• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 4671
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با عنايت به آيه 29 سوره بقره آيا قبل از خلقت آدم و حوا خداوند موجودات ديگري را نيز خلق كرده بود كه به فساد و تباهي برخيزند؟
پاسخ : علما درباره‏ى منشأ كلام ملائكه A}(أتجعل فيها من يفسد فيها)،{A اقوال مختلفى را مطرح كرده‏اند كه خلاصه‏ى آن‏ها چنين است: 1. صدور سخن فوق از جانب ملائكه، به لحاظ ظن و استنباط خود آن‏ها بوده است؛ زيرا آن‏ها مى‏دانستند موجود زمينى قطعا مادى و مركب از شهوت و غضب است و عالم آن‏ها هم عالم تزاحم و محدوديت است، لذا چنين زندگانيى طبعا خالى از مفاسد و خون‏ريزى نخواهد بود. علامه طباطبايى اين قول را پذيرفته است، V}(علامه طباطبايى، محمدحسين، ترجمه الميزان، ج 1، ص 147){V 2. قبل از انسان، جنيان روى زمين زندگى مى‏كردند كه فساد و خونريزى مى‏كردند به همين جهت ملائكه به امر الهى آنان را هلاك كردند. ملائكه، خون‏ريزى و فساد اين‏ها را به چشم ديده بودند. اين ملائكه با اين سابقه‏ى ذهنى، مولود جديد را به مخلوقات فساد كننده پيشين قياس كردند. طبرسى اين قول را به كثيرى از مفسرين نسبت داده است، V}(طبرسى، مجمع‏البيان، ج 1، ص 72 ـ نشر بيروت، دار احياء التراث العربى، 1379 ق).{V 3. از ابن عباس و ابن مسعود هم نقل شده است كه كلام ملائكه از روى يقين بوده است؛ زيرا خداوند قبلاً آن‏ها را از چنين وضعيتى آگاهى داده بود، تا آن‏ها بيش‏تر به علم غيبى خدا معرفت پيدا بكنند. امام فخر رازى اين وجه را به عنوان قول مطرح كرده است، V}(فخر رازى، مفاتيح‏الغيب، ج 2، ص 170).{V 4. گفته‏ى ملائكه از روى اخبار نبوده است، بلكه صرف استفهام و استخبار و استعلام صورت گرفته است. فرشتگان مى‏خواستند از مصلحت و حكمت آن اطلاع يابند. طبرسى و فخر رازى اين قول را مطرح كرده‏اند، V}(همان).{V
کد سوال : 4672
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : وقتي كه همه موجودات مي ميرند و روز حساب فرا مي رسد آيا خداوند دوباره انسانها را خلق مي كند يا نه ؟
پاسخ : T}از ديدگاه اسلام:{T 1- آنچه كه تمام هويت و حقيقت انسان را تشكيل مى‏دهد روح انسان است كه از آن به «نفس» نيز تعبيرمى‏شود و بدن مركب روح در دنياست. 2- مرگ، به معناى فنا و نيستى انسان نيست بلكه جدايى روح از مركب بدن و ادامه سير آن در عالمى بالاتر (عالم برزخ) و مرحله جديدى از حيات انسان است. ازاين‏رو، قرآن از مرگ به عنوان «توفى» نام مى‏برد. توفى به معناى گرفتن شى‏ء به صورت تمام و كمال است: A{حتى اذا جاء احدكم الموت، توفته رسلناM{}Aتا هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، فرستادگان ما او را مى‏ستانند}M. به موارد ذيل كه در قرآن از مرگ به عنوان توفى نام برده شده مراجعه كنيد: نساء، 97 - محمد، 27 - مائده، 117 - نحل، 28 و32 و70 - يونس، 46 - انفال، 50 - زمر، 42 - سجده، 11 - اعراف، 37 و 126 - آل عمران، 193 - يوسف، 101 - حج، 5 -بقره، 234 و 240. بنابراين از ديد اسلام، مرگ فنا نيست بلكه ادامه حيات انسان با تمام هويت و حقيقتش يعنى روح مى‏باشد. آيات قرآن به اين حقيقت اشاره دارند كه انسان به عنوان يك موجود و قطعه‏اى از هستى هيچ‏گاه معدوم نگشته، بلكه متحول و متبدل شده و براساس حركتى كه از آغاز پيدايش داشت، نتيجه آن را خواهد يافت. اما بايد توجه داشت كه روح و جسمى كه در قيامت در محضر الهى حاضر خواهند گشت، روح و جسم تحول يافته و متكامل شده‏اند نه همين روح و جسمى كه در اين دنيا بوده‏اند. براى روشن‏تر شدن اين موضوع به مطلب ذيل توجه فرماييد: انسان كه مركب از جسم و روح مى‏باشد يكى از سرفصل‏هاى حركت خود را در مسير حركت و سير عام خود با مرگ آغاز مى‏كند.در اين مرحله كه در ظاهر جدايى ميان جسم و روح پيش مى‏آيد، روح با قبض و اخذ الهى توسط ملك يا ملك‏ها قبض شده و در نظام ديگرى كه مخصوص به روح است وارد گرديده و در آن نظام و عالم باقى و براساس مسير انتخابى خود در دنيا، به سير و حركت خود ادامه مى‏دهد. جسم و بدن هم در اين نظام باقى بوده و در شرايط ديگر وارد مسير جديدى شده با تحول و تبدل خاصى به حركت خود ادامه مى‏دهد. هم‏چنان كه خاك بايد در مسير «انسان شدن» مراحل نباتى، گوشت و خونى، نطفه‏اى، علقه‏اى، مضغه‏اى و... را طى كرده و متناسب با قوانين و احكام نظام انسانى شود تا بتواند به آن عالم راه يابد، انسان هم اگر بخواهد در سير خود به سوى خدا و لقاء حضرت حق به عوالم ديگر وارد شده و آن مراحل را طى كند بايد هم روح متحول گشته و خصوصيات جديدى را كسب كرده و يك سلسله رنگ‏ها و معيارها را از دست داده، تكامل يافته و متناسب با آن عوالم و موازين آنها شود و هم جسم با حركت و تحول خود خصوصيات و آثار عالم مادى را رها ساخته و با كسب يك سلسله از احكام و قوانين عالم بالا تناسب با آنها گردد. روح و جسم هر دو بايد مراحل و منازلى را متناسب با خود طى كرده، نقايص و معايب دنيوى و مادى خود را از دست داده و سنخيت اتحاد و ارتباط دوباره و قرار گرفتن در قيامت و عوالم پس از آن را پيدا كنند. ازاين‏رو، مرگ و انقطاع از دنيا خود يك مرحله و يك تحول ويك نوع حركت و تبدل و پشت سر گذاشتن يكى از عوالم در برگشت به سوى حضرت حق و لقاء او بوده و براى ورود به مرحله و مراتب بعدى نظام‏ها و عوالم ديگر در مسير تحول ضرورى و لازم است. در اوصاف، احكام و آثار عوالم ديگر در روايات دقت و تأمل كنيد. برخى روايات مى‏گويند كه انسان در بهشت پير نمى‏شود، مريض نمى‏گردد، غذايش غير از غذاى اينجاست، مشيتش غير از مشيت اين دنياست. يا آياتى داريم كه به صراحت مى‏فرمايند:(انسان در جهنم مى‏سوزد ولى خاكستر نمى‏شود). بدن بايد چگونه باشد كه بسوزد ولى خاكستر نشود؟ اين گونه آيات و روايات به روشنى حاكى از اين سنت الهى است كه هم روح و هم جسم بايد متحول و متكامل شده تا قابليت حكام و آثار آن عوالم را بيابند. توجه داشته باشيد كه «من» آنجا همان «من» اينجاست ولى «من» تكامل يافته و متحول شده و قابليت ورود به عالم قيامت را پيدا كرده «من» عوض نمى‏شود، «من» همان هست كه بود ولى «من»ى كه منازل و مراحلى را طى كرده، نواقصى را پاك نموده، احكام اين عالم را از دست داده و آماده ورود به عالم قيامت گشته است. به هر حال اين تحولات و تبدلات در سير حركت انسان‏ها به سوى خداوند براساس سنت و قانون الهى در نظام هستى لازم وضرورى مى‏باشد و اين واقعيت تكوينى است. از مجموع مطالب قبل و تدبر و تأمل در آيات فوق نتيجه مى‏گيريم كه پس از مرگ روح وارد عالم برزخى شده و حركت خودش را به سوى مسيرى كه در دنيا انتخاب كرده ادامه مى‏دهد و با تحولات و تبدلاتى كه در اين حركت دارد كامل‏تر شده و متناسب با احكام و آثار عوالم بالاتر مى‏گردد و اين حركت و تحول براى روح لازم و ضرورى است. بدن و جسم انسان نيز در اينجا خاك شده و خاك هم با تبدلاتى كه دارد به سوى نقطه‏اى حركت مى‏كند كه ذرات بدن ما به صورت ذره‏اى شود كه از آن بدن ساخته مى‏شود، بدنى كه متناسب با سنن و قوانين عوالم بعدى و ديگر باشد. اين تحول و تبدل نيز براى جسم لازم و ضرورى مى‏باشد. پس از آن كه روح و بدن مراتب، مراحل و منازل لازم را براى سنخيت پيدا كردن با عوالم بالا طى كردند، خود را در يكى از نظام‏ها يافته و به هم مى‏پيوندند و وارد به عالمى مى‏شوند كه بايد وارد شوند.از آنجا كه در تمام اين مراحل، هيچ وجود و هستى و حركت و تكامل و قائم به اراده و قدرت الهى وجود ندارد. معاد، به يك معنى، خلق و آفرينش جديد الهى است اما به معناى ديگر چيزى جز ادامه سير انسان نيست و خلقت جديد محسوب نمى‏شود.
کد سوال : 4673
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فلسفه پديدار شدن فرقه هاي مختلف در بين مسلمانان و عوامل آن را توضيح دهيد.
پاسخ : فلسفه پديدارى فرقه‏هاى مختلف: تمامى اديان در درون خود فرقه‏ها و شاخه‏ها و گرايش‏هاى گوناگون و بعضا متفاوتى دارند، طرح تفصيلى اين موضوع در دو دين بزرگ يهودى و مسيحى در اينجا امكان نداشته و تنها به ذكر علل پديدارى فرقه‏هاى مختلف در اسلام اشاره مى‏شود؛ امّا قبل از آن تذكر دو نكته ضرورى است اوّلاً اين علل گاهى در پيدايش يك جريان با يكديگر تداخل مى‏كنند و برخى اوقات هر علتى موجب پديد آمدن گروه خاصى گشته و در مواقعى علتى در مؤسس آن جريان نقش چشمگير داشته و علت ديگرى در پيرو و پذيرنده آن مؤثر بوده است. ثانيا، دو مسأله شاخص و ريشه‏اى منشأ بسترسازى براى پديد آمدن فرق گوناگون در اسلام گشته است. يكى در نخستين زمان رحلت رسول اكرم(ص) و مربوط به مسأله خلافت و امامت است و ديگرى مرتبط با ماجراى حكميّت در جريان جنگ صفين، V}(نگا: فى علم الكلام، احمد محمود صبحى، بيروت دار النهضة، چاپ اوّل، 1405 ق، ج 1، صص 32 ـ 34{V. T}اما علل: {T 1. ضعف فكرى و فرهنگى: اصولاً محدوديت قواى ادراكى انسان و عدم توانايى او براى حلّ قطعى همه مسائل اعتقادى، از جمله مهم‏ترين علل اختلاف انسان‏هاست، در مواردى كه مسأله به روشنى قابل حلّ نيست هر كس به حدس و گمان مى‏رسد كه ممكن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد. در اين صورت است كه اختلاف نظرها آشكار مى‏شود. حضرت رسول(ص) در مدت كوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب را براى مردم نيافت؛ از اين رو، لازم بود از سوى رسول خدا(ص) جانشينى همچون او كه معصوم باشد كار را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوى ادامه دهند ولى چنين نشد. يكى از علل پيدايش غلات را در همين امر مى‏توان جست، V}(نگا: بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت مؤسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1983 م، ج 25، ص 288، روايت 44){V. 2. تعصبات قبيله‏اى: پس از وفات پيامبر(ص)، مردم به جاى اين كه در مراسم خاكسپارى شركت كنند، هر گروهى مدعى شد كه حق خلافت از آن اوست. بنابر شواهد تاريخى هيچ يك از انصار و مهاجران در تعيين جانشين پيامبر(ص) از قرآن و سنت رسول خدا(ص) يا از مصلحت امت سخن نگفت، بلكه سخن در اين بود كه جانشينى پيامبر حق گروه انصار است يا مهاجر و چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج بود اين دو نيز به رقابت برخاستند و به دليل همين مخالفت مهاجران غالب شدند، V}(نگا: جانشينى حضرت محمد(ص)، ويلفردمادولونگ، ترجمه احمد نمايى، جواد قاسمى و... مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1377 ش، صص 47 ـ 65 و قيام حسين(ع)، دكتر سيد جعفر شهيدى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بهمن 1359، صص 26 ـ 36){V. 3. مادى: از منابع تاريخى و روايى معلوم مى‏شود گروهى بوده و هستند كه مثلاً با جعل مطالب و اخبار غلوآميز و انتشار آن، توجه عده‏اى را به خود جلب كرده و از مواهب و فضل و بخششهاى مادى آنان بهره‏مند شوند؛ مانند مغيرة بن سعيد كه در تمام عمر خود در تلاش بود تا مرام جديدى احداث كرده و گروهى متشكل پديد آورد تا به اهداف مادى و دنيايى خود برسد،V} (نگا: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم بيروت، دار احياء الكتب العربية، چاپ دوّم، 1385 ق، ج 8، ص 21 و شهرستانى ابوالفتح، الملل و النحل، بيروت، دار المعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوّم، بى تا، ص 83){V. يا برخى براى آن كه مى‏خواستند در محيط اسلامى راهى براى مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت توأم با توجيه شرعى پيدا كنند تا توده‏هاى ناآگاه مسلمان به آن ايمان آورده آنگاه به كمك همين توده‏هاى ناآگاه تشكيلاتى به وجود آورده و به اهداف خود كه همان بسط اباحه‏گرى بوده دست يابند. برخى از مورخان ملل و نحل يكى از علل پيدايش فرقه غلات را همين امر دانسته‏اند، V}(نگا: الاشعرى، سعد بن عبدالله ابن خلف، المقالات و الفرق، تصحيح محمدجواد