کد سوال : 4701
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : آيا امام هادي(ع) از دختر مامون متولد شده است ؟
پاسخ : حضرت امام هادي (ع ) از زني به نام »سمانه « متولد شده است , V}(بحارالانوار, ج 51, چاپ ايران , ص 114, ص 115, ص 116 و ص 117){V. »سمانه « ام ولد بود, (همان ) ام ولد به كنيزي گفته مي شود كه از صاحب خود باردار گردد. اگر كنيزي از صاحب خود باردار گردد, پس از مرگ صاحب خود, آزاد مي گردد چون داراي فرزند است و فرزند نمي تواند مالك مادر گردد, V}(به شرايع , ج 3, ص 138, كتاب الاستيلاد, چاپ نجف در دو مجلد, 1389 قمري مراجعه شود){V. امام هادي (ع ) درباره ي مادرش سمانه فرمود: مادرم , عارف به حق من بود و اهل بهشت مي باشد. شيطان سركش به او نزديك نمي شود. خداوند, حافظ اوست . او در زمره ي مادران صديقين و صالحان قرار دارد, V}(تحليلي از دوران دهمين خورشيد امامت , امام هادي (ع ), مركز تحقيقات سپاه , 1370 شمسي ){V. مادر برخي از امامان , »ام ولد« بوده اند. سابقا" در جهان برده وجود داشت . اين برده ها مانند كالاها خريد و فروش مي شدند. در ميان اين برده ها انسانهايي والا مقام يافت مي شدند. امامان اينگونه برده ها را مي شناختند. افرادي را مي فرستادند تا آن برده ي مورد نظر را خريداري كنند. آن برده را مي آوردند و امام مالك او مي شد. از همين برده , انسان كاملي همچون امام هادي (ع ) به دنيا مي آيد. البته براي برده , مايه ي خرسندي است كه تا اين حد مورد توجه مالك خود گردد چون براي برده دست كم دو نفع بزرگ دارد: يكي اينكه علاقه مولا به او زياد مي گردد و دومي اينكه آزادي او تضمين مي گردد. مادر امام هادي (ع ) را »سمانه مغربيه « مي نامند و گاهي او را سيده , ام الفضل مي گفتند, V}(بحار, 51, ص 114){V. زن اصلي امام جواد(ع ), دختر مائمون بود به نام زينب ام الفضل , V}(همان , ص 73){V. همين ام الفضل , با تحريك معتصم , امام جواد(ع ) را مسموم كرد, V}(همان , ص 17){V ام الفضل دختر مأمون , از امام جواد(ع ) بچه دار نشد, (همان ) ام الفضل دختر مائمون , به ام الفضل سمانه ي مغربيه , حسد مي كرد چون مي دانست كه او از اين برتر است با اينكه كنيز است , V}(همان ){V. اين گونه همسر را كه كنيز است و كسي او را خريداري كرده و با او ارتباط محبت آميز دارد, »سريه « مي نامند, V}(همان ){V.
کد سوال : 4702
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام>سياسي
پرسش : آيا عمليات استشهادي فلسطيني ها از نظر اسلام مشروع بوده و اين به اقتضاي زمان است يا نه ؟
پاسخ : اسلام براي رسيدن به اهداف خود فقط از وسايل مشروع و جايز استفاده مي كند و شعار »هدف وسيله را توجيه مي كند« را از اساس مردود مي داند. توضيح اينكه براي رسيدن به اهداف خود از وسائل و ابزار متعدد مي توان استفاده نمود كه در يك تقسيم بندي كلي به مشروع - جايز و قانوني - و نامشروع - حرام و غير قانوني - تقسيم مي شوند. مثلا" انسان براي ادامه زندگاني نياز به غذا دارد. اين غذا را مي توان از راه هاي حلال يا حرام تهيه كرد. اسلام جلوي راه حرام را مي گيرد و راه حلال را باز نگه مي دارد. همچنين از انواع خوردني ها برخي را روا و برخي را ناروا مي داند; مثلا" استفاده از گوشت خوك يا مردار را جايز نمي داند, اما خوردن گوشت گوسفند و مرغ و بسياري ديگر از حيوانات را به شرط ذبح يا صيد شرعي جايز مي داند. اما اسلام به همين مقدار اكتفائ نمي كند, اگر كسي در حال گرسنگي شديد باشد و هيچ نوع غذاي مشروع در دسترس او نباشد و تنها بتواند گرسنگي خود را با خوردن گوشت مردار يا خوك تامين كند, در اين صورت چه بايد بكند؟ او بين حفظ جان خود و خوردن غذاي غير شرعي قرار دارد, كدام يك را انتخاب كند؟ پاسخ عقل حفظ جان و خوردن گوشت مردار است و اسلام نيز به اين مسئله فتوا مي دهد. به عبارت ديگر دايره مشروعات در حالت اضطرار وسيع تر مي شود, خوردن غذايي كه در حالت عادي ناروا بوده در حالت ضرورت روا مي شود. از اين مطلب در فقه اسلامي به قاعده }Hالضرورات تبيح المحظورات HM; ناگريزيها حرامها را مباح مي كندM{ تعبير مي شود. مثال بارز آن خوردن گوشت مردار در هنگام ناچاري است . مثال ديگر آن كشتن ديگران است . در حكم اوليه و حالت اوليه كشتن انسانها شرعا" حرام است و كسي كه مرتكب چنين كاري مي شود, مجرم است . اما وقتي كه در دفاع از خود و خانواده خود مجبور به كشتن ديگري شويم , اين عمل جايز مي شود. فرض كنيد كه كسي قصد جان ما را كرده است و تنها صورت دفاع از جان خود, مقابله با او و كشتن او مي باشد, به حكم "الضرورات تبيح المحظورات " كشتن او مباح مي شود.V}(الحدائق الناظره , الشيخ يوسف بحراني ج : 15 ص : 423 و معجم الفاظ الفقه الجعفري , الدكتور احمد فتح الله ص : 263 و معجم لغه الفقهائ محد قلعجي ص : 283 و المعجم القانوني , حارث سليمان الفاروقي ص : 473){V پس در دفع ضرري كه هيچ چاره اي از آن نيست , مثل جايي كه حفظ جان وابسته به خوردن گوشت مردار است , محرمات حلال مي شوند. كشتن ديگري براي دفاع از خود نيز از اين قبيل است و اين نظر و فتواي فقهائ اسلام - اعم از شيعه و سني - است . و از آنجا كه اصلي عقلائي است علم حقوق نيز آن را تاييد مي كند. البته فقهائ در كنار اين قاعده , به قاعده ديگري تحت عنوان }Hالضرورات تتقدر بقدرها {H؛}M; ناگريزيها به اندازه خودشان اعمال مي شوندM{, دايره استفاده از ضرورات را به حد ضرورت محدود مي كنند. يعني حكم ضروري كه حكم ثانوي است , فقط محدود به وقت اضطرار است , تا اندازه رفع درماندگي جاري و مشروع است . مثلا" در خوردن گوشت مردار فقط بايد به حدي اكتفائ نمود كه انسان به حالت ضعف مفرط منجر به مرگ دچار نشود, يا در دفاع از خود بايد به حداقل اكتفائ كرد, اگر با مجروح كردن طرف مقابل امكان دفاع است , قتل او ناروا و نامشروع است يا اگر با كشتن يك نفر دفاع از خود حاصل مي شود, نبايد دستان خود را به خون نفر دوم آلوده كرد. يعني هرجا ضرورت و حالت ناچاري برطرف شد, حكم ضروري چون خوردن گوشت مردار نيز برطرف مي شود. V}(مئه قاعده فقهيه , سيد حسن مصطفوي ص : 153){V خلاصه كلام اينكه اسلام از باب ضرورت و ناچاري در حكم ثانوي برخي حرامها را حلال كرده است و محدوده آن را نيز در حد همان حكم ضروري قرار داده است و اجازه پيشروي از حكم ضروري و تعدي و تجاوز از قانون ضرورت را نمي دهد و مورد آن نيز در جايي است كه بين دو حكم اوليه تزاحم پيش بيايد كه ناچار بايد يك كدام را انتخاب نمود و البته در اين بين بايد راه كم ضررتر را انتخاب كرد. در حفظ جان و خوردن گوشت مردار كه يكي واجب و ديگري حرام است - به حكم اولي - اولويت به حفظ جان است و ناچار بايد گوشت مردار را خورد. در تسليم شدن به دشمن و مقابله با او و كشتن او نيز چنين تزاحمي حكمفرماست كه ناچار بايد راه كم ضررتر را انتخاب نمود. اما در مسئله عمليات استشهادي فلسطينيان , اگر عمل آنها مطابق اين اصل كلي است كه آنها براي حفظ جان و عزت و شرف خود و باز پس گيري زمين فلسطين از اشغالگران صهيونيست مضطر و مجبورند كه دست به چنين عملي بزنند, اين عمليات مشروع و جايز است و اگر از راههاي ديگر مي توانند به اهداف خود برسند, اين عمليات ناروا و نامشروع است . با توجه به حكم فوق , از نظر مصداقي بايد گفت : عقل سياسي حكم مي كند كه در موقعيت فعلي عمليات استشهادي ضرورت دارد. زيرا اولا" دشمن آنها صهيونيسم است كه نه تنها در فلسطين و بر فلسيطنيان با خشونت حكومت مي كند و تن به هيچ منطق و معاهده اي نمي دهد, از آن بالاتر بر شريان اقتصاد جهاني مسلط است و رسانه هاي گروهي جهاني را در اختيار دارد و نفوذ كاملي بر حاميان اسرائيليان - مخصوصا" - امريكا دارد. ثانيا" صهيونيست ها سرزمين فلسطينيان را اشغال كرده اند و نه تنها حاضر به پس دادن آن نيستند, بلكه حاضر نيستند كه حتي بخشي از آن را به صاحبان اصليش تحويل بدهند تا آنها دولت مستقل فلسطيني تشكيل دهند و اگر زورشان برسد, ديگر سرزمينهاي اسلامي - به ويژه لبنان و سوريه و اردن - را نيز به اشغال خود در مي آورند. ثالثا" فلسطينيان در اين هياهوي تبليغات و عمليات وحشيانه صهيونيست ها هيچ پشتيبان جدي - حتي در بين دولتهاي اسلامي و عربي - ندارند و به معناي واقعي كلمه تنها هستند. رابعا" تمام يهودياني كه از سرزمينهاي ديگر به فلسطين آمده اند و در شهرهاي فلسطيني يا شهركهاي صهيونيست نشين اسكان داده شده اند, اشغالگر هستند, چه خود بدانند و چه خود ندانند. مسلما" هيچ انسان آزاده اي حاضر نيست كه خانه اش به اشغال ديگران در بيايد و خود و فرزندانش ضرب و شتم شوند و از خانه و كاشانه شان بيرون رانده شوند و سكوت كند. او از تمام راههاي ممكن سعي در رفع اشغال خانه خود دارد. اگر امكان داشت از راه هاي مسالمت آميز و گفتگو, وگرنه راه نبرد با متجاوزان را برمي گزيند, حتي اگر كشته شود يا بكشد و طبيعي است به بهانه اينكه در ميان اشغالگران زنان و بچه ها هستند, او از باز پس گيري خانه خود باز نمي ماند. خامسا" فلسطينيان تمام راهها را آزموده اند, پاي ميز مذاكره نشسته اند و تحقير شده اند, دل به سران دولتهاي اسلامي و عربي خوش كردند و ناخوش شده اند, به مجامع بين المللي متوسل شده اند و نصيبي نبرده اند. سعي كرده اند فرياد خود را با تظاهرات و سنگ و كلوخ به گوش جهانيان برسانند و اشغالگران را از سرزمين خود پس بزنند با گوش هاي سنگين جهانيان و گلوله هاي آتشين صهيونيست ها مواجه شده اند. عمليات استشهادي آخرين راه حل آنها براي رساندن فرياد خود به گوش جهانيان و مقابله به مثل كشتار روزافزون زنان و فرزندان خود و ايجاد محيط ناامن براي اشغالگران است . و اين راهي است كه نه تنها اسلام از باب »الضرورات تبيح المحظورات « جايز و مشروع مي داند, بلكه عقلاي جهان نيز آن را مشروع و روا مي دانند. البته چنانچه گذشت اين عمليات نيز تا زمان ضرورت جايز است وگرنه در حالت طبيعي چنين اقداماتي جايز نيست . يعني در هر مكان و هر زماني نمي توان از عمليات اين چنين و بمب گذاري استفاده نمود. بلكه عملياتي كه توام با خشونت است , فقط در محدوده خاص , ضرورت , معنا و مشروعيت پيدا مي كند و تجاوز از آن جايز نيست و اصولا" در حالت طبيعي نمي توان از آن الگو گرفت . بنابراين اصل اسلامي »الضرورات تبيح المحظورات « (قاعده ضرورت ) كه عمليات استشهادي فلسطينيان مبتني بر آن است , با اصل ماركسيستي »هدف وسيله را توجيه مي كند« تفاوت جوهري دارد. اولا", در نظر ماركسيستها براي رسيدن به اهداف خود از هر راه ممكن و وسيله و ابزار ممكن و در دسترس مي توان استفاده كرد. اما در اسلام براي رسيدن به اهداف خود فقط از راههاي مشروع و معقول مي توان استفاده كرد و به هيچ وجه استفاده از راههاي نامشروع جايز نيست . تنها در حالت ضرورت كه همان حالت ناگريزي و ناچاري و درماندگي است كه هيچ گريزي از آن نيست , به حكم عقل و شرع دايره وسايل مشروع وسيع مي شوند. در حقيقت قانون ضرورت , قانوني عقلي است كه در قوانين عرفي جهان امروز نيز به آن بها داده شده است . ثانيا", روشن است كه محدوده قاعده ضرورت بسيار ضيق است , و فقط در محدوده زمان و مكان و موقعيتي است كه هيچ راه حلي جزئ انتخاب وسيله ضروري امكان نداشته باشد. (الضرورات تتقدر بقدرها) به خلاف اصل هدف وسيله را توجيه مي كند كه در همه مكان ها و زمان ها و موقعيت ها مورد استفاده - و به بيان صحيح تر سؤ استفاده - قرار مي گيرد.
