کد سوال : 4671
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با عنايت به آيه 29 سوره بقره آيا قبل از خلقت آدم و حوا خداوند موجودات ديگري را نيز خلق كرده بود كه به فساد و تباهي برخيزند؟
پاسخ : علما دربارهى منشأ كلام ملائكه A}(أتجعل فيها من يفسد فيها)،{A اقوال مختلفى را مطرح كردهاند كه خلاصهى آنها چنين است:
1. صدور سخن فوق از جانب ملائكه، به لحاظ ظن و استنباط خود آنها بوده است؛ زيرا آنها مىدانستند موجود زمينى قطعا مادى و مركب از شهوت و غضب است و عالم آنها هم عالم تزاحم و محدوديت است، لذا چنين زندگانيى طبعا خالى از مفاسد و خونريزى نخواهد بود. علامه طباطبايى اين قول را پذيرفته است، V}(علامه طباطبايى، محمدحسين، ترجمه الميزان، ج 1، ص 147){V
2. قبل از انسان، جنيان روى زمين زندگى مىكردند كه فساد و خونريزى مىكردند به همين جهت ملائكه به امر الهى آنان را هلاك كردند. ملائكه، خونريزى و فساد اينها را به چشم ديده بودند. اين ملائكه با اين سابقهى ذهنى، مولود جديد را به مخلوقات فساد كننده پيشين قياس كردند. طبرسى اين قول را به كثيرى از مفسرين نسبت داده است، V}(طبرسى، مجمعالبيان، ج 1، ص 72 ـ نشر بيروت، دار احياء التراث العربى، 1379 ق).{V
3. از ابن عباس و ابن مسعود هم نقل شده است كه كلام ملائكه از روى يقين بوده است؛ زيرا خداوند قبلاً آنها را از چنين وضعيتى آگاهى داده بود، تا آنها بيشتر به علم غيبى خدا معرفت پيدا بكنند. امام فخر رازى اين وجه را به عنوان قول مطرح كرده است، V}(فخر رازى، مفاتيحالغيب، ج 2، ص 170).{V
4. گفتهى ملائكه از روى اخبار نبوده است، بلكه صرف استفهام و استخبار و استعلام صورت گرفته است. فرشتگان مىخواستند از مصلحت و حكمت آن اطلاع يابند. طبرسى و فخر رازى اين قول را مطرح كردهاند، V}(همان).{V
کد سوال : 4672
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : وقتي كه همه موجودات مي ميرند و روز حساب فرا مي رسد آيا خداوند دوباره انسانها را خلق مي كند يا نه ؟
پاسخ : T}از ديدگاه اسلام:{T
1- آنچه كه تمام هويت و حقيقت انسان را تشكيل مىدهد روح انسان است كه از آن به «نفس» نيز تعبيرمىشود و بدن مركب روح در دنياست.
2- مرگ، به معناى فنا و نيستى انسان نيست بلكه جدايى روح از مركب بدن و ادامه سير آن در عالمى بالاتر (عالم برزخ) و مرحله
جديدى از حيات انسان است. ازاينرو، قرآن از مرگ به عنوان «توفى» نام مىبرد. توفى به معناى گرفتن شىء به صورت تمام و كمال
است: A{حتى اذا جاء احدكم الموت، توفته رسلناM{}Aتا هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، فرستادگان ما او را مىستانند}M.
به موارد ذيل كه در قرآن از مرگ به عنوان توفى نام برده شده مراجعه كنيد:
نساء، 97 - محمد، 27 - مائده، 117 - نحل، 28 و32 و70 - يونس، 46 - انفال، 50 - زمر، 42 - سجده، 11 - اعراف، 37 و 126 - آل عمران، 193 - يوسف، 101 - حج، 5 -بقره، 234 و 240.
بنابراين از ديد اسلام، مرگ فنا نيست بلكه ادامه حيات انسان با تمام هويت و حقيقتش يعنى روح مىباشد.
آيات قرآن به اين حقيقت اشاره دارند كه انسان به عنوان يك موجود و قطعهاى از هستى هيچگاه معدوم نگشته، بلكه متحول و متبدل شده و براساس حركتى كه از آغاز پيدايش داشت، نتيجه آن را خواهد يافت.
اما بايد توجه داشت كه روح و جسمى كه در قيامت در محضر الهى حاضر خواهند گشت، روح و جسم تحول يافته و متكامل شدهاند نه همين روح و جسمى كه در اين دنيا بودهاند. براى روشنتر شدن اين موضوع به مطلب ذيل توجه فرماييد:
انسان كه مركب از جسم و روح مىباشد يكى از سرفصلهاى حركت خود را در مسير حركت و سير عام خود با مرگ آغاز مىكند.در اين مرحله كه در ظاهر جدايى ميان جسم و روح پيش مىآيد، روح با قبض و اخذ الهى توسط ملك يا ملكها قبض شده و در نظام ديگرى كه مخصوص به روح است وارد گرديده و در آن نظام و عالم باقى و براساس مسير انتخابى خود در دنيا، به سير و حركت خود ادامه مىدهد. جسم و بدن هم در اين نظام باقى بوده و در شرايط ديگر وارد مسير جديدى شده با تحول و تبدل خاصى به حركت خود ادامه مىدهد. همچنان كه خاك بايد در مسير «انسان شدن» مراحل نباتى، گوشت و خونى، نطفهاى، علقهاى، مضغهاى و... را طى كرده و متناسب با قوانين و احكام نظام انسانى شود تا بتواند به آن عالم راه يابد، انسان هم اگر بخواهد در سير خود به سوى خدا و لقاء حضرت حق به عوالم ديگر وارد شده و آن مراحل را طى كند بايد هم روح متحول گشته و خصوصيات جديدى را كسب كرده و يك سلسله رنگها و معيارها را از دست داده، تكامل يافته و متناسب با آن عوالم و موازين آنها شود و هم جسم با حركت و تحول خود خصوصيات و آثار عالم مادى را رها ساخته و با كسب يك سلسله از احكام و قوانين عالم بالا تناسب با آنها گردد. روح و جسم هر دو بايد مراحل و منازلى را متناسب با خود طى كرده، نقايص و معايب دنيوى و مادى خود را از دست داده و سنخيت اتحاد و ارتباط دوباره و قرار گرفتن در قيامت و عوالم پس از آن را پيدا كنند. ازاينرو، مرگ و انقطاع از دنيا خود يك مرحله و يك تحول ويك نوع حركت و تبدل و پشت سر گذاشتن يكى از عوالم در برگشت به سوى حضرت حق و لقاء او بوده و براى ورود به مرحله و مراتب بعدى نظامها و عوالم ديگر در مسير تحول ضرورى و لازم است. در اوصاف، احكام و آثار عوالم ديگر در روايات دقت و تأمل كنيد. برخى روايات مىگويند كه انسان در بهشت پير نمىشود، مريض نمىگردد، غذايش غير از غذاى اينجاست، مشيتش غير از مشيت اين دنياست. يا آياتى داريم كه به صراحت مىفرمايند:(انسان در جهنم مىسوزد ولى خاكستر نمىشود). بدن بايد چگونه باشد كه بسوزد ولى خاكستر نشود؟ اين گونه آيات و روايات به روشنى حاكى از اين سنت الهى است كه هم روح و هم جسم بايد متحول و متكامل شده تا قابليت حكام و آثار آن عوالم را بيابند.
