• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 4691
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا مي شود موسيقي انسان را به عرفان برساند نظر علما به خصوص مقام معظم رهبري چيست؟
پاسخ : 3 ارديبهشت 1384 سخنان رهبر انقلاب در ديدار از واحد موسيقي سازمان صدا و سيما بنده با اينكه در امر موسيقي سررشته اي ندارم و نميتوانم در حضور اهل فن قضاوتي شايسته بكنم، لكن به مقتضاي طبيعت بشري، كه قضاوتي بر مبناي ذوق و قريحه انساني و غرايض معنوي دارد، ميتوانم بگويم: اجرايتان خيلي خوب بود. از آقاي افتخاري، آقاي مختاباد، آقاي فيروزبخت، و همچنين بقيه آقايان كه زحمت كشيديد، تشكر ميكنيم. مقوله موسيقي جزو مقولات مطرح در جامعه، و به خصوص در صدا و سيماست. البته در صدد نيستم كه تبيين كلياتي در امر موسيقي داشته باشم، چون پرداختن به اين مقوله نيازمند شرايط و خصوصيات ديگري است. اينجا داخل استوديوي موسيقي جا دارد از بعد ديگري راجع به اين هنر صحبت كنم: اساساً موسيقي كه در تقسيم بنديهاي علوم قديم، از شعب رياضي است، و چون با دقت و محاسبه و اندازه گيري دقيق سروكار دارد، جزو بخشهاي دانش رياضي محسوب ميشود، هنر دقيقي است. به تعبيري ديگر هنر موسيقي محاسبه متكي به طبيعت و فطرت بشري است؛ كه خرد انساني آن محاسبه را براساس تجربه استخراج كرده، و براي آن، قواعدي-موازيني گذاشته است. البته امروز اروپاييها و غربيها در باب موسيقي پيشرفتهاي زيادي كرده اند و قواعد دقيق و منظمي وضع نموده اند، وضعيت طور ديگري است. در گذشته كه صحبت از مسائل مبتلا به امروز موسيقي نبود و بديهه نوازي و بديهه خواني رواج داشت، خواننده اي بناي خواندن ميگذاشت و نوازنده اي هنرمندي هم كه بغل دست او نشسته بود، به نواختن ميپرداخت. نوازنده اصلاً از قبل نميدانست كه خواننده چه ميخواهد بخواند. لذا تا خواننده براي خواندن دهان باز ميكرد، او هم ساز خود را كوك مينمود و به همنوايي مشغول ميشد. يعني هيچ قاعده اي كه بر مبناي آن نت نوشته اي وجود داشته باشد، در كار نبود. من در اين زمينه ها تجربه و آشنايي ندارم، اما از كساني كه از اهليت در اين هنر برخوردار بوده اند، شنيده ام، حتي در زمان متداول نشدن نت آنان كه در امر نوازندگي يا خوانندگي فعال بودند، طبق فطرت و ذوقي سليم، نظم منطقي را در كار معمول ميداشته، و قواعد را رعايت ميكرده اند. هفت دستگاه اصلي موسيقي و دستگاههاي فرعي آن، كه تنها مربوط به موسيقي ايراني نيست، بلكه در همه آهنگهاي جهان وجود دارد، به گونه اي تكوين يافته، كه هر صدايي شما در بياوريد، در يكي از آن دستگاهها هست، و در واقع همه آهنگهاي غربي و شرقي در مجموعه اين دستگاهها ميگنجد اگر توجه داشته باشيد، مقامها و گوشه هاي مختلف هر دستگاه از بدو شروع تا نقطه پايان، روند منظمي را طي ميكنند. يعني از جايي آغاز ميشوند؛ فرود ميآيند؛ فراز دارند؛ تا جايي كه تمام ميشوند. همه اينها مبين حكمفرمابودن نظم در اين هنر است. بدين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت: هنر موسيقي تلفيقي از دانش، انديشه و فطرت خدادادي است؛ كه مظهر فطرت خدادادي، در درجه اول، حنجره انسانها، و در درجه دوم، سازهايي است كه به دست انسانها ساخته شده است. پس ميبينيد كه پايه، پايه اي الهي است. حال اگر در اين زمينه به سراغ سرودههاي مولوي برويم و بگوييم «موسيقي، انعكاس صداي افلاك است»؛ و آن را به عالم عرفاني مورد اشاره او وصل كنيم، از واقعيات به تخيلات نقبي زده ايم. زيرا گفته هاي او در اين خصوص شبيه خيال است و نه واقعيت؛ و طبعاً مفهوم ديگري خواهد داشت. اما بي آنكه دنبال خيالپردازي برويم، در عالم واقع، صدايي كه از حنجره خواننده صادر ميشود، با يك پايه الهي و خلقي كه مربوط به خداي متعال است، مانند بنايي مستحكم و وسيع پرجاذبه و رنگين شكل ميگيرد. اولين نتيجه اي كه اين بيان دارد، آن است كه ما اين هنر را در راه خدا مصرف كنيم. من اين نكته را ميخواهم به شما آقايان ـ اعم از خواننده، نوازنده، آهنگساز و موسيقيدان ـ عرض كنم كه اين هنر ساخته و پرداخته نعمتهاي الهي را، كه براساس يك ذوق و قريحه ذاتي و يك نظم و انتظام خردمندانه شكل ميگيرد، و در واقع جان دادن به بيجانهاست، در راه خدا و رضاي او مصرف كنيد. البته ما از دوران جواني خودمان حرفهاي برخي از اهالي هنر را ميشنيديم، كه روشنفكر مآبانه و واقعاً بيپايه و اساس، مبتني به اين نكته بود كه «ما هنر را در راه فكر و پيشبيني و سياست، به كار نميبنديم». آنها كه ادعاهايي چنين داشتند، هنرشان ـ اعم از شعر و ديگر فنون ـ بيش از سايرين در خدمت سياستها قرار ميگرفت. قصد ورود به چنين بحثهايي را ندارم. اما ميخواهم بگويم: هركاري كه متكي به اراده انسان است، بايد براي هدفي انجام گيرد. هرچه هدف متعاليتر باشد، آن كار يا هنر ارزشمندتر ميشود. متأسفانه هدف موسيقي در شرق، در حد تعالي خود موسيقي نبوده است. اينكه ميگويم «شرق» منظورم ايران و كشورهاي عربي است. و گرنه از وضعيت موسيقي در هند و چين و ساير ممالك خاور دور، خبر ندارم. به هر حال تاريخ موسيقي ايران در طول قرون متمادي ـ چه قبل و چه بعد از اسلام ـ را خوانده ام، و از سير و سرنوشت موسيقي عرب ـ به خصوص بعد از اسلام ـ مطلعم. آنچه براساس مطالعات خود ميتوانم بگويم، اين است كه موسيقي در منطقه ما براي هدفهاي متعالي به كار نرفته است. و اين، به خلاف سير موسيقي در اروپاست. ميدانيد كه من به طور طبيعي از جمله آدمهاي غرب ستيزم. چنان كه هيچ ويژگي غرب، مرا مبهوت و مجذوب نميكند. در عين حال ويژگيهاي مثبت غرب را از روي محاسبه تأييد ميكنم. يكي از آن ويژگيها مقوله موسيقي است. درست است كه در غرب، موسيقي رقص و لهو و ساير موسيقيهاي منحط وجود دارد، اما در همان نقطه از جهان، از ديرباز موسيقيهاي آموزنده و معنادار هم بوده است؛ موسيقياي كه براي گوش سپردن به آن، انسان عارف واقف خردمند، ميتواند بليت تهيه كند، در سالن اجراي كنسرت بنشيند و ساعتي، از آن لذت ببرد. در غرب موسيقيهايي كه گاهي يك ملت را نجات داده و گاهي يك مجموعه فكري را به سمت صحيحي هدايت كرده، كم نبوده است. غرب برخوردار از چنين ويژگي اي نيز بوده و هست. در شرقي كه راجع به آن گفتم (يعني در محدوده جغرافيايي مورد اشاره) متأسفانه موسيقي از چنين اعتبار و جايگاهي برخوردار نبوده است. موسيقي در اينجا عبارت از آهنگها و آلات و ادوات لهو بوده؛ كه فقها از آن، به«موسيقي لهوي حرام» تعبير كرده اند. فرض بفرماييد. فلان خليفه، شبي دچار بيخوابي ميشده است. موسيقيدانها همراه با كنيزكان مغني، بايستي ميآمدند تا اسباب طرب او را فراهم كنند. موسيقيدان با آن خصوصياتي كه گفتم «اهل خرد و قريحه و ذوق است»، بايستي خود را ميشكست، پاي تخت خليفه مينشست، و انواع و اقسام هنرهاي خويش را نثار ميكرد، تا خليفه از حالت افسردگي ـ كه لازمه خونريزيها، قساوتها و خباثتهاي وي بود ـ بيرون ميآمد! اين وضعيت موسيقي دربارگاه خلفا و امراي عرب بود. عين همين قضيه، در مورد سلاطين ايران هم صدق ميكند. پادشاهاني كه اهل موسيقي لهو بوده، و دربارهاي موسيقي طلب داشته اند كم نيستند، كه از آن جمله ميتوان به دربار قاجار و پادشاهان آن سلسله اشاره كرد. توجه ميكنيد كه موسيقي در خدمت چه جريانها و كساني بوده است؟! اينكه ميبينيد در كلمات فقها موسيقي مقوله اي حرام و ممنوع و دست نزدني و نزديك نشدني است، به همين خاطر است. در منطق هايي كه تاريخ موسيقي ما در آن شكل گرفته است، موسيقي معناي صحيح ندارد. شما بايد به آن معنا و مفهوم صحيح بدهيد؛ و در واقع باعث نجات آن شويد. حرف من با موسيقيدانها اين است كه موسيقي را به سمت معنا و هدفهاي متعالي ببريد؛ هدفهايي فراتر از هدف عياشي فلان عاشق كذايي كه بهمان معشوقه كذايي تر را دوست ميداشته، و چون مورد بي اعتنايي وي قرار گرفته و دلش شكسته است ميخواهد پاي فلان ساز بنشيند، و در اثر آهنگ و ترانه سوزناك اشكي از ره فراق بريزد! چنين هدفي در استعمال موسيقي ارزشمند نيست. چه ارزشي دارد كه به خواهش دل يك نفر بسازند و بخوانند و بنوازند، و آن انديشه رياضي و محاسبه علمي و منطقي را ـ كه اعتبار موسيقي است ـ چنين خوار و ذليل كنند؟! ارزش و هدف و تعالي در موسيقي، اين نيست. موسيقي متعالي، موسيقي اي است كه براي هدف متعالي باشد. اگر چنين باشد، آن وقت ميشود موسيقي را پاك و مقدس ناميد. آن وقت ميشود ما هم مثل غربيها كنسرتي داشته باشيم (عنوانش را مثلاً «محفل خوانندگي» بگذاريم، تا اصطلاح غربي به كار نبرده باشيم) كه مردم ـ اعم از معمولي و متدين ـ بليت تهيه كنند و براي شنيدن ساز و آواز شما، به آن محفل بيايند. توجهي كه بعد از پيروزي انقلاب بايستي از طرف دست اندركاران موسيقي نسبت به موسيقي صورت ميگرفت، نگرفت. البته، اين بدان معنا نيست كه كارهاي خوبي انجام نشده است. مسلماً شده است كه ما اينجا مينشنيم و به كار شما گوش ميسپاريم. بنده آدمي نيستم كه اگر موسيقي حرامي نواخته شد، بنشينيم و به آن گوش بسپارم. آنچه در اين مقوله، حرام بوده، هنوز هم حرام است. در برخورد با حرام هم جاي ملاحظه نيست؛ و من هم به عنوان فردي متشرع، كه ملاكم فقه است، ملاحظه كاري نميكنم. منتها، تلاشهايي كه بعضي از افراد دلسوز و مخلص در زمينه موسيقي از اول انقلاب كرده اند، خوب بوده است. و اين، البته منهاي توجه همه جانبه اي است كه گفتيم بايستي ميشد، اما نشد. به هرحال از اين بعد ميگويم كه خواننده ها و نوازنده هاي ما، مردمان متديني هستند، كه در مقوله موسيقي، اصولي را ملاحظه ميكنند. رعايت اصول از جانب آنها موجب شده كه نواهاي موسيقي، تا حدودي، از حال و هواي گذشته خارج شود. امروز نواهايي وجود دارد كه يا مشكوك است و يا پاك و بي اشكال است. البته در كنارش نواهاي داراي اشكال هم وجود دارد. اخيراً در پاسخ به سؤال برخي از دوستان گفته ام مسلماً كلام بر جهتگيري كار مجموعه شما، تأثير ميگذارد. به تعبير ديگر، در بعضي اوقات، كلامي كه با آهنگ نواخته شده همراه است، وجه هدايتگري دارد. و اين وجه، در معناي عرفاني، اخلاقي، اجتماعي يا سياسي كلام، نهفته است. آن وقت است كه ميتوان گفت: كلام هدايتگر، موسيقي را داراي جهت متعالي ميكند. يك وقت است كه آهنگ را با كلامي گمراه كننده همراه ميكنيد. فرض بفرماييد كلام، مبين سوز و گداز يك عاشق كاملاً جسماني و مادي، براي معشوقه خود است. سوز و گداز كذا هم به خاطر اين است كه عاشق به معشوقه دست پيدا كند و شبي را با او تا صبح بگذراند! هيچ هدف ديگري ندارد، و صددرصد هدف مادي است، مسلما كلامي كه براي اين مقصود گفته شود، حرام است. اين، هنر شماست كه بگرديد و شعرهاي خوب را پيدا كنيد. البته شعرهاي حافظ و سعدي هم، هميشه عرفاني نيست. چه بسا شعر جسماني و مادي هم دارند. شعري را پيدا كنيد و كلامي را بيابيد كه حقيقتاً معناي عرفاني يا اخلاقي داشته باشد؛ مثل خيلي از غزلهاي صائب و بعضي از شعراي سبك هندي، كه از جنبه اخلاقي خوب و قابل قبولي برخوردار است. كلامهايي چنين را، روي آهنگهاي خود بگذاريد تا آثار پسنديدهاي بوجود بياوريد. درخواست من از شما آقايان موسيقيدانها و افرادي كه در اين زمينه بسيار مهم صاحب نظر و هنر هستيد، اين است كه احساس مسئوليت كنيد، و موسيقي را نجات دهيد. البته من دلم نميخواهد مفاهيم با هم مخلوط شود. بعضي از موسيقيدانهاي سنتي اصيل و ريشه دار گاهي ميگويند كه «موسيقي قبل از انقلاب دچار ابتذال شده بود؛ ولي در دوران انقلاب الحمدلله، آن ابتذال از بين رفت.» من اين را نميخواهم بگويم. از ديد يك متخصص، همان است كه موسيقي دچار ابتذال شده بود. خوشبختانه، به خاطر محدوديتهاي قهري انقلاب، آن ابتذالها از پيكر موسيقي فرو ريخت. من تقسيم ديگري را ميخواهم مطرح كنم. چون تنها به اينكه آن ابتذالها از بين برود، قانع نيستم. بلكه ميگويم: در همين موسيقي غير مبتذل سنتي عالمانه هم، شما وظيفه داريد جهتگيري درست ايجاد كنيد. توقع من از شما، هدفدار كردن موسيقي است. من اين توقع را هم از آقايان آهنگساز و موسيقيدان دارم. اگر شما توانستيد اين كار را بكنيد، بدانيد خشتي را خواهيد گذاشت كه نه براي تمدن ايران اسلامي، بلكه براي كل جهان محفوف به همان سياستي كه قبلاً عرض كردم، مبارك خواهد بود. حتي ممكن است ديگران هم در آينده، از اين اهتمام شما بهره ببرند. گفتم كه، از وضعيت موسيقي در هند و چين و خاور دور اطلاع زيادي ندارم، و نميخواهم درباره آن قضاوت كنم، اما بدانيد، در صورت هدفدار كردن موسيقي از طرف شما، موسيقي جهان عرب و شايد ديگر ممالك اسلامي هم منتفع خواهد شد. موسيقي را هدفدار، جهتدار و معنادار، اجرا و طراحي كنيد، و صبغه هاي لهو را، از آن بزداييد. هنر انساني بينهايت است. اگر به اين اصل معتقديد، چه لزومي دارد گوشه هاي مطربي و لهوي را، كه موجد تحركات فيزيكي است، از موسيقي حذف نكنيد؟! شما ميتوانيد با حذف آن گوشه هاي مخرب، گوشه هاي جديدي به وجود آوريد. كساني كه قبلاً گوشه هاي كذا را وضع، تبيين و تدوين كرده اند، مگر بالاتر از شما بوده اند؟! آنها البته، انسانهاي با ذوق و دانشي بوده اند؛ چنان كه شما هم هستيد. من دعوت به غم انگيز بودن و بيذوقي نميكنم؛ بلكه دعوت من به متعالي شدن و پديده موسيقي را از ابتلائات مادي بشر بيرون كشيدن و فراتر آوردن است. اميدوارم به اين دعوت، جواب مثبت داده شود، و موسيقي را به سمت متعالي شدن سوق دهيد. اگر شما هم اقدام نكنيد، بالاخره گروهي ميآيند و به اين روش تكاملي عمل ميكنند. به هرحال بشر در زندگي ناگزير از تكامل است. در زمينه موسيقي بايد آثاري پديد آورد كه براي ملتها و انسانهاي صاحب انديشه و خردمند، راهگشا باشد. والا اينكه هر آدم بي سر و پا و هر لات عرق خوري از موسيقي التذاذي ببرد و خيال كند ويژه او ساخته شده است، ارزش و اهميتي ندارد. موسيقي اي ارزشمند است كه انسانهاي خردمند و صاحب انديشه، و افرادي كه يك حركت و تشخيص شان گاهي دنيايي را تكان ميدهد، از آن بهره ببرند و استفاده كنند. به ياد دارم، در زمان گذشته كه ما مشغول مبارزه بوديم، يك وقت بحث از موسيقي و سمفونيهاي بتهوون پيش آمد. از برخي مطلعين شنيدم كه شور «علياف» در جنگ جهاني، باعث نجات شوروي شده بود! از همين آهنگ شور موسيقي شما، آهنگساز و نوازنده اي در شوروي، قطعه اي ساخته، كه ملتي را تكان داده است! من اگر چه «علياف» را نميشناسم و شور او را نشنيده ام اما ميدانم «شور» چيست، و ميدانم كه انساني با قريحه ميتواند با يك آهنگ ملتي را منقلب كند و تكان دهد. به دنبال مسائلي چنين، در وادي موسيقي باشيد. موسيقي بايد در اين جهت برود. و صدا و سيما، موظفترين و مسئولترين مركز براي اين كار است. اينكه از صدا و سيما اسم ميبرم، بدين معنا نيست كه وزارت ارشاد را فراموش كنيم. وزارت ارشاد هم جزو موظف ترين هاست. اما شما جزو متعهدترين و موظفترينها هستيد. پس به سراغ اين كار برويد. به هرحال باز هم از آقايان تشكر ميكنيم؛ و اميدواريم خداوند كمكتان كند، و ان شاءالله بتوانيد همانطور كه رضاي خداست و مورد خواست انقلاب و اسلام است، پيش برويد و عمل كنيد.