مشكور، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوّم، 1360 ش، صص 51 ـ 52){V. 4. سياسى: سياست‏بازانى كه بيشتر به اهداف غلط خود مى‏انديشند براى نيل به مقصود خود از حربه‏هاى گوناگونى استفاده مى‏كنند و يكى از اين حربه‏هاى قوى و كارآمد ايجاد فرق و نحله‏هاى گوناگون مذهبى است. اينان با به وجود آوردن چنين فرقه‏هايى يك سلسله مسائل و آموزه‏هاى دور از ذهن و عقل را وارد جريان مخالف خود مى‏كردند تا به آن آسيب وارد كرده و آن را در مقابل چشم ديگران ناميمون جلوه دهند. مانند برخى از اخبار در مورد ائمه(ع) كه به دور از حقيقت و واقعيت است،V} (نگا: الذهبى، ابى عبدالله محمد بن احمد بن عثمان، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، چاپ اوّل، 1382 ق، ج 2، ص 45){V. يا پديدارى فرقه كيسانيه كه پيروان مختار بن ابى عبيده ثقفى تلقى شده‏اند براى تضعيف ديدگاه و حركت مختار از سوى مخالفانش پديدار شد، V}(نگا: صفرى فروشانى، نعمت‏الله، غاليان، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1378 ش، صص 83 ـ 89){V. 5. گسترش حوزه جغرافيايى اسلام با فتوحات مسلمانان، به تدريج پيروان اديان و عقايد ديگر وارد حوزه حكومت اسلامى شدند. گروهى از اين افراد كه مسلمان شده بودند به طرح مسائل و مشكلات خود براى مسلمانها پرداختند و آنها كه بر دين خود باقى مانده بودند در اين مسائل با مسلمانان مجادله مى‏كردند اين مسأله در اواخر حكومت بنى‏اميه و اوائل حكومت عباسيان به دليل ترجمه فلسفه يونان شدت بيشترى گرفت و باعث پديدارى برخى از فرقه‏ها شد. بر اساس گزارش دكتر حسين عطوان، قدريه ديدگاههاى خود را از تأثيرپذيرى يهوديان و مسيحيان مسلمان شده شامى صورت مى‏دادند، V}(نگا: فرقه‏هاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، دكتر حسين عطوان، ترجمه حميدرضا شيخى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1371 ش، صص 31 ـ 33 و نيز نگا: تاريخ الجدل، محمد ابو زهرة، قاهره، دار الفكر العربى، صص 76 ـ 81 و نيز الميزان، علامه سيد محمدحسين طباطبايى(ره)، موسسة الاعلمى للمطبوعات، ج 5، ص 276){V. 6. منع حديث، يكى ديگر از عوامل پديدارى فرقه‏هاى گوناگون اسلام شد، زيرا با جلوگيرى از ضبط و تدوين حديث كه در واقع ترجمان اصلى و مفسر حقيقى وحى به شمار مى‏رفت، اسرائيلياتى وارد آموزه‏هاى دينى شد و موجب پديدارى هرج و مرج در اعتقادات اعمال، اخلاق و آداب و حتى جوهره و كنه دين وارد كرد و اين خود موجب پيدايش بدعت‏هاى يهودى و مسيحى در آموزه‏هاى اسلام گرديد، V}(نگا: معالم المدرستين، علامه سيد مرتضى عسگرى، قم، كليه اصول الدين و المجمع العلمى الاسلامى، چاپ ششم، 1416 ق (1996 م)، ج2، ص 57) {Vاين موضوع را به خوبى مى‏توان در تفاسير قرآن رهيابى كرد، V}(در اين باب نگا: پژوهشى در باب اسرائليات در تفاسير قرآن، دكتر محمدتقى ديارى، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، چاپ اوّل، 1379 ش، مجموع كتاب){V. اين موارد بخشى از علل پيدايش فرقه‏ها در اسلام بود. براى توضيح بيشتر خوب است دانسته شود حديث افتراق امت به گروه‏هاى مختلف در متون معتبر شيعه واهل سنت نقل شده است. از منابع اهل سنت در «سنن ابى داود» (حديث شماره 3981) آمده است: «... ان رسول اللّه‏(ص) قام فينا فقال الا ان من قبلكم من اهل الكتاب افترقوا اثنتين و سبعين ملة و ان هذه الملة ستفترق على ثلاث و سبعين. اثنتان و سبعون فى النار و واحدة فى الجنة...؛... پيامبر خدا(ص) برخاست و فرمود: همانا اهل كتاب پيش از شما به هفتاد و دو فرقه گراييدند و اين امت به زودى هفتاد و سه فرقه خواهد شد. از ميان آنان هفتاد و دو فرقه در آتش‏اند و يكى در بهشت». در اين جا بايد توجه داشت كه رستگارى تنها يك فرقه درميان ديگر فرقه‏ها، امر عجيب و غريبى نيست؛ زيرا راه حق و صراط مستقيم الهى كه پيامبر اكرم(ص) بدان دعوت فرموده است يكى بيش نيست. پس اگر اختلاف و دگرگونى و چند دستگى پديد آيد، ناشى از بدعت و وارد كردن تعاليم غير دينى در دين است و گريز از بخشى از آموزه‏هاى دينى است. اكنون اين سؤال پديد مى‏آيد كه راه شناخت فرقه ناجيه چيست و آنان چه كسانى‏اند؟ عقل و منطق حكم مى‏كند كه بهترين راه شناخت رستگاران، سخن و تعاليم خود پيامبر است كه از افتراق امت و نجات و فلاح تنها يك گروه از ميان همه گروه‏ها خبر داده است. با توجه به روايات رسيده از پيامبر(ص) متوجه مى‏شويم كه راه رستگارى پيروى از قرآن و اهل‏بيت(ع) است؛ زيرا قرآن كتاب معصوم و خطاناپذير الهى است. قطعا چنين كتابى مفسر و مجرى معصوم مى‏طلبد و آن همان عترت پيامبر(ص) است؛ زيرا پيامبر(ص) در حجة‏الوداع و در آخرين وصيت فرمودند: «... انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه‏ و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بها لن تضلوا بعدى ابدا و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما...؛ من دو چيز گران‏بها در ميان شما مى‏گذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيت خويش. تا زمانى كه به آن دو چنگ زنيد پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد. آن دو از يكديگر جدايى‏پذير نيستند تا آن كه در حوض (كوثر) بر من وارد آيند.پس بنگريد كه پس از من با آن دو چه مى‏كنيد»، (بحارالانوار، ج 2، ص 100). اين حديث به طور متواتر در متون شيعه و اهل سنت يافت مى‏شود. هم‏چنين برحسب روايت ديگرى پيامبر(ص) فرمودند: H}«ستفترق امتى على ثلاثة و سبعين فرقه منها فرقة ناجية والباقون هالكون. فالناجون الذين يتمسكون بولايتكم و يقتبسون من علمكم ولا يعلمون برأيهم فأولئك ما عليهم من سبيل فسالت عن الائمة فقال عدد نقباء بنى اسرائيل{H؛ به زودى امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه تنها يكى از آنها رستگار و بقيه هلاك خواهند شد. نجات يابندگانشان كسانى‏اند كه به ولايت شما (اهل بيت«ع») چنگ زنند واز كردار شما الگو گيرند و به رأى خويش [در مقابل شما ]عمل نكنند...»، V}(بحارالانوار، ج 36، ص 33، ح 168{V). در روايت ديگرى نيز آمده است كه پيامبر(ص) به حضرت على(ع) فرمودند: H}«يا على مثلك فى امتى مثل المسيح عيسى بن مريم افترق قومه ثلاث فرق فرقة مؤمنون و هم الحواريون و فرقه عادوه و هم اليهود و فرقة غلوا فيه فخرجوا عن الايمان و ان امتى ستفترق فيك ثلاث فرق فرقة شيعتك و هم المؤمنون و فرقة عدوك و هم الشاكون و فرقة تغلوا فيك و هم الجاحدون و انت فى الجنة يا على و شيعتك و محب شيعتك و عدوك والغالى فى النار{H؛ اى على! مثل تو در امت من همانند مثل عيسى بن مريم است كه امتش سه فرقه شدند: 1- گروه مؤمنان كه حواريون بودند، 2- گروه دشمنان يعنى يهود، 3- گروه غلو كنندگان كه از دايره ايمان برون رفتند. همانا امت من نيز در مورد تو سه گروه مى‏شوند: 1- شيعيان تو كه آنان مؤمنانند، 2- دشمنان كه همان ترديد كنندگانند، 3- گروهى كه در مورد تو غلو مى‏كنند و آنان حق ستيزند. اى على! تو و شيعيان و دوست‏داران پيروانت در بهشتيد ودشمنان و غلو كنندگان در تو اهل دوزخند»،V}(بحارالانوار، ج 25، ص 264، ح 4){V. ازاين‏رو درباره اين كه كدام يك از فرقه‏ها و مذاهب، به سنت پيامبر(ص) نزديكتر هستند. به دلايل مختلف عقلى، روايى و تاريخى مى‏توان شيعيان دوازده‏امامى را معرفى كرد. زيرا نزديكترين افراد به پيامبر(ص) كه مطابق سنت او عمل مى‏كردند امام على(ع) و حضرت فاطمه(س) و فرزندان ايشان بودند و شيعيان به دنبال پيروى كامل از اين بزرگان هستند و كسانى هم چون امام باقر(ع) و امام صادق(ع) كه آگاه‏ترين مردم به كلام خدا و سنت پيامبر(ص) در عصر بعد از صدر اسلام بودند. شيعيان بيشترين بهره را از احاديث آن دو بزرگوار دارند تا آنجا كه به عنوان مذهب جعفرى شهرت يافته‏اند. اين‏گونه شواهد به طور اجمال نزديكى شيعيان به سنت پيامبر(ص) را تأييد مى‏كند و حتى مى‏توان گفت شيعيان «اهل سنت واقعى» هستند. ناگفته نماند، نبايد سنت پيامبر(ص) به برخى اعمال ظاهرى خلاصه كرد. اگر چه در اعمال ظاهرى ديگر مذاهب نيز خلاف سنت بسيار مشاهده مى‏شود از آن جمله «تكتف در نماز» كه از زمان خليفه دوم آغاز شده است. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1ـ رهبرى امام على(ع) در قرآن و سيره پيامبر (ترجمه المراجعات)، مترجم: سيد محمد سياهپوش 2ـ آنگاه هدايت شدم تيجانى سماوى 3ـ بررسى مسائل كلى امامت ابراهيم امينى 4ـ الغدير علامه امينى 5 ـ عتبات الانوار مير حامد حسينى لكنهوى 6ـ شبهاى پيشاور سلطان الواعظين شيرازى
کد سوال : 4674
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : خواهشمند است در مورد سيادت و سيد بودن و منشاء آن توضيحاتي ارائه نمائيد.
پاسخ : كلمه‏ى «سيد» در اصل به معناى كسى است كه صاحب مجد و عظمت است. و به همين اعبتار، نسل پيامبر اسلام را سيد مى‏گويند. از سخنان ابن شهر آشوب به دست مى‏آيد كه در قرن ششم هجرى قمرى كلمه‏ى سيد رواج كامل داشت و اولاد پيامبر را سيد مى‏گفتند. تحقيقات نشان مى‏دهد كه در قرن چهارم و پنجم كلمه «سيد» به همراه قرينه بر اولاد پيامبر اطلاق مى‏شد و در قرن ششم بدون قرينه استعمال مى‏گرديد. در عصر حاضر، در ايران به بنى هاشم سيد مى‏گويند و به غير آن به كسى سيد نمى‏گويند. در حجاز كسانى را كه از طريق امام حسين به پيامبر مى‏رسند، سيد مى‏گويند. در قسطنطنيه عموم مردم را سيد مى‏گويند و در آنجا كلمه سيد دلالت بر هاشمى بودن ندارد. در عهد صفوى به اولاد پيامبر كلمه‏ى ميرزا را اطلاق مى‏كردند ولى در زمان ما ميرزا دلالت بر هاشمى بودن ندارد،V} (جامع الأنساب، آيت‏الله روضاتى، ج 1، ص 32){V. .... مامقانى مى‏نويسد: در غير حجاز كلمه سيد به بنى هاشم و بنى عبدالمطلب اطلاق مى‏شود. در كشورهاى عربى شيعيان اين كلمه را به اولاد هاشم و عبدالمطلب اطلاق مى‏كنند ولى عرب غير شيعه آن را در معناى لغوى آن بكار مى‏برند، V}(علم النسب، ج 1، ص 144){V. عبدالمطلب در ميان مردم عرب با عنوان سَيِّدُ البطحاء و ابو السّادة العشرة معروف بود و چون داراى شرف و سيادت بود، او را «سَيِّد» مى‏ناميدند و در همان زمان تمام عرب، سيادت، سرورى و زعامت او را پذيرفتند. قبيله‏ى قريش زعامت و سيادت او را قبول كردند و عرب ديگر هم او را به عنوان زعيم و رئيس پذيرفتند،V} (بحارالانوار، ج 15، ص 123 و 127).{V در «كتاب حذف من نسب قريش» كه در قرن سوم نوشته شده اين عبارت آمده است: «فكان عبدالمطلب سيد قريش فى عصره لا ينازع السودد»، (ص 4). معناى اين جمله به فارسى چنين است: پس عبدالمطلب در عصر خود سرور و زعيم بى‏رقيب قبيله‏ى قريش بود. ابرهه براى تخريب كعبه با نيروهاى خود در نزديكى مكه استقرار يافت. عبدالمطلب به نزد ابرهه رفت. ابرهه در ضمن سخنانش، به عبدالمطلب گفت: «يحقّ لك ان تكون سيِّد قومك ؛ تو را مى‏سزد كه سيِّد و زعيم قوم خودت باشى»، V}(بحارالانوار، ج 15، ص 130، س 15).{V به اين ترتيب، در آن عصر، در ميان مردم، تنها عبدالمطلب را سيد مى‏گفتند و هر گاه اين كلمه تنها و بدون قيد ياد مى‏شد، عبدالمطلب را شامل مى‏گرديد و عرب آن زمان به هر كسى سيد نمى‏گفتند. توجه داشته باشيم كه اصل در سيادت و سيد بودن، داراى مجد، شرف و عظمت بودن است و به نسل پيامبر اسلام، هم كه اطلاق مى‏شود به خاطر همين اصل است و كلمه سيد در لغت به معناى كسى است كه بالاتر از او كسى نيست،V} (علم النسب، محمدرضا مامقانى، جزء اول، ص 144 و جزء دوم، ص 104){V. پدر پيامبر اسلام عبدالله است. عبدالله وفات كرد و مادر پيامبر هم وفات كرد. سرپرستى پيامبر اسلام با عبدالمطلب بود. حضرت محمد(ص) محبوب دل عبدالمطلب بود. روزى عبدالمطلب با افراد خود نشسته بود و پيامبر كودك خردسال بود. عبدالمطلب به آن افراد گفت: «انّى ارى انّه سيأتى عليكم يوم و هو سيدُكم»، V}(بحارالانوار، ج 15، ص 143، س 2){V من به حقيقت مى‏بينم كه روزى