توجه داشته باشيد كه «من» آنجا همان «من» اينجاست ولى «من» تكامل يافته و متحول شده و قابليت ورود به عالم قيامت را پيدا كرده «من» عوض نمىشود، «من» همان هست كه بود ولى «من»ى كه منازل و مراحلى را طى كرده، نواقصى را پاك نموده، احكام اين عالم را از دست داده و آماده ورود به عالم قيامت گشته است.
به هر حال اين تحولات و تبدلات در سير حركت انسانها به سوى خداوند براساس سنت و قانون الهى در نظام هستى لازم وضرورى مىباشد و اين واقعيت تكوينى است.
از مجموع مطالب قبل و تدبر و تأمل در آيات فوق نتيجه مىگيريم كه پس از مرگ روح وارد عالم برزخى شده و حركت خودش را به سوى مسيرى كه در دنيا انتخاب كرده ادامه مىدهد و با تحولات و تبدلاتى كه در اين حركت دارد كاملتر شده و متناسب با احكام و آثار عوالم بالاتر مىگردد و اين حركت و تحول براى روح لازم و ضرورى است. بدن و جسم انسان نيز در اينجا خاك شده و خاك
هم با تبدلاتى كه دارد به سوى نقطهاى حركت مىكند كه ذرات بدن ما به صورت ذرهاى شود كه از آن بدن ساخته مىشود، بدنى كه متناسب با سنن و قوانين عوالم بعدى و ديگر باشد. اين تحول و تبدل نيز براى جسم لازم و ضرورى مىباشد. پس از آن كه روح و بدن مراتب، مراحل و منازل لازم را براى سنخيت پيدا كردن با عوالم بالا طى كردند، خود را در يكى از نظامها يافته و به هم مىپيوندند و وارد به عالمى مىشوند كه بايد وارد شوند.از آنجا كه در تمام اين مراحل، هيچ وجود و هستى و حركت و تكامل و قائم به اراده و قدرت الهى وجود ندارد. معاد، به يك معنى، خلق و آفرينش جديد الهى است اما به معناى ديگر چيزى جز ادامه سير انسان نيست و خلقت جديد محسوب نمىشود.
کد سوال : 4673
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : فلسفه پديدار شدن فرقه هاي مختلف در بين مسلمانان و عوامل آن را توضيح دهيد.
پاسخ : فلسفه پديدارى فرقههاى مختلف: تمامى اديان در درون خود فرقهها و شاخهها و گرايشهاى گوناگون و بعضا متفاوتى دارند، طرح تفصيلى اين موضوع در دو دين بزرگ يهودى و مسيحى در اينجا امكان نداشته و تنها به ذكر علل پديدارى فرقههاى مختلف در اسلام اشاره مىشود؛ امّا قبل از آن تذكر دو نكته ضرورى است اوّلاً اين علل گاهى در پيدايش يك جريان با يكديگر تداخل مىكنند و برخى اوقات هر علتى موجب پديد آمدن گروه خاصى گشته و در مواقعى علتى در مؤسس آن جريان نقش چشمگير داشته و علت ديگرى در پيرو و پذيرنده آن مؤثر بوده است.
ثانيا، دو مسأله شاخص و ريشهاى منشأ بسترسازى براى پديد آمدن فرق گوناگون در اسلام گشته است. يكى در نخستين زمان رحلت رسول اكرم(ص) و مربوط به مسأله خلافت و امامت است و ديگرى مرتبط با ماجراى حكميّت در جريان جنگ صفين، V}(نگا: فى علم الكلام، احمد محمود صبحى، بيروت دار النهضة، چاپ اوّل، 1405 ق، ج 1، صص 32 ـ 34{V.
T}اما علل: {T
1. ضعف فكرى و فرهنگى: اصولاً محدوديت قواى ادراكى انسان و عدم توانايى او براى حلّ قطعى همه مسائل اعتقادى، از جمله مهمترين علل اختلاف انسانهاست، در مواردى كه مسأله به روشنى قابل حلّ نيست هر كس به حدس و گمان مىرسد كه ممكن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد. در اين صورت است كه اختلاف نظرها آشكار مىشود. حضرت رسول(ص) در مدت كوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب را براى مردم نيافت؛ از اين رو، لازم بود از سوى رسول خدا(ص) جانشينى همچون او كه معصوم باشد كار را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوى ادامه دهند ولى چنين نشد. يكى از علل پيدايش غلات را در همين امر مىتوان جست، V}(نگا: بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت مؤسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1983 م، ج 25، ص 288، روايت 44){V.
2. تعصبات قبيلهاى: پس از وفات پيامبر(ص)، مردم به جاى اين كه در مراسم خاكسپارى شركت كنند، هر گروهى مدعى شد كه حق خلافت از آن اوست. بنابر شواهد تاريخى هيچ يك از انصار و مهاجران در تعيين جانشين پيامبر(ص) از قرآن و سنت رسول خدا(ص) يا از مصلحت امت سخن نگفت، بلكه سخن در اين بود كه جانشينى پيامبر حق گروه انصار است يا مهاجر و چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج بود اين دو نيز به رقابت برخاستند و به دليل همين مخالفت مهاجران غالب شدند، V}(نگا: جانشينى حضرت محمد(ص)، ويلفردمادولونگ، ترجمه احمد نمايى، جواد قاسمى و... مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1377 ش، صص 47 ـ 65 و قيام حسين(ع)، دكتر سيد جعفر شهيدى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بهمن 1359، صص 26 ـ 36){V.
3. مادى: از منابع تاريخى و روايى معلوم مىشود گروهى بوده و هستند كه مثلاً با جعل مطالب و اخبار غلوآميز و انتشار آن، توجه عدهاى را به خود جلب كرده و از مواهب و فضل و بخششهاى مادى آنان بهرهمند شوند؛ مانند مغيرة بن سعيد كه در تمام عمر خود در تلاش بود تا مرام جديدى احداث كرده و گروهى متشكل پديد آورد تا به اهداف مادى و دنيايى خود برسد،V} (نگا: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم بيروت، دار احياء الكتب العربية، چاپ دوّم، 1385 ق، ج 8، ص 21 و شهرستانى ابوالفتح، الملل و النحل، بيروت، دار المعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوّم، بى تا، ص 83){V. يا برخى براى آن كه مىخواستند در محيط اسلامى راهى براى مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت توأم با توجيه شرعى پيدا كنند تا تودههاى ناآگاه مسلمان به آن ايمان آورده آنگاه به كمك همين تودههاى ناآگاه تشكيلاتى به وجود آورده و به اهداف خود كه همان بسط اباحهگرى بوده دست يابند. برخى از مورخان ملل و نحل يكى از علل پيدايش فرقه غلات را همين امر دانستهاند، V}(نگا: الاشعرى، سعد بن عبدالله ابن خلف، المقالات و الفرق، تصحيح محمدجواد مشكور، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوّم، 1360 ش، صص 51 ـ 52){V.
