کد سوال : 4611
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : كدام عقل بواسطه پيروي از هواي نفس از بين مي رود؟
پاسخ : عقل و خرد داراى معانى، مراتب و اقسام متعددى است، به طورى كه در ادبيات فارسى، دينى و عرفانى دهها گونه از آن ذكر شده است، V}(اصطلاحنامه فلسفى، ج 2، صص 603 - 613).{V اما عقلى كه در نصوص دينى مورد تأكيد قرار گرفته است، عقل كلنگر توحيدى مىباشد. اين عقل خصوصياتى دارد كه به پارهاى اشاره مىشود:
1- عقل را از آن جهت عقل گفتهاند كه زانوى شهوت و غضب را عقال مىنمايد. به اين معنى كه عقل موهبتى است كه مانع استيلا وغلبه هواى نفس مىشود. مثلاً پيروى از هواى نفس، آدمى را به افراط و تفريط در امور سوق مىدهد اما عقل، باذات از افراط و تفريط بازداشته و به تعادل و توازن ميل مىنمايد.
2- عقل را «نُهية» نيز مىگويند چون نهى كننده و بازدارنده از زشتىهاست.
3- عقل را «حجر» نيز تعبير كردهاند (به معنى سنگ چين) چون در مقابل تهاجمات بيرونى دنيا و شيطان، مانع ايجاد مىكند تا فطرت خداجو و حقيقتطلب، دائما پاك و طاهر باقى بماند و از دسترس دشمنان سعادت حفظ شود.
4- لازمه عقل تقواست و مهمترين مصداق تقوا، گزينش آخرت در برابر دنياست A{والدار الاخرة خير للذين يتقون افلا تعقلون{A (بدانيد كه) منزل ابدى آخرت و نعمتهاى بهشتى براى مردم پرهيزكار بسى بهتر است آيا انديشه و تعقل نمىكنيد؟.
5- در تعريف ديگرى از عقل فرمودهاند H} العقل ما عبد به الرحمان واكتسب به الجنان{Hعقل آن
گوهر پاكى است كه موجب پرستش خدا و در نتيجه رسيدن به بهشت جاويدان شود.
6- عقل انتخابگر است. مثلاً عقل منفعت و سود را طلب كرده وا ز ضرر و زيان دورى مىگزيند. عقل پيوسته به دنبال سود دائمى و پايدار است.
7- عقل مايه عبرت از گذشتگان است A}لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب{A همانا در
حكايت آنان براى صاحبان عقل عبرت كامل خواهد بود. چنين عقلى همواره خود را تحت فرمان شرع قرار مىدهد و ره به سوى خداوند بزرگ مىسپارد و تخطّى در برابر او را روا نمىدارد. در مقابل، عقل خود بسنده جزء نگر و ابزارى قرار دارد. چنين عقلى امروز نيز تحت عنوان خردگرايى و راسيوليسم (Rationalism) (اصالت عقل، كفايت عقل) در جهان غرب مطرح است.
اين عقل از اساس عشق و تعبد و تسليم در برابر شرع را كنار نهاده و با تكيه بر استدلال خويش و استغنا از معارف الهى، بر همهچيز حكم مىراند و لاجرم با محدوديتهاى بسيارى كه دارد در موارد زيادى انسان را به بنبست و يا بىراهه مىكشاند. اين گونه اصالت دادن و ارزش دادن به عقل در ادبيات دينى و عرفانى سخت مورد نكوهش قرار گرفته است. دين عقل و خردى را تأييد مىكند كه از چنگال هوا و هوس آزاد باشد و به تعبيرى اگر عقل بر وجود آدمى (و بر ساير قواى درونى) غلبه داشت ارزشمند است وگرنه اسير و زيردست هوا و هوس بود بىارزش خواهد بود. اين ارزشمندى و بىارزشى؛ عملكرد عقل را محدود و متوقف نمىكند. آنچه بايد در نظر گرفته شود چگونگى بهرهورى از عقل مىباشد. بعضى از عقل براى تقرب به درگاه الهى و رسيدن به سعادت استفاده مىكنند و برخى از آن براى رسيدن به حطام و مطامع دنيوى بهره مىگيرند. خداوند نيز بنا بر سنت خود هر دو گروه را يارى مىكند تا به اهداف خود برسند، منتها يكى سعادت را برمىگزيند و ديگرى شقاوت را. يكى لذت دائمى را انتخاب مىكند وديگرى خسران ابدى را!
