبرّت دارند حتى خود را به خاطر آنان به زحمت مى اندازند, در شدايد وسختى هاى طبيعى روزگار ناسپاس نيستند و خدا را شكر مى كنند.پيامبر6فرمود: انّ شيعتنا من شيّعنا و تبعنا فى اعمالنا; شيعيان ما كسانى اند كه از اعمال ما تبعيت كنند و ازگناه دورى كنند.به على 7گفتند بعضى از شيعيان شما اهل معصيت و گناه اند و اهل دروغ هستند. حضرت فرمود: اينان شيعه نيستند, بلكه از محبّين و مواليان مى باشند. امام فرمود: واى بر شما فقط شيعهء واقعى حسن و حسين و ابوذر وسلمان و مقداد و عمار و محمد بن ابى بكر بودند كه هيچ يك از اوامر على 7را مخالفت نكردند.(9)به طور خلاصه اين كه : شيعه نسبت به بقيهء فرقه ها و اديان در عقايد, اخلاق , كردار, معاشرت , اجتماعى ,در تبعيت از از امام و ديگر مزايا از بهترين ها مى باشند, الگوهاى آنان بهترين اند و از نظر فلسفى و عقيده بااستدلال هاى قوى و متفن همراه مى باشند. مولايشان على 7فرمود: اگر اقاليم سبعه را به من بدهند و در عوض ازمن بخواهند كه پوست جوى را از دهان مورچه اى ظالمانه بگيرم , هرگز اين كار را نمى كنم !.(10)هيچ نقطهء ضعفى از على 7و ساير ائمه : در تاريخ نقل نشده است و همين طور علماى دينى و فقها ومراجع تقليد كه از درجات عالى تقوا برخوردارند نسبتاً از علماى ديگر مذاهب از جهات مختلف افضل و برترمى باشند.(پـاورقى 1.اعراف (7 آيهء 59(پـاورقى 2.همان , آيه 65(پـاورقى 3.اعراف (7 آيهء 73(پـاورقى 4.بقره (2 آيهء 213(پـاورقى 5.اعراف (7 آيه 157(پـاورقى 6.بحارالانوار, ج 2 ص 69(پـاورقى 7.بحارالانوار, ج 7,ص 179(پـاورقى 8.همان .(پـاورقى 9.بحارالانوار, ج 65 ص 149ـ 190(پـاورقى 10.نهج البلاغه , خطبهء 224
کد سوال : 52369
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : فرق منطق صورى و روش ديالكتيك چيست و كاربرد هر كدام در چه جاهايى است ؟
پاسخ : معمولاً منطق را به منطق صورى و منطق عملى يا تقسيم مى كنند, منطق صورى قوانين عمومى حكم و استدلال را مطالعه مى كند, به اين معنا كه صورت حكم و استدلال بايد از قوانين عمومى فكر, مانند قانون توافق فكر بشر با خود و اصل عدم تناقض تبعيت كند چنان كه مثلاً در قضيهء و اگر هر دو مورد قبول باشد, منطق صورى ما را به قبول اين نتيجه كه وا مى دارد و اگر كسى با قبول داشتن آن دو مقدمه , بگويد: هر آينه قول سابق خود را تكذيب كرده و به تناقض گويى پرداخته است .بنابراين , در تعريف منطق صورى مى توان گفت : كه مطالعه و علم مطابقت فكر با خود و يا اين كه علم استنتاج و نتيجه است .(1)ديالكتيك به معناى بررسى نقادانه در مورد بررسى مطابقت يا عدم مطابقت يك عقيده با واقع است . اصلاًديالكتيك به معناى فنّ استدلال و احتجاج به وسيلهء سؤال و جواب بوده است و ارسطو اختراع آن را به زنون نسبت داده است اگر چه اين روش استدلال به سقراط نسبت داده مى شود. افلاطون ديالكتيك را به دو معنا به كار برده است , يكى فنّ تعريف و تمييز مُثُل ديگرى علمى كه ناظر است به روابط بين مُثُل در پرتو اصل واحد كه چون خورشيدى عالم حقايق را روشن مى كند. ارسطو ديالكتيك را در مقابل براهين استدلالى علمى به استنتاج از آرامى مقبوله تخصيص داده است در طى قرون وسطى اصطلاح ديالكتيك به آن چه اكنون منطق خوانده مى شود, اطلاق مى شود.در فلسفهء جديد لفظ ديالكتيك در دو معناى مخصوص به كار رفته است . هگل روش منطقى فلسفهء خود راديالكتيك مى خواند و در اين مورد اين لفظ را به سلوك عقل ترجمه كرده اند روشن هگل را ماركس و انگلس درفلسفهء مادى خود به كار گرفته اند.(2)بنابراين , منطق صورى در تمامى علوم استدلالى مخصوصاً در فلسفه , كاربردارد و روش ديالكتيكى روش خاصى است كه كاربرد آن در فلسفه مى باشد.(پـاورقى 1.سيد مصطفى حسينى دشتى , معارف و معاريف , ج 9 ص 642(پـاورقى 2.لغت نامه دهخدا, ج 7 ص 9989
کد سوال : 52370
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : فرق تضاد و حركت از نظر ديالكتيك و فلاسفهء اسلامى در چيست ؟
پاسخ : كلمهء ديالكتيك در اصل از كلمه اى يونانى ديالگو مشتق شده است كه دو معناى اصلى آن و مى باشد. معناى مقابله و معاوضه را مى دهد به اين ترتيب مفهوم ديالكتيك ردّ و بدل ساختن كلمات و دلايل و گفت و گو و مباحثه است . وقتى كلمهء ديالكتيك را به صورت مصدر استعمال كنيم معناى آن مذاكره و صحبت و مجادله كردن است , ولى وقتى آن را به صورت صفت به كار ببريم معناى آن چيزى است كه مربوط به مباحثه و مخصوصاً مجادله اى است كه بين دو نفر باشد و به صورت اسم كه به كار رود مفهوم آن فن ّمباحثه و مجادله مى باشد. بر حسب ديالكتيك كه متضمن مفهوم < جمع ضدّين و نقيضين > است دو نكته را بايدوارد فكر و انديشهء خود كنيم تا طرز تفكّر ما ديالكتيكى گردد: اول اين كه بدانيم هر چيزى هم هست و هم نيست . ديگر اين كه بدانيم همين تناقض درونى و واقعى اشيا; يعنى همين كه اشيا در عين اين كه هستند, نيستندو همين كه عناصر وجود و عدم وجود را توأماً دارند پايهء حركت و تكامل آن ها است . اگر اين تضادّ درونى وواقعى وجود نمى داشت حركت و تكاملى هم در كار نبود.ديالكتيك هگل با ديالكتيك ماركس سه ركن اساسى دارد:1 همه چيز اعم از فكر و مادّه در تغيير و تحوّل و حركت است ; 2 تناقض و ناسازگارى شرط اساسى فكر و موجودات است و اين ضديّت و تناقض و ناسازگارى پايه واساس حركت و فعاليّت موجودات است . به عبارت ديگر, ريشهء حركت ها و جنبش ها تناقض و تضادّ وناسازگارى است كه در اشيا مستقرّ است ;3 حركت تحوّلى و تكاملى اشيا بر اساس عبور از ضدّى به ضدّ ديگر و سپس سازش و تركيب و وحدت دوضدّ در مرحلهء عالى تر است و به عبارت ديگر, حركت و تغيير بر طبق قانون يا صورت مى گيرد. آن چه هگل آن را مى نامد جز حركت اشيا درذهن و در واقعيت بر طبق مثلث نيست , اما اين كه اصالت باماده است يا چيز ديگر, داخل درمفهوم ديالكتيك هگل نيست .از نظر فلاسفهء اسلامى : اصل تضاد نه تنها مورد انكار نيست , بلكه از اصول و اركان طبيعت و از شرايطپيدايش اشيا است . آنان مى گويند اگر تضاد نبود فيض ادامه نمى يافت ; يعنى براى ماده امكانات جديد رخ نمى داد و تضاد نقش مؤثرى در تغييرات و تحوّلات جهان دارد ونقش اصلى حركت عامل اصلى پيش برنده , تضاد است پس از نظر فلاسفهء اسلامى تضاد عامل حركت است . به عبارت ديگر, اصل تنازع و جنگ در طبيعت از قديم ترين اصولى است كه بشر آن را كشف كرده است . مولوى مى گويد:]اين جهان جنگ است چون كل بنگرى ذرّه ذرّه همچون دين با كافرىآن يكى ذرّه همى پرّد به چپ وان دگر سوى يمين اندر طلبجنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قول در ميان جزءها حربى است هولاين جهان زين جنگ قائم مى بود در عناصر در نگر تا حلّ شود]در هر يك از سه پايهء (تز و آنتى تز و سنتز) يا (اثبات , نفى و نفى در نفى ) اشكالاتى است كه محتاج به بحث طولانى است . در هر صورت طرفداران ماترياليسم ديالكتيك نمى توانند نتيجه بگيرند كه (واقعيت خارجى مساوى است با ماده و مكان و زمان و غير اين ها واقعيت ندارد).(1)(پـاورقى 1.مرتضى مطهرى , مجموعه آثار, ج 6 ص 760به بعد.