کد سوال : 4692
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر من باز هم نتوانستم خود را متقاعد کنم که از طريق اهل بيت(ع) با خدا صحبت کنم آيا مي توانم درونم را به عنوان خدايم بپذيرم و با خدايي که حضور او را در درونم پذيرفته ام (طبق آيه هاي قرآن) راز و نياز کنم ولو بدون هيچ نمونه ظاهري و فيزيکي؟ گاه مي گويند خدا در ماست و گاهي مي گويند ما در خدا حل شده ايم. کدام يک درست است؟ اين دو اساسا چه تفاوتي با هم دارند؟ آيا خدا به طور فيزيکي اينجا حضور دارد (مي دانم که جسميت در مورد خداوند صادق نيست)؟ دقيقا به همين دليل آيا او خود حضور دارد و به دليل اين حضور آگاهي و اشراف کامل به همه چيز دارد يا اين که خود حضور ندارد و از سطحي بالاتر همه چيز را مي بيند و مي شنود و يا آنکه اين آگاهي او از طريق رابط هايي مانند فرشتگان است که خود آن ها را تعيين کرده است؟
پاسخ : گفتني است اگر چه هر کس به خداوند توجه کند به گونه اي لطف خداوند را در خود حس مي کند و به روشني اين سخن را در مي يابد که «قلب المؤمن عرش الرحمن» اما ذهن کنجکاو و جستجوگر انسان به دنبال آن است که تصوري از خدا داشته باشد و اين حقيقتي که همه چيز را وابسته به او مي داند و از او مي داند، درک کند و از سوي ديگر نگران است که هرگونه تصور او به شرک بيانجامد و يا به حيرت و سرگشتگي کشيده شود و يا با مطرح کردن اين حرفها نزد ديگران متهم به انحراف در عقيده شود. اضافه بر اين که عبارت هاي گوناگوني را از عرفا، فلاسفه، اهل قرآن و حديث مي شنود که گروهي بانگ «انا الحق» سر مي دهند و گروهي از هرگونه تفکر درباره خدا نهي مي کنند. آيا راهي براي حل اين مشکل وجود دارد که به راحتي حرف هاي دلمان را بزنيم و به دور از اتهامات اصل مطلب براي ما حل شود؟! در اين باره بايد دانست که دقت در اين گونه مسائل تنها براي شما اتفاق نيفتاده است بلکه بسياري از کساني که داراي جولان ذهني هستند و اهل فکر و دل هستند پيگير اين گونه مطالبند. خداوند مهربان نيز انسان را به گونه اي آفريده که اگر در خودش دقت کند بسياري از اين پاسخ ها را در مي يابد به طور مثال شما درباره روح انسان دقت کنيد: 1. «روح» حقيقتي است که بر تمامي حرکات بدن ما و فعاليت هاي ذهني ما و حالات قلبي ما احاطه دارد و همه فعاليت ها از اوست و وابسته به اوست. اما در عين حال نه فضايي از بدن ما را اشغال کرده و نه خارج از بدن ماست. 2. «روح» حقيقتي است که چه بسا تمام صفات علم، قدرت، حکمت و رحمت و... را هم زمان دارا باشد و بدون اين که هيچ صفتي مزاحم صفت ديگر باشد. 3. «روح» توانايي دارد که هم به واسطه اعضاي بدن و وسايط ديگر، اشيا را جابجا کند و هم مي تواند قدرتي پيدا کند که با تمرکز روح، حتي بدون واسطه در اشيا و اطراف خود تأثيرگذار باشد. 4. با همه آثاري که از روح مشاهده مي کنيم و در خود مي يابيم اما هيچگونه تصور ذهني از روح نداريم و حقيقت آن بر ما پوشيده است. البته بسياري ديگر از ويژگي هاي روح را مي توانيم برشماريم که در شناخت خدا مي تواند به ما کمک کند. لذا گفته شده؛ «من عرف نفسه فقد عرف ربه». با اين تفاوت که ما محدوديم و خداوند نامحدود است و ما نسبت به بدن خود و اطرافيان خود تأثيرگذاريم و خداوند نسبت به تمام جهان هستي احاطه دارد. بنابراين براي معرفت به خداوند اول بايد از طريق «تشبيه و تحميد» شروع کنيم و سپس خداوند را از هرگونه محدوديت «تنزيه و تسبيح» کنيم که نتيجه آن دستيابي به «توحيد ناب» و به دور از هرگونه «حلول و اتحاد» و آسوده از هرگونه «ترديد و انحراف» است. واقعيت اين است که رابطه خداوند و موجودات نه به صورت حلول و اتحاد است و نه به صورت جدايي و تجافي است. بلکه به طور «تجلي» است. به اين معنا که هر ويژگي که موجودات دارند تجلي و مظهري از صفات فعل خداست. بدون اين که از خداوند چيزي کاسته شود و در عين حال که خداوند داراست و موجودات ديگر را به تناسب قابليت شان دارا مي کند. همانند معلمي که در عين حال که علم خود را داراست ديگران را دارا مي کند بدون اين که چيزي از معلم کاسته شود بلکه پرتوي از علم خويش را به ديگران منتقل مي کند با اين تفاوت که رابطه معلم و شاگرد در انتقال علم است و شاگرد نمونه اي از پرتو علمي معلم را دارا مي شود اما رابطه خداوند با موجودات در تمامي مراتب هستي و تمامي صفات و اوصاف است. اما اين رابطه تنگاتنگ به طور فيزيکي نيست بلکه به طور تجلي است، لذا علم و اراده خداوند بر همه چيز احاطه دارد اگر چه بسياري از امور به واسطه فرشتگان و وسايط ديگر انجام مي پذيرد اما خداوند بر همه چيز و همه وسايط نيز حضور هميشگي دارد. خوشبختانه کتاب آسماني ما داراي معارف بلندي است که خداوند را با اوصاف بسيار براي ما تعريف کرده و ما شيعه و پيرو کساني هستيم که فرموده اند: چگونه خدايي را که نمي بينيم بپرستم؟! بنابراين انس با خدا و گفت و گو و نجوا با خدا از رفتارهاي نهادينه شده و تجربه شده در فرهنگ اسلام و به ويژه شيعيان است تا آنجا که از خداوند به «رفيق اعلي» ياد شده است. تنها کافي است که با خدا گفت و گو کنيم و با او عهد ببنديم، آنگاه به روشني و گرمي لطف و عنايت خدا را در زندگي خود احساس خواهيم کرد و به آرامش و گشايش دست خواهيم يافت و اين «تلقين رواني» نيست بلکه «واقعيتي بديهي» است اما چرا نمي توانيم خدا را با چشم سر ببينيم و کنار او بنشينيم؟! در اين باره بايد دانست که چشم سر هر چه را ببيند نشانه محدوديت آن است و هر کس کنار ما بنشيند همانند ما نيازمند و محدود است و خداوند پاک و منزه است از هر آنچه رنگ بپذيرد و از هر آنچه نياز است. بلکه او آفريننده همه چيز است و همه چيز به او نيازمندند. جهت توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: ديدن خدا به سه معنا اطلاق مى‏شود: 1ـ ديدن با چشم سر. يعنى ديدن ظاهرى مانند ديدن اشياء. اين نوع ديدن خدا به طور يقين، محال است چه در دنيا و چه درآخرت. زيرا خدا جسم نيست و كيفيت جسمانى ندارد و هر كس كه قائل به امكان ديدن ظاهرى خدا، چه در دنيا وچه در آخرت شود قطعا به ورطه تجسيم افتاده است. سؤال قوم موسى «ارنا الله جهرة» (نساء/153) و ر.ك:(بقره/55) همين نوع از ديدن بود. از آنجا كه چنين درخواستىتجسيم و تشبيه واضح است درخواست حضرت موسى(ع) از خداوند كه: «رب ارنى انظر اليك» (اعراف/143) و نيزجواب خدا كه فرمود «لن ترانى» (همان) مربوط به اين نوع از ديدن نيست. 2ـ ديدن به معناى علم شهودى به خدا كه ديدن قلبى است. اين نوع از ديدن نه تنها در اين دنيا براى نبى‏اكرم(ص) وائمه اطهار(ع) و ديگر انبياء حاصل مى‏شود بلكه براى مؤمنان نيز امكان حصول دارد. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «خدايى را كه نديدم نپرستيدم» H}«لم اعبد ربا لم أره»{H و فرمود:چشم‏ها او را به مشاهده ظاهرى نمى‏بينند ولى قلب‏ها با حقيقت ايمان او را مى‏بينند. H}«لاتراه العيون بمشاهدة العيانولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان»{H، V}(نهج البلاغه ، خطبه 179){V. در روايت است كه محمد بن نضيل گفت: از امام اباالحسن(ع) پرسيدم: آيا رسول الله پروردگارش را ديد؟ فرمود:بله با قلبش او را ديد آيا نشنيده‏اى قول خداوند عزوجل را كه فرمود: «ما كذب الفؤاد ما رأى» (نجم/11) با چشم نديد امّابا دل ديد. اين نوع از ديدن غيرظاهرى درباره رؤيت غيرخدا نيز بكار رفته است. خداوند مى‏فرمايد: A}«كذلك نرىابراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين؛{A و اين‏گونه ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين‏كنندگان باشد» V}(انعام/75){V براى مطالعه بيش‏تر رجوع كنيد به: الميزان، علامه طباطبايى، ج 8، ص 243، ذيل آيه 143. اين كه ما انسانها با خود مى انديشيم كه خداوند چگونه ماهيتي دارد به خاطر آن است كه ما در دنياى خود همواره با ماهيات سر و كار داريم. از همين‏رو ذهنمان عادت كرده است كه هر چيز را در قالب ماهيتى بنگريم و چون سخن از خدا به ميان مى‏آيد بلافاصله به دنبال قالبى ماهوى مى‏گرديم تا خدا را بدان سان و در آن شكل و قالب تصور نماييم. البته اين ويژگى ذهن ناورزيده و نا آشنا به حقايق فلسفى و وجود شناختى است ولى خرد ورزى فلسفى بر اين رهبرد خط بطلان مى‏كشد و اعلام مى‏دارد كه اين گونه خداانگارى از اساس نادرست است. زيرا خداوند وجود و هستىمحض و مطلق است و داراى ماهيت و چيستى نيست تا از چگونگى او سؤال شود. بنا براين خداوند وجود صرف و داراى همه كمالات وجودى است و چند و چونى برايش متصور نيست. فكر و انديشه بشر, به ذات غيبي او راه ندارد و به جز تحير و سرگرداني يا انحراف و ضلال , بهره ديگري نخواهد داشت . ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهي هم به الفاظ ديگر (مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب») تعبير مي شود, وجود صرف است ; هيچ گونه حدي ندارد; از جميع تعينات - چه مفهومي , و چه مصداقي - مبراست ; نه نامي دارد و نه نشاني ; نه اسمي دارد, و نه رسم و صفتي ; نه با اسم يا صفتي مقيد است و نه با عدم آن اسم يا صفت ; نه با تعين خاصي متعين است و نه با عدم همان تعين . حتي با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيد نيست ; زيرا «اطلاق» و «عدم تعين» نيز به جاي خود, نوعي تعين و قيد است و مقام ذات از آن هم منزه و مبرا است . اما تعينات اسمي و وصفي (اسما و صفات حق ) همه از مقام ذات متأثر بوده و در مقام تجلي به ظهور مي رسند. از اين رو به مقام ذات خداوند راهي نيست ; نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همهء اينها از اين مقام قاصر و در اين ميدان كاملا" عاجزاند. اگر قدم پيش بگذارند, حيران مي گردند و يا به راه ضلالت و خطا مي روند, علاوه بر نرسيدن , از آن دورتر هم مي شوند: «يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما», (طه, آيه 110). ادراك بشر, به آنچه متعين است راه دارد; نه به ذاتي كه از همهء تعين ها بالاتر است و تعين ها همه متأخر از آن , بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نيز بدان مقام راه ندارد; چه اشارهء حسي باشد و چه اشاره ذهني, عقلي و وهمي . چگونه مي توان به ذاتي كه تعين ندارد, اشاره نمود؟ به همين جهت از فكر در «ذات حق» نهي شده است . امام علي بن موسي الرضا(ع) مي فرمايد: «... فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته , و لا اياه و حد من اكتنهه , و لا حقيقته اصاب من مثله , و لابه صدق من نهاه , و لا صمد صمده من اشار اليه ; پس , خداي را نشناخته , آن كس كه ذات او را به چيزي تشبيه كرده است و به توحيد او نايل نگشته , آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد, و به حقيقت او نرسيده , آن كس كه ذات او را تصوير ذهني نموده است و به او تصديق نكرده است آن كس كه ذات او را حدي قائل شده و به جانب او روي نياورده است ; آن كس كه به ذات او اشاره نموده است ...», (كتاب التوحيد صدوق , باب التوحيد و نفي التشبيه , ص 34). حتي اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروازي هاي خود بخواهند, به سوي مقام ذات اوج بگيرند, راه به جايي نبرده، به حيرت خواهند افتاد، و بر عجز و قصور خود در اين ميدان با كمال شرمساري اعتراف خواهند كرد. ناگفته نماند براي قانع ساختن ذهن درباره حقايقي که فراتر از حس و قالب مادي هستند مي توان از روش مقايسه اي و فرض عکس و برهان عقلي محض استفاده کرد. مثلا وقتي مي گوييم خداوند از چه به وجود آمده، باز سؤال را نسبت به آن چيز قبلي ادامه بدهيم، تا آنجا که از نظر برهان عقلي به اين نتيجه مي رسيم که تسلسل باطل است و بايد به سرچشمه هستي معتقد شد و به تسلسل سؤال ها پايان داد و يا از فرض عکس استفاده کنيم که بر فرض که نتوانيم تصوري از خدا داشته باشيم آيا مي توانيم نبود خدا را اثبات کنيم؟ آيا حتي از نظر مادي ما به تمام منظومه ها و کهکشان ها دسترسي پيدا کرده ايم؟ و آيا از نظر عقلي اگر سرچشمه هستي فراتر از ماده نباشد آيا مي شود که ماده خود به خود به وجود آيد؟ و يا ازطريق مقايسه اي مي توانيم خودمان را قانع کنيم که حقيقت بسياري از واقعيت ها را به طور کامل درک نمي کنيم اما مطمئن هستيم وجود دارند. به طور مثال آيا حقيقت روح و گستره فعاليت هاي آن براي انسان به طور کامل آشکار است؟ اما با وجود کم اطلاعي ما نسبت به روح، وجود آن را به عنوان يک واقعيت مي پذيريم و برخي آثار آن براي ما مشهود است. نسبت به خداوند نيز بهترين روش تفکر در آثار و آيات اوست و روش روشن تر، رابطه محبتي و کشف شهودي با خداست که در حديث قدسي آمده است «قلب المؤمن عرش الرحمن» V}(مجلسي، محمد باقر، بحار، ج 55، ص 39).{V براي آگاهي به صفات خدا و قانع ساختن ذهن خود مي توانيم تصوري از صفات خدا در ذهن داشته باشيم و سپس «او» را از هر آنچه که در محدوده آمده منزه و پاک بدانيم تا به توحيد ناب دست بيابيم. براي آگاهي بيشتر ر.ک: مطهري، مرتضي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، ص 138. آيات قرآن کريم رابطه وجودي بين خداوند و موجودات را به خوبي بيان نموده و احاديث معصومين(ع) نيز به طور وضوح اين ارتباط را توضيح داده اند. خداوند متعال چه در اين جهان و چه در جهان ديگر، در کنار و جداي از موجودات نيست بلکه او - سبحانه - با اشياء و محيط با آنهاست، چنان که خود مي فرمايد: «و هو معکم اينما کنتم؛ و هر جا باشيد او با شماست» V}(حديد، آيه 4). {V در آيه 7 از سوره مجادله مي فرمايد: «ما يکون من نجوي ثلاثه الا هو رابعهم ولا خمسه الا هو سادسهم ولا ادني من ذلک ولا اکثر الا هو معهم اين ماکانوا؛ هيچ سه نفري با هم آهسته سخن نمي گويند جز اين که خداوند چهارمين آنهاست و هيچ پنج نفري نيستند مگر اين که خداوند ششمين آنهاست و هيچ جمعي نه کمتر از اين و نه بيشتر از اين نيستند جز آن که هر جا باشند، خداوند با آنها است». البته احاطه خداوند به موجودات به نحو احاطه مجرد به ممکن است نه به صورت احاطه شيء مادي به شيء مادي ديگر که صرف احاطه ظاهري است، بلکه خداوند بر جزء جزء هستي مخلوقات و همه وجود آنها احاطه دارد و هر چيزي که لفظ شيء بر آن اطلاق شود و به آن گفته شود، خداوند متعال بر آن احاطه دارد. البته در عالم ماده نمي توان مثال کافي براي اين نوع احاطه بيان کرد ولي براي آشنايي ذهن و درک اين مطلب عميق مي توان از احاطه آب دريا به امواج نام برد. در دعاي شريف کميل اين نوع احاطه به خوبي ترسيم و بيان شده است: «و باسمائک التي قلأت ارکان کلي شيء... اللهم اني اسئلک برحمتک التي وسعت کل شيء ... و بجبروتک التي غلبت بها کل شيء ... و بعظمتک التي ملأت کل شيء ... و باسمائک التي ملأت ارکان کل شيء و بعلمک الذي احاط بکل شيء و بنور وجهک الذي اضاء له کل شيء» و به طور خلاصه دلايل عقلي و نقلي، حاکم است که هرجا مخلوقي، مادي يا مجرد، داراي شعور يا فاقد شعور، زميني يا آسماني باشد، خداوند قبل از آن و بعد از آن و با آن است. خداوند موجودي نامحدود و بي نهايت است. مسأله نامحدود بودن خداوند در قرآن کريم با بيانات مختلفي آمده است. مثل: خداوند به هر چيزي محيط است؛ خداوند به هر چيزي شهيد است؛ خداوند به هر چيزي عليم است؛ خداوند به هر چيزي قدير است. يعني هر جا چيزي باشد و لفظ شيء بر آن اطلاق شود، خداوند به آن محيط و شهيد و عليم و قدير است. جايي نيست که از قلمرو حضور و قدرت و علم خداوند بيرون باشد. خداوند در عين حال که نامحدود است با هر چيزي هست ولي در آن حلول نمي کند و با آن متحد نمي شود، چون اگر با آنها مقرون و متحد و ممزوج و مخلوط بشود، مانند آنها محدود مي گردد. مثلا اگر خدا با آب باشد و در آب حلول کند، حکم آب را دارد و موجودي محدود مي شود در حالي که او منزه از هر عيب و نقص است؛ منزه از آن است که با موجودي مادي بياميزد و حکم ماده و مادي را بپذيرد. لازمه ازلي بودن و نامحدود بودن حق و اطلاق ذاتي خداي تعالي اين است که با هر چيزي باشد ولي در او نياميزد و خارج از هر چيزي باشد ولي جدا نباشد. به همين خاطر علي(ع) در خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايد: «مع کل شيء لابمقازنه و غير کل شيء لابمزايله؛ خداوند با هر چيزي است ولي نه اين گونه که در کنار آن باشد (بلکه محيط و مشرف بر آن است) و غير از هر چيزي است ولي نه به گونه اي که از آن جدا باشد». خداوند به دليل بي نهايت بودن در عين حال که با موجودات عالي و مجرد است و در عين حال که در کمال علو و عظمت است نزديک هم هست، اين چنين نيست که مقام عالي و بلند داشته باشد و در مقام تنزل و دنو حضور نداشته باشد «دان في علوه وعال في دنوه؛ در عين بزرگي و علو نزديک است و در عين نزديک بودن عالي و بلندمرتبه است. باز امير مؤمنان(ع) مي فرمايد: (نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 49، ص 136) : «سبق في العلو فلاشيء اعلي منه و قرب في الذنو فلا شيء اقرب منه فلا استعلاوه باعده عن شيء من خلقه و لا قربه ساواهم في المکان به» خداوند آنچنان بلند مرتبه است که فکر احدي به او نمي رسد و آن چنان نازل و داني و نزديک است که هيچ چيز از خدا به انسان يا غير انسان نزديکتر نيست. در عين حال که در مقام علو است و از هر بلندي اعلا است و از هر عالي بلندتر است و علو و بلندي او سابق بر هر اعتلاء و علو هر عالي است. بازلترين موجودات هم هست و به هر موجودي از خود او به او نزديکتر است به انسان از خودش نزديکتر است «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛ و ما به انسان نزدکتر از رگ گردنش هستيم» V}(ق، آيه 16). {V براي آگاهي بيشتر ر.ک: حکمت نظري و عملي در نهج البلاغه، آيت اله جوادي آملي. با چنين خدايي که همه جا حضور دارد، در هر حال و با هر زماني مي توان گفتگو و زمزمه کرد و خواسته هاي خود را با او در ميان گذاشت و او چنين زمزمه و مناجاتي را دوست دارد و ما را به آن دعوت کرده است. شفيع قرار دادن ائمه(ع) در واقع بردن افرادي آبرومند در درگاه خداوند با هدف پذيرفته شدن خواسته هايمان به واسطه آبرومند بودن آنهاست وگرنه مي توان بي واسطه و مستقيما در هر حال و وقت و مکاني به راحتي با خداوند به گفتگو نشست. همان خدايي که درون و فطرت ما او را پذيرفته و به وجود حضورش در همه هستي گواهي مي دهد و اين امري يافتن و وجداني است و اين احساس، احساسي واقعي و درست است نه احساسي خيالي و پنداري.
کد سوال : 4693
موضوع : اطلاعات عمومي>اجتماعي -فرهنگي
پرسش : آيا عناوين و القاب علماي شيعه (آيه الله و ...) حاكي از رتبه علمي افراد است يا با توجه به معناي لغوي (نشانه خدا و...) است ؟ كداميك ؟
پاسخ : ج س 1 - در مكتب‏ها و مذهب‏هاى مختلف، عناوين و القابى وجود داشته كه مردم، رهبران دينى خودشان را به آن لقب‏ها مى‏خوانند و اين القاب و عناوين، معمولاً حاكى از رتبه‏ى علمى افراد مى‏باشد. مثلاً مولوى در اهل تسنن، پاپ در مسيحيت و آيت‏الله در مذهب تشيّع. اما عنوان‏ها و لقب‏هاى مختلف (مروج‏الاحكام، ثقة‏الاسلام، حجة‏الاسلام والمسلمين، آية‏الله و آية‏الله العظمى) كه در بين روحانيون شيعه مرسوم است، در سه حوزه معنايى و كاربردى قابل بحث و بررسى است: 1- معناى لغوى: در لغت، هر يك از عناوين و القاب، بار معنايى خاص خود را دارند. مثلاً آية‏الله يعنى نشانه خدا و... اما آنچه كه در جامعه از اين‏گونه عناوين و القاب رايج است، ناظر به معناى لغوى نيست. 2- عرف خاص: چنين لقب‏هايى در بين اهل علم و تحقيق و روحانيون و در حوزه‏هاى علميه، نشانه رتبه علمى افراد بوده و حاكى از توانايى‏هاى علمى در سطوح مختلف علوم حوزوى از جمله فقه و اصول مى‏باشد. 3- عرف عام: استفاده از چنين لقب‏هايى در بين عموم مردم به طور كامل و دقيق تابع اصول و ضوابط شناخته شده نبوده و ناظر به توانايى‏هاى علمى افراد و رتبه علمى آنها نيست. كما اين كه در دانشگاه‏ها به همه تدريس‏كنندگان (مربّى، استاديار، دانشيار و استاد) استاد گفته مى‏شود، در حالى كه براساس معيارهاى شناخته شده، تفاوت زيادى بين عناوين ياد شده مى‏باشد. لازم به ذكر اين كه، بعضى عناوين از جمله آية‏الله، عنوان بسيار ظريفى است كه همه مخلوقات از بى‏نهايت كوچك‏ها تا بى‏نهايت بزرگ‏ها را شامل مى‏شود ولى از آن جا كه در رفتار بسيارى از بزرگان و رهبران مذهبى نشانه‏هاى آشكارى از شدت ارتباط با خداوند وجود دارد، به آنان علماى ربانى، آية‏الله و... گفته مى‏شود. گرچه اكثر علماى شيعه، نه تنها به دنبال چنين لقب‏هايى نبوده بلكه همواره نام خودشان را با عباراتى چون اقل‏العباد (كم‏ترين بندگان خدا)، حقير و احقرالعباد (كوچك‏ترين بندگان خدا) و غيره مى‏آورند و عده‏اى نام خودشان را بدون پيشوندهاى ياد شده مى‏آورند (مثل روح‏الله الموسوى الخمينى) و اين خود بيانگر تواضع و فروتنى آنها است كه از مهمترين نشانه‏هاى عالم ربّانى بودن است. بنابراين، عناوين و القاب ياد شده، با توجه به درجه علمى افراد فرق مى‏كند و غالبا به معناى لغوى آنان توجه نشده و يا كمترتوجه مى‏شود. ج س 2 - در پاسخ اين سؤال بايد گفت اگر منظور از به كار بردن امام خامنه‏اى به عنوان ولى‏امر مسلمين جهان همان «اولى‏الامر» و به معناى مضيق آن؛ يعنى، همان اولى‏الامرى باشد كه در سوره نساء آيه 59 وارد شده است «اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى‏الامر منكم» باشد. در اين زمينه بايد گفت كه عموم مفسران شيعه اولى‏الامر را بر حسب روايات مأثوره و بعضا بر حسب قرائن داخل در آيه شريفه به ائمه معصومين(ع) تفسير كرده‏اند. توضيح اين كه روايات بسيار متعددى دلالت بر اين مطلب دارد كه اولى‏الامر امامان معصوم(ع) مى‏باشند. چنان كه حضرت رسول(ص) در پاسخ از اين سؤال مى‏فرمايند: ايشان جانشينان من و ائمه معصومين(ع) مى‏باشند، V}(تفسير الميزان، ج 40، ص 408){V. علاوه بر روايات متعدد مفاد آيه نيز بر اين مطلب دلالت دارد زيرا در آيه نيز اطاعت از پيامبر و اولى‏الامر مطلق است وهيچ قيد و شرطى ندارد و اين دليل آن است كه آنان برخلاف حكم خدا هيچ دستورى نمى‏دهند و الا يك نوع تضاد در حكم خدا پيش مى‏آيد و اين در صورتى امكان دارد كه پيامبر و اولى‏الامر معصوم باشند و هرگز گناه يا خطايى از آنان سر نزند زيرا اگر احتمال داشت به ناروا يا اشتباه حكمى از آنان صادر شود، لازم بود استثنا شود. با اين حساب، منظور از اولى‏الامر در آيه شريفه كسانى هستند كه همانند پيامبر(ص) معصومند و هرگز خطا يا گناهى از آنان سرنمى‏زند و به اتفاق دانشمندان شيعه، اينان همان امامان دوازده‏گانه مى‏باشند، بنابراين اولى‏الامر واقعى حتى در زمان غيبت نيز خود امام زمان(عج) مى‏باشند. اما اگر منظور از ولى‏امر اولى‏الامر و به معناى موسّع آن و منظور از امر به معناى حكومت مى‏باشد؛ يعنى، كسانى كه در زمان غيبت امام معصوم(ع) از طرف آن بزرگواران براى رهبرى و اداره جامعه اسلامى منصوب شده و داراى ولايت مى‏باشند، چنان كه به اين مطلب دلايل عقلى و نقلى متعددى اشاره دارد مانند: توقيع شريف از جانب امام زمان(عج) كه مى‏فرمايند: H}«اما الحوادث الواقعه فارجعوا الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجة‏الله عليهم»{H يا مقبوله عمر بن حنظه كه امام صادق(ع) مى‏فرمايند: H}«من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى خلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فانى قد جعلته حاكما عليكم فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما استخف بحكمنا و علينا رادّ والراد علينا كالراد على الله و هو على حد الشرك بالله»{H،؛V}(اصول كافى، ج 1، ص 67){V و روايت ديگر...