پس هوا و هوس و پيروى از شيطان عقلى را از بين مىبرد كه «ما عبد به الرحمان واكتسب به الجنان» است. يعنى هواس و هوس از رهنمودهاى عقل براى وصول به بهشت و رضوان الهى مانع مىشود و عقل تدبير كننده امور جارى نعمتى است كه خداوند به مسلمان و غيرمسلمان، مؤمن و مشرك عنايت فرموده و داده است و هر شخصى از اين عقل تدبيركننده استفاده مىكند.
کد سوال : 4612
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در مورد واژه بسيط و اقسام آن توضيح دهيد؟
پاسخ : واژه بسيط در برابر واژه مركب به كار مىرود. از اين روى بسيط به معناى نبود تركيب است و در اصطلاح فلسفه اسلامى داراى دو قسم است: بسيط وجودى، بسيط ماهوى.
بسيط ماهوى آن است كه موجود ممكن هيچگونه جزء خارجى نداشته باشد و تجزيهبردار نباشد مانند اعراض در فلسفه اسلامى همانند رنگها، اندازهها. چه اين جزء جزء مقدارى باشد و يا اين كه جزء جوهرى مانند ماده و صورت باشيد. براى مثال اجزاى جوهرى همانند اجزاى مادى و صورى ميز هستند كه چوب آن جزء مادى او شكل مهندسى آن جزء صورى است (اين مثال از نظر فلسفى دقيق نيست و صرفا براى تقريب به ذهن ذكر شد) البته گاهى مقصود از بسيط ماهوى ماهيتى است كه متشكل از جنس وفصل نباشد.
بسيط وجودى آن است كه موجود خارجى هيچگونه جزء خارجى نداشته باشد و تجزيهپذير نباشد و مراد از اين اجزاى خارجى، هستى (وجود) و چيستى (ماهيت) است و چنين اجزاى خارجيه را همه موجودات امكانى دارا هستند زيرا هر موجود دور و بر ما از يك چيستى (ماهيت) و يك هستى (وجود) تركيب يافتهاند و تنها موجودى كه چنين اجزاى خارجى (ماهيت و وجود) ندارد و بسيط وجودى است خداى تعالى است چرا كه او هستى محض و وجود صرف است و داراى چيستى و ماهيت به معنايى كه درممكنات مطرح است نيست. زيرا ماهيت همواره از محدوديت و تناهى وجود برمىآيد و نشأت مىگيرد و خداى تعالى وجود بىكران و بىپايان است و به اصطلاح قرآن «صمد» است (صمد يعنى نامتناهى).
اگر بخواهيد تصوير روشنى از بىپايانى وجود خداى تعالى و محدوديت موجودات دور و بر ما داشته باشيد. به مثال زير دقت فرماييد:
درياى بىكرانى را در نظر بگيريد كه سراسر آن آب است و آب و غير آن چيز ديگرى نيست و اگر اندكى دقت كنيد در ميان آب پهناور دريا موجهاى بلند و كوتاهى مىبينيد كه زاييده آب دريايند و بدون آب دريا هيچ هستند و آب دريا در متن هر يك از امواج وجود دارد و از طرفى هر يك از امواج محدود هستند و جاى محدودى از دريا را اشغال نمودند ولى خود دريا به عنوان دريا همچون اين امواج محدود نيست و به حسب خود بىكران و بىپايان است. حال اگر اين دريا را به منزلهى كل هستى فرض كنيد، خداى تعالىهمانند آب درياى خزر بىپايان و نامتناهى است و فقط و فقط آب است و تمام موجودات ديگر همانند امواج آب دريا محدود و متناهيند و از دو جزء موج و آب تركيب گشتهاند (البته اين صرفا يك تشبيه محسوس براى درك معنايى معقول است و توجه داريم كه در هر تشبيه تنها از بعضى جهات شباهت است و از جهاتى ديگر تفاوت).
با اين توضيح روشن مىشود كه چرا نمىتوان دو بسيط وجودى داشت. زيرا لازمه هر وجود بسيط نامحدودى، بىكرانى، بىپايانى است و تمام هستى را همچون آب دريا پر كرده است و جايى براى بسيط وجودى بىپايان و نامتناهى ديگر وجود ندارد. ازاينرو دو بسيط به معناى دو خدا در خارج وجود ندارد زيرا خلاف عقل و شهود است.
براى مطالعه پيرامون ادله توحيد نگا: علامه طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم با پاورقىهاى شهيد مطهرى، انتشارات صدرا تهران، ج 5، ص 147 به بعد.
کد سوال : 4613
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : صفت واجبالوجود بودن خداوند را توضيح دهيد؟
پاسخ : در فلسفه اسلامى بحثى مطرح است تحت عنوان: «واجبالوجود بالذات واجب من جميع الجهات» يعنى موجودى كه از جهت هستىاش واجبالوجود است از همه جهات كمالى ديگر هم واجبالوجود است.
توضيح اين قاعده از حوصله پاسخ نامه خارج است اما به طور خلاصه مىگوييم وجوب به معناى ضرورت و حتميت است و واجبالوجود، موجودى است كه هستى براى او ضرورت دارد و محال است كه معدوم گردد هستى اين موجود از خودش مىباشد و ديگرى به او اعطا نكرده لذا از آن «قائم به خود» هم تعبير مىنماييم. امكان به معناى عدم ضرورت يا تساوى نسبت به وجود و عدم است. حال قاعده مورد نظر مىگويد خدايى كه از حيث هستىاش واجبالوجود است تمامى صفات كمالى در او به نحو واجب و حتمى است يعنى اگر عالم است بالضرورة عالم است نه اين كه صرفا مىتواند عالم باشد براى وضوح مسأله انسان را در نظر بگيرد انسان موجودى است كه صفات كمالى مىتواند داشته باشد ولى اينگونه نيست كه ضرورتا داشته باشد مثلاً انسان مىتواندعالم به علم فيزيك باشد ولى اينگونه نيست كه هر انسانى ضرورتا فيزيكدان و رياضىدان و غيره باشد.
پس صفات كمالى در انسان ضرورى و واجب نيست بلكه ممكن است اما واجبالوجود بالذات اينگونه نيست هر كمالى در او بالضرورة بالفعل است و حالت منتظره در او معنا ندارد. با توجه به اين قاعده يكى از كمالات واجب تعالى فياضيت او است واجب تعالى است كه وجود را به همه عالم افاضه نموده است. فيّاض يكى از صفات كمالى واجب است و با توجه به قاعده بالا واجب بالضرورة فياض است نه اين كه مىتواند فياض باشد و ضرورت فياض به معناى ضرورت فيض الهى و در نتيجه ضرورت صدور موجودات از او مىباشد.
با قاعدهاى ديگر نيز مىتوان اين مسأله را اثبات كرد. به طور خلاصه واجب تعالى علت تامه عالم هستى است و معلول در صورت وجود علت تامه حتما موجود مىشود پس واجب تعالى حتما معلول دارد و اين يعنى فيض وجود.
توضيح بيشتر بحث نياز به مباحث فلسفى متعددى دارد. براى تفصيل بايستى به كتابهاى فلسفى رجوع كنيد مانند: مصباح يزدى، محمد تقى، شرح نهايةالحكمه، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ج 2، ص 162 به بعد.
کد سوال : 4614
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : وحدت هدف و غايت هستي چگونه توجيه مي شود؟
پاسخ : با توجه به توضيحات شهيد دستغيب و عبارت آخر همين فصل (ص 80) وحدت غرض و وحدت غايت به يك معنا مىباشند و مراد از اين دو اين است كه همه موجودات و مخلوقات به يكديگر مرتبطند و هر يكى را براى ديگرى پديد آمده است و همين نكته كه هر يك از موجودات و مخلوقات در يك حدى قرار گرفته و غايت و هدف و غرض موجود ديگرى است نشان دهنده تدبيرگر و چرخاننده واحدى است كه آنها را اينگونه و در يك بستر مشخص آفريده است و آن تدبيرگر واحد جز خداى تعالى نيست.به عنوان مثال، غرض و غايت باريدن ابر بر روى زمين كشاورزى، آمادهسازى آن زمين است و غرض و غايت آماده شدن زمين، تهيه شاليزار است و غايت و غرض شاليزار تهيه غذا است و غايت و غرض غذا سير كردن انسان است و غايت و غرض سير شدن انسان به تكليفات و وظايف انسانى و الهى عمل كردن است و همين غرضها و غايتهاى پىدر پى و مرتبط به هم نشاندهندهى تدبير كننده واحدى است كه او جز خداى تعالى نيست.
اگر بخواهيم مثال محسوسى ارائه دهيم به اجزاى يك اتومبيل توجه مىدهيم كه رادياتور و موتور و ميللنگ هر يك براى كار مخصوصى توليد شدهاند ولى هر يك به هم ديگر مرتبط و براى كمكرسانى به هم به وجود آمدهاند.
