کد سوال : 4591
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : لطفا در مورد تفال به قرآن و صحت نتيجه گيري از آن، توضيح دهيد؟
پاسخ : در روايتى از امام صادق(ع) تفأل زدن به قرآن مورد نهى قرار گرفته است A{لا تتفأل بالقرآن}A. بنا به آنچه برخى از فقيهان و اهل حديث فرمودهاند مراد از تفأل در اين حديث آيندهنگرى و پيشبينى آينده به وسيله قرآن است. مثل تفأل زدن به جهت اين كه براى ما معلوم شود مريض خوب مىشود يا مىميرد و يا گمشدهاى پيدا مىشود يا نه. اينگونه تفأل زدن به قرآن مورد نهى قرار گرفته است و اين غير از استخاره گرفتن به وسيله قرآن است.
برخى تفأل را در اين روايت اينگونه نيز معنى كردهاند كه شخص هنگام خواندن يا شنيدن آيهاى، آن آيه را تفأل به چيزى بزند و بگويد فلان طور خواهد شد. ازاينرو با تفأل به قرآن نمىتوان مسير زندگى خود را تعيين كرد و به يافتههاى خود اعتماد پيدا كرد, بلكه فرجام كار را به مصلحت خداوند واگذار كنيد و راضى به رضاى خداوند باشيد و بالاتر آن كه انس با قرآن و تلاوت آيات الهى را وابسته به امور زودگذر و ناپايدار نكنيد بلكه با نگاه معرفتيابى و انس با ياد خداوند قرآن بخوانيد، در اين صورت خداوند نظر لطف و رحمت به شما دارد و بيش از انتظار زندگى شما سامان مىيابد.
کد سوال : 4592
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چنانچه گريه بر امام حسين(ع) باعث رهايي از آتش جهنم است، پس چرا مؤمن به جهت قصور در يكي از واجبات، دوزخي مي شود؟
پاسخ : در روايات ما تأكيد بسيارى بر گريه بر امام حسين (سلام الله عليه) شده است و در بسيارى از آنها بر اين نكته تأكيد شده كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) موجب آمرزش گناهان و ورود به درجات بالاى بهشت مىشود. اما معناى اين روايات چيست؟
آيا چنان است كه برخى از ناآگاهان مىپندارند كه هر گناهى كه خواستيم انجام دهيم و در ماه محرم و روز عاشورا با گريه و عزادارى گناهان ما پاك مىشود و در قيامت هم على رغم همه گناهان به بهشت مىرويم؟ مسلما چنين نيست، زيرا امام حسين براى حاكميت توحيد و معنويت و اخلاق قيام كرد و به شهادت رسيد و از هرگونه گناه و فساد مبرى است و شيعيان و دوستداران او نيز بايست چنين باشند.
گريه شديدترين حالتهاى احساسى انسانى است كه از شدت محبت ناشى مىشود و گريه بر سالار شهيدان شركت در حماسه و عرفان اوست، نوعى هماهنگى عاطفى با روح لطيف و خدايى امام حسين (سلام الله عليه) و شركت و موافقت با اهداف و حركت اوست. بنابر اين گريهاى در نهضت حسينى مورد توجه است كه همراه معرفت و عقل و منطق باشد و هدفى متعالى ـ در راستاى هدف حسينى را ـ دنبال كند؛ نه گريه بى هدف و فقط از سر ترحم كه مقام والاى امام بزرگتر از آن است كه نياز به ترحم ما را داشته باشد.
توضيح اينكه، در نهضت حسينى دو عنصر ديده مىشود: يكى عنصر عاطفه و محبت و ديگرى عنصر عقل و منطق. به عبارت ديگر در نهضت حسينى عقل و عشق كاملاً هماهنگ هستند و شيعه حسين (عليه السلام) بايد در درون خود اين دو بعد را تقويت كند. گريه نمود احساس و محبت خالصانه است كه در آن شخص در محبوب فانى مىشود و خود را فراموش مىكند و فقط محبوب را مىبيند. تأكيد فراوان روايات ما بر گريه بر امام حسين (سلام الله عليه) و اقامه مجلس عزاى حسينى، به اين دليل است كه مردم را با نهضت حسينى پيوند بزنند. واقعيت اين است كه امام حسين (عليه السلام) به دليل از خودگذشتگى فوق العادهاش مظهر محبت و عشق و عاطفه است و به اين دليل او را "عبرة كل مومن" ناميدهاند. اما چنانچه عرض شد، گريه و احساس يك بعد نهضت حسينى است و بعد ديگر كه با آن، عشق و محبت و احساس معنا مىيابد، عنصر عقل و منطق است. گريه بدون معرفت، ثمره زيادى ندارد.
آنچه ما را به اين نهضت مىپيوندد، گريه و محبت همراه معرفت و پيروى از منطق حسينى است. مسلما آنكه به اين مرحله رسيد ديگر حاضر نيست كه به گناه آلوده شود و اگر به دلايلى آلوده شد، با توبه خود را پاك مىكند. امام حسين داراى پاكى ذاتى است و پاكان را در محضر خود راه مىدهد. حر بن يزيد رياحى آنگاه كه پاك شد، در صف ياران امام پذيرفته گرديد و چنين انسانى نه تنها روى جهنم و آتش آن را نخواهد ديد، بلكه در درجات بالاى بهشت همنشين ياران خداوند و پيامبر و ائمه (صلى الله عليه و عليهم اجمعين) خواهد بود.
پس آنكه گناه مىكند، يا وظايف و واجبات خود از روى علم و عمد ترك مىكند، خود را با نهضت حسينى هماهنگ نكرده است و به دليل گناهان خود مستحق عذاب مىشود و تنها كسانى كه دو بعد احساس و منطق و عشق و عقل را در خود تقويت كنند مشمول روايات مىشوند.گفتني است:رواياتي كه بر فراواني ثواب عزاداري دلالت دارند. بهترين نشانه است كه اين گونه مجالس بيشترين تاثير را در هدايت مردم دارد.و بالاخره كسيكه اهل اين گونه مجالس باشد نجات مي يابد.اگر چه مكافات خطاهاي خودش را در دنيا وبرزخ وحتي مواقف قيامت مي بيند و پس از پاكي از گناهان به بهشت راه پيدا مي كنند.
کد سوال : 4593
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : رابطه بين جسم و روح را توضيح دهيد؟
پاسخ : رابطه روح و جسم، نوعى رابطه تدبيرى است. بدن ابزار روح است و نوعى تعلق و وابستگى خاصى بدان دارد و روح مدير و مدبّر بدن است. بنابر نظر فلاسفه اسلامى جسم جوهرى است كه در سه جهت (طول و عرض و عمق) امتداد دارد. به عبارت ديگر داراى ابعاد مكانى و همينطور زمانى است و روح جوهرى است كه در مقام ذات مجرد از ماده است. اما در مقام فعل وابسته به آن است.
جسم بدون روح، كالبدى بىجان است و روح بدون جسم نمىتواند كار كند و تكامل يابد. ما در اين مختصر به برخى از نمونههاى رابطه روح و جسم اشاره مىكنيم:
1ـ روح و جسم اثر متقابل در يكديگر دارند، يعنى حالات روحى بر بدن اثر مىگذارد. مثلاً خوشحالى يا ناراحتى فردى را مثلاً از روى چهره او يا ضربان قلب مىتوان تشخيص دارد.
2ـ روح از طريق بدن به كمال مىرسد و بسيارى از كمالات روحى از طريق جسم به دست مىآيد. سخن گفتن و نويسندگى و علوم و معارف با هماهنگى اعمال جسمى حاصل مىشوند.
3ـ در عين حالى كه جسم پيوسته فرسوده مىشود، اما روح دائماً تقويت مىگردد، پيرمرد سالخورده به مراتب پختهتر و صاحب كمالتر از كودك و نوجوان است.
4ـ جسم ابزار روح است و تا اين دو با هم ارتباط دارند، جسم به راحتى به حركت درمىآيد، اما به محض اين كه تعلق روح از بدن گرفته شد و جسم بىجان سنگين ـ همچون سنگ ـ بر روى زمين مىافتد و براى بلند كردن آن نياز به چند انسان قوى هيكل است. روح نوعى تدبير و فرماندهى و سرپرستى نسبت به جسم دارد و البته مادى نيست، بلكه امرى مجرد است. يعنى چنانچه خداوند متعال حاكم و فرمانروا و مدبر هستى است و هميشه و همواره با عالم و جهان هستى است، اما در آن مستقر نيست، بلكه احاطه قيّومى به عالم دارد، روح نيز در مرتبهاى نازلتر همين رابطه را با جسم داردV}مطهرى، استاد مرتضى، مقالات فلسفى، انتشارات صدرا، صص 30-13{V.
البته تركيب روح و جسم، مانند تركيب آب از اكسيژن و هيدروژن نيست كه با جدا شدنى آنها از يكديگر موجود مركب با عنوان "كل" نابود شود، بلكه روح عنصر اصلى انسان است و تا آن باقى است، انسانيت انسانى و شخصيت او محفوظ است و جسم حالت طفيلى و مركب براى روح محسوب مىشودV}مصباح، محمد تقى، آموزش عقايد، سازمان تبليغات اسلامى، ج 3، ص 14{V.
اما درباره حيوانات، عقل و نقل اتفاق دارند كه حيوانات داراى روحى مجرد هستند. زيرا حيوانات داراى ادراك و فهم هستندV}اسفار اربعة، ج 8، صص 57-53{V.
هر ادراكى مجرد است و چون محل ادراك روح و نفس است، محل آن نيز بايد مجرد بوده و با مرگ نابود نمىشود. بسيارى از دلايلى كه براى تجرد نفس اقامه شده، بر روح و نفس حيوانى نيز تطبيق مىكندV}آموزش عقايد، ج 3، صص 24-20{V.
قرآن نيز از علم و آگاهى حيواناتV}سورهى نحل، آيات 25-16 در ضمن داستان حضرت سليمان و سورهى نور، آيهى 41{V.
و همچنين حشر آنها در قيامت سخن مىگويدV}سورهى انعام، آيهى 38 / سورهى تكوير، آيهى 5{V.
كه همگى دلالت بر اين نكته دارد كه حيوانات نيز داراى روحى فناناپذير هستند كه پس از مرگ باقى است و در قيامت محشور مىشود. البته قدرت درك و فهم آنها و به همين طريق روح آنها به درجه روح انسانى نيستV}الميزان فى تفسير القرآن، ج 7، صص 102 به بعد{V.
کد سوال : 4594
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در مورد ليبراليسم، سکولاريسم، پلوراليسم، اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم توضيح دهيد؟
پاسخ : الف ) واژه سكولاريسم(Secularism) برگرفته از واژه لاتينى (Secularis)، مشتق از (Seculum) به معناى «دنيا» يا «گيتى» در برابر «مينو» است. و مفهوم كلاسيك مسيحى آن نقطه مقابل ابديّت و الوهيت است. سكولار يعنى آن چه به اين جهان تعلّق دارد و به همان اندازه از خداوند و الوهيّت دور است. و سكولاريسم با لحاظ تبار لغوى خودانگارى، بىنيازى از دين و طرد آموزههاى دينى از ساحت اجتماع و مناسبات اجتماعى است و به معناى عرفگرايى يعنى اتكاء صرف به خرد بشرى بدون استمداد از وحى الهى و نيز اعتقاد به اصالت امور دنيوى است.
از نظر اصطلاح اين واژه در سير تاريخ، معانى گوناگونى همچون، ترخيص كشيشان، تفكيك دين از سياست، تفوّق دولت بر كليسا، تقليب دين، و در نهايت طرد دين از ساحت حيات اجتماعى انسان را به خود گرفت. شايد بتوان به عنوان يك تعريف نسبتا جامع در معناى نهايى و مصطلح آن چنين گفت: سكولاريسم عبارت است از، گرايش كه طرفدار و مروّج حذف يا بىاعتنايى و به حاشيه راندن نقش دين در ساحتهاى مختلف حيات انسانى از قبيل سياست، حكومت، علم، عقلانيت، اخلاق و... است.
سكولاريسم به تعبير بسيارى از جامعه شناسان يك گرايش دين ستيزانه است كه در مواردى كه ممكن باشد، معتقد به حذف دين به طور كلّى و استغناى آدمى از وحى و شريعت است. با توجه با توضيحاتى كه تعريف لغوى و اصطلاحى اين واژه گذشت ديگر نيازى به توضيح ارتباط اين دو معنا نيست.
در اينجا براى آشنايى شما با زمينههاى شكلگيرى سكولاريسم مطالبى را به اختصار مىآوريم و سپس به عنوان نمونه به ردّ يكى از شبهات مهم آنان مبنى بر عرضى و دنيوى بودن حكومت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مىپردازيم.
خاستگاه اصلى انديشه جدايى دين از سياست غرب است. در قرون وسطى و پس از آن عواملى دست به دست هم داد تا اين انديشه را بر فرهنگ غرب حاكم ساخت.
از يك سو مسيحيت تحريف شده با مفاهيمى نارسا و غير معقول، در كنار حاكميت استبداد و اختناق رجال كليسا؛ و از سوى ديگر تعارض عقل و علم با آموزههاى انجيل باعث شد تعارضى آشكار ميان دين و تجدد در گيرد. تعارضى كه سرانجام به تفكيك دو حوزه علم و دين انجاميد و در نتيجه دين از صحنه همه حوزههايى كه علم در آن سخن مىگويد كنار رفت.
در جهان اسلام انديشه جدايى دين از سياست از سوى سه قشر مطرح شده است: نخست از سوى حاكمان جورى كه در صدر اسلام مىخواستند جريان خلافت را به سلطنت تبديل كنند مثلاً وقتى معاويه در سال چهل هجرى به خلافت رسيد به عراق آمد و چنين گفت: «من با شما بر سر نماز و روزه نمىجنگيدم بلكه مىخواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسيدم»، (ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 160).
پس از او حكومت در جامعه اسلامى از جنبه دينى خارج و به سلطنت تبديل شد. سلاطين جور در هر دورهاى براى مبارزه با علماى دين، همواره سياست را جداى از دين و شأن علما را بالاتر از دخالت در سياست معرفى مىكردند، (صحيفه نور / ج 83، ص 217: درباره سخن رضا شاه به آيت الله كاشانى).
گروه دوم استعمارگران خارجى بودند. بزرگترين ضربههايى كه استعمار از ممالك اسلامى ديدند از سوى تعاليم دينى و علماى دين رهبرى مىشد لذا فرهنگى كه همواره از سوى استعمارگران براى ممالك اسلامى نسخه و ترويج مىشد فرهنگ جدايى دين از سياست بود، (ر.ك: محمد سروش، دين و دولت در انديشه اسلامى، صص 120 ـ 126).
قشر سوم: جريان روشنفكرى بيمار بود كه از سوى تحصيل كردههاى غرب آغاز شده بود و سعى در تطبيق همان جريان جدايى دين از سياست در فضاى غرب بر حوزه اسلام كردند غافل از اين كه اولاً اسلام غير از مسيحيت است.
ثانيا: آنچه به نام مسيحيت در غرب قرون وسطى بود مسيحيت ناب نبود.
ثالثا: علماى اسلام نه تنها هرگز حاكميت استبداد و اختناق نداشتند و هرگز با علم سر ستيز نداشتند كه هر دوره كه قدرت به دست علماى اسلام بوده است دوره شكوفايى و رشد علم شناخته شده است.
به طور كلى در پاسخ به طرفداران انديشه جدايى دين از سياست استدلالهاى مفصل و متينى بيان شده است كه پرداختن به تمامى آنها از حوصله نامه خارج بوده و دو شيوه مهم براى مقابله با طرفداران اين انديشه وجود دارد:
1. ارجاع به گزارهها، متون و منابع اسلامى
2. سيره و روش پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و امامان معصوم(عليهم السلام).
پاسخ به شبهه عرفى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص) را در مراحل ذيل بررسى مىنماييم:
الف. تعيين قلمرو حكومتى دين: در دين اسلام با توجه به حجم عظيمى از احكام اجتماعى و اهداف سياسى دينى، مىتوان هدفگيرىهاى اصلى اين دين مقدس را شناخت. حضرت امام(ره) در اين باره مىفرمايند: «اسلام دين سياست است با تمام شئونى كه سياست دارد ـ اين نكته براى هر كسى كه كمترين تدبرى در احكام حكومتى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى اسلام بكند آشكار مىگردد. پس هر كه را گمان بر او برود كه دين از سياست جداست، نه دين را شناخته و نه سياست را.»، (صحيفه نور، ج 1، ص 6).
با مرورى كوتاه بر قوانين اسلامى و آيات قرآن روشن مىگردد كه اسلام دينى است جامع و همه سونگر كه تمام ابعاد زندگى انسان (فردى، اجتماعى، دنيوى، اخروى، مادى و معنوى) را در نظر گرفته و همان گونه كه مردم را به عبادت و يكتا پرستى دعوت نموده و دستورات اخلاقى و مربوط به خودسازى فردى را دارد احكام و دستوراتى در مورد مسائل حكومتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، قضايى و مربوط به اداره صحيح جامعه روابط بينالمللى، حقوقى و... داراست و مقررات قضايى، حقوقى، روابط اجتماعى، مسائل اقتصادى، تربيتى و ... دارد و بديهى است كه اجرا و پياده كردن چنين احكام و دستوراتى بدون قدرت اجرايى امكان پذير نيست و حكومت دينى به معناى صحيح آن حكومتى است كه جامعه را بر اساس قوانين الهى اداره كند و زمينههاى رشد و استعدادها و امكان رسيدن انسانها به كمال و ايجاد جامعهاى برين صالح و شايسته را براى مردم آماده كند و با فسادهاى اخلاقى اجتماعى و ... مبارزه كند.
آيات متعدد بسيارى كه در آنها سخن از كتاب، ميزان، آهن و منافع آن، شهادت به قسط و داد، دورى از طاغوت، جنگ در راه خدا و مستضعفان، نجات محرومان، هجرت در راه خدا و.. از مقولههاى اجتماعى است كه در كتاب الهى آن فرمان داده شده است. البته شرح و تفسير هر كدام ازاين آيات و چگونگى اثبات ضرورت تشكيل حكومت به وسيله پيامبران ور هبران الهى، نيازمند ارائه مباحث طولانى است كه در حوصله يك نامه نمىگنجد.
در اينجا تنها به مهمترين مبانى انديشههاى سياسى مربوط به تشكيل حكومت و ارتباط دين و سياست اشاره مىشود:
1- اثبات حاكميت ولايت و سرپرستى همهجانبه مادى و معنوى، دنيوى و اخروى براى خدا، رسول و اولياى خاص او، (مائده، آيه 55 - يوسف، آيه 40 - مائده، آيه 42 و 43).
2- اثبات امامت و رهبرى سياسى - اجتماعى براى پيامبر(صلي الله عليه و آله)، امام(عليه السلام) و منصوبين از ناحيه آنان، (نساء، آيه 58 و 59 - مائده، آيه 67).
3- اثبات حكومت و خلافت در زمين براى برخى از پيامبران گذشته مانند حضرت داود(ع) و سليمان(ع)، (ص، آيات 20 و 26 - نمل آيات 26 و 27 - نساء، آيه 54).
4- قرآن، داورى و فصل خصومت در ميان مردم را از وظايف پيامبران الهى معرفى مىكند، نساء، آيات 58 و 65 - مائده، آيه 42 - انبياء، آيه 78 - انعام، آيه 89).
5- دعوت به كار شورايى و جمعى كردن، (شورى، آيه 38 - آل عمران، آيه 159).
6- مبارزه با فساد و تباهى، ظلمزدايى و عدلگسترى جزو وظايف اصلى اهل ايمان است، (بقره، آيه 279 - هود، آيه 113 - نساء، آيه 58 - نحل، آيه 90 - ص، آيه 28 - حج، آيه 41).
7- احترام به حقوق انسانها و كرامتبخشى به انسان از اصول سياست اديان الهى است، (اسراء، آيه 70 - آل عمران، آيه 19 - نساء، آيه 32).
8- امر به جهاد و مبارزه با طاغوتها، مستكبران و ستمگران و نيز تهيه امكانات دفاعى، (بقره، آيه 218 - تحريم، آيه 9 - نساء، آيه 75 - انفال، آيه 60 - اعراف، آيه 56).
9- عزت و آقايى را مخصوص خدا واهل ايمان دانستن و نفى هرگونه سلطهپذيرى و ذلت، (منافقون، آيه 8 - محمد، آيه 35 - هود، آيه 113 - آل عمران، آيه 146 و 149).
10- تبيين و تعيين حقوق متقابل والى و مردم، (نهجالبلاغه، خطبه 216، ص 335 و 336).
11- اثبات سلطنت و حكومت براى برخى از حاكمان صالح و عادل، مانند طالوت و ذوالقرنين، (بقره، آيه 246 و 247 - كهف، آيات 83 - 98).
12- اختصاص دادن حقوق مهم و كلان مالى به ولى امر مسلمين و حكومت اسلامى جهت مصرف در مصالح جامعه، (اصول كافى، باب صلة الامام و باب الفىء والانفال و تفسير الخمس).
از آنچه گذشت روشن مىشود كه جدايى دين از سياست در مورد اسلام به هيچ وجه صادق نيست و بخش عظيمى از معارف و آموزههاى اسلامى شامل مسائل سياسى و اجتماعى است.
به تعبير حضرت امام در ميان حدود 57، 58 كتاب فقهى، تنها 7،8 تاى آنها مربوط به مسائل عبادى صرف است و بقيه آنها در حوزه مسايل سياسى، اجتماعى، قضايى و مناسبات اساسى است.
نكته مهم ديگر آن كه حدود دو هزار آيه از آيات قرآن ناظر به ابعاد مختلف فردى، اجتماعى، مدنى و قضايى انسان است، (آيتالله معرفت، مجله دانشگاه انقلاب، شماره 110، تابستان و پاييز 77).
نياز به توضيح نيست كه اجراى احكام و اصول متعدد اقتصادى و اجتماعى، جزايى و قضايى، جهاد و سياست خارجى و... متوقف بر وجود حكومت دينى است و چون خداوند اجراى اين احكام را خواسته و تحقق آن منوط به تشكيل حكومت دينى است، ازاينرو مىتوان نتيجه گرفت كه ايجاد حكومت دينى در جهت خواست الهى است، چرا كه در غير اين صورت، احكام الهى كه براى عمل فرستاده شدهاند تعطيل مىشوند و اين نقض غرض آشكار است. مثلاً در آياتى از قرآن، پيامبران موظف به اقامه قسط در جامعه شدهاند «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»، (سوره حديد، آيه 25). آيا مىتوان بدون اصلاح جامعه و در دست گرفتن تشكيلات حكومتى عدالت را تحقق بخشيد؟ همچنين خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف از ارسال پيامبران را چنين بيان مىكند: «كان الناس امة واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه»، (بقره، آيه 213). در اين آيه مسأله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت پيامبران مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسانها، امرى طبيعى و قطعى است و رفع اختلافها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج مىباشد، موعظه و نصيحت و مسألهگويى صرف، نمىتواند مشكل اجتماعى را حل كند. ازاينرو هيچ پيامبر صاحب شريعتى، نيامده است، مگر آن كه علاوه بر بشارت و انذار مردمان مسأله حاكميت را نيز مطرح نموده است. خداى سبحان در اين آيه نمىفرمايد پيامبران به وسيله تعليم و يا بشارت و انذار، اختلاف جامعه را رفع مىكنند؛ بلكه مىفرمايد به وسيله «حكم» اختلافات را برمىدارند؛ زيرا حل اختلافات، بدون حكم و حكومت - كه داراى ضمانت اجرايى است - امكانپذير نمىباشد. بنابراين هر مكتبى كه پيامآور شريعتى براى بشر باشد، به يقين، احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهد بود كه به اجرا درآيند، و اجراى قانون واحكام الهى نيز، ضرورتا نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت يا اساسا احكام دينى به اجرا درنمىآيد و يا اگر اجراى آنها به دست همگان باشد هرج و مرج پيش مىآيد.
صرفِ وجود قانون، توان تأثير در جامعه را ندارد مگر اين كه شخصى توانا و مرتبط با غيب، مسؤول تعليم، حفظ و اجراى آن باشد.
ب . بررسى منشأ مشروعيت حكومت از ديدگاه قرآن: بررسى آيات متعدد قرآن مبيّن اين امر است كه قرآن كريم وضع قانون و حكمرانى را از اوصاف اختصاصى ذات متعال خداوند مىداند:
1) ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين، (سوره انعام، آيه 57)
2) له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم، (سوره قصص، آيه 70)
3) الا له الحكم و هو اسرع الحاسبين، (سوره انعام، آيه 62)
4) ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم، (سوره يوسف، آيه 40).
5) ما لهم من دونه من وال، (سورهى رعد، آيه 11).
در اين آيات خداوند حكم و حكمرانى را اختصاص به خود داده و از غير خود مانند قيصرها نفى مىكند، حكمى كه لازمهاش، سلب وضع قانون و حكومتدارى از انسان است.
آيات ديگرى نيز وجود دارد كه علاوه بر الزام به حكمرانى، مطابق دين الهى، متخلفان را با عناوين «كافر»، «ظالم» و «فاسق» تعبير مىكند كه خود در بردارندهى تهديد به عذاب الهى است مانند: «من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون»، (سوره مائده، آيه 44) و همچنين «من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون»، (همان، آيه 45)، «من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون»، (همان، آيه 47).
بنابراين دو ركن مهم و اساسى حكومت، يعنى قانون اساسى و حاكم از مواردى است كه قرآن تعيين هر دو ركن را از شئون توصيف كرده است: «فاحكم بينهم بما انزل الله»، (سورهى مائده، آيه 48)، «فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى»، (سوره ص، آيه 26).
دو آيه فوق به طور صريح با خطاب به پيامبر(صلي الله عليه و آله) او را مسئول و ناظر مستقيم حكومت معرفى مىكند و به دنبال آن مبناى نظرى و قانونى حكومت را مشخص مىسازد، مبنايى كه عبارت از «ما انزل الله» است. يعنى شريعت آسمانى بايد محور و ملاك حكمرانى قرار گيرد نه آراى گروهى يا فردى خاص.
ج. اثبات حكومت الهى پيامبر(صلي الله عليه و آله) در قرآن: در قرن اخير و پس از سرايت شعار «جدايى دين از سياست» از غرب به جوامع اسلامى، برخى از مسلمانان، وحدت رهبرى دينى و سياسى را حتى در مورد پيامبر اسلام مورد ترديد و انكار قرار دادند با اين توضيح كه:
شأن و وظيفهى الهى پيامبران آسمانى تنها منحصر به تبليغ دين و فراخوانى مردم به سوى قيامت و خداست، اما تشكيل حكومت دينى و رسيدگى به امور دنيوى مردم و حل و فصل مناقشات آنان از قلمرو رسالت پيامبران خارج است. در اين خصوص، از سوى خداوند براى پيامبران به طور كلى و براى پيامبر اسلام به طور خاص، دستور و برنامهى ويژهاى صادر نشده است و اگر پيامبر اكرم(ص) در زمان خويش اقدام به تشكيل حكومت نمود بنابر نياز جامعه و... بود نه تكليفى الهى.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. على عبدالرزاق، الاسلام و اصولالحكم، ص 159 (او ادعا مىكند كه وظيفه الهى و آسمانى پيامبر(صلي الله عليه و آله) از حدود تبليغ و وعظ تجاوز نمىكند و با استناد به آياتى چنين استنتاج مىكند كه خداوند سيطره، قدرت و حق اكراه را كه از لوازم حكومت است را از پيامبر(صلي الله عليه و آله) نفى نموده است)
2. مهندس بازرگان، پادشاهى خدا، صص 52 ـ 51، آخرت و خدا، ص 1
3. مهدى حائرى يزدى، حكمت و حكومت، ص 140.
براى به دست آوردن منطق قرآن كريم، دربارهى نقش پيامبر اكرم(ص) در دولت اسلامى، نيازمند بحث در چند محور مىباشيم:
1. قرآن و رهبرى سياسى پيامبر(صلي الله عليه و آله): قرآن كريم، پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) را به عنوان فردى كه براى دخالت در زندگى مردم «اولى» است، معرفى مىكند و مىفرمايد: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم»، (احزاب / 6). قرآن پژوهان و مفسّران تصريح كردهاند كه اين اولويت اختصاص به مسائل دينى نداشته و همهى امور دين و دنياى آنان را در بر مىگيرد. در تأييد اين تفسير برخى روايات نيز وجود دارد كه مىگويد: مقصود از اولويت، مقام فرماندهى و منصب زعامت است؛ مثلاً امام باقر(عليه السلام) فرمود: «اين آيه دربارهى رهبرى و فرماندهى نازل شده است»، (طريحى، مجمع البحرين، ص 92، مادهى ولى) و شأن نزول آيه نيز مؤيد همين موضوع مىباشد، (فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 4، ص 338) و نكتهى مهم ديگر آنكه همچنانكه از مفهوم اولويت آشكار مىشود. پيامبر اكرم از طرف خداوند نسبت به اداره و رهبرى جامعه مقدم است و ديگر نوبت به ديگران نمىرسد. و براى تدبير و ادارهى مردم از ديگران شايستهتر مىباشد. و همچنين آيه «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»(V}مائده، آيه 55{V). نيز گوياى مطلب فوق مىباشد.
علامه طباطبايى(ره) با توجه به استعمال كلمه «ولى» و نيز با اشاره به سمتهايى كه قرآن براى پيامبر(صلي الله عليه و آله) ذكر كرده است، ولايت پيامبر را چنين توضيح مىدهد: «رسول خدا بر همه شئون امت اسلامى، در جهت سوق دادن آنان به سوى خدا، و براى حكمرانى و فرمانروايى بر آنها و قضاوت در ميانشان، ولايت دارد. ازاينرو پيروى مطلق، حق براى او، بر عهدهى امت اسلامى است. و البته اين ولايت در طول ولايت خداوند، و ناشى از تفويض الهى است؛ يعنى چون اطاعت از او اطاعت از خداوند است و در نتيجه، ولايت او «ولايت خدايى» است، بايد از او اطاعت كرد.»، (محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 6، ص 14). نكتهى مهم ديگر در آيه اين كه، همچنان كه مفهوم «انّما» دلالت بر حصر دارد، تنها حكومت مشروع حكومتى است كه از جانب خداوند مشروعيت يافته باشد.
به بيان برخى بزرگان: با توجه به مجموع آيات قرآن مىتوان فهميد كه آن حضرت، در آن واحد، داراى سه شأن بوده است: اول اين كه امام و پيشوا و مرجع دينى بوده است، (حشر / 7). دوم، ولايت قضايى داشته (نساء، آيه 65). سوم، ولايت سياسى و اجتماعى داشته است، (مائده / 55؛ احزاب / 6 و..).. بنابراين از ديدگاه قرآن حكومت پيامبر حكومتى الهى بوده و ايشان مكلف به تشكيل حكومت بودهاند ازاينرو به چنين امرى اقدام نمودهاند.
2. قرآن و مسئوليتهاى اجتماعى پيامبر(صلي الله عليه و آله): هر يك از شئون سه گانه پيامبر در پيشواى دينى، ولايت قضايى و رهبرى اجتماعى، مسؤوليتهاى خاصى را بر عهدهى حضرت مىگذاشت. آيات زير، نمونههايى از مأموريتهايى است كه در ارتباط با «رهبرى جامعه» و «ادارهى امت» مىباشد:
ـ «فامّا تثقفنّهم فى الحرب فشرّد بهم من خلفهم»، (انفال / 57) اين آيه از يك سو بيانگر سياستى است كه امت اسلامى در برابر دشمنان متجاوز و پيمانشكن بايد اتخاذ كند و از سوى ديگر، بيانگر آن است كه مسئوليت برنامهريزى آماده سازى مقدمات، و بالاخره عينيت بخشيدن به اين سياست، بر عهده پيامبر است.
ـ «و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ثم ابلغه مأمنه»، (توبه / 6) كه پيامبر(صلي الله عليه و آله)، موظف است براى حفظ آزادى و امنيت مشركين كه براى شنيدن كلام خدا مىآيند، امنيت و آزادى آنان را تأمين نمايد، (الميزان، ج 9، ص 155 ـ 156).
ـ «يا ايها النبى حرض المؤمنين على القتال»، (انفال / 65).
ـ «يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم»، (توبه / 73).
كه وظيفهى فرماندهى و سازماندهى مسلمانان و... براى جهاد بر دوش پيامبر اكرم(ص) گذاشته شده است.
ـ «خذ من اموالهم صدقة»، (توبه / 103) بر اساس اين آيه پيامبر مأمور گرفتن زكات از مسلمانان مىباشد.
ـ آيات سورهى انفال آيه 58 و 60 و سورهى نساء آيه 105 و... گوياى مسئوليتهاى اجتماعى پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مىباشد. بنابراين از ديدگاه قرآن پيامبر(صلي الله عليه و آله) نه تنها مأمور تشكيل حكومت بودهاند بلكه مسئوليتهاى اجتماعى متعددى را نيز از سوى خداوند بر عهده داشتهاند و بر اين اساس اقدام به تشكيل حكومت نمودهاند.
3. قرآن و اموال پيامبر(صلي الله عليه و آله): قرآن كريم، اموال عمومى را از آن پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مىداند، چه اموالى كه از دست مردم؛ عنوان ماليات به بيتالمال مىريزد، چه ثروتهايى كه به صورت طبيعى وجود دارد. تأمّل در اين دارايىها از نظر كميّت و مقدار آنها و نيز نوع مالكيت حضرت، و مسئوليتهايى كه متقابلاً بر عهدهى پيامبر قرار گرفته است، نشان دهندهى موقعيت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در زعامت و رهبرى جامعه، و نقش آن حضرت در دولت اسلامى است. آيات ذيل مثبت اين موضوع مىباشند:
ـ «و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل»، (انفال، آيه 41).
ـ «يسألونك عن الانفال، قل الانفال لله و للرسول»، (همان، آيه 1).
ـ «ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فللّه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم»، (حشر / 7). با كمترين آشنايى با منطق قرآن و فقه اسلامى مىتوان فهميد كه اين بودجهى فراوان، به عنوان منبع هزينهى زندگى شخص پيامبر، و يا منبع هزينهى تبليغ احكام توسط آن حضرت نيست. به بيان امام حسن عسكرى(عليه السلام): «خداوند با سپردن نيمى از خمس به پيامبر، تربيت يتيمان، برآوردن نيازهاى مسلمين، پرداخت بدهكارى آنان و تأمين هزينهى حج و جهاد را، از او خواسته است.»، (بحارالانوار، ج 96، ص 198).
در اينجا امثال على عبدالرزاق كه پنداشتهاند رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در زمينهى تشكيل دولت وظيفهاى نداشت، بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه پس چرا خداوند، اين اموال فراوان را در اختيار پيامبر(صلي الله عليه و آله) قرار داد و در قرآن به آن تصريح نمود؟
4. قرآن و مسؤوليت مسلمانان در برابر پيامبر(صلي الله عليه و آله): بررسى آيات متعدد قرآن حكايت از آن دارد كه در بينش قرآنى، پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) صرفا در جايگاه مسئلهگويى و بيان احكام قرار ندارد و حوزهى نفوذ و دخالت او به ابلاغ وحى محدود نمىگردد و مسلمانان نيز نبايد فقط براى فراگيرى احكام آن حضرت را مرجع خود بدانند، بلكه موظفند در عرصهى مسائل اجتماعى، از خط مشى و سياستى كه توسط رسول خدا(صلي الله عليه و آله) ترسيم مىشود پيروى كرده، و در جريانات سياسى ـ اجتماعى، بر طبق نظر او عمل نمايند و در برابر امر و فرمان او گردن نهند. برخى از اين آيات عبارتند از:
ـ «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول»، (محمد / 33).
علامه طباطبايى مىفرمايد: «بر اساس اين آيه، اطاعت از پيامبر(صلي الله عليه و آله) در زمينه دستوراتى كه براى ادارهى جامعهى اسلامى و از موضع ولايت و حكومت صادر مىكند، لازم است»، (الميزان، ج 18، ص 248). پس لزوم اطاعت از پيامبر(صلي الله عليه و آله) مبين الهى بودن حكومت پيامبر(ص) مىباشد و الا نيازى به تأكيد خداوند بر اطاعت از پيامبر(صلي الله عليه و آله) نبود.
ـ «و اذا جاءهم امر من الامن و الخوف اذاعوا به و لو ردّوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه»، (نساء / 83).
قرآن مسلمانان را موظف مىداند كه اطلاعات و اخبار خود را ـ به ويژه در شرايط حساس جنگ، قبل از انتشار در بين مردم ـ به پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) ارائه نمايند. پس اين آيه نيز صراحت دارد كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) صرفا ابلاغ كنندهى احكام الهى نيست، بلكه علاوه بر كارشناسى احكام، مسئوليت كارشناسى موضوعات، حوادث و رخدادهاى سياسى ـ اجتماعى نيز بر عهدهى اوست و همان گونه كه مسلمانان براى دريافت احكام به او مراجعه مىكنند، براى دريافت تحليل صحيح مسائل جارى جامعه نيز بايد به او مراجعه نمايند و از انجام هر عمل خودسرانه پرهيز نمايند.
همچنين قرآن كريم از مسلمانان مىخواهد كه با دخالت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در امور اجتماعى و پس از اعلام نظر حضرت، ترديدى به خود راه نداده، و همگى اطاعت نمايند: «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبينا»، (احزاب / 36). در اين آيه، مقصود از «قضاى پيامبر»، دخالت آن حضرت در شئون گوناگون زندگى مردم و مسائل مختلف حكومت است. هر چند چنين مسائل، مسائل خود مردم است «من امرهم» و خود مردم حق مشاركت و دخالت دارند ولى وقتى در همين مسائل پيامبر خدا، به عنوان رهبر دولت اسلامى، دخالت نمود، جايى براى مداخله ديگران باقى نمىماند و هيچ كس نبايد خود را صاحب اختيار بداند. و همچنين: «يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله»، (حجرات / 1)، «ما كان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله»، (توبه، 120) و آيات متعدد ديگرى نيز وجود دارد كه نمايانگر شعاع ولايت و رهبرى آن حضرت بر سراسر زندگى اجتماعى ـ سياسى مسلمانان است. بنابراين اگر حكومت پيامبر حكومتى عرضى بود ديگر نيازى نبود كه خداوند مسلمانان را موظف به اطاعت از پيامبر در امور اجتماعى خويش بنمايد.
اما در خصوص آياتى كه طرفداران نظريه تفكيك به آن استناد كردهاند بايد گفت: آياتى كه در آنها سلطه، قدرت و وكالت و اكراه توسط پيامبر(صلي الله عليه و آله) نفى شده است، مربوط به انسانهاى كافرى است كه به آيين اسلام نگرويدهاند، و پيامبر(ص) بسيار كوشش كرد تا آنها در صراط مستقيم اسلام گام نهند. و منظور از نفى وكالت و... بيان اين نكته است كهاى پيامبر، هدايت امر اجبار بردار نيست و تو از سوى كفار وكيل نيستى كه متكفل ايمان آنان شوى، پس اين آيات از قلمرو بحث حكومت و سلطه كه لازمهى حاكم و حكومت است، خارج بوده و استدلال آنها خروج از محل بحث است، (ر.ك: تفسير الميزان، ج 5، ص 5 و ج 12، ص 256 و ج 10، ص 136؛ آيتالله خوئى، تفسير البيان، ص 327) و به علاوه برخى مفسران معتقدند: آيات فوق با آيات جهاد نسخ شده و بدين سان پيامبر(ص) مىتواند كفار را با اكراه و الجا دعوت به اسلام كند، (ر.ك: محمد القرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 5، ص 288).
اما در مورد آيه 80 سورهى نساء كه در آن حفيظ بودن پيامبر(صلي الله عليه و آله) نفى شده است بايد گفت كه هر چند مخاطبان اين آيه مسلمانان هستند، اما با مراجعه به آيات قبل از آن روشن مىشود كه مخاطب آيه، آن دسته از مسلمانانى هستند كه از جهاد و شهادت در راه خدا هراس داشتند، و بر اين باور بودند كه پيروزىها و حسنات از جانب خداوند است، اما ناكامىها و بدىها از جانب پيامبر(صلي الله عليه و آله) است. خداوند در مقام دفع توهم فوق مىفرمايد كه: اى پيامبر، حسنات از جانب خداوند و بدىها از سوى خود شماست و تو در تحقق ناكامىها و بدىها نقشى ندارى، چرا كه شأن تو بيان رسالت الهى است و هر كس از تو اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كه با تو مخالفت ورزد، با خدا مخالفت كرده است. ما تو را موظف به إلجا و حفظ آن نكرديم.
اما آياتى كه در آنها شأن و وظيفهى الهى پيامبر(صلي الله عليه و آله) منحصر به بلاغ و رساندن پيام الهى است، بايد در تحليل و تفسير آنها توجه نمود كه حصر در اين آيات حصر اضافى مىباشد نه حصر حقيقى كه حقيقتا خداوند شأن و وظيفهى الهى پيامبر(صلي الله عليه و آله) را تنها در ابلاغ پيام دين و توحيد خلاصه كرده باشد، بلكه مراد از اين آيات، بيان اهميت فوق العادهى ابلاغ پيام الهى به مخاطبانى است كه اكثر آنها نه تنها از پذيرفتن آن شانه خالى مىكنند، بلكه اقدام به اذيت و آزار فيزيكى و روحى پيامبر نيز مىنمايند. در هر صورت وجود آيات مختلف ديگر كه براى پيامبر اسلام شئون الهى ديگرى را، مانند قضاوت، حكمرانى و... ثابت مىكند، و همچنين وجود روايات متواترى از خود پيامبر(صلي الله عليه و آله) و امامان معصوم(عليه السلام) در اين خصوص، و بعلاوه تأمل در مفاد و آيات حصر، همگى بهترين دليل بر بطلان استدلال طرفداران نظريه تفكيك مىباشد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- امام خمينى و حكومت اسلامى، شماره 1، مبانى كلامى، كنگره امام خمينى و انديشه حكومت اسلامى
2- كاظم قاضىزاده، انديشههاى فقهى - سياسى امام خمينى
3- امام خمينى، ولايت فقيه
4- آيتاللهجوادى آملى، ولايت فقيه
5- على ذوعلم، مبانى قرآنى ولايت فقيه
6- عبدالله نصرى، انتظار بشر از دين، ص 307
7- حسن قدردان قراملكى، سكولاريسم در اسلام و مسيحيت
8- آيتالله جعفر سبحانى، مبانى حكومت اسلامى، نشر مؤسسه علمى و فرهنگى سيد الشهداء، 1370
9- آيتالله مصباح يزدى، حقوق و سياست در قرآن و انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، 1377
10- محمد سروش، دين و دولت در انديشه اسلامى، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1378
11- كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم، چاپ اول 1372
12- فصلنامه كتاب نقد، زمستان 75، شماره 1
ب ) اگزيستانياليسم: از واژه Exist به معنى وجود مشتق است. از منظر اين مكتب، در جهان هستى براى همه موجودات، ماهيتى در نظر گرفته شده است جز انسان همه هويت انسان، ساخته خودش مىباشد. انسان عبارت است از صفاتى كه ما بايد بسازيم. بنابراين وجدان مشترك انسانى كه همه آدمها در آن شريكاند موهوم است و فقط وجود در همه مشترك است. در اخلاق، ملاكى نيست و ارزشهاى پيشين وجود ندارد، بلكه ارزش به اراده آزاد انسانى است و هيچ چيز نبايد جلوى آزادى انسان را بگيرد. بالاخره از نگاه سارتر، مؤسس اين مكتب، انسان در طبيعت وانهاده است. نااميد از عنايت خدا، نا اميد از اين كه طبيعت سرنوشت او را بسازد، حتى نااميد از انسان!
