کد سوال : 52214
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : دبير رياضى هستم و على رغم اين كه به تدريس علاقه دارم , ولى دانش آموزان خوب درس نمى خوانند. آيا مانند بعضى از دبيران متوسل به تنبيه و زور بشوم يا اين كه وظيفه ام را انجام دهم و در مورددرس نخواندن آنان حساسيت به خرج ندهم ؟
پاسخ : از مكاتبهء با اين مركز و عشق و علاقهء شما به تدريس و تربيت آينده سازان مملكت اسلامى تشكرمى كنيم .يكى از شغل هاى مشكل , معلمى و مربى گرى است . شما با دانش آموزان مختلفى روبه رو هستيد و با عشق و سوز همچون شمعى مى سوزيد و ديگران را از نور وجود خود روشن مى كنيد. مسلماً مى دانيد با همه ءدانش آموزان , يك نوع برخورد نمى شود كرد, بلكه هر دانش آموز داراى روحيهء خاصى است كه با تشخيص آن بايد راه كار تربيتى مناسب ارائه دهيد. براى بعضى تشويق كارساز است , ولى براى بعضى كار ساز نيست , بلكه ايجاد ترس و حس مسئوليت كارسازتر است ; بنابراين پيشنهاد مى كنيم به جاى تنبيه بدنى , از تنبيه هاى ديگر ازقبيل سخت گيرى و ترساندن و راه هايى را كه روان شناسان تربيتى ارائه مى كنند استفاده كنيد, به طورى كه دانش آموزان احساس كنند با كسى شوخى نداريد و حتى نيم نمره به كسى ارفاق نمى كنيد و پرسش سر كلاس جدّى است و هر كس تنبلى كند, مجازات مى شود.بنابراين , وظيفهء شما تنها اين نيست كه سر كلاس حضور پيدا كنيد و درس بدهيد و برويد و هر كس درس خواند, خواند و هر كس نخواند, بى توجه باشيد, بلكه با راه كارهاى مناسب و ايجاد و تقويت انگيزه سعى كنيدآنان راخوب به درس خواندن ترغيب كنيد, تا نتيجهء خوبى از زحمت هايتان ببريد.در اين زمينه خواندن كتاب از زين العابدين قربانى و كتاب از رضا فرهاديان توصيه مى شود.
کد سوال : 52215
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : هيچ وقت از ظاهر خود راضى نبوده ام . از صورت و قيافه و لباسم بدم مى آيد و فكر مى كنم همه مرا زير نظر دارند و به قيافهء من مى خندند! در جايى كه غريبه ها هستند, نمى توانم صحبت كنم و احساس مى كنم صدايم تغيير مى كند.
پاسخ : فكر مى كنيم اين مشكل مربوط به آن عادت زشت مى شود. اين يك نوع وسواس فكرى است كه بر اثر فشار روحى و در اثر آن بيمارى , تشديد مى گردد. اميد است پس از ترك آن عمل , اين مشكل كم كم رفع شود.برادر عزيز! قدرى به خود بياييد و عاقلانه فكر كنيد. آيا كسانى كه از نظر قيافه , در سطح پايين ترى قراردارند, ولى داراى ادب و رفتارى شايسته و شغلى آبرومند و خصلت جوان مردى هستند, در ميان جامعه بيش تر طرفدار و دوست دار دارند يا افرادى كه از نظر ظاهر همه چيز, ولى قلبى هم چون سنگ و رفتارى بى ادبانه دارند و از جوان مردى و انسانيت به دورند؟ ]صورت زيباى ظاهر, هيچ نيست اى برادر سيرت زيبا بيار ]اگر انسان براى خود و خانواده و جامعه مفيد بود, همه او را دوست دارند و خداوند هم او را دوست دارد,گر چه از نظر قيافه در سطح پايينى باشد. اميد است به وسوسه هاى شيطان گوش ندهى و با خيال راحت به كسب كمالات , دانش معرفت بپردازى و آن وقت با چشمان خودببينى كه : ]تن آدمى شريف است به جان آدميت نه همين لباس زيباس نشان آدميتاگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت]
کد سوال : 52216
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : گرفتار عادت زشت استمنا شده ام . مرا از اين گرفتارى نجات دهيد. به خدا هر چه مى خواهم آن را ترك كنم نمى شود!
پاسخ : عوامل مختلفى باعث مى شود اين عمل زشت تكرار شود; يكى از عوامل , نيروى تخيّل و فكراست . نيروى تخيّل ـ كه خداوند آن را براى بالندگى فكرى و آفرينندگى هنرى در وجود انسان به وديعت نهاده است ـ در دوران جوانى ممكن است مورد سوء استفاده قرار گيرد و شخص تحت تأثير و تسلط غريزهء جنسى ووسوسه هاى شيطانى , به خود ارضايى بپردازد. در بعضى موارد, حتى نفوذ يك فكر و خيال هوس آلود, آن هم براى يك لحظه و مشغول كردن فكر به آن , كافى است كه انان را از حالت طبيعى خارج كند و ميل جنسى او راتحريك نمايد.عامل ديگر, نگاه كردن است . پس از نگاه , صحنه هاى مهيج در ذهن باقى مى ماند و احساس و ارادهء انسان راتحت تسلط خود در مى آورد و او تابع شهوت خود مى گردد. جوان بايد سعى كند به جنسى نگاه نكند و اگرغفلتاً نگاهش افتاد, چشم خود را بلافاصله بگرداند. اثر نگاه هاى مستمر و طولانى , به مراتب بيش تر از نگاه هاى گذرا و آنى است . پيامبر اكرم 6فرمود: .عامل ديگر, بى كارى است . جوان بايد طورى برنامه ريزى كند كه از اوقات فراغت خود براى سازندگى روحى و روانى خويش بهره گيرد, نه اين كه حيران و سرگردان , دست روى دست بگذارد; درنتيجه افكارش متوجه مسائلى شود كه او را به طرف اعمال انحرافى سوق دهد و اوقاتش چراگاه وسوسه هاى شيطانى گردد.هر جوانى بايد استعدادهاى ذوقى خود را شناسايى كند و با اختصاص دادن وقت مناسبى در اوقات بى كارى , آن را پرورش دهد. مى توان در زمينهء نقاشى , عكاسى , خطاطى , شعر, مكانيك , الكترونيك و غيره , پس از خستگى از مطالعه , پاره اى از فرصت ها را ـ كه معمولاً بدون استفاده باقى مى مانند ـ به اين قبيل اموراختصاص داد. عامل ديگر, دوستان ناشايست است . معاشرت و هم نشينى با دوستان با ايمان , موجب رشد شخصيت اجتماعى و تقويت ارزش هاى اخلاقى و معنوى جوان مى گردد.