4. سياسى: سياستبازانى كه بيشتر به اهداف غلط خود مىانديشند براى نيل به مقصود خود از حربههاى گوناگونى استفاده مىكنند و يكى از اين حربههاى قوى و كارآمد ايجاد فرق و نحلههاى گوناگون مذهبى است. اينان با به وجود آوردن چنين فرقههايى يك سلسله مسائل و آموزههاى دور از ذهن و عقل را وارد جريان مخالف خود مىكردند تا به آن آسيب وارد كرده و آن را در مقابل چشم ديگران ناميمون جلوه دهند. مانند برخى از اخبار در مورد ائمه(ع) كه به دور از حقيقت و واقعيت است،V} (نگا: الذهبى، ابى عبدالله محمد بن احمد بن عثمان، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، چاپ اوّل، 1382 ق، ج 2، ص 45){V. يا پديدارى فرقه كيسانيه كه پيروان مختار بن ابى عبيده ثقفى تلقى شدهاند براى تضعيف ديدگاه و حركت مختار از سوى مخالفانش پديدار شد، V}(نگا: صفرى فروشانى، نعمتالله، غاليان، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1378 ش، صص 83 ـ 89){V.
5. گسترش حوزه جغرافيايى اسلام با فتوحات مسلمانان، به تدريج پيروان اديان و عقايد ديگر وارد حوزه حكومت اسلامى شدند. گروهى از اين افراد كه مسلمان شده بودند به طرح مسائل و مشكلات خود براى مسلمانها پرداختند و آنها كه بر دين خود باقى مانده بودند در اين مسائل با مسلمانان مجادله مىكردند اين مسأله در اواخر حكومت بنىاميه و اوائل حكومت عباسيان به دليل ترجمه فلسفه يونان شدت بيشترى گرفت و باعث پديدارى برخى از فرقهها شد. بر اساس گزارش دكتر حسين عطوان، قدريه ديدگاههاى خود را از تأثيرپذيرى يهوديان و مسيحيان مسلمان شده شامى صورت مىدادند، V}(نگا: فرقههاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، دكتر حسين عطوان، ترجمه حميدرضا شيخى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1371 ش، صص 31 ـ 33 و نيز نگا: تاريخ الجدل، محمد ابو زهرة، قاهره، دار الفكر العربى، صص 76 ـ 81 و نيز الميزان، علامه سيد محمدحسين طباطبايى(ره)، موسسة الاعلمى للمطبوعات، ج 5، ص 276){V.
6. منع حديث، يكى ديگر از عوامل پديدارى فرقههاى گوناگون اسلام شد، زيرا با جلوگيرى از ضبط و تدوين حديث كه در واقع ترجمان اصلى و مفسر حقيقى وحى به شمار مىرفت، اسرائيلياتى وارد آموزههاى دينى شد و موجب پديدارى هرج و مرج در اعتقادات اعمال، اخلاق و آداب و حتى جوهره و كنه دين وارد كرد و اين خود موجب پيدايش بدعتهاى يهودى و مسيحى در آموزههاى اسلام گرديد، V}(نگا: معالم المدرستين، علامه سيد مرتضى عسگرى، قم، كليه اصول الدين و المجمع العلمى الاسلامى، چاپ ششم، 1416 ق (1996 م)، ج2، ص 57) {Vاين موضوع را به خوبى مىتوان در تفاسير قرآن رهيابى كرد، V}(در اين باب نگا: پژوهشى در باب اسرائليات در تفاسير قرآن، دكتر محمدتقى ديارى، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، چاپ اوّل، 1379 ش، مجموع كتاب){V.
اين موارد بخشى از علل پيدايش فرقهها در اسلام بود.
براى توضيح بيشتر خوب است دانسته شود حديث افتراق امت به گروههاى مختلف در متون معتبر شيعه واهل سنت نقل شده است. از منابع اهل سنت در «سنن ابى داود» (حديث شماره 3981) آمده است: «... ان رسول اللّه(ص) قام فينا فقال الا ان من قبلكم من اهل الكتاب افترقوا اثنتين و سبعين ملة و ان هذه الملة ستفترق على ثلاث و سبعين. اثنتان و سبعون فى النار و واحدة فى الجنة...؛... پيامبر خدا(ص) برخاست و فرمود: همانا اهل كتاب پيش از شما به هفتاد و دو فرقه گراييدند و اين امت به زودى هفتاد و سه فرقه خواهد شد. از ميان آنان هفتاد و دو فرقه در آتشاند و يكى در بهشت».
در اين جا بايد توجه داشت كه رستگارى تنها يك فرقه درميان ديگر فرقهها، امر عجيب و غريبى نيست؛ زيرا راه حق و صراط مستقيم الهى كه پيامبر اكرم(ص) بدان دعوت فرموده است يكى بيش نيست. پس اگر اختلاف و دگرگونى و چند دستگى پديد آيد، ناشى از بدعت و وارد كردن تعاليم غير دينى در دين است و گريز از بخشى از آموزههاى دينى است. اكنون اين سؤال پديد مىآيد كه راه شناخت فرقه ناجيه چيست و آنان چه كسانىاند؟ عقل و منطق حكم مىكند كه بهترين راه شناخت رستگاران، سخن و تعاليم خود پيامبر است كه از افتراق امت و نجات و فلاح تنها يك گروه از ميان همه گروهها خبر داده است.
با توجه به روايات رسيده از پيامبر(ص) متوجه مىشويم كه راه رستگارى پيروى از قرآن و اهلبيت(ع) است؛ زيرا قرآن كتاب معصوم و خطاناپذير الهى است. قطعا چنين كتابى مفسر و مجرى معصوم مىطلبد و آن همان عترت پيامبر(ص) است؛ زيرا پيامبر(ص) در حجةالوداع و در آخرين وصيت فرمودند: «... انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بها لن تضلوا بعدى ابدا و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما...؛ من دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيت خويش. تا زمانى كه به آن دو چنگ زنيد پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد. آن دو از يكديگر جدايىپذير نيستند تا آن كه در حوض (كوثر) بر من وارد آيند.پس بنگريد كه پس از من با آن دو چه مىكنيد»، (بحارالانوار، ج 2، ص 100).
اين حديث به طور متواتر در متون شيعه و اهل سنت يافت مىشود. همچنين برحسب روايت ديگرى پيامبر(ص) فرمودند: H}«ستفترق امتى على ثلاثة و سبعين فرقه منها فرقة ناجية والباقون هالكون. فالناجون الذين يتمسكون بولايتكم و يقتبسون من علمكم ولا يعلمون برأيهم فأولئك ما عليهم من سبيل فسالت عن الائمة فقال عدد نقباء بنى اسرائيل{H؛ به زودى امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه تنها يكى از آنها رستگار و بقيه هلاك خواهند شد. نجات يابندگانشان كسانىاند كه به ولايت شما (اهل بيت«ع») چنگ زنند واز كردار شما الگو گيرند و به رأى خويش [در مقابل شما ]عمل نكنند...»، V}(بحارالانوار، ج 36، ص 33، ح 168{V).