کد سوال : 4615
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : در مورد راه هاي پيشگيري از وسواس و درمان آن، توضيح دهيد؟
پاسخ : 1 - از آنجا كه وسواس در يك تقسيمبندى كلى به دو نوع؛ فكرى و عملى تقسيم مىشود و به خاطر وجود علل وعوامل مختلفى كه در به وجود آمدن وسواس نقش دارد، راههاى پيشگيرى و درمان آن نيز مختلف است، بنابراين براى اين كه پاسخ ما جنبه علمى و تئورى نداشته باشد و صرفا به ارائه كلياتى در اين زمينه اكتفا نكنيم بهتر آن است در مكاتبه بعدى مشكل وسواس مورد سؤال را بيشتر توضيح دهيد و بگوييد كه آيا وسواس فكرى است يا وسواس عملى و اگر از نوع وسواس عملى است نسبت به چه چيزى وسواس پيدا شده نجاست و طهارت يا درباره شست و شو و تميزى يا نسبت به عمل تكرارى ديگر در عبادات يا غير عبادات تا ما بهتر بتوانيم راهكارهاى عملى آن را بيان نماييم.
لازم به ذكر است درمان وسواس به خصوص اگر شدت داشته باشد با يكى دو مكاتبه و به طور غيرحضورى قابل درمان نيست و يا دير به درمان جواب مىدهد و لازم است با حضور يافتن پيش يك روانشناس (و اگر خيلى شديد باشد با مراجعه به يك روانپزشك) به درمان اساسى آن پرداخت، بنابراين نكات زير مورد توجه قرار گيرد:
1- در مكاتبه بعدى مشكل را به طور دقيق و جزئى تبيين نماييد.
2- به يك روانشناس بالينى با مشاوره و يا به يك روانپزشك مراجعه نماييد.
3- اگر مىخواهيد از نظر تئورى اطلاعاتى در اين زمينه داشته باشيد مىتوانيد به كتابهاى معرفى شده زير مراجعه نماييد:
1- درمان رفتارى وسواس، گيل اس استكتى، ترجمه: عباس بخشىپور رودسرى، انتشارات روانپويا
2- روانشناسى مرضى، ج 1، ساراسون، ترجمه: بهمن بخاران، انتشارات رشد
کد سوال : 4616
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : مبناي »عرف جامعه« چيست و چه معنايي دارد؟
پاسخ : يكى از مفاهيم مهم در فقه شيعه، مسأله عرف است كه در قانونگذارى اسلامى از نقش و جايگاه مهمى برخوردار است.
T{1- تعريف عرف:}T
عرف عبارت است از قول، فعل يا ترك فعلى كه در همه زمانها و مكانها يا در زمان و مكانى خاص در ميان مردم رواج يافته و به آن عمل مىشود. علامه طباطبايى در تعريف عرف مىنويسد: H}العرف هو ما يعرفه عقلاء المجتمع من السنن والسيرة الجميله الجاريه بينهم بخلاف ما
ينكره العقل الاجتماعى من الاعمال النادره الشّاذه{H كلمه عرف به معناى آن سنن و سيرههاى جميل جارى در جامعه است كه عقلاى جامعه آنها را مىشناسند، به خلاف آن اعمال نادر و غيرمرسومى كه عقل اجتماعى انكارش مىكند (كه اين گونه اعمال «عرف» نبوده بلكه منكر است).
T{2- اقسام عرف:}T
عرف را بر چند قسم تقسيم كردهاند:
الف) عرف عام؛ روشن است كه بيشتر مردم آن را پذيرفتهاند. به بيان ديگر عرف متداول ميان گروهى از مردم كه جهت جامع صنفى و يا گروهى ندارند مانند عرف افراد يك مملكت يا يك مذهب.
ب ) عرف خاص: تلاش است كه افراد يك گروه خاص از يك طبقه و يا صنف و يا يك محل معين به آن اعتقاد دارند مانند عرف قاضيان، تجار و صاحبان صنعت.
ج ) عرف لفظى: عرفى است كه مدلول يك لغت يا عبارت است و گاه غير از معناى لغوى آن است. به طور مثال كلمه دابّه (در عربى) به معناى جنبده است ولى در ميان طوايف خاصى به معناى چهارپايان است.
د ) عرف عملى: روشن است كه اكثر مردم از آن پيروى مىكنند. به بيان ديگر، قاعدهاى است كه در مدت طولانى و به طور مستمر در عمل رعايت مىشود. مثل سكوت يك دختر در عقد نكاح كه دلالت بر قبول عقد نكاح است.