ج ) پلوراليسم: Plural به معنى جمع و كثرت است. لذا گرايش پلوراليستى در قبال گرايش مونيستى(Monoistic) يا وحدتگرايى قرار دارد. اگر ما چند فرد يا چند گروه را براى انجام كارى پذيرفتيم؛ اين را پلوراليسم مىگويند. پلوراليسم در عرصههاى گوناگون مطرح مىشود. در همه اين عرصهها گاه به معنى پذيرش كثرت و نظرات مختلف در مقام عمل؛ يعنى، همزيستى مسالمتآميز است. گاه نيز در جنبه نظرى و علمى به كار مىرود. به اين معنى كه تأمل به صحت همه ديدگاههاى مختلف در زمينه سياست، فرهنگ، اقتصاد يا دين شويم. بنابراين پلوراليسم دينى مثلاً در بعد نظرى به معناى حقانيت اديان متعدد است چرا كه خوبىها و حقيقتها در بين اديان پخش شده است. در يك جمله كوتاه در نقد اين نگرش مىتوان گفت: تعاليم همه اديان، چگونه ما را نهايتا به نقطه واحدى مىرسانند؟ وقتى اسلام اولين مسأله و سخنش اين است كه خدا يكى است و راه رستگارى، پذيرفتن توحيد است؛ اين راه، چگونه با مسيحيتى كه دعوت به تثليث مىكند يكى است؟ آيا دو خط كه در دو جهت متقابل امتداد دارند ممكن است در يك نقطه با هم تلاقى كنند؟
اما در مورد پلوراليزم، تعاريف، اقسام آن، اصول و مبانى و زمينههاى فكرى تاريخى، و برخى انتقادات وارد بر آن مطالعهى تصوير صفحاتى از كتاب فرهنگ واژهها، عبدالرسول بيات با همكارى جمعى از نويسندگان، مؤسسه فرهنگ و انديشه دينى، چاپ اول، 1381، صص 163 ـ 142 تقديم مىگردد.
همچنين منابعى كه در ذيل مىآيد مفيد مىباشد:
1. سويههاى پلوراليزم، محمدحسن قدردان قراملكى، كانون انديشه جوان، چاپ اول 1378؛
2. قرآن و پلوراليزم، همو، چاپ اول، 1380؛
3. از قبض معنا تا بسط دنيا، داوود مهدى زادگان، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1379؛
4. تحليل و نقد پلوراليسم دينى، على ربانى گلپايگانى، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1378؛
5. پلوراليسم دينى، مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم، چاپ اول، 1380؛
6. فصلنامهى كتاب نقد، پاييز 76، شماره 4، پلوراليزم دينى و تكثرگرايى.
ه ) ليبراليسم: واژه Liberal در لغت به معناى مختلف به كار رفته است: آزاد مرد در مقابل برده، روشنفكر، سخاوتمند، لاابالى، بىبند و بار و... اما در اصطلاح به يك گونه طرز تفكر در زمينههاى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و دينى گفته مىشود كه تكيه اصلى آن بر آزادى هر چه بيشتر و توجه به حقوق طبيعى افراد است. اين مكتب كه اولين بار به عنوان يك حزب سياسى در سال 1850 م در انگليس مطرح گرديد داراى اصول و ويژگىهايى است از قبيل:
1- فردگرايى: فرد و حقوق او بر همه چيز مقدم است. اگر دولت هم تشكيل شده است بايد در خدمت خواستههاى افراد جامعه باشد و نفع جامعه، موهوم است.
2- ارزش مطلق آزادى: تنها حد آزادى در نظر ليبرالها، آزادى افراد ديگر است. ديگر هيچ مقولهاى از قبيل عدالت اجتماعى و اقتصادى، حفظ بنيان خانواده، اخلاق و... نمىتواند آن را محدود كند. همه بايد قربانى اين آزادى مطلق شوند.
3- انسان محورى و امانيسم: با توجه به نگرش مادى اين انديشه به عالم، آنچه اصل است، انسان است. به همين دليل در وضع قوانين و ارائه خطوط اصلى سياست و اقتصاد و فرهنگ، آنچه مهم و اصل است ديدگاه انسان و خواستهها و تمايلات مادى اوست. برخلاف اديان الهى و توحيدى كه خدا محور هستند و مقنن اصلى را خداوند مىدانند.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- پرسشها و پاسخها، آيتالله مصباح يزدى، ج 4
2- اگزيستانسياليسم و علم و اسكولاستيك جديد، محمد على آشنا
3- فرهنگ سياسى، دكتر بهروز شكيبا
4- مجله كتاب نقد، شماره 12، پاييز 1378
و ) پستمدرنيسم (Post Modernism): در ادبيات فارسى معادل به فرانوگرايى، فراسوى نوگرايى، ما بعد نوگرايى، پسانوگرايى و... تعبير شده است. در مورد بستر تاريخى آن گفتنى است كه ظاهرا براى اولين بار، يك نقاش انگليسى به نام جان پاپمن در اواخر قرن نوزدهم، اين واژه را در توصيف نوعى نقاشى به كاربرد كه نوتر و پيشتازتر از نقاشى آن زمان بود. سپس در سال 1917 از سوى رودولف پانوتيز در كتاب «بحران فرهنگ اروپايى» و در توصيف نهيليسم و سقوط ارزشهاى فرهنگى اروپا به كار رفت.
برخى از منتقدان «پست مدرنيسم» بر اين باورند كه بايد بين ظهور «رمانتيسيسم» و بروز انديشه «پست مدرن»، رابطهاى وجود داشته باشد. آنان نهضت «رمانتيسيسم» در اواخر سده هجدهم را، آغازگر نگرشى و گرايشى بنيادى مىدانند كه پس از گذشت دو قرن و نيم و در امتداد تحولات فكرى جارى در غرب، به ظهور و بروز «پست مدرنيسم» انجاميد.
به اعتقاد اليوتار (نويسنده كتاب «وضعيت پست مدرن») «گذار از جهان مدرن به جهان پست مدرن، دست كم از پايان دهه پنجاه قرن بيستم در غرب آغاز شده است؛ هر چند شتاب اين گذار در كشورهاى مختلف يكى نبوده و نيست». او در جايى ديگر در همان كتاب، قرن بيستم را آغاز دگرگونى هايى مىداند كه بيانگر پايان دوران مدرن و آغاز دوران پست مدرن است، زيرا به گمان او قرن بيستم شاهد بحران روايتهاى بزرگ مىباشد.
در هر صورت «پسامدرنيسم»، به عنوان يك جنبش فكرى گستردهاى ـ كه رشتههاى مختلف از هنر، معمارى و ادبيات تا فلسفه، نظريه اجتماعى و سياست را درنورديده است ـ از دهه 1960 ميلادى و به خصوص در جريان رويدادهاى اخير اين دهه در اروپا و امريكا، شكل گرفت و همراه با جنبشهاى انتقادى اجتماعى و سياسى در دهههاى 1970 و 1980 م. گسترش يافت.
تحليل مفهومى پست مدرنيسم: واژه «پست مدرن» در دهههاى اخير، به طور فزاينده به مفهوم عام كلمه، به پايان دوران شكوفايى «مدرنيسم» و افول آن پس از اوج ظهورش، در قرن بيستم اشاره دارد. اين واژه همچنين نظر به جنبش روشنفكرانه بارز دوران معاصر دارد. البته اين جنبش، چندان خوشايند و شادى آفرين به حساب نمىآيد. با وجود اين تا كنون ميان مفسران، جدال گستردهاى بر سر تبيين و تعريف دقيق «پست مدرنيسم» در جريان بوده است.
فُستر، يكى از تحليلگران پست مدرنيسم، در بررسى مفهومى اين واژه، به بيان دو گونه طرز تلقى از «پست مدرنيسم» اشاره كرده است: صورت اول مربوط به تعريف و بيانى است كه «پست مدرنيسم» را مقابل «مدرنيسم» و نافى و طردكننده آن مىداند. و صورت دوم مربوط به تعريف و بيانى است كه آن را مبتنى بر «مدرنيسم» و نشأت گرفته از آن مىشناسد. در تعريف اول، پست مدرنيسم، ويرانگر مدرنيسم و مقاومتى در برابر آن دانسته شده است؛ در حالى كه صورت دوم، پست مدرنيسم، پرورش يافته و تكامل يافته دامان مدرنيسم قرار داده شده است. ليوتار نماينده بيان نخست و جيمسن نماينده طرز تفكر دوم مىباشند. به طور كلى انديشه «پست مدرن» را مىتوان در اصول ذيل خلاصه كرد:
1. نسبىگرايى و عدم قطعيت در زمينه شناخت (پست مدرن با نفى فاعل شناسان معتقدات كه دوران فراروايتها و تئورىهاى بزرگ و جهانشمول گذشته است)؛
2. شكست ايده پيشرفت و فرجام نهايى غايت گرايىهاى تاريخى (پست مدرن معتقد است كه الزاما آينده، بهتر از حال و حال بهتر از گذشته نيست)؛
3. انحلال سوژه اجتماعى و خصوصىشدن بعد سياسى (انسان به عنوان سوره اصلى، ديگر فاعل شناسايى اصل نيست، بلكه خود در منظر سوژه قرار دارد)؛
4. نقد مفهوم عالمگرايى فرهنگ مدرن و اهميت يافتن ايده هويت فرهنگى (به عقيده پست مدرنيسم، فرهنگها داراى هويتهاى مستقل و متفاوتاند و نمىتوان هويت آنها را در نظم نوين جهانى از بين برد)؛
5. بحران محيط زيست و پيشرفت دستگاههاى ارتباط جمعى.
6. حمايت از جنبشهاى فمنيستى و...
در هر صورت اصطلاح «پست مدرن»، در حوزههاى فكرى و فرهنگى گوناگون ـ از معمارى، ادبيات، سينما و نقد هنر گرفته تا جامعهشناسى، مردمشناسى، سياست و فلسفه ـ به كار گرفته شده است.
ليوتار، در اثر معروفش (وضعيت پست مدرن) حتى از علم «پست مدرن» سخن مىگويد. فهرست طولانى متفكران، فيلسوفان و نويسندگانى كه پست مدرن ناميده مىشوند، در برگيرنده نامهايى مانند: ژاك دريدا، ميشل فوكو، ژان فرانسواليوتار، ژان بودريا، ژرژباتاى، فليكس گتارى، ژيل دولوز، پال دمان، جاناتان كالر، ريچارد رورتى و بسيارى ديگر است.
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
1ـ پست مدرنيته و پست مدرنيسم، ترجمه حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان.
2ـ گذر از مدرنيته، شاهرخ حقيقى، نشر آگه.
3ـ فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران.
4ـ غربشناسى، سيداحمد راهنمايى، نشر مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره).
5ـ مجله انديشه حوزه، شماره 24، مدرنيسم، پست مدرنيسم و جامعه مدنى.
کد سوال : 4595
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر فطرت انسان ثابت است، چگونه دينداري در حال حاضر با گذشته تفاوت دارد؟
پاسخ : 1 - در پاسخ به پرسش شما اشاره به چند نكته ضرورى است:
الف) دين مجموعه عقايد، اخلاق و احكام است و خطوط و اصول كلى دين فطرى است. فطرت به معناى سرشت آدمى است كه در بطن و متن آفرينش بدان آراسته شده است و براساس نظر قرآن انسان در متن آفرينش با سرشت دينى آفريده شده است: A}فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك دين القيم{A پس روى خود را به سمت دين پاك بگردان [اين دين براساس] فطرتى است كه خداوند انسان را بر آن آفريده است. تبديلى در آفرينش خداوند نيست و آن دين استوار است.
از آيه شريفه روشن مىشود كه:
1- فطرت مختص به انسان است و فقط انسان داراى فطرت است. زيرا فطرت از ابتكارات قرآن است و فقط يك بار و آن هم در همين آيه آمده است.
2- دين الهى بر اساس فطرت و سرشت آدمى است.
3- فطرت و سرشت آدمى تغييرناپذير است.
4- بنابراين دين الهى دينى استوار است كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد.
ب ) با توجه به بند بالا، روشن شد كه مسأله ديندارى در عصر حاضر با ديندارى در گذشته تفاوت ندارد. به عبارت ديگر خطوط و اصول كلى عقايد و اخلاق و احكام در تمام زمانها و مكانها يكى است. توجه ويژه دانشمندان به مسأله توحيد و خدا، چنانچه در اديان الهى مطرح است نشان از همين مسأله دارد كه توحيد در سرشت آدميان است.
براى آگاهى بيشتر از نظرات دانشمندان نگا:
1- گلشنى، دكتر مهدى، قرآن و علوم طبيعى، انتشارات اميركبير
2- جان كلوور مونس، اثبات وجود خدا، ترجمه احمد آرام، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى (كه به قلم برخى از برجستهترين دانشمندان غربى نگارش يافته است)
3- محققى، جواد، علم و ايمان در گفتگو با دانشمندان، انتشارات مدرسه
4- پلانگ، ماكس، تصوير جهان در فيزيك جديد، با ويژه مقاله اول، ص 1 - 3 و هفتم، ص 156 - 178
بشر امروزى پس از چهارصد سال تلاش و مبارزه بيهوده با دين، مجددا روى به دين آورده است و سعى در تجزيه و تحليل مفاهيم دينى و بازگشت به سنت دينى دارد.
ج ) چه بسا فطرت آدمى در پس گناهان يا خرافات پنهانى پوشيده مىشود و انسان دچار انحراف از فطرت مىگردد.
اين كه در برخى جوامع و انسانها ملاحظه مىشود كه تلقى نادرستى از دين و ديندارى دارند نه به اين دليل است كه فطرت با گذشت زمان تغيير كرده است و نه به اين دليل است كه ديندارى در عصر حاضر با ديندارى در گذشته متفاوت است. بلكه به دليل انحراف از فطرت است. متأسفانه در دنياى غرب پس از رنسانس و شكست مسيحيت تحريف شده تلقى از دين دچار انحراف شد و سعى شد كه دين به كنارى نهاده شود اما در واقع اين كار، مبارزه با دين است نه تلقى جديد از دين و امروزه مىبينيم كه كسان بسيارى پس از انحراف چهارصد ساله سعى به بازگشت به عمق و باطن دين دارند و اگر دين چنانچه هست و قرآن و اسلام مطرح مىكند براى آنها تشريح شود. بدان روى مىآورند.
بنابراين نه تنها ديندارى در گذشته و حال به يك معناست و اصول و خطوط كلى آن فطرتى است، بلكه دين مفهومى واحد است كه در بطن و متن آفرينش با سرشت آدمى آميخته است و اگر انحرافات از فطرت نباشد همه مردمان به آن سر مىگذارند.
توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه منظور ما از دين، دينى است كه از تحريف مصون مانده است و آن اسلام است اما اديانى چون يهوديت و مسيحيت و زرتشتىگرى از اصل و مبدأ خود تحريف شدهاند و دين واقعى الهى نيستند واز اصل و معناى دين فاصله گرفتهاند و برخى از مشكلات در تلقى از دين به تلقى از اديان تحريف شده باز مىگردد.
براى آگاهى بيشتر نگا:
1- فطرت درقرآن، آيتالله جوادى آملى.
2- فطرت، شهيد مطهرى، انتشارات صدرا.
کد سوال : 4596
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : تفاوت شخصيت ابوذر و سلمان از نظر آموزه هاي اسلام، در چيست؟
پاسخ : سلمان و ابوذر جزو اركان اربعه هستند. و هيچكس از صحابه به مقاماتى كه آنان رسيدهاند نرسيده است و در عين حال با هم تفاوتهايى دارند. برخى از تفاوتهاى سلمان و ابوذر از اين قرار است:
الف) برنامه ابوذر غفارى از آغاز بيعت با پيامبر اسلام اين بود كه فضايل حضرت على و آل على(ع) و معايب دشمنان آنان را براى مردم بيان كند و در اين راه از هيچ كس نترسد.
ولى سلمان فارسى چنين وظيفهاى بر عهدهاش نبود. ابوذر تا زنده بود به اين مسؤوليت خود عمل كرد.
ب ) سلمان فارسى در درجه دهم ايمان بود ولى ابوذر در درجه نهم. در حديثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ايمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
ج ) يك نوع پيوندى ميان شخصيت ابوذر و حضرت عيسى(ع) وجود دارد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس مىخواهد حضرت عيسى را ببيند، ابوذر را ببيند.
د ) يكى از تفاوتهاى شخصيت سلمان و ابوذر اين است كه آن حضرت درباره ابوذر فرمود: H{ما اظلّت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابىذر، يعيش وحده و يموت وحده و يبعث وحده و يدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضائل وصى رسول الله على(ع){H آسمان و زمين، كسى راستگوتر از ابوذر را به خود نديدهاند. ابوذر تنها زندگى مىكند تنها مىميرد، تنها مبعوث مىشود و تنها داخل در بهشت مىشود. اين ابوذر است كه فضايل وصى رسول خدا على(ع) را فرياد مىكند.
و ) پيامبر اكرم در جنگ خندق پيشنهاد سلمان را پذيرفت و به اين وسيله مسلمانان از شر دشمنان نجات يافتند.
ز ) در حديث آمده است «سلمان درياى علم است». «اگر دين در ثريا باشد، سلمان آن را به دست مىآورد». «سلمان بهتر از لقمان حكيم است» ولى ابوذر به اين مقام نرسيده بود.
کد سوال : 4597
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : فرق بين ولايت فقيه و ولايت مطلقه فقيه چيست؟
پاسخ : بين «ولايتفقيه» با «ولايت مطلقه فقيه» تفاوتى در ماهيت و جوهره ولايت سياسى فقيه جامعالشرايط در عصر غيبت نيست، تنها تفاوتى كه وجود دارد در نحوه نگرش و چگونگى استعمال اين اصطلاح است. زمانى كه ولايتفقيه بدون قيد مطلقه استعمال شود، مراد از آن همان حكومت و زمامدارى امور جامعه است كه براساس ادله عقلى و نقلى (آيات - روايات) متعددى در زمان غيبت امام معصوم(ع) بر عهده فقيه جامعالشرايط گذاشته شده و فقيه عادل جامعالشرايط از سوى آن بزرگواران براى اداره و رهبرى جامعه اسلامى منصوب گرديده و داراى حق حاكميت مىباشد.
اما زمانى كه ولايت مطلقه فقيه استعمال مىشود، ناظر به حيطه اختيارات و گستره وظايف و مسؤوليتهاى ولىفقيه است و الا در اصل اثبات ولايت براى فقيه جامعالشرايط هيچ تفاوتى با «ولايتفقيه» ندارد.
توضيح اين مطلب مبتنى بر تحليل و تبيين دقيق ولايت مطلقه فقيه است كه به اختصار توضيحاتى را بيان مىنماييم:
نظريه حضرت امام(ره) درباره حوزه اختيارات ولى فقيه كه مورد قبول اكثريت فقهاى شيعه مىباشد، اين است كه فقيه همه اختيارات لازم حكومتى امام معصوم(ع) را دارد و هر نوع ولايتى كه در حوزه رهبرى جامعه براى امام ثابت شده براى فقيه نيز ثابت است. جز آنچه كه به دليل خاص از مختصات امام معصوم(ع) شمرده شده است، از قبيل عصمت، ولايت تكوينى و نيز پارهاى از اختياراتى كه پيامبر در حوزه مسائل خصوصى افراد داشتهاند. در حقيقت اختصاصات ياد شده مربوط به جنبه ولايت به معنى زعامت و رهبرى اجتماعى نيست، بلكه به خاطر جهات شخصيتى و شرافت مقام امامت و عصمت امام معصوم(ع) است. از اختيارات حكومتى ياد شده به «ولايت مطلقه» تعبير مىشود كه ما به اختصار به توضيح آن مىپردازيم.
كلمه «مطلق» يا «مطلقه» در لغت به معناى آزادى، رهايى و ارسال است؛ ليكن موارد استعمال آن متفاوت است. به عبارت ديگر گاهى «مطلق» (Absolute) در برابر «نسبى» (Relative) به كار مى رود و گاهى در برابر «مشروط» (Conditioned). استعمال نخست صرفا در علوم حقيقى است، ولى استعمال دوم هم در علوم حقيقى و هم در علوم اعتبارى (مانند علوم سياسى) جريان دارد. از طرف ديگر كاربرد اين واژه در علوم اعتبارى نيز از نظر دايره و وسعت اطلاق، بسيار متفاوت است. به عبارت ديگر هر كجا كه اين واژه به كار مىرود، بايد به دقت در نظر داشت كه مراد از آن اطلاق در برابر كدامين قيد مىباشد؛ مثلاً «مطلقه» (Absolutist) در نظامهاى سياسى غالبا به رژيمهاى فاقد قانون اساسى (Constitution) اطلاق مىشود؛ ولى در نظام ولايت فقيه به گونه ديگرى استعمال مىشود. مقصود از «ولايت مطلقه فقيه» اين است كه اگر «مصالح اهم اجتماعى» مسلمانان با يكى از احكام اوليه شرعى - كه از نظر اهميت در رتبه پايينترى قرار دارد - در تزاحم قرار گيرد، ولى فقيه كه موظف به حفظ مصالح عاليه جامعه اسلامى است؛ به خاطر حفظ مصالح اهم جامعه اسلامى مىتواند، بلكه بايد موقتا آن حكم شرعى اولى را تعطيل كند و مصالح اهم جامعه را بر آن مقدم بدارد؛
مثلاً در فقه اسلامى تخريب مسجد حرام مىباشد. اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف ولايت مطلقه بر آن است كه صرف مصلحت اهم اجتماعى مجوز تخريب مسجد نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد نمىتوان دست به اين كار زد؛ ليكن براساس نظريه «ولايت مطلقه» لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد، تا آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بنبست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كند. بلكه اساسا اگر بخواهيم چنين كنيم، هميشه از قافله تمدن عقب خواهيم ماند و همواره در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس به چنين چيزى راضى نيست. از آنچه گذشت روشن مىشود كه:
اولاً؛ ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اهم اجتماعى است.
ثانيا؛ ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اين كه از هر حيث مطلق باشد.
قيودى كه در اعمال ولايت مطلقه وجود دارد عبارت است از: 1- مصلحت، 2- اهم بودن، 3- اجتماعى بودن. به عبارت ديگر، ولى فقيه نمىتواند:
1- به طور دلخواهانه و بدون رعايت مصالح جامعه اقدامى كند.
2- مصلحت مورد نظر در اينجا مصالح امت است، نه شخص ولى فقيه.
3- تنها مصالحى را مىتواند بر احكام نخستين مقدم بدارد كه از نظر اهميت داراى رتبه بالاترى بوده و شارع مقدس راضى به ترك آنها نباشد.
بنابراين ديدگاه هر گاه فقيه واجد شرايط به تشكيل حكومت اسلامى توفيق يابد همان ولايتى را كه پيامبر و امام معصوم(ع) در اداره امور جامعه دارند او نيز دارد. و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند به عبارت ديگر اختيارات حكومتى مربوط به حكومت شرعى است، چه در رأس آن پيامبر(ص) يا امام معصوم(ع) باشد، يا نايب آنان (ولى فقيه). و اين اختيارات چيزى بيش از اختيارات لازم و ضرورى براى حكومت و اداره جامعه نيست و هيچ حكومتى فاقد آن اختيارات نمىباشد. البته فضايل پيامبر(ص) بيش از همه انسانها است و... ليكن فضايل معنوى بيشتر، اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. خداوند همان اختيارات و ولايتى كه به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) در تدارك و بسيج سپاه تعيين واليان و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داده است، براى حكومت فقيه نيز قرار داده است، نهايت تفاوت اين كه ولايت فقيه در رابطه با شخصى معين نبوده و روى عنوان عالم عادل ثابت است.»، V}(ولايت فقيه امام خمينى، ص 55).{V
حضرت امام خمينى(ره) در توضيح اين نظريه مىافزايد: «وقتى مىگوييم ولايتى را كه رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) داشتند. بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقهاء همان مقام ائمه و پيامبر اكرم(ص) است زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از ولايت ـ يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس كه يك وظيفه سنگين و مهم است ـ مىباشد، نه شأن و مقام برتر و غير عادى، به عبارت ديگر ولايت مورد بحث يعنى حكومت و اجراء قوانين الهى و اداره جامعه اسلامى و... ولايت فقيه از امور قراردادى و اعتبارى عقلايى است و واقعيتى جز جعل قانونى ندارد، وقتى كسى به عنوان ولى در موردى نصب مىشود، مثلاً براى حضانت و سرپرستى كسى يا حكومت، ديگر معقول نيست در اعمال اين ولايت فرقى بين رسول اكرم(ص) و امام يا فقيه وجود داشته باشد. به عنوان مثال، ولايتى كه فقيه در اجراى حدود و قوانين كيفرى اسلام دارد، در اجراى اين حدود بين رسول اكرم(ص) و امام و فقيه امتيازى نيست. حاكم، متصدى اجراى قوانين الهى است و بايد حكم خدا را اجرا نمايد، چه رسول الله(ص) باشد و چه امام معصوم(ع) يا نماينده او يا فقيه عصر، V}(همان، ص 56).{V
براى اثبات ولايت مطلقه فقيه و گستره اختيارات او در حوزه اختيارات پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) دلايل متعددى وجود دارد كه به اختصار عبارتند از:
1. همه دلايل عقلى و نقلى كه ضرورت حكومت و ولايت فقيه را با عنوان فقاهت و عدالت در عصر غيبت اثبات مىكند، دامنه و گستره اين حكومت و ولايت را اثبات مىكند.
2. رسالتها و مسؤوليتهايى كه از جانب خدا و دين او بر عهده ولى فقيه واجد شرايط حكومت و رهبرى نهاده شده است درست همان رسالتها و مسؤوليتهايى است كه پيامبر و امام معصوم(ع) بر عهده داشتند و آن حفظ احكام اسلام از انحرافات، تبليغ و اجراى اسلام، اصلاح امور مسلمانان، هدايت و ارشاد آنها و نيز دفاع از مظلومان و مقابله با زورگويان و ستمگران و برقرارى عدالت اجتماعى انجام اين رسالتها و مسؤوليتها همان گونه كه براى معصومين(ع) قدرت و حكومت مطلقهاى را ايجاب مىكند. قدرت و حكومت مطلقهاى را براى فقيه متصدى حكومت و دولت اسلامى نيز ايجاب مىكند در غير اين صورت بسيارى از احكام به اجرا در نخواهد آمد و معطل خواهد ماند و ايجاد محدوديت در اختيارات باعث تقويت مصالح جامعه مىگردد.
3. ولايت فقيه به عنوان نهاد حكومتى كه در شخصيت حقوقى حاكم تبلور مىيابد، مانند همه نهادهاى حكومتى ديگر اعم از حكومتهاى لائيك، دمكراتيك و ساير انواع آن كه داراى قدرت مطلقه هستند، او نيز بايد داراى قدرت و اختيارات مطلقه باشد تا بتواند امور فردى و اجتماعى شهروندان را سامان بخشد و معضلات جامعه اسلامى را حل وفصل كند اين مقدار جاى هيچگونه انكارى نيست. بنابراين قوانين جامع و كامل اسلام، جهت اجرا شدن و تأمين سعادت همه جانبه دنيوى و اخروى انسانها تشكيل حكومت اسلامى با اختيارات كامل و مطلق را كه پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) از آنها برخوردار بودند ايجاب مىكند و ولايت فقيه به عنوان نهاد حكومتى و شخصيت حقوقى فقيه تبلور اين قدرت و ولايت مطلقه است.
بنابراين مشخص مىشود كه ولايتفقيه و ولايت مطلقه فقيه تفاوت ذاتى و ماهوى نيست، بلكه فقط در نحوه كاربرد و استعمال لفظ تفاوت مىباشد.
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك:
1- كاظم قاضى زاده، انديشههاى فقهى ـ سياسى امام خمينى(ره)، ص 190.
2- جوادى آملى، ولايت فقيه.
3- محمدجوادى نوروزى، نظام سياسى اسلام، ص 221.
4- نبىالله ابراهيم زاده آملى، حاكميت دينى، ص 153.
5- ولايت فقيه و جهاد اكبر، امام خمينى.
6- ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، على عطايى.
7- ولايت فقيه به زبان ساده، شفيعى.
8- حدود ولايت حاكم اسلامى، احمد نراقى.
9- حكومت الهى و ولايت و زعامت، مصطفى آيت اللهى.
10- ولايت فقيه و حاكميت ملت، طاهرى خرمآبادى.
11- ولايتفقيه، شهيد هاشمىنژاد.
12- مجله حوزه شماره 85 - 86 بحثى درباره ولايت فقيه، نجابت.
13- ولايت فقيه يا حكومت اسلامى در عصر غيبت، محمد يزدى.
14- ولايتفقيه، آيتالله معرفت.
15- عباس كعبى، تبيين مفهوم ولايت مطلقه فقيه، انتشارات ظفر، 1380، اين كتاب به ضميمهى نامه ارسال مىگردد.
16- امام خمينى و حكومت اسلامى، مجموعه آثار، ج 5، محمد جواد ارسطا، حدود اختيارات ولى فقيه، ص 55.
17- محمدمهدى نادرى قمى، نگاهى گذرا به ولايت فقيه، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره).
18- سيد محمد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 2، ص 56، نشر دادگستر، 1380.
کد سوال : 4598
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : چرا فرد از طرف مادر سيد نمي شود؟
پاسخ : كسى در اين ترديد ندارد كه همهى فرزندان فاطمه زهرا(س)، فرزندان پيامبر اسلام هستند. بر اين اساس، اينكه در سؤال، سيّد نبودن مسلّم به حساب آمده است، صحيح نمىباشد بلكه، هر كس كه نسبش به فاطمهى زهرا سلام الله عليها مىرسد، از نسل پيامبر اسلام و جزو سادات است. براى روشنتر شدن اين مسأله به چند روايت اشاره مىكنيم:
1. حضرت امام موسى بن جعفر(ع) فرمود: روزى به مجلس هارون الرشيد رفتم. هارون از من سؤالهايى كرد. يكى از آن سؤالها اين بود كه شما چطور خودتان را فرزند پيامبر و از نسل او مىدانيد در صورتى كه پيامبر فرزند پسر نداشت و نسل انسان با فرزند پسر مىماند نه دختر؟! در جواب او گفتم: خداوند در قرآن مىگويد: A}و وهبنا له اسحاق و يعقوب كلاًّ هدينا و نوحا هدينا من قبل و من ذرّيته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين * و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس كلٌ من الصالحين{A ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم و نوح را از پيش هدايت كرده بوديم و از نژاد او داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون را. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم و نيز زكريا، يحيى، عيسى و الياس را كه همگى از صالحان هستند.V}سوره انعام، آيه 84 و 85{V.
به هارون گفتم: اى هارون! پدر عيسى كيست؟ گفت: عيسى پدر ندارد. گفتم: پس چطور از نسل حضرت ابراهيم به حساب آمده است؟ پس بدان خداوند عيسى را از طريق مادر به نسل حضرت ابراهيم ملحق ساخته است. ما هم از طريق مادرمان از نسل و ذريّهى پيامبر اسلام محسوب مىشويم.V}تفسير صافى، چاپ دو مجلدى، ج 1، ص 530، جواهر، ج 16، ص 95{V.
2. در تفسير عياشى آمده است: روزى حجاج كسى را دنبال يحيى بن معمّر فرستاد. يحيى نزد حجاج حاضر شد. حجّاج گفت: شنيدهام تو گمان مىكنى كه حسن و حسين پسران پيامبر هستند و اين را از قرآن مىگويى در صورتى كه من قرآن را از اول تا آخر خواندهام ولى اين مطلب را در آن نديدهام. يحيى گفت: شما سوره انعام را نمىخوانى؟! در سوره انعام آمده است: A}و من ذرّيّته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين * و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس كلٌ من الصالحين{A مگر عيسى در اين آيه از نسل و ذريّهى ابراهيم شمرده نشده است؟! حجاج گفت: درست مىگويى. اين آيه را خواندهام.(V}تفسير الميزان، عربى، ج 7، ص 261، بحث روائى{V).
3. ابو جارود مىگويد: امام باقر(ع) فرمود: اى اباجارود! اينها دربارهى حسن و حسين به شما چه مىگويند؟ گفتم: به ما مىگويند: حسن و حسين فرزندان پيامبر نيستند. امام فرمود: شما چگونه براى آنان دليل مىآوريد؟ گفتم: ما با آيهى A}... و من ذريته داود و سليمان... {Aاستدلال مىكنيم. امام فرمود: آنان در جواب شما چه مىگويند؟ گفتم: آنان مىگويند: پسر دختر، فرزند ناميده مىشود ولى اين فرزند صُلبى نيست. امام فرمود: شما به آنان چه مىگوييد؟ گفتم: ما آيهى A}ندع ابنائنا و ابنائكم...{A را براى آنان مىخوانيم كه پيامبر به حسن و حسين، پسر اطلاق كرده است. امام فرمود: آنان چه مىگويند؟ گفتم: آنان مىگويند: در زبان عربى و در ميان مردم عرب، به پسران ديگران، «پسرم» اطلاق مىكنند. (پسر، پسر توست ولى شخص ديگرى به اين پسر تو مىگويد: «پسرم فلان چيز را بياور») امام فرمود: اى ابا جارود! از كتاب خدا برايت آيهاى مىگويم. خداوند مىگويد: A}حرّمت عليكم امهاتكم و بناتكم...{A؛ V}سوره نساء، آيه 23{V.
تو از آنان بپرس آيا پيامبر مىتواند دختران حسن و حسين را بگيرد؟ اگر گفتند: مىتواند، دروغ مىگويند و اگر بگويند نمىتواند دختران حسن و حسين را بگيرد، در اين صورت ثابت مىشود كه حسن و حسين فرزندان صلبى پيامبر هستند.V}جواهر الكلام، ج 16، ص 93، كتاب الخمس، چاپ ايران{V.
روايات ديگرى نيز در اين موضوع آمده است. براى آگاهى بيشتر ر.ك: جواهر، ج 16، ص 93 تا 101
بنابراين زنى كه از نسل پيامبر است، همهى فرزندان او نسل پيامبر و سيّد هستند گرچه شوهرش سيّد نباشد و در نتيجه انسان از طريق مادر هم سيادت پيدا مىكند.
يادآورى: توجه داشته باشيم ساداتى كه مستحقّ خمس هستند و زكات واجب بر آنان حرام است، ساداتى هستند كه پدرشان سيّد است. فتواى مشهور فقهاء چنين است.V}جواهر، ج 16، ص 90، تحرير الوسيله حضرت امام خمينى(قدس سره)، كتاب الخمس{V.
کد سوال : 4599
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : در خانواده سني به مذهب شيعه گرويده ام و آنها خواستار ازدواج من با دختري از فاميل هستند ،چه کنم ؟ »(با توجه به حساسيت سوال اخذ مشورت از ديگر دوستان بسيار مناسب است «)
پاسخ : در مورد موضوع مد نظرتان نكات زير را تقديم مىداريم كه با عمل به آنها و توكل به خداوند انشاءاللّه مقصود حاصل خواهد شد.
1ـ هرگز مخالفت خود را با ازدواج با دختردائيتان به حساب تغيير مذهب نگذاريد و اين نكته را بهانه مخالفت خود قرار ندهيد و علت ديگرى را به عنوان دليل مخالفت خود به والدين اعلام كنيد. مثلاً بگوئيد من با ازدواج فاميلى موافق نيستم. چون زمينه بروز بيمارىهاى ژنتيكى را فراهم مىآورد و يا من از ازدواج با دختر دانشجو خرسند نيستم. به هر حال بهانههاى مورد قبول و پسنديده كه موجب شك و ترديد آنها نشود، ارائه كنيد و از ازدواج با وى امتناع ورزيد و اين كار را به همراه احترام نهادن و خدمتگزارى نمودن كه خود احترام عملى به والدين است، انجام دهيد، يعنى يك مخالفت مقرون به ابراز ارادت نسبت به والدينتان ابراز كنيد، نه مخالفت خشك و همراه با استقلال طلبي و يكدندهگى كه زمينه از دست دادن پشتوانه والدينى مىگردد.
2ـ دانشجوى روشنضمير! بايد بپذيريد كه رسيدن به حقيقت بدون بها و هزينه نمودن امكان ندارد. لذا شما بايد خود را براى تحمل برخى از ناهنجارىها و ضررها آماده سازيد. مهم آن است كه اين هزينهها خيلى گران و همراه با خسارت جبران ناپذير تمام نشود و در برابر آن بتوان به گوهر ارزشمندتر دست يافت. از اين روى بايد خود را براى درصدى از هزينهها حقيابى مهيا سازيد و حتى به آن عنوان ضرر و خسارت را نيز اطلاق نكنيد، امّا در كنار پرداخت اين هزينهها نبايد برخى از ارزشها و سرمايهها را نيز از دست داد. مثلاً در هيچ حالتى نبايد پشتوانه معنوى و روحى والدين را از كف بدهيد ، بلكه بايد حمايت روحى و معنوى، خيرخواهى قلبى، رضايت درونى والدين را هميشه همراه خود داشته باشيد و نسبت به حفظ آن به عنوان سرمايهاى كه در دو سراى دنيا و آخرت رهگشا است دقت و احتياط لازم را بايد داشته باشيد. لذا برخى خسارتها را بپذيريد و نسبت به آن هرگز نگران نباشيد و نسبت به برخى ديگر سخت مواظبت فرمائيد و آن را سرمايه زندگى دو سراى خود سازيد.
3ـ دوست عزيز هميشه به خاطر داشته باشيد كه بعد از هدايت يافتن، هدايت نمودن وظيفه ديگرى است كه متوجه ما مىباشد و اين مهم هيچگاه با دعوت لفظى ممكن نمىشود و بهترين و مؤثرترين راه دعوت نزديكان، دعوت عملى است. يعنى خوبى كردن، احترام گذاردن، خدمت نمودن به ديگران به ويژه والدين راهى است كه آنها را به سمت حق دعوت خواهد كرد. البته لازم نيست كه عقيده خود را در لفظ ابراز كنيد، بلكه بدون ابراز لفظى و دعوت نمودن لفظى مسير زندگى جديد خود را در پيش بگيريد و به صورت غيرمستقيم و در قالب فعالتىهاى فوقالذكر آنها را به سمت حق دعوت كنيد. بدون اين كه نامى از شيعه شدن به ميان آوريد.
4ـ در صورتى كه والدين شما دلائل شما را در مورد امتناع از ازدواج مزبور نپذيرفتند اصرار نورزيد و در پى لجبازى نرويد، سكوت، سكوت، خويشتندارى راه اساسى حل مشكل با افراد صاحب منزلت به خصوص والدين است چه آنها نمىتوانند دست و پاى شما را گرفته و در حلقه يك خانواده ناخواسته قرار دهند. لذا صبر و حوصله را سرلوحه رفتار خود با برخوردهاى منفى ديگران به خصوص والدين قرار دهيد.
5ـ نسبت به اين موضوع فكر كنيد كه آيا زمينه شيعه شدن دختر دايى شما فراهم است يا نه؟ چه عيبى دارد كه بدون مطرح نمودن ازدواج ابتدا در صدد هدايت او برآييد و آنگاه كه اين شرائط فراهم شد با برخوردار بودن وى از شرايط همسر ايدهآل آنگاه اقدام به ازدواج نمائيد. لذا ابتدا به گونهاى درصدد هدايت او برآئيد و حتى او را غيرمستقيم به طرف حق راهنمايى كنيد و هرگز سخنى از ازدواج بر زبان جارى نسازيد. اگر زمينه فراهم بود، تبليغ خود را (مستقيم و يا غيرمستقيم) ادامه دهيد و بعد از پذيرش شيعه آنگاه مسير ازدواج را در پيش بگيريد.
مجدداً تأكيد مىكنيم كه اين سخن را به عنوان يك پيشنهاد ارائه نمىكنيم، بلكه شما را به تفكر در اين مورد و بررسى شايط آن فرا مىخوانيم اگر شرايط اين عمل فراهم بود با رعايت نكاتى كه بيان شد آن را تعقيب كنيد. لذا تا فراهم شدن شرايط تنها به عنوان يك طرح بيانديشيد و به گونهاى آن را رقم زنيد كه اگر طرح شما كژ رفت به اهداف شما و رعايت نكته 1 و 4 ضررى وارد نشود.
مجدداً توفيق روزافزون شما را از درگاه حضرت حق مسئلت نموده و تشرف شما را به مذهب شريف و حنيف شيعه تبريك عرض كرده و پايدارى و استقامت شما را در مسير حق از حضرت منّان درخواست مىكنيم.
کد سوال : 4600
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : گناه شرک چيست؟
پاسخ : بايد دانست در يك تقسيمبندى كلى دو نوع شرك داريم:
1- شرك اعتقادى، 2- شرك عملى.
آنچه آمرزيده نمىشود، شرك اعتقادى به معنى شريك قرار دادن براى خداوند در نظام هستى است كه از آن به شرك «جلى و آشكار» تعبير مىشود و گروه مشركان را نيز شامل مىشود.
اما آنچه برخى مسلمانان و خداپرستان گاهى به آن دچار مىشوند «شرك عملى» به معناى عدم اخلاص در نيت و رفتار و تكيه بر غيرخدا در امور زندگى است كه از آن به «شرك خفى و پنهان» نيز تعبير مىشود. اين نوع شرك قابل آمرزش است و به هر مقدار آدمى با توبه و انابه و توكل به خدا در مسير اخلاص گام بردارد.
رهايى او از اين نوع شرك موجب كسب «درجات بهشت» مىشود و از «دركات جهنم» نجات مىيابد.
بايد دانست كه اساسىترين و عميقترين مسأله عقيدتى مسأله توحيد است، توحيد در همه زمينهها و ابعاد، زيرا هر حركت تخريبى و ضد الهى از شرك سرچشمه مىگيرد. دنياپرستى، مقامپرستى، هواپرستى و مانند آن هر كدام شاخهاى از شرك محسوب مىشود. همانگونه كه اساس تمام حركتهاى صحيح و سازنده توحيد است تنها دل به خدا بستن و سر بر عرفان او نهادن و از غير او بريدن و همه بتها را در آستان كبريايى او درهم شكستن ظلم در اصل به اين معناست كه چيزى سر جاى واقعى خودش قرار داده نشود و از حد و چارچوبش تجاوز نمايد و در مورد خداوند چه ظلمى از اين بالاتر كه موجود بىارزش و بىاثرى را همتاى او قرار گيرد كه در اين صورت هم حق الهى رعايت نشده و هم نسبت به خلق خدا جفا و ستم شده چون اين كار باعث گمراهى آنها مىشود و هم درباره كسى كه شرك ورزيده، چون از اوج عزت بندگى پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غير او سقوط مىكند.