در روايت ديگرى نيز آمده است كه پيامبر(ص) به حضرت على(ع) فرمودند: H}«يا على مثلك فى امتى مثل المسيح عيسى بن مريم افترق قومه ثلاث فرق فرقة مؤمنون و هم الحواريون و فرقه عادوه و هم اليهود و فرقة غلوا فيه فخرجوا عن الايمان و ان امتى ستفترق فيك ثلاث فرق فرقة شيعتك و هم المؤمنون و فرقة عدوك و هم الشاكون و فرقة تغلوا فيك و هم الجاحدون و انت فى الجنة يا على و شيعتك و محب شيعتك و عدوك والغالى فى النار{H؛ اى على! مثل تو در امت من همانند مثل عيسى بن مريم است كه امتش سه فرقه شدند:
1- گروه مؤمنان كه حواريون بودند،
2- گروه دشمنان يعنى يهود،
3- گروه غلو كنندگان كه از دايره ايمان برون رفتند.
همانا امت من نيز در مورد تو سه گروه مىشوند:
1- شيعيان تو كه آنان مؤمنانند،
2- دشمنان كه همان ترديد كنندگانند،
3- گروهى كه در مورد تو غلو مىكنند و آنان حق ستيزند.
اى على! تو و شيعيان و دوستداران پيروانت در بهشتيد ودشمنان و غلو كنندگان در تو اهل دوزخند»،V}(بحارالانوار، ج 25، ص 264، ح 4){V.
ازاينرو درباره اين كه كدام يك از فرقهها و مذاهب، به سنت پيامبر(ص) نزديكتر هستند. به دلايل مختلف عقلى، روايى و تاريخى مىتوان شيعيان دوازدهامامى را معرفى كرد. زيرا نزديكترين افراد به پيامبر(ص) كه مطابق سنت او عمل مىكردند امام على(ع) و حضرت فاطمه(س) و فرزندان ايشان بودند و شيعيان به دنبال پيروى كامل از اين بزرگان هستند و كسانى هم چون امام باقر(ع) و امام صادق(ع) كه آگاهترين مردم به كلام خدا و سنت پيامبر(ص) در عصر بعد از صدر اسلام بودند. شيعيان بيشترين بهره را از احاديث آن دو بزرگوار دارند تا آنجا كه به عنوان مذهب جعفرى شهرت يافتهاند.
اينگونه شواهد به طور اجمال نزديكى شيعيان به سنت پيامبر(ص) را تأييد مىكند و حتى مىتوان گفت شيعيان «اهل سنت واقعى» هستند. ناگفته نماند، نبايد سنت پيامبر(ص) به برخى اعمال ظاهرى خلاصه كرد. اگر چه در اعمال ظاهرى ديگر مذاهب نيز خلاف سنت بسيار مشاهده مىشود از آن جمله «تكتف در نماز» كه از زمان خليفه دوم آغاز شده است.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1ـ رهبرى امام على(ع) در قرآن و سيره پيامبر (ترجمه المراجعات)، مترجم: سيد محمد سياهپوش
2ـ آنگاه هدايت شدم تيجانى سماوى
3ـ بررسى مسائل كلى امامت ابراهيم امينى
4ـ الغدير علامه امينى
5 ـ عتبات الانوار مير حامد حسينى لكنهوى
6ـ شبهاى پيشاور سلطان الواعظين شيرازى
کد سوال : 4674
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : خواهشمند است در مورد سيادت و سيد بودن و منشاء آن توضيحاتي ارائه نمائيد.
پاسخ : كلمهى «سيد» در اصل به معناى كسى است كه صاحب مجد و عظمت است. و به همين اعبتار، نسل پيامبر اسلام را سيد مىگويند. از سخنان ابن شهر آشوب به دست مىآيد كه در قرن ششم هجرى قمرى كلمهى سيد رواج كامل داشت و اولاد پيامبر را سيد مىگفتند. تحقيقات نشان مىدهد كه در قرن چهارم و پنجم كلمه «سيد» به همراه قرينه بر اولاد پيامبر اطلاق مىشد و در قرن ششم بدون قرينه استعمال مىگرديد. در عصر حاضر، در ايران به بنى هاشم سيد مىگويند و به غير آن به كسى سيد نمىگويند. در حجاز كسانى را كه از طريق امام حسين به پيامبر مىرسند، سيد مىگويند. در قسطنطنيه عموم مردم را سيد مىگويند و در آنجا كلمه سيد دلالت بر هاشمى بودن ندارد. در عهد صفوى به اولاد پيامبر كلمهى ميرزا را اطلاق مىكردند ولى در زمان ما ميرزا دلالت بر هاشمى بودن ندارد،V} (جامع الأنساب، آيتالله روضاتى، ج 1، ص 32){V.
.... مامقانى مىنويسد: در غير حجاز كلمه سيد به بنى هاشم و بنى عبدالمطلب اطلاق مىشود. در كشورهاى عربى شيعيان اين كلمه را به اولاد هاشم و عبدالمطلب اطلاق مىكنند ولى عرب غير شيعه آن را در معناى لغوى آن بكار مىبرند، V}(علم النسب، ج 1، ص 144){V.
عبدالمطلب در ميان مردم عرب با عنوان سَيِّدُ البطحاء و ابو السّادة العشرة معروف بود و چون داراى شرف و سيادت بود، او را «سَيِّد» مىناميدند و در همان زمان تمام عرب، سيادت، سرورى و زعامت او را پذيرفتند. قبيلهى قريش زعامت و سيادت او را قبول كردند و عرب ديگر هم او را به عنوان زعيم و رئيس پذيرفتند،V} (بحارالانوار، ج 15، ص 123 و 127).{V
در «كتاب حذف من نسب قريش» كه در قرن سوم نوشته شده اين عبارت آمده است: «فكان عبدالمطلب سيد قريش فى عصره لا ينازع السودد»، (ص 4). معناى اين جمله به فارسى چنين است: پس عبدالمطلب در عصر خود سرور و زعيم بىرقيب قبيلهى قريش بود.
ابرهه براى تخريب كعبه با نيروهاى خود در نزديكى مكه استقرار يافت. عبدالمطلب به نزد ابرهه رفت. ابرهه در ضمن سخنانش، به عبدالمطلب گفت: «يحقّ لك ان تكون سيِّد قومك ؛ تو را مىسزد كه سيِّد و زعيم قوم خودت باشى»، V}(بحارالانوار، ج 15، ص 130، س 15).{V
به اين ترتيب، در آن عصر، در ميان مردم، تنها عبدالمطلب را سيد مىگفتند و هر گاه اين كلمه تنها و بدون قيد ياد مىشد، عبدالمطلب را شامل مىگرديد و عرب آن زمان به هر كسى سيد نمىگفتند.
توجه داشته باشيم كه اصل در سيادت و سيد بودن، داراى مجد، شرف و عظمت بودن است و به نسل پيامبر اسلام، هم كه اطلاق مىشود به خاطر همين اصل است و كلمه سيد در لغت به معناى كسى است كه بالاتر از او كسى نيست،V} (علم النسب، محمدرضا مامقانى، جزء اول، ص 144 و جزء دوم، ص 104){V.
پدر پيامبر اسلام عبدالله است. عبدالله وفات كرد و مادر پيامبر هم وفات كرد. سرپرستى پيامبر اسلام با عبدالمطلب بود.
حضرت محمد(ص) محبوب دل عبدالمطلب بود. روزى عبدالمطلب با افراد خود نشسته بود و پيامبر كودك خردسال بود. عبدالمطلب به آن افراد گفت: «انّى ارى انّه سيأتى عليكم يوم و هو سيدُكم»، V}(بحارالانوار، ج 15، ص 143، س 2){V من به حقيقت مىبينم كه روزى مىآيد كه او سيد و سرور شما مىگردد. اين پيشگوئى عبدالمطلب تحقق يافت و حضرت محمد(ص) سيد و سالار همه شد.
نسل پيامبر با دخترش حضرت فاطمه(س) ادامه يافت و فرزندان حضرت فاطمه فرزندان پيامبر هستند و پيامبر نسبت به اولاد فاطمه زهرا محرم است و با هيچكدام از نسل فاطمه نمىتواند ازدواج كند. اگر فرزندان دختر، فرزند انسان نباشد مىتوان با دختران او ازدواج كرد. بنابراين هر كس كه نسلش به حضرت فاطمه(س) مىرسد، فرزند پيامبر حساب مىشود. حضرت امام موسى الكاظم(ع) فرمود: روزى به مجلس هارون الرشيد خليفهى عباسى وارد شدم. هارون سؤالهايى كرد و من جواب دادم. هارون پرسيد شما چگونه مىگوييد كه پسر پيامبريد در حالى كه پيامبر نسل نداشت. او فقط دختر داشت و نسل انسان از پسر مىماند نه دختر. من در جواب سؤال هارون آيه 84 سورهى انعام را خواندم. خداوند مىفرمايد: و وهبنا له اسحق و يعقوب كلاً هدينا و نوحا هدنيا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين؛ ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم و نوح را از پيش هدايت كرده بوديم و از نژاد او داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون را. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. و نيز زكريا يحيى، عيسى و الياس را كه همگى از صالحان هستند»، V}(الميزان، ج 7، ص 241، عربى، بيروت، چاپ دوم){V.
به هارون گفتم: اى هارون! پدر عيسى كيست؟ هارون گفت: عيسى پدر ندارد. گفتم: پس چطور عيسى از نسل ابراهيم بشمار رفته است؟! پس بدان كه خداوند عيسى را از طريق مادرش مريم به نسل حضرت ابراهيم ملحق ساخته است. ما هم از طريق مادرمان حضرت فاطمه زهرا از نسل پيامبر اسلام به حساب مىآييم، V}(تفسير صافى، ج 1، ص 530 چاپ دوجلدى قديمى، تفسير نمونه، ج 5، ص 328 به نقل از نورالثقلين، ج 1، ص 743).{V
از آنچه گذشت روشن شد كه جدّ همه سادات هاشم يا عبدالمطلب است و همه فرزندان عبدالمطلب و فرزندان آن فرزندان همه سادات هستند. پيامبر ما، حضرت على، حضرت زهرا و همهى امامان دوازدهگانه، سيد و سالار همهى مؤمنان هستند ونسل هاشم از آغاز تا به امروز همه سادات و سرور ما هستند.
بر اين اساس، «سيد» و «سيدي» که هم اکنون در ميان ما معروف است به عبدالمطلب و از او به هاشم مي رسد. همه کساني که نسبت خانوادگي آنها به عبدالمطلب مي رسد، سيد هستند چه ايراني و چه غير ايراني و نسل همه سادات عربي است چه ساداتي که هم اکنون به زبان عربي حرف مي زنند و چه ساداتي که به زبان فارسي و غير فارسي حرف مي زنند.
سادات ايراني اگر نسبت خانوادگي آنها به عبدالمطلب و يا هاشم مي رسد، همه سيد هستند و در اصل هم عربي بودند و زبانشان ملاک سيد بودن نيست. ممکن است سيدي به چين مهاجرت کند و زبان بچه هاي او چيني شود و يا به ايران بيايد و زبان بچه هايش فارسي بشود. توجه به اين هم داشته باشيم که سيادت، به نسل مربوط است و هر کس مثلا پدرش سيد است، خودش سيد است و چنين نيست که سيد نشود. سيادت دست انسان نيست بلکه نسبت خانوادگي است.
کد سوال : 4675
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : والدينم نسبت به مسائل ديني من حساس بوده و براي من محدوديت ايجاد مي نمايند تكليف من چيست؟
پاسخ : در مورد اين موضوع، مشاوره و اختلاف رفتارى با والدين توجه شما را به توصيههاى زير جلب مىكنيم اميدواريم با رعايت آنها خير دنيا و آخرت را براى خود تأمين كنيد. الف) هرگاه رفتارى خلاف انتظار را مشاهده نموديد و در صدد اصلاح و يا تغيير و يا تعديل آن برآمديد از شيوهاى مناسب بهره بگيريد همواره از عكس العملهاى خشونتآميز اجتناب كنيد و درصدد اعمال نيروى قهر و غلبه بر نيآييد بىترديد اعمال فشار و قهر مقبول نبوده و باعث بروز اختلاف و كشمكش مىگردد و لجاجت را در پى خواهد داشت. سعى كنيد در تغيير رفتارهاى غيرمقبول از روش برخورد مستقيم استفاده نكنيد و بيشتر از شيوه غيرمستقيم استفاده كنيد.
ب) در هيچ حالى حريم نهادن به حرمت پدر و مادر را فراموش نكنيد و هميشه به آنها احترام بگذاريد حتى اگر در صدد تغيير رفتار آنها هستيد به آنها بىاحترامى نكنيد و به شدت مواظب برخورد خود باشيد كه مبادا خاطر آنها از شما رنجيده شود كه رنجش خاطر والدين با محروميت از سعادت مساوى است و ثمره و پيامد بىترديد بىاحترامى به والدين همان محروميت از خير دنيا و آخرت است با شيوه خيرخواهانه به اصلاح رفتار غير مقبول آنها روى آوريد تا دعاى خير آنها هميشه همراه شما باشد.