ه ) عرف صحيح: روشى است كه مردم آن را پذيرفتهاند ولى با نصوص شرعى مغايرتى ندارد.
و ) عرف فاسد: روشى است كه ميان مردم رواج دارد اما شارع آن را نمىپذيرد مانند معاملات ربوى.
ز ) عرف متشرعه: امورى است كه در ميان پيروان يكى از اديان الهى (مثلاً پيروان اسلام) رايج است و افراد در به كارگيرى آن از دين خاص تبعيت مىكنند مانند الفاظ صلوة، صوم و زكاة.
T{3- نقش عرف در استنباط احكام:}T
جايگاه عرف در استنباط احكام شرعى در سه جهت است:
الف) عرف لفظى در فهم ظهورات نقش اساسى دارد: فهم متون دينى مربوط به فهم ظهورات آن متون است. در واقع فهم مراد شارع، از راه ظهورات كلام او به دست مىآيد. متون فقهى شامل معانى و مفاهيم عرفى بسيارى است كه فهم آنها مبتنى بر تفاهمات عرفى است. ظهورى كه اهل عرف و محاوره از كلام و سخن مىپذيرند اصالت دارد. آنچه در مقام محاوره مهم است ارتكازات اهل محاوره است.
ب ) تنقيح موضوع يا تشخيص مصداق برخى از مفاهيم، بر عهده عرف است. به استثناى عبادات (كه تعيين حد و مرز آن بر عهده شرع و شارع مقدس است) بسيارى از ابواب فقه را موضوعاتى تشكيل مىدهد كه ماهيت عرفى دارند. مانند بيع، اجاره، نكاح، هبه، صلح و... تشخيص برخى موضوعهاى شرعى بر عهده عرف است. در اين موارد اگر عرف تغيير كند حكم نيز به تبع آن تغيير پيدا مىكند.
به بيان ديگر اگر صورتها و شكلهاى عمل بر اثر عرف تغيير پيدا كند حكم هم تغيير پيدا خواهد كرد. براى مثال بازى با شطرنج قبلاً حرام بوده ولى امروز بنا به فتواى امام خمينى بىاشكال است چرا كه قبلاً به عنوان آلت قمار مورد استفاده قرار مىگرفته است اما امروزه كه از آن به عنوان يك ورزش فكرى - نه قمار بازى - استفاده مىشود حلال است. همچنين، غنا و موسيقى از جمله مسايلى است كه در حرمت آن ترديد نيست، اما اين كه چه چيزى غنا است بر عهده عرف مىباشد. چنان كه شهيد ثانى مىگويد:H}الاولى الرجوع فيه الى العرف، فما يسمّى فيه غناء يحرم لعدم ورود الشرع ما يضبطه فيكون مرجع الى العرف{H بهتر است كه در تشخيص موضوع غنا به عرف رجوع شود پس هر آنچه كه در عرف غنا ناميده مىشود حرام است براى اين كه در دين چيزى براى تشخيص غنا وارد نشده است (چرا كه فقط حكم آن را بيان كرده كه حرام است). بنابراين تشخيص غنا و موسيقى به عرف واگذار شده است.
ج ) كشف حكم شرعى در مواردى كه نصى وارد نشده بر عهده عرف است: به اين معنا كه اگر در زمان معصوم(ع) چيزى رواج داشته و تقرير معصوم مؤيد آن بوده است مورد پذيرش مىباشد، مانند عقد فضولى. با توجه به مباحث ياد شده پيرامون عرف، به اين نتيجه مىرسيم كه در واقع «عرف» نشانه پويايى و رمز بالندگى فقه است و موجب مىشود تا اسلام با مقتضيات معقول زمان سازگار باشد. اين كه اسلام به عرفيات و سيره عقلا توجه كرده، زمينه حضور خود را در همه عرصهها و در همه زمانها و مكانها فراهم آورده است.
کد سوال : 4617
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : چهارده روايت قرآن يعني چه و اينكه مي گويند قرآن را به اين شيوه بخوانيد يعني چه؟
پاسخ : چهارده روايت همان قرائتهاى هفت قارى مشهور است. هر يك از قاريان هفتگانه دو نفر راوى داشتهاند بعضى قرائت آنان توسط دو نفراز شاگردانشان روايت شده كه در برخى موارد داراى اختلاف است كه مجموع اين قرائتها چهارده روايت و قرائت مىشود. در بين اين قرائتها هفت قرائت مشهور است يعنى از دو نفر راوى كه هر كدام از قراء دارند قرائت يكى مشهورتر است و در بين اين هفت قرائت قرائت حفص از عاصم از همه مشهورتر است و قرآنهاى فعلى هم همين قرائت است.
قرآن كريم به يك شكل و يك قرائت بر پيامبر اكرم(ص) نازل شده. در برخي روايات آمده است قرآن يكي است و از سوي خداوند يگانه نازل شده ولي نبودن اعراب در قرآن هاي اوليه، ابتدائي بودن خط آن و اختلاف لهجه ها موجب اختلاف در كيفيت قرائت بعضي از كلمات قرآن شده در بين قرائت هاي مختلف قرائت هفت قاري معروف است. روايت و نقل از هر يك از قاريان هفت گانه توسط دو نفر انجام شده است كه چهارده روايت مي شود.
نظر به اين كه غالب اين روايت ها تغييري در معني ايجاد نمي كند. بنا به آنچه در روايات آمده و به تبع آن در فتاواي فقها قرائت قرآن به هر يك از قرائت هاي معروف جايز است.
از باب نمونه در سوره حمد قرائت مالك و ملك، صراط و سراط هر دو صحيح است و معناي آن هم تفاوت چنداني ندارد.
قابل ذكر است قرآن هاي فعلي قرائت عاصم به روايت حفص است و گفته مي شود قرائت عاصم از ابي عبد الرحمن سلمي از اميرالمؤمنين(ع) است. V}(البيان، 151/168){V
کد سوال : 4618
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا علم فطري، لزوما اثر و نتيجه عقل فطري و يا علم اكتسابي نتيجه عقل اكتسابي است؟
پاسخ : انسان داراى دستگاه شناختى و ادراكى ويژهاى است كه به كمك اين دستگاه ادراكى به عمل قياس و استنتاج قادر مىشود و مىتواند به مدد معلومات قبلى به معلومات جديدترى برسد و عمل استنتاج را صورت دهد. ادراك عقلى و استنتاجى بشر بر تعدادى قواعد و اصول استوار است. قضايايى نظير (جمع نقيضين محال است) (رفع نقيضين محال است) (شىء از خودش سلب نمىشود) (تقدم شىء بر خودش محال است) و مانند آن را مىتوان به عنوان نمونههايى از اين اصول و قواعد برشمرد.
اين قضايا مستقيما به ادراك حواس در نمىآيند بلكه بشر به گونهاى خلق شده است كه پس از آن كه ذهن اوشكل گرفت يعنى حواس او به كار افتاد و تصوراتى براى او فراهم شد و رفته رفته استعداد عقلانى وى شكوفا شد به اين گونه قضاياى بديهى دست مىيابد. با استمداد از اين قضاياى بديهى. ذهن انسان مقدمات و تصديقات خود را در صور و اشكال مختلف تركيب مىكند و انواع قياسها را ترتيب مىدهد و به معلومات جديدترى مىرسد. اينگونه ادراكات بديهى را مىتوان ادراكات فطرى ناميد به اين معنى كه انسانها به طور طبيعى و ذاتى چنين خلق نشدهاند كه پس از به كار افتادن حواس خود به خود به چنين ادراكاتى مىرسند.
شناختهاى ارزشى و اخلاقى بشر نيز زمينه مساعدى را براى اثبات سرشت مشترك (عقل فطرى) فراهم مىسازد. تجارب و مشاهدات فردى و تتبع تاريخى در آثار گذشتگان از وجود باورهاى اخلاقى مشترك در ميان انسانها پرده برمىدارد. برخى از انديشمندان نظير امانوئل كانت اين شناختها و قضايا را دستورات عقل عملى محض مىدانند و گاه از آن به (حس اخلاقى) و يا (وجدان اخلاقى) تعبير مىكنند. بر طبق اين نظريه همه انسانها از قوه و استعداد اخلاقى خاصى برخوردارند كه پس از شكوفايى خود احكامى بديهى و قطعى خواهد داشت. البته اين شناختهاى ارزشى و اخلاقى لزوما به قوه جديدى به نام عقل عملى محض يا وجدان و حس اخلاقى منتسب نيست بلكه مىتواند كار همان عقلى باشد كه امور نظرى را درك مىكند.
