• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 491
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا گاهي برخي از موضع گيري هاي مقام معظم رهبري (روحي فداه) با رفتار مقتدايمان اميرالمومنين مغايرت دارد ؟وبه سرعت مسئولان را برکنار نمی کند؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال توجه به نکات ذيل حائز اهميت است: T}يکم: {T قبل از اين که بخواهيم در مورد رفتار و شيوه برخوردهاي مقام معظم رهبري به قضاوت بنشينيم ابتدا لازم است به اين موضوع توجه کنيم که ما چه تصور و درکي از شيوه حکومتي امام علي(ع) داريم؛ آيا امام علي(ع) در حکومت داري خود تنها از شيوه عزل و برکناري در مقابل اشتباهات و يا کاستي هاي کارگزاران خويش استفاده مي کردند و براي مسائلي نظير توانايي هاي افراد، مصالح جامعه اسلامي و...، اهميتي قائل نبودند يا اين که برعکس از چندين روش مختلف استفاده نموده و در مورد افراد مختلف، شرايط زماني و مکاني متعدد، شيوه هاي رفتاري مختلف داشتند؟ نگاهي دقيق به واقعيات تاريخي دوران حکومت داري آن حضرت، با برداشت اول مغاير بوده و برداشت دوم را تأييد مي نمايد. براي اثبات موضوع به ذکر چند نمونه مي پردازيم: 1- ابوموسي اشعري: ابوموسي مدت زيادي از طرف عثمان، استاندار دو شهر بصره و کوفه بود. علاوه بر اين ابوموسي جزء منافقيني بود که بعد از بازگشت پيامبر(ص) از غزوه تبوک مي خواستند آن حضرت را ترور نمايند. از پيامبر اکرم(ص) حديثي نيز در مذمت وي وارد شده است V}(شيخ صدوق، کتاب الخصال، ص 575). {V بعد از اين که امام علي(ع) حکومت جامعه اسلامي را عهده دار شدند، با اين که مشخص بود که ابوموسي فردي نيست تا با اهداف و برنامه هاي حکومتي امام علي(ع) هماهنگ بوده و مورد اعتماد آن حضرت باشد، باز هم امام علي(ع) طبق درخواست بعضي از دوستان نزديکش، ابوموسي را ابقا کردند. چنان که امام علي(ع) مي فرمايد: «والله ما کان عندي مؤتمنا ولا ناصحا و...؛ قسم به خدا او در نزد من، مورد اطمينان ودلسوز نبود و کساني که قبل از من بودند، بر دوستي او مسلط شده بودند و او را ولايت و حکومت بر مردم دادند و من تصميم داشتم او را عزل کنم، اشتر از من خواست او را ابقاء کنم و با کراهت او را ابقاء نمودم که بعدا برکنارش نمايم» V} (شيخ مفيد، امالي، ص 295).{V حضرت علي(ع) براي اين که به خواست اشتر توجه کرده باشد، براي مدتي او را ابقاء کرد؛ در عين حالي که مي دانست او به زودي با اعمالش، از اين سمت برکنار خواهد شد. 2- قرارداد حکميت: در ماجراي حکميت با اين که امام علي(ع) به ضعف ديني ابوموسي و ساده لوحي او مطمئن بود باز هم جهت رعايت مصالح جامعه اسلامي او را به نمايندگي از طرف خود برگزيد. 3- اشعث بن قيس: اشعث مردي رياست طلب، مقام پرست و منافق بود. او از طرف عثمان والي آذربايجان بود و در اين مدت اموال نامشروع زيادي را به دست آورده بود، امام علي(ع) از او خواست که اين اموال را به بيت المال تحويل دهد و او امتناع نمود، از اين رو امام علي(ع) او را از کارگزاري آذربايجان به حلوان (سرپل ذهاب) و اطراف آن فرستاد و بعدا از او خواست که به کوفه بيايد و حضرت نسبت به اموالي که از حلوان و آذربايجان آورده بود، سؤال کرده و درباره آن تحقيق و بازجويي نمود، لذا اشعث ناراحت شده با معاويه مکاتبه مي کرد. عليرغم نفاق و خيانت هاي اشعث باز هم او آزادانه به فعاليت مي پرداخت و يکي از افراد تأثيرگذار در حوادث دوران امام علي(ع) بود. در هر صورت نمونه هاي متعددي از اين قبيل و مهمتر از آن سکوت و کناره گيري 25 ساله امام علي(ع) به خوبي گوياي اين واقعيت است که امام علي(ع) در کنار قاطعيتي که در مبارزه با مفاسد و اصلاح نظام اداري و سياسي خود داشتند به عواملي نظير مصالح جامعه اسلامي، شرايط زماني و مکاني و توانايي افراد و ... نيز اهميت قائل بودند. براي آگاهي بيشتر ر.ک: ذاکري، علي اکبر، سيماي کارگزاران علي بن ابي طالب(ع)، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1378. T}دوم :{T اگر بخواهيم مقايسه اي بين عملکرد نظام اسلامي ايران با حکومت امام علي(ع) در زمينه مقابله با کارگزاران خاطي و مفاسد اداري و بالاخره رابطه رهبري با مشکلات جامعه داشته باشيم بايد گفت : T}الف) از نظر ساختار سياسي: {T همانگونه که مي دانيم, شيوه حکومت داري در زمانهاي گذشته نظير حکومت امام علي(ع), به دلايلي نظير تعداد کم جمعيت مجتمعهاي انساني (شهرها, روستاها و ...) و ساده بودن (در مقابل پيچيدگي) روابط اجتماعي, سياسي و اقتصادي جامعه و به تبع متنوع نبودن وظايف حکومت ها, متمرکز بوده است؛ پيامبر اکرم(ص) و امام علي(ع), متناسب با عصر و زمان خود, رياست و مسئوليت تمامي امور اجرايي, تقنيني, قضايي و ..., را بر عهده داشتند و شخصا به امور جامعه رسيدگي مي نمودند. و نصب و عزل استانداران, قضات و کارگزاران, مستقيما با نظر و حکم آن بزرگواران انجام مي پذيرفت. اما در زمان کنوني شرايط و مقتضيات زمان و عوامل فوق به شدت دچار تغيير گرديده و وظايف حکومتها در ارتباط با اداره جامعه, متنوع و پيچيده شده است, اداره هر چه کارآمدتر و دقيق تر جامعه, و تقسيم تخصصي امور آن, تفکيک قوا را مي طلبد. نظام اسلامي ما نيز از اين قاعده مستثني نمي باشد؛ از اين رو در اصول متعدد قانون اساسي جمهوري اسلامي تفکيک قوا و تفويض وظايف و اختيارات حکومتي به بخشهاي سه گانه حکومت, سپرده است. هر چند موضوع فوق در درجه اول به عنوان يک ضرورت زماني و کاملا منطقي و خردمندانه است, اما يکي از عوارض آن, عدم دخالت و اعمال نظر مستقيم ولي فقيه بر عزل و نصب هاي کارگزاران و مأموران حکومتي در بخشهاي مختلف از سوي ولي فقيه و حاکم اسلامي مي باشد. مقام معظم رهبري در تبيين محدوده وظايف و اختيارات ولي فقيه نسبت به ساير قوا مي فرمايد: «هر کسي به هر اندازه اي که حوزه اختياراتش هست , همان اندازه بايد پاسخگو باشد. البته مسئوليت انقلاب با مديريت اجرايي کشور فرق دارد: اين را توجه داشته باشيد, رهبري طبق قانون اساسي - درست هم همين است - مسئوليت اجرايي ندارد؛ جز در زمينه نيروهاي مسلح. البته مديريت انقلاب - که همان رهبري است - مسئوليت حفظ جهت گيري انقلاب و نظام را دارد؛ بايد مواظب باشد که انقلاب و نظام از آرمانها منحرف و منصرف نشود؛ فريب دشمن را نخورد, راه عوضي نرود, اينها مسئوليت هاي رهبري است...» (مقام معظم رهبري, ديدار با دانشگاهيان دانشگاه شهيد بهشتي, 22/2/1382) بر اين اساس با توجه به تقسيم کار و مشخص شدن حوزه مسئوليتها در بسياري مسائل نظير همين عزل و نصب ها, در شرايط کنوني ولي فقيه نمي تواند دقيقا آن گونه که امام علي(ع), در اداره حکومت خود بوده و رفتار مي نمودند, رفتار نمايد و چنين انتظاري هم از او وجود ندارد. بلکه همانگونه که گذشت وظيفه نظام اسلامي و ولي فقيه تعيين الگوهها و معيارهاي اساسي در جهات مختلف و اهتمام به اجراي آنها از سوي مسئولين اجرايي است, نه دخالت مستقيم در امور مربوط به قواي سه گانه. و به علاوه در زمان کنوني بسياري از مسئولين اجرايي, تقنيني, شرايط و ... با انتخاب مستقيم مردم به قدرت مي رسند. و ولي فقيه هيچ گونه نقشي ندارد. T}ب) از نظر عملکرد:{T بررسي واقعيات و حوادث دوران انقلاب اسلامي و پس از آن به خوبي بيانگر اين حقيقت است که نظام جمهوري اسلامي ايران همانگونه که در اصول و مباني اعتقادي و ارزشي خويش آموزه هاي دين مبين اسلام را محور قرار داده است در مقام عمل نيز به سيره بزرگان اسلام اقتدا نموده و مي نمايد, برخي از مهمترين نمونه عبارتند از: 1_ همانگونه که امام علي(ع) در بدو حکومت به شدت با کارگزاران مفسد عثمان برخورد نمودند, يکي از اقدامات اوليه انقلاب اسلامي برکناري, تعقيب, محاکمه و مجازات مسئولين و کارگزاران فاسد رژيم پهلوي بود؛ فشار بر رژيمهاي آمريکا و مصر بر بازگرداندن محمدرضا شاه به ايران جهت محاکمه, محاکمه و اعدام هويدا - يکي از نخست وزيران دوران پهلوي - محاکمه و اعدام نصيري رئيس ساواک, و ... نمونه هايي از اين موضوع مي باشند. نظام انقلابي ايران با شدت هر چه تمام تر ضمن اصلاح ساختارهاي اجرايي و مديريتي کشور در بخش هاي مختلف, به بازپس گيري اموال عمومي از سران رژيم گذشته, اهتمام ويژه اي مبذول داشت. تشکيل دادگاههاي انقلاب, کميته هاي انقلاب اسلامي و ... در اين راستا قابل تحليل و ارزيابي مي باشد. 2- بعد از گذار از دوران انقلاب نيز اصلاح ساختارهاي مختلف و مقابله جدي با فساد خصوصا در مسئولين و کارگزاران به شدت تعقيب شده و مي شود: مقابله با سياستهاي غير اسلامي دولت موقت, عزل و برکناري بني صدر از رياست جمهوري, محاکمه و برخورد جدي با مديران ارشد نظام قطب زاده - دريادار مدني و ... مقابله با برخي وزيران که در صدد ترويج فرهنگ غيراسلامي بودند و مجبور نمودن آنان به استعفا و ..., تأکيدات و پي گيريهاي جدي مقام معظم رهبري در برخورد با فساد به عنوان يکي از آفات اصلي که نظام اسلامي را تهديد مي نمايد, همگي گواهي بر اين مدعي است, مقام معظم رهبري در فرمان مبارزه با فساد که به قواي سه گانه داشتند, تأکيد مي نمايند که هيچ فرد يا نهادي نمي تواند به واسطه انتساب به ايشان, از شمول اين قانون مستثني باشد. و در جاي ديگر مي فرمايند: «اگر من کسي را منصوب کرده باشم و بعد در او عيبي از قبيل همين مفاسد اقتصادي ببينم, بدون ترديد با او مماشات نمي کنم و او را کنار مي گذارم.» V}(همان){V 3- همانگونه که امام علي(ع) علي رغم تلاش بسيار زياد در اصلاح ساختار سياسي, اداري و نظامي خويش, به دليل وجود موانع متعدد, به صورت کامل در اين زمينه موفق نبودند و حتي در ميان کارگزاران ايشان افراد ناباب و منافق يافت مي شدند, متأسفانه در نظام اسلامي به دليل وجود موانع بيشماري, علي رغم تمامي تلاشها و اقدامات ارزنده, باز هم افراد و مديراني در بدنه نظام وجود دارند که قدرت و مسئوليت را امانت ندانسته و آن را به عنوان وسيله اي براي ارضاي اميال نفساني, منافع و طمع ورزيهاي خود و جناح وابسته به خود به حساب مي آورند. وجود بقايايي از نظام اداري قبل از انقلاب و رسوبات فکري و فرهنگي آن, نهادينه نشدن فرهنگ و ارزشهاي اسلامي به صورت کامل در تمامي بخشهاي اجرايي کشور, و متأسفانه اختلافات سياسي و جناحي, بخشي از عوامل اين موضوع بوده که اميد مي رود با کار فرهنگي مستمر و نهادينه شدن ارزشهاي اسلامي, کارکرد دقيق و مطلوب دستگاههاي گزينشي و نظارتي کشور, و وحدت و همدلي همه مسئولين و جناحهاي سياسي, اصلاح کامل ساختارهاي مختلف کشور نايل آمد. 4- و نکته آخر را از زبان مقام معظم رهبري در اين زمينه بشنويم: «اين که بگوييد با کساني که دچار فساد شده اند برخورد قاطع نمي شود, اين را قبول ندارم, نه برخورد مي شود اين که بگوييد با کساني که قاطع برخورد نمي کنند, چرا برخورد نميشود, جواب اين است که با آن کساني که قاطع برخورد نمي کنند, چگونه برخورد کنيم؛ برخورد همين است که تذکر و هشدار بدهيم و به آنها بگوييم, برخورد لازم در آن جا اين است؛ اما شفافيت لازم در اين مورد براي مردم صورت نمي گيرد. يک وقت انتظار هست که مرتب اعلاميه داده شود و بگويند فلان کسي را گرفتيم, پدر فلان کس را در آورديم, فلان کسي اين فساد را کرده, اين درست نيست, ... يک نفر جرمي مي کند آدم خيلي بدي هم هست بايست مجازات بشود, اما اگر اسم او را اعلام کرديد, اين پسر يا دخترش در دانشگاه, خانه, محله, مي دانيد با اين اعلان چند نفر مجازات مي شوند؟ چه لزومي دارد؟...» T}سوم :{T مطالب فوق همه در جهات اثبات اين موضوع بود که نظام اسلامي ما نيز، اصول و اهداف حکومتي امام علي(ع) را تعقيب نموده و در اجراي تحقق کامل آن مي کوشد اما به هيچ وجه نبايد تصور کرد که مسؤولين عالي رتبه نظام اسلامي مانند مواردي که نام برديد، خداي ناخواسته در صدد خيانت و يا آلوده به مفاسد و... باشند. بلکه شخصا انسان هايي متعهد به نظام اسلامي و مردم مي باشند. هر چند ممکن است در مجموعه هاي زيردستشان افراد ضعيف الايمان وجود داشته که با عملکردهاي نامطلوب خود باعث ناکارآمدي آن مجموعه و ايجاد مشکلات براي جامعه شده باشند که البته لازم است اين قبيل مسؤولين محترم نسبت به اين موضوع اهتمام ويژه اي داشته و در اصلاح قسمت هاي مربوطه بکوشند.
