کد سوال : 4291
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : ملاک هايي که انسان مي تواند مطمئن باشد که عاقبت به خير تا آخر عمر خواهد بود چيست؟
پاسخ : براى عاقبت به خير شدن هيچ تضمينى وجود ندارد و تنها راهى كه مىتوان مطرح كرد اين است كه انسان بايد دائما در حال مراقبه از نفس خويش باشد و لحظهاى زمام نفس را به دست شيطان ندهد. غرور و اطمينان به نفس، خود زمينهساز گمراهى و اغواى آن مىشود. پيامبر اكرم(ص) در نمازهاى خود اين دعا را مىفرمود: H}«الهى لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا؛{H خداوندا مرا لحظهاى به خودم وا مگذار» وقتى يكى از همسرانش با اشاره به مقام بلند حضرت نزد خدا از او علت اين دعا را پرسيد، حضرت فرمود: خداوند برادرم يونس را لحظهاى به حال خود واگذاشت و آمد به سر او آنچه كه آمد. بنابراين بهترين راه براى عاقبت به خير شدن مراقبت دائم از نفس خويش است يا به عبارت ديگر مطمئنترين راه و روش، ايمان و عمل صالح است. خداوند در سوره العصر مىفرمايد: «به عصر قسم كه انسانها همه در زيانند. مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و يكديگر را به حق سفارش كرده و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نمودهاند».
ايمان اولين و اساسىترين و محكمترين ريسمان نجات است و مطمئنترين ضامن عاقبت به خيرى مىباشد. «عن ابى عبداللّه(ع)... و قال فى قوله عزّ وجلّ «فقد استمسك بالعروة الوثقى» قال: هى الايمان باللّه وحده لاشريك له...؛ از امام صادق(ع) است كه درباره اين كلام الهى «فقد استمسك بالعروه الوثقى» فرمود: عروةالوثقى همان ايمان به يگانگى خداوند بىشريك مىباشد»، V}(اصول كافى، ج 2، ص 14، روايت 1 به نقل از سرالاسراء، على سعادتپرور، ج 2، ص 324){V جمله فقد استمسك... پارهاى از آيةالكرسى است كه در آيه 256 سوره بقره آمده است يعنى... كسى كه به طاغوت [بت و شيطان و هر موجود طغيانگر] كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى چنگ زده كه گسستن براى آن نيست... بنابراين آن دستگيره محكم (عروةالوثقى) كه قابل گسستن نيست همان ايمان به خداوند تعالى است.
عمل صالح ركن ديگرى است كه انسان را از خسران، زيان و عاقبت به شرى نجات مىبخشد، چنان كه سوره العصر بدان گواهى مىدهد و در حديثى از اميرالمؤمنين على(ع) وارد شده: H}«انكم ان اغتنمتم صالح الاعمال، نلتم عن الاخرة نهاية الآمال؛{H تحقيقا چنين است كه اگر شما اعمال صالح را مغتنم شمريد به آن غايت بلند آرزوهاى اخروى خواهيد رسيد»، V}(الغرر والدرر، باب العمل، به نقل از سرالاسراء، استاد على سعادتپرور، ج 2، ص 209).{V
بنابراين با دو بال ايمان و عمل صالح بايد از پستى خسران و عاقبت به شرى، به بلنداى رضوان، عرفان و عاقبت به خيرى پرواز كرد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- راه گريز از شوربختى الزهرا.
2- تقوا عبدالحسين دستغيب.
کد سوال : 4292
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : علت اين كه علم و حلم با هم آمده است چه مي باشد؟
پاسخ : در قران شريف قضيهى حضرت موسى(ع) و جناب خضر نبى(ع) به گونهاى زيبا مطرح شده است. حضرت موسى(ع) در ملاقاتى به جناب خضر گفت: آيا به دنبال تو بيايم تا از علم و بينشى كه آموخته شدهاى بهره ببرم؟ خضر در جواب گفت: تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى و چگونه مىتوانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى، صبر كنى؟ گفت انشاءالله مرا شكيبا خواهى يافت. قضيّه ادامه مىيابد. اما حضرت موسى در سه جا به جناب خضر معترض مىشود. علّت اعتراض او نيز عدم علم و شناخت بوده است. چه بسا اگر علم و شناخت لازم را، مانند خضر مىداشت، هرگز اعتراض نمىكرد. امّا چون حكمت و فلسفه كارهاى خضر را نمىدانست تحمل نكرد و معترض او شدV}(كهف، آيات 66 تا 76 را بررسى نمائيد){V.