، در اين صورت هر چند همه فقها به صورت عام از طرف امام زمان(عج) منصوب مى‏باشند ولى در عمل يكى از فقهاء حق اعمال ولايت دارد زيرا موجب هرج و مرج و اختلال نظام مى‏شود بنابراين ولى‏فقيه واجدالشرايطى كه اقدام به تشكيل حكومت اسلامى كرد، بر ساير افراد حتى فقها و مراجع تقليد، ولايت دارد و ولى‏امر و حاكم و رهبر جامعه اسلامى شناخته مى‏شود. اما در مورد محدوده ولايت ولى‏فقيه و گستره آن بر خارج از مرزها بايد گفت كه اين مسأله از دو ديدگاه قابل پاسخ مى‏باشد: 1- ايده‏آل اسلام در نظريه امامت و رهبرى جامعه به عبارت ديگر حكم اين مسأله از جهت شرعى چيست؟ از اين جهت، همان‏گونه كه اقليم جغرافيايى، فتواى مجتهد و مرجع تقليد را شرعا محدود نمى‏كند. قلمرو ولايت‏فقيه را نيز شرعا محدود نمى‏سازد. يك ولى‏فقيه شرعا مى‏تواند همه جوامع اسلامى روى زمين را اداره كند. ولايت‏فقيه نظير جانشين پيغمبر اسلام است كه ذاتا محدوديتى ندارد مگر مانع طبيعى يا سياسى در بين باشد، كه در اين صورت هر فقيهى كه داراى شرايط رهبرى ولايت بود در منطقه خود كشور را اداره مى‏كند. اما اگر مانع سياسى نباشد، مليت ملاك نمى‏باشد، بلكه هر فقيهى كه در ساير شرايط رهبرى اعلم باشد او ولايت دارد و ساير فقهاء فقط به وسيله نصب از طرف ولى‏فقيه اعلم و آن هم در صورتى كه شرايط موجود بين‏المللى اجازه دهد و موانع سياسى در كار نباشد مى‏توانند رهبرى منطقه خويش را داشته باشند. نكته لازم در اين زمينه مسأله تابعيت از نظر اسلام مى‏باشد: از ديدگاه اسلام مرزهاى جغرافيايى جداكننده ملت‏ها و كشورها نيست. آنچه كه اهميت دارد مرز عقيدتى است و كره زمين به دو قسمت دارالاسلام و دارالكفر تقسيم مى‏شود به عقيده شيعيان سراسر دارالاسلام بايد تحت قيادت و امامت امام معصوم واحدى اداره شود و حاكمان هر منطقه از طرف او نصب و به كار گمارده شوند و طبعا همه آنان مجريان قانون اسلام و فرمان‏هاى امام معصوم خواهند بود هر چند ممكن است در حوزه حكومت خويش اختياراتى از طرف امام معصوم به ايشان تفويض شود و مقررات ويژه‏اى را در چارچوب قوانين اسلامى و با رعايت مصالح مسلمين و به اقتضاى شرايط خاص زمانى و مكانى به اجرا گذارند. بدين‏ترتيب نوعى خودگردانى در مناطق مختلف دارالاسلام قابل قبول است. البته همه اين مطالب در صورتى است كه امام معصوم، مبسوط اليه و داراى قدرت ظاهرى بر تصدى امور باشد؛ يعنى، حكومت مشروع او از طرف مردم نيز مقبول افتاده باشد. در زمان غيبت هم بر طبق نظريه نصب ولى‏فقيه جامع‏الشرايط حق ولايت بر مردم را دارد و فرمان او براى هر مسلمانى نافذ و لازم‏الاجرا خواهد بود. پس اطاعت او بر مسلمانان مقيم در كشورهاى غيراسلامى هم واجب است، حتى با وجود اين كه اين مسلمانان در كشور اسلامى كه توسط فقيه جامع‏الشرايط اداره مى‏شود نماينده در مجلس خبرگان نداشته باشند، زيرا براساس نظريه نصب كه مورد قبول اكثر فقهاى شيعه مى‏باشد، كار خبرگان فقط كشف و تشخيص ولى‏فقيه جامع‏الشرايط براى رهبرى مى‏باشند. توضيح آن كه در مسأله رهبرى دو حالت وجوددارد: حالت اول آن كه در مسأله رهبرى هيچ رقيبى براى رهبرى يافت نشود و فقيه جامع‏الشرايط براى همه شناخته شده و داراى مقبوليت عمومى باشد، در اين مورد ديگر نياز به شهادت بيّنه‏ها و يا كارشناس اهل خبره نيست. حالت دوم اين است كه چنين مشهوريت و مقبوليت عمومى وجود ندارد و انتخاب و تشخيص ولى‏فقيه جامع‏الشرايط براى مردم آسان نمى‏باشد، در اين صورت اين امر توسط نمايندگان مجلس خبرگان انجام مى‏شودو رأى و نظر اكثريت خبرگان حجت مى‏باشد، حتى براى كسانى كه ايرانى بوده‏اند ولى در انتخابات خبرگان شركت نكرده‏اند و يا اين كه شركت كرده‏اند و نماينده ايشان جز اقليت بوده است، زيرا رأى مردم به نمايندگان خبرگان (با واسطه) يا رأى مردم به ولى‏فقيه بى‏واسطه، در مشروعيت ولى‏فقيه هيچ تأثيرى ندارد، زيرا مشروعيت ولى‏فقيه الهى و مبنى بر نصب امام زمان(عج) مى‏باشد كه به واسطه ادله عقلى و نقلى متعددى اين امر ثابت شده است و مورد قبول اكثريت فقهاء شيعه مى‏باشد، بله تأثير رأى مردم در كارآمدى نظام سياسى و در جهت تحقق حكومت ولى‏فقيه مى‏باشد، زيرا تا ولى‏فقيه مقبوليت مردمى نداشته باشد توانايى رهبرى واداره جامعه اسلامى را ندارد، بنابراين همين كه در جامعه اسلامى اكثريت مردم رهبرى و ولايت ولى‏فقيه را پذيرفتند و حكومت اسلامى تشكيل شد، بر ساير مسلمانان واجب است كه اطاعت كنند. 2- از جهت قوانين بين‏المللى و در نظر گرفتن واقعيات موجود: همچنان كه مشخص شد، از جهت شرعى هيچ مانعى وجود ندارد نه براى فقيه جامع‏الشرايط كه والى همگان شود ونه براى امت اسلامى نقاط متعدد جهان كه ولايت آن فقيه را بپذيرند، اما از جهت قوانين بين‏المللى مادامى كه تعهد رسمى و ميثاق قانونى، جلوى چنين نفوذ ولايى را نگيرد، هيچ محذورى براى ولايت‏فقيه و نيز هيچ محظورى براى تولّى مسلمين نقاط ديگر جهان وجود نداشته باشد، برابر همان حكم شرعى مانند تقليد از مراجع عملى مى‏شود. اما اگر تعهد قانونى و بين‏المللى، جلوى چنين نفوذ ولايى را بگيرد و مخالفان چنين نفوذى، عملاً از سرايت آن جلوگيرى نمايند، ولى‏فقيه و مردم هر دو معذورند. ولى از آنجا كه چنين شرطى، شرط وجود واجب است نه شرط وجوب آن، احكام ولايى فقيه و حتى با مخالفت بيگانگان نيز براى ساير مسلمانان نافذ مى‏باشد مانند نفوذ حكم ولايى حضرت آيت‏اللّه‏سيد شيرازى در جريان تحريم تنباكو و نيز نفوذ حكم ولايى يا قضايى امام خمينى درباره سلمان‏رشدى. و بالاخره در نهايت مى‏توان با توجه به واقعيت‏هاى موجود، محدوديت‏ها و قوانين بين‏المللى اين نتيجه را گرفت كه: اكنون كه تمام جهان با حكومت دينى اداره نمى‏شود و امكان تشكيل حكومت جهانى اسلامى نيست، بايد در همين منطقه (ايران) حكومت دينى را برقرار كنيم، بنابراين ديگر پذيرفته نيست قانون اساسى و ساير مقررات به گونه‏اى باشد كه خارج از ايران را نيز در بر بگيرد. ازاين‏رو اگر بخواهيم در اين وضع حكومت دينى داشته باشيم، بايد به ناچار مرزهاى جغرافيايى را محترم شمرده، روابط با ساير كشورها را مطابق با عرف بين‏المللى تنظيم بنماييم. اگر قانون اساسى به گونه‏اى است كه حكومت اسلامى ايران رهبرى و ارگان‏هاى آن را محدود به يك كشور مى‏كند به خاطر محدوديت‏هاى بين‏المللى است و الا از نظر اسلام مرزهاى جغرافيايى ملاك نيست و جداكننده كشورها و ملت‏ها نمى‏باشد، بلكه آنچه مرز واقعى و جداكننده مردم از همديگر است عقيده مى‏باشد، از طرف ديگر در عصر حاضر كانون اصلى تشيع ايران است و علماى برجسته شيعه كه داراى همه شرايط باشند در ايران هستند، بنابراين عملاً ولى‏فقيه از همين سرزمين برمى‏خزيد. از ديگر سو بسيارى از شيعيان و ديگر مسلمانان جهان اعلام بيعت و وفادارى نسبت به ولى امر مسلمين كه در ايران است كرده‏اند و در حد توان از فرامين كلى و جهت‏گيرى‏هاى سياست بين‏المللى اسلامى كه توسط ايشان تعيين مى‏شود پيروى مى‏كنند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- آيت‏الله‏جوادى آملى، ولايت‏فقيه، ص 98 2- كاظم قاضى‏زاده، انديشه‏هاى فقهى سياسى امام خمينى، ص 174 3- محمدجواد نوروزى، نظام سياسى اسلام، ص 180 4- آيت‏اللّه‏جوادى آملى، ولايت‏فقيه ص 400 و 478 5- فصلنامه حكومت اسلامى، سال اول، شماره اول 6- آيت‏الله مصباح يزدى، اختيارات ولى‏فقيه در خارج از مرزها، ص 81 ج س 4 - يكى از رسم‏هاى ديرين و پسنديده مردم مسلمان و به ويژه مردم ولايت‏مدار ايران اين است كه در روزهاى ميلاد و شهادت پيامبر گرامى اسلام(ص) و ديگر پيشوايان معصوم(ع) دست از كار و تلاش روزمره كشيده و به ارزش‏گذارى و پاسدارى از ارزش‏ها و شعاير دينى پرداخته و چنين روزهايى را زنده نگه مى‏دارند و با نصب پرچم‏هاى عزا و شادى و شركت در مراسم ويژه، ارادت خويش را به آن پاكان نشان مى‏دهند و اعلام وفادارى و پيروى خويش از آنان را استمرار بخشيده و اين تعلق خاطر را به نسل‏هاى بعدى منتقل مى‏كنند. اما اعلام تعطيل رسمى از طرف دولت در ايام ميلاد و شهادت بعضى از معصومين(ع) و عدم تعطيل رسمى در چنين روزهايى نسبت به معصومين ديگر، نبايد توهم را ايجاد كند كه بين معصومين(ع) فرقى هست يا با اين كار فرقى گذاشته شد، بلكه اعتقاد ما اين است كه آنها همه نور واحد هستند و هيچ فرقى از حيث شخصيت حقوقى (امامت و پيشوايى معصوم) ندارند، بنابراين تعظيم و تكريم ويژه نسبت به بعضى از آنان، تعظيم و تكريم همه آن عزيزان مى‏باشد. اما برخى ويژگى‏ها و تأثيرگذارى‏ها موجب اين اختلاف شده است. مثلاً چون تأثيرگذارى عزادارى امام حسين(ع) براى افشاى ظلم و نمايش مظلوميت امامان(ع) بسيار مؤثر است، حتى خود امامان سفارش به برپايى عزادارى امام حسين(ع) كردند و برخى مانند پيامبر(ص) و امام على(ع) و امام صادق(ع) و امام مهدى(عج) به خاطر اين كه در زمان آنان تحولات سياسى و فرهنگى و علمى ويژه‏اى اتفاق افتاده و با نشاط و اميد بيشتر در ميان مسلمانان به وجود مى‏آورد و زنده كردن آن خاطرات براى پيروان موجب فرهنگ‏سازى و پايدارى مى‏شود، ازاين‏رو بزرگداشت ايامى كه تعلق به برخى معصومين دارد اثر بيشترى در جامعه مى‏گذارد. چنان كه دشمنان نيز از زنده شدن آن خاطرات و الگوگيرى از آن امامان بيشتر هراسناك مى‏شوند. تذكر دو نكته ضرورى است: 1- گرچه تعطيلاتى از اين نوع در جاى خود بسيار پسنديده است، اما با يك محاسبه عادى مى‏توان مجموع تعطيلات مذهبى و ملى را با اعداد و ارقام، شمرد كه حدودا بيش از دو ماه در سال مى‏شود و به ويژه در بخش آموزش و پرورش و آموزش عالى كه به بيش از پنج ماه مى‏رسد، كه اين حجم از تعطيلات براى يك كشور در حال رشد بسيار شكننده است و نيز در امر مديريت صحيح كشور ممكن است وقفه ايجاد كند و امور مربوط به جامعه اسلامى و رفع مشكلات مردم را دچار ركود كند (بديهى است با توجه به اهتمام شديد پيشوايان دين به رفع مشكلات مردم يا چنين روندى مورد پسند آن عزيزان هم نيست) و چه بسا، مردم مسلمان ايران را در پيشگاه افكار عمومى ملل ديگر ملتى تن‏پرور و عقب‏افتاده مطرح كند كه اين نيز براى حيثيت اسلام و مسلمين زيبنده نيست. 2- بزرگداشت ايام ياد شده، فقط با تعطيلى نيست بلكه از راه‏هاى ديگر (نصب پرچم و برگزارى مجالس شبانه و...) و نيز اعلام تعطيلى محدود (يك يا دو ساعت هنگام نماز