کد سوال : 492
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه مي توانيم و يقين داشته باشيم (البته خودم دارم) و بتوانم در مباحث ,اين موضوع را اثبات کنيم که معصوميت ائمه اطهار(عليهم السلام) از نوع رفع يا دفع است ؟
پاسخ : معصوميت ائمه اطهار از نوع دفع است و آن نيز به دليل اين نكته است كه آنها دائماً در محضر الهى حاضرند و به مقام «مخلَصين» رسيده‏اند و داراى علم شهودى و حضورى كامل هستند. اين پاسخ مختصرى به پرسش شماست. اما تفصيل آن نياز به مقدارى توضيح دارد. و پيش از پاسخ تفصيلى، دو نكته را روشن مى‏كنيم: 1 - رفع به اين معنى است كه وسوسه شيطان در جان آدمى وارد مى‏شود و او با جهاد اكبر به مقابله با آن برمى خيزد و آن را رفع مى‏كند، اما دفع يعنى اينكه انسان مرزهاى جان و دل خود را بخوبى پاسدارى مى‏كند و اجازه ورود وسوسه‏هاى شيطان را به صحنه جانش نمى‏دهد و پيش از ورود او به مرزهاى جان و دلش: او را دفع مى‏كند. 2 - عصمت نيرويى است كه انسان را از وقوع در خطا و از ارتكاب گناه باز مى‏دارد، و شيطان و وسوسه‏هاى او را پيش از ورود به صحنه جان آدمى متوقف مى‏كند و اجازه خودنمايى به وسوسه‏هاى شيطانى را نمى‏دهد. اين نيرو درونى است نه بيرونى و باعث مى‏شود كه انسان خطا و اشتباه و گناه نكند. به عبارت ديگر عصمت ملكه‏اى است نفسانى كه انسان را از اينكه در خطاء واقع شود و مرتكب گناه گردد، باز مى‏دارد. (تفسير الميزان ج: 2 ص:134 و 138 ذيل آيه 213 سوره بقره) بنابراين عصمت مستند به اختيار آدمى است اما توفيق الهى هم مى‏خواهد. يعنى معصوم به عصمت الهى (ريسمان الهى) معصوم است و اختيار او علت تامه ملكه عصمت نيست. (همان ج: 2 ص: 445 ذيل آيه 286 بقره و ج: 5 ص: 162- 164 ذيل آيه 33 سوره يوسف) در تعريف فوق به چند مطلب اشاره شده است: اول: عصمت "ملكه" است. ملكه در مقابل حال قرار دارد و عبارت است از صفت راسخ نفسانى زوال‏ناپذير كه در آن تغييرى نيست. اما "حال" صفتى نفسانى است كه ثابت و هميشگى نباشد. بنابراين عصمت صفتى است كه در نفس رسوخ كرده و انسان را از گناهان باز مى‏دارد، هر چند قدرت بر انجام گناه را از او سلب نمى‏كند. (پژوهشى در عصمت معصومان حسن يوسفيان و احمد حسين شريفى. ناشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ اول زمستان 77 ص: 29) دوم: عصمت، انسان را از خطاء و گناه باز مى‏دارد. منظور از خطاء و اشتباه اين است كه انسان معصوم در گرفتن وحى و تبليغ رسالت و تصميمات خود و امثال آنها اشتباه نمى‏كند. به عبارت ديگر در دريافت حقيقت و تطبيق آن و بيان آن مصون از اشتباه است. اما منظور از عدم ارتكاب گناه هم اين است كه چون گناه عبارت از هتك حرمت بندگى و مخالفت با دستورات حضرت حق است و در هر حال يا به زبان يا در عمل با مقام بندگى منافات دارد، انسان معصوم در درون خود حالتى ثابت دارد كه او رااز افتادن در دره مخالفت باز مى‏دارد و به او اجازه گناه و اشتباه نمى‏دهد. (تفسير الميزان ج: 2 ص: 136) سوم: اين نيروى درونى و ملكه نفسانى در كسانى است كه قابليت و شانيت آن را داشته باشند. مثلا درباره ماشين حساب و رايانه نمى‏شود گفت كه داراى ملكه‏اى است كه به واسطه آن اشتباه نمى‏كنند يا حيوانات از گناه مصون هستند. يا حتى ملائكه از خطاء و اشتباه و گناه معصوم هستند. زيرا آنها شانيت گناه و قابليت اشتباه ندارند و از ابتداى آفرينش به گونه‏اى خلق شده‏اند كه خطاء و گناه درباره آنها معنى ندارد. اما معصومين به دليل نوع بينش خود معصوم هستند يعنى علم و بينش آنها به درجه يقين رسيده كه به اين دليل از گناه باز داشته مى‏شوند و وسوسه‏هاى شيطان را پيش از ورود به صحنه جان خود دفع مى‏كنند. زيرا عصمت ملكه نفسانى است كه به واسطه آن انسان معصوم در عين حالى كه قدرت بر انجام گناه دارد، با اختيار خود از گناه خوددارى مى‏كند اما خود اين ملكه با علم يقينى حاصل مى‏شود به اينكه گناه عيب است و فرمانبردارى حق فضيلت. زيرا انسانى كه داراى اين ملكه است در نفس خود به علم يقينى و كاملى نائل مى‏شود كه به موجب آن در مى‏يابد كه گناه موجب بدبختى و فرمانبردارى باعث نيكبختى آدمى است و اين علم يقينى آنگاه كه در نفس رسوخ كرد كه به ملكه عصمت منتهى مى‏شود. (اللوامع الالهية ص: 170 به نقل از الالهيات استاد جعفر سبحانى ج: 3 ص: 131) به عبارت ديگر هر عملى كه از انسان - به اختيار او - صادر مى‏شود از مبداء نفس او صادر مى‏شود و هر عمل اختيارى چه گناه و چه اطاعت از آن جهت كه اختيارى است از علم و اراده انسان سر مى‏زند يعنى گاهى صورت علمى كه مطلوب آدمى است امتثال امر الهى است زيرا نفع و فايده نيكبختى خود را در فرمانبردارى مى‏داند و گاهى صورت علمى مطلوب او پيروى از هوس و ارتكاب كارى است كه خدا آن را نهى كرده است زيرا نيكبختى خود را در چنين عملى مى‏داند. مثلاً مطلوب دو انسان را در نظر بگيريد كه هر دو در صدد تامين زندگى راحت و مرفه براى خود هستند. اما يكى از راه حلال به اين كار مبادرت مى‏كند و ديگرى از راه حرام. اولى سعادت خود را در اين مى‏داند كه فقط از راه مجاز كه از طرف خدا اجازه داده شده اقدام كند و حقيقتاً روزى دهنده را او مى‏داند و دومى خود را در كسب روزى مستقل مى‏پندارد و تصور مى‏كند كه از هر راهى بايد به درآمد مطلوب برسد. و اين اختلافات در عمل و روش آنها در حقيقت به اختلاف در علم و بينش آنها برمى‏گردد. هر دو در ظاهر درصدد كسب روزى و درآمد هستند اما صورت علمى آنها با هم فرق دارد. صورت علمى اولى كسب روزى حلال است و صورت علمى دومى كسب درآمد به هر طريق ممكن است. به عبارت ديگر انسان موجودى مختار است؛ اما بدون قدرت بر انجام يا ترك كار بى‏معنى است. چنانكه به انسانى كه فلج است نمى‏گويند چرا از جاى خود بر نمى‏خيزى؟ زيرا توان و قدرت بر انجام آن ندارد. اما به انسان سالم چنين خطابى صحيح است. اما قدرت تنها شرط اختيار نيست. بلكه ترجيح يكى از دو جانب فعل يا ترك كه از آن اراده تعبير مى‏شود، شرطى اساسى است. و شرط اراده علم است، علم يقينى يا ظنى. خطاء نيز در علم پديد مى‏آيد. اگر انسان به مطلوبيت عملى علم پيدا كرد و پنداشت كه فعل آن بر تركش ترجيح دارد، اراده او بر انجام آن فعل جزم مى‏شود. پس علم در انجام فعل يا ترك آن شرط اساسى است. عين القضات همدانى در اين باب مى‏نويسد: «هر بدى كه برسد و هر نيكى كه نرسد، از جهل آدمى است به عواقب كارها؛ و اينجا كمين گاهى عظيم است شياطين را؛ كه كم كسى بر پى آن افتد و تحّرز كند.»(عين القضات همدانى، نامه‏ها، تصحيح علينقى منزوى و عفيف عُسَيران، ج: 1 ص: 11، انتشارات اساطير چاپ اول 1373 تهران) وى با مثالى جالب مطلب خود را توضيح مى‏دهد: «بدان اى دوست كه ادرات عسل خوردن از دو علم خيزد: يكى راست و ديگرى دروغ. راست آنكه العسل حلو (عسل شيرين است.) و دورغ آنكه تناول الحلاوة و الوصول الى ادراك اللذيذ اولى من تركه (خوردن شيرينى و درك لذت آن بهتر از ترك آن است.). و اين قضيه چون مطلق فراگيرى بى شرطى، دورغ گردد. زيرا تناول اللذيذ أولى من تركه؛ ليكن بشرط أن لايفضى الى ألم أاعظم من اللذة (خوردن لذيذ بهتر از نخوردن آن است، اما به شرط اينكه به دردى بزرگتر از لذت منجر نشود.) اكنون چون اينجا بدانستند كه فلان چيز لذيذ است و ليكن مضر است، دست برداشتند؛ و بدين سبب مأكولات لذيذ بگذاشتند خوفاً من المرض. (از ترس بيمارى ) و در دين همين معنى هست كه آدمى زنا كند از آن كند كه دو علم درو واديد آيد، اگرچه او به تفصيل نرسد، اما على القطع معلوم است كه بى حصول اين دو علم، هرگز زنا نتواند كرد: يكى اين است كه الزنا لذيد، و اين راست است و ديگرى علم آنكه سعى كردن تا به لذت رسى به از ناكردن بود؛ و اين كمينگاه شيطان است، زيرا عاقبت آن دوزخ بود. سعى ناكردن به بود كه سعى كردن. ايمان و كفر اينجا پيدا مى‏گردد و علماء هم در دنيا ببينند، اما عموم در قيامت بدانند.» (همان، صص: 11 - 12) عين القضات نتيجه مى‏گيرد: «هر آدمى كه او را اين علم بود كه عاقبت زنا دوزخ است، و دوزخ رنجى عظيم است، لابد از زنا دست بدارد. و اين مرد مؤمن است به آخرت و به قول صاحب شرع. و چون ارادت زنا درو غالب شود و منجزم، آن نشان بى ايمانى است، و از آن است كه دو علم در درون آن رخت بنهاده‏اند: يكى راست و يكى دورغ» (همان) پس انسانى كه گناه نمى‏كند و همه اعمالش را براساس دستورات الهى انجام مى‏دهد، به اين دليل است كه داراى علمى صحيح و مطابق با واقع دارد كه او را از نافرمانى باز مى‏دارد. و معصوم كه تمام كارهايش اطاعت امر الهى است، همواره و هميشه خود را بنده مى‏يابد، در حقيقت صورت علمى او هميشه ثابت است و هيچ گاه تغيير نمى‏كند. او خود را بنده‏اى مى‏يابد كه بايد هميشه در مسير اطاعت قدم بردارد. و اين صورت علمى در او رسوخ كرده و هيچگاه زائل نمى‏شود و تغيير نمى‏كند. بنابراين معصوم داراى ملكه نفسانى است كه تمام كارهايى خود را بر اساس آن انجام مى‏دهد و آن ملكه همان صورت دائمى و رسوخ يافته علمى او به اين واقعيت است كه او بنده است و تمام افعال او بايد مبتنى بر بندگى حق سبحانه باشد. و اين ملكه است كه او را از گناه باز مى‏دارد. و اين ملكه در انبياء و اولياء الهى (سلام اللّه عليهم) چنان قوى است كه آنها هرگز تن به گناه نمى‏دهند و بلكه از اشتباه و خطاء در آنها راه ندارد. (تفسير الميزان ج: 2 ص: 134- 138) اما اين علم چه نوع علمى است؟ روشن است كه علم حصولى و مدرسه‏اى نمى‏تواند به انسان چنين قوه و نيرويى بدهد. علم حصولى انسان را توانمند مى‏كند، اما نه در حدى كه در همه موارد از كمينگاه شيطان بگريزد و اراده گناه در او ايجاد نشود. بسيارى از انسانها در مدرسه‏ها و دانشگاهها معارف بلند الهى را خواننده‏اند و در آنها به مقام استادى رسيده‏اند، اما نتوانسته‏اند به اين ملكه دست بيابند. آنها از راه علم خود حتى به كراماتى هم رسيده‏اند و كارهايى مهمى هم انجام داده‏اند و تا مرحله ملكه عدالت و تقوا نيز پرواز كرده‏اند، اما به ملكه عصمت كه مصونيت مطلق از گناهان است، نرسيده‏اند و چه بسا در مواردى هم لغزيده‏اند. داستان "بلعم باعورا" معروف است كه داراى علم و كراماتى بود، اما چون علم او به حدى نرسيد كه او به شهود حق نائل آيد و شيطان از دسترسى او ناتوان گردد، حتى همين لباس علم هم از او كنده شد. هر چه علم قوى‏تر باشد، پاكى نفس نيز قوى‏تر است. و عالم واقعى كسى است كه در همه احوال خدا را ناظر خود ببيند و از محضر او حياء كند كه مبادا عملى را مرتكب شود كه او نهى كرده است. و اين علم حقيقى است كه وقتى به حالت رسوخ رسيد، ديگر هيچ جهل و جهالتى همراه آن نيست و از سنخ حصولى و مفهومى نيست كه يكسرى اصطلاحات باشد، بلكه شهودى و حضورى است كه صاحب آن خود را در محضر خدا مى‏بيند و مى‏يابد. به عبارت روشنتر، انسان در علم حضورى و شهودى حقيقت گناه را مى‏بيند كه كثافت و آتش است. آرى همه ما در حدى معصوم هستيم، مثلاً هيچ كدام از ما حاضر نيستيم كه خود را در آتش بيافكنيم زيرا حقيقت آتش را مى‏دانيم كه سوزاندگى است و تمام بدن ما را مى‏سوزاند و همچنين هيچكدام از ما حاضر نيستم كه گوشت انسان مرده‏اى را بخوريم، اگر اين انسان برادر ما باشد كه به طريق اولى اين كار را رسوايى مى‏دانيم و به هيچ وجه حاضر نيستيم بدان تن در دهيم. اما آنكه با علم حضورى و يقينى مى‏بيند كه حقيقت خوردن مال حرام، ريختن آتش داغ در گلوست و غيبت مومن خوردن گوشت برادر مرده خود است، او نيز از اين كارها با كمال وجود تنفر دارد و حاضر به انجام آنها نيست. مهم كسب اين علم است كه زحمت و رياضتهاى شرعى مى‏خواهد. از اين نظر انسانها سه دسته هستند: گروهى غافل محضند كه اصلاً خدا را حاضر و ناظر خود نمى‏داند. گروهى غافل نسبى و حاضر نسبى هستند و در برخى كارها خدا را حاضر مى‏دانند و عمل مطابق دستور او انجام مى‏دهند و گاهى اوقات غضب و شهوت بر آنها چيره مى‏شود و آنها را به انجام كارهاى خلاف دعوت مى‏كند و از خدا غفلت مى‏كنند به اين دليل است كه در برخى روايات ما وارد شده كه آنكه در حال گناه است در همان لحظه مشرك - به شرك خفى - است. زيرا برخلاف دستور خدا و بر طبق دستور نفس خود عمل مى‏كند. در حقيقت، او در حال گناه، اين علم را كه گناه باعث رنج عذاب اخروى و دورى از خدا ولطف او مى‏شود، به فراموشى مى‏سپرد. او اگر در آن لحظه علم به اينكه عاقبت گناه دوزخ و دورى است و دوزخ و دورى رنج عظيم است، در نزد او حاضر بود، محال بود كه مرتكب گناه شود و در دام شيطان بيافتد. بلكه شيطان در آن لحظه آن عمل زشت را آرايش كرده و به صورتى زيبا به انسان گنهكار جلوه داده است و او را به گناه متمايل كرده است. اما گرهى هم هستند كه دائم الحضورند. آنها نه گناه مى‏كنند و نه اشتباه مى‏كنند. چنانكه مومن در حالت ايمان و حضور گناه نمى‏كند، دائم الحضور اصلاً گناه نمى‏كند حتى فكر گناه و ميل به گناه هم در آنها نيست. زيرا اولياء حق همان گونه كه به سوزاندگى آتش يقين دارند، به سوزاندگى گناه نيز يقين دارند. «عصمت شهود خاصى است كه انسان را از گناه باز مى‏دارد. اصل شهود مربوط به عقل نظرى است و پرهيز از گناه راجع به عقل علمى است. عصمت كامل بدون شهود، امكان ندارد و آن مقام اخلاص علمى و شهودى است كه حدوثاً و بقاءً مصونيت دارد.» (جوادى آملى، آية اللَّه عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن ج: 9 سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قرآن. مركز نشر اسراء ص: 15) پس تفاوت انسان معصوم و انسان مومن و متقى اين است كه او علمش شهودى و دائمى است اما اين داراى علم غالبى - يعنى داراى علم حصولى و گاهى حضورى - است كه گاهى غفلت بر آن چيره مى‏شود و او را به گناه و خطاء وا مى‏دارد. مثلاً آنكه داراى ملكه تقواست، گاهى شدت توجه به شهوت باعث مى‏شود كه ملكه تقوا ضعيف شود و ميل به كار حرام در او ايجاد گردد. اما انسان معصوم داراى علمى است كه هيچگاه مغلوب علل و اسباب ديگر نمى‏شود. زيرا علم او معمولى و حصولى نيست كه از راه اكتساب و تصور و تصديق حاصل شده باشد. محل اين علم قلب معصوم است.(تفسير الميزان ج: 5 ص: 78 - 80 ذيل آيه 113 سوره نساء) با اين بيان روشن شد كه معصوميت ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) از نوع دفع است نه رفع. بحث سابق را در چند بند مى‏شود خلاصه كرد: الف: مصونيت از گناه‏ 1- انسان مختار است و بر اساس مصالح و مفاسد خود عمل مى‏كند. او اگر مصلحت خود را در انجام كارى ديد، به آن كار مبادرت مى‏ورزد. 2- حقيقت گناه سم و هلاكت ابدى است و موجب فساد درون نفس آدمى و ضرر ابدى به اوست. 3- هر اندازه ايمان انسان قوى‏تر است، و يقينش بيشتر باشد، آثار سوء گناه را بيشتر و شديدتر حس مى‏كند بنابراين اجتناب او از گناهان بيشتر است و مصونيت بيشترى دارد و بيشتر ددرصدد دفع و رفع شيطان برمى‏آيد. 4- اگر ايمان به درجه شهود و عيان رسيد كه او خداى ناديده را عبادت نمى‏كرد، بلكه پيشانى بر خداى مشهود و محبوب خود مى‏سائيد و حقيقت عالم - كه در محضر خداست - و حقيقت خود او - كه بنده و نياز محض در محضر بى‏نياز مطلق است - براى او مشهود شد و حقيقت گناه و مخالفت را نيز به عيان ديد، هرگز گناه نمى‏كند. زيرا حالت خود را در حال ارتكاب گناه حالت انسانى مى‏داند كه خود را به آتش افكنده و از آن بدتر در محضر محبوب حقيقى نسبت به ساحت او بى‏ادبى رواداشته و خود را مستوجب قهر محبوب كرده است. چنين انسانس همواره پاسادر جان و دل خود از و تيرهاى وسوسه را پيش از ورود به صحنه جان دفعه مى‏كند. ب: مصونيت از اشتباه‏ 1- اشتباه در حالتى به انسان دست مى‏دهد كه يا مطلبى را نداند يا فراموش كند يا در تطبيق آن اشتباه كند يا دچار سهو شود زيرا انسان كه به وسيله حس درونى يا بيرونى با واقعيات خارجى ارتباط برقرار مى‏كند، و گاهى در خود مبادى حسى اشتباه روى مى‏دهد و گاهى قوه واهمه در تجزيه و تحليل آن دخالت مى‏كند و در تطبيق صورتهاى ذهنى با واقعيت خارجى به خطاء مى‏رود و گاهى دچار فراموشى مى‏شود و خلاصه تمام اين امور در نفس و ذهن او و معلوم بالذات او رخ مى‏دهد. 2- اما آنكه مستقيماً و بلاواسطه با خود و متن واقعيت مواجه مى‏شود نه با صورت ذهنى آن و به مرحله عقل ناب رسيده كه قوه واهمه در آن راه ندارد. طبيعتاً نسيان و فراموشى نيز در آن راه ندارد. زيرا نسيان فرع حافظه و حافظه فرع ذهن است، در مورد او ديگر سخن از اشتباه و خطاء بيمورد است. زيرا او خود حقيقت را بعيان مى‏بيند و ديگر چه جاى خطاء و اشتباه! او حق مطلق را مى‏بيند و مى‏يابد و هيچ شك و شبهه‏اى در او راه ندارد. در جايى كه همه فقط حق محض و شهود حق محض است، خطاء و اشتباه و سهو نسيان معنا ندارد. تا اينجا پاسخ شما داده شد. اما مناسب مى‏دانيم كه با استناد به آيات و روايات مقدارى بيشتر موضوع را تشريح كنيم: نگاهى به آيات‏ 1 - نگاهى به داستان حضرت يوسف قرآن در داستان يوسف - سلام اللّه عليه - به ملكه عصمت يوسف اشاره مى‏كند. آن زمانى كه زن به او متمايل شد و خانه را براى او از اغيار خالى كرد و پيشنهاد سفاهت به او داد. آيه 24 سوره مباركه يوسف مى‏فرمايد: «و لقد همت به و هم بها لولا آن راى برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين» «آن زن قصد او كرد و او نيز اگر برهان پروردگار را نمى‏ديد - قصد او مى‏كرد. اين چنين بدى و فحشا از او دور ساختيم؛ زيرا او از بندگان مخلص - به فتح لام - ما بود» يوسف در عوان جوانى در حالى كه از سيمايى فوق العاده زيبايى برخوردار بوده است، همسر عزيز (قرآن درباره شيفتگى و دلبستگى همسر عزير مصر مى‏فرمايد: «قد شغفها حباً» (يوسف: 30) «عشق اين جوان (يوسف) در اعماق قلب او (زليخا) نفوذ كرده است» شغف حالت شيفتگى و جنون را مى‏گويند و معناى آيه اين است كه حب همانند پرده و پوسته‏اى قلب او را در برگرفت و بر قلب او محيط گشت؛ به گونه‏اى كه عنان را از دست داده بود. ) مصر كه واله او شده بود، تمام امكانات گناه را براى او مهيا مى‏كند، و به يوسف پيشنهاد گناه مى‏دهد اما يوسف او را پس مى‏زند. چرا؟ زيرا برهان پروردگار را ديد قرآن مى‏فرمايد: «اگر او برهان پروردگار را نمى‏ديد، قصد آن زن را مى‏كرد؛» اما او برهان پروردگار را ديده بود؛ بنابراين اين قصد آن زن را نكرد و به جانب بدى ميل نكرد. از سياق آيه روشن مى‏شود كه دليل اينكه يوسف قصد گناه نكرد، ديدار برهان رب بوده است. اما برهان رب چيست؟ برهان يعنى سلطان و حجت و دليل روشن و منظور از آن دليل يقين آورى است كه بر قلب تسلط پيدا مى‏كند چنانچه در بحثهاى گذشته ملاحظه شد، منظور از برهان علوم معمولى به مصالح و مفاسد و خوبى و بدى كارها نيست. زيرا اين علوم با گمراهى و گناه هم مى‏سازد؛ بسيار افراد هستند كه بدى گناه را مى‏دانند اما به دليل شدت شهوت و غلبه اميال نفسانى، نفع زودگذر خود را در ارتكاب به گناهان ديده‏اند و عالماً عامداً گناه كرده‏اند. بلكه منظور از برهان علم شهودى و يقينى است كه نفس را مطيع خود مى‏كند و هيچ گونه ميلى به گناه در او باقى نمى‏گذارد. زيرا او حقيقت گناه و باطن پليدى را مى‏بيند و تمايلى به آن پيدا نمى‏كند. (تفسير الميزان ج: 11 ص: 128-129 ذيل آيه مذكور) قرآن در اين مرحله عدم تمايل به گناه را به خود يوسف نسبت داد. اما در ادامه اين عدم تمايل را به خدا نسبت مى‏دهد. «اين چنين بدى و فحشاء را از او دور كرديم» قرآن نمى‏فرمايد كه ما او را از بدى دور كرديم تا موهن اين مطلب باشد كه او به بدى ميل پيدا كرد اما ما آن را از او دور كرديم. بلكه فرمود ما بدى را از او دور كرديم. زيرا بدى اصلاً در مقام عصمت او راه نداشت. منشاء تمام بديها شيطان {بقره: 129} و نفس اماره {يوسف: 53} است و او در جهاد اكبر شيطان را منكوب كرده و نفس را اسير خود نموده است و اصلاً شيطان بدو راهى ندارد. اين حقيقت در آيه 74 سوره مباركه اسراء نيز بيان شده است كه خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد: «اگر عصمت و تثبيت الهى نبود نزديك بود كه ميلى پيدا كنى» و اين يعنى عصمت محض. زيرا انسان (1) گاهى در مقام عمل و در خارج گرفتار لغزش و گناه مى‏شود و (2) گاهى در مقام عمل گناه نمى‏كند اما ميل به گناه پيدا مى‏كند و (3) گاهى نه گناه را در خارج مرتكب مى‏شود و نه در صحنه نفس خود بدان متمايل مى‏شود، بلكه فقط به آن ميل پيدا مى‏كند. و با نفى مرحله سوم كه مرحله نازل و خفيف گناه است، دو مرحله ديگر نيز به طريق اولى نفى مى‏شود. و اين يعنى كه ايشان از هر نظر معصوم است. اما اين عصمت به تثبيت و توفيق الهى است. البته انسان بايد شايستگى و قابليت آن را داشته باشد كه فيض الهى را دريابد؛ و گرنه فيض الهى هميشگى و دائمى است. «يا دائم الفضل على البرية يا باسط اليدين بالعطية» «اى كسى كه فضلش بر موجودات دائمى است و اى كسى كه دستانش بر بخشش همواره باز است» (مفاتيح الجنان دعاى شب جمعه) منتها از اين طرف برخى قابليت دريافت فيض الهى را دارند. او كمال مطلق است و فيض و فضلش نيز مطلق است و هيچگاه قطع نمى‏شود و زوال نمى‏پذيرد، اما قابلها فرق دارند، برخى تمام استعداد خود را شكوفا مى‏كنند و معصوم محض مى‏شوند و برخى به سوء اختيار خود فطرت خود را زير خواهشهاى نفسانى زنده بگور مى‏كنند و برخى نيز استعداد خود را تا حدودى شكوفا مى‏كنند. فيض او مثل باران است و قابليتها مثل زمين؛ تا زمين چه باشد، باير و شوره‏زار يا آماده كشت يا گونه ديگر. و اين سر اين نكته است كه عصمت هم به شخص يوسف پيامبر نسبت داده شد و هم به فيض الهى. ذيل آيه دليل اينكه چرا حضرت حق گناه و پليدى را از يوسف دور كرد، بيان مى‏فرمايد: «او از بندگان مخلص - به فتح لام - ما بود» مخلص همان معصوم در اصطلاح ماست. كسى كه با اجتهاد و كوشش شبانه‏روزى تمام كارهاى خود را براى خدا خالص كرد و اوصافش را نيز براى خدا خالص كرد و گوهر دانش را نيز براى خدا خالص كرد، او مخَلص است و خدا او را براى خود انتخاب كرده است. چنين كسى جزء خدا را نمى‏بيند و حتى فكر نافرمانى نيز به او خطور نمى‏كند. 2- مخلَصين: ديديم كه حضرت يوسف از مخلصين - به فتح لام - بود و گفتيم كه مخلصين در اصطلاح قرآن همان معصومين هستند. اين مطلب از قرآن بخوبى فهميده مى‏شود. قرآن اهتمام بسيارى در معرفى مخلصين كرده است. و ما تنها به آنچه مربوط به بحث عصمت مى‏شود، اشاره مى‏كنيم. شيطان كه كار اصليش اغواء و گمراهى مردمان از راه مستقيم الهى است، در برابر مخلصين اعتراف به عجر خود كرده است: «قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين (39) الا عبادك منهم المخلَصين» «شيطان گفت: پروردگارا چون مرا گمراه كردى، قسم كه آنچه را در زمين است، براى آنها زينت مى‏كنم و همگى آنها بجز مخلَصين را فريب مى‏دهم.» مسلماً دليل اين امر ادب شيطان نسبت به آنها يا لطف او نيست بلكه دليل عجز شيطان است. دليل آن نيز روشن است. شيطان با ابزار خود انسانها را فريب مى‏دهد. ابزار او يكى مربوط به مجارى ادراكى - بينشهاى - انسانهاست و ديگرى مربوط به مجارى تحريكى - گرايشهاى - آنهاست. اما مخلص - به فتح لام - با جهاد اكبر خود و كوشش فراوان و خستگى‏ناپذير خود در اين جهان تمام قواى ادراكى خود را تحت رهبرى عقل ناب در آورده و گرايشها و قواى غضب و شهوت خود را نيز اسير عقل نموده است و در جهاد اكبر بر نفس خود پيروز شده است و آن را اسير خود كرده است و به چنين انسانى شيطان راه ندارد. ابزار شيطان حداكثر قوه واهمه است او در مرحله اول زندگانى دنيوى را براى انسان زينت مى‏دهد و در مرحله دوم براى آنكه طالب كمالات نفسانى است، نسخه بدلى مى‏پيچد. اما آنهايى به مرحله تجرد عقلى و شهود قلبى رسيدند و متن حقيقت را شهود كردند و خود را و هر چه در اختيارشان است، تقديم به مولى كردند، شيطان ديگر به ايشان راه ندارد. آنهايى كه دنيا و حب دنيا را سه طلاقه كرده‏اند، هيچ نسخه بدلى در آنها كارگر نيست. آنها از تيررس شيطان به دور هستند و شيطان آنها را نمى‏تواند گمراه كند؛ بلكه بسيارى از آنها را وسوسه هم نمى‏تواند بكند. اگر چه حتى اگر وسوسه هم بكند، خود را نزد آنها مفتضح كرده است. درست مانند كسى كه در صبح روشن به او گفته شود كه اكنون شب است و هر چه بر اين نظر بيشتر تاكيد شود، دروغ گوينده بيشتر آشكار مى‏شود. از آن گذشته مخلَص به مقامى مى‏رسد كه امكان هيچ گونه اشتباه و خطايى در او نمى‏رود. زيرا با استناد به حديث معروف نبوى - صلى اللّه عليه و آله و سلم - كه شيعه و سنى نقل كرده‏اند و به حديث قرب نوافل معروف است، آنها به حدى از قرب الهى مى‏رسند كه خدا گوش آنها مى‏شود كه مى‏شوند و چشم آنها مى‏شود كه مى‏بيند و زبان آنها مى‏شود كه سخن مى‏گويند. (الكافى ج: 2 ص 352) بر چنين كسى كه خداوند متعال چشم و گوش و زبان اوست، اصلاً احتمال كوچكترين خطايى نمى‏رود. زيرا تمام مجارى ادراكى و تحريكى او در دستان خداست. بنابراين قالب‏سازى شيطان براى او بى‏فايده و بكله امكان‏ناپذير است و از هر گونه تهديد و آسيبى مصون است. زيرا حق محض را مى‏بيند، آن هم با چشمى كه خدايى شده است و حق محض را مى‏شنوند با گوشى خدايى و از حق محض سخن مى‏گويند، با زبان خدايى. و تاكيد قرآن بر اينكه آنها را معرفى كند هم به اين جهت است كه همگان مى‏توانند به آن مقام برسند و راهش را هم نشان داده است و همچنين با معرفى آنها، به مردمان نشان مى‏دهد آنهايى كه به اين مقام رسيده‏اند شايسته پيروى هستند. در قرآن درباره مخلطصين در سوره صافات 127 و 128 مى‏فرمايد: كه آنگاه كه نفخ صور دميده شده همه به صحراى محشر احضار مى‏شوند "فانهم محضرون" تنها بندگان مخلَص احضار نمى‏شوند. چرا؟ زيرا آنها در محضر ربويى حاضرند. تنها كسانى احضار مى‏شوند كه در حضور نباشند اما آنكه دائم الحضور است، نيازى به احضار مجدد ندارد و اين هم دليل عصمت آنهاست. زيرا آنكه دائماً در حضور محضر ربوبى است لاجرم از هر گونه اشتباه و لغزشى مصون است. در همين سوره آيات 159 و 160 مى‏فرمايد: كسى نمى‏تواند خدا را وصف كند و خدا منزه از وصف واصفان است، نه تنها كافر بلكه موحد نيز توان وصف خدا را ندارد، زيرا موحد هم به قدر ادراك خود او را وصف مى‏كند. تنها مخلَصين قدرت و اجازه وصف مى‏دارند. آنها بيگانه نيستند كه اجازه وصف نداشته باشند، بلكه آشنا و خودى هستند، در خدا فانى هستند. پس معصوم از خطاء و لغزش است. در همين سوره آيات 159 و 160 مى‏فرمايد كسى نمى‏تواند خدا را وصف كند و خدا منزه از وصف و اصفان است، به تنها كافر بلكه موحد نيز مى‏توان وصف خدا را ندارد، زيرا موحد هم به قدر ادراك خود او را وصف مى‏كند. تنها مخلصين قدرت و اجازه وصف دارند. زيرا آنها حقيقت را با چشم خدايى مى‏بينند و با گوش خدايى مى‏شنوند و با زبان خدايى وصف مى‏كنند. آنها بيگانه نيستند كه اجازه وصف نداشته باشند، بلكه آشنا و خودى هستند. در خدا فانى هستند. پس معصوم از خطاء و لغزش هستند. ( درباره مخلَصين بحث بسيار است. براى اطلاع بيشتر به تفسير الميزان ذيل آيات اشاره شده و براى شناخت بيشتر آنها و طريقه رسيدن به اين مقام نگا: به دو كتاب كم حجم اما پرفايده «رساله سير و سلوك» علامه بحر العلوم با مقدمه و شرح علامه طهرانى از انتشارات حكمت و «رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الباب» تقرير درس اخلاق علامه طباطبايى به قلم علامه طهرانى از انتشارات مذكور.) ب: عصمت در نگاه روايات‏ روايات متعددى از خاندان عصمت و طهارت صادر شده، كه عصمت و معنى و حدود و مسائل پيرامونى آن را تبين كرده‏اند كه ما فقط به چند روايت اشاره مى‏كنيم: 1- در دعاى ندبه در وصف ائمه اطهار آمده است: «الذين استخلصهم لنفسك و دينك... بعد ان شرطتَ عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدنية و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قربتهم...» «كسانى كه براى خودت و دينت خالص گردانيدى... پس از آنكه بر آنها شرط كردى كه نسبت به دنياى پست و زينتها و زيورهاى آن زهد و رزند و ايشان آن شرط را پذيرفتند و دانستى كه آنها بدين شرط وفادار هستند. پس آنها را پذيرفتى و به خود نزديك گردانيدى... » در اين دعاى نورانى چند مطلب است 1) خداى تعالى با آنها شرط كرده است كه به دنيا و زينتهاى آن بى‏توجه باشند. 