ج ) در گفتگويى دوستانه و صميمى و با كمال خضوع از پدر و مادر گراميتان بپرسيد كه علت و دليل اينگونه حساسيتها و به قول شما انتقادها نسبت به اعمال عبادى شما چيست؟ چه بسا ممكن است شما را قانع كنند ولى اگر حساسيت وانتقادهايشان ناشى از تفاوت بينش و سطح آگاهى شما در آنهاست، حتىالمقدور بايد به طور غيرمستقيم ارزش و اهميت كارهاى خود را براى آنها توضيح دهيد و با بيان منطقى و مستدل و در عين حال با كمال ادب و احترام، والدينتان را نسبت به خود و رفتارتان
خوشبين كرده و موافقتشان را جلب كنيد. مطمئنا در چنين گفتگوهايى كه به دور از هرگونه لجاجت و اصرارورزى و مبتنى بر منطق و استدلال باشد و در يك فضاى عاطفى و با احترام و ادب انجام گيرد، به نزديكتر شدن همديگر كمك زيادى مىكند.
د ) لازم به ذكر است براى جلب نظر والدينتان بايد بيشتر از گذشته به آنها احترام بگذاريد و در كمك كردن به آنها در منزل و برآورده كردن نيازمندىهاى آنها در حد توان خود از هيچ كوششى دريغ نورزيد.
ه ) همان طور كه خودتان نيز يادآور شدهايد، انجام كارهاى عبادى و ديگر فعاليتها، در صورتى كه باعث رنجش پدر و مادر شود، مقبول خداوند نيست و ارزش جلب نظر آنها از ارزش انجام برخى عبادتهاى مستحبى بيشتر است. بنابراين نگران اين موضوع نباشيد و با راهكارهاى ارائه شده سعى كنيد به يك توافق مطلوب بين خود و والدينتان دست يابيد.
کد سوال : 4676
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا بازنگري قانون اساسي در انحصار رهبري است و مجمع مصلحت تنها پيشنهاد دهنده مي باشد؟
پاسخ : قبل از پرداختن به موضوع اصلى سؤال لازم است مقدمهاى را بصورت اختصار مطرح نماييم:
از آنجا كه ضرورتهاى اجتماعى تحولاتى را در پى دارد و قانون اساسى بايد با مصالح كل كشور هماهنگ باشد، لذا بايد راه بازنگرى در قانون اساسى به شيوهاى منطقى پيشبينى شود. منتها براى جلوگيرى از به خطر افتادن ثبات سياسى كشور و حفظ قانون اساسى از تحولات و تغييرات بىجهت، لازم است تا راه بازنگرى توأم با احتياط و دقت و با كمى دشوارى صورت بگيرد. بر اين اساس مشاهده مىكنيم كه قانونگذار در بازنگرى قانون اساسى مراحل متعددى را به صورت خيلى دقيق و حساب شده در نظر گرفته است.
اما در مورد موضوع اصلى سؤال و اينكه چرا پيشنهاد بازنگرى قانون اساسى در انحصار ولى فقيه و... است بايد گفت كه تبيين و توضيح اين مسأله نيازمند بررسى دقيق مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى و ديدگاههاى مختلف صاحب نظران مسائل حقوقى مىباشد. آنچه كه مىتوان به صورت اختصار و در اينجا بيان داشت اين است كه:
اولاً: هر چند دستگاهها و قواى مختلف كشور هر يك اجراى قسمتى از قانون اساسى را بر عهده داشته و هم آنان به هنگام اجرا، علىالاصول قادر به كشف نقاط قوّت و ضعف آن هستند و نيز به لحاظ مباشرت در اجراى امور قادر به تشخيص كاستيها و نيازها بوده و در نتيجه مراجع ذى صلاحى براى پيشنهاد بازنگرى در قانون اساسى مىباشند، اما از آنجا كه پيشنهاد از سوى مراكز متعدد با ثبات سياسى و حفظ قانون اساسى از تغييرات بىجهت، منافات دارد، و از سوى ديگر، در
قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران
مقام رهبرى ولايت و اشراف بر كل نهادهاى سياسى، ادارى و قضايى را بر عهده دارد. لذا از طريق همين اشراف و با وقوف كامل به مراتب كاستى و جمعآورى دلايل لازم، مبادرت به امر بازنگرى مىنمايد، و تنها مرجع تشخيص ضرورت بازنگرى و پيشنهاد دهندهى آن پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام محسوب مىگردد. بر اين اساس در صدر اصل يكصد و هفتاد و هفتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران چنين آمده است: «مقام رهبرى پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طى حكمى خطاب به رئيس جمهور موارد اصلاح يا تتميم قانون اساسى را به شوراى بازنگرى قانون اساسى پيشنهاد مىنمايد.»
بنابراين قانونگذار با تعيين مقام رهبرى به عنوان تنها پيشنهاد دهنده، ضمن اهميت دادن به مسأله بازنگرى از آفات احتمالى كه اين مسأله مىتواند براى ثبات نظام و قانون اساسى در پى داشته باشد، جلوگيرى نموده است.
ثانيا، بالفرض حتى اگر مطالب فوق (امتيازات رهبرى و آفات احتمالى كه در تعيين مرجعى غير از رهبر در اين امر وجود دارد) را در نظر نگيريم و نهاد و مرجع ديگرى را براى اين مسأله مشخص نماييم، باز هم همين سؤال نسبت به انتخاب آن مرجع يا نهاد به عنوان تنها مرجع پيشنهاد كنند، مطرح مىباشد.
بنابراين منطقىترين راه انتخاب مرجعى است كه بتواند به بهترين وجه اهدافى را كه در فلسفه بازنگرى قانون اساسى وجود دارد، تأمين نمايد در نظام جمهورى اسلامى ايران مقام رهبرى با توجه به جايگاه، وظايف و اختياراتى كه بر عهده دارد، به عنوان مناسبترين مرجع براى اين امر در نظر گرفته شده است.
ثالثا: اينكه انتخاب مجمع تشخيص مصلحت به عنوان مرجع مورد مشورت رهبرى در زمينهى بازنگرى، حاوى نكات مثبت و مهمى مىباشد زيرا مسأله بازنگرى با مصالح نظام در ارتباط است. و بعلاوه در مجمع تشخيص مصلحت نظام سران سه قوه و بسيارى از نخبگان سياسى، نظامى و... و همچنين كارشناسان و متخصصان حضور و همگارى دارند.
رابعا: هر چند مسأله تعيين مرجع پيشنهاد دهندهى بازنگرى حائز اهميت مىباشد، كه اين مسأله با شيوهاى كاملاً منطقى در قانون اساسى پيشبينى شده اما مسأله مهم ديگرى كه بسيار حائز اهميت مىباشد تركيب شوراى بازنگرى است كه اصل يكصد و هفتاد و هفتم قانون اساسى، تركيب شوراى بازنگرى را در نه گروه به شرح ذيل بيان نموده است:
1. اعضاى شوراى نگهبان
2. رؤساى قواى
سه گانه 3. اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام؛
4. پنج نفر از اعضاى مجلس خبرگان رهبرى؛
5. ده نفر به انتخاب مقام رهبرى؛
6. سه نفر از هيأت وزيران
7. سه نفر از قوهى قضائيه؛
8. ده نفر از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى؛
9. سه نفر از دانشگاهيان.