کد سوال : 52371
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اين جملهء امام حسين 7كه فرمود: دليل بر اين نيست كه انسان اگر دين همنداشته باشد مى تواند يك فرد آزاد و منصفى باشد؟
پاسخ : اين بحث يكى از بحث هاى جنجالى است كه آيا حقّ يك واقعيت أصيل هستند يا اعتبارى ونسبى ؟بطور كلى مادر برابر يك سلسله امورى قرار داريم حركت قلب , گردش خورشيد, قانون شكنى و... اين اموريا اعتبارى اند يا حقيقى و اعتبارى ها نيز دو قسم اند يا اعتبارى محض يا اعتبارى انتزاعى كه به منشأ انتزاع خودبستگى دارد, مانند زوجيت عدد(4.اعتبارى محض منشأ انتزاع ندارد و فقط اعتبار محض كه فقط به اعتبار اعتبار كننده بستگى دارد امور حقيقى تحقق عينى دارند و اصالت دارند وهمى و خيالى نيستند, مانند اين كتاب يا اين انسان . و همين طور همهء اشياى خارجى كه در پيش روى ما هستند امورى حقيقى اند و وجود آن ها اصالت و واقعيت دارد و از اين قبيل احكام ووضعيات و اعتبارياتى در خارج تحقق پيدا كرده , مانند احكام شريعت چه وضعى و چه تكليفى گر چه از اموراعتبارى محض يا انتزاعى محسوب مى شوند, ولى زير بناى همهء آن ها امور واقعى تأصلى است كه ازواقعيت هاى اصيل حكايت دارند و همين طور معارف اسلامى همه از واقعيات اصيل مى باشند. بدين سال به كار بردن حقّ يا حقيقت دربارهء دين ناظر به واقعيات اصيلى است كه بر حسب اختلاف فهم ها قابل تغيير وتبديل نيست , لذا با اين همه اختلاف نظرها در اصول و فروع دين , اصول و فروع تغييرناپذير است , مثلاً عدل وحكمت الهى كه مورد بحث و جدال بين مكتب معتزله و اشعرى است , بالاخره يا خدا عادل و حكيم هست يانيست و يا ما مجبوريم يا مختار, بر هر فرض هر كدام كه در عالم واقع درست باشد واقعيت خواهد داشت وديگرى باطل خواهد بود چون نمى شود هم خدا عادل و حكيم باشد و هم نباشد اين اجتماع نقيضين است ونيز نمى شود كه (نه خدا عادل و حكيم باشد تو نه نباشد) چون ارتفاع نقيضين است و اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين هر دو محال است . ناچار يكى حق است و ديگرى باطل و هر كدام كه حق است , نمى شود مقدارى حق باشد و مقدارى حق نباشد.اگر چيزى حق است , ديگر باطل نيست حتى مقدارى از آن هم باطل نيست ما نمى گوييم تمام برداشت ها وفهم هاى دانشمندان دينى يا غير دينى حق است , لذا فقهاى عظام وقتى كه فتوا مى دهند در پايان مى نويسند(والله اعلم ) هيچ فقيه و عالم دينى نمى گويد كه من هر چه مى فهمم , حق است ,(1) اما اين ربطى به نسبيت حق ندارد. از اين كه نظريات دانشمندان احياناً باطل و خلاف حق و واقع در مى آيد با نظرشان عوض مى شود يااشتباه مى كنند ما نمى توانيم كشف كنيم و نتيجه بگيريم (پس حق نسبى است ). نسبيت حقّ نتيجهء آن مقدمات نيست , فهم و نظر عالمان يك چيز است و مطابقت يا عدم مطابقت آن ها با واقع چيز ديگرى است ممكن است پزشك , بيمارى را درست تشخيص بدهد در اين صورت حق است و مطابق با واقع است و ممكن است غلطتشخيص دهد در اين صورت باطل و خلاف حق است . با تشخيص غلط واقعيت عوض نمى شود. درباب اجتهاد در مسائل دينى و فقه وقتى كه فقها و دانشمندان دينى تمام سعى و كوشش خود را به كار بستند و به نظرو نتيجه يا فتوايى رسيدند, اگر نظرشان بر خلاف واقع در آمد مورد مؤاخذه قرار نمى گيرند. در اين گونه مواردنسبيت معنا ندارد, البته ممكن است بخشى از آيه را درست بفهميم و قسمت ديگر آن آيه را غلط بفهميم باز هم نسبيت معنا ندارد; زيرا فهم ما يا درست است يا درست نيست , اگر ما عقيده به حركت زمين داشته باشيم يك نوع حقيقت است اعتقاد به سكون زمين باطل است .(پـاورقى 1.محمد هادى معرفت , جامعهء مدنى , ص 139
کد سوال : 52372
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : ايمان يعنى چه ؟