انتخاب دوستانى كه از لحاظ درس و اخلاقى شايسته اند, مى تواند بهترين عامل موفقيت در آينده جوان باشد و او را از انحراف جنسى باز دارد. دوستى با افراد پست و فرومايه ـ كه معمولاً آلوده به انحراف هاى اخلاقى هستند ـ يكى از زمينه هاى مضرّ و انحرافى جوان است . دوستان منحرف و بى بندوبار و لاابالى , سعى دارند احساس ها و تجربه اى راست يا دروغ خود و ديگران را دربارهء مسائل جنسى , با حرص و ولع خاصى براى جوانان پاك و معصوم تعريف كنند و آنان را از راه به در كنند. يك دوست ناباب , سرنوشت انسان را به طور كلى از مسير خود خارج مى كند و او را در ورطهء هولناك فساد و گمراهى وانحراف هاى اخلاقى مى اندازد و موجبات تيره روزى وى را فراهم مى سازد; به همين علت , قرآن كريم از عاقبت حسرت آور كسانى كه در دنيا با دوستان منحرف معاشرت داشتند و به واسطهء آنان به گناه و آلودگى كشيده شدند, ياد مى كند و زبان حال چنين افرادى را اين گونه توصيف مى كند: .(1)بنابراين , يكى از مهم ترين و حياتى ترين مسائل جوان , دوست يابى و انتخاب رفيق خوب و مناسب است .اگر در اين زمينه دقت و احتياط لازم به عمل نيايد, بقيه تلاش ها سودى نخواهد داشت .عامل ديگر, ترجيح هواها و هوس ها بر خواسته هاى عقل و انديشهء صحيح است .هنگامى جوان مى تواند خود را صاحب اراده اى قوى فرض كند كه بتواند در مقابل خواسته ها و اميان نفسانى اش بايستد و با صبر و بردبارى و به كارگيرى عقل و انديشه , مشكلات زندگى را از سر راه خود بردارد.نفس و غريزه , به طور طبيعى لّذات و شهوات تمايل دارد و اگر انسان در برابر اين كشش هاى غريزى , مقاومت نكند, قدم به قدم به ورطهء حيوانيت و سقوط و تباهى نزديك تر مى شود. انسانيت از اين جا آغاز مى شود كه انسان در برابر كشش هاى نفسانى , مقاومت و پايدارى كند و تسليم اميال و شهوات زودگذر نگردد, تا زمينه براى رشد و پرورش استعدادهاى روحى و ملكوتى او فراهم شود. تنها با تقويت ايمان و رعايت قوا است كه مى توان به اهداف انسانى دست يافت .اگر جوانى غفلتاً مرتكب عمل انحرافى و معصيت گرديد, بايد بلافاصله توبه كند و تصميم جدى بر ترك گناه بگيرد تا رفتار ناشايست به شكل يك خصلت زشت و ناروا در وجود او جاى گزين نگردد. او بايد بداندتوانايى هاى لازم براى اصلاح رفتار خويش را دارد. على 7مى فرمايد: .(2)خروج انسان از مرز قوانين طبيعى حاكم بر نظام آفرينش , انحراف است . غريزهء جنسى كه مبدأ آفرينش , آن را جهت خير و كمال و بقاى نسل بشر, در وجود انسان به وديعت نهاده , ممكن است مورد سوء استفاده قرارگيرد. خود ارضايى , يك نوع انحراف جنسى است كه جسم و روان را ضعيف مى كند. اين نوع شهوت رانى , باطبيعت آدمى مغاير است . پيدايش اين عادت شوم در جوان , بيش از هر چيز ديگر, قدرت اراده اش را ضعيف مى كند و شخصيتش را تباه مى سازد. جوان با اين كار, موجبات تضعيف قواى ادراكى و عقلى و زمينهء پيدايش پيرى زودرس را براى خود فراهم خواهد ساخت . اين افراد به تدريج تبديل به اشخاص ضعيف البنيه وسرخورده و تنبل و مأيوس و دچار عقده هاى روانى مى گردند و نسبت به ديگران بدبين مى شوند و در اضطراب و افسردگى به سر مى برند. تخليهء مكرر, قواى جسمى و روحى را به ضعف عمومى مى كشاند و به علت افزايش جريان خود در اعضاى تناسلى , مغز و مراكز حساس ديگر, دچار كاهش نسبى جريان خون مى شود و ركودفكرى و اختلال و ضعف حافظه و كاهش اراده را به دنبال دارد. ضعيف شدن بينايى و بى اشتهايى و ضعف استخوان و ناراحتى هاى مفصلى و ضعف جنسى و انزال زودرس و اختلال هاى بعد از ازدواج و گرفتارى هاى ديگر, از عوارض اين عادت شوم است . گوشه گيرى و يأس و بى اعتنايى به مسائل مهم حياتى و غم و كدورت وخستگى و فرسودگى اعصاب و زودرنجى , از عوارض ديگر است .توصيه هاى عملى : چون عمل خود ارضايى , از جمله گناهان بزرگ به شمار مى رود, فرد مبتلا به آن , ابتدابايد خود را تطهير نمايد و وضو بگيرد و دو ركعت نماز به جا آورد و به خاطر گناهان گذشتهء خود, از پيشگاه خداوند طلب آمرزش كند و از او بخواهد وى را در ترك اين عادت شوم يارى دهد. سپس نكته هاى زير را اجراكند:1 خود را از محيط و موقعيت هاى تحريك آميز دور نگه دارد و از خلوت پرهيز كند;2 از پوشيدن لباس هاى تنگ و چسبنده خوددارى كند و از تماس و لمس نمودن اعضاى بدن خود ياديگران دورى گزيند; 3 از نگاه به نامحرم و چشم چرانى خوددارى ورزد; 4 تخيّلات و تفكرات خود را كنترل كند و بداند هر آن چه كه به ذهن و انديشه اش مى گذرد, خداوند به آن آگاه است و در اين زمينه مسئوليت دارد و بايد فقط به آن چه عقل و قوانين شرعى تأييد مى كنند, بينديشد تارستگار شود; 5 براى اوقات خود برنامه ريزى كند ; 6 در تيم ها و گروه هاى ورزشى شركت فعّال داشته باشد و نيز در فعاليت هاى تربيتى و مذهبى شركت كند وفعاليت هاى سالم سودمند, مقدار فراوانى از انرژى جوان را به خود اختصاص دهد, تا از تحريك جنسى وشهوت انگيز جلوگيرى شود;7 قبل از خوابيدن وضو بگيرد و در بستر, سوره هاى , و را بخواند و با ذكر خدا وياد خدا به خواب رود;8 اگر آمادگى روحى دارد, هفته اى يك يا دو روز روزه بگيرد. روزه در تقرب به خدا و افزايش ايمان , بسيارمفيد است و در تقويت اراده , نقش به سزايى دارد;9 در برنامهء غذايى خود دقت كند و از مداومت در مصرف بعضى خوردنى هاى محرك و مقوّى شهوت ـ كه اصطلاحاً گفته مى شود, مثل گردو و خرما و كشمش و پسته و گز ـ خوددارى نمايد و يا كم تر ميل كند وبيش تر به غذاهايى كه است , روى آورد;10 تمايلات و افكار خود را از توجه به خويشتن , ازدواج و زندگى آينده معطوف سازد و بداند دير يا زود,اين ايام سپرى خواهد شد و او در آينده اى نه چندان دور بايد به انتخاب همسرى پاك بپردازد و در خود,آمادگى و شايستگى هاى لازم را براى زندگى ـ كه بيش از هر چيز نياز به سلامتى جسمى و روانى دارد ـ فراهم سازد;11 همواره و در هر حال با ذكر و ياد خدا انس و الفت داشته باشد, چرا كه در قرآن آمده است : .(3) استقامت و پشت كار را از دست ندهد و با ايمانى كامل , به يارى خدا اميد داشته باشد.(4)(پـاورقى 1.فرقان (25 آيه 28(پـاورقى 2.غررالحكم , ج 2 ص 238(پـاورقى 3.رعد (11 آى 28(پـاورقى 4.آن چه يك جوان بايد بداند, رضا فرهاديان , ص 39ـ 80 با تلخيص .