ظهر و...) نيز قابل اجراست. به نظر مى‏رسد، ايجاد يك كشور پرتلاش و پيشرفته و در خط قرآن و اهل‏بيت(ع) بهترين تبليغ و مؤثرترين راه اعلام وفادارى و تبليغ از مرام آنان است. ج س 5 - دوست عزيز، با توجّه به شرايط خاص دوران جوانى، طولانى بودن دوران تجرّدِ غالب دانشجويان و خطرات جدّى تمايلات آشكار و پنهان غرائز نفسانى، لازم است برادران و خواهران دانشجو روابط خود را از نظر كمّى و كيفى تحت كنترل قرار دهند و در سطح ضرورت حفظ كنند. بنابراين، توصيه اكيد ما اين است كه: اولاً، اگر ضرورتى ايجاب نمى‏كند حتّى الامكان چنين روابطى با نامحرم برقرار نشود و خواهران دانشجو در مقابل افراد نا محرم، رفتارى متكبّرانه داشته باشند نه رفتارى صميمانه. اينكه در احكام شرعى مى‏فرمايند در غير ضرورت مثلاً مكروه است مرد با زن هم صحبت شود، مخصوصا مرد و زن جوان، به اين دليل است كه چه بسا همين هم صحبت شدن‏ها، غرايز جنسى افراد را تحريك كند و يك اُلفت و محبّت شهوانى بين مرد و زن ايجاد گردد و نقطه آغازى براى غوطه‏ور شدن در انحراف و فاسد شود. در هر حال انسان بايد دقيقا درون خود را بكاود و باطنش را عميقا مطالعه كند كه مثلاً صحبت كردن با افراد نامحرم چه ضرورتى براى او دارد. ثانيا: در صورت ناچارى و ضرورت، روابط با نامحرم تا آنجا كه به شكستن حريم احكام الهى منجر نشود، اشكالى ندارد. بنابراين، گفتگو و نگاه‏هاى متعارف بدون قصد لذّت و ريبه، اشكالى ندارد. امّا با اين حال، حتّى الامكان لازم است در كلاسها به گونه‏اى باشند كه كمترين اختلاط پديد آيد و در برخورد و گفتگو، هنجارهاى شرعى زير واجب است رعايت شود: 1ـ از گفتگوهاى تحريك كننده پرهيز شود. 2ـ از نگاه‏هاى آلوده و شهوانى خوددارى شود. 3ـ حجاب شرعى رعايت شود. 4ـ قصد تلذّذ و ريبه در كار نباشد. 5ـ دو نفر نامحرم در محيط بسته، تنها نمانند. بنابراين، سعى كنيد خود را عادت دهيد كه: 1- در صحبت با نامحرم به او نگاه نكنيد و به هيچ قسمتى از بدن او خيره نشويد و قسمت‏هاى باز و پوشيده برايتان كاملاً مساوى فرض شوند، اين مسأله را با تكرار و تلقين بايد ادامه دهيد. 2- در همه حال، خدا را ناظر بر اعمال و رفتار خود بدانيد و عفّت و حيا را فراموش نكنيد. روشن است كه هر فرد خود بهتر مى‏تواند تشخيص دهد كه كجا از مرز فراتر رفته است. «بل الانسان على نفسه بصيره ؛ آدمى بر نفس خود آگاه و بيناست»، V}(قيامت ، آيه 14){V. شوخى و خنده زن يا نامحرمان جايز نيست و اگر موجب فتنه و فساد شود قطعا حرام است. اين نكته را هم بايد توجه داشته باشيد كه آنچه روحانيون در رابطه به احكام شرعى بيان مى‏كنند از پيش خود نمى‏گويند، بلكه فتواى فقهاء و مراجع تقليد است و آنها نيز حكم را از قرآن و روايات معصومين استفاده كرده‏اند. ج س 6 - مسأله فاصله گرفتن برخى از اقشار با روحانيت، نيازمند بررسى جامعه‏شناختى از موضوع است كه در اين مجال نمى‏گنجد؛ ولى علل اجمالى آن به شرح زير است : الف) مشكلات تحميل شده بر انقلاب و تحليل نادرست از آن، يعنى مسائل را همواره از چشم روحانيت ديدن ب) بالا رفتن سطح توقع و انتظار مردم آن هم با تمركز بر روحانيت ج) تبليغات جهانى عليه انقلاب اسلامى و رهبران دينى د) عملكرد نادرست برخى از افراد روحانى در جواب اين سؤال مى‏توان به چند مطلب اشاره كرد: 1. عملكرد و رفتار تعداد محدودى از افراد روحانى كه در دستگاه‏ها و نهادهاى دولتى و حكومتى اشتغال دارند موجب پيدا شدن تعارض و شكاف بين گفتار و عمل از ديدگاه توده مردم گشته و اين امر موجبات بدبينى به تمامى روحانيت را فراهم آورده است. مردم انتظار دارند كه نه تنها در رده‏هاى سطح اول مسؤولان نظام، بلكه در ساير رده‏ها نيز شاهد صداقت، درست‏كارى، امانت‏دارى، گرايش به خدمت به مردم، بى توجهى به تجمّلات و زخارف دنيا و... باشند؛ ولى رفتار عده انگشت شمارى از آنان موجب بدگمانى و بدبينى اقشارى از مردم نسبت به روحانيت شده است. 2. برخى افراط و تفريط، رفتارها و برخوردهاى ناصحيح در بيان احكام شرع و... موجبات بدبينى عده‏اى از افراد را فراهم آورده است. 3. اختلافات جناحى و سليقه‏اى در مسائل اقتصادى، سياسى، اجتماعى و... باعث افت جايگاه و منزلت روحانيت در ديدگاه مردم شده است. 4. از ديگر علل آن، حلّ نشدن برخى از مشكلات و معضلات، عدم اجراى ارزش‏هاى اسلامى در جامعه به صورت كامل (مانند عدالت اجتماعى، مبارزه با مظاهر فساد و...) و تحليل نادرست مردم (يعنى مشكلات را همواره از چشم روحانيت ديدن) است. 5. تغيير ارزش‏هاى جامعه يكى ديگر از عوامل بروز اين مشكل است. گفتنى است پس از پايان جنگ و آغاز دوران بازسازى كشور، مدلى براى توسعه اقتصادى و اجتماعى در پيش گرفته شد كه موجب بروز تضادها و تغيير ارزشهاى جامعه به سوى ارزش‏هاى مادى، تجمل پرستى، مدرك گرايى و... شد. نتيجه طبيعى آن تغيير ديدگاه جامعه نسبت به روحانيان كه مدافع ارزش‏هاى اسلامى‏اند ـ شد. 6. تهاجم شديد و گسترده فرهنگى غرب عليه ارزشهاى اسلامى با استفاده از تمامى امكانات نرم‏افزارى و سخت‏افزارى، تكنولوژى‏هاى پيشرفته، عناصر وابسته داخلى و مطبوعات وابسته و... براى ضربه زدن به مهمترين ركن انقلاب اسلامى يعنى ولايت فقيه و حوزه‏هاى علميه و روحانيت با ناكارآمد خواندن مديريت فقهى و فراهم آوردن موجبات بدبينى مردم نسبت به اين گروه. 7. به فرموده امام على(ع) (من ملك استأثر) قدرت در دست هر كسى باشد مردم به طور طبيعى از آنها فاصله مى‏گيرند. 8. انتظارات غير واقعى و بيش از حد از روحانيت داشتن چه در حل مشكلات در زمينه‏هاى گوناگون، و چه در شيوه‏هاى سلوك فردى و اجتماعى. 9. تعميم نادرست اشكالات مشاهده شده از پاره‏اى عناصر به مجموعه و تمامى روحانيت چنانچه اگر شخصى از يك فردِ روحانى خطايى ببيند فرياد مى‏زند كه كل روحانيت منحرف گشته است. 10. با به صحنه آمدن نسل جديد و پيدايش نيازهاى نوين در عصر انفجار اطلاعات و همزمان با فاصله گرفتن از روزهاى حماسه عصر انقلاب و با توجه به كوتاهى يا ناكارآمدى نهادهاى فرهنگى مربوطه در انتقال مواريث و سرمايه‏هاى نسل‏هاى گذشته به نسل حاضر، طبيعى است كه نسل پرشور فعلى دچار فقدان الگوهاى مناسب شوند و از دسترسى به عالمان ربانى به تعداد مورد نياز احساس كمبود بود ولى دچار فقدان الگوهاى مناسب شوند. اين كمبود را مى‏توان با ارتباط گسترده‏تر با عالمان وارسته جبران كرد و از وسايل ارتباط جمعى كمك گرفت و با گسترش فرهنگ كتاب‏خوانى و بهره‏گيرى از آثار پرجاذبه براى جوانان نيز مقدارى از اين كمبود را جبران كرد. مجموعه عوامل فوق و عواملى از اين قبيل موجبات بدبينى برخى از افراد جامعه را كه داراى قوه تحليل و شناخت كامل نبوده و يا اين كه از بسيارى از مشكلات مانند تبعيض، فساد، معضلات اجتماعى، بيكارى به ستوه آمده بودند را، فراهم آورد. اما در مورد راهكارهاى حل اين معضل، هم مى‏توان آنها را به سه بخش تقسيم نمود: الف. راهكارهايى كه خود سازمان روحانيت بايد انجام دهد از قبيل، دقت در گزينش‏ها خصوصا افراد روحانى كه در دستگاههاى دولتى و نهادهاى حكومتى مشغول به كار هستند يا مى‏شوند و نظارت دقيق بر اعمال آنان و برخورد با افراد خاطى پرهيز از اختلافات جناحى و تفرقه و خانه‏تكانى و انقلاب در روش‏هاى اطلاع‏رسانى، نسل جديد (نسل اطلاعات) را بهتر پاسخ‏گو بوده و با تعامل و نزديكى بيشتر روحانيت و جوانان (مخصوصا استفاده از روحانيون جوان، تحصيل كرده و خوش‏ذوق)، شاهد تحولى ديگر در انتقال ارزش‏ها به نسل جديد و نسل‏هاى آينده باشيم. ب. اقداماتى كه در جامعه بايد انجام بگيرد مانند بالا بردن درك و شناخت مردم و شناساندن علل و عوامل مشكلات اقتصادى و اجتماعى، توطئه‏هاى دشمنان در تضعيف روحانيت و... از طريق ارائه برنامه‏هاى فرهنگى دقيق و كارشناسانه بوسيله مطبوعات و رسانه‏هاى ملّى و... و يادآورى و تبيين دستاوردهاى با ارزش و مفيدى كه در كشور ما به بركت رهبرى روحانيت حاصل شده در مقايسه با ساير كشورهاى همسايه و زمان قبل از انقلاب. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1. على ذو علم، انقلاب و ارزشها. 2. امام خمينى و حكومت اسلامى، ج 8، روحانيت، اجتهاد و دولت. 3. فرامرز رفيع‏پور، توسعه و تضاد.
کد سوال : 4694
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : .
پاسخ : در مورد سبب و حكمت غيبت ولى عصر(عج) مى‏توان به موارد زير اشاره كرد: 1. با توجه به اين كه امام، معصوم است و عصمت نيز از شناختهاى خطاناپذير، از اين رو، كشف مى‏گردد كه غيبت امام، اطاعت از امر الهى است و در صورت عدم غيبت، معصيت كار خواهد بود و معصيت و عصمت هم كه قابل جمع نيست. بنابراين، به همين دليل معصوم بودن امام، مى‏پذيريم كه اراده الهى بر اين امر تعلق گرفته است و آن امام معصوم هم در دريافت اراده الهى، دچار هيچگونه خطا و تخلفى نخواهد گرديد. نتيجه آن كه با علم به معصوم بودن امام لزومى ندارد در جستجوى سبب غيبت برآييم. 2. با وجود بى‏نيازى از ذكر سبب، به دليل ذكر شده در بند قبل، اگر هم سببى به نظر آيد، آن نه از ناحيه خداوند خواهد بود و نه از جانب امام. اما سبب غيبت از سوى خداوند نيست، چرا كه چنين امرى؛ يعنى غيبت، با هدف تكليف منافات دارد. بدين بيان كه در صورت حضور امام، مردم تكليف خود را بهتر خواهند فهميد و لذا هدايت‏يافتگى و كمال بهترى خواهند داشت. نيز، سبب غيبت امام هم نميتواند باشد چرا كه او معصوم است. معصوم بودن امام، مى‏طلبد كه به اين نكته بديهى كه حضور او براى بيان تكليف مردم ضرورى است، پى ببرد. از اين رو، نه خداوند، علت غيبت است و نه امام بلكه علت غيبت، خود امت است منشأ اين سببيت امت در غيبت ولى عصر(عج) مى‏تواند يكى از موارد زير باشد: الف. شرايط امنيتى براى امام وجود ندارد. اگر بپذيريم حضور امام، ملازم با حذف فيزيكى اوست، آيا، عقل براى حضور امام چه قضاوتى خواهد داشت؟ وقتى به گواهى تاريخ سرنوشت يازده وجود مقدس از سفيران الهى، شهادت بود، آيا، با وجود علم به شهادت امام در صورت حضور، باز هم آخرين سفير الهى نيز دچار همين سرنوشت شود؟ درباره اين جواب، گفته شده است اگر امام، خوف جانى از ظالمين دارد، چرا دوستداران او از فقدان حضورش در رنج باشند. پاسخ آن است كه لطف امام در زمانه غيبت هم شامل حال آنان است. ب. عدم تمكين مردم از امام؛ بدين بيان كه بايد شرايط براى اجراى آن حكومت عدل محض آماده باشد و دراين مقطع طولانى غيبت، تكامل عقلانى انسان به حدى برسد كه آمادگى‏هاى لازم را براى پذيرش فطرى، علمى و عقلى آن تحول بنيادى در عرصه رهبرى را كسب كند. چنين تحولاتى در ستيز با موانع فرهنگى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى حاكم بر عالم در طول دوره‏ى طولانى غيبت صورت مى‏گيرد و روند تكامل عقلانى انسان را مى‏سازد. اين نكته داراى اهميت بيشترى مى‏باشد. براى مطالعه بيشتر ر.ك: 1. قواعد المرام فى علم الكلام، البحرانى، ميثم بن على بن مثيم، نشر مهر، قم، 1398 ه.ق (ص 190 به بعد) 2. اعلام الورى باعلام الهدى، الطبرسى، امين الاسلام الشيخ ابن على الفضل بن الحسن، مؤسسه آل‏البيت(ع) لاحياء التراث، قم، 1417 ه.ق، (ج2، ص 297 و 301) 3. غيبت و مهدويت در تشيع اماميه از ديدگاه دكتر جاسم حسين و دكتر ساشادينا، ترجمه محمود افتخارزاده 4. مجموعه آثار، شريعتى، على، ج 9 و 19.
کد سوال : 4695
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا در سالهاي اخير حزب چپ و راست سعي در ايجاد تفرقه در بين مردم در جهت منافع خود دارند؟
پاسخ : در اين رابطه نكات ذيل را مورد بررسي قرار مي دهيم : اولا": پيدايش جناح ها و گروه هاي رقيب و مخالف , امري طبيعي و به گونه اي اجتناب ناپذير در روند توسعه سياسي و اقتصادي جوامع به وجود مي آيد و از آن گريزي نيست و در واقع اين امر نمايانگر وجود سلايق و ديدگاه هاي مختلف مي باشد كه به صورت شكلي خاص از سازماندهي نيروهاي اجتماعي درآمده و در پي كسب و حفظ قدرت دو جهت اجراي نظرات خود براي پيشرفت جامعه و يا نقش آفريني در تصميم گيري هاي سياسي مي باشند. ثانيا": وجود گروه هاي سياسي و احزاب در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به رسميت شناخته شده است . اصل 26 قانون اساسي چنين بيان مي دارد: »احزاب و جمعيت ها, انجمن هاي سياسي و صنفي و انجمن هاي اسلامي يا اقليت هاي ديني شناخته شده آزادند, مشروط به اين كه اصول استقلال , آزادي , وحدت ملي , موازين اسلامي و اساسي جمهوري اسلامي را نقض نكنند. هيچ كس را نمي توان از شركت در آنها منع كرد يا به شركت در يكي از آنها مجبور ساخت «. به علاوه مسوئولين نظام جمهوري اسلامي تنها با اين پديده مخالفت نكرده اند; بلكه آن را به رسميت شناخته اند. حضرت امام در اين مورد مي فرمايد: »كتاب هاي فقهاي بزرگوار اسلام پر است از اختلاف نظرها و سليقه ها و برداشت ها در زمينه هاي مختلف نظامي , فرهنگي , سياسي , اقتصادي و عبادي و... و اين مسائله روشن است كه بين افراد و جناح هاي موجود وابسته به انقلاب اگر اختلاف نظر هم باشد, صرفا" سياسي است ولو اين كه شكل عقيدتي به آن داده شود, چرا كه همه در اصول مشتركند و به همين خاطر است كه من آنان را تائييد مي نمايم . آنها نسبت به اسلام و قرآن وفادارند و دلشان براي كشور و مردم مي سوزد و هر كدام براي رشد اسلام و خدمت به مسلمين طرح و نظري دارند كه به عقيده خود موجب رستگاري است ...«, V}(صحيفه نور, ج 21, ص 46) {V. مقام معظم رهبري در اين زمينه مي فرمايند: »جمعي از برادران از يك جناح و جمعي از جناح ديگر, در مجلس يا در بيرون از مجلس با هم اختلاف نظر واختلاف سليقه و بگو مگو دارند, يك مقدار از اين اختلاف نظرها طبيعي است به خصوص در يك جامعه اسلامي و آزاد مثل جامعه ما, اجتناب ناپذير بلكه لازم است ولي اگر از حدود خود خارج شود به نفع دشمن است . در اين مخالفت هاي جناحي و گروهي با يكديگر, بايد حدود نگه داريد«, V}(مجموعه حديث ولايت , ج 6, ص 54) {V. ثالثا": در صورتي كه جناح هاي مختلف در چارچوب ضوابط, قوانين و مقررات و در راستاي حفظ وحدت و امنيت و منافع ملي فعاليت نمايند اثرات بسيار مثبت و سازنده اي به دنبال دارد كه برخي از آنها عبارتند از: 1- سازمان دهي و انسجام نيروهاي پراكنده و شكل دهي به افكار عمومي ناهماهنگ . 2- تربيت و رشد نيروهاي كارآمد براي توسعه نظام سياسي . 3- انعكاس خواسته هاي مردم به دستگاه حاكم و سلب استعداد و فساد سياسي , اقتصادي و اداري از قواي حاكم و كارگزاران نظام . 4- توسعه سياسي و رشد اجتماعي در اثر رقابت در مشاركت سياسي . 5- شفاف شدن ديدگاه ها و مدون شدن برنامه ها در جريان رقابت هاي سياسي . 6- جلوگيري از انحراف ها و گرايش نيروهاي پرجنب و جوش جوان و تك روي هاي آنها. 7- حفظ و ثبات نظام در صورتي كه در اصل نظام , اعتقاد مشترك داشته باشند و تفاوت آنها تنها در سليقه ها و برنامه هاي سياسي باشد. 8- گزينش و معرفي نامزدهاي انتخاباتي براي كسب قدرت . 9- آگاهي مردم در جريانات سياسي و اجتماعي و مشاركت هر چه بيشتر آنها و... . رابعا": در صورتي وجود جناح ها براي امنيت و وفاق و منافع ملي خطرآفرين و موجب نگراني مي شود كه احزاب به جاي رقابت سالم و سازنده و همكاري براي پيشبرد و توسعه كشور, دست به اقداماتي براي حذف رقيب زده و پا را از محدوده قوانين و مقررات فراتر گذاشته و فقط به دنبال منافع حزبي خود باشند و طرفداران حزب نيز شديدا" متعصب و ملتزم به منافع حزبي باشند اين روش نه تنها با ارزش هاي اخلاقي و اسلامي تعارض دارد بلكه انسان را از تعقل و آزادانديشي باز مي دارد و در اثر افراط در تعظيم و تقديس حزب و جناح ماهيت انساني خود را از دست مي دهد. لذا حضرت امام (ره ) هر چند موافقت خود را با ايجاد تشكلها سياسي مختلف اعلام مي دارند ولي دو شرط اساسي و مهم را مورد اهتمام قرار مي دهند: شرط اول - كه يك شرط ماهوي است : اختلاف نظرها از مقوله رد خط مشي ها فراتر نروند. (اختلاف اگر زير بنايي و اصولي شد, موجب سستي نظام مي شود و اين مسائله روشن است كه بين افراد و جناح هاي موجود وابسته به انقلاب اگر اختلاف هم باشد صرفا" سياسي است ... آنها نسبت به اسلام و قرآن و انقلاب وفادارند و دلشان براي خود و مردم مي سوزد) V}(همان , ص 178) {V شرط دوم - تبلور بيروني اختلاف نظرها, فقط بايد به شكل رد انتقادات سازنده باشد و نه تخريبي و حذفي .« حضرت امام در اين زمينه مي فرمايند »انتقاد غير از برخورد خطي و جرياني است اگر در اين نظام كسي يا گروهي خداي ناكرده بي جهت در فكر حذف يا تخريب ديگران بر آيد و مصلحت جناح و خط خود را بر مصلحت انقلاب مقدم بدارد, حتما" پيش از آنكه به رقيب يا رقباي خود ضرب بزند به اسلام و انقلاب لطمه وارد كرده است « V}(روحانيت و حوزه هاي علميه از ديدگاه امام خميني (ره ): ص 44) {V بنابراين روشن مي شود كه اصل مسائله حزب گرايي و گرايش هاي سياسي مختلف , با حفظ شرايط و حدود آن , امري مثبت است . اما اين كه گفته شود روحانيان و ياران امام , با وجود آوردن احزاب گوناگون , در صدد ايجاد تفرقه هستند, ادعايي است كه اثبات آن به غايت دشوار است و لااقل كليت ندارد, زيرا به رغم بعضي از اختلاف نظرها در مسائل سياسي و اقتصادي و رقابت هاي حزبي , روحانيان و ياران امام , در اصول و مباني نظام و حفظ وحدت , امنيت و منافع ملي با هم كاملا" اتفاق نظر دارند و اين مطلب را بارها در شرايط حساس به اثبات رسانده اند; از اين رو بايد علت تفرقه را در جايي ديگر جستجو كرد. عاملان اصلي اين اختلاف ها, عناصر نفوذي دشمن و افراد غيرخودي اند كه به روحانيت و خط امام و رهبري اعتقاد ندارند و در صددند تا با سوئ استفاده از فضاي آزاد سياسي كشور و اختلاف نظرهاي سياسي , دست به ايجاد تفرقه و تضعيف گروه هاي طرفدار نظام زده و منافع شوم خود را تائمين كنند.
کد سوال : 4696
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چون قبلا فيلم هاي مبتذل زيادي ديده ام چطور مي توانم با اراده اي قوي از ارتباط با جنس مخالف پرهيز نمايم و نسبت به آنها بي تفاوت باشم ؟
پاسخ : برادر عزيز از مكاتبه صريح شما تقدير و تشكر مي كنيم و اميدواريم بتوانيم در ارائه خدمت موفق باشيم . قبل از پرداختن به موضوع يك نكته اساسي را متذكر مي شويم كه از شما انتظار داريم به توصيه هاي ارائه شده بصورت دقيق , دائم و كامل پايبند باشيد و الا صرف كسب اطلاع در رسيدن به هدف كافي نيست و آنچه ما را به مقصد و مقصود مي رساند عمل كردن است و بس پس بعد از آگاهي از راهكارها, آستين همت به كمر زده و با پشتكار و جديت تمام , عمل كنيد تا مقصد حاصل آيد. 1. بنيان هاي ايماني و اعتقادي خود را تقويت كنيد و در اين مسير از مطالعه كتب اصول اعتقادي و تفكر در مورد نظام آفرينش و اوصاف الهي غفلت نكنيد و در كنار آن از كتب شهيد دستغيب همانند معاد, سراي ديگر گناهان كبيره و صلاه الخاشعين و... نيز بايد بهره بگيريد تا نور ايمان در وجودتان شعله ور گردد تائكيد مي كنيم در روز حداقل 20 تا 30 صفحه از يكي از كتب شهيد دستغيب را مطالعه كنيد و محتوا و پيام آن را با خود تكرار نمائيد و برخي جملات پر معناي آن را به خود تلقين نمائيد. 2. به نماز اول وقت و با حضور قلب بسيار اهميت دهيد چرا كه نماز بهترين و موئثرترين مانع از معاصي است . هر چه به نماز خود بيشتر اهتمام داشته باشيد در ترك معاصي موفق تر خواهيد بود. برادر عزيز حتي مي توانيد براي حل اين مشكل خود به صورت خاص از نماز كمك بگيريد آن گونه كه خداوند مي فرمايد و استعينوا بالصبر و الصلاه لذا هرگاه دوستي هاي اين چنيني به ذهن شما خطور كرد و يا سخت در تنگناي نياز به دوستي هاي مضر و آسيب زا قرار گرفتيد وضو گرفته و با حضور قلب 2 ركعت نماز بگزاريد و در آن از خداوند براي حل معضل خود استعانت بجوئيد و بدانيد كه به ميزان اعتقادتان به راهگشا بودن نماز, خداوند نيز به شما كمك خواهد كرد. پس هم نمازهاي واجب را با عنايت قلبي و توجه و در اول وقت بخوانيد و بدانيد تا نماز شما نماز است هرگز باب معصيت به روي شما گشوده نخواهد شد و هم آنكه مخصوص رها شدن از اين گرفتاري نماز بخوانيد. 3. در خيابان و فضاهاي مختلط مواظب نگاه خود باشيد و نگاه خود را سخت كنترل كنيد. 4. وقت خود را با برنامه ريزي قبلي و بر اساس محتواي مشروع , هدفدار و مفيد پر كنيد و فرصتي را براي پرداختن به اين گونه موضوعات باز مگذاريد تا به سراغ آنها برويد و حتي براي ذهن خود هم محتواي صحيح و سالم و از پيش تعيين شده داشته باشيد و به محض ورود اينگونه افكار سريع ذهن خود را به سوي فعاليت هاي ديگر كه مورد علاقه شماست مشغول سازيد. بي ترديد تا ذهن آلوده نگردد, رفتار آلوده نخواهد شد و كسي كه رفتار پاكي دارد بدون ترديد ذهن او نيز غبار آلود نيست . 5. پيامدهاي ناگوار اخلاقي , اجتماعي , ديني و... اينگونه دوستيها را يك لحظه از فكر خود دور نگاه نداريد و هميشه توجه داشته باشيد كه اينگونه رفتارها عاقبت خوشي كه ندارد هيچ , جز آبرو ريزي , بي ايماني از كف دادن عزت , اعتبار و حرمت انساني و اجتماعي و... نتيجه ديگري نخواهد داشت لذا انشايي از پيامدهاي زشت و ناگوار اينگونه دوستيها بنويسيد و روزي دو بار از روي آن بخوانيد و هر روز 3 سطر به آن اضافه كنيد بايد بگونه اي از پيامدهاي اين عمل آگاهي پيدا كنيد كه بجاي خوشايندي از آن متنفر شويد و از عمق دل خود زشتي آن را باور داشته باشيد و از آن راه از دل بيزاري بجوئيد و اين نفرت و انزجار را به جاي خوشايندي هميشه مد نظر داشته باشيد پر واضح است كه نه تنها آدمي بلكه هيچ موجود زنده اي به سمت رفتاري كه تنفرآور است نمي رود و خود از آن كناره مي گيرد. 6. در جمع دوستاني كه به اين اعمال مشغول هستند شركت نكنيد و يا حداقل وقتي به گزارش اين نوع عملكردهاي زشت خود مي پردازند گوش ندهيد بلكه به مقابله با سخنان و عملكرد زشت آنها برخيزيد و آنها را به خير دعوت كنيد. 7. در برخورد با جنس مخالف متكبرانه و با چهره گرفته مواجه شويد تا آنها جرائت چنين جسارتي را به خوشان ندهند لذا با ناسزا و بدگويي و تندخويي آنها (و بويژه فرد مورد نظر را) از خود برانيد و هرگز با چهره خندان و گشاده روي آنها را پذيرا نباشيد. # ورزش را فراموش نكنيد و هر روز حدود يك ساعت ورزش كنيد. 8. قرائت قرآن , به صورتي كه هر روز حداقل 40 آيه و در سه وعده را فراموش نكنيد همين طور طي برنامه اي ثابت دعا و توسل و التجائ به درگه حضرات ائمه معصومين (ع ) را در برنامه روزانه و يا حداقل هفتگي خود داشته باشيد و گاه مخصوص حل همين مشكل و هموار ساختن مسير زندگي سالم و ايده ال از آنها استمداد بجوئيد و فراوان به درگه آنها پناه ببريد وخود را در دامن اهل بيت بياندازيد تا آن بزرگان دست جملگي ما را در لحظه لحظه زندگي پر مخاطره بگيرند. انشائ الله
کد سوال : 4697
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : براي جواني كه به سن 19 سال از لحاظ شرعي و علمي چقدر خواب در شبانه روز لازم است ؟
پاسخ : از آنجا كه جوان منبع انرژي است و زمان شكوفاسازي توانايي ها و استعدادهاي دروني اوست بايد از قدرت خلاق خود كمال بهره را ببرد و با رشد جنبه هاي مختلف جسماني و رواني خويش گامي به سوي سعادت بردارد و اگر از اين دوره استفاده كافي نبرد و اهمال كاري و تنبلي و سستي را سيره خود قرار دهد خسران زيادي كرده چرا كه به قول اميرالموئمنين (ع ): »لا تجتمع الفطنه والبطنه « يعني فطانت و هوشندي با پرخوري جمع نمي شود. پرخور هرگز خردمند نمي شود. پس با همتي بلند و استفاده كردن از دقايق و لحظات اندك شبانه روز, اندوخته هاي علمي و عملي خويش را افزايش داد و در زماني كه توانايي هاي بدني وذهني انسان رو به كاهش و ضعف است بتواند از تجارب عمل و اندوخته هاي علمي گذشته خود بهره برداري نمايد. بنابراين در اين سنين و متناسب با ويژگي هاي جسماني خود بين 6 تا 8 ساعت خواب و استراحت براي فرد لازم و ضروري است كه 80 درصد اين زمان بايد در شب قرار گيرد چرا كه خواب در شب آرامش بخش تر است و بهتر باعث رفع كسالت و خستگي بدن مي شود. اما راه كار پيشنهادي ما براي كاهش خواب اين است كه بايد با برنامه ريزي دقيق به تدريج از ميزان خواب خود بكاهيد. مثلا" جدولي نظيم كنيد كه به مدت يكماه از طول خواب خود يك ساعت كم كنيد. هر 5 روز 10 دقيقه (5 دقيقه از ابتدا و 5 دقيقه از انتها) از خواب خود بكاهيد و در 5 روز بعد اين مقدار را دوبرابر كنيد تا ظرف 30 روز 60 دقيقه از خواب شما كاسته شده باشد و به اصطلاح عادت شكني تدريجي داشته باشيد. بعد از يك ماه اگر باز هم مدت خواب شما زياد است به همين ترتيب از طول آن بكاهيد. در عين حال ميزان كاهش نبايد از حد مورد نياز بدن افزون تر شود.
کد سوال : 4698
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره>احكام
پرسش : حكم ازدواج موقت در زمان حاضر چيست ؟
پاسخ : مسائله ازدواج موقت از نظر تئوريك كاملا" پذيرفته شده است و نه تنها اسلام , بلكه برخي از متفكران بزرگ غربي , مانند راسل نيز يكي از راه هاي حل مشكل ازدواج دائمي ديررس در دنياي كنوني را, پناه بردن به ازدواج موقت مي دانند. از نظر عملي نيز در نظام جمهوري اسلامي اين مسائله مقبول افتاده , ليكن ديد اجتماعي در اين رابطه مشتمل بر نوعي خطاست . به عبارت ديگر متعه نيز نوعي ازدواج است و بايد, مانند ازدواج دائم مراحل قانوني خود مانند: ثبت در دفتر ازدواج و ... را بگذراند و در اين صورت كسي مانع آن نيست . بنا بر اين هر كسي از افراد واجد شرايط ازدواج موقت , مي تواند از شخصي خواستگاري كند و براي مدتي موقت مانند چند ساله ي دوران تحصيل , با وي ازدواج نمايد. آنچه در اين جا مشكل ايجاد نموده آن است كه غالب افراد, ازدواج موقت را با كاميابي آني اشتباه گرفته اند و همين مسائله سبب شده كه اين موضوع نتواند در جامعه ما جايگاه حقيقي خود را باز يابد. با اين همه انتقاد شما انتقادي به جا و به مورد است , ولي مسائله از چند جهت دچار مشكل است : 1- از نظر فرهنگي جامعه ما هنوز ظرفيت پذيرش اين حكم الهي را به نحو شايسته پيدا نكرده است . 2- از نظر بهداشتي و سيستم قانوني , پيش بيني هاي لازم براي آن صورت نگرفته است . براي حل اين مشكلات مي بايستي تلاش فرهنگي و اجتماعي به صورت گسترده صورت پذيرد تا اين كه جوانان از آسيب شياطين مصون بمانند. ما نيز در آن چه شما نوشته ايد با شما كاملا" هم فكريم و اميدواريم در آينده مسائله به صورت معقولي حل گردد. نظر آيت الله مكارم در عقد ازدواج با دختر باكره به شرح زير است : الف ) دختري كه به حد بلوغ رسيده و رشيده است ; يعني , مصلحت خود را تشخيص مي دهد, اگر باكره باشد, بنابر احتياط بايد با اجازه پدر و يا جد پدري ازدواج نمايد و فرقي در اين حكم بين ازدواج دائم و موقت نيست . ب ) اگر همسر مناسبي براي دختر پيدا شود و پدر مخالفت كند نياز به اذن پدر نيست . ج ) هم چنين اگر دختر نياز به ازدواج داشته باشد و دسترسي به پدر يا جد پدري ندارد, نياز به اذن آنها نيست . تذكر 1- در مواردي كه نياز به اذن پدر شرط است , فرقي نمي كند كه متعاقدين قصد دخول و نزديكي داشته باشند, يا نداشته باشند. تذكر 2- چون ازدواج امر مهم و حساسي است كه سرنوشت آينده زندگي را رقم مي زند, بهتر است اين كار با مشورت و صلاحديد پدر و مادر و بزرگ ترها انجام گيرد.
کد سوال : 4699
موضوع : كلام و دين پژوهي> سياسي
پرسش : آيا اسلام با آزادي بيان و عقيده مخالف است توضيح دهيد.
پاسخ : آن چه در روايات به طور خاص , آزادي بيان را يكي از وظايف مردم در قبال حاكم , مطرح كرده , عبارت »النصيحه لائمه المسلمين « است . امير موئمنان (ع ), در اين باره مي فرمايند: H}»و اما حقي عليكم فالوفائ بالبيعه و النصيحه في المشهد و المغيب {H; حق من بر شما اين است كه به بيعت وفا نمايند و در حضور و غيب نسبت به من خالص خير خواه باشيد«, V}(نهج البلاغه , خطبه ي 34){V. مسلما" وجود آزادي بيان در جامعه , براي خيرخواهي از حاكم و مصاديق آن (مانند انتقاد صحيح و سازنده همراه با شرايط آن ) لازم است . مواردي نظير امر به جدال احسن »ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن «, V}(نحل , آيه 125){V و »ولا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتي هي احسن «, V}(عنكبوت , آيه 46){V و امر و ترغيب به گزينش بهترين كلام »فبشر عباد # الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه «, V}(زمر, آيه 17 و 18){V و مواردي كه از مخالفان درخواست برهان شده »قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين « همه با بياني روشن , به لزوم آزادي بيان در جامعه ي اسلامي نظر دارد. بنابراين در انديشه اسلامي , در اصل ضرورت »آزادي بيان « و ثمراتي كه بر آن مترتب است و ضررهاي ناشي از منع آن , هيچ ترديدي نيست . اما سوئال اساسي آن است كه آيا براي اين »آزادي « حد و مرزي هست يا نه ؟ آيا هر كس هر چه بخواهد, مي تواند بگويد؟ و هر نظر و انديشه يا هنر, رمان و... را مي تواند آزادانه پخش كند؟ گفتني است در هيچ نظامي , آزادي بيان به صورت مطلق و بدون حد و مرز وجود ندارد; بلكه آزادي محدود و در چارچوب ارزش هاي پذيرفته شده در هر جامعه است , اين چارچوب ها از هر نظام و جامعه اي تا نظام و جامعه ديگر, متفاوت است و مبتني بر جهان بيني و نظام فكري آن جامعه مي باشد. »موريس دوورژه « درباره ي چارچوب »آزادي « در دموكراسي مي نويسد: »آيا با اعطاي آزادي به دشمنان آزادي , به آنها اجازه داده نمي شود كه آزادي را در هم بكوبند؟... دموكراسي به مخالفان خود اجازه بيان عقايدشان را مي دهد; ولي تا وقتي كه اين كار را در چارچوب روش هاي دموكراتيك انجام دهند«, V}(جامعه شناسي سياسي , ص 343){V. در متن اعلاميه »حقوق بشر فرانسه « آزادي از اطلاق افتاده و مقيد به حدود قانوني شده است : »آزادي آگاهي از افكار و عقايد از گران بهاترين حقوق بشر است . بنابراين هر يك از افراد كشور, مي توانند آزادانه هر چه مي خواهند بگويند, بنويسد و به چاپ برسانند; مگر مواردي كه قانون معين كرده باشد. در آن صورت تجاوز از آزادي مزبور, مستلزم مسوئوليت خواهد بود«, V}(ماده ي يازده قانون مزبور; حقوق اساسي در جمهوري اسلامي ايران , ج 7, ص 30){V. آزادي بي حد و حصر و بدون كنترل , آسيب ها و تباهي هاي گوناگوني را متوجه جامعه مي كند; مانند: 1. تحريك و تهييج عموم به اعمال و افعال و يا خودداري هايي كه مضر به حال جامعه و دولت است (نظير آنارشيسم ); 2. هتاكي و فحاشي به مقامات مذهبي , ملي و سياسي و افراد مردم ; 3. افشاگري و انتشار اسرار خصوصي افراد و مقامات و نيز اسرار نظامي و سياسي كشور; 4. انتشار و القاي اخبار نادرست و شايعه پراكني و ايجاد اختلال در امنيت فكري جامعه , V}(حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران , ج 2, ص 455){V بنابراين هيچ منطقي , آزادي لجام گسيخته و بدون حد و مرز را در هيچ عرصه اي از جمله در عرصه »بيان « و امثال آن تائييد نمي كند, ليكن آنچه در اينجا مهم است اصول و ارزش هايي است كه مي تواند دايره آزادي ها را محدود كند و در اين عرصه بين انديشه اسلامي و تفكر ليبرالي تفاوت بسيار است . در ديدگاه ديني , گرچه آزادي بيان جايگاه مهمي دارد; اما با توجه به احكامي چون حرمت غيبت ; تهمت و دروغ , اين نكته روشن مي شود كه آزادي مطلق در گفتن وجود ندارد; بلكه گفتار بايد صادق باشد و موجبات اذيت و آزار ديگران و تضييع حقوق عمومي را فراهم نسازد. از ديدگاه اسلام آزادي بيان مقيد به مصالح شخصي و جامعه ي اسلامي و مصالح عاليه ديني است . ازاين رو در مواردي كه احتمال فساد در كار است , يا آزادي بيان انحراف عقيدتي و اخلاقي و امثال آنها را پديد مي آورد, جايي براي آن وجود ندارد. از منظر حضرت امام (ره ), مهم ترين قيود آزادي بيان عبارت است از: 1. آزادي تا مرز فساد; يعني آنجا كه از آزادي فساد خيزد دايره آن محدود به حدي مي شود كه سلامت معنوي جامعه حفظ شود . 2. آزادي در چارچوب اسلام و قوانين كشوري ; 3. آزادي تا مرز اضرار مردم ; 4. آزادي تا مرز توطئه بر ضد نظام اسلامي , V}(صحيفه ي نور, ج 7, ص 232; ج 22, ص 283; و ج 6, ص 270; و ج 22, ص 169){V در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران , انواع آزادي ها به رسميت شناخته شده است و دولت نيز موظف به تهيه و تدارك تمامي زمينه هاي لازم براي تحقق اين نعمت الهي است ; مشروط به آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي نباشد: »نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند; مگر آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد...«, V}(اصل 24 قانون اساسي ){V. آزادي عقيده از ديدگاه اسلام از آن جايي كه اسلام صاحب مكتب و جهان بيني ويژه است , هرگز آزادي عقيده مطرح در غرب را نمي پذيرد; يعني , نمي گويد: هر كس مادام كه زياني به ديگران نرساند آزاد است , هر عقيده اي داشته باشد(#پاورقي ). در عين حال كسي را مجبور به پذيرفتن مكتب خود نمي كند; بلكه اصول پايه آن را با دلايل روشن عقلي و نقلي (قرآن و حديث ), مشخص مي كند و سپس همگان را به پذيرش عقيده اسلامي دعوت مي نمايد. از ديدگاه اسلام , عقيده ي مطلق , آزاد نيست ; بلكه حد و مرز دادن به آزادي عقيده , با توجه به موارد زير امري لازم و ضروري است . اول . عقيده اي كه انسان انتخاب مي كند, هميشه بر مبناي تفكر و انديشه نيست ; بلكه اغلب اين عقايد, بر اساس تقليد و بررسي كوركورانه از نياكان و پدر و مادر و يا از محيط است . گاهي نيز بر اساس احساسات , عقيده اي شكل مي گيرد. و از آن جايي كه دلبستگي ها, موجب تعصب , جمود, خمود و سكون مي شود, بشر نمي تواند در عقيده به طور مطلق آزاد باشد. دوم . عقيده , مانع تفكر و آزادي انديشه مي شود; زيرا وقتي به امري دلبسته شد, چشم و گوش بصيرت , كور و كر مي گردد, V}(ر.ك : شهيد مطهري , پيرامون جمهوري اسلامي , ص 8 و ص 97 - 98){V. سوم . عقايد غلط, باعث اسارت انسان ها و خروج از مسير انسانيت مي شود و بايد اين زنجيرها را از دست و پاي او باز كرد; مانند طبيبي كه آزادي انسان هايي را كه از خارش بدن لذت مي برند, مي گيرد و به طبابت آنان مي پردازد, V}(شهيد مطهري , آشنايي با قرآن , ج 3, ص 228 - 225){V. چهارم . از آن جهت كه لازمه ي محترم شمردن بشر, هدايت نمودن او در راه ترقي و تكامل است , بايد جلوي هر عقيده اي كه انسان را از تكامل باز مي داد, گرفته شود, V}(شهيد مطهري , پيرامون جمهوري اسلامي , ص 100){V. بنابراين جواز آزادي در مورد عقايدي است كه مبناي آن تفكر و انديشه باشد; در واقع آزادي چنين عقيده اي به آزادي فكر مستند است . علاوه بر مطالب ياد شده , مهم ترين نكاتي را كه در مورد آزادي عقيده از متون اسلامي حاصل مي شود, مي توان به صورت مختصر در نكات ذيل بيان كرد: 1. اسلام هرگز اجازه ي تفتيش عقايد را نمي دهد و كسي را از اين نظر, تحت فشار نمي گذارد. اگر كسي اظهار قبول اسلام كرد, اين اظهار را محترم مي شمارد و بدبيني و سوئ ظن را در اين زمينه مجاز نمي داند: »و لا تقولوا لمن القي ت اليكم السلام لست موئمنا«, V}(نسائ, آيه ي 94){V؛ 2. در نظر اسلام , اصولا" عقيده ي ديني , چيزي نيست كه با اجبار و اكراه درست شود; بلكه بايد از ديدگاهي منطقي و دلايل مستحكم سرچشمه گيرد: »لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي «, V}(بقره , آيه 256){V. 3. پيروان اديان آسماني , هر چند با آمدن اسلام منسوخ شده اند, حق دارند به عنوان يك اقليت مذهبي (طبق شرايط اهل ذمه كه در كتاب هاي فقهي آمده است , در كشور اسلامي زندگي كنند و با رعايت شرايط زير تحت حمايت حكومت و قوانين اسلامي باشند. الف . عدم قيام مسلحانه عليه مسلمين و عدم همكاري با دشمنان كشور اسلامي ; ب . عدم تظاهر به منكرات اسلامي ; ج . محترم شمردن احكام دادگاه هاي اسلامي ; د. عدم ايذا نسبت به مسلمانان و خودداري از فحشا, سرقت اموال و جاسوسي , V}(امام خميني (ره ), تحريرالوسيله , ج 2, ص 505){V. در صورتي كه اقليت هاي مذهبي , شرايط حكومت اسلامي را رعايت كنند, نمي توان آنان را به ترك عقيده و يا حتي ترك مراسم مذهبي خويش , مجبور ساخت . امام علي (ع ) در نامه ي معروفش به مالك اشتر مي فرمايد:H} »و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا" ضاريا" تغتنم اكلهم , فانهم صنفان ; اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق «{H؛V} (نهج البلاغه , نامه 53){V. 5. اسلام به همگان اجازه ي تحقيق مذهبي مي دهد تا آن جا كه هرگاه فرد مشرك و بت پرستي , براي تحقيق به رهبر حكومت اسلامي پناه آورد, بايد از او حمايت كند و در پايان نيز او را تحت حفاظت به وطنش برساند: »و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتي يسمع كلام الله ثم ابلغه مائمنه ذلك بانهم قوم لا يعلمون «, V}(توبه , آيه 6){V. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك : 1. كاظم قاضي زاده , انديشه هاي فقهي - سياسي امام خميني (ره ), مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري , چاپ اول خرداد 1377. 2. دفتر همكاري حوزه و دانشگاه , درآمدي بر حقوق اسلامي , انتشارات سمت , تهران 1368. 3. دكتر سيد محمد هاشمي , حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران , ج 1, نشر دادگستر, 1378. 4. عبدالحسين خسروپناه , جامعه مدني و حاكميت ديني , انتشارات وثوق , 1379. آزادي عقيده در غرب بر مباني متعددي استوار است كه يكي از آنها, فردگرايي (msilaudividnI) است . فردگرايي براي جامعه ي غرب , علاوه بر نقش متافيزيكي و هستي شناختي , نقش اخلاقي و ارزشي نيز دارد; يعني , به مثابه مبنايي فلسفي براي اخلاق , سياست , حقوق , فرهنگ و اقتصاد قرار مي گيرد. از منظر اين ايدئولوژي , انسان ها به صورت اتم هاي مستقل و خود بنياد - كه از خدا و آسمان و از ديگر مردمان مستقل و بي نيازند - فرض مي گردند. هر انسان واحد كانوني از گرايش ها و خواسته ها است و با تكيه بر »عقل تجربي « - كه تنها منبع فهم و شناخت فرض مي شود - خود قادر به شناخت و تشخيص راه تائمين گرايش ها, تمايلات و ارزش هاي خود است و در اين روند نيازمند هدايت ديگران نيست . بنابراين تنها حقيقت (hturt) فرد و خواست و تشخيص او است كه مبناي شناخت , عقايد, اخلاق , حقوق و سياست و... است . هيچ ملاك و معيار بيروني نداريم كه بگويد اين بهتر است يا آن , هر كس مستقلا" گرايش هايي دارد و از عقل كافي براي رسيدن به خواسته هايش برخوردار است و ديگر نهادها بايد از قضاوت درباره ي اين امور پرهيز كنند. چنين ديدگاهي كه در بستر »امانيسم « (انسان محوري ) شكل گرفته و منتهي به نفع انگاري مطلق مي شود, داراي اشكالات اساسي متعددي است و هرگز در اسلام جايگاهي براي خود ندارد. براي اطلاع بيشتر ر.ك : 1. شهريار زرشناس , اشاراتي درباره ي ليبراليسم , انتشارات كيهان , 1378. 2. مجله انديشه ي حوزه , شماره 21 و 20, ويژه ي آزادي . 3. احمد واعظي , جامعه ديني , جامعه مدني , پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي , 1377, ص 96.