پاسخ : هر گاه انسان به چيزى اعتقاد جازم و قطعى پيدا كند به طورى كه آن را تصديق كند; يعنى قبول كند و آن را بپذيرد, آن وقت به آن چيز ايمان پيدا كرده است . بنابراين , اگر چيزى را پذيرفته باشد, اما جزءباورهاى قلبى او نشده و يا التزام عملى پيدا نكرده باشد به گونه اى كه عاشقانه بدان عمل كند, بلكه هنوز همراه با شك و گمان باشد, به آن چيز ايمان ندارد, چون در ايمان , اطمينان نفس (دل ) نهفته است . در ايمان خوف ودلهره و شك نيست , دل در حالت اطمينان به سر مى برد.(1) در حقيقت ايمان سه جزء دارد: تحقيق قلبى و اقراربه زبان و عمل كردن بر طبق معتقدات . اگر ايمان را بدانيم بسيار به جا است . .(2)قرآن نيز مى فرمايد: خداوند ولىّ و راهنما و سرپرست مؤمنان است آنان را از تاريكى ها به نور هدايت مى كند, اماولى و سرپرست كافران طاغوت است آنان را از روشنايى (صفاى باطن ) به ظلمت ها مى كشانند.(3)قرآن ايمان و كفر, مؤمن و كافر را به بصير و أعمى و به احيا و اموات و به نور و ظلمت و به سايه و حرارت سوزان تعبير كرده است .(4)محى الدين عربى نيز ايمان را به تعبير كرده است .(5)ايمان يك نوع درك و ديد باطنى است , يك نوع علم و آگاهى توأم با عقيدهء قلبى و جنبش و حركت است يك نوع باور كه در اعماق جان انسان نفوذ مى كند و سرچشمهء فعاليت هاى انسان مى شود, امّا كفر (حق پوشى ),جهل است و ناآگاهى و ناباورى از تمام وجود او ظلمت مى بارد جز به منافع مادى و زودگذرنمى انديشد در لابلاى شهوات غوطه ور است همنشينى با او قلب و روح را كسل و تاريك مى كند.(6)قرآن كفار را به كسانى كه معجزات و حق و حقيقت را مى ديدند و دلشان مى پذيرفت , ولى آن ها را از روى ظلم و برترى طلبى انكار مى كردند, تعبير كرده (7)امام صادق 7دربارهء كفر مى فرمايد: ;(8) كفر عبارت است از چيزى كه انسان آن را در حالى كه مى داند حق است و نزد او ثابت است , انكار كند.البته ايمان مراتبى دارد, همهء مراتب با هم مساوى نيستند, يكى از بالاترين مراتب ايمان تسليم در ظاهر وباطن است . تسليم در برابر حق و راضى بودن به رضاى خدا, اين همان است كه در قرآن آمده خدا همراه است و همراه با اطمينان كامل است . پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است و در بين بندگانم داخل شود.نكته در اين است كه آيا حقيقت ايمان همان اعتقاد جازم همراه با تصديق قلبى است يا غير از اين عمل به أركان نيز در حقيقت ايمان دخيل است ؟ شكى نيست كه بدون تسليم در برابر پروردگار و عمل كردن به دستورات الهى ايمان محقق نمى شود. بنابراين , عمل به أركان , شرط تحقق ايمان است نه جزء ماهيت ايمان .(پـاورقى 1.راغب اصفهانى , المفردات , ص 25(پـاورقى 2.تفسير نمونه , ج 18 ص 229(پـاورقى 3.بقره (2 آيهء 257(پـاورقى 4.فاطر (35 آيهء 19ـ 23(پـاورقى 5.الرحمة من الرحمن .(پـاورقى 6.مستفاد از تفسير نمونه , ج 18 ص 231(پـاورقى 7.نمل (27 آيهء 14(پـاورقى 8.نمونه , ج 15 ص 412به نقل از كافى , ج 2 باب وجوه الكفر.
کد سوال : 52373
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : باور دينى با دين باورى يعنى چه ؟
پاسخ : دو اصطلاح باور دينى يا دين باورى همان دين دارى آگاهانه است . كسى كه از روى آگاهى دين راپذيرفته است , به او دين باور و مؤمن مى گويند.در اين دو تعبير كه هر دو يك مقوله است , پذيرش دين از روى آگاهى لحاظ شده است , برخلاف بعضى ازانسان هاى دين دار كه تدين آنان همراه با باور و اعتقاد جازم نيست و غالباً با تقليد همراه است . اعتقاد به دين همراه با آگاهى و بينش را دين باورى مى گويند. البته باور دينى به معناى اعتقاد دينى در مقابل ساير اعتقادات نيز گفته مى شود, اما دين باورى ; يعنى كسى كه دين را قبول دارد و به آن معتقد است , خواه به مسايل غير دينى باور داشته باشد يا نداشته باشد.