کد سوال : 501
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : اگر ماه مبارك رمضان ضيافت خداوند است پس چرا اتمام آن را يعني عيد فطر را جشن مي گيريم؟
پاسخ : ماه رمضان ماه ضيافت الله است وبعد از اتمام آن روز اول شوال روز عيد فطر است . اما فلسفه عيد فطر به جهت كسب فضائل و پاداش است كه موئمنان در اين ماه به جهت طاعت و عبادت كسب كردند آنها يك ماه مهمان سفره كرم الهي بودند و حالا نتيجه اين مهماني را درك مي كنند لذا اين روز, روز عيد و سرور است اما براي كساني كه توانسته اند از فيوضات اين ماه بهره مند شود و در تكامل روحي خويش گام هايي برداشته اند ولي از دست دادن ضيافت الهي واقعا" ناراحتي دارد لذا در روايات وارد شده كه از ماه رمضان در روزهاي آخر آن , وداع كنيد و توفيق درك روزه سال بعد را از خداوند بخواهيد. براي نمونه حديثي نقل مي كنيم كه مرحوم حر آملي در وسائل الشيعه در باب وداع صوم آورده است رسول الله به جابر در وداع از رمضان اين دعا را تعليم دادند: »اللهم لاتجعله آخر العهد من صيامي ايا فان جعلته فاجعلني مرحوما" ولاتجعلني محروما"; خدايا اين ماه را آخرين ماه رمضان من قرار مده و اگر آخرين ماه من است پس مرا ببخش و مرا از رحمت خويش محروم مگردان «.
کد سوال : 502
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : پرسشي دارم دربارهْ حقيقت ، آيا حقيقت مطلق است ؟ با مثال و توضيح . (مثلاْ يکي از حقايق را نام برده و توضيح دهيد)؟
پاسخ : در گام نخست براي ارايه پاسخي کامل مي بايست با آناليز و تحليل واژه ها و مفردات پرسش تصوير صحيحي از اصل سؤال به دست آورد و در ادامه به پاسخگويي آن پرداخت لذا ابتدا واژگان «حقيقت» و «مطلق بودن» را مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهيم.
T}يک - حقيقت :{T
فيلسوفان و منطق دانان همواره در طول تاريخ فلسفه، حقيقت و صدق را به مطابق بودن يک گزاره با واقع تعريف کرده اند و در نقطه مقابل خطا و کذب را به معناي عدم تطابق يک گزاره با واقع دانسته اند V}(مصباح، محمدتقي، آموزش فلسفه، ج 1، ص 218، سازمان تبليغات، چاپ سوم، 1368). {V
اگر چه بعدها در اواخر قرن نوزدهم ميلادي بعضي از فيلسوفان مغرب زمين به دلايلي از اين تعريف رايج دست کشيده اند و به تعريف هاي ديگر روي آورده اند که نقدهاي فراواني بر آنها وارد است که جهت اطلاع و آگاهي شما به برخي از آنها اشاره مي کنيم و براي طولاني نشدن بحث نقد آنها را به کتاب هاي مفصل وامي گذاريم.
تعريف پراگماتيست ها: حقيقت عبارت است از انديشه اي که در زندگي انسان مفيد باشد.
تعريف انسجام گرايان: حقيقت عبارت است از معرفتي که با ديگر گزاره هاي مورد قبول منافات نداشته باشد و با قضايايي که اين قضيه جزئي از اجزاي نظام آنهاست سازگار باشد.
تعريف بعضي از فلاسفه مغرب زمين: حقيقت عبارت است از آنچه مردم بر آن اتفاق نظر دارند V}(حسين زاده، محمد، معرفت شناسي، ص 110 - 115، مؤسسه امام خميني، 1380). {V
پس با توجه به تعريف صحيح و پذيرفته شده از حقيقت که همان تطابق قضيه با واقع است روشن مي شود که حقيقت وصفي براي گزاره و قضيه است و گزاره خود معرفتي است که با واسطه، که بالفعل از واقعيتي وراي خود حکايت مي کند از آنجا که ممکن است واسطه نقش خود را به خوبي ايفا نکند براي قضيه دو حالت قابل تصور است: قضيه يعني معرفت با واسطه و حاکي بالفعل از خارج با واقعيت وراي خود مطابق باشد که در اين صورت حقيقي و صادق است وگرنه کاذب و غيرحقيقي به شمار مي آيد.
T}دو - مطلق بودن :{T
مطلق بودن امري به آن است که براي همگان، همواره، در همه موارد و در تمام زمان ها و مکان ها و در شرايط مختلف يکسان باشد و در برابر اين واژه کلمه نسبي گرايي قرار دارد که با صرف نظر از شاخه هاي مختلف آن و تنها در چارچوب موضوع مورد بحث عبارت از ديدگاهي است که معرفت انسان يا حقيقت را در زمان يا مکان يا جامعه يا فرهنگ يا چارچوب معرفتي يا دستگاه شناخت يا تربيت و اعتقاد شخصي مبتني مي داند. اين نگرش داراي سابقه اي بسيار ديرين است و در انديشه هاي «پروتاگوراس» قابل تعقيب است گفتار وي که «انسان مقياس همه چيز است» V}(فروغي، محمد علي، سير حکمت در اروپا، ص 14، انتشارات زوار، چ 6، 1375). {V
مبين اين است که هيچ معرفت مطلقي وجود ندارد و همه نگرش هاي گوناگون و مختلف انساني معتبرند.