کد سوال : 52217
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اگر خدا وجود دارد و داراى حيات است . هدف زندگى او چه مى تواند باشد؟
پاسخ : خواهر محترم ! بزرگترين اشتباه شما اين است كه تصور مى كنيد وقتى انسان به گناه آلوده شد, ديگر راه بازگشت ندارد. نمى دانيد انسان با توبه پاك مى گردد به طورى كه گوياگناه نكره است .()(پـاورقى 1.محمد باقر مجلسى , بحارالانوار, ج 2 ص 155 ح 7شيطان روزى شما را فريب داده و به گناه آلوده كرده است , ولى خطر مهم اين است كه او مى خواهد تا آخر شما را مأيوس و افسرده نگه دارد و يأس و نااميدى را در وجودتان جاودانه سازد. اگر خداى نكرده انسان مأيوس شد, دست به هر كارى مى زند; زيرا همهء درها را به روى خود بسته مى بيند و هيچ راه نجاتى را براى خود نمى يابد. اين همان زيان و سقوط نهايى است كه شيطان انتظار آن را دارد. از طرف ديگر شما يك فرصت مهم و مناسب را از دست داديد و آن زمانى بود كه آن پسر براى خواستگارى شما در طول دوسال مى آمد. شما مى بايست به هر صورت (مستقيم يا غيرمستقيم ) به پدر و مادر و خانوادهء خود مى فهمانديد كه با او همبستر شده ايد. اگر چنين مى كرديد, همه مجبور مى شدند به خواستهء شما پاسخ مثبت بدهند و با ازدواج موافقت كنند; كارى كه رضايت خدا و بندگان خدا در آن بود. اين فرصت طلايى را به سبب خجالت بى جا از دست داديد.اين موضوع چون گذشته است , نمى شود روى آن تكيه كرد و افسوس بر گذشته هيچ فايده اى ندارد. بايد چاره اى انديشيد و جلوى ضرر را هر چه زودتر گرفت . بايد برنامه ريزى كنيد وبه زندگى خود سر و سامان دهيد. باز فرصت هايى پيدا مى شود كه نبايد آن ها را از دست بدهيد. عمل خودارضايى به انسان اجازهء تفكر صحيح را نمى دهد و نمى گذارد با صبر و حوصله تدبير بينديشد. سعى كنيد اراده خود را تقويت كنيد و در مقابل وسوسهء شيطان بايستيد و سلامت روحى و جسمى خود را باز يابيد. مبارزهء شما با نفس , مبارزهء مرگ و زندگى است . اگرتوانستيد يكى دو سال مقاومت كنيد, همه چيز عوض مى شود و گرنه مشكل است سلامت روح و جسم خود را باز يابيد و رفته رفته آن قدر ضعيف مى شويد كه همين فرياد مظلومانه اى كه در نامهء شما نمايان است و نشان ميدهد هنوز هم به فكر اصلاح خود هستيد, مى شود و از بين مى رود. از اين به بعد هيچ رابطهء غير شرعى برقرار نكنيد. كسى را پيدا كنيد كه حاضر باشد باشما ازدواج دائم يا موقت كند. البته ازدواج موقت براى يكى دو سال و بيشتر. اين كس بايد دنبال ازدواج و زندگى باشد, نه دنبال خوش گذرانى ; يعنى نيازمند ازدواج باشد, ولى به شكلى براى ازدواج دائم مشكل داشته باشد. اگر ازدواج موقت قانونى باشد, بهتر است (در محضر ثبت شود). براى اين كار به خانواده و دوستان و آشنايان بفهمانيد مى خواهيد ازدواج كنيد, تابه شما كمك كنند. اگر براى ازدواج , پدر اجازه داد, چه بهتر و اگر اجازه نداد, چون فعلاً ازدواج براى شما لازم و به مصلحت شما است , زيرا دچار بيمارى خودارضايى هستيد, و به رشد فكرى رسيده ايد, مى توانيد بدون اجازهء پدر, ازدواج (دائم يا موقت ) بكنيد, ولى بايد هر كارى مى كنيد به مصلحت شما باشد, نه به ضرر و زيان شما, تا بيش از اين دچار خسارت روحى و جسمى نگرديد. در اين زمينه خوب فكر كنيد و حتماً مشورت با دوستان و آشنايان را فراموش نكنيد. در اين زمينه و در زمينهء مشكل بكارت حتماً با پزشكان و كارشناسان رسمى زن مشاوره كنيد و مشكل خود را بازگو كنيد ; زيرا اين مسئله قابل حل است و جاى نگرانى نيست .از رفتن راه هاى انحرافى مثل مراجعه به روحانى نماها و افتادن در دام هاى مختلف و جوانان هرزه بپرهيزيد و باز هم به دامن خانواده و نزديكان خود برگرديد. جهت اطلاع و راهنمايى بيشتر شما مى توانيد با مسئول محترم واحد پاسخ به سؤالات حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج آقاى شريعتى سبزوارى با تلفن 743183تماس بگيريد.براى شما اميد بهروزى داريم .
کد سوال : 52218
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : فكر و انديشهء ما مادى است , رسالت ماده تنها درك ماده و ماديات است . با چنين وضعى چگونه مى توان از طريق فكر وجود خدا را اثبات نمود؟
پاسخ : دوّمين شبههء شما مشبهء مذكور است . در پاسخ آن گفته مى شود كه : روح و آثارآن مجردند نه ماده , فلاسفه الهى براى تجرد و استقلال روح ومظاهر آن دلايلى ذكركرده اند كه مى توان آن را به دو دسته تقسيم نمود: 1 دلايل فلسفى و عقلى ; 2 دلايل حسى و تجربى . در دلايل فلسفى چنين مى گويند: 1 ثبات شخصيت و بقاء مدركات و محفوظات ;در جاى خود ثابت شده كه تمام موجودات مادى همواره در حال تغيير و تحوّل و حركت اند. بعضى دانشمندان علم وظايف الاءعضاء معتقدند تمام ذرات و سلول هاى بدن ما در مدت هر هفت سال عوض مى شود و سلول هاى ديگرى جانشين آن مى گردد.سلول هاى مغزى ما نيز از اين قاعده مستثنا نيست . آن ها هم در هر هر هفت سال يكبار عوض مى شوند;يعنى يك آدم هفتاد ساله ده بار تمام سلول هاى مغزيش عوض شده و سلول هاى ديگرى جانشين آن ها شده است . امّا با وجود اين همه تحوّلات و تغييراتى كه در پيكره مادى و جسمانى ما روى مى دهد, در شخصيت ومحفوظات و..., تغييراتى روى نداده است ما در سن هفتاد سالگى خود را همان انسان دوران بچگى مى دانيم ,اظهار مى داريم , آن زمانى كه من دو ساله , پنج ساله , ده ساله و... بودم يا اكثر خاطرات دوران بچگى در خاطره ماموجود است و تغييرى پيدا نكرده است . بزرگان مى گويند: معلوم مى شود كه روح فكر و انديشه و... غير مادى هستند كه هيچ گونه تغييرى در آن ها صورت نمى گيرد و گرنه بايد تغيّره پيدا مى كردند.گفتنى است كه : فكر, روح براى درك و فهم و انجام كارها نياز به ابزار و وسايل دارند كه مغز و چشم و گوش و... ابزار آن ها است و روشن است كه تا وقتى ابزار ما در اختيار آن ها است و سالم است خللى در كار آن ها ايجادنمى شود, امّا اگر در اثر ضربه و يا حادثه اى مغز آسيب ببيند ديگر ادراك و فهميدنى در كار نخواهد بود.2 عدم انطباق كوچك به بزرگ ; 3 عدم قابليت انقسام و تجزيه پذيرى .. كه هر كدام داراى توضيحات هستند كه براى مامجالى نيست . براى اطلاع بيشتر مى توانيد از كتاب هاى بسوى جهان ابدى اثر زين العابدين قربانى ; عالم پس از مرگ , تأليف مكارم شيرازى , جهان بينى اسلامى مربوط به سال دوم مراكز تربيت معلّم ... و استفاده نماييد.در دلايل حسى و تجربى اين گونه اظهار مى دارند:1 اسپرى تيسم , يا رابطه با ارواح ;2 مانيتيسم ـ هيپنوتيسم ;3 تله پاتى ـ 4 خواب ديدن و....براى توضيح دلايل فوق مراجعه شود به كتاب بسوى جهان ابدى ص 160ـ 220روشن است وقتى فكر مجرّد شد آن گاه مى توان به وسيلهء آن وجود خدا را اثبات كرد.
کد سوال : 52219
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : اين كه در احاديث آمده : يا مى تواند دليل ردّ خوش بينى و شاد زيستن , باشد؟
پاسخ : از مجموع روايات چنين فهميده ميشود كه حزن و اندوه دو نوع است : يكى مطلوب و ممدوح وديگرى باطل و ناپسند. غم و اندوهى كه براى دنياى فانى است , ناپسند و مورد نكوهش است . على 7ى فرمايد: از قضاى الهى ناخشنود گسته است >.امام صادق 7مى فرمايد: است , چنان كه بيمارى دل است , چنان كه بيمارى هاى جسمى مايهء كسالت بدن است >. هم چنين رسول اكرم 6فرمود: است , چشم بدوزد, هميشه محزون و اندوهگين است >.اين نوع حزن و اندوه مورد تأييد نيست و براى درمان آن راه كارهايى اصولى و كلّى و گاه راه كارهايى جزئى قرار داده شده است ; ايمان كامل و دل كندن از دنيا و رغبت به آخرت و سراى جاويد و رضايت به دادهء الهى وشكر نعمت , ريشهء اين حزن و اندوه را مى خشكاند. على 7مى فرمايد: .(1)قرآن مى فرمايد: آنان غمى دارند>. اولياى خدا كسانى هستند كه هيچ گونه شك و ترديدى به دل راه نمى دهند و به خاطر همين ,غير خدا, در نظرشان كوچك و كم ارزش و ناپايدار است . كسى كه با اقيانوس آشنا است , قطره در نظرش ارزشى ندارد و كسى كه خورشيد را مى بيند, نسبت به يك شمعِ كم فروغ بى اعتنا است ; و از اين جا معلوم مى شود چرااولياءاللّه ترس و اندوهى ندارند; زيرا خوف و ترس معمولاً از احتمال فقدان نعمت هايى است كه انسان دراختيار دارد و يا خطراتى است كه ممكن است در آينده انسان را تهديد كند; همان گونه كه غم و اندوه معمولاً نسبت به گذشته و فقدان امكاناتى است كه در اختيار بوده است . اوليا ودوستان راستين خدا از هر گونه وابستگى و اسارت جهان آزادند و به معناى حقيقى بر وجود آن هاحكومت مى كند, و نه با از دست دادن امكانات مادى جزع و فزع مى كنند و نه ترس از آينده در اين گونه مسائل افكارشان را مشغول مى دارد; بنابراين غم ها و ترس هايى كه ديگران را دائماً در اضطراب و نگرانى نسبت به گذشته و آينده نگه مى دارد,در وجود آن ها راه ندارد. يك ظرف كوچك آب , از دميدن متلاطم مى شود, ولى در پهنهء اقيانوس آرام , حتى طوفان ها كم اثر است و به همين دليل اقيانوس , آرام نام گرفته است . (2).غم و ترس در انسان معمولاً ناشى از دنيا پرستى است . آن ها كه اين روحيه را ندارند, غم و ترسى نخواهندداشت .بعضى از راه كارهاى جزئى هستند و براى رفع اندوه مفيدند ; از جمله على 7مى فرمايد: (3)نظافت و تميزى مايهء شادى و نشاط روح و جسم است و حتى الامكان بايد زمينه هاى آرامش و آسايش روح و جسم را تأمين كنيم .اما حزن و اندوهى كه مورد تأييد است چيست و چرا چنين حزنى پسنديده است ؟على 7مى فرمايد: بهترين بندگان , بنده اى است كه خداوند او را يارى داده است تا درونى دردمند و برونى ترسان و بى قرار پيداكند> و در جاى ديگر در شمار صفات پارسايان مى فرمايد: است >.اين حزن و اندوه به معناى غصه خوردن براى ارزش هاى دنيا و فانى نيست , بلكه درد و رنجى براى ارزش هاى جاودانهء مورد ستايش است .بعضى از ارزش ها است كه در سطحى بسيار رفيع قرار گرفته و نشانهء عالى ترين مقام انسانيت است , مثل دردخداجويى ; درد حمايت از مظلومان و محرومان ; درد فداكارى براى نجات مستضعفان ; درد شكستن زنجيرهاى اسارت و آزاد ساختن انسان ها; درد گسترش عدل و اقامهء حق و هم دردى با دردمندان و سوز و گدازدر غم ستمديدگان . اين گونه ارزش ها كه حاكى از تعالى روحى و تكامل معنوى است , به مؤمنان واقعى وانسان هاى راستين اختصاص دارد. اينان دردمندىِ دل آرزو مى كنند و به دردمندى , عشق مى ورزند و زندگى رابراى تب و تاب دردهاى انسانى مى خواهند.]دلى خواهم كه از آن درد خيزدبسوزد, عشق ورزد, اشك ريزدصفاى خاطر دل ها ز درد است دل بى درد هم چون گور سرد است]ممكن است كسى بگويد: در نظر مردم , درد و دردمندى , بد و نامطلوب است و چگونه مى توان آن را خوب و مطلوب و در رديف ارزش هاى انسانى دانست ؟ در پاسخ بايد گفت : بدى و خوبى را در منشأ درد بايد جستجو كرد, نه در خود درد, زيرا درد, بد نيست ;درد, احساس و فهم و درك و اعلام خطر است . درد, به دردمندان آگاهى مى بخشد و آنان را به فكر درمان وامى دارد, كه هيچ يك از اين ها بد نيست . بد آن است ك آدمى درد را احساس نكند و از وضع خود ناآگاه باشد وروزگارش در بى خبرى طى شود.در بيمارانِ جسمى , درد, وجود مرض را اعلام مى كند و مريضى را از خطر آگاه مى سازد و او را به درمان وامى دارد, و البته به هر نسبت كه بيمارى شديدتر باشد, درد, بيش تر و احساس ناراحتى زيادتر است .منشأ دردهاى معنوى در وجود دردمندان روحانى , بد و نامطلوب نيست , بلكه خودشناسى و سلامت فكرو نياز به كمال و عشق به تعالى و نيل به سعادت ابدى است كه انسان هاى بيدار دل و آگاه را دردمند و بى قرارمى سازد و آنان را در رسيدن به عالى ترين ارزش هاى انسانى , به تحرك و مجاهده وا مى دارد. البته به هر نسبت كه آگاهى درونى بيش تر و عشق به كمال شديدتر باشد, احساس دردمندى روحى فزون تر خواهد بود.]هر كه او بيدارتر, پر دردترهر كه او آگاه تر, رُخ زردتر]دردمندان حق و فضيلت و عاشقان عدل و آزادى همواره در انديشهء خير و صلاح جامعه هستند و سعادت خود را در انسان دوستى و خدمت به ديگران مى دانند و از آسايش و رفاه مردم خشنودند و از ناراحتى ورنجشان متألم . بزرگ ترين ارزش انسانى در نظر آنان تأمين خوشبختى و سعادت انسان ها است ; از اين رو براى نيل به آن هدفِ عالى , با عشق و علاقه تلاش مى كنند و در راه برطرف ساختن تيره روزى هاى مادى و معنوى مردم از فداكارى باك ندارد و آرزومندند كه اين مسير مقدس را در طول زندگى با سوز و گداز هر چه بيش تربپيمايند.]الهى سينه اى ده آتش افروزدر آن سينه دلى وان دل همه سوزهر آن دل را كه سوزى نيست , دل نيست دل افسرده غير از آب و گِل نيستكرامت كن درونى درد پروردلى در آن , برون درد و درون درد]پيشواى گرامى اسلام در هدايت گمراهان و حمايت محرومان , دردمندى نا آرام و بى قرار و از عالى ترين احساس بشر دوستى و ارزش هاى انسانى برخوردار بود. او از جهل و نادانى و بيدادگرى و بدبختى و سيه روزى مردم به شدت رنج مى برد و روز و شبش به تألّم و ناراحتى مى گذشت .