2) آنها اين شرط را پذيرفته‏اند 3) خداى تعالى مى‏دانست كه آنها به شرط خود وفادار مى‏مانند 4) بنابراين آنها را براى خود و دين خود خالص گردانيد - جزء گروه مخلَصين - به فتح لام - قرارشان داد و به خود نزديك كرد. سوال اينجاست كه آيا اين مطالب فقط اختصاص انبياء و اولياء دارد و با ديگران چنين شرطى نشده است؟ مثلاً فرض كنيد كه چند نفر در اتاقى نشسته‏اند و ما فقط با يكى از آنها شرط مى‏كنيم كه اگر فلان كار را انجام دهد، پاداشى نيكو خواهد داشت و او نيز مى‏پذيرد، آيا ديگران حق ندارند كه اعتراض كنند كه چرا ما را از شرايط خود مطلع نكرديد؟ شايد ما نيز مى‏پذيرفتيم؟ مسلماً پاسخ مثبت است. اما واقعيت اين است كه اين شرط همگانى است و به همه آدميان شده است. آيات بسيارى به اينكه موضوع اشاره دارد كه ما راه را به تمام آدميان نشان داديم و برخى از آن تبعيت كردند و برخى به خلاف آن رفتند (الانسان: 3) و همه انسانها داراى نفس ملهمه هستند كه نيك و بد اعمال را به آنها الهام مى‏كند (الشمس: 7 - 8) و همه انسانها بر اساس فطرت آفريده شده‏اند (الروم: 30) بر اساس اين آيات تمام انسانها اصول كلى - از نظر بينش - راه درست و نادرست را مى‏شناساند و بدان آگاه هستند. و گرايش فطرتى آنها تنها به راه درست است و از راه غلط گريزانند، مگر اينكه بر اثر تكرار گناهان، فطرت آنها زير نفسانيتشان دفن و زنده بگور شود. از اينها گذشته از تمام انسانها تعهد گرفته شده است كه بندگى شيطان را نكنند و فقط بنده خدا باشند و راه مستقيم به همگان نشان داده شده است (يس: 61) اما در اين ميان كسانى كه به نعمت الهى پاسخ كامل داده‏اند، در جاده مستقيم الهى ثابت قدم مانده‏اند. (نساء 66 - 70 و الاحزاب: 37) پاسخ شايسته و بايسته به اين تعهد داده‏اند. پس شرط مذكوربه همه آدميان ارائه شده است، اما برخى اصلاً شرط را نپذيرفتند و برخى شرط را پذيرفته‏اند و اما در مقام عمل به آن وفادار نبوده‏اند يا بالكل آن را فراموش كرده‏اند يا به آن به صورت كامل و شايسته و بايسته وفادار نبوده‏اند. تنها معصومين هستند كه به اين شرط كاملاً وفادار بوده‏اند. اين دعاى شريف راه رسيدن به عصمت را نشان داده است و آن خارج كردن حب دنيا از قلب و دل خود است زيرا «راس كل خطيئة حب الدنيا» «سر هر گناهى دوست داشتن دنياست» (الكافى ج: 2 ص: 315) روايات در اين باب بسيار است و تنها اصول كافى جلد دوم دو باب مفصل را به اين موضوع اختصاص داده است. يكى باب "ذم الدنيا و الزهد فيها" كه شامل 25 روايت است (ص: 128 - 137) و ديگرى باب "حب الدنيا و الحرص عليها" است كه شامل 17 روايت نورانى است (315 - 320) ما از اين ميان فقط يك روايت را نقل مى‏كنيم. از امام سجاد - سلام اللّه عليه - از بهترين كارها پرسيده شد. امام فرمودند: «پس از شناخت خدا و پيامبر او - صلى الله عليه و آله و سلم - بهترين كارها دشمنى با دنياست. زيرا دنيا شعبه‏هاى بسيارى دارد و گناه هم شعبه‏هاى بسيار» آنگاه امام به گناه‏هاى مختلف اشاره فرمودند و ادامه دادند: «فاجتمهمن كلهن فى حب الدنيا» «تمام اين گناهان در دوست داشتن دنيا جمع شده‏اند» «فقال الانبياء و العلماء بعد معرفة ذلك حب الدنيا راس كل خطيئة و الدنياءان، دنيا بلاغ و دنيا ملعونة» «چنين است كه پيامبران و دانشمندان گفته‏اند كه دوستى دنيا سر تمامى گناهان است و دنيا دو قسم است، دنياى پيام رسان و دنياى نفرين شده» (الكافى ج: 2 ص: 130) منظور از دنياى پيام رسان دنيايى است كه عبرت براى انسانهاست كه در آن كار و تلاش و كوشش مى‏كنند تا براى آخرت خود توشه بردارند و دنياى نفرين شده، دنيايى است كه انسان را به خود مشغول مى‏كند. زيرا خداوند متعال در برابر تمام گرايشات انسانى راه حلال آن را نيز در اختيار او قرار داده است و راه حرام هم در دسترس او است. و آنكه احتياجات خود را از راه حلال تامين مى‏كند و راه حرام را بر خود بسته است، انسان معصوم است كه دنيا را براى آخرت خود مى‏خواهد و هيچگاه دنبال كاريى نيست كه رضاى خداوند در آنت نباشد، بلكه فكر و ذكر و عمل او زضاى خداوند كتعال است. بنابراين نه تنها با ما نيز شرط شده است بلكه با زبانى رسا راه رسيدن به مقصود هم نشان داده شده است. اما مرد راه مى‏خواهد كه راه بپيمايد و خود را در معرض نسيم دل‏انگيز الهى قرار دهد: «و اخرج حب الدنيا من قلوبنا كما فلعت بالصالحين من صفوتك و الابرار من خاصتك» «خدايا دوستى دنيا را از دل ما بيرون كه چنانچه با درستكاران برگزيده خود و نيكان خاص خود چنين كردى!» (بحارالانوار ج: 91 ص: 152، از دعاهاى شب جمعه، معروف به مناجات زاهدين) تذكر اين نكته را نيز لازم مى‏دانم كه بين منصب رسالت و امامت و مقام عصمت تفاوت جوهرى است و آن اينكه رسالت و امامت از مناصب كسبى نيست بلكه منصب خداداى محض است كه «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته» (الانعام: 134) و آن هم مخصوص كسانى است كه تمام استعدادهاى خود را - به فضل و توفيق الهى - به فعليت رسانده‏اند و شايستگى ولايت كبراى الهى را پيدا كرده‏اند، اما مقام عصمت را همگان مى‏توانند كسب كنند، البته مستحب است و رسيدن به آن بسيار سخت. 2- از امام سجاد - عليه السلام - سوال مى‏شود كه «ما معنى المعصوم» «معناى عصمت چيست؟» امام فرمودند: «هو المعتصم بحبل اللّه و حبل اللّه هو القرآن» «آن چنگ زدن به ريسمان الهى است و ريسمان الهى قرآن است» (معانى الاخبار شيخ صدوق ص: 329 ) امام در اين حديث راه رسيدن به ملكه عصمت را چنگ زدن به قرآن كه ريسمان الهى است، بيان مى‏فرمايند. البته واضح است كه منظور امام ظاهر قرآن نيست بلكه باطن قرآن مورد نظر است كه «لايمسه الا المطهرون» (الواقعه: 79) امام در ادامه روايت مى‏فرمايند كه «قرآن و عترت از هم جدا نيستند و امام به قرآن و قرآن به امام هدايت مى‏كند و اين تفسير سخن الهى است كه فرمود: قرآن به استوارترين راهها هدايت مى‏كند». (الاسراء: 9) 3- هشام بن الحكم از امام صادق - سلام اللَّه عليه - درباره معناى عصمت نقل مى‏كند كه فرمودند: «المعصوم هو الممتنع باللّه من محارم اللّه و قد قال تبارك و تعالى: و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم» (آل عمران: 101) «معصوم كسى است كه به فضل الهى محال است به آنچه را خدا حرام كرده آلوده شود. و خداى تبارك و تعالى فرمود: آن كسى كه به ريسمان الهى چنگ بزند، - به راه مستقيم هدايت شده است.» (همان) روايت شريف هم با استناد به آيه شريفه روشن كرده است آنكه به حسن اختيار خود به ريسمان الهى كه براى او افكنده شده - كه طبق روايت قبلى قرآن است - چنگ بزند؛ معصوم است و آدميان با هدايت قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت به مقام عصمت مى‏رسند. 4- امام صادق مى‏فرمايند: «ان الله عزوجل اختار من ولد آدم اناساً طهر ميلادهم و طيب ابدانهم و حفظهم فى اصلاب الرجال و ارحام النساء؛ اخرج منهم الانبياء و الرسل، فهم ازكى فروع آدم. فعل ذلك لا لامر استحقوه من اللّه عزوجل و لكن علم اللّه منهم حين ذرائهم انهم يطيعونه و يعبدونه و لايشركون به شيئاً. فهم بالطاعة نالوا من اللّه الكرامة و المنزلة الرفيعة عنده و هولاء الذين لهم الشرف و الفضل و الحب» «خداوند عزوجل از فرزندان آدم انسانهايى را برگزيد و ولادت آنها را پاك گردانيد و بدنهاى آنها را خوش‏بو - بهترين بدنها - قرار داد و آنها را در پشتهاى مردان و رحمهاى زنان نگهداشت. و از ميان اين گروه - برگزيده و معصوم - انبياء و پيامبران را خارج كرد. آنها پاكترين فرزندان آدم هستند. اما اين امر نه به واسطه اين بود كه خدا آنها را - بدون دليل و گزافى - استحقاق داده بود؛ بلكه خدا از هنگام آفرينش آنها مى‏دانست كه آنها فرمانبردار اويند و او را پرستش مى‏كنند و به خدا شريك نمى‏ورزند. پس آنها با فرمانبردارى به كرامت الهى رسيده‏اند و اين امكان والا را نزد او كسب كرده‏اند. و آنها كسانى هستند كه داراى شرافت و فضيلت و دوستى هستند.» (بحار الانوار ج: 10 ص: 170) آرى ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) به مقامى رسيده‏اند كه شيطان را به آنها راه نيست تا آنها را وسوسه كند. بلكه آنها به دليل پاسدارى دائمى از جان و دل خود، مرزهاى جان خود را از كيدهاى شيطان امن كرده‏اند و آيات و روايات - كه برخى از آنها گذشت - بر اين مطلب گواه هستند.
کد سوال : 493
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دختري هستم دانشجو مدت زيادي است, افکاري آزار دهنده به ذهنم مي رسد و فکر مي کنم در نتيجه آنها جنب مي شوم , هنگامي که به بيرون و يا دانشگاه مي روم و يا سريالهاي تلويزيوني را نگاه مي کنم,يا در بيرون نامحرمي به من نگاه مي کند , احساس مي کنم جنب مي شوم ,اما چون مدت زيادي است که چنين افکاري به ذهنم مي رسد و تلاش من در جهت فراموشي آنها نتوانسته به طور کامل موثر واقع شود و زمان زيادي طول کشيده , از لحاظ روحي و رواني دچار مشکل شده ام اين افکار کمتر از ذهنم مي رود و انگار اختيارشان دست من نيست و احساس اينکه مرتکب گناه شوم (البته خودم هم شک دارم) مرا بسيار رنج مي دهد ,اين عمل مانع از انجام بسياري از کارهاي مفيد اجتماعي,علمي و حتي عبادي من مي شود. دوست دارم در نمازهاي جماعت دانشگاه شرکت کنم اما چون فکر مي کنم جنب شده ام,يا نمي روم يا بايد با خود کلنجار رفته و بگويم چنين نشده و تنها وسواس است. اگر مشغو ل انجام پژوهشي باشم چون سبب مي شود کمتر بيرون بروم در کار تاخير ايجاد مي شود ,فکر اينکه الان ممکن است مرتکب گناه شوم تمرکز را در سر کلاس از من مي گيرد, احساس مي کنم کمتر واقعيات را درک مي کنم ,خلاصه اين مشکل و اينکه درمورد نجاسات هم وسواس داشته و روزانه چندين بار به آب کشيدن بعضي از اعضاي بدن مي پردازم و... زندگي را برايم تلخ و مشکل کرده ,گاهي فکر مي کردم کاش کسي در خوابم آمده و مرا راهنمايي مي کرد ؟
پاسخ : آنچه باعث اين تفکرات و تصورات وسواس گونه شما شده بيشتر به خاطر عدم آگاهي از حکم فقهي اين مسأله است بنابراين اگر بدانيد که احساس و يا احتمال جنب شدن تحت تأثير عواملي که شما بيان فرموده ايد موجب غسل نمي شود از بسياري از افکارها رهايي پيدا مي کنيد. بنابراين لازم است بدانيد که ترشحاتى كه با اندكى شهوت و خوشايندى خارج مى‏شود پاك است و غسل ندارد ولى مايعى كه همراه با اوج شهوت (ارگاسم) از زن خارج مى‏شود حكم منى را دارد و موجب جنابت است. اما رطوبت‏هايى كه غالبا هنگام برانگيختگى جنسى خارج مى‏شود پاك است مگر آنكه به حد (ارگاسم) برسد و بدن همراه آن سستى پيدا كند. در اين جا ذكر يك قاعده كلى نيز مفيد است و آن اينكه تا زمانى كه يقين به خروج منى و يا رسيدن به آن حالت نهايى نباشد حكم جنابت جارى نمى‏گردد. بنابراين به مجرد اينكه رطوبتى از بدن خارج شد و يا هيجانى در بدن به وجود آمد جنابت حاصل نشده است. بنابراين با توجه به حکم فقهي مسأله، نبايد به افکار وسواس گونه خود ترتيب اثر بدهيد و مطمئن باشيد تا زماني که يقين به حالت جنابت پيدا نکرده ايد، غسل واجب نمي شود، از طرف ديگر آدم وسواسى نبايد به شك خود اعتنا نمايد و بايد مانند معمول مردم در مسئله طهارت و نجاست عمل نمايد يعنى هر چيزى كه معمول مردم نجس مى‏دانند اجتناب نمايد و در شستن لباس و بدن و تطهير هم مانند معمول مردم از آب استفاده نمايد و بيشتر از آن اسراف جايز نيست و بايد توجه داشته باشيد كه وسواس از دام‏هاى شيطان است و تنها راه نجات بى اعتنائى است و در واقع كسى كه بيشتر از مقدارى كه در شرع مقدس براى شستن و تطهير محل نجس تعيين شده آب مى‏ريزد نوعى دهن كجى به شارع مقدس يعنى پيامبر(ص) و معصومين(ع) است زيرا شارع فرموده لباس يا بدن يا چيز ديگر وقتى نجس شد بعد از برطرف كردن عين نجاست يك مرتبه كه در آب كر يا جارى بشوئيد پاك مى‏شود و با آب قليل دو مرتبه در هر صورت تا وقتى به حالت معمولى برگشت نكرده‏ايد نبايد به شك‏هاى خود اعتناء نمائيد بلى اگر به حال معمولى برگشته‏ايد و يقين داريد كه چيزى نجس شده و تطهير نكرده‏ايد بايد آن را تطهير نمائيد. در پاسخ به مشكل چند نکته لازم و ضروري است: 1. حل چنين مشکلاتي به خصوص اگر وسواس فکري تشخيص داده شود نيازمند زمان است و بايد با صبر و حوصله کافي و از طريق مشاوره حضوري يا حداقل مکاتبات متعدد راهکارهاي ارائه شده پي گيري و مورد عمل قرار گيرد. و انتظار معجزه و حل يک شبه نداشته باشيد و از روانشناسان و کارشناسان اين دفتر نيز چنين انتظاري متوقع نيست که مطمئناً شما نيز به اين مطلب واقف و آگاهيد. 2. براي اوقات شبانه روز جدولي را تهيه کنيد و کارها و فعاليت هاي شبانه روزي خود را در آن يادداشت نموده و سعي کنيد برنامه اي تهيه نمائيد که زمان خالي بودن فعاليت نداشته باشيد. برنامه تدوين شده بايد متناسب با توانايي هاي جسمي و رواني تان باشد و از هر گونه افراط و تفريط خودداري نمائيد. و اوقات فراغت را نيز با نوعي فعاليت ورزش، نظافت اتاق، مطالعه روزنامه، انجام فعاليت هاي هنري و هر کار مورد علاقه ديگري، پر کنيد. 3. از آنجا که معمولاً افکار مزاحم معمولاً در تنهايي و به ذهن افراد وارد مي شود، حتي المقدور از قرار گرفتن در مکان هاي خلوت و تنهايي به مدت زياد اجتناب کنيد حتي سعي کنيد مطالعات خود را در کتابخانه و قرائت خانه اي عمومي انجام دهيد در اتاق، تنها نخوابيد، هنگام غذا خوردن، تنها غذا نخوريد و تنها مسافرت نکنيد. هرگاه احساس تنهايي کرديد، از جاي خود برخيزيد و با ديگران ارتباط برقرار کنيد. ورزش هاي دسته جمعي انجام دهيد ارتباط خود را با افراد شاد و با نشاط و اجتماعي (و در عين حال متدين) بيشتر کنيد و از گوشه گيري جداً بپرهيزيد. 4. در طي 24 ساعت اوقات شبانه روز، زماني را براي فکر کردن درباره همان مسائل و موضوعات مزاحم و اذيت کننده قرار دهيد و هرگاه آن افکار در غير آن ساعت مقرر به ذهنتان وارد شد به خودتان وعده دهيد که زمان فکر کردن در اين باره فلان زمان معين و مقرر شده است و از طرف ديگر در آن زمان ثابت و معين، بنشينيد و در آن باره فکر کنيد و بگذاريد آن افکار آنقدر به ذهنتان بيايد که شما را اذيت کند. 5. هميشه روي صفحه اي از کاغذ موضوعات مختلف علمي وغيرعلمي را يادداشت شده داشته باشيد تا بتوانيد اگر افکار مزاحم به سراغتان آمد، موضوع و مسأله اي جايگزين داشته باشيد که با اختيار خودتان در آن باره بيانديشيد و آن فکر مزاحم که بي اختيار به سراغتان آمده، کنار بگذاريد. به هر حال هميشه موضوع جايگزين براي فکر کردن داشته باشيد. 6. اگر احساس مي کنيد نمي توانيد يا در عمل نتوانستيد، موضوعات جايگزين را به جاي افکار مزاحم وسواسي خود قرار دهيد، کش نازکي را دور مچ دست خود ببنديد و هرگاه بدون اختيار افکار مزاحم به سراغتان آمد، آن کش را بکشيد و رها کنيد تا با احساس دردي که روي مچ دستتان ايجاد مي شود، از آن فضاي رواني بيرون آئيد نا خودآگاه موضوع ذهني تان عوض خواهد شد. راهکارهاي فوق را حدود يک ماه به کار بگيريد و نتيجه آن را براي ما گزارش دهيد تا در صورت لزوم راهکارهاي ديگري خدمتتان ارائه کنيم. نسبت به وسواس عملي تان نيز ضمن توجه به وظيفه عملي تان و مطالعه رساله عمليه مرجع تقليدتان، از تکرار اعمال وسواسي تان بکاهيد که البته نيازمند راهکارهاي جزئي تر و مفصل تر است و بهتر است در مکاتبه بعدي به آن بپردازيم و يا با مراجعه به روانشناس مورد اعتمادتان از راهکارهاي عملي وي بهره مند شويد.
کد سوال : 494
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : ورودي سال 80 هستم ترم 1و2را مشروط شده ام و الان ترم 6 هم مشروط شده ام دانشگاه اخراج نمي کند ولي ديگر احساس بيهودگي مي کنم هميشه دلم مي خواهد ديگران از دستم راضي باشند پدر و مادر و اطرافيان احساس ناراحتي بخاطر درسم مي کنند و اين ناراحتي آنان علاوه بر عذاب وجدان من در عمق وجودم اثر مي گذارد و آنها کاري با من ندارند که بخواهند اذيتم کنند خيلي نگران آينده ام هستم متولد 60 هستم فکر مي کنم سنم بالا رفته به اينکه براي تحصيل و کار و ازدواج خيلي نااميد هستم تازه فکر مي کنم اگر ازدواج کنم بچه دار نمي شوم از وضع زندگيمان راضي نيستم خودمان و فاميل و اطرافيان مي گويند اين خانه و زندگي در شاْن شما نيست پدرم راضي نمي شود که خانه را عوض بکنيم بسيار به فکر مردم است و از اين کار مي ترسد خلاصه زندگي در خانمان بسيار تکراري شده و پدرم هم اهل مسافرت نيست ديگر زندگي در خوابگاه هم برايم سخت شده است ديگر حوصلهْ گذشت نسبت به بچه ها راجع به افکار و عقايد شان و کار هايشان ندارم دلم براي خانواده ام هم بسيار تنگ مي شود وقتي در خوابگاه هستم. مرتب حس مي کنم حادثه اي براي من پيش مي آيد و فکر مي کنم مرگم نزديک است دوستاني هم که در دانشگاه دارم فکر مي کنم با من رو راست نيستند ديگر اعتقاد مذهبي هم را از دست دارم مي دهم فکر مي کنم فقط من اين مشکل را دارم؟.
پاسخ : اميد است با مطالعه اين پاسخ و عمل به نکات پيشنهادي بخش زيادي از مشکلات تان حل شود. به نظر مي رسد افکار منفي زيادي بر ذهن و فکرتان سايه افکنده است و باعث اين احساس بيهودگي و نااميدي از آينده شده است. افکار منفي اي که شايد بسياري از آنها ريشه در واقعيت نداشته باشيد و يا اگر وجود دارد، شما آنها را بزرگنمايي مي کنيد و يا اموري است که در زندگي تمام افراد و هم سن و سالان شما وجود دارد و شما تنها فردي نيستيد که دچار اين مشکلات هستيد اي کاش مي نوشتيد که چرا در ترم 1 و 2 و 6 مشروط شده ايد. آيا به خاطر استعداد پايين تان بوده يا به خاطر عدم علاقه به رشته تحصيلي يا به خاطر عدم آشنايي با روش دانشگاه و اساتيد تان و يا به خاطر مشکلات خانوادگي و ... که هر کدام راه حل مناسب و خاص خود را مي طلبد. ولي هر چه باشد نبايد فردي همچون شما را در اين شرايط سست کند و احساس ضعف نماييد. خود اين اظهار عجز و ناتواني مانع بزرگي است براي پيشرفت. بنابراين با تسلط بر خود واظهار توانايي و اراده اي قوي و پشتکار بيشتر اين احساس ضعف را از خود دور کنيد و با جديت بيشتر در امور درسي خود بپردازيد وموفقيت خود را رقم بزنيد. مطمئن باشيد اگر بتوانيد با اراده اي محکم و تلاش بيشتر در ترم جاري موفقيت نسبي پيدا کنيد، خواهيد توانست با اميد به آينده حرکت صعودي خود را آغاز کنيد. در اينجا توجهتان را به راهکارهاي عملي زير جلب مي کنيم: 1. به جاي اينکه نکات منفي خود و زندگي تان را در ذهن خودتان مرور کنيد يا روي کاغذ بياوريد از همين الان کاغذ و قلمي برداريد و موفقيت هاي گذشته تان را روي آن يادداشت کنيد در برگه اي ديگر توانايي هاي مختلفي را که در خود سراغ داريد يادداشت کنيد و آن را هر روز مطالعه کنيد و هرگاه موفقيت يا توانايي جديدي در گذشته يا حال خود يادتان آمد به آن اضافه کنيد. موفقيت هايي نظير موفقيت در گذراندن دوران ابتدايي، راهنمايي، دبيرستان، ورود به دانشگاه، احتمالا موفقيت هايي که در دوران تحصيلي در هر مقطعي و در هر زمينه اي داشته ايد، موقعيت هاي غير تحصيلي و... توانايي هاي مختلف هنري، درسي، ورزشي و... همه و همه را يادداشت کنيد و براي خودتان با صداي بلند بخوانيد. 2. عدم موفقيت ها يا شکست هاي زندگي را به فراموشي بسپاريد. 3. نکات مثبت خانواده، والدين و... را براي خود بازگو کنيد. نعمت هاي مختلفي که از آن برخوردار هستيد براي خود يادآوري نماييد و به گفته هاي ديگران توجه نکنيد. 4. سعي کنيد به مدت زيادي تنها و بيکار نباشيد و به گونه اي خود را با کاري و فعاليت درسي، هنري، ورزشي و... سرگرم کنيد. 5. در فعاليت هاي علمي، ورزشي و اردوها شرکت فعال داشته باشيد. 6. حتي المقدور با دوستان اجتماعي و با نشاط و در عين حال مذهبي دانشگاه بيشتر رفت و آمد کنيد. 7. هرگاه افکار منفي به ذهنتان هجوم آورد با افکار مثبت ديگري جايگزين کنيد و اجازه ندهيد آن افکار در ذهنتان ريشه بدواند. در پايان اين نکته را يادآور مي شويم که شما تنها فردي نيستيد که با مشکلات زندگي روبرو هستيد تمام جوانان و هم سن و سالان تان با مشکلات بيشتر و واقعي روبرو هستند. مشکلات شما هم کمتر است و بسياري از آنها زاييده تفکرات و تصورات موهوم و غير واقعي است. زندگي را سخت نگيريد و مطمئن باشيد گذشت زمان بسياري از آنها را حل مي کند. آينده و شرايط و امکاناتي که به تدريج برايتان فراهم خواهد شد زمينه را براي يک زندگي موفقيت آميز فراهم خواهد کرد. و به جاي فکر کردن درباره آينده، روي همين الان و زمان حاضر بيانديشيد و زمينه را براي آينده فراهم کنيد. آينده به وسيله دستان خودتان و با تلاش فعلي تان ساخته خواهد شد و نگراني درباره آينده مشکلي را حل نخواهد کرد. بنابراين با اراده اي محکم و توکل بر خداوند متعال و توسل به ائمه اطهار(ع) آينده روشني براي خود ترسيم نموده و در آن مسير به طور جد حرکت کنيد مطمئن باشيد موفق مي شويد.
کد سوال : 495
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دختري 22 ساله هستم و فوق ديپلم ، مدتي است که يکي از اساتيد دانشگاه که چندان فاصله سني با من ندارد شديداْ به من اظهار علاقه نشان مي دهد و من نيز او را از هر نظر براي همسري مناسب مي دانم ولي عليرغم اظهار علاقه تاکنون در مورد ازدواج با من اقدامي نکرده است اکنون خواستگار ديگري دارم که او هم فرد مناسبي است مانده ام چکار بکنم و فرد اولي را از موضوع ازدواج آگاه کنم با توجه با اينکه هيچ راه غير مستقيم براي طرح اين موضوع به فکرم نمي رسد .لطفاٌ راهنماييم کنيد؟
پاسخ : شما خوب مي دانيد که ازدواج مرحله حساس زندگي است و در پاسخ مثبت دادن به يکي از خواستگاران خود بايد بسيار دقت کرد. بايد از ملاک هاي ازدواج و انتخاب همسر اطلاع کافي داشت و با دقت زياد درباره وضعيت وي تحقيق کرد. از شرايط اساسي نظير ايمان، اخلاق، اصالت خانوادگي، سلامت جسماني و تناسب خانوادگي و فردي و... برخوردار باشد و نمي توان به صرف اظهار علاقه فرد اکتفا کرد هر چند وي استاد دانشگاه باشد. علي رغم احترامي که براي تمام اساتيد دانشگاه قائل هستيم ولي براي انتخاب شريک زندگي بايد دقت کرد. هر چند وي استاد دانشگاه است و در امر تدريس بسيار موفق است اما بايد ديد براي شريک زندگي شما نيز مناسب و شايسته است يا نه؟ شايد وي براي فردي خاص شريک زندگي خوبي باشد اما آيا براي شما نيز شريک زندگي شايسته اي است و به عبارت ديگر تناسب کافي با وضعيت فردي، اجتماعي، خانوادگي، سني، اقتصادي و... دارد يا نه که بايد در اين زمينه تحقيق کافي انجام گيرد که آن هم پس از خواستگاري رسمي معمولا صورت مي پذيرد. پس اگر رسما و از طريق خانواده محترمشان از شما خواستگاري کرد به دنبال آن برويد و تا زماني که رسما از شما خواستگاري نکرده است به چنين اظهار علاقه هايي که در دوران تجرد افراد مجرد ظاهر مي شود اعتباري قائل نشويد زيرا افراد مجرد تحت تأثير احساسات و عواطف زودگذر و برخاسته از غرايز جنسي زودگذر به هر کس که چشمشان افتاد براي مدتي کوتاه اظهار تمايل و علاقه مي کنند و پس از چندي فروکش مي کند بنابراين نمي توان اظهار علاقه شان را نشانه تمايل به ازدواج دانست. همانطور که خودتان نيز فرموده ايد علي رغم اظهار علاقه شان هنوز اقدامي نکرده است. پس اگر خواستگار ديگري داريد و فرد مناسب و شايسته اي است پس از انجام تحقيق و پيگيري هاي اوليه قدم به جلو بگذاريد و منتظر کسي که هنوز اقدام نکرده است و در مرحله لفظ و اظهار علاقه توقف کرده و پا به جلو نگذاشته است، نمايند و لزومي ندارد فرد اولي را از اين موضوع آگاه کنيد مگر اين که از راه غير مستقيمي وي را از اين موضوع مطلع کنيد به گونه اي که واسطه شما را از طرف خودش به وي معرفي کند و از انتظار شما وي را مطلع نکند و به شکل طبيعي و عادي و به عنوان اينکه فرد مناسبي را براي ازدواج مي خواهد به وي معرفي کند، اقدام نمايند تأکيد مي شود اين راه حساس و دقيق و پرمخاطره است و نبايد لو رود. اميد است در راه رسيدن به يک انتخاب شايسته موفق باشيد.
کد سوال : 496
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : نحوه الهام (اوحينا) به مادر موسي چگونه بوده است؟ صرفا الهامي بوده و به اين فراست افتاده است يا صريحا دستوري گرفته است؟ صرف الهام بسيار بعيد مي نمايد خواهشمند است در اين مورد توضيح دهيد؟
پاسخ : الهامي که به مادر موسي(س) شده است، نوعي وحي و سخن الهي به قلب مادر موسي بوده است. چنان که از امام باقر(ع) وارد شده است که فرمودند: هنگامي که مادر موسي، موسي را وضع حمل کرد به او نظر افکند و غمگين شد و بر او غصه وارد شد و گريست و گفت: هم اکنون او را ذبح مي کنند. پس خداوند - عز وجل - قلب زني که بر او گمارده بودند - فرعونيان براي زنان بني اسرائيل، زناني را از قبطيان به عنوان جاسوس و بازرس گمارده بودند - بر او مهربان گردانيد و به مادر موسي گفت: چرا رنگت زرد شده است. او گفت مي ترسم پسرم را بکشند. او گفت: نترس و موسي را کسي نمي ديد مگر اين که دوستش مي داشت. آن زن قبطي که نگهبان مادر موسي بود نيز موسي را دوست مي داشت. پس خداوند تابوتي را به مادر موسي فرستاد و ندا داد که او را در تابوت بگذار و در آب بيافکن... V}(تفسير الميزان، ج 16، ص 13، بحث روايي ذيل آيه 7 سوره مبارکه قصص). {V مرحوم علامه طباطبايي در تفسير اين آيه مي فرمايند: «وحي فرستادن نوعي سخن گفتن نهاني است و در قرآن در سخن گفتن خداوند با برخي از آفريدگانش به نحو الهام، القاء و افکندن در قلب به کار برده مي شود. مثل «بأن ربک أوحي لها» (زلزله، آيه 5) V} (الميزان، همان، ص 7).{V پس اين وحي دستور صريح بوده است که به قلب مادر موسي الهام شده بود. منتها بايد بدانيم که سخن گفتن خداوند به نحو سخن گفتن ما نيست که نياز به تارهاي صوتي و ايجاد صوت باشد. بلکه نفس القاء مطلب و تفهيم دستور به نحوي که مخاطب به خوبي آن را درک مي کند. سخن گفتن است. و مادر موسي نيز در درون قلب خود چنين دستوري را دريافت کرده است. به هر حال زني که شايستگي داشته باشد که مادر دو پيامبر الهي باشد - موسي و هارون - که يکي از آنها از پيامبران اولوا العزم است يقينا از اهل تقوا و معرفت و فهم و عرفان است و قدرت دريافت الهام و وحي الهي را نيز دارد.
کد سوال : 497
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه تخت ملكه سبأ از كاخش به محضر حضرت سليمان برده شد بدون آن كه تخت كوچك شود و يا درها بزرگ شوند (بدون اينكه از در و پنجره اي وارد شوند ) آيا اين امر به تناقض ذاتي باز نمي گردد؟
پاسخ : علل و اسباب پديده ها بر دو قسم است: 1. علل و اسباب مادي، 2. علل و اسباب معنوي. در علل و اسباب مادي، بايد همه شرايط مادي را فراهم کرد. يعني مثلا براي انتقال تخت ملکه سبأ از کاخش به محضر حضرت سليمان بايد تخت را با وسايل لازم حمل کرد مدتي را طي کرد و با شرايط لازمه ديگر به مکاني ديگر منتقل کرد. اما در علل و اسباب معنوي اين شرايط لازم نيست. چگونه يک انسان مي تواند بدون طي مسافتي از جايي به جاي ديگر برود. مثلا حضرت ولي الله الاعظم(عج) در مکه باشد و در عين حال به اصفهان تشريف بياورند و بدون اين که نيازي باشد و دري باز و بسته شود وارد مجلس و خانه ما شوند از نظر مادي چنين کاري امکان ندارد اما در علل معنوي که فوق ماده و عوامل مادي است انجام چنين کاري ميسر است و تناقضي نيست. به تعبير ديگر، آنجا که پاي اسباب معنوي در کار است تخت ملکه سبأ با حفظ حدود و ثغورش از جايش کنده مي شود و بلافاصله در يک چشم بر هم زدن در محضر سليمان حاضر مي شود. اين کار براي مؤمن عارف به اندازه يک چشم به هم زدن زحمت دارد زيرا او قدرت تصرف در عالم وجود را پيدا کرده است و انجام چنين کارهايي برايش آسان است.
کد سوال : 498
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : منظور از مقام ابراهيم در مسجد الحرام چيست؟
پاسخ : خداوند در آيه 97 سوره آل‏عمران درباره كعبه و مسجدالحرام مى‏فرمايد: در آن نشانه‏هاى روشن از جمله مقام ابراهيم است. و هر كس داخل آن (خانه خدا) شود در امان خواهد بود. حضرت اميرالمؤمنين على(ع) در خطبه 192 نهج‏البلاغه به بعضى از اين نشانه اشاراتى دارند از جمله اينكه: (آيا مشاهده نمى‏كنيد كه همانا خداوند انسان‏هاى پيشين از آدم تا آيندگان اين جهان را با سنگ‏هايى در مكه آزمايش كرد كه نه زيان مى‏رسانند و نه نفعى دارند... اين سنگ‏ها را خانه محترم خود قرار داده و آنرا عامل پايدارى مردم گردانيد. سپس آدم(ع) و فرزندانش را فرمان داد كه به سوى كعبه برگردند و آن را اجتماع و سرمنزل مقصود و بار اندازشان گردانند تا مردم با عشق قلب‏ها به سرعت از ميان فلات و دشت‏هاى دور و از درون شهرها، روستاها، دره‏هاى عميق و جزاير از هم پراكنده درياها به مكه روى آورند شانه‏هاى خود را بجنبانند و گرداگرد كعبه لااله‏الاالله بر زبان جارى سازند و در اطراف خانه طواف كنند و با موهاى آشفته و با بدن‏هاى پر گرد و غبار در حركت باشند. لباس‏هاى خود را كه نشانه شخصيت هر فرد است در آورند و با اصلاح نكردن موهاى سر قيافه خود را تغيير دهند كه آزمونى بزرگ و امتحانى سخت و آزمايشى آشكار است براى پاكسازى و خالص شدن كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد.) مقام ابراهيم جاى پاى حضرت ابراهيم است محلى كه براى بناى خانه كعبه آن حضرت ايستاده و سنگ بنيان توحيد را بنا نهاده است. «فيه آيات بينات»، ضمير «ها» در «فيه» به بيت برمى‏گردد، يعنى در بيت‏الحرام دلالت‏هاى واضح و روشنى وجود دارد. و مفسرين درباره آيات بينات مى‏گويند: منظور از آيات، مقام ابراهيم، حجرالاسود، اركان بيت، امن بودن آن، حج كردن و ازدحام مردم در آنجاست و...» (مجمع‏البيان، طبرسى، ج 2 از مجلد 1، ص 798 و الميزان، علامه طباطبائى، ج 3، ص 389) و در اصول كافى و تفسير عاشي آمده است، از حضرت صادق(ع) درباره آيات بينات سؤال شد، فرمود مقام ابراهيم، حجرالاسود، و حجر اسماعيل مى‏باشد. (همان) توجه به هر يك از اين آيات و تدبر در تاريخ آنها مايه هدايت انسان است كه در اين زمينه به كتب فلسفه حج مراجعه كنيد. (مانند صهباى حج، آيت‏الله جوادى آملى) مقام ابراهيم، اثر قدم‏هاى حضرت ابراهيم(ع) در سنگى است كه هنگام بالا بردن و ساختن ديوار كعبه روى آن ايستاده است كه معجزه و آيه و نشانه است. (همان) هر چند گودى حدود ده سانتى مترى امروزى نتيجه دست ماليدن به جهت تبرك به آن سنگ پيدا شده است. خلاصه اينكه از ميان اين نشانه‏هاى روشن بيت، مقام ابراهيم است و آن محلى است كه در آن ابراهيم(ع) ايستاد به خاطر بناى كعبه يا به خاطر انجام مراسم حج، و يا براى دعوت عمومى مردم براى انجام مراسم ديگر. درباره مقام ابراهيم، جاي اصلي آن و تغييري که در آن داده شده چند قول هست. اين اقوال را مي توان به اين صورت خلاصه کرد: قول اول: جاي اصلي مقام ابراهيم(ع) کنار ديوار کعبه بود. اهل جاهليت آن را به جاي کنوني منتقل کردند. پيامبر اسلام دوباره آن را به کنار ديوار منتقل کرد و عمر بن خطاب، آن را دوباره به جاي کنوني منتقل کرد. اين قول، از روايات شيعه به دست مي آيد. در کتاب «الکعبه والحج في العصور المختلفه»، ابوالقاسم زين العابدين، ص 171، به اين قول اشاره کرده و آورده است: يکي از اقوال اين است که حضرت ابراهيم(ع) مقام ابراهيم را به کعبه چسبانده بود و عمر بن خطاب از آنجا به جاي کنوني منتقل کرده است. قول دوم: جاي اصلي مقام ابراهيم، جاي کنوني بود، در جاهليت از ترس سيل آن را به ديوار چسباندند و در عهد پيامبر و ابوبکر به اين صورت مانده بود ولي عمر بن خطاب آن را به جاي کنوني که جاي اصلي آن بود، منتقل کرد. ابوالقاسم زين العابدين به اين هم اشاره کرده است. قول سوم: جاي اصلي مقام ابراهيم همين جاي فعلي بود، در جاهليت، در عهد پيامبر، در عهد ابي بکر و در عهد عمر هم در همين جا بود. سيل آمد و مقام را برد و مردم مقام را روبروي در کعبه گذاشتند و عمر بن خطاب به جاي اصلي برگردانيد. ابوالقاسم زين العابدين اين قول را هم آورده است. قول چهارم: سيل ام نهشل مقام ابراهيم را برد. مردم مقام را به ديوار کعبه چسباندند و عمر آن را به جاي اصلي که همين جاي کنوني است برگردانيد. قول پنجم: مقام ابراهيم، بين در کعبه و مصلاي آدم بود. پيامبر آن را به جاي کنوني منتقل کرد. در ايام حکومت عمر بن خطاب سيل آن را برد. مردم آن را به ديوار کعبه چسباندند و عمر آن را به جايي که پيامبر در نظر گرفته بود آورد. قول ششم: ابوالقاسم قول ديگري به اين صورت آورده است که مقام ابراهيم را حضرت ابراهيم به ديوار چسبانده بود و پيامبر اسلام به جاي کنوني تغيير دادV}(الکعبه والحج في العصور المختلفه، ص 171){V صاحب جواهر هم روايتي از پسران غبسه و عرويه آورده که طبق آن کسي که مقام ابراهيم را در جاي کنوني قرار داده، خود پيامبر اسلام است V} (جواهر، ج 19، ص 296){V اين قول ها جز قول اول، همه از روايات اهل سنت به دست مي آيد. امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) فرمود: در عصر رسول خدا مردم به دور کعبه و مقام ابراهيم طواف مي کردند ولي شما الان بين مقام ابراهيم و کعبه طواف مي کنيد. امام اضافه کرد: «حد طواف در آن زمان و در اين زمان يکي است و اين حد عبارت است از جايي که مقام ابراهيم الان در آن است تا کعبه».
کد سوال : 499
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : رمضان يعني چه؟ و آيا ماه رمضان و روزه گرفتن در اديان گذشته بوده است ؟فرق روزه مسيحيان و يهوديان با مسلمانان چگونه است؟
پاسخ : رمضان نام يكي از ماه هاي قمري است و معناي لغوي آن سوزانيدن است پيامبر فرمودند نام اين ماه رمضان گذاشته شده زيرا گناهان را مي سوزاند يكي از نام هاي خداوند نيز رمضان است . در اين ماه قرآن وانجيل و تورات و زبور نازل شده اند و يكي از چهار ماهي است كه خداوند جنگ را در آن حرام فرموده (مگر جنبه دفاع داشته باشد). ============ J}در تمام اديان، عبادت و پرستش جوهرء اصلى دين به شمار مى‏رود و در اديان الهى اين مسأله به وضوح ديده مى‏شود. منتهى با تفاوت شريعت‏ها، عبادت‏ها نيز شكل خاص به خود مى‏گيرد؛ يعنى، در هر دينى مراسم مذاهبى طبق شريعت خود آن دين به جا آورده مى‏شود. دراسلام نماز به عربى و با آداب خاص خود خوانده مى‏شود. در مسيحيت به زبان و شكل ديگرى عبادت مى‏شود؛ مثلاً در مسيحيت كاتوليك، ادعيه و نماز به زبان لاتين و گاه بزبان بومى خوانده مى‏شود. روزه گرفتن نيز در ميان اديان معمول بوده است. از تورات و انجيل فعلى بر مى‏آيدكه روزه، در ميان يهود و نصارا وجود داشته و اقوام و ملل ديگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه، روزه مى‏گرفته‏اند. در قاموس «كتاب مقدس» آمده است: «روزه در تمام اوقات در ميان هر طايفه و هر ملت و مذهب در موقع اندوه و زحمت غير مترقبه، معمول بوده است»، V}(قاموس كتاب مقدس، ص 427، به نقل از تفسير نمونه، ج 1، ص 633){V. از تورات نيز برمى‏آيد كه موسى(ع) چهل روز روزه داشته است: «هنگام بر آمدنم به كوه لوح‏هاى سنگى، يعنى، لوح‏هاى عهدى كه خداوند با شما بست؛ بگيرم. آن گاه در كوه چهل روز و چهل شب ماندم؛ نه نان خوردم و نه آب نوشيدم»، V}(تورات، سفرتثنيه، ف 9، ش 9، به نقل از تفسير نمونه، ج 1، ص 632){V. هم چنين از انجيل لوقا نيز برمى‏آيد كه حواريون مسيح نيز روزه مى‏گرفتند، V}(انجيل لوقا، ب 5، ش 3533){V. قرآن كريم نيز در مورد روزه گرفتن امت‏هاى پيشين به صراحت مى‏فرمايد: A}... كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم...{A، V}(بقره، آيه 183){V. بنابراين در اديان ديگر نيز عبادت خداوند و يك سرى مناسك و آيين‏ها مطرح است و نماز و روزه نيز از جمله اين آيين‏ها مى‏باشد؛ اما انكار و مناسك آنها فرق مى‏كند. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: 1. تاريخ و كلام مسيحيت، محمدرضا زيبايى نژاد، ص 122. 2. اسلام و عقائد و آراء بشرى يا جاهليت و اسلام، ص 462. 3. تاريخ اديان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ح 2، ص 787.{J =================== روزه به عنوان يك عمل عبادى در يهوديت رواج دارد؛ ولى تنها در روز «كيپور»؛ يعنى، روزه كفاره، اين عمل صورت مى‏گيرد. در اين روز يهوديان از غروب روز قبل تا شبانگاه اين روز، به منظور كفاره گناهان روزه مى‏گيرند و از خوردن و آشاميدن، استحمام و كار پرهيز مى‏كنند و در كنيسه‏ها به عبادت و استغفار مشغول مى‏شوند ===(آشنايى با اديان بزرگ، حسين توفيقى، تهران، سمت، طه و مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ سوم، زمستان 1379 ش، ص 94.)++.
کد سوال : 500
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در دعاي ماه مبارك رمضان از نعمت هاي بهشتي و ازدواج با حورالعين گفته شده است آيا ازدواج با حور العين مخصوص مردان است وضعيت زنان در بهشت چگونه است؟
پاسخ : واژه حور از نظر لغت به معناى مطلق خروج از حالت سابق و تبديل به گونه جديد است. براى آگاهى بيشتر ر.ك: مصطفوى، حسن، التحقيق فى كلمات القرآن، ج 2، ص 335. اما در تبديل به گونه جديد دو نظر ميان مفسران است. گروهى از جمله علامه طباطبايى بر اين عقيده‏اند كه: دقت و توجه درباره اوصافى كه در قرآن مجيد براى حور بيان گرديده، چنين استفاده مى‏شود كه اين تبديل به گونه اوصاف زنانه است نه به موجودى كه آثار و اوصاف مردانه را در بر داشته باشد، به همين جهت به نظر مى‏رسد كه مراد از حور طائفه مونث باشد نه طائفه مذكر، (ترجمه الميزان، ج 18، ص 240 و ج 19، ص 223 و 247). اما اين كه پس پاداش زنان مومن در بهشت چيست؟ در منابع كلامى و روايى چنين آمده كه در روز قيامت، اگر مرد زن مؤمن، اهل بهشت بود همو را اختيار مى‏كند و اگر از اهل جهنم بود مردى را از ميان مردان بهشتى برمى‏گزيند. شايد فلسفه اين كار اين باشد كه زن برخلاف مرد از نظر طبيعت تعددپذير نيست. به همين جهت مردى را انتخاب مى‏كند. اما گروهى از جمله استاد آيت‏الله‏مكارم شيرازى در مقابل مدعى‏اند كه حورالعين مى‏تواند مذكر هم باشد، براساس اين نظر شايد علت اين كه اوصاف حورى به كار رفته در قرآن بر مؤنث دلالت مى‏كنند نه بر مذكر، به اين جهت بوده است كه گفتگو و محاوره در آن آيات با طائفه مردان مؤمن بوده است نه با زنان مؤمن دنيوى، لذا اسلوب محاوره اقتضا داشت كه چنين اوصافى براى موجودات فوق ذكر شود. از مضمون برخى آيات و روايات، چنين برمى‏آيد كه مسأله لذت‏هاى جنسى اختصاصى به مردان ندارد؛ بلكه زنان نيز در بهشت مى‏توانند براى خويش شوهرانى دلخواه برگزينند. اصطلاح «حور» نيز اختصاصى به زنان ندارد؛ بلكه حورهاى مذكر نيز در بهشت وجود دارند. براى نمونه به اين حديث توجه كنيد كه از اميرالمؤمنين(ع) روايت شده است كه فرمود: «در بهشت بازارى است كه در آن خريد و فروشى نيست، تنها در آن جا تصوير مردان و زنان وجود دارد. هر كس كه تمايلى به آنان پيدا كند، از همان جا بر او وارد مى‏شود»، (بحار الانوار، ج 1، ص 148). در بهشت هم حوريان بهشتى وجود دارند كه از نعمت‏هاى بهشتى هستند و در دنيا نبوده‏اند. همچنين، زنان دنيا ـ كه اهل بهشت باشند ـ با زيبايى و شكوهى برتر از حوريان در بهشت حضور دارند؛ چنانچه مايل باشند به شوهران خويش مى‏پيوندند وگرنه هرگونه كه بخواهند عمل مى‏كنند.