به طورى كه ملاحظه مىشود، اعضاى شوراى بازنگرى، مسؤوليت و نمايندگى اكثريت نهادهاى كليدى كشور را بر عهده دارند، و بدين ترتيب، تركيب شورا، به لحاظ فنّى و تخصّصى مناسب به نظر مىرسد.
کد سوال : 4677
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اين شيوه كه ابتدا مجلس خبرگان چند نفر را تعيين صلاحيت كرده و سپس مردم از ميان آنها رهبري انتخاب نمايند چه اشكالي دارد؟
پاسخ : هر چند شيوهى تعيين رهبر از طريق مجلس خبرگان به شكل كنونى كه پس از بازنگرى در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، رسميت يافت، از نظر انديشه سياسى اسلام به عنوان تنها راهكار موجود نبوده و راههاى متعدد ديگرى را نيز مىتوان براى آن برشمرد، اما اين شيوه با توجه به مبانى فقهى ـ حقوقى اين موضوع، در حال حاضر مناسبترين روش محسوب مىگردد و از بسيارى
ايرادات و اشكالات روشهاى ديگر مىباشد. مثلاً شيوهاى را كه برشمرديد داراى اشكالات متعددى است كه به برخى از مهمترين آنها اشاره مىنماييم:
زيرا شيوه مذكور از دو حالت خارج نمىباشد: الف ـ يا اينكه خبرگان پس از بررسى صلاحيتهاى افراد مختلف موفق به تشخيص اصلح كه از توانايى بيشترى در اداره و رهبرى جامعه برخوردار است، مىشوند ولى از اعلام آن فرد خودارى كرده و چنين فردى را هم پايه و مساوى با چند فقيهى كه در اداره و رهبرى جامعه از توانايى كمترى برخوردار هستند جهت انتخابات به مردم معرفى نمايند. اشكال اساسى اين فرض آن است كه بنابر نظريه نصب كه مورد قبول اكثريت علما و انديشمندان شيعه و امام راحل(ره)
مىباشد، فقيه واجد الشرايطى كه در شرايط و صفات رهبرى و ادارهى جامعه نسبت به فقهاى ديگر از صلاحيت و توانايى بيشترى برخوردار است، براى اداره و رهبرى جامعه منصوب گرديده و داراى ولايت مىباشد، بر اين اساس مجلس خبرگان رهبرى به مجرد شناسايى چنين فقيهى شرعا مكلف و موظف به معرفى آن فقيه به مردم مىباشد و الا دچار تخلف از احكام الهى و وظايف قانونى خود گرديده است.
ب. حالت دوم اين كه خبرگان بعد از تحقيق و تفحص در شرايط فقهاى واجد شرايط، موفق به تشخيص فرد اصلح نشد و در انتخاب ولى فقيه از ميان چند فقيه واجد الشرايط كه از همه جهت مساويند، مردّد ماند؛ در اين صورت هر چند مشكل فرض اول وجود ندارد و مىتواند تشخيص و انتخاب نهايى را بر عهدهى مردم گذاشت ولى اين كار چند مشكل دارد.
اولاً: نوعى دوباره كارى و طولانى نمودن روند انتخابات در اين شيوه وجود دارد كه در سيستمهاى حقوقى دنيا در انتخاب مسئولين نادر است كه براى انتخاب فردى دوبار مردم در انتخابات شركت كنند، يك دفعه براى انتخاب خبرگان رهبرى و دفعه ديگر نيز براى انتخاب خود رهبر.
ثانيا: با فلسفه وجودى مجلس خبرگان كه به عنوان افراد متخصص و كارشناس كار ويژهى كشف و انتخاب رهبر را دارند، منافات دارد.
کد سوال : 4678
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : علت توصيه بعضي روايات به كم نوشيدن آب چيست ؟
پاسخ : غير از رواياتى كه در آن سفارش به كم نوشيدن آب شده است كه به برخى از آنها در سؤال اشاره نمودهايد. اما در روايت ديگرى امام رضا(ع) مىفرمايد: بر روى غذا زياد آب خوردن اشكالى ندارد ولى در غير اين صورت زياد ننوشيد.
همچنين در روايتى آمده است امام صادق(ع) خرما خوردند و پس از آن آب زيادى نوشيدند. راوى مىگويد به حضرت عرض كردم خوب است آب ديگر ننوشيد. حضرت فرمودند: من خرما مىخورم به جهت آن كه پس از آن با اشتها آب بخورم و از خوردن آب خوشم بيايد.
و در برخى از روايات از زياد نوشيدن آب بر روى غذاى چرب نهى شده است و در برخى ديگر سفارش به خوردن آب بعد از غذا شده است. به اين تعبير كه امام رضا(ع) مىفرمايد: «من تعجب مىكنم كه كسي كه به قدر يك كفه دست غذا مىخورد و پس از آن آب نمىخورد چگونه معده او از هم گسيخته نمىشود»(V}وسائلالشيعه، چاپ اسلاميه، ج 17، ص 188 - 189{V).
بنابراين با توجه به نوع غذا و نياز بدن، بايد «مقدار» نوشيدن آب يا «زمان» نوشيدن آب را تنظيم كرد. اما از آنجا كه خوردن غذاهاى چرب و شيرين و به دنبال آن نياز بدن به آب فراوان موجب صرف وقت بسيار براى جذب و دفع گوارش بدن مىشود و چه بسا از رشد علمى و حالات معنوى انسان كاسته شود. رواياتى كه ما را به كمخورى و به دنبال آن نياز كمتر به آب را مطرح كردهاند فراوانى بيشترى دارند.
کد سوال : 4679
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : رفتن به غسالخانه و ديدن ميت، چه اثري بر دل و قلب دارد؟
پاسخ : حضور در محل غسالخانه، نظاره مرده، تشييع جنازه، ديدن خاكسپارى يك ميت، عيادت بيمار، حضور بر بالين محتضر (كسى كه در حال مرگ است) و رفتن به قبرستان و... براى يادآورى مرگ بسيار مؤثر است. در شريعت اسلام از ياد مرگ به عنوان يك تذكر و موعظه استفاده مىشود تا مردم به معاد توجه نمايند و زندگى دنيا ايشان را مغرور و غافل نسازد در نتيجه خود را براى سؤال و جواب در دادگاه عظيم آخرت آماده سازند و براى آن سراى باقى رهتوشه بردارند.
امام على(ع) درباره ياد مرگ بهترين مواعظ را دارند، به طورى كه اساتيد اخلاق مىفرمايند اگر كسى مايل است تعلقش به دنيا كاسته شده و متوجه سراى آخرت گردد با نهجالبلاغه انس بگيرد.
براى نمونه به سخنان حضرت در خطبه 132 توجه نماييد: «به خدا سوگند اين كه مىگويم بازى نيست، جدى و حقيقت است، دروغ نيست، و آن چيزى جز مرگ نيست، به سرعت همه را ميراند! همه گذشتگان را ديدى كه ثروتها اندوختند و با آرزوهاى طولانى فكر مىكردند در امانند و مرگ را دور مىپنداشتند، ديدى كه مرگ چگونه بر سرشان فرود آمد؟... بر چوبه تابوت نشستند و مردم آن را دست به دست مىكردند؟ و بر دوش گرفته و با سر انگشت خويش نگاه مىداشتند؟ آيا نديديد آنان را كه آرزوهاى دور و دراز داشتند و مالهاى فراوان مىاندوختند، چگونه خانههايشان گورستان شد؟ (بعد از مرگ) نه مىتوانند چيزى به حسنات بيفزايند و نه از گناه توبه كنند!».
اگر ياد مرگ در ساير مذاهب و مرامها عامل ركود و افسردگى است برعكس در شريعت اسلام از آن براى پويايى و تلاش استفاده مىشود چون بعداز مرگ اولين چيزى كه پرسيده مىشود اين است كه در عمرت چه كردى؟ ياد مرگ و احوال بعد از آن سبب مىشود انسان تا زنده است كار و توليد در جهت رفع نيازهاى خود و جامعه نمايد.
امام على(ع) هر شب طبق نقل تاريخ، بعد از نماز عشا، وقتى نمازگزاران مىخواستند پراكنده شوند بر بالاى بلندى (بام مسجد) مىرفت و ندا مىداد: H}تجهزوا رحمكم الله فقد نُودى اليكم بالرحيلM}{Hمسافرها باربربنديد، همانا آواز و صداى كوچ دردادهاند{M.
ياد مرگ در دلهاى مستعد، انقلابى ايجاد كرده و دوستى زندگى دنيا را از دل مىزدايد، چه غفلت از ياد مرگ موجب حب دنيا مىشود كه اين مرض خطرناك براى آدمى است. چنان كه پيامبر مكرم اسلام مىفرمايند: H}حب الدنيا رأس كل خطيئةM}{Hدوستى دنيا سر تمام گناهان است{M.
کد سوال : 4680
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : نظر شما در مورد تأثرات روحي گريه بر ميت چيست؟
پاسخ : اگر ريشه تأثرات و تألمات ناشى از عوامل مادى و دنيوى است ناپسند و مذموم است ولى اگر از جهت جدايى و قطع محبت و گسست عاطفى است نظير اين كه انسان همسفر، شريك، انيس و محبوبى را از دست بدهد و محزون و غمگين شود و گريه كند بسيار پسنديده است. مثلاً مستحب است در مفارقت از مؤمن، براى او بگريند اما اين گريه نبايد به جزع و بىقرارى بيانجامد. با بررسى تاريخ اسلام به شواهد درباره گريه كردن اهلبيت(ع) در فراق عزيزان خود برخورد مىكنيم كه مىتواند الگويى مناسب براى هر مسلمان باشد. مثلاً نقل شده كه پيامبر مكرم اسلام در وفات حضرت ابوطالب و نيز همسر خود خديجه كبرى مىگريست و بعدها هرگاه به ياد حضرت خديجه مىافتاد متأثر مىشد و دعا مىكرد: خدايا خديجه را بيامرز يا نقل شده حضرت زهرا(س) بر مزار عمويشان حضرت حمزه مىرفت و ساعتها در آنجا عزادارى، گريه و ندبه مىنمود، همچنين آن حضرت در فراق پدر بزرگوارشان نالهها و گريه سر داد يا مىخوانيم كه حضرت على(ع) در هنگام وفات حضرت زهرا به شدت گريست و صورت بر خاك قبر نهاد به طورى كه اشگ ديدگان حضرت با خاك آغشته شد. يا گريه اباعبداللهالحسين(ع) در شهادت برادران، فرزندان و اصحاب و نيز گريه حضرت زينب(س) بر كنار نعش به خون غلتيده برادر... تا گريههاى صبحگاهى و شامگاهى مولايمان حضرت مهدى(عج) در مصيبت جدشان مشهور است.
درباره ساير مردم نكته قابل توجه اين است كه فوت عزيزان عامل تنبه و بيدارى ايشان است و روان شدن اشك و تأثرات روحى سبب مىشود پردههاى غفلت دريده شود، هر چقدر تألمات و تأثرات شديدتر باشد، انسان بهتر مىتواند به مشاهده و مناظره حقيقت عالم بپردازد. اساتيد اخلاق معتقدند كسانى كه از ياد مرگ غافلند همچون كسانى هستند كه در خانهاى با ديوارهاى ضخيم به سر مىبرند به طورى كه هرگز طرف ديگر ديوار (مرگ) را نمىتوانند درك كنند و ببينند؛ ياد مرگ، تضرع، گريه و زارى اين ديوارهاى قطور و ضخيم را تبديل به شفافيت مىنمايد تا شخص با وضوح آن طرف حيات خود را ببيند و دل از جهان بركند و متوجه شود كه دير يا زود مىبايست رخت بربندد و در نتيجه مهيا شود.
و نيز وقتى سرشك غم از ديدگان جارى مىشود، اتصال با عالم غيب برقرار مىگردد، لذا توصيه شده اگر حالت حالت تأثر و شكستگى دل به شما دست داد، آن حال را غنيمت بشماريد ودعا كنيد كه انشاءالله به اجابت نزديك است. مردم نيز عموما ناخواسته وقتى متأثر مىشوند درباره ديگران - حتى در مورد افراد ناشناس - طلب خير مىنمايند اين دعا و توجه باطنى مسلما از قوانين و سنن الهى پيروى نموده و سبب بهبود حالات مرده و خود بازمانده مىشود و شايد اين مهمترين تأثير اشك و گريه بر مفارقت احبّا، دوستان و ساير مردم باشد. در مجموع هيچ مانعى براى ابراز احساسات وعواطف قلبى و ريختن اشك در فراقت ياران وجود ندارد.
با طرح اين سخن تقريبا پاسخ سؤال 3 نيز داده شد كه ممانعت از گريه و تضرع بازماندگان لازم نيست حتى اگر ايشان افراد مؤمن و متدين هستند بهتر است مدتى با حالات و عواطف خود تنها گذاشته شوند تا انشاءالله اين انقلاب درونى و تأثر روحى موجب ارتباطى عميق با عالم معنى (خداوند متعال) شود و غبارهاى غفلت و زنگارهاى نسيان از ديده و دلهايشان زدوده شود و به اين اطمينان و باور قلبى برسند كه مرگ فقط سرپلى است براى گذر از اين نشئه حيات مادى، به سراى جاويد آخرت و اين كه اگر جماعتى از پيش به واسطه مرگ كوچ كردند و رفتند به ما نيز دير يا زود به ايشان خواهيم پيوست.
خلوت و غور در خويشتن در اين مواقع فرصتى مناسب براى راز و نياز و برقرارى ارتباط با خداى عز وجل مىباشد و اين ارتباط مىتواند سبب تحولى عميق در فرد شود. پس اين فرصت را بايستى غنيمت شمرد و از آن حداكثر استفاده را كرد.
براى اين كه درباره موضوع مورد بحث اطلاعات و معارف بيشترى كسب نماييد به احوالات امام سجاد(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارشان توجه نماييد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- مواعظ، شيخ جعفر شوشترى
2- اشك روان بر امير كاروان، شيخ جعفر شوشترى