آرى علم و حكمت با حلم رابطهاى تنگاتنگي دارند. به طورى كه به جرأت مىتوانيم بگوييم شكيبائى، ثمره علم و حكمت است.
امام على(ع) در حديثى بلند مرتبه ويژگىهاى حكيمان و خردمندان را اين گونه مىشمارد: H}الحُكماءُ اشرف الناسِ انفساً، و اكثرهم صبراً، و اسرَعَهُم عفواً، و اوسعَهُم اخلاقاًM} {Hحكيمان در ميان مردم، شريفترين و شكيباترين و پرگذشتترين و خوشخلقترين كساناند{M
كسى كه از شناخت و علم لازم برخودار است، اضطراب و نگرانى را به راحتى دور مىكند.
كسى كه راهى را مىشناسد بدون اضطراب در آن قدم مىگذارد. چون به فراز و نشيب راه آگاه است. حلم نيز در علم تأثير دارد. جائى كه امام على(ع) مىفرمايند: H}كمال العلمِ الحِلم{H؛ كمال دانش، بردبارى است(V}غررالحكم، حديث 7231){V.
لطفاً مراجعه كنيد:
1. علم و حكمت در قرآن و حديث، 2 و 1، از آقاى رىشهرى، نشر دارالحديث.
2. شرح زيارت جامعه كبيره، آيةالله جوادى آملى(دامتبركاته).
کد سوال : 4293
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : علت اين که بعد از نماز و دعا دست بر صورت کشيدن آمده است چه مي باشد؟
پاسخ : پيامبر اكرم(ص) در خطبه شعبانيه فرمود: H}وارفعوا ايديكُم بالدّعاء فى اوقات صلواتكم، فانّها افضلُ السّاعاتِ ينظراللّه تعالى فيها بالرّحمة الى عباده{H. هنگام نماز دستها را به دعا بلند كنيد كه بهترين لحظاتى كه خدا با رحمت به بندگانش مىنگرد، اين لحظات است. اگر كسى خدا را مناجات كرد او هم جوابش را مىدهدV}(يُجيبهم اذا ناجَوهُ){V.
و اگر بندهاى احساس دورى كرد و ندا داد، خداوند او را لبيك مىگويدV}و يُلبّيهم اذا نادَوه{V.
وقتي انسان دست به دعا برداشت طبق روايات و سنت معصومين(ع) مستحب است آن را به سر و صورت خود بكشد؛ براى اين كه لطف خدا به اين دست پاسخ داده است، دستى كه به سوى خدا دراز مىشود، يقيناً خالى برنمىگردد و دستى كه عطاى الهى را دريافت كرد، گرامى است. لذا خوب است آن را به سر و صورت خود بكشدV}(فلاح السائل، ص 187){V
در روايتى از امام صادق(ع) آمده است بنده دستش را به سوى خداوند عزيز جبار دراز نمىكند مگر اين كه خداوند حيا مىكند كه آن دست را خالى برگرداند و قرار مىدهد در آن از فضل و رحمت خودش آن قدر كه بخواهد به همين جهت هرگاه كسى از شما دعا كرد دستش را برنگرداند مگر اين كه آن رابه صورت و سر خودش بكشدV}(وسائلالشيعه، ج 7، ص 51){V
در صدقه دادن نيز چنين تعبيرى هست كه بعد از صدقه دادن دست خود را به صورت و سر بكشيد يا آن را ببوئيد و ببوسيد. نقل شده امام سجاد(ع) بعد از صدقه دست خود را مىبوييد و مىفرمود: اين دست به دست الهى رسيده، چون خداوند فرموده: هو يقبلُ التوبة عن عباده و يأخذُ الصدقات{A؛خداوند توبه بندگانش را مىپذيرد و صدقهها را دريافت مىكند{M V}(توبه، آيهى 104){V.