کد سوال : 4703
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چه راهكارهايي براي تشويق نوجوانان خصوصا برادرم را به نماز مناسب است ؟
پاسخ : دانشجوي گرامي ! قبل از هر چيز از احساس مسوئوليتي كه در قبال برادرت و همچنين پدربزرگ خود داريد به شما احسنت مي گوئيم و از خداوند متعال پاداش نيك مسئلت مي نمائيم . اما اينكه فرموديد برادري داريد در سن تكليف و علي القاعده در سن بلوغ و دوست داريد كه به نمازش كه يكي از مهمترين عبادتهاي انسان ساز و مايه خير و بركت و سعادت انسان در دنيا و آخرت است , بيشتر مورد اهتمام او قرار گيرد توجه شما را به نكاتي چند جلب و سپس راه كارهايي در اين زمينه ارائه مي كنيم . نكته اول اينكه برادر شما در آغاز بلوغ , تكليف و قهرا" نوجواني قرار دارد دوره ي جواني در عين حال كه يكي از بالنده ترين دوران رشد و تحول جسمي , رواني , شناختي و اخلاقي است از آن به دوران بحران نيز تعبير مي كنند چه اينكه انسان دوران كودكي را سپري كرده و در حال گذر از يك مرحله به مرحله اي ديگر از زندگي است . يعني گذار از دوران وابستگي به بزرگسالي كه دوره ي استقلال است بنابراين نوجوان روحيات خاصي دارد و نبايد آمرانه با او برخورد كرد از تهديد و ارعاب و از بحث و جدل كردن با او بايد اجتناب كرد زيرا تحت فشار قرار دادن نوجوانان موجب لجبازي , طغيان و سركشي او مي شود. نكته دوم : در اين دوره تأثيرگذاري خانواده روي نوجوان كاهش پيدا مي كند و در عوض عوامل بيرون خانه از جمله دوستان و همكلاسيها بيشترين تأثيرگذاري را دارند با توجه به نكات فوق يكي از بهترين راههاي جذب او و هدايت او به طرف امور معنوي از جمله نماز ايجاد رابطه ي دوستانه و صميمي با اوست اگر شما از باب دوستي آنهم دوستي با صداقت نه از باب خواهر يا برادر بزرگتر با او دوست شويد و جنبه هاي مثبت او را تقويت و از خرده گيري و دست گذاشتن روي نقاط ضعف او دوري كنيد بيشترين تائثير را مي توانيد روي او بگذاريد بنابراين يكي از راههاي تشويق او به نماز ايجاد رابطه ي دوستانه و صميمي با اوست و ساير اعضاي خانواده را نيز بايد به اين مسئله واقف كنيد كه آنها نيز فشاري را بر او تحميل نكنند بلكه به او بيشتر احترام بگذارند به او شخصيت بدهند آنچنانكه گويي يك انسان بزرگسال شده است . راه ديگري كه مي تواند تأثير چشمگيري روي او داشته باشد كنترل دوستان او در پيرامون خانواده است اگر دوستاني دارد كه اهل نماز نيستند و نسبت به مسائل ديني و شرعي توجه ندارند و از خانواده هاي لاابالي هستند بايد به نحوي او را از آن ها جدا كرد البته به شرط اينكه دوستاني خوب جايگزين آنها شوند و اگر دوستاني مذهبي و از خانواده هاي مذهبي دارد از طريق آنها مي توان توجه او را بيشتر به نماز جلب كرد به اين صورت كه اگر مسجدي در نزديكي خانه ي شماست به دوستان او تلفن بزنيد كه بيايند در خانه و او را با خود به مسجد ببرند و او را با مسجد مرتبط بسازيد يقينا" اثر بسيار چشمگيري بر او خواهد گذاشت . راه سوم اينكه كتابهايي كه در اين زمينه تائليف شده است مانند كتاب راز نماز از آقاي محسن قرائتي يا كتاب »از ژرفاي نماز« از آيت الله خامنه اي و... براي او تهيه كنيد تا سطح آگاهي او را نسبت به نماز و اهميت آن و نقش آن در زندگي انسان بيشتر شود. چهارم اينكه وقتي او به نماز مي ايستد و لو نماز صبح كه به صورت قضا مي خواند او را تشويق كنيد و دائما" دست روي نقاط ضعف او نگذارد بلكه جنبه هاي مثبت او خصوصا" كارهايي كه مربوط به نماز مي شود و لو كار كوچكي آنرا تشويق كنيد به عبارت ديگر هر رفتاري كه او براي نماز انجام مي دهد مورد توجه اگر قرار گيرد كم كم علاقه ي او به نماز بيشتر خواهد شد اما در مورد نماز صبح او, سعي كنيد شرايط خانه را جوري برنامه ريزي كنيد كه شبها كمي زودتر اعضائ خانواده و از جمله برادر شما به استراحت و خواب بروند زيرا يكي از عوامل اينكه صبحها نماز بسياري از افراد قضا مي شود دير خوابيدن شبهاست خصوصا" شبهاي كوتاه بهار و تابستان بنابراين بهتر است شبها شام سبكتري مصرف كنيد و كمي زودتر شرايط خاموشي و بخواب رفتن را فراهم نمائيد. البته اين كار نيز بايد با ظرافت انجام گيرد يعني بتدريج شبي چند دقيقه زودتر تا اينكه در طول مثلا" دو هفته چيزي حدود يك ساعت وقت خواب جلو بيفتد در اين صورت صبحها راحتتر از خواب بلند مي شود و قهرا" نماز هم زودتر خواهد خواند. و اگر اهل مطالعه است كتابهايي كه در زمينه ي اهميت نماز است مانند: راز نماز, محسن قرائتي از ژرفاي نماز, سيد علي خامنه اي اين است نقش عبادت , محمدباقر صدر براي ايشان تهيه نماييد.
کد سوال : 4704
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : غيبت كردن و شنيدن آن جزء زندگي من شده است، براي رهايي از اين گناه چه كنم؟
پاسخ : براى از دست دادن اين حالت بايد ارادهاى جدى و قوى داشته باشيد و از شنيدن يا گفتن هر غيبتى و تهمتى هر اندازه هم به نظرتان كوچك و سطحى مىآيد اجتناب ورزيد؛ زيرا در روز قيامت جوابى براى آن نخواهيد داشت. در اين رابطه به برنامهاى كه پيشنهاد مىشود به مدت چهل روز عمل كنيد و نتيجه را در صورت تمايل براى ما ارسال داريد. اميد است انشاءاللّه بر اين گناه غالب شويد:
1) هر ده روز يك بار بحث غيبت را در كتاب گناهان كبيره مطالعه كنيد.
2) هر روز صبح با خدا «شرط» كنيد كه امروز غيبت نمى كنم. در طول روز كاملا مراقب رعايت اين شرط باشيد و جدا بكوشيد حتى براى يك بار هم از آن تخلف نكنيد؛ شبها قبل از خواب، اعمال روزتان را مورد بررسى قرار دهيد. اگر مرتكب غيبت شدهايد تعداد دفعات آن را ثبت كنيد و براى مبارزه با آن توبه نماييد و براى خود تنبيهى قرار دهيد؛ مثلا تصميم بگيريد با دوستى كه نزد او بيشتر غيبت مىكنيد يك روز رفت و آمد و گفت وگوى غيرضرورى نكنيد، يا در جايى كه بيشتر غيبت هست شركت نكنيد يا يك روز، روزه بگيريد.
در رابطه با افراد خانواده و ديگر افراد نيز در صورت امكان آنها را امر به معروف نموده و از عواقب ارتكاب غيبت بر حذر داريد و بهتر است رواياتى كه از طريق معصومين(ع) در مورد عقوبت غيبت كننده وارد شده براى آنها بخوانيد مانند آن حديثى كه مىفرمايد شخص غيبتكننده اگر با توبه بميرد (و كارهاى ديگرش هم پذيرفته شود) از جمله آخرين كسانى است كه به بهشت مىرود و اگر بدون توبه بميرد از جمله اولين كسى است كه وارد جهنم مىشود.
کد سوال : 4705
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : گاهي از گرفتاري مردم خوشحال و گاهي بسيار ناراحت مي شوم چه راهنمايي مي كنيد؟
پاسخ : بدون شك هر انسانى فطرتا دوست دارد كه از نظر روحى و اخلاقى داراى صفات پسنديده باشد اما تحقق اين معنا نياز به زحمت تمرين و ممارست دارد و بدون تلاش و مبارزه با هواهاى نفسانى و دستيابى به صفات پسنديده و دورى از صفات روحى ناپسند امكانپذير نيست. آنچه شما در مورد وضعيت روحى خود مطرح كرديد خوشبختانه هنوز تبديل صفت تثبيت شده در نفس شما نشده است بلكه يك حالت است اما همين حالت در واقع علامت و نشانه اين است كه زمينه ايجاد آن صفت ناپسند يعنى بىتفاوتى در مقابل مشكلات مردم و حتى خوشحال شدن از گرفتارى ديگران در شما وجود دارد اما حالت دومى كه براى شما پيش مىآيد يعنى ناراحتى و متأثر شدن از مصيبتهايى كه به مردم وارد مىشود از قوت بيشترى برخوردار است و اگر آن را تقويت كنيد حالت اول را تحت تأثير قرار مىدهد براى تقويت روحيه دلسوزى نسبت به همنوعان راهكارهاى زير را مورد توجه و به طور جدى وجهه همت خود قرار ده و به آنها عمل كنيد.
1- هنگام بروز اين حوادث سعى كن به صورت ذهنى تصور كن كه شما و خانوادهات در آن حادثه واقع شدهايد و شديدا نياز به كمك ديگران داريد.
2- هر از چند گاهى به بيمارستانها مراجعه كن و از افرادى كه در معرض حوادث قرار گرفتهاند عيادت كن.
3- سعى كن به خود تلقين كنيد كه «آنچه را من براى خودم دوست ندارم نبايد براى ديگران بخواهم اتفاق بيفتد و آنچه را من براى خودم دوست دارم بايد براى ديگران دوست بدارم».
4- به افرادى كه درماندهاند و نياز به كمك شما دارند كمك كن.
5- روابط اجتماعى خود را تقويت كن به ويژه با كسانى كه از نظر عاطفى از عطوفت بالايى برخوردارند طرح دوستى ببند.
6- صله رحم را انجام بده و سعى كن از خويشاوندان خود بيشتر بازديد كن به ويژه خويشاوندانى كه در شرايط سخت اقتصادى قرار دارند يا مبتلا به بيمارى هستند.
7- اگر فرد بيمار يا گرفتار را ديديد فكر كن اگر شما جاى او بوديد چه مىكرديد و چه انتظارى از ديگران داشتى.
8- به ديگران احترام بگذار و اگر نيازمند به كمك شما هستند حتما آنها را يارى كن.
9- از ارتكاب به گناه جدا اجتناب كنيد و با عمل به واجبات سعى كنيد ايمان خود را تقويت نماييد.
10- اين آيه را هر روز 10 بار قرائت كنيد: A}انما المؤمنون اخوة...{A
کد سوال : 4706
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : تاكنون توسل و دعايم به محضر خداوند و ائمه بي ثمر بوده است، چه كنم ؟
پاسخ : از آنجا كه طلب ودرخواست واقعى نميتواند جز خير و نيكى واقعى باشد و چون آدمى خير و شر واقعى خويش را نمىداند،آن گونه كه ذات اقدس اله فرمود: A}و يدع الانسانُ بالشرّ دعاءه بالخير و كان الانسان عجولاً{A ؛ M} انسان همانگونه كه خير و خوبى را مىجويد، شر و بدى را نيز - به خيال خير و خوبى - مىجويد{M حتى آيه شريفه تصريح مىكند كه انسان در مورد خواستههايش عجول است!
خير واقعى جز قرب و لقاى حق چيزى نيست پس شايسته و بايسته است كه دعاكننده؛
اولاً، جز خير و خوبى از خدا نخواهد و هرگز درخواستى زيانمند را در دعاهايش راه ندهد.
ثانيا، اگر دعايش بىپاسخ ماند و آرزويش برآورده نشد، هرگز نوميد نگردد و در سخن خدا كه فرمود«دعا و نياز بندگان را برآورم». گمان بد نبرد و چنين پندارد آنچه درخواست كرده، بىآن كه خود بداند، براى او زيانبار بوده است و از همين روى خداوند آن را نپذيرفته و برنياورده است و خيرى ديگر را به جاى آن نهاده است. رمز و راز اين كه بسيارى از دعاهاى خوبان و نيكان برآورده نمىشود نيز همين است.
خداوند لطفى خاص نسبت به بندگان نيك خود دارد و همين لطف خاص او را وامىدارد تا آنچه شرّ و بدى از پى دارد، از آنان دور كند، هر چند آنان خود آن را براى خويش نيكى پندارند. جريان جناب خضر را در سوره مباركه كهف بخوانيد كه حضرت خضر، فرزند خانوادهاى را به مصلحت مىكشد تا پدر و مادر مؤمنش از شرّى عظيم حفظ شوند و بتوانند ايمان خود را تا پايان عمر حفظ كند.
حال اگر اين پدر و مادر از روى مهر و محبت، زنده بودن فرزندشان را خير و خوبى مىپنداشتند (جايى كه حضرت موسى نيز كه راه جناب خضر بود راز اين امر را ندانست وبه جناب خضر معترض شد) و از خداوند زنده ماندن او را درخواست مىكردند، آيا اجابت دعاي ان به قصد درخواست خير و نيكى، صلاح و درست بود؟ اگر آن پسر زنده مىماند به جاى خير و نيكى، خسران دنيا آخرت آنان را از پى مىآورد. پيداست كه اجابت دعاى آنان با كشته شدن آن پسر ممكن بوده است زيرا دعاكننده با اين انگيزه دعا مىكند كه به سعادت و صلاح برسد.
وقتى دعاكنندهاى بر چيز خاصى انگشت مىنهد و بر آوردن آن چيز خاص را از خدا مىخواهد و دوست دارد كه دعايش ستجاب شود، ازاينرو است كه خير و صلاح خود را در برآوردن همان چيز مىبيند، حال اگر خدا ببيند و بداند كه اين دعا كننده ميداند كه آنچه را به دعا مىخواهد جز زيان براى او ندارد، اجابت دعاى واقعى او به اين است كه اين دعاى او را نپذيرد و به جاى ن در حق او آن كند كه خير و صلاح او در آن است.اما درباره توسل به ائمه، ايشان واسطههاى فيض الهىاند و بالاستقلال هيچ تأثيرى در عالم امكان ندارند و تنها مجرى اوامر لهىاند. پس شايسته است كه متوسلين به ائمه(ع) همان طور كه در دعاى توسل وارد شده، ايشان را واسطه و رشتهى اتصال به حق نگارند و خدا را از طريق اهلبيت(ع) بخوانند تا اگر صلاح بود درخواستشان به اجابت برسد.
موضوع ديگرى كه با شما خواهر گرامى مطرح مىكنيم آن است كه آداب دعا را مراعات كنيد. از جمله اين آداب «اميدوارى به دا و نوميدى از هر چيز جز او» است و نيز زمينه اجابت دعا را فراهم كنيد و از مهمترين زمينهها بايد به درنگ و تأمل و اصرار و افشارى در دعا اشاره كرد.
به عبارت ديگر به خداوند حسن ظن داشته باشيد و بعد با اين مقدمه تلاش، كوشش و درخواست كنيد.
P}گر سر مقصود دارى مو به مو جوينده شو {E}گر وصال گنج خواهى سر به سر ويرانه باش{P
P}گر مقام خوشدلى مىجويى از جام سپهر {E}شام در مستى سحر در نعره مستانه باش{P
کد سوال : 4707
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا بهشت و جهنم وجود مادي دارند و روح انسان در چه جايگاهي قرار دارد؟
پاسخ : وجود بر سه قسم است، يكى، وجود مادى كه مشهود ماست و حس بدان راه مىيابد. وجود ما و آسمان و زمين و آنچه در آسمان و زمين است، همگى وجود مادى هستند.
دوم، وجود مجرد كه از ماده منزه است و هيچ تعلقى به ماده ندارد، مثل وجود حقتعالى و ملائكه و قيامت و جهنم و بهشت و روح.
سوم، وجود برزخى كه از تعلق به ماده منزه است اما آثار آن را دارد و داراى مقدار است. اين عالم، بين عالم مجردات وعالم مادى قرار دارد. از اين سه وجود در اصطلاحات دينى به ناسوت (عالم مادى) و جبروت (عالم برزخ) و ملكوت (عالم مجردات) ناميده مىشوند.
بهشت و جهنم هماكنون موجودند، اما وجود مادى ندارند و داراى مكان خاص فيزيكى و مادى نيستند. وجود غيرمادى (برزخى يا مجرد) نه در زمانى است و نه در مكانى. به عبارت ديگر نه زمانمند است و نه مكاندار تا جزيى از جهان را گرفته باشد و سؤال از كجا بودن آنها، سؤال درستى نيست.
روح آدمى نيز موجودى مجرد است و مكانى براى آن بىمعناست. پس از مرگ روح به عالم برزخ منتقل مىشود. برزخ زندگى جديد و جهانى نو است؛ خواه گودالى از گودالهاى دوزخ باشد (براى گناهكاران) يا باغى از باغهاى بهشت (براى مؤمنان). برزخ معبر و دالان ورودى به قيامت و حشر اكبر است و انسان در ادامه مسير زندگى دنيايى خود، پس از مرگ وارد جهان برزخ مىشود كه سراسر آن آگاهى و حيات است. بنابراين ناچاريم براى فهم اين موضوع، از عالم حس و محسوسات پرواز كنيم و به ماوراء ماده قدم بگذاريم.
براى آگاهى بيشتر نگا:
مطهرى، مرتضى، معاد، انتشارات صدرا، صص 58 - 35
جوادى آملى، عبدالله، معاد در قرآن، مركز نشر اسراء، صص 231 - 221
معاد از ديدگاه امام خمينى، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، صص 74 - 21 - 2
براى اثبات عالم برزخ و عالم مجردات و تجرد روح، دلايل متعدد عقلى و نقلى بيان شده است كه در صورتى كه مايل به توضيح بيشتر بوديد، مرقوم كنيد تا برخى از دلايل بيان شود.
کد سوال : 4708
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا غير از انسان، ممکن است موجودات ديگري هم در جاهايي ديگر وجود داشته باشند؟
پاسخ : آيات متعددى در قرآن است كه نشان دهنده وجود موجوداتى در زمين وآسمان است A}بل له ما فى السموات والارض كل له قانتون{A ؛ M}بلكه هر چه در آسمان و زمين است از آن اوست و همه فرمانپذير اويند{M
A}و له اسلم من فى السموات والارض طوعا و كرها و اليه يرجعون{A ؛ M}هر كه در آسمان و زمين است خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است و به سوى او بازگردانيده مىشوند.{M
«من» در زبان عربى براى موجودات ذىشعور است يعنى در زمين و آسمانها موجوداتى داراى ادراك و فهم هستند. A}المتر ان الله يسبح له من فى السموات والارض والطير صافات كل قد علم صلاته و تسبيحه {A ؛ M}آيا نمىبينى كه هر كس در آسمان و زمين است تا پرندگانى كه در آسمان پر گشايند خداوند را تسبيح مىكند و همه آنها به تسبيح و نماز خود آگاهند.{M
اين آيه صريح است در اين كه موجودات زمينى و آسانى داراى ادراك و شعور و علم و آگاهى مىباشند. آيات از اين دست فراوان است، بنابراين از نظر قرآن وجود موجوداتى در آسمانها و كرات ديگر مورد تأييد است. اگر چه جزئيات آن براى ما مكشوف نيست. ضمن اين كه از نظر عقلى نيز وجود موجوداتى در كرات ديگر و وجود حيات در كهكشانها و سيارهها و ستارهها محال نيست. اما هنوز علم ما به كشف بسيارى از اصرار خلقت موفق نشده است.
نكته ديگر اين كه تمام موجوداتى كه در زمين و آسمان و كهكشانها هستند داراى وجود مادىاند. زيرا زمين و آسمان مادىاند. چنانچه در پاسخ سؤال اول روشن شده عالم وجود داراى سه مرتبه است به عالم مادى (ناسوت) كه داراى خواص و ويژگىهاى مادى است، عالم برزخ كه عالمى مجرد است اما برخى آثار ماده چون مقدار را دارد و عالم مجردات كه مطلقا و كاملاً مجرد است و كاملاً از ماده منزه است و نام موجوداتى كه در ميان زمين و آسمان هستند داراى حيات مادىاند.
اما اين تعبير كه نام سيارهها و ستارهها و منظومهها و كهكشانها براى انسان آفريده شدهاند تعبير درستى نيست هر موجودى هدف و غايت خود را دارد A}و ما خلقنا السماء والارض و ما بينهما باطلاً {A ؛ M}و ما آسمانها و زمين و آنچه را بين اين دو است باطل و بيهوده نيافريديم.{M
هدف و غايت آن بازگشت به خداوند متعال است: «معاد و برگشت به سوى خداوند سبحان از نظر آيات قرآن يك مسأله كلى و عام بوده و مخصوص به انسان نيست با دقت و تدبر در نكات و تعبيرات موجود در آيات به اين حقيقت واقف مىشويم كه خلق و ايجاد هر موجودى ملازم با برگشت دادن آن است يعنى اعطاء وجود هر موجودى از جانب حضرت حق توأم با خصوصيت عود، سير و حركت آن به سوى حضرت حق بوده و وجود هر موجودى در نهاد خود برگشت به سوى خداوند را اقتضاء مىكند».
A}الله يبدو الخلق ثم بعيده ثم اليه ترجعون {A ؛ M}خداوند آفرينش را آغاز و سپس آن را اعاده و برگشت مىدهد و سپس به سوى او بازگردانيده مىشويد{M.
در اين رهگذر برخى از موجودات در تصرف انسان هستند نه همگى آن V}(ابراهيم / 32 و 33 - نمل / 12 و 14 - لقمان / 20 - جاثيه / 13){V به عبارت ديگر انسان هدف نهايى خلقت و آفرينش است و خداوند متعال به او قدرتى داده است كه بتواند بر موجودات ديگر - مادى - تسلط داشته باشد، اما تسلط و تصرف انسان به اين معنا نيست كه موجودات ديگر براى انسان آفريده شده باشند.
بله عرفاء بيان مىفرمايند كه تمام موجودات عالم تحت تدبير انسان كامل هستند و اين اختصاص به موجودات مادى ندارد بلكه ما سوى الله تحت تدبير و اراده انسان كامل هستند.
کد سوال : 4709
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا روح انسان در بدن او مستقر است؟
پاسخ : روح در هيچ يك از اجزاى بدن مستقر نيست؛ بلكه روح امرى مجرد است و با بدن همراهى و نسبت به آن نوعى تدبير و فرماندهى و سرپرستى دارد. همچنان كه خداوند حاكم فرمانروا و مدبر هستى است و با جهان هست؛ ولى نه به اين معنا كه در جايى مستقر باشد بلكه احاطه قيومى به عالم دارد. روح نيز با بدن در مرتبه نازلترى شبيه همين رابطه را دارد. بنابراين رابطه روح و بدن را هرگز از منظر فيزيولوژيك نمىتوان نگريست؛ زيرا فيزيولوژى تنها قادر به كشف روابط اجزا و عناصر فيزيكى و بدنى است.
وجود انسان از دو بعد جسم و روح تشكيل شده است. آياتى از قرآن مجيد به اين نكته اشارت دارد:
1- A}«انى خالق بشراً من طين فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين {A ؛ M} [خداى سبحان به فرشتگان فرمود:] من بشرى را از گل آفريدم، پس آن گاه كه او را اعتدال بخشيدم و از روح خويش در او دميدم، شما موظف هستيد كه به او سجده كنيد» {M؛ V} (ص، آيه 71 - 72).{V ملاحظه كنيد كه انسان در بدو خلقت از دو بعد شكل گرفت: ابتدا جسم او كه از خاك و گل است، سپس جان و روح او كه توسط خدا آفريده شد و حيات و اساس وجود انسان نيز همين روح اوست و آن جاست كه مسأله سجده فرشتگان مطرح مىشود.
2- در آيه ديگر مىفرمايد: «يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى ؛ درباره روح از تو سؤال مىكنند. بگو روح يك امر ربانى است»، (اسراء، آيه 85) كه درباره اين آيه تفاسير و نكات زيادى بيان كردهاند، ولى به هر حال اجمالاً مىرساند كه روحى مطرح است.
3- در سوره مؤمنون آمده است كه A}«... فكسونا العظام لحماً ثم انشأناه خلقاً آخر»{A از اينكه مىفرمايد: آن گاه ما او را خلق ديگرى ايجاد نموديم، فهيمده مىشود كه علاوه بر مراتب جسمانى در اينجا چيز ديگرى كه منشأ حيات انسانى اوست به وى عطا شده و آن روح انسان است.
در روايتى از امام على(ع) نقل شده كه مىفرمايد: H} «الروح فىالجسد كالمعنى فىاللّفظ {H ؛ M} روح در بدن نظير معنا در لفظ است».{M همچنين در فرمايش ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه: «و خرجتالروح من جسده فصار جيفة بين اهله ؛ و روح از جسدش خارج شده و به صورت جيفه و مردارى در بين اهلش در خواهد آمد»، V}(نهج البلاغه، خطبه 109).{V از دو روايت مذكور برداشت مىشود كه: بين روح و جسد دوگانگى هست.
پس روح چيزى غير از جسم انسان است و حيات انسان نيز به همين حقيقت وابسته است. به طورى كه وقتى روح نباشد، بدن چونان لفظ مهمل و بىمعنايى خواهد بود و جسم نيز هم چون ساير جمادات خواهد گشت.
و امّا دلايل عقلى: دلايل فلسفى و عقلى بسيارى بر تجرد نفس اقامه شده است كه در اين جا به دو دليل اكتفا مىكنيم:
1- بوعلى سينا برهانى به اين كيفيت اقامه نموده كه: اگر انسان در جايى قرار بگيرد كه توجهش به بدن جلب نشود، به طورى كه از همه جهت در اعتدال باشد و هيچ عاملى نظير گرسنگى، تشنگى، گرما، سرما و حتى وزش باد نظر او را به بدن مادى جلب نكند، در اين صورت اگر توجهش را به خودش متمركز سازد، خود را مىيابد و مسلم اين «خود» غير از بدن است.
2- از خواص ماده تجزيه پذيرى است؛ يعنى، ماده را مىتوان به دو قسم و سپس به چهار قسم و... تجزيه كرد؛ ولى شما هر چه در نفس خويش دقت كنيد، درمىيابيد كه امكان ندارد حتى به تبع بدن به دو قسم و بيشتر تجزيه شود؛ يعنى، هرگز «دو تا نيمه من» نخواهيد داشت و اين دليل تجرد نفس و غير مادى بودن آن است.
امّا رابطه روح و جسم: رابطه روح و جسم يك تعلق تدبيرى است. روح نه به صورت مظروفى در جسم وجود دارد و بدن نه به صورت قلمى است كه در دست نويسندهاى مىچرخد ـ اگر چه بدن ابزار روح به شمار مىرود؛ بلكه نوعى تعلق و وابستگى خاص است و از آن جا كه نفس مدير و مدبّر بدن است، اين وابستگى را «تعلق تدبيرى» مىنامند. البته در اين زمينه سخن بسيار است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) روح و بدن اثر متقابل در يكديگر دارند؛ يعنى، حالات روحى بر بدن اثر مىگذارد. ازاينرو از چهره انسان تا حدودى مىتوان درك كرد كه خوشحال است يا ناراحت و نظاير آن.
ب) از طريق بدن است كه روح پيوسته به كمال مىرسد و بسيارى از كمالات روحى از اين راه دست مىدهد. نظير ملكه سخن، ملكه هنر و نويسندگى، كسب علوم و معارف از طريق گوش، چشم و... .
ج) در حالى كه اين مركب (بدن) پيوسته فرسوده مىشود (آنتروپى)، برعكس روح دائماً تقويت مىشود. ازاينرو مىبينيم يك پير سالخورده نسبت به همان شخص در دوران نوجوانى و جوانى بسيار پختهتر و صاحب كمال فزونتر است. در حالى كه بدن تحليل رفته و پيوسته رو به فرسودگى است (دقت كنيد كه خود اين مطلب نيز از دلايل تجرد روح به شمار مىآيد).
د) از شگفتىهاى روح اين كه بدن ابزارى است در اختيار روح، هم چون گويى براى چوگان هنگام ورزش. ببينيد چطور مثل پرِ كاه بدن را به اين طرف و آن طرف پرتاب مىكند. ولى همين انسان چالاك وقتى مرد، چند نفر حمال قوى هيكل بايد آن را حركت داده و به گور بسپارند.
اما اعمال ذهنى: اينها نيز همه از افعال روح ماست و مرتبهاى از مراتب نفس به شمار مىرود. در اين راستا حواس باطن مطرح است كه نظير حواس ظاهر پنج حس شمردهاند: فكر، ذكر، خيال وهم و حس مشترك و نيز انحاى ادراكات مطرح است كه عبارت است از: ادراك حسى، خيالى، وهمى و عقلى كه در جاى خود فلاسفه و دانشمندان مفصل درباره آن صحبت كردهاند.
اما مسأله خواب: يكى از شگفتىهاى روح و نفس انسانى خواب است. در اين زمينه نكات بسيارى در كتابهاى فلسفى در بخش كتاب النفس آمده است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف) يكى از دلايل تجرد نفس به شمار مىرود. سير و سياحتى كه روح در عالم خواب دارد ربطى به بدن مادى ندارد.
ب) روح در عالم خواب مىتواند با عالم ملكوت و غير مادى ارتباط پيدا كند. نمونهاش رؤياهاى صادقه و پيشبينىهايى است كه نسبت به آينده از طريق خوابهاى صريح با اشاره و كنايه به دست مىآيد؛ نظير خواب حضرت يوسف(ع) ـ كه در قرآن نيز مورد تأييد قرار گرفته است ـ يا داستان آن زنى كه با روح شوهر مرده خويش ارتباط پيدا كرده و مدرك گمشده را از اين طريق دريافته و پيدا كرده است.
ج) نكته شگفت ديگرى كه در راستاى خواب، شايان دقت است، اين كه انسان در خواب با افرادى در ارتباط قرار مىگيرد كه گاهى سؤال كننده است و گاهى جواب دهنده؛ گاهى خود را به عنوان سخنورى در برابر تعداد زيادى در يك سمينار مشاهده مىكند و گاه خود را به عنوان يكى از حضار مىبيند به راستى آن سخنور كيست و آن مخاطب كدام است؟ آيا غير از خود انسان كس ديگرى مطرح است؟ مولوى مىگويد :
P}موجهاى تيز درياهاى روح{E} صد چنان باشد كه بر طوفان نوح {P
P}همچو آن وقتى به خواب اندر شوى {E}تو ز پيش خود به پيش خود روى {P
P}بشنوى از خويش و پندارى فلان{E} با تو اندر خواب گفتست آن نهان {P
P} تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق {E}بلكه گردونى و دريايى عميق{P
P}آن يكى زفت و آن نهصد تو است{E} قلزم است و غرقه گاه صد تو است {P
نكته ديگر اين كه هنگام خواب، روح از بدن فاصله مىگيرد، ولى نه به طور كلى؛ يعنى، اين رابطه قطع نمىشود و گرنه مرگ اكبر خواهد بود و لذا خواب را مرگ اصغر شمردهاند و نقل شده كه نبى اكرم(ص) بعد از خواب مىفرمودند: H} «الحمداللّه الذى احيانى بعد ما اماتنى {H ؛ M} شكر و سپاس خداى را كه بعد از موت مرا حيات مجدّد بخشيد». {H البته هم چنان كه در قرآن آمده است گاهى نيز روح به بدن بازنگشته و از همان خواب به ديار ارتحال و خواب ابدى مىشتابد. A}«اللّه يتوفى الانفس حين موتها و الّتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها المئت و يرسل الاخرى الى اجل مسمّى {A ؛ M} خداوند به وقت مرگ ارواح نفوس را مىگيرد و آن كس را كه هنوز مرگش نرسيده. نيز در حال خواب روحش را قبض مىكند، آن گاه كسى را كه حكم به مرگش كرده باشد، جانش را نگاه مىدارد و آن را كه [حكم ]نكرده، به بدنش باز مىفرستد تا وقت معيّن مرگ»{M؛ V} (زمر، آيه 42).{V
اما اين كه آيا اين موضوعات فيزيولوژيك هستند يا روحى؟ همان طور كه اشاره شد بدن ابزار روح است. بنابر اين هر يك از امور مذكور با ابزارى از بدن شكل مىگيرد؛ مثلاً فكر كردن گرچه كار نفس ماست، ولى سلولهاى مغز ابزار آن است و لذا اگر مغز خلل ببيند، به اعمال ذهنى و فكر ما نيز آسيب خواهد رسيد و باز مىبينيم كه تغذيه و خواب و استراحت در فعاليت ذهن و انديشه ما مؤثّر است. چشم و گوش نيز چنين است. آن چيزى كه ادراك مىكند روح و نفس ماست، ولى ابزار ديدن چشم و ابزار شنيدن گوش است و لذا مىبينيم گاهى كه انسان توجه عميقى به چيزى دارد احياناً گوش يا چشم ـ با اينكه باز بوده و مانعى ندارند ـ نمىشنوند و يا نمىبينند. بنابر اين اساس اين نمونهها گر چه از مسائل روحى و نفسانى هستند اما با ابزار بدن (فيزيولوژيك) كار مىكنند.
اكتشافات جديد نيز، سيستم و كيفيت بيشتر كار اين ابزار را براى ما روشن مىسازند.
در زمينه مسائل روح و ابعاد آن ر.ك:
«اصالت روح از نظر قرآن» آيتاللّه سبحانى
«معرفت نفس»، آيتاللّه حسنزاده آملى
«روانشناسى از ديدگاه شفا»
اسفار اربعه، صدراى شيرازى، جلد 8 و 9
کد سوال : 4710
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : فلسفه شكل گيري گروهي به نام روحانيت چيست؟
پاسخ : در مورد «گروه روحانيت» اول بايد مقصود از گروه را روشن كرد.
الف) اگر مقصود از آن گروه ممتاز اجتماعى باشد هم چنان كه در مورد روحانيون زرتشتى پيش از اسلام وجود داشته و يا در مورد كشيشان و پاپهاى مسيحى در دوران حاكميت كليسا بوده چنين چيزى هيچ گاه در جهان اسلام وجود نداشته و ندارد.بلكه روحانيون مانند ديگر گروههاى اجتماعى و داراى شرايط و حقوق اجتماعى مساوى مىباشند.
ب) اما اگر مقصود از گروه اين باشد كه كسانى صرفا به امر آموزش و تحقيق در معارف دينى و تبليغ آنها بپردازند و به عنوان گروهى مشخص در جامعه شناخته شوند طبيعى است اين يك روند تدريجى در تاريخ داشته. هم چنان كه در بسيارى از علوم يا شوءون ديگر اجتماعى چنين است. مثلا در قرون اوليه اسلام نظاميان گروه خاصى از مردم با سازمان و ارگان مشخص و لباس معين نبودهاند ولى تدريجا با گسترش و پيچيدگى يافتن نهادها و سازمانهاى اجتماعى نيروهاى مسلح نيز سازمان و هيأت ويژهاى يافتهاند. همين طور است مسأله روحانيت. زيرا در عصر ائمه(ع) تا زمان امام سجاد(ع) ژرف كاوىهاى دقيق در معارف دينى انجام نمىشد و با تأسيس حوزه علمى امام صادق(ع) و امام باقر(ع) كمكم معارف دينى رنگ تخصصى به خود گرفت و تدريجا شخصيتهاى برجستهاى براى اين امور آماده شدند. افزون بر آن پس از عصر غيبت رسالت معرفى و تبليغ دين و پاسخ به انبوه پرسشهاى دينى و دين شناختى يكسره بر دوش عالمان دينى نهاده شد. بنابراين ايجاب نمود كه اشخاصى هم خود را در تمام عمر مصروف اين گونه امور سازند و از طرفى به گونهاى در جامعه شناخته شوند تا براى مردم در شرايط و اماكن مختلف قابل شناسايى و مراجعه باشند. در اين راستا آنان شبيهترين لباس به پيامبر اكرم(ص) را برگزيدند تا هم معرف آنان به تناسب مسؤوليت و رسالت اجتماعىشان باشد و هم از معنويت آن خود نيز بهرهمند گردند.