قرآن شريف در اين باره فرمود: گرامى !) از اين كه مى بينى مردم به راه حق و سعادت نمى گرايند و از ايمان به قرآن كريم سرپيچى مى كنند,سخت دچار اندوه و غم شده اى و نزديك است از شدت غصه و تأثر, جان خود را از دست بدهى و هلاك شوى >.كسانى كه در مصايب مستضعفان و محرومان احساس ناراحتى نمى كنند و به تيره روزى و بدبختى دگران بى اعتنايند و فقط خود را مى بينند و مانند حيوانات براى ارضاى تمايلات خويش تلاش مى كنند, انسان نيستند واز دگر دوستى ـ كه از مزاياى اختصاصى انسان است ـ بى نصيبند.]تو كز محنت ديگران بى غمى نشايد كه نامت نهند آدمىائمه طاهرين : همانند رسول گرامى 6دردمند انسان دوستى بودند و محرومان و مظلومان را فراموش نمى كردند و از غمشان , غمگين و متألم و از رنج و ناراحتى آنان رنج مى كشيدند.اولياى دين , خود را هم درد مستضعفان و ستمديدگان مى دانستند و تا آن جا كه قادر بودند, از حقوقشان دفاع مى كردند و اوضاع و احوال تأثر بارشان را از ياد نمى بردند.وقتى سپاهيان معاويه به شهر انبار حمله كردند و پس از قتل فرماندار و پراكنده ساختن پاسداران شهر, زيورآلات زنان را به يغما بردند و كسى نتوانست از آنان دفاع كند, على 7ضمن خطابه اى تند و مهيّج فرمود: شدّت اندوه و تأسف بميرد, ملامت ندارد, بلكه در نظر من چنين مرگى شايسته و سزاوار است >.(4)شهيد مطهرى نيز در اين زمينه بسيار خوب گفته است : و است . هر مكتبى كه در دنيا راجع به ارزش هاى انسانى بحث كرده ,يك درد ـ غير از دردهاى مشترك ـ در انسان تشخيص داده است و آن , درد غربت انسان و بيگانگى او با اين جهان است , چرا كه انسان حقيقتى است كه از اصل خود جدا شده و دور مانده و از دنياى ديگر براى انجام رسالتى آمده است و اين است كه در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفريده است ; ميل بازگشت به اصل و وطن , ميل بازگشت به حق و خدا را آفريده است . انسان از بهشت رانده شد و به عالم خاك آمد و مى خواهد بار ديگر به بهشت باز گردد. البته آمدنش غلط نبود, بلكه براى انجام رسالتى بود,ولى به هر حال اين هجران هميشه او را در ناراحتى نگه داشته است . درد انسان فقط درد خدا و دورى از حق است و ميل او بازگشت به قرب حق و جوار ربّ العالمين است .(5)(پـاورقى 5.شهيد مطهرى , انسان كامل , ص 93به بعد, با اختصار.برادر عزيز! اين كه از اين دردها است و هرگز چنين چيزى دليل ردّ خوش بينى و شاد زيستن نيست . .حزن و اندوه براى زدودن گناهان است ; على 7دربارهء شرايط استغفار مى فرمايد: كِردهء خويش ) گوشتى كه در زمان گناه بر تنت روييده , آب شود>.(پـاورقى 1.نهج البلاغه , كلمات قصار, شماره 349(پـاورقى 2.حديد (57 آيهء 23(پـاورقى 3.ميزان الحكمه ,ج 1 ص 612 مادهء حزن .(پـاورقى 4.اقتباس ازگفتار فلسفى ـ اخلاق از نظر همزيستى و ارزش هاى انسانى , ج 2 ص 345به بعد.
کد سوال : 52220
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : مشكلات روحى من از دوران راهنمايى شروع شد, سالى كه پدرم فوت كرد. تا قبل از آن دررتبهء اوّل مدرسه بودم , ولى كم كم انگيزهء خود را از دست دادم و حواسم هميشه پرت بود و بالاخره افت تحصيلى پيدا كردم ; اينك در دانشگاه آزاد اميديه مشغول تحصيلم , ولى با همان مشكل
پاسخ : قبل از هر چيز رحلت پدر بزرگوارتان را تسليت عرض مى كنيم . اميد است خدا اجر و صبرعنايت كند. از دست دادن مربى صالح و خير انديش , بى شك همراه با بحران روحى خواهد بود و افت تحصيلى نيز طبيعى است , ولى اگر مربى دل سوزى بعد از پدر داشتيد, قطعاً موقعيّت بيش ترى نصيبتان مى شد.يكى از روان پزشكان مى گويد: من در تحقيقات فراوانى كه دربارهء علت ناراحتى هاى اشخاص انجام داده ام ,به اين نتيجه رسيده ام كه اين افراد در دوران كودكى و جوانى , چگونه زيستن را به خوبى فرا نگرفته اند و به اندازه ءكافى راهنمايى نشده اند.جوان به علت اين كه سنّش كم است و كم تر از بزرگ سالان گرفتار ناملايمات زندگى شده , داراى ذهنى خام و عارى از تجربه است . او كم تر از بزرگ ترها سرد و گرم روزگار را چشيده و با مشكلات و دشوارى هاى كم ترى در زندگى رو به رو گرديده است .جوان بايد بداند چگونه اوقات خود را بگذارند و فرصت هاى مناسب را از دست ندهد. او بايد بداند با چه كسانى معاشرت كند و چگونه دوستانى داشته باشد و با كدام يك از خويشان رفت و آمد كند و چه رشته تحصيلى را انتخاب كند و به دنبال چه شغل و كارى باشد و چگونه خود را از غم و اندوه و تنبلى و كسالت برهاند و شكست هاى خود را جبران كند. نا اميدى و غم در دوران جوانى , خيلى ناگوار است و جوان فكرمى كند تنها او است كه ناراحت و غمگين است و نمى داند كه صدها انسان ديگر در زندگى با ناملايمات رو به روهستند.اگر جوان داراى هدف و اعتقادى صحيح و عاقلانه باشد, آرامش و دل گرمى و نيرو پيدا مى كند و با پشتكارزياد وارد زندگى مى شود و آن را پيش مى برد و شادمانه به اهداف خود مى رسد.اگر شما به عنوان يك جوان در مورد دوران بلوغ ـ كه يكى از مهم ترين و حساس ترين دوران زندگى است ـآگاهى پيدا مى كرديد, سپرى كردن اين دوران بحرانى آسان بود. اگر جوان واقع بينانه و از طريق منابع صلاحيت دار, با مسائل كلى بلوغ و جوانى , به طور منطقى و طبيعى آشنا شود, امكان انحراف در او كاهش مى يابد. جوان بايد در اين دوران حساس و بحرانى , قدر جوانى اش را بداند و افكار خود را مشغول كنجكاوى هاى ناآگاهانه و انحراف آميز دربارهء مسائل جنسى ننمايد, زيرا جست جوى بيش از حد در اين باره ,زمينهء وسوسه هاى شيطانى را در وى فراهم مى آورد و ادامهء تحصيل و زندگى را با دشوارى و سرگردانى و افت تحصيلى رو به رو مى سازد; در نتيجه استعدادهاى سرشار و نيروى شاداب جوانى هدر مى رود.