مى‏آيد كه او سيد و سرور شما مى‏گردد. اين پيشگوئى عبدالمطلب تحقق يافت و حضرت محمد(ص) سيد و سالار همه شد. نسل پيامبر با دخترش حضرت فاطمه(س) ادامه يافت و فرزندان حضرت فاطمه فرزندان پيامبر هستند و پيامبر نسبت به اولاد فاطمه زهرا محرم است و با هيچكدام از نسل فاطمه نمى‏تواند ازدواج كند. اگر فرزندان دختر، فرزند انسان نباشد مى‏توان با دختران او ازدواج كرد. بنابراين هر كس كه نسلش به حضرت فاطمه(س) مى‏رسد، فرزند پيامبر حساب مى‏شود. حضرت امام موسى الكاظم(ع) فرمود: روزى به مجلس هارون الرشيد خليفه‏ى عباسى وارد شدم. هارون سؤالهايى كرد و من جواب دادم. هارون پرسيد شما چگونه مى‏گوييد كه پسر پيامبريد در حالى كه پيامبر نسل نداشت. او فقط دختر داشت و نسل انسان از پسر مى‏ماند نه دختر. من در جواب سؤال هارون آيه 84 سوره‏ى انعام را خواندم. خداوند مى‏فرمايد: و وهبنا له اسحق و يعقوب كلاً هدينا و نوحا هدنيا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين؛ ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم و نوح را از پيش هدايت كرده بوديم و از نژاد او داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون را. ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. و نيز زكريا يحيى، عيسى و الياس را كه همگى از صالحان هستند»، V}(الميزان، ج 7، ص 241، عربى، بيروت، چاپ دوم){V. به هارون گفتم: اى هارون! پدر عيسى كيست؟ هارون گفت: عيسى پدر ندارد. گفتم: پس چطور عيسى از نسل ابراهيم بشمار رفته است؟! پس بدان كه خداوند عيسى را از طريق مادرش مريم به نسل حضرت ابراهيم ملحق ساخته است. ما هم از طريق مادرمان حضرت فاطمه زهرا از نسل پيامبر اسلام به حساب مى‏آييم، V}(تفسير صافى، ج 1، ص 530 چاپ دوجلدى قديمى، تفسير نمونه، ج 5، ص 328 به نقل از نورالثقلين، ج 1، ص 743).{V از آنچه گذشت روشن شد كه جدّ همه سادات هاشم يا عبدالمطلب است و همه فرزندان عبدالمطلب و فرزندان آن فرزندان همه سادات هستند. پيامبر ما، حضرت على، حضرت زهرا و همه‏ى امامان دوازده‏گانه، سيد و سالار همه‏ى مؤمنان هستند ونسل هاشم از آغاز تا به امروز همه سادات و سرور ما هستند. بر اين اساس، «سيد» و «سيدي» که هم اکنون در ميان ما معروف است به عبدالمطلب و از او به هاشم مي رسد. همه کساني که نسبت خانوادگي آنها به عبدالمطلب مي رسد، سيد هستند چه ايراني و چه غير ايراني و نسل همه سادات عربي است چه ساداتي که هم اکنون به زبان عربي حرف مي زنند و چه ساداتي که به زبان فارسي و غير فارسي حرف مي زنند. سادات ايراني اگر نسبت خانوادگي آنها به عبدالمطلب و يا هاشم مي رسد، همه سيد هستند و در اصل هم عربي بودند و زبانشان ملاک سيد بودن نيست. ممکن است سيدي به چين مهاجرت کند و زبان بچه هاي او چيني شود و يا به ايران بيايد و زبان بچه هايش فارسي بشود. توجه به اين هم داشته باشيم که سيادت، به نسل مربوط است و هر کس مثلا پدرش سيد است، خودش سيد است و چنين نيست که سيد نشود. سيادت دست انسان نيست بلکه نسبت خانوادگي است.
کد سوال : 4675
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : والدينم نسبت به مسائل ديني من حساس بوده و براي من محدوديت ايجاد مي نمايند تكليف من چيست؟
پاسخ : در مورد اين موضوع، مشاوره و اختلاف رفتارى با والدين توجه شما را به توصيه‏هاى زير جلب مى‏كنيم اميدواريم با رعايت آنها خير دنيا و آخرت را براى خود تأمين كنيد. الف) هرگاه رفتارى خلاف انتظار را مشاهده نموديد و در صدد اصلاح و يا تغيير و يا تعديل آن برآمديد از شيوه‏اى مناسب بهره بگيريد همواره از عكس العملهاى خشونت‏آميز اجتناب كنيد و درصدد اعمال نيروى قهر و غلبه بر نيآييد بى‏ترديد اعمال فشار و قهر مقبول نبوده و باعث بروز اختلاف و كشمكش مى‏گردد و لجاجت را در پى خواهد داشت. سعى كنيد در تغيير رفتارهاى غيرمقبول از روش برخورد مستقيم استفاده نكنيد و بيشتر از شيوه غيرمستقيم استفاده كنيد. ب) در هيچ حالى حريم نهادن به حرمت پدر و مادر را فراموش نكنيد و هميشه به آنها احترام بگذاريد حتى اگر در صدد تغيير رفتار آنها هستيد به آنها بى‏احترامى نكنيد و به شدت مواظب برخورد خود باشيد كه مبادا خاطر آنها از شما رنجيده شود كه رنجش خاطر والدين با محروميت از سعادت مساوى است و ثمره و پيامد بى‏ترديد بى‏احترامى به والدين همان محروميت از خير دنيا و آخرت است با شيوه خيرخواهانه به اصلاح رفتار غير مقبول آنها روى آوريد تا دعاى خير آنها هميشه همراه شما باشد. ج ) در گفتگويى دوستانه و صميمى و با كمال خضوع از پدر و مادر گراميتان بپرسيد كه علت و دليل اينگونه حساسيت‏ها و به قول شما انتقادها نسبت به اعمال عبادى شما چيست؟ چه بسا ممكن است شما را قانع كنند ولى اگر حساسيت وانتقادهايشان ناشى از تفاوت بينش و سطح آگاهى شما در آنهاست، حتى‏المقدور بايد به طور غيرمستقيم ارزش و اهميت كارهاى خود را براى آنها توضيح دهيد و با بيان منطقى و مستدل و در عين حال با كمال ادب و احترام، والدين‏تان را نسبت به خود و رفتارتان خوش‏بين كرده و موافقتشان را جلب كنيد. مطمئنا در چنين گفتگوهايى كه به دور از هرگونه لجاجت و اصرارورزى و مبتنى بر منطق و استدلال باشد و در يك فضاى عاطفى و با احترام و ادب انجام گيرد، به نزديك‏تر شدن همديگر كمك زيادى مى‏كند. د ) لازم به ذكر است براى جلب نظر والدينتان بايد بيشتر از گذشته به آنها احترام بگذاريد و در كمك كردن به آنها در منزل و برآورده كردن نيازمندى‏هاى آنها در حد توان خود از هيچ كوششى دريغ نورزيد. ه ) همان طور كه خودتان نيز يادآور شده‏ايد، انجام كارهاى عبادى و ديگر فعاليت‏ها، در صورتى كه باعث رنجش پدر و مادر شود، مقبول خداوند نيست و ارزش جلب نظر آنها از ارزش انجام برخى عبادت‏هاى مستحبى بيشتر است. بنابراين نگران اين موضوع نباشيد و با راه‏كارهاى ارائه شده سعى كنيد به يك توافق مطلوب بين خود و والدينتان دست يابيد.