شاهد ديگر بر وجود طبيعت مشترك (عقل فطرى) وجود گرايشها و تمايلهاى فراحيوانى عام در ميان انسانهاست. علمخواهى و حقيقتجويى، فضيلتخواهى و كمالطلبى. زيبايىطلبى، جاودانگىطلبى و ميل به پرستش نمونههايى از اين نوع گرايشهاى اصيل و فطرى است. معناى اصيل و فطرى بودن آنها آن است كه روح هر انسانى ملازم و همراه با اين تمايلات است. اما نكته حائز اهميت اين است كه حكماء اسلامى در بحثهاى مربوط به شناختشناسى ثابت كردهاند كه شناخت عقلانى بشر به طور بالقوه و استعدادى در انسان وجود دارد و به مرور زمان فعليت مىيابد. اين دانشمندان بر اين باورند كه شناخت عقلانى بشر بدون به كار افتادن حواس و پيش از شكلگيرى ذهن ممكن نيست. از نظر متون دينى نيز بشر در بدو تولد فاقد هرگونه ادراك و شناخت حصولى و مفهومى است. ممكن است توهم شود كه در اين آيه هرگونه معرفتى را در بدو تولد انسان از وى سلب مىكند و بنابراين با وجود معرفت حضورى به خداوند، ناسازگار است ولى همانگونه كه برخى از مفسرين تصريح كردهاند آيه ياد شده هرگونه علم حصولى را در بدو خلقت از انسان نفى مىكند اما امكان وجودعلم حضورى براى انسان را نفى نمىكند. اكثر قريب به اتفاق امور سرشتى و فطرى موجود در انسان از بدو تولد ظهور و بروز ندارند بلكه قوا و استعدادى نهادى و نهانىاى هستند كه با گذشت زمان به تدريج شكوفا مىشود. بنابراين آنچه به روشنى مىتوان از آن دفاع كرد وجود استعداد اين امور فطرى در بدو خلقت انسان است ولى ادعاى فعليت داشتن آنها از همان آغاز تولد در هر مورد دليل خاص خود را مىطلبد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: رجبى، محمود، انسانشناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، فصل سوم، صص 65 - 72.
نتيجه اين كه چون عقل فطرى انسان در راستاى رشد او از قوه به فعليت تبديل مىگردد و لذا اين تبدلها و صيرورتها در وجود آدمى به قدرى ظريف و پيچيده است كه نمىتوان محدوده خاصى براى عقل فطرى و عقل اكتسابى او در نظر گرفت و چون معلومات هر دو گونه عقل دائما در حال داد و ستد و تعامل مىباشد نمىتوان علوم اكتسابى را صرفا نتيجه عقل اكتسابى برشمرد چه بسا علوم اكتسابى حاصل تعامل هر دو گونه عقل باشد. اما در باب علوم فطرى مىتوان گفت علوم فطرى نتيجه عقل فطرى است.
کد سوال : 4619
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ميزان بهره مندي انسان ها از كمال عقل چيست؟ و آيا سن در اين رابطه تاثيري دارد؟
پاسخ : حكماء براى نفس ناطقه دو قوه ذكر كردهاند. يكى قوهاى كه براى تأثيرپذيرى از مافوق خود (عالم عقول) به آن نيازمند است و آن را قوه يا عقل نظرى گويند .ديگرى قوهاى كه براى تأثيرگذارى در مادون خود (بدن) به آن نيازمند است و آن را قوه يا عقل عملى گويند و براى عقل نظرى چهار مرتبه ذكر نمودهاند كه عبارتند از:
1- عقل هيولانى يا عقل بالقوه كه نسبت به همه معقولات اعم از بديهى و نظرى حالت بالقوه دارد.
2- عقل بالملكه كه داراى معقولات بديهى مىباشد ولى نسبت به معقولات نظرى حالت استعداد و قوه دارد.
3- عقل بالفعل كه معقولات نظرى را نيز بالفعل كسب نموده است ولى بالفعل آنها نزد او حاضر نمىباشند بلكه هرگاه اراده نمايد مىتواند معقولات نظرى را مورد التفات قرار داده و حاضر نمايد.
4- عقل مستفاد كه هيچ حالت استعدادى در او باقى نمانده و هم از نظر تحصيل معقولات و هم از نظر حاضر نمودن آنها بالفعل مىباشد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: ربانى گلپايگانى، على، ايضاحالحكمه، ترجمه و شرح بدايةالحكمه، ج 3، فصل دهم، ص 549.
اما اين چنين نيست كه همگان اين مراحل را طى كرده باشند بلكه بسايرى از مردم در عقلانيت در مراحل ابتدايى آن به سر مىبرند و از درك مراحل عالى آن محروماند. به فرموده مرحوم صدرالمتألهين، اكثر انسانها علاقه شديدى نسبت به بدن و شواغل بدنى دارند و اينگونه انسانها كه انسانهاى وابسته به بدن مىباشند هيچ چيز را تعقل نمىكنند، مگر اين كه به گونهاى آميخته با تخيل مىباشد. اگر در بعضى روايات سنين 28 يا 35 يا 40 براى بروز عقلانيت يا كمال آن بيان گشته اين بدان معنى نيست كه همه افراد در اين سنين به كمال مىرسند. بلكه به معناى اين است كه اگر كسى در مسير رشد قرار گيرد و بذر انديشه و معرفت را در زمين جان قرار دهد به طور معمول در اين سنين درخت عقلانيت او به بار مىنشيند. اما در باب وسع و توان نفسانى انسان، در روايتى از امام باقر(ع) وارد شده كه فرمودند: خداوند به موسى(ع) وحى نمود كه من مؤاخذه مىنمايم بندگانم را به قدر عقلانيتى كه به آنها عطا كردم. اما نمىتوان گفت كه اين عقل صرفا عقل فطرى باشد بلكه عقل اكتسابى را نيز انسان با عنايات و الطاف حضرت حق تحصيل مىنمايد و لذا بهتر آن است كه بگوييم منظور از اين عقل در روايت مجموعه عقل فطرى و اكتسابى است. ازاينرو «هر كه بامش بيش، برفش بيشتر» هر كه فهم و درك و معرفتش و ميزان عقلانيت او بيشتر باشد مسؤوليت او نيز بيشتر است.
کد سوال : 4620
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا آيه «ليس للانسان الا ما سعي»، با موضوع روزي رساني خداوند به بندگان تناقض ندارد؟
پاسخ : در واقع ما دو گونه رزق و روزى داريم: رزقى كه به سراغش مىرويم و رزقى كه به سراغمان مىآيد.
رزق طالب كه به سراغ ما مىآيد رزقى است كه همواره ما را تعقيب مىكند، حتى اگر از آن فرار كنيم ما را رها نمىسازد همان طور كه رهايى از چنگال مرگ ممكن نيست.
اينگونه رزق ريشه در قضاى الهى دارد و هيچگونه تغيير و تحولى در آن صورت نمىگيرد. اما قسم ديگر روزى، رزق مطلوب است. رزقى كه براى طلب كننده و جستجوگر مقدر شده است. اگر آن را طلب نماييم و شروط و مقدمات لازم وصول به آن را مراعات نماييم چنين رزقى را به دست مىآوريم. در اين باره حضرت اميرالمؤمنين على(ع) مىفرمايد: طلب نماييد روزى را كه مضمون و مقدر است اما براى طلب كننده آن.
بعد از طرح اين مقدمه لازم به ذكر است كه روزى طالب و حتمى همان روزى وجود و هستى، عمر، امكانات، محيط، خانواده، استعداد و... انسانها است كه از ناحيه اين قسم روزى، توان و نيروى لازم و دقت و هوشيارى براى تلاش و انجام كار پديد مىآيد و در سايه اين امور دَرِ روزى مطلوب و مشروط گشوده مىگردد.
در باب روزى مطلوب هر كس به شكلى بايد دست نياز و در عين حال جديت و تلاش را به سوى رزاق مطلق (حضرت حق) بلند نمايد، حتى طفل شيرخوار كه تلاشش همان گريه و ناله و فرياد اوست كه در پس اينگونه افعال به روزى مطلوبش (شير مادر) دست پيدا مىكند. اما همين طفل چون رشد كرد و به مقطعى بالاتر رسيد تلاش و جديت او شكلى ديگر پيدا مىكند و به صورت تفكر و انديشه و فعل و حركت اعضاء و جوارح نمود مىيابد و كميت و كيفيت روزى نيز تغيير مىكند.
نتيجه اين كه: در پى روزى محتوم و طالب و بىقيد و شرط، تلاش و انديشه و كار و فعاليت آفريده مىشود و به دنبال تلاش و فعاليت و طلب روزى مطلوب و مشروط پديدار مىگردد.
روزى محتوم قابل تغيير و تحول و كاهش و افزايش نيست اما بر اثر چگونگى انجام مقدمات روزى مطلوب و كيفيت تركيب و نحوه ترتيب و چينش آنها مىتوان روزى مطلوب را كاهش يا افزايش داد.