کد سوال : 4700
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا ولايت فقيه فقط در ايران موجود است و چرا بايد ولي فقيه و نمايندگان خبرگان رهبر ايراني باشند؟
پاسخ : پاسخ اين سوئال را بصورت دقيق تر در دو بخش مورد بررسي قرار مي دهيم : الف ) چرا فقط در ايران ولايت فقيه موجود است ؟ روشن است كه محدوده سوئال فقط در دايره ي كشورهاي اسلامي است , زيرا انتظار حكومت مبتني بر ولايت فقيه در كشورهاي غيراسلامي انتظار غيرواقع بينانه است . اما درباره ي كشورهاي اسلامي چند عامل باعث شده است كه اين نظام در آنها تحقق نيابد. عامل اول ; از بين مذاهب اسلامي , اهتمام واقعي بر احكام و ارزش هاي والاي اجتماعي اسلام بيش از همه در مذهب تشيع است . عامل دوم ; مباني اساسي و بنيادين انديشه سياسي اسلام , كه زيرساخت نظريه ولايت فقيه است , در تنها مذهب تشيع جايگاه حقيقي خود را يافته و در طول تاريخ توسط عالمان ژرف انديش بسط و توضيح داده شده است , در حالي كه غالب علماي اهل سنت به جاي تنقيح دقيق نظريه سياسي اسلام , به تائييد قدرت هاي حاكم پرداخته اند. عامل سوم ; ايران تنها كشوري است كه اكثريت قريب به اتفاق آن شيعه و مذهب رسمي آن نيز تشيع است . بنابراين طبيعي است كه آن مباني نظري در چنين زمينه اي مجال ظهور و شكوفايي عملي داشته باشد. عامل چهارم ; احكام و ارزش هاي اجتماعي هر چند در ديگر مذاهب اسلامي نيز موجود است , اما متائسفانه اجتهاد زنده و به روز تنها در مذهب تشيع است و از اين رو توانايي كشورهاي اسلامي غيرشيعه , در تطبيق مسائل حكومتي با اسلام ضعيف , و الگوپذيري آنان از كشورهاي غيراسلامي بيشتر است . در واقع صيانت از احكام و ارزش هاي اسلامي در اين كشورها غالبا" در دايره ي احكام فردي و بخشي از مسائل قضايي خلاصه شده است . ب ) چرا ولي فقيه و نمايندگان مجلس خبرگان رهبري ايراني مي باشند؟ اين مسائله از دو ديدگاه قابل پاسخ مي باشد: 1. از جهت شرعي : ولي فقيه از آنجا كه از طرف امامان معصوم (ع ) براي اداره و رهبري جامعه اسلامي در زمان غيبت منصوب گرديده , داراي اختيارات گسترده اي در اين زمينه , همانند اختيارات معصومين (ع ) مي باشد و شرعا" مي تواند همه جوامع اسلامي روي زمين را اداره كند و همان گونه كه اقليم جغرافيايي , فتواي مجتهد و مرجع تقليد را شرعا" محدود نمي كند. قلمرو ولايت فقيه را نيز شرعا" محدود نمي سازد. ولايت فقيه نظير جانشين پيغمبر اسلام است كه ذاتا" محدوديتي ندارد مگر مانع طبيعي يا سياسي در بين باشد, كه در اين صورت هر فقيهي كه داراي شرايط رهبري ولايت بود در منطقه خود كشور را اداره مي كند. اما اگر مانع سياسي نباشد, مليت ملاك نمي باشد, بلكه هر فقيهي كه در ساير شرايط رهبري اعلم باشد او ولايت دارد و ساير فقهائ فقط به وسيله نصب از طرف ولي فقيه اعلم و آن هم در صورتي كه شرايط موجود بين المللي اجازه دهد و موانع سياسي در كار نباشد مي توانند رهبري منطقه خويش را داشته باشند. نكته لازم در اين زمينه مسائله تابعيت از نظر اسلام مي باشد: از ديدگاه اسلام مرزهاي جغرافيايي جداكننده ي ملت ها و كشورها نيست . آنچه كه اهميت دارد مرز عقيدتي است و كره زمين به دو قسمت دارالاسلام و دارالكفر تقسيم مي شود به عقيده شيعيان سراسر دارالاسلام بايد تحت قيادت و امامت امام معصوم واحدي اداره شود و حاكمان هر منطقه از طرف او نصب و به كار گمارده شوند و طبعا" همه آنان مجريان قانون اسلام و فرمان هاي امام معصوم خواهند بود هر چند ممكن است در حوزه حكومت خويش اختياراتي از طرف امام معصوم به ايشان تفويض شود و مقررات ويژه اي را در چارچوب قوانين اسلامي و با رعايت مصالح مسلمين و به اقتضاي شرايط خاص زماني و مكاني به اجرا گذارند. بدين ترتيب نوعي خودگرداني در مناطق مختلف دارالاسلام قابل قبول است . البته همه اين مطالب در صورتي است كه امام معصوم , مبسوط اليد و داراي قدرت ظاهري بر تصدي امور باشد; يعني , حكومت مشروع او از طرف مردم نيز مقبول افتاده و بالفعل موجود باشد. در زمان غيبت هم بر طبق نظريه نصب ولي فقيه جامع الشرايط حق ولايت بر مردم را دارد و فرمان او براي هر مسلماني نافذ و لازم الاجرا خواهد بود. پس اطاعت او بر مسلمانان مقيم در كشورهاي غيراسلامي هم واجب است , حتي با وجود اين كه اين مسلمانان در كشور اسلامي كه توسط فقيه جامع الشرايط اداره مي شود نماينده در مجلس خبرگان نداشته باشند, زيرا براساس نظريه نصب كه مورد قبول اكثر فقهاي شيعه مي باشد, كار خبرگان فقط كشف و تشخيص ولي فقيه جامع الشرايط براي رهبري مي باشند. توضيح آن كه در مسائله رهبري دو حالت وجوددارد: حالت اول آن كه در مسائله رهبري هيچ رقيبي براي رهبري يافت نشود و فقيه جامع الشرايط براي همه شناخته شده و داراي مقبوليت عمومي باشد, در اين مورد ديگر نياز به شهادت بينه ها و يا كارشناس اهل خبره نيست . حالت دوم اين است كه چنين مشهوريت و مقبوليت عمومي وجود ندارد و انتخاب و تشخيص ولي فقيه جامع الشرايط براي مردم آسان نمي باشد, در اين صورت اين امر توسط نمايندگان مجلس خبرگان انجام مي شودو رائي و نظر اكثريت خبرگان حجت مي باشد, حتي براي كساني كه ايراني بوده اند ولي در انتخابات خبرگان شركت نكرده اند و يا اين كه شركت كرده اند و نماينده ي ايشان جز اقليت بوده است , زيرا رائي مردم به نمايندگان خبرگان (با واسطه ) يا رائي مردم به ولي فقيه بي واسطه , در مشروعيت ولي فقيه هيچ تائثيري ندارد. مشروعيت ولي فقيه الهي و مبني بر نصب امام زمان (عج ) مي باشد كه به واسطه ادله ي عقلي و نقلي متعددي اين امر ثابت شده است و مورد قبول اكثريت فقهائ شيعه مي باشد, بله تائثير رائي مردم در كارآمدي نظام سياسي و در جهت تحقق حكومت ولي فقيه مي باشد, زيرا تا ولي فقيه مقبوليت مردمي نداشته باشد توانايي رهبري واداره ي جامعه ي اسلامي را ندارد, بنابراين همين كه در جامعه اسلامي اكثريت مردم رهبري و ولايت ولي فقيه را پذيرفتند و حكومت اسلامي تشكيل شد, بر ساير مسلمانان واجب است كه اطاعت كنند. از جهت قوانين بين المللي و در نظر گرفتن واقعيات موجود: همچنان كه مشخص شد, از جهت شرعي هيچ مانعي وجود ندارد نه براي فقيه جامع الشرايط كه والي همگان شود ونه براي امت اسلامي نقاط متعدد جهان كه ولايت آن فقيه را بپذيرند, اما از جهت قوانين بين المللي مادامي كه تعهد رسمي و ميثاق قانوني , جلوي چنين نفوذ ولايي را نگيرد, هيچ محذوري براي ولايت فقيه و نيز هيچ محذوري براي تولي مسلمين نقاط ديگر جهان وجود نداشته باشد, برابر همان حكم شرعي مانند تقليد از مراجع عملي مي شود. اما اگر تعهد قانوني و بين المللي , جلوي چنين نفوذ ولايي را بگيرد و مخالفان چنين نفوذي , عملا" از سرايت آن جلوگيري نمايند, ولي فقيه و مردم هر دو معذورند. ولي از آنجا كه چنين شرطي , شرط وجود واجب است نه شرط وجوب آن , احكام ولايي فقيه و حتي با مخالفت بيگانگان نيز براي ساير مسلمانان نافذ مي باشد مانند نفوذ حكم ولايي حضرت آيت الله ميرزاي شيرازي در جريان تحريم تنباكو و نيز نفوذ حكم ولايي يا قضايي امام خميني درباره سلمان رشدي . و بالاخره در نهايت مي توان با توجه به واقعيت هاي موجود, محدوديت ها و قوانين بين المللي اين نتيجه را گرفت كه : اكنون كه تمام جهان با حكومت ديني اداره نمي شود و امكان تشكيل حكومت جهاني اسلامي نيست , بايد در همين منطقه (ايران ) حكومت ديني را برقرار كنيم , بنابراين ديگر پذيرفته نيست قانون اساسي و ساير مقررات به گونه اي باشد كه خارج از ايران را نيز در بر بگيرد. ازاين رو اگر بخواهيم در اين وضع حكومت ديني داشته باشيم , بايد به ناچار مرزهاي جغرافيايي را محترم شمرده , روابط با ساير كشورها را مطابق با عرف بين المللي تنظيم بنماييم . اگر قانون اساسي به گونه اي است كه حكومت اسلامي ايران رهبري و ارگان هاي آن را محدود به يك كشور مي كند به خاطر محدوديت هاي بين المللي است و الا از نظر اسلام مرزهاي جغرافيايي ملاك نيست و جداكننده كشورها و ملت ها نمي باشد, بلكه آنچه مرز واقعي و جداكننده مردم از همديگر است عقيده مي باشد, از طرف ديگر در عصر حاضر كانون اصلي تشيع ايران است و علماي برجسته شيعه كه داراي همه شرايط باشند عمدتا" در ايران هستند, بنابراين عملا" ولي فقيه از همين سرزمين برمي خيزد. از طرف ديگر چون مجلس خبرگان بايد شناخت كافي و عميق نسبت به ولي فقيه داشته باشد تا در مرحله گزينش و همچنين اعمال كنترل در دوران تصدي ولايت ارتباط دائم و پيوسته داشته باشد, لاجرم بايد از داخل كشور انتخاب شوند, بنابراين داخلي بودن مجلس خبرگان ضرورت ناشي از وضعيت اجتماعي است و نه امري است كه مستقيما" دستور شرعي داشته باشد و يا منع شرعي . از ديگر سو بسياري از شيعيان و ديگر مسلمانان جهان اعلام بيعت و وفاداري نسبت به ولي امر مسلمين كه در ايران است كرده اند و در حد توان از فرامين كلي و جهت گيري هاي سياست بين المللي اسلامي كه توسط ايشان تعيين مي شود پيروي مي كنند. براي آگاهي بيشتر ر.ك : 1- آيت الله جوادي آملي , ولايت فقيه ص 400 و 478 2- فصلنامه حكومت اسلامي , سال اول , شماره اول , آيت الله مصباح يزدي , اختيارات ولي فقيه در خارج از مرزها, ص 81.