ترس و اضطراب از آينده اى مجهول , كم رويى , گريز از موقعيت هاى زندگى , پريشانى و افسردگى به خاطرغوطه ورشدن در ناراحتى هاى گذشته و ابتلا به عادت هاى زشت , شخصيت نوجوان را متزلزل و او رادچارنگرانى هاى روحى و روانى مى كند.در اين زمان است كه جوان , نيازمند پايگاه امن فكرى و محل اتكاى روحى مطمئن مى باشد, تا قلب و دل اورا از دلهره و اضطراب آينده و هراس و نگرانى زمان حال باز دارد و براى ادامهء زندگى به او آرامش بخشد. درچنين وضعى , ياد خدا مايهء آرامش دل مى گردد و جوان با صفاى باطنى كه دارد و گرايش مذهبى كه در فطرتش نهفته است , نقطهء اميد در قلبش روشن مى شود و اضطراب روانى اش كاهش مى يابد. جوانى كه به خدا روى مى آورد و از او كمك مى طلبد و بر او توكل مى كند, ترس و اضطراب , كم تر مى تواند او را از پا در آورد.با بروز تمايلات جنسى در اين دوران , جوان بيش تر مورد هجوم وسوسه هاى شيطانى قرار مى گيرد.گاه ممكن است يك نگاه , سرآغاز لغزش بزرگى باشد. اهميت پرهيز از نگاه آلوده به حدى است كه به جرأت مى توان گفت اگر كنترل نشود, نگه دارى غريزهء جنسى مشكل مى گردد.ايام جوانى به سرعت سپرى خواهد شد و ديگر باز نمى گردد. جوان بايد طورى برنامهء زندگى خويش راتنظيم نمايد كه از وقت خود براى سازندگى روحى و روانى بهره گيرد و براى ادامهء تحصيل و كسب شغل مناسب در آينده , آمادگى لازم را به دست آورد.او بايد قدر فرصت ها و ايام پرارزش جوانى را بداند و آن را بيهوده هدر ندهد.جوان بايد در زندگى اش برنامه و نظم داشته باشد. او بايد از تفريح و ورزش براى سالم سازى بدن و پرورش روح و به دست آوردن نشاط استفاده كند, زيرا تفريح سالم انسان را از ملالت كارهاى يك نواخت رهايى مى بخشد.وجود نظم در زندگى جوان , يكى از مسائل بسيار مهم است و موفقيت او در آيندهء تحصيلى , مرهون رعايت كامل نظم و ترتيب مى باشد. نظم , شامل همه مسائل زندگى از قبيل لباس پوشيدن و نظافت و خوردن وخوابيدن و معاشرت و مطالعه و فراگيرى معلومات و... مى شود. جوان بايد بداند كه بخوابد و كى بيدار شود وچه وقت مطالعه و تفريح كند. او بايد مكان و زمان هر چيز را به موقع تشخيص دهد. در سايهء نظم كارها پيشرفت مى كند و مشكلات سريع تر حل مى شود و جوان از آشفتگى در مطالعه و تكرار بيهوده گى ها رهايى مى يابد.هدف عمدهء نظم در زندگى , بهره گيرى و صرفه جويى در وقت و داشتن ضابطه و معيار صحيح براى اندوختن اطلاعات در ذهن است . رعايت نظم در زندگى روزمره سبب مى شود يادگيرى به طور منظم صورت پذيرد, به طورى كه مطالب , منسجم و به ترتيب در خزانهء حافظه جاى گزين شود.(1)(پـاورقى 1.آن چه يك جوان بايد بداند, رضا فرهاديان , ص 18ـ 50 با تلخيص .
کد سوال : 52221
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : در عالم نظمى وجود ندارد تا دلالت بر وجود ناظم دانا كند, بلكه انسان فكر مى كند كه نظمى وجود دارد. اگر هم نظمى باشد يا در اثر تغييرات شيميايى يا فيزيكى به وجود آمده است , يا انسان آن رابه وجود آورده است . درباره اين شبهه چه پاسخى داريد؟
پاسخ : سوّمين شبهه اى كه ما از نامهء سركارعالى استنباط نموديم شبههء فوق است كه خودش متضمن سه شبهه است : 1 ذهنى و پندارى بودن نظم ; 2 تصادفى بودن آن ; 3 مبدعش انسان است نه خدا>.در مورد ذهنى بودن نظم مى گويند: ما در خارج دو چيز و دو شيىء نداريم , يكى امر منتطم و ديگرى پديده نظم , بلكه در خارج تنها امر منتظم وجود دارد و بس , بنابراين , نظم مى شود يك امرذهنى و پندارى . بديهى است كه با امر پندارى نمى توان يك امر واقعى را اثبات نمود, مثلاً در خارج ساعت وجود دارد كه امر و شيىء است منتظم و مى شود به آن اشاره كرد و انگشت روى آن گذاشت , امّا پديدهء نظم كجاست ؟!براى اين كه بتوانيم از عده پاسخ بر آييم لازم است ابتدا نظم را تعريف كنيم , آن گاه ببينيم آيا ذهنى است ياخارجى ؟در تعريف نظم گفته اند: عبارت است از همكارى و همآهنگى مجموعه ءاى از اجزاء براى تأمين يك يا چندهدف واقعى و.... از اين تعريف فهميده مى شود كه خود همكارى و همآهنگى مجموعه اى از اجزا, نظم است نه اين كه از همكارى نظم استفاده و برداشت مى شود.وقتى كنار هم قرار گرفتن و همكارى نمودن اجزا نظم شد, آن گاه گفته مى شود: چون همكارى و كنار هم قرارگرفتن اجزاء در خارج وجود دارد پس قهراً نظم امرى خارجى و واقعى خواهد بود نه ذهنى و پندارى , با امرواقعى هم مى توان موجود واقعى را اثبات كرد.(1)در پاسخ پيدايش نظم از طريق تصادف گفته مى شود كه برهان نظم روى دو پايه اصلى و قرار گرفته است : 1 نظام دقيق و حساب شده اى بر عالم هستى حاكم است ;2 هر جا نظام دقيق و حساب شده اى است ممكن نيست زايده رويدادهاى تصادفى باشد, بلكه قطعاً از علم وقدرت بزرگى سرچشمه گرفته است .نتيجه اين كه همواره رابطه اى بين نظام دقيق و علم و شعور وجود دارد.براى پى بردن به اين رابطه از چند دليل مى توان استفاده كرد: 1 وجدان و بداهت . بسيارى از علماء وانديشمندان و مخترعان و... چيره دست را نديده ايم , ولى هنگامى كه با آثار و كتاب ها و صنايع آن ها مواجه مى شويم بدون نياز به دليلى به عقل و شعور و علم آن ها اعتراف مى كنيم .2 دليل عقلى و منطقى , براى ايجاد يك ساختمان مجهّز و زيبا و منظم حداقل بايد در هفت مرحله انتخاب و گزينش صورت بگيرد, مثلاً در ساختن خانه 1 انتخاب مصالح كه چه جنسى باشد; 2 مقدار و كميت آن چه قدر باشد; 3 كيفيت آن چه طورى باشد; 4 مصالح چه اندازه باشد; 5 از نظر ايجاد همآهنگى بين اجزاء; 6تناسب و سنخيت بين مصالح ; 7 از نظر قرار گرفتن هر جزئى در جاى مناسب خودش . بسيار روشن و واضع است كه اين انتخابات بايد بر مبناى علم و آگاهى و حساب و كتاب صورت بگيرد.3 دليل رياضى ـ يا حساب احتمالات و آمار. خلاصه اش اين است كه اين احتمال تصادفاً به وجود آمده باشد يك احتمال بسيار ضعيفى است كه هيچ عاقلى برايش ارزش قائل نيست و روى آن سرمايه گذارى نمى كند.