اينک پس از روشن شدن مفردات بحث به اصل پرسش مي پردازيم که آيا حقيقت مطلق است يا خير؟ همانگونه که از تعريف حقيقت روشن شد مي بايد آن را مطلق تلقي کرد زيرا گزاره هايي که حاکي از امور واقعي اند يا با آن واقعيت مطابقند که در اين صورت حقيقي ناميده مي شوند و يا با آن واقعيت ناهمگون و در تعارضند که در اين صورت کاذبند و ديگر جايي براي نسبيت باقي نمي ماند اگر ما دو گزاره به اين صورت داشته باشيم: الف) ارسطو شاگرد افلاطون است. ب) ارسطو شاگرد افلاطون نيست بالاخره يکي از اين دو، مطابق با واقع است و ديگري خير و محال است که هر دو مطابق با واقع باشند.
پس حقيقت امري مطلق است و قضاياي بديهي خصوصا بديهيات اوليه همچون امتناع جمع نقيضان و امتناع ارتفاع آنها و اصل هو هويت و گزاره هايي همچون «کل از جزء خود بزرگتر است» همگي در زمره گزاره هاي مطلق به شمار مي آيند.
توضيح يک مثال: اصل امتناع تناقض که اجتماع سلب و ايجاب و به عبارتي نفي و اثبات در گزاره واحد را محال مي داند از امور و قضاياي حقيقي مطلق است همانگونه که در مثال پيشين روشن شد هيچ گزاره نمي تواند با نقيض خود همزمان صادق باشد پس بي معنا خواهد بود که ارسطو هم شاگرد افلاطون باشد و هم نباشد. مفاد اين اصل بنحو کلي و مطلق در همه جا صادق است.
T}چند نکته تکميلي:{T
الف) برخي از مفاهيم همچون بزرگي و کوچکي، اضافي و نسبي هستند مثلا عدد بيست نسبت به عدد ده بزرگتر و نسبت به عدد صد کوچکتر است اما روشن است که واژه نسبيت در اينجا به معناي اضافه است و غير از اصطلاح ذکر شده در بحث ما مي باشد و بحث ما در چارچوب اموري است که واقعيتي وراي اضافه دارند V}(سبحاني، جعفر، نظريه المعرفه، ص 226، المرکز العالمي للدراسات الاسلاميه، چ اول، 1411ه.ق). {V
ب ) حاکم بودن يک نظريه در طول قرنها و سپس کشف خطاي آن باعث نمي شود که مفاد آن را نسبي تلقي کنيم و نسبيت هر دوره خاص و در همان محدوده صحت آن را مورد تأييد قرار دهيم مانند نظريه زمين محوري بطلميوسي که در طول قرنها بر مجامع علمي حاکم بود و سپس مخدوش شد زيرا همانگونه که بيا ن شد ملاک حقيقت تطابق گزاره با واقع است و نشانگر آن است که تنها مفاد يک گزاره از ميان دو قضيه نقيض، حقيقت به شمار مي آيد اگر چه ما در طول قرنها به اشتباه طرف غلط را حقيقت پنداشته باشيم.
ج ) بحث مهم درباره حقيقت ارايه معيار براي شناخت حقايق و تمييز قضاياي صادق از کاذب است که عقلگرايان ملاک آن را در بداهت عقلي مي دانند که تفصيل آن در کتب معرفت شناسي آمده است.
د ) نسبي گرايي در باب معرفت و حقيقت خودشکن است و خود بهترين دليل بر وجود حقايق مطلق است زيرا مفاد آن يعني: «حقايق جهان نسبي اند» از دو حال خارج نيست يا صادق است و مطلق که در اين صورت بدين معناست که هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد در اين صورت روشن است که لااقل يک حقيقت مطلق که مفاد همين گزاره است مورد پذيرش واقع شده است که از اين رو پارادوکسيکال است و يا اين که مفاد اين گزاره به صورت مطلق و کلي نبوده بلکه به معني وجود برخي امور نسبي در عالم است که در اين صورت باز هم به وجود حقايق مطلق اعتراف شده است V} (طباطبايي، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقاله چهارم).{V
کد سوال : 503
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : همچنين دربارهْ ماهيت وجودي انسان اطلاعاتي را مي خواهم و اينکه اگر کتابي که از الفاظ فلسفي کمتر و يا واضح تري استفاده کرده باشد را معرفي کنيد ، با تشکر (لطفاْ نام شخصي را که پاسخ سؤال فعلي را مي دهد بنويسيد چون شايد در توضيح اين سوالات باز هم سوْالات ديگري داشته باشم)
پاسخ : مقدمه:
بايد گفت که شناخت راز هستي و حقيقت انسان را مي توان دو محور اساسي تأملات و تفکرات و مجاهدت هاي علمي و عملي انديشمندان، عرفا و فلاسفه قلمداد کرد. در راه کشف اين دو راز سر به مهر، چه خردها که به کار گرفته نشده و چه جانها به تعب درنيامده است. در اين ميان شناخت انسان و حل معماها و رازهاي نهفته آن از اهميت ويژه برخوردار است و رشته هاي علمي مختلف و دانشمندان فراواني را به خود مشغول ساخته است؛ از جمله علومي که به بررسي انسان و رمز و رازهاي آن مي پردازند علوم انساني تجربي و فلسفه هاي مضاف آن، علم النفس فلسفي، خودشناسي، فلسفه اخلاق، عرفان، اخلاق ، فلسفه اجتماعي، فلسفه علوم اجتماعي، تاريخ و حقوق مي باشد V}(رجب، محمود، انسان شناسي، ص 13، مؤسسه امام خميني، چ پنجم، 1379). {V
دعوت به شناخت اين موجود پنهان و پيچيده از اصلي ترين تعاليم بسياري از اديان و مکاتب فلسفي و عرفاني به شمار مي آيد. تأکيد فراوان ادياني نظير بودايي، برهمايي، جوکيه بر ترک لذت جويي و مخالفت با هواي نفساني و پرداختن به تزکيه و تهذيب نفس - صرف نظر از اختلاف روش ها و برخي افراط ها - صحه گذاردن بر اين واقعيت است که بدون پرداختن به نفس و درک دنياي درون رهايي انسان ممکن نيست به عنوان نمونه مي توان به اين سخن مهاتما گاندي رهبر فقيد هند اشاره کرد که در مقدمه کتاب «اين است مذهب من» ص 22 مي گويد: «در دنيا فقط يک حقيقت وجود دارد و آن شناسي ذات (نفس = خود) است. هر کس خود را شناخت خدا و ديگران را شناخته است و هر کس خود را نشناخت هيچ چيز را نشناخته است».