کد سوال : 4676
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا بازنگري قانون اساسي در انحصار رهبري است و مجمع مصلحت تنها پيشنهاد دهنده مي باشد؟
پاسخ : قبل از پرداختن به موضوع اصلى سؤال لازم است مقدمه‏اى را بصورت اختصار مطرح نماييم: از آنجا كه ضرورت‏هاى اجتماعى تحولاتى را در پى دارد و قانون اساسى بايد با مصالح كل كشور هماهنگ باشد، لذا بايد راه بازنگرى در قانون اساسى به شيوه‏اى منطقى پيش‏بينى شود. منتها براى جلوگيرى از به خطر افتادن ثبات سياسى كشور و حفظ قانون اساسى از تحولات و تغييرات بى‏جهت، لازم است تا راه بازنگرى توأم با احتياط و دقت و با كمى دشوارى صورت بگيرد. بر اين اساس مشاهده مى‏كنيم كه قانونگذار در بازنگرى قانون اساسى مراحل متعددى را به صورت خيلى دقيق و حساب شده در نظر گرفته است. اما در مورد موضوع اصلى سؤال و اينكه چرا پيشنهاد بازنگرى قانون اساسى در انحصار ولى فقيه و... است بايد گفت كه تبيين و توضيح اين مسأله نيازمند بررسى دقيق مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى و ديدگاههاى مختلف صاحب نظران مسائل حقوقى مى‏باشد. آنچه كه مى‏توان به صورت اختصار و در اينجا بيان داشت اين است كه: اولاً: هر چند دستگاهها و قواى مختلف كشور هر يك اجراى قسمتى از قانون اساسى را بر عهده داشته و هم آنان به هنگام اجرا، على‏الاصول قادر به كشف نقاط قوّت و ضعف آن هستند و نيز به لحاظ مباشرت در اجراى امور قادر به تشخيص كاستيها و نيازها بوده و در نتيجه مراجع ذى صلاحى براى پيشنهاد بازنگرى در قانون اساسى مى‏باشند، اما از آنجا كه پيشنهاد از سوى مراكز متعدد با ثبات سياسى و حفظ قانون اساسى از تغييرات بى‏جهت، منافات دارد، و از سوى ديگر، در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران مقام رهبرى ولايت و اشراف بر كل نهادهاى سياسى، ادارى و قضايى را بر عهده دارد. لذا از طريق همين اشراف و با وقوف كامل به مراتب كاستى و جمع‏آورى دلايل لازم، مبادرت به امر بازنگرى مى‏نمايد، و تنها مرجع تشخيص ضرورت بازنگرى و پيشنهاد دهنده‏ى آن پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام محسوب مى‏گردد. بر اين اساس در صدر اصل يكصد و هفتاد و هفتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران چنين آمده است: «مقام رهبرى پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طى حكمى خطاب به رئيس جمهور موارد اصلاح يا تتميم قانون اساسى را به شوراى بازنگرى قانون اساسى پيشنهاد مى‏نمايد.» بنابراين قانونگذار با تعيين مقام رهبرى به عنوان تنها پيشنهاد دهنده، ضمن اهميت دادن به مسأله بازنگرى از آفات احتمالى كه اين مسأله مى‏تواند براى ثبات نظام و قانون اساسى در پى داشته باشد، جلوگيرى نموده است. ثانيا، بالفرض حتى اگر مطالب فوق (امتيازات رهبرى و آفات احتمالى كه در تعيين مرجعى غير از رهبر در اين امر وجود دارد) را در نظر نگيريم و نهاد و مرجع ديگرى را براى اين مسأله مشخص نماييم، باز هم همين سؤال نسبت به انتخاب آن مرجع يا نهاد به عنوان تنها مرجع پيشنهاد كنند، مطرح مى‏باشد. بنابراين منطقى‏ترين راه انتخاب مرجعى است كه بتواند به بهترين وجه اهدافى را كه در فلسفه بازنگرى قانون اساسى وجود دارد، تأمين نمايد در نظام جمهورى اسلامى ايران مقام رهبرى با توجه به جايگاه، وظايف و اختياراتى كه بر عهده دارد، به عنوان مناسبترين مرجع براى اين امر در نظر گرفته شده است. ثالثا: اينكه انتخاب مجمع تشخيص مصلحت به عنوان مرجع مورد مشورت رهبرى در زمينه‏ى بازنگرى، حاوى نكات مثبت و مهمى مى‏باشد زيرا مسأله بازنگرى با مصالح نظام در ارتباط است. و بعلاوه در مجمع تشخيص مصلحت نظام سران سه قوه و بسيارى از نخبگان سياسى، نظامى و... و همچنين كارشناسان و متخصصان حضور و همگارى دارند. رابعا: هر چند مسأله تعيين مرجع پيشنهاد دهنده‏ى بازنگرى حائز اهميت مى‏باشد، كه اين مسأله با شيوه‏اى كاملاً منطقى در قانون اساسى پيش‏بينى شده اما مسأله مهم ديگرى كه بسيار حائز اهميت مى‏باشد تركيب شوراى بازنگرى است كه اصل يكصد و هفتاد و هفتم قانون اساسى، تركيب شوراى بازنگرى را در نه گروه به شرح ذيل بيان نموده است: 1. اعضاى شوراى نگهبان 2. رؤساى قواى سه گانه 3. اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام؛ 4. پنج نفر از اعضاى مجلس خبرگان رهبرى؛ 5. ده نفر به انتخاب مقام رهبرى؛ 6. سه نفر از هيأت وزيران 7. سه نفر از قوه‏ى قضائيه؛ 8. ده نفر از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى؛ 9. سه نفر از دانشگاهيان. به طورى كه ملاحظه مى‏شود، اعضاى شوراى بازنگرى، مسؤوليت و نمايندگى اكثريت نهادهاى كليدى كشور را بر عهده دارند، و بدين ترتيب، تركيب شورا، به لحاظ فنّى و تخصّصى مناسب به نظر مى‏رسد.
کد سوال : 4677
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اين شيوه كه ابتدا مجلس خبرگان چند نفر را تعيين صلاحيت كرده و سپس مردم از ميان آنها رهبري انتخاب نمايند چه اشكالي دارد؟
پاسخ : هر چند شيوه‏ى تعيين رهبر از طريق مجلس خبرگان به شكل كنونى كه پس از بازنگرى در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، رسميت يافت، از نظر انديشه سياسى اسلام به عنوان تنها راهكار موجود نبوده و راههاى متعدد ديگرى را نيز مى‏توان براى آن برشمرد، اما اين شيوه با توجه به مبانى فقهى ـ حقوقى اين موضوع، در حال حاضر مناسب‏ترين روش محسوب مى‏گردد و از بسيارى ايرادات و اشكالات روشهاى ديگر مى‏باشد. مثلاً شيوه‏اى را كه برشمرديد داراى اشكالات متعددى است كه به برخى از مهمترين آنها اشاره مى‏نماييم: زيرا شيوه مذكور از دو حالت خارج نمى‏باشد: الف ـ يا اينكه خبرگان پس از بررسى صلاحيتهاى افراد مختلف موفق به تشخيص اصلح كه از توانايى بيشترى در اداره و رهبرى جامعه برخوردار است، مى‏شوند ولى از اعلام آن فرد خودارى كرده و چنين فردى را هم پايه و مساوى با چند فقيهى كه در اداره و رهبرى جامعه از توانايى كمترى برخوردار هستند جهت انتخابات به مردم معرفى نمايند. اشكال اساسى اين فرض آن است كه بنابر نظريه نصب كه مورد قبول اكثريت علما و انديشمندان شيعه و امام راحل(ره) مى‏باشد، فقيه واجد الشرايطى كه در شرايط و صفات رهبرى و اداره‏ى جامعه نسبت به فقهاى ديگر از صلاحيت و توانايى بيشترى برخوردار است، براى اداره و رهبرى جامعه منصوب گرديده و داراى ولايت مى‏باشد، بر اين اساس مجلس خبرگان رهبرى به مجرد شناسايى چنين فقيهى شرعا مكلف و موظف به معرفى آن فقيه به مردم مى‏باشد و الا دچار تخلف از احكام الهى و وظايف قانونى خود گرديده است. ب. حالت دوم اين كه خبرگان بعد از تحقيق و تفحص در شرايط فقهاى واجد شرايط، موفق به تشخيص فرد اصلح نشد و در انتخاب ولى فقيه از ميان چند فقيه واجد الشرايط كه از همه جهت مساويند، مردّد ماند؛ در اين صورت هر چند مشكل فرض اول وجود ندارد و مى‏تواند تشخيص و انتخاب نهايى را بر عهده‏ى مردم گذاشت ولى اين كار چند مشكل دارد. اولاً: نوعى دوباره كارى و طولانى نمودن روند انتخابات در اين شيوه وجود دارد كه در سيستم‏هاى حقوقى دنيا در انتخاب مسئولين نادر است كه براى انتخاب فردى دوبار مردم در انتخابات شركت كنند، يك دفعه براى انتخاب خبرگان رهبرى و دفعه ديگر نيز براى انتخاب خود رهبر. ثانيا: با فلسفه وجودى مجلس خبرگان كه به عنوان افراد متخصص و كارشناس كار ويژه‏ى كشف و انتخاب رهبر را دارند، منافات دارد.
کد سوال : 4678
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : علت توصيه بعضي روايات به كم نوشيدن آب چيست ؟
پاسخ : غير از رواياتى كه در آن سفارش به كم نوشيدن آب شده است كه به برخى از آن‏ها در سؤال اشاره نموده‏ايد. اما در روايت ديگرى امام رضا(ع) مى‏فرمايد: بر روى غذا زياد آب خوردن اشكالى ندارد ولى در غير اين صورت زياد ننوشيد. همچنين در روايتى آمده است امام صادق(ع) خرما خوردند و پس از آن آب زيادى نوشيدند. راوى مى‏گويد به حضرت عرض كردم خوب است آب ديگر ننوشيد. حضرت فرمودند: من خرما مى‏خورم به جهت آن كه پس از آن با اشتها آب بخورم و از خوردن آب خوشم بيايد. و در برخى از روايات از زياد نوشيدن آب بر روى غذاى چرب نهى شده است و در برخى ديگر سفارش به خوردن آب بعد از غذا شده است. به اين تعبير كه امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «من تعجب مى‏كنم كه كسي كه به قدر يك كفه دست غذا مى‏خورد و پس از آن آب نمى‏خورد چگونه معده او از هم گسيخته نمى‏شود»(V}وسائل‏الشيعه، چاپ اسلاميه، ج 17، ص 188 - 189{V). بنابراين با توجه به نوع غذا و نياز بدن، بايد «مقدار» نوشيدن آب يا «زمان» نوشيدن آب را تنظيم كرد. اما از آنجا كه خوردن غذاهاى چرب و شيرين و به دنبال آن نياز بدن به آب فراوان موجب صرف وقت بسيار براى جذب و دفع گوارش بدن مى‏شود و چه بسا از رشد علمى و حالات معنوى انسان كاسته شود. رواياتى كه ما را به كم‏خورى و به دنبال آن نياز كمتر به آب را مطرح كرده‏اند فراوانى بيشترى دارند.
کد سوال : 4679
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : رفتن به غسالخانه و ديدن ميت، چه اثري بر دل و قلب دارد؟
پاسخ : حضور در محل غسالخانه، نظاره مرده، تشييع جنازه، ديدن خاكسپارى يك ميت، عيادت بيمار، حضور بر بالين محتضر (كسى كه در حال مرگ است) و رفتن به قبرستان و... براى يادآورى مرگ بسيار مؤثر است. در شريعت اسلام از ياد مرگ به عنوان يك تذكر و موعظه استفاده مى‏شود تا مردم به معاد توجه نمايند و زندگى دنيا ايشان را مغرور و غافل نسازد در نتيجه خود را براى سؤال و جواب در دادگاه عظيم آخرت آماده سازند و براى آن سراى باقى ره‏توشه بردارند. امام على(ع) درباره ياد مرگ بهترين مواعظ را دارند، به طورى كه اساتيد اخلاق مى‏فرمايند اگر كسى مايل است تعلقش به دنيا كاسته شده و متوجه سراى آخرت گردد با نهج‏البلاغه انس بگيرد. براى نمونه به سخنان حضرت در خطبه 132 توجه نماييد: «به خدا سوگند اين كه مى‏گويم بازى نيست، جدى و حقيقت است، دروغ نيست، و آن چيزى جز مرگ نيست، به سرعت همه را ميراند! همه گذشتگان را ديدى كه ثروت‏ها اندوختند و با آرزوهاى طولانى فكر مى‏كردند در امانند و مرگ را دور مى‏پنداشتند، ديدى كه مرگ چگونه بر سرشان فرود آمد؟... بر چوبه تابوت نشستند و مردم آن را دست به دست مى‏كردند؟ و بر دوش گرفته و با سر انگشت خويش نگاه مى‏داشتند؟ آيا نديديد آنان را كه آرزوهاى دور و دراز داشتند و مال‏هاى فراوان مى‏اندوختند، چگونه خانه‏هايشان گورستان شد؟ (بعد از مرگ) نه مى‏توانند چيزى به حسنات بيفزايند و نه از گناه توبه كنند!». اگر ياد مرگ در ساير مذاهب و مرام‏ها عامل ركود و افسردگى است برعكس در شريعت اسلام از آن براى پويايى و تلاش استفاده مى‏شود چون بعداز مرگ اولين چيزى كه پرسيده مى‏شود اين است كه در عمرت چه كردى؟ ياد مرگ و احوال بعد از آن سبب مى‏شود انسان تا زنده است كار و توليد در جهت رفع نيازهاى خود و جامعه نمايد. امام على(ع) هر شب طبق نقل تاريخ، بعد از نماز عشا، وقتى نمازگزاران مى‏خواستند پراكنده شوند بر بالاى بلندى (بام مسجد) مى‏رفت و ندا مى‏داد: H}تجهزوا رحمكم الله فقد نُودى اليكم بالرحيلM}{Hمسافرها باربربنديد، همانا آواز و صداى كوچ درداده‏اند{M. ياد مرگ در دل‏هاى مستعد، انقلابى ايجاد كرده و دوستى زندگى دنيا را از دل مى‏زدايد، چه غفلت از ياد مرگ موجب حب دنيا مى‏شود كه اين مرض خطرناك براى آدمى است. چنان كه پيامبر مكرم اسلام مى‏فرمايند: H}حب الدنيا رأس كل خطيئةM}{Hدوستى دنيا سر تمام گناهان است{M.
کد سوال : 4680
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : نظر شما در مورد تأثرات روحي گريه بر ميت چيست؟
پاسخ : اگر ريشه تأثرات و تألمات ناشى از عوامل مادى و دنيوى است ناپسند و مذموم است ولى اگر از جهت جدايى و قطع محبت و گسست عاطفى است نظير اين كه انسان همسفر، شريك، انيس و محبوبى را از دست بدهد و محزون و غمگين شود و گريه كند بسيار پسنديده است. مثلاً مستحب است در مفارقت از مؤمن، براى او بگريند اما اين گريه نبايد به جزع و بى‏قرارى بيانجامد. با بررسى تاريخ اسلام به شواهد درباره گريه كردن اهل‏بيت(ع) در فراق عزيزان خود برخورد مى‏كنيم كه مى‏تواند الگويى مناسب براى هر مسلمان باشد. مثلاً نقل شده كه پيامبر مكرم اسلام در وفات حضرت ابوطالب و نيز همسر خود خديجه كبرى مى‏گريست و بعدها هرگاه به ياد حضرت خديجه مى‏افتاد متأثر مى‏شد و دعا مى‏كرد: خدايا خديجه را بيامرز يا نقل شده حضرت زهرا(س) بر مزار عمويشان حضرت حمزه مى‏رفت و ساعت‏ها در آنجا عزادارى، گريه و ندبه مى‏نمود، همچنين آن حضرت در فراق پدر بزرگوارشان ناله‏ها و گريه سر داد يا مى‏خوانيم كه حضرت على(ع) در هنگام وفات حضرت زهرا به شدت گريست و صورت بر خاك قبر نهاد به طورى كه اشگ ديدگان حضرت با خاك آغشته شد. يا گريه اباعبدالله‏الحسين(ع) در شهادت برادران، فرزندان و اصحاب و نيز گريه حضرت زينب(س) بر كنار نعش به خون غلتيده برادر... تا گريه‏هاى صبح‏گاهى و شامگاهى مولايمان حضرت مهدى(عج) در مصيبت جدشان مشهور است. درباره ساير مردم نكته قابل توجه اين است كه فوت عزيزان عامل تنبه و بيدارى ايشان است و روان شدن اشك و تأثرات روحى سبب مى‏شود پرده‏هاى غفلت دريده شود، هر چقدر تألمات و تأثرات شديدتر باشد، انسان بهتر مى‏تواند به مشاهده و مناظره حقيقت عالم بپردازد. اساتيد اخلاق معتقدند كسانى كه از ياد مرگ غافلند همچون كسانى هستند كه در خانه‏اى با ديوارهاى ضخيم به سر مى‏برند به طورى كه هرگز طرف ديگر ديوار (مرگ) را نمى‏توانند درك كنند و ببينند؛ ياد مرگ، تضرع، گريه و زارى اين ديوارهاى قطور و ضخيم را تبديل به شفافيت مى‏نمايد تا شخص با وضوح آن طرف حيات خود را ببيند و دل از جهان بركند و متوجه شود كه دير يا زود مى‏بايست رخت بربندد و در نتيجه مهيا شود. و نيز وقتى سرشك غم از ديدگان جارى مى‏شود، اتصال با عالم غيب برقرار مى‏گردد، لذا توصيه شده اگر حالت حالت تأثر و شكستگى دل به شما دست داد، آن حال را غنيمت بشماريد ودعا كنيد كه انشاءالله به اجابت نزديك است. مردم نيز عموما ناخواسته وقتى متأثر مى‏شوند درباره ديگران - حتى در مورد افراد ناشناس - طلب خير مى‏نمايند اين دعا و توجه باطنى مسلما از قوانين و سنن الهى پيروى نموده و سبب بهبود حالات مرده و خود بازمانده مى‏شود و شايد اين مهمترين تأثير اشك و گريه بر مفارقت احبّا، دوستان و ساير مردم باشد. در مجموع هيچ مانعى براى ابراز احساسات وعواطف قلبى و ريختن اشك در فراقت ياران وجود ندارد. با طرح اين سخن تقريبا پاسخ سؤال 3 نيز داده شد كه ممانعت از گريه و تضرع بازماندگان لازم نيست حتى اگر ايشان افراد مؤمن و متدين هستند بهتر است مدتى با حالات و عواطف خود تنها گذاشته شوند تا انشاءالله اين انقلاب درونى و تأثر روحى موجب ارتباطى عميق با عالم معنى (خداوند متعال) شود و غبارهاى غفلت و زنگارهاى نسيان از ديده و دلهايشان زدوده شود و به اين اطمينان و باور قلبى برسند كه مرگ فقط سرپلى است براى گذر از اين نشئه حيات مادى، به سراى جاويد آخرت و اين كه اگر جماعتى از پيش به واسطه مرگ كوچ كردند و رفتند به ما نيز دير يا زود به ايشان خواهيم پيوست. خلوت و غور در خويشتن در اين مواقع فرصتى مناسب براى راز و نياز و برقرارى ارتباط با خداى عز وجل مى‏باشد و اين ارتباط مى‏تواند سبب تحولى عميق در فرد شود. پس اين فرصت را بايستى غنيمت شمرد و از آن حداكثر استفاده را كرد. براى اين كه درباره موضوع مورد بحث اطلاعات و معارف بيشترى كسب نماييد به احوالات امام سجاد(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارشان توجه نماييد. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- مواعظ، شيخ جعفر شوشترى 2- اشك روان بر امير كاروان، شيخ جعفر شوشترى