چنان كه به عنوان مثال اگر يكى از اعضاى خانواده كسى مريض شود, دكتر جرّاح بگويد: هزينه عملش مثلاًدو ميليون تومان است در عين حال احتمال خوب شدنش يك هزارم است ; يعنى نهصد و نود و نه احتمال داردبميرد و يك احتمال هم دارد بماند. در اين گونه موارد هيچ عاقلى تن به چنين عمل و هزينه اى نمى دهد... وبراى آن احتمال ارزشى قائل نمى شود....(2)در پاسخ قسمت آخر تنها به اين نكته بسنده مى شود كه بشر امروزه با همهء پيشرفت هاى علمى و گذشت ساليان متمادى از عمر اين نظام هستى ـ از كشف وجود بسيارى از موجودات عالم , عاجز و بى خبر است است آن وقت چگونه ممكن است در ميلياردها سال پيش بشر غيره پيشرفته موجودات را با اين نظم شگفت انگيز به وجود آورده باشد؟!(پـاورقى 1.ر.ك : جهان بينى اسلامى 1 توحيد, دوره كاردانى تربيت معلّم , كد 2006 ص 22ـ 23(پـاورقى 2.براى توضيح بيشتر ـ ر ـ ك : ناصر مكارم شيرازى و همكاران , پيام قرآن , ج 2 ص 55ـ 58
کد سوال : 52222
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : خدا را به عنوان خالق هستى و انسان ها در نظر گرفتن حقيقت ندارد; زيرا حقيقت در فكرانسان نيست ; يعنى آن چه در فكر مى آيد حقيقت ندارد, تنها تصورات ذهنى خواهد بود. لطفاً در اين موردتوضيح دهيد.
پاسخ : برادر عزيز! نامه جناب عالى با دقت مطالعه شد و با برخى دوستان همكار مذاكره كرديم , ولى متأسفانه روح سؤالات شما را درك نكرديم و متوجه نشديم عمده اشكالتان چيست ؟ و از ما چه مى خواهيد, بااين حال چيزهايى فهميديم و به پاسخ آن ها پرداختيم . چنان چه به مراد و منظور اصلى شما اشاره نشده باشدمستدعى است در نامهء بعدى به طور روشن خواستهء خود را بنويسيد وپاسخ واقعى را دريافت نماييد.در پاسخ به شبههء اول شما مى توان گفت :در قرن پنجم قبل از ميلاد گروهى پيدا شدند كه بعدها به سوفيت معرّفى شدند. اين ها معتقد بودند كه اشيادر خارج به طور مستقل و جداى از ادراك و فهم ما واقعيت ندارد, بلكه اين ادراك , فكر و نظر ما است كه به اشياوجود و واقعيت مى دهد, امّا سقراط, افلاطون و ارسطو سخت به مبارزه باآنان پرداختند و ثابت نمودند كه اشياقطع نظر از ادراك ما واقعيت دارند و داراى كيفيت مخصوصى مى باشند. اگر انسان به طور صحيحى فكر خود راراه ببرد مى تواند حقايق را دريابد. اتفاقاً حكمت , عبارت است از علم به احوال اعيان موجودات آن طور كه هستند(1) و نيز آن طور كه از تاريخ بر مى آيد در گذشته مسلكى وجود داشته به نام ايده آليسم , كه تا اواخر قرن هفدهم به مسلكى اطلاق مى شده كه اعتقاد دارد, هر نوعى از انواع موجودات ماده يك وجود مجرّد عقلانى كه افراد محسوسهء آن شعاع او و اونمونهء كامل آن افراد است كه امروز در ميان ما به نام معروف است .بعدها در موارد زيادى استعمال شده است , به طورى كه گفته شده كه شايد هيچ يك از لغات دنيا اين قدرمعانى مختلف به خود نديده است .امّا امروزه اصطلاحاً در معناى ديگرى شايع شده و ماديين نيز در كتب خود طبق همان معناى ايده آليسم راتعريف مى كنند و آن اين كه ايده , يعنى مطلق تصورات ذهنى اعم از حسى , خيالى , عقلى , و ايده آليسم ; مسلك كسانى است كه ايده يا تصورات ذهنى را اصل مى دانند; يعنى اين تصورات ذهنى را صرفاً مصنوع خود ذهن مى دانند و در عالم خارج براى وجودات ذهنى وجوى قائل نيستند.اين مسلك از لحاظ اين كه منكر يك امر بديهى است و جهان خارج را هيچ در هيچ مى داند و اساس مسلك سوفيسم هم بر انكار بديهيات و هيچ در هيچ بودن جهان خارج است , لذا گاهى مرادف با سوفيسم قرار مى گيردو هر دو با يك چوب رانده مى شود.(2)برادر عزيز با توجّه به مطالب فوق آيا گرفتار يك نوع ايده آليسم , يا سوفيسم نشده ايد؟ و آيا گفتارتان شبيه ياعين گفتار ايده آليست ها و سوفيست ها نيست ؟ بايد بگوييم به نظر مى رسد: گفتار شما بسيار شبيه و بلكه عين گفتار آنان است . هر چند سر كار عالى در مقام عمل اين گونه نباشيد, چون طبق برداشت ما گفتار شما شبيه ,بلكه عين گفته ايده آليست ها است , لذا لازم است بگوييم : اين از جهاتى باطل است از جمله :1 محال و غير ممكن است چيزى در ذهن و فكر آدم باشد و انسان به آن علم و ادراك داشته باشد در عين حال ما به ازايى در خارج نداشته باشد; زيرا علم داراى خاصيت كاشفيت از خارج است بلكه علم عين كشف ازخارج , ممكن نيست علم باشد و صفت كشف نباشد. يا علم و كشف باشد واقع مكشوف نباشد.(3)2 انسان پس از قبول اين اصل قطعى و پس از يافتن پاره اى مظاهر واقعيت از قبيل من هستم , سفيدى هست , درخت هست , خورشيد هست , سنگ هست , انسان هست و و... قهراً به اين نكته برمى خورد كه ذهن , خودش تصورات زيادى از اشيا دارد, مثلاً تصور از سفيدى , درخت , خورشيد, سنگ وانسان و... دارد. آن گاه مى بيند اين معانى كه از آن ها تصوراتى دارد هيچ كدام بر يكديگر قابل تطبيق نيستند;يعنى به طور جزم مى فهمد كه درخت عين خورشيد و هر دو عين سنگ و هرسه عين انسان نيستند, لذا از همه ءاين ها كشف مى كند و حكم مى نمايد كه در خارج موجود هست و واقعيت هم دارد.(4)بنابراين , اين كه در شبهه آمده صحيح نيست , حقايق در فكر و انديشه وذهن انسان وجود دارد و نشان از واقعيات خارجى مى كند. وقتى اين قسمت صحيح نباشد قهراً قسمت ديگرهم صحيح نخواهد بود, چون دوّمى را به عنوان دليل و شاهد ذكر كرديد, وقتى دليل غلط باشد قهراً مدعى نيزباطل خواهد بود.براى اطلاع بيشتر به كتاب روش رئاليسم مقاله دوّم و مقاله هفتم مراجعه فرماييد.(پـاورقى 1.ر.ك : مرتضى مطهرى , مجموعه آثار, ج 6 ص 76و 77(پـاورقى 2.همان , ص 78 79(پـاورقى 3.همان , ص 89 پاورقى 1ـ پاراگراف دوّم .(پـاورقى 4.همان , ص 490
کد سوال : 52223
موضوع : گنجینه مذهبی>واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات اسلامي
پرسش : آيا اسلام موافق خوش بينى است ؟ باتوجه به اين كه به نظر مى رسد خوش بينى در واقع سعى در تحريف واقعيات عينى است ؟ احاديث آن را بيان فرماييد.
پاسخ : قرآن مى فرمايد: از بسيارى گمان ها بپرهيزيد; زيرا بعضى از گمان گناه است >. منظور از بسيارى گمان ها, گمان هاى بد است كه بيش تر از گمان هاى خوب در ميان مردم وجود دارد, و چون بعضى از گمان ها مخالف واقع است , اگر انسان ازآن ها پرهيز كند, گرفتار گناه نمى گردد.چگونه انسان گمان بد نكند, در حالى كه گمان , اختيارى نيست و خود به خود به ذهن مى آيد؟ منظورترتيب اثر ندادن به گمان بد است ; مثلاً اگر به كسى بدبين شديد, تا گمانتان , به يقين تبديل نشده است , نبايدرفتار خود را عوض كنيد و به او بى اعتنا باشيد و روابط خود را با او قطع كنيد, زيرا اين كار گناه است .اسلام مى خواهد در جامعهء اسلامى امنيت كامل حكم فرما باشد و نه تنها مردم در عمل به حقوق يك ديگرتجاوز نكنند, بلكه از زبان و انديشه و فكر ديگران نيز در امان باشند. هر كس احساس كند ديگرى ـ حتى درافكار خود ـ تيرهاى تهمت را به سوى او نشانه گيرى نمى كند, بالاترين احساس امنيت را خواهد كرد, كه جز دريك جامعهء مذهبى و مؤمن امكان پذير نيست .گمان بد نه تنها به حيثيت طرف مقابل لطمه وارد مى كند, بلكه براى شخص بدبين بلايى بزرگ است , زيراسبب مى شود او از همكارى با مردم و تعاون اجتماعى بر كنار باشد و دنيايى وحشتناك آكنده از غربت و انزوا رابراى خود فراهم سازد.در حديثى از على 7آمده است : همه كس مى ترسد و وحشت دارد>.به تعبير ديگر: چيزى كه زندگى انسان را از حيوانات جدا مى كند و به آن رونق و حركت و تكامل مى بخشد,روح تعاون و همكارى دست جمعى است و اين در صورتى امكان پذير است كه اعتماد و خوش بينى بر مردحاكم باشد; در حالى كه سوء ظن پايه هاى اين اعتماد را در هم مى كوبد و پيوندهاى تعاون را از بين مى برد وروح اجتماع زيستى را تضعيف مى كند.افراد بدبين از همه چيز مى ترسند و از همه كس وحشت دارند و نگرانى جانكاهى دائماً بر روح آن هامستولى است . آن ها نه مى توانند يار و مونسى پيدا كنند و نه شريك و هم كارى براى فعاليت هاى اجتماعى بيابند و نه يار و ياورى براى روز در ماندگى داشته باشند.چه غم انگيز است انسان , دوستى را كه با زحمت به دست آورده است , با گمان و بدون دليل قطعى ازدست بدهد!على 7مى فرمايد: ; يعنى فاصلهء ميان چشم تاگوش . .(1)البته خوش بينى هم حدّ دارد; اگر در جامعه اى اكثر مردم فاسد باشند, خوش بينى باعث فريب انسان مى شود; از اين رو على 7مى فرمايد:< اذا استولى الصلاح على الزمان و أهله ثمّ أساء رجل الظنّ برجل لم تظهر منه خزية فقد ظلم و اذا استولى الفساد على الزمان و أهله فأحسن رجل الظنّ برجل فقد غرّر;(2)ا اگر اكثريت مردمِ زمانه خوب باشند و انسان به كسى كه از او گناهى ظاهر نشده , گمان بد بَرَد, ستم روا داشته , ولى اگر اكثر مردم زمانه بد باشند و انسان به كسى خوش بين بُوَد, خود را فريب داده است >.در جاى ديگر مى فرمايد: دشمن گاه نزديك مى شود كه غافلگيرت سازد; بنابراين دور انديشى را به كارگير و در اين موارد خوش بينى را كنار بگذار>.بايد اصل را بر خوش بينى نسبت به افراد جامعه , به ويژه هم كيشان و هم دينان گذاشت ; زيرا فوايد فراوانى براى جامعه و فرد دارد: جامعه از امنيت كامل برخوردار مى شود و فرد گرفتار رنج هاى بدبينى نمى گردد, ولى درجامعه اى كه چند رنگى و انواع كلاهبردارى و ديگر امور ايذايى , وجود دارد, داشتن نوعى سوء ظن كه نتيجه اش حفظ و نگه دارى خود از آفات باشد, لازم است ; البته نه اين كه نتايج و آثار ناپسندى براى ديگران داشته باشد. در روايت است : امان دارد, نوعى احتياط (و خوب ) است >.با دشمن گرچه صلح شود, كه بايد پاى بند صلح بود, ولى هرگز نبايد به او خوش بين بود و از غافلگيرى بايد ترسيد; پس آن چه اشاره كرديد كه خوش بينى سعى در تحريف واقعياتِ عينى است , به طور كلى درست نيست , زيرا آن چه در ذهن است , واقعيّات عينى نيست , ولى اگر واقعى باشد, خوش بينى گول زدن خوداست , كه هرگز مورد ستايش نيست . انسان نبايد خود را گول بزند.در آن جا كه انسان از حال سوء ديگرى با خبر است , نبايد خوش بين باشد, ولى بايد وظيفهء شرعى خود راانجام دهد; مثلاً اگر مى داند او مخفيانه مشروب مى خورد, نمى تواند اين موضوع را افشا كند, ولى مى تواند نهى از منكر كند و يا در روابط خود با او جانب احتياط رارعايت كند و چنان چه در كار مهمى مورد مشورت قرارگرفت , حقيقت را بگويد.(پـاورقى 1.نهج البلاغه , خ 139(پـاورقى 2.همان , كلمات قصار, شماره 114