در ميان فلاسفه يونان نيز کساني نظير «سقراط»، «اپيکتتوس» و «مارکوس اورليوس» بر لزوم شناخت حقيقت انسان تأکيد ورزيده اند يکي از شعارهاي اصلي سقراط اين جمله معروف بود که «خودت را بشناس».
در اديان توحيدي به ويژه دين مبين اسلام اصرار خاصي بر معرفت نفس و لزوم تهذيب آن وجود دارد و بر حسب برخي از آموزه هاي ديني، معرفت نفس راه مطمئني است به سوي درک حقيقت مطلق وجود اقدس حق تعالي و لذاست که از پيامبر اسلام(ص) [و بعضا از اميرالمؤمنين(ع)] نقل شده است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ کسي که خود را بشناسد خدا را شناخته است» V}(واعظي، احمد، انسان از ديدگاه اسلام، ص 4، دفتر همکاري حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1377). {V
عرفا، نيل به حقيقت انسان را تنها از رهگذر علم حضوري به حقيقت نفس، دستيافتني مي دانند که البته رهين تأملات دروني و سلوک باطني و مجاهدت هاي فراوان و دل کندن از لذائذ دنيوي است. تعدد روش ها و متدهاي متعدد در شناسايي حقيقت انسان باعث ارايه تعاريف بسيار متفاوت و حتي متعارض از آن شده است و بر ابهام آميز بودن افزوده است. مولوي در اين باره مي گويد:
P}صد هزاران فصل داند از علوم{E}جان خود را مي نداند آن ظلوم{P
P}جان جمله علم ها اين است اين{E}که بدانم من کيم در يوم دين{P
دشواري بحث تا بدانجا منتهي شده که حتي برخي از متفکران از خير شناخت حقيقت انساني گذشته اند و آن را غير قابل تعريف و شناخت مي دانند. اما بايد گفت انسان با کمک آموزه هاي ديني مي تواند تصويري کلي از اين حقيقت بشناسد که اتفاقا علوم تجربي در تعداد زيادي از گزاره هاي ديني نقش يار شاطر و مؤيد را به خوبي ايفا کرده است در بخش دوم به صورت خلاصه به کليات بحث اشاره مي کنيم.
T}حقيقت انسان:{T
1. بايد توجه داشت که انسان موجودي دو بعدي و دو ساحتي است که علاوه بر بعد جسماني و مادي از واقعيتي به نام نفس و روح نيز برخوردار است خداوند متعال در اين باره مي فرمايد: «ثم سواه و نفخ فيه من روحه؛ آنگاه او را درست اندام کرد و از روح خويش در او دميد» V} (سجده، آيه 9).{V
اين نکته را نبايد از نظر دور داشت که دلايل عقلي و شواهد تجربي همچون تله پاتي و آتوسکپي و... وجود روح را اثبات مي کند که براي مطالعه در اين زمينه مي توانيد به کتب معرفي شده در پايان بحث مراجعه نماييد.
2. نفس و روح انسان امري غير مادي و مجرد است و به اصطلاح فلاسفه جوهري مجرد است بايد توجه داشت که امور فرامادي و مجرد را نمي توان به طور مستقيم با مشاهده و آزمايش و حس مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد اگر چه مي توان با مطالعه برخي از آثار آنها را که در عالم ماده ظهور و بروز پيدا مي کنند به شناخت آنها تا حدودي دست يافت. حال با توجه به اين نکته که حقيقت انسان امري مجرد و نفخه اي از روح خداست که قابليت تجلي صفات جمال و جلال را دارا مي باشد و از اين رو انسان به عنوان خليفه الله معرفي شده است لذا بايد گفت همان گونه که ذات غيبي خداوند از دسترسي افکار و اوهام به دور است. گستره توانمندي هاي روح آدمي نيز به آساني قابل شمارش و شناخت نيست و تنها مي توانيم به انواع کارکردهاي روح آدمي و مراتب تدبير او اشاره کنيم روح آدمي که حقيقت او را تشکيل مي دهد در يک مرتبه تدبير کننده رشد و فعاليت هاي فيزيولوژي بدن است و در مرتبه اي فراتر حواس پنجگانه و ادراکات حسي را تدبير مي کند و در مرتبه اي بالاتر نيروي شهوت و غضب و خيال آدمي را تدبير مي کند و در مرتبه اي والاتر نيروي عقل و قوه تشخيص درستي و نادرسي را تدبير مي کند و در افقي فراتر قلب و نيروي گرايش وي به صورت شوق يا تنفر را تدبير مي کند.
3. همان گونه که گفته شد انسان موجودي دو بعدي است که از دو ساحت نفس و بدن تشکيل شده است اما بايد توجه داشت که حقيقت انسان و انسانيت وي تابع جنبه نفساني وي است از برخي آيات که به مسأله مرگ انسان مي پردازد به وضوح مي توان به اصالت روح پي برد در اين آيات از مرگ به «توفي» ياد شده است «قل يتوفاکم ملک الموت الذي و کل بکم؛ بگو فرشته مرگي که بر شما گمارده شده جانتان را مي ستاند» V}(سجده، آيه 11). {V
واژه توفي و کلمات هم خانواده آن مانند وفات، مستوفا و... به معني صيانت و حفظ کردن و همه چيز را گرفتن است. از آيات فوق چنين استنباط مي شود که در هنگام مرگ چيزي به طور کامل گرفته و حفظ مي شود و آن چيز غير از جسمي است که متلاشي و مضمحل مي شود که از آن با ضمير «کم» ياد شده است. همچنين از اين مباحث فهميده مي شود که تمام آن امري که «من» بودن و وجود هر کس به آن است، توسط ملائکه يا خداوند گرفته و حفظ مي شود. بنابراين. نفس انساني که توسط ملائکه به تمام قبض و نگهداري همه هويت ها را تشکيل مي دهد و به همين جهت است که از گرفتن و قبض ارواح آدميان به «توفاکم» تعبير شده است. اگر نفس انساني تنها جزء و بخشي از هويت انساني را تشکيل مي داد و اصالت با روح نمي بود لازم بود که از قبض روح به «گرفتن بخشي از وجود انسان» تعبير مي شد نه گرفتن همه وجود او يعني به جاي «يتوفاکم» مي بايست «يتوفي بعضکم» گفته مي شد V}(همان، ص 36). {V
T}نتيجه گيري:{T
حقيقت و ماهيت وجودي انسان عبارت از بعد روحاني وي است روح امري فرامادي است که تدبير شؤونات مختلف انساني را به عهده دارد که تفصيل آن در مطالب گذشته گفته شد. در پايان لازم است که اين نکته نيز اضافه شود که هر يک از صاحبان علوم براي انسان تعريفي ارائه کرده اند برخي انسان را حيوان ناطق ناميده اند ودر حقيقت در صدد بيان جنس و فصل منطقي وي برآمده اند و برخي به شرح اسم کفايت کرده اند که حقيقت او را از «انس يا نسيان» دانسته اند و برخي از نظريه پردازان غربي حقيقت انسان را تفکر او يا قدرت شکاکيت او دانسته اند.
براي آگاهي بيشتر در اين باره ر.ک:
- مصباح، محمد تقي، معارف قرآن، مؤسسه در راه حق، ص 451
- دهنوي، حسين، انسان شناسي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني
- رجبي، محمود، انسان شناسي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1379
- واعظي، احمد، انسان از ديدگاه اسلام، دفتر همکاري حوزه و دانشگاه، تهران، 1377
- سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج 4، مؤسسه امام صادق(ع)، قم 1375
- نصري، عبدالله، مباني انسان شناسي در قرآن، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379
کد سوال : 504
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : چگونه حرمت خاك كربلا از حرمت كعبه بيشتر است و اين گناه نيست كه مقام خاك كربلا را بيشتر از حرمت كعبه بدانيم؟
پاسخ : گفتني است فضيلت زمانه ومكانها به اعتبار الهي وابسته است.واعتبار خدا بر اساس حكمت است.لذا هر مكاني كه در يادآوري خاطرات ايثار گونه وهدايت مردم بيشتر موثر باشد .ارزس پيدا ميكند.چنانكه بيتوته در سرزمين منا محل ابتلائ ابراهيم(ع) همانند عبادتشب تا به صبح كنار خانه خدا ارزش پيدا مي كند.
سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين(ع) نيز از همه چيزش در راه خدا و اعتلاي دين خداوند گذشت و همه چيزش را در راه معبود فدا کرد و مظلوميت و خضوع و خشوعي از آن حضرت در عالم آشکار شد که از هيچ يک از انبيا و اوصياي الهي آشکار نشد. خداوند عالم در ازاي شهادت و از خودگذشتگي ويژگي ها و خصوصياتي را به آن حضرت کرامت فرمود که به هيچ کس اين ويژگي را عنايت نفرموده.
از جمله اين ويژگي ها فضائل و خصوصيات فراواني است که در مورد کربلا و زيارت امام حسين و زائر آن حضرت مي باشد. مانند شفا بودن تربت امام حسين(ع) که خوردن خاک حرام است حتي خاک مکه و مسجد الحرام ولي خوردن تربت آن حضرت به قدر يک نخود به قصد استشفاء و درمان جايز و بلکه مستحب است و روايات فراواني بر آن دلالت مي کند.
خصوصيات و ويژگي هاي مربوط به سرزمين کربلا و زيارت امام حسين(ع) و زائر آن حضرت در روايات معتبر فراواني آمده است که جهت اطلاع مي توانيد به کتاب کامل الزيارات نوشته جعفر بن محمد قولويه که از کتب قديمي و معتبر شيعه مي باشد و نويسنده آن از ثقات و بزرگان اماميه بوده است و خود او و کتابش مورد اعتماد بزرگان علماي شيعه بوده است مراجعه کنيد.
کد سوال : 505
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به اين مطلب كه هر شخصيتي بايد طريق حق و صراط مستقيم را براي هدايت تشريعي بيابد به ويژه در انتخاب مذهب شيعه و يا تسنن . اين انتخاب و اعتقاد داشتن به ولايت اميرالمومنين و به تبع آن ساير ائمه معصومين به طور موردي در چه عرصه هايي از زندگي شخص و در قرار گرفتن در مدار حقيقت هستي دارد و عدم پذيرش آن موجب چه انحرافي خواهد گرديد.
پاسخ : اگر بخواهيم در يک کلمه به پرسش شما پاسخ بگوييم، بايد عرض کنيم که ولايت امير مؤمنان و ائمه اطهار(ع) در همه شؤون هستي و عرصه هاي زندگي اجتماعي و شخصي ما جريان دارد و ما در همه موارد بايست تابع ولايت باشيم تا همواره در صراط مستقيم راه بپيماييم و از آن منحرف نشويم.
توضيح بيشتر اين که زندگي انسان در اين دنيا - از بدو تولد تا هنگامه مرگ - براساس هدايت تشريعي بنا شده است زيرا انسان موجودي دو بعدي است که يک بعد وجودي آن ماده و جسم اوست که به منزله مصالح اوليه انسانيت اوست و بعد ديگر او روح اوست که اساس و اصالت انسانيت او را تشکيل مي دهد، اين انسان در عالم دنيا که همان عالم ماده و حس است، در مسير اختياري قرار دارد. و مي بايست که بين راه هاي مختلف انتخاب کند و به راهي رهنمون شود و بدين طريق به دست خود سرنوشت خود را رقم زند.
در اين حال، او مي تواند به اختيار خود يا به راه راست رود يا در بيراهه ها گم شود در سوره مبارکه حمد، سه راه مشخص بيان شده است:
1. صراط مستقيم؛ راه آنهايي که از جانب خداوند به آنها نعمت داده شده است يعني راه انبياء و اولياء الهي.
2. راه مغضوبين؛ راه کساني که مورد غضب خداوند قرار گرفته اند. اينها ابتدا در راه حق و مستقيم بوده اند اما به تدريج منحرف شده اند.
3. راه ضالين و گمراهان که از ابتداء به بيراهه و کژ راهه رفته اند.
پس دو راه مشخص در سر راه انساني است، يکي راه مستقيم و ديگري بيراهه که به بيغوله انحراف منتهي مي شود، در راه مستقيم هم کمين گاه هايي است که انسان را به بيراهه مي کشاند.
از اينجا نقش هدايت تشريعي روشن مي شود. ما تا زنده هستيم بايد در راه مستقيم قدم برداريم و مواظب باشيم لحظه اي از آن منحرف نشويم. اما اين مهم چگونه ممکن است؟ اين با هدايت امکان دارد؛ يعني اين که انسان در لحظه لحظه زندگي از دستورات و رهنمون هاي دين پيروي کن. به عبارت دقيق تر انسان نياز به راهنما و راه بلدي دارد که او را از ابتدا تا انتهاي مسير راهنمايي کند و اين همان امامان هستند که با دلسوزي فراوان، راه را به ما نشان مي دهند و بلکه بالاتر، دست ما را مي گيرند و بالا مي برند و اگر ما لحظه اي از ولايت آنها سرباز زنيم به بيراهه کشانده مي شويم. بنابراين:
1. دو راه در سر راه آدمي است؛ يک راه مستقيم که راه تکامل و سعادت ابدي ماست و ديگري بيراهه شقاوت و نقص.
2. انسان آزادانه در يکي از اين دو راه قدم مي گذارد و سرنوشت خود را رقم مي زند.
3. خداوند متعال از راه لطف و احسان، راهنماهايي براي بشريت قرار داده اند. انسان هايي که ملاک و مدار حق و راه مستقيم هستند و آنها ما را در لحظه لحظه زندگي به سرمنزل مقصود رهنمون مي شوند و ما نيز مي توانيم با اختيار خود در همه شؤون زندگي شخصي و اجتماعي خود از آنها فرمانبرداري کنيم و با راهنمايي و سرپرستي آنها راه مستقيم را به سلامت - تا انتها - بپيماييم که اگر چنين کنيم يقينا رستگار و سعادتمند مي شويم و به کمال مطلوب خود مي رسيم و اين سر اين مطلب است که ما حداقل روزي 10 بار از خداوند متعال درخواست مي کنيم «اهدنا الصراط المستقيم» زيرا ما در همه لحاظ زندگي خود نيازمنديم که به راه راست رهنمون و هدايت شويم و اين هدايت در همه شؤون اجتماعي و فردي ما جريان دارد و اين مهم تنها در سايه ولايت ائمه اطهار(س) امکان پذير است.
کد سوال : 506
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : متاسفانه اخيرا با مسئله اي به نام شيطان پرستي در بين دانشجويان روبرو شده ايم و اين مسئله ما را سخت متاثر كرده است و ما را بر آن داشته تا از گسترش اين امر شوم در بين ديگر دانشجويان جلوگيري كنيم و شما را مشاوري امين يافتيم تا ما را در اين مورد راهنمايي كنيد راههايي را كه مي توان با استفاده از آنها هم ديگر دانشجويان را آگاه ساخت به ما معرفي كنيد؟
پاسخ : 1. توضيح دادن موارد زير به اشخاصي که داراي چنين گرايش ناشايستي هستند، خالي از فايده نخواهد بود:
الف. معناي لغوي و اصطلاحي شيطان: شيطان به معناي سرکش، نافرمان، بدخوي، سخت دل، دور شدن، هلاک شدن و مواردي از اين دست آمده و در اصطلاح به موجود خاصي به نام ابليس گفته
مي شود. دليل نام گذاري مزبور نيز آن است که وي از درگاه خداوند رانده يا هلاک شد. در توصيف کامل تري از اين موجود گفته شده که او آتشي ناصاف آميخته با تاريکي کفر ميباشد که، همانند خون در جسم و روان آدمي روان است V} (لغت نامه دهخدا).{V
آيا چنين موجودي که مظهر خباثت، شرارت و عامل گمراهي و هلاکت آدمي مي باشد، حتي شأنيت ارتباط را دارد؛ چه رسد به پرستش.
ب. در قلمرو گرايش هاي انحرافي انسان، مواردي همچون توتميسم، فتيشم، آنيميسم، آتيئسم و... را شاهديم که، شيطان پرستي، پرستش اجنه و فرشتگان در دو مورد اخير قرار مي گيرند. اين گرايش که بيشتر در جزيره العرب رايج بود، به معناي پرستش ارواح طيبه و خبيثه است. افسانه ها و اسطوره هاي فراواني نيز در اين باره در ادبيات و فرهنگ عرب وجود دارد که در کتاب شياطين الشعر، گردآوري شده است. پرستش شياطين و ملائکه، به منظور جلب محبت و عنايت و يا دفع ضرر بود.
2. آموزه هاي اسلام، از يک سو موجودات عالم را تنها در محدوده محسوسات محدود ندانسته، و از ديگر سوي همه موجودات هستي از جمله ارواح، جن، شيطان و... را آفريده ذات اقدس الهي به شمار مي آورد؛ از اين رو، هيچ کدام از آنها را شايسته پرستش و ستايش نمي داند، چرا که هر يک از آنها، در حد خود ناتوان، ناقص و محدودند.
قرآن کريم در نکوهش پرستش جن، که شيطان نيز از دسته آنان است، مي فرمايد: «وجعلوا لله شرکاء الجن و خلقهم؛ آنان براي خداوند، همتاياني از جن قراردادند، در حالي که خداوند همه آنها را آفريده است» V}(انعام، آيه 100). {V
نيز در آيه ديگري مي فرمايد: «و انه کان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا؛ و اين که اشخاصي از بشر به اشخاصي از جن پناه مي بردند، و آنها سبب گمراهي و طغيانشان
مي شدند» V} (جن، آيه 6).{V
از نگاه تاريخي نيز پرستش جن در ميان صحرانشينان يا اعراب، معلول وحشت از وادي ها و بيابان هاي پرسکوت و مخوف و تاريک مي باشد. ترس و وحشتي که تخيلات و توهماتي را براي آنان پديد مي آورد؛ از اين رو براي رهايي از ترس و وحشت و جلب عواطف اجنه، آنها را تقديس و ستايش کرده، در راه آنها گاه، شتري قرباني مي نمودند. هنگامي که به بيابان ها و کوه هاي مخوف دچار مي شدند، در پناه «آالهه جن» رفته، از او استعاذه مي کرده و مي گفتند: «اعوذ بسيد هذا الوادي من شر سفهائه» اين گرايش غلط، بيشتر در ميان طايفه بنومليح از قبيله خزاعه، رواج داشت V}(جاهليت و اسلام، يحيي نوري، ص 293). {V
3. با توجه به نکات کوتاه ياد شده درباره اين گرايش ناصواب، مي توانيد با مطالعات بيشتر در اين باره، افرادي را که بدان گرايش دارند با منطق و استدلال قوي، روشن گري نماييد چرا که تنها چاره کار در مسايل فکري، همين رويکرد است، ضمن اين که با الهام از آموزه هاي اسلام درباره امر به معروف و نهي از منکر، اين نکته به دست مي آيد که انسان، بيش از امر به معروف و نهي از منکر وظيفه اي ندارد. به شرط آن که همين وظيفه خطير را به گونه اي نيکو انجام دهد.
براي مطالعه بيشتر نيز منابعي معرفي شده است که در گسترش دامنه اطلاعات شما درباره اين گروه گمراه، بي فايده نيست.
- اديان و مکتب هاي فلسفي هند، داريوش شايگان، انتشارات اميرکبير
- دين هاي ايران باستان، هنريک ساموئل نيبرگ، ترجمه دکتر سيف الدين نجم آبادي، مرکز ايراني مطالعه فرهنگ ها
- الفرق بين الفرق، طاهر بن محمد البغدادي، دارالمعرفه، بيروت
کد سوال : 507
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : اگر صحبت كردن و سخنراني زن در جمع نامحرم جايز نيست خصوصا ائمه،چرا حضرت زينب (س)در مجلس يزيد سخنراني كرد؟
پاسخ : در اين باره سخنان امام خميني(ره) راهنما و راه گشاست. ايشان درباره حضرت زينب كبرا(س) فرمود: «... حكومت يزيد را محكوم كرد. به يزيد فرمود: تو آدم نيستي، تو انسان نيستي، زن يك همچو مقامي بايد داشته باشد. زنهاي عصر ما بحمداله شبيه به همانها هستند. در مقابل جبار با مشت گره كرده ايستادند در حاليكه بچه ها در آغوششان بودند، به نهضت كمك كردند». V}(در جستجوي راه از كلام امام، دفتر سوم، زن، ص 82 به نقل از روزنامه اطلاعات، 29/2/58){V
و در مناسبت هاي ديگر فرمودند: «زنان در انتخابات فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود با رعايت موازين آزاد هستند». V}(ص 15){V
«در نظام اسلامي، زن به عنوان يك انسان مي تواند مشاركت فعال با مردان در بناي جامعه اسلامي داشته باشد ولي نه به صورت يك شيء. نه او حق دارد خود را به چنين حدي تنزل دهد و نه مردان حق دارند كه به او چنين بينديشند. V}(ص16){V
«من بايد تشكر كنم از خانم ها كه در اين نهضت قدم راسخي داشتند و كمك بزرگي به ملت كردند» V}(ص 54){V
«شما خواهران در اين نهضت سهم بسزائي داشتيد و در همه جا كمك كرديد و نسبت به مردها پيشرو و پيشوا بوديد» V}(ص 54){V
با توجه به خطبه حضرت زهرا، در مسجد بعد از رحلت پيامبر(ص) و خطابه حضرت زينت(س) به خوبي ثابت مي شود كه آنچه حرام است سخنان تحريك كننده و مبتذل از سوي زنان و يا تك خواني زنان حرام است اما سخنراني زنان و رسيدن صداي ايشان به نامحرم در حالت عادي اشكال ندارد.
فاضل، جامع المسائل، ج1 س2182 ؛ صافى، جامع الاحكام، ج2، س1681؛ خامنهاى، اجوبةالاستفتاءات، س 1145؛ نورى، استفتاءات، ج2، س545؛ امام، استفتاءات، ج3، (احكام نظر)، 57 و 65؛ تبريزى، استفتاءات، س 1058 ؛ دفتر: وحيد، بهجت، سيستانى. مكارم، استفتاءات، ج2، س764 و ج1، س785 و دفتر.
کد سوال : 508
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در مورد ايه 26 سوره الرحمن «كل من عليها فان »تمام كساني كه روي آن (زمين)هستند فاني
مي شوند در تفسير نمونه آمده است منظور از من عليها انس و جن است از كجا استنباط شده كه جن نيز هست از كجا مي دانيم كه جن روي زمين است يا انسانهاي ديگري روي كرات ديگر نيستند؟يا در مورد فان گفته شده اين فنا معني نابودي مطلق نمي دهد بلكه تبديل عالم به عالم ديگر است از كجاي عربي يا از كجا اين آورده شده است و استنباط شده است؟
پاسخ : چند نکته شايان توجه است:
1. براساس روايات، همه مفسران برآنند که در برداشت از يک آيه، نبايد به همان آيه بسنده کرد؛ بلکه بايد همه آيات قرآن کريم را - به ويژه آياتي که درباره يک موضوع هستند - در کنار هم قرار داد و پس از بررسي همه آنها و کنکاش در ارتباط آيه ها به يکديگر يا عدم ارتباط و بررسي دلايل عقلي و نقلي اقدام به تفسير و برداشت کرد. چنين روشي در تفسير و شرح هر کتابي مرسوم است.
2. در آيات (انعام، 130؛ حجر، 27؛ جن، 1 و...) بسياري آمده است که افزون بر انسان، موجود ديگري به نام جن وجود دارد که داراي شعور است و مانند انسان مکلف بوده و در آخرت حساب رسي خواهند داشت. لذا در بسياري موارد، خطاب قرآن کريم، متوجه جن و انس با هم است: از جمله: «فبأي آلاء ربکما تکذبان» ديگر اين که سوره «رحمن» از همان ابتدا درباره جن و انس است و خود اين قرينه است بر اين که مراد از «من عليها» اين دو مي باشند.
3. در اين که آيا در کرات ديگر يا زمان هاي پيشين موجود ديگري مانند انسان بوده يا نبوده يا خواهد آمد يا نه - گرچه برخي روايات به وجود موجودات در کرات ديگر اشاره کرده اند - چون نص مستحکمي نداريم، نمي توانيم قاطعانه نفي يا اثبات کرده، نظر خود را به قرآن کريم تحميل کنيم. هر چند اگر هم موجوداتي افزون بر انسان باشند به حکم قطعي آيات پيش از قيامت فاني خواهند شد «کل شيء هالک الا وجهه» V}(معارف قرآن، مصباح يزدي، ج 3 - 1، ص 173). {V
4. فنا گرچه در لغت به معناي از بين رفتن است و در اين آيه نيز به معناي معدوم شدن مي باشد اما اين معدوم شدن به معناي فناي مطلق و نيست شدن نيست. دليل اين نکته، آيات، روايات و ادله عقلي بسياري است که مرگ را پايان زندگي انسان نمي دانند، بلکه آن را دريچه اي به جهان ديگر حساب مي کنند. و اساسا روح که يک امر مجردي است آيا قابل فناء است يا آن که فنا پذيري از خصوصيات ماده و ماديات است، اين بحث مهمي است که در فلسفه اسلامي به خوبي تبيين شده است.
کد سوال : 509
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دختري هستيم كه پوشش به وسيله چادر را آگاهانه انتخاب كرده ام و به آن ايمان دارم و افتخار مي كنم كه از دوران مقطع راهنمايي به اين پوشش مشرف شدم . از سال 79 كه وارد دانشكده شدم به خاطر روحياتم خيلي زود با افراد (خانم ها) ارتباط برقرار مي كنم و دوست مي شوم و حالا كه در ترم 5 هستم بسيار دوست پيدا كرده ام كه اين دوستان دو دسته هستند دسته اي كه مانند خودم محجبه ،چادري ،هستند كه جز بهترين دوستانم به حساب مي آيند ولي گروه ديگري نيز هستند كه من زياد با آنان كاري ندارم اين گروه دختران بي حجاب ،آرايش كرده (به طور وحشتناك ) و بسيار بد حجاب هستند به نظر شما رابطه من با آنان چگونه بايد باشد؟
پاسخ : تقيد شما به حجاب اسلامي حاکي از باورهاي عميق شما به آموزه هاي ديني است و به طور قطع ظرف وجودي شما آن قدر طاهر و پاکيزه بوده که خداوند آن را لايق پذيرش معارف حق قرار داده است و بايد خدا را به پاس اين نعمت بزرگ شکرگزار باشي و شکرگزاري خداوند به اين است که بيش از پيش خود را ملزم به رعايت حدود الهي کني. در واقع همان حجاب شما و رعايت احکام الهي شکر عملي و بهترين شکرگزاري به درگاه خداوند است، بنابراين هر چه مي تواني در همين مسيري که انتخاب نموده ايد ثابت قدم بمان قطعا به سعادت واقعي دست خواهيد يافت.
نعمت ديگري که خداوند به شما ارزاني داشته توانايي و مهارت شما در ايجاد ارتباط با ديگران است. بسياري از افراد به هر دليلي فاقد اين توانمندي هستند يعني عليرغم اين که دوست دارند با ديگران ارتباط دوستانه داشته باشند ولي نمي توانند.
اما اين که فرموديد رابطه شما با افرادي که رعايت حجاب را نمي کنند چگونه بايد باشد؟ اين بستگي دارد به اين که رابطه شما با دختران بي حجاب چه پيامدي براي شما دارد.
به عبارت ديگر اگر احساس مي کنيد که با ايجاد ارتباط با اينگونه افراد مي توانيد روي آنها تأثير بگذاريد و محبت شما با آنها باعث مي شود که در رفتارشان تجديد نظر کنند و از سوي ديگر شما تحت تأثير رفتار غلط آنها قرار نمي گيريد در اين صورت رابطه خود را نه تنها با آنها قطع نکنيد بلکه سعي کنيد با افراد بيشتري رابطه دوستي برقرار کنيد و در پرتو اين روابط دوستانه زمينه هدايت و اصلاح رفتار آنها را فراهم کنيد.
اما در صورتي که رابطه شما با آنها نه تنها تأثير ندارد بلکه باعث مي شود که شما از آنها اثر بپذيريد و خداي ناکرده در باورهاي خود سست شويد و کم کم در رعايت شؤونات شرعي از جمله حجاب، وضعيت نامطلوبي پيدا کنيد در اين صورت واجب است روابط خود را با اين گونه افراد قطع کنيد و فقط با کساني که رعايت حجاب را مي کنند و مقيد به رعايت شؤونات اسلامي هستند رابطه برقرار کنيد، بنابراين با توجه به شناختي که از خودتان داريد لحظاتي را با خود خلوت کنيد و ببينيد آيا بيشتر تأثيرگذار هستيد يا تأثير پذير و سپس تصميم بگيريد. البته توصيه ما به شما اين است که هر چه مي توانيد رابطه خود را با افراد صالح بيشتر کنيد و در ايجاد ارتباط با افراد ناصالح با احتياط برخورد کنيد چه اين که تجربه نشان داده افراد زيادي بوده اند که در ابتدا بسيار محجوب، با حيا و مقيد به رعايت شؤونات اسلامي بوده اند ولي در اثر معاشرت با اين گونه افراد تغيير پيدا کردند و همرنگ آنها شدند. شما اگر به داستان حضرت نوح و انحراف پيدا کردن فرزندش را در قرآن مطالعه کنيد نکات بسيار آموزنده اي را به دست خواهيد آورد. پسر نوح با اين که از نظر خانوادگي در يک شرايط بسيار مناسب بود و فرزند پيامبر خدا بود ولي در اثر معاشرت با افراد ناباب تحت تأثير قرار گرفت و به تدريج از مسير حق منحرف شد به گونه اي که هر چه پدرش او را راهنمايي کرد مؤثر واقع نشد تا اين که خاندان نبوتش گم شد وقتي هنگامي که به عذاب الهي مبتلا شد و پدرش حضرت نوح از خداوند خواست که او را نجات دهد و به خداوند عرض کرد خدايا اين «اهل من است» يعني او را نجات بده خداوند فرمود او اهل تو نيست و تو نمي خواهد نسبت به او دلسوزي کني. بنابراين سعي کنيد در ارتباط با اينگونه افراد که به هر دليلي دچار انحراف اخلاقي شده اند و آداب اسلامي را مراعات نمي کنند حداقل ارتباط را داشته باشيد و حتي در صورت تأثيرپذيري از آنها ارتباط خود را قطع کنيد فقط در مواردي که احساس مي کنيد ارتباط با برخي از آنها مؤثر است با کمال احتياط و آگاهي با آنها رابطه برقرار کنيد. البته ايجاد ارتباط عاطفي و دوستانه فرق مي کند با برخوردهاي روزمره سعي کنيد در برخوردهاي روزمره با اخلاقي نيک با آنها برخورد کنيد و به آنها نشان دهيد که هم مي توان محجبه بود هم نشاط داشت، هم مي توان مقيد به رعايت حدود الهي بود و هم فردي اجتماعي و فعال بود. متدين بودن و محجبه بودن منافاتي با اجتماعي بودن، خوشرويي و حسن معاشرت با ديگران ندارد. بلکه حسن معاشرت و برخورد خوب با ديگران از چيزهايي است که مورد تأکيد اسلام است و سيره عملي پيامبر اکرم(ص) در روابط اجتماعي حتي با غير مسلمانان مؤيد اين حقيقت است. اخلاق اجتماعي پيامبر(ص) به گونه اي بود که افراد بسيار زيادي به خاطر حسن خلق و خوشرويي و برخوردهاي پيامبر با آنها، مجذوب شخصيت پيامبر(ص) شدند و نهايتا به اسلام و پيامبر گرامي ايمان آوردند.
کد سوال : 510
موضوع : قرآن و حديث>تاريخ و سيره
پرسش : چرا امام زمان روز جمعه را براي ظهور انتخاب كرده اند مي توانست روزهاي ديگر هفته باشد حتي مي توانست روز چهارشنبه باشد جوابي غير از تقدس جمعه وجود دارد؟
پاسخ : هر چند در برخى روايات (مهدى موعود، على دوانى، باب سى و يكم و همچنين برخى ادعيه (مثل زيارت امام زمان در روز جمعه« روز ظهور حضرت، روز جمعه بيان شده است، لكن روايات متعدد معتبر دلالت مىكند كه قيام حضرت در روز شنبه كه مصادف با روز عاشورا است، واقع خواهد شد، (منتخبالاثر، الفصل السادس، الباب التاسع، حديث 1 تا 7، ص 574 تا 576).
نکته ديگر آن که بايد توجه داشت که برخي چيزها سؤال بردار نيست از جمله مطلب مورد سؤال، زيرا اگر زمان ظهور آن حضرت، روزهاي ديگر هفته مثلا چهارشنبه يا سه شنبه و يا... باشد، باز هم جاي پرسش است که چرا روز ديگر نبود به هر حال ظهور آن بزرگوار در يک مرحله زماني تعيين شده است. گرچه ممکن است روز جمعه - به دليل ارزش معنوي افزون بر روزهاي ديگر هفته - زمان احتمالي ظهور باشد چنان که در روايات آمده است چنان احتمال روز «شنبه» هم هست چنان که در روايات ذکر شده است «روزي که مصادف با عاشوراي حسيني(ع) باشد» V}(ارشاد شيخ مفيد، ص 700، ترجمه شيخ محمد باقر ساعدي خراساني، چاپ اسلاميه). {V