كتاب شريف «حكمت عبادات» از استاد آيةاللّه جوادى آملى را مطالعه بفرمائيد.
کد سوال : 4294
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : از آنجا که رسيدن به خود آگاهي براي استحکام بخشيدن به اراده و انگيزه مهم است و خودآگاهي اولين قدم حرکت است و اين خودآگاهي مشتمل بر 3 قسم «من، جامعه، تاريخ» (ارتباط من با خدا، ارتباط من با جامعه و ارتباط من با وظايف اجتماعي) است مي خواستم بپرسم که از آن جا که مي خواهم مطالعاتي را به صورت مستمر و معني دار در اين سه زمينه شروع کنم در هر کدام از اين اقسام از چه کتاب هايي شروع کنم. مثلا در مطالعات قسم تاريخ از تاريخ چه سال هايي آغاز کنم؟ يا در بحث مطالعات سياسي به ما روند مطالعات سياسي و کتاب هاي آن را بر اين اساس معرفي کرده اند: فلسفه سياسي، علوم سياسي، جامعه شناسي سياسي، نظريات سياسي. اگر بخواهيم از کتاب هاي مربوطه به فلسفه سياسي آغاز کنيم تا خود صاحب منطق سياسي گرديم کتاب هاي معتبر که ايجاد منطق درست مي کنند کدامند؟ ترتيب مطالعاتي آنها چيست؟
پاسخ : طبيعى است كه به دليل گسترده بودن اين موضوعات سهگانه نمىتوان به مطالعهى يك منبع يا چند منبع محدود اكتفا نمود. اما جامعترين منبعى كه در اين زمينه مىتواند بسيار مفيد واقع شود و رهگشاى شما در اين جهت باشد:
1- مجموعهى «معارف قرآن»، استاد محمد تقى مصباح يزدى، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
2- جامعه و تاريخ، استاد محمد تقى مصباح يزدى، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
3- آثار شهيد مطهرى.
4- آثار استاد محمد تقى جعفرى.
در زمينه مطالعات سياسى بايد گفت كه متخصص شدن در اين رشته نيازمند اشتغال به تحصيل در اين رشته است. اما اگر در حد آشنايى و كسب برخى اطلاعات و آگاهىهاى سياسى جهت دستيابى به قدرت تحليل سياسى باشد در اين زمينه مطالعه منابع ذيل توصيه مىشود:
T}در زمينه مبانى علم سياست:{T
- اصول سياست و حكومت، احمد جهان بزرگى، نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى.
- مسائل اساسى علم سياست، محمد باقر حشمتزاده، نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى.
T}در زمينه فلسفه سياسى:{T
- فلسفه سياست، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
T} در زمينه انديشه سياسى در اسلام:{T
- انديشه سياسى محقق حلى، روح الله شريعتى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى اخوان الصفا، على فريدونى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى فارابى، محسن مهاجرنيا، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى خواجهنصيرالدين طوسى، مرتضى يوسفىراد، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى مسكويه، محسن مهاجرنيا، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى شيخ مفيد، سيد جعفر مرتضى عاملى، ترجمه: محمد سپهرى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى محقق كركى، سيد محمدعلى حسينىزاده، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى سيد جعفر كشى، عبدالوهاب فراتى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى محقق اردبيلى، على خالقى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى محقق سبزوارى، نجف لكزايى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى شيخ طوسى، سيد محمد رضا موسويان، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى فيض كاشانى، على خالقى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى آيتالله مطهرى، نجف لكزايى، بوستان كتاب قم.
- انديشه سياسى امام خمينى، عبدالوهاب فراتى، بوستان كتاب قم.
- نظريه دولت دينى، على اكبر نوايى، نشر معارف.
T} در زمينه انديشه سياسى در غرب:{T
- تاريخ فلسفه سياسى غرب، عبدالرحمن عالم، مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.
- تاريخ انديشههاى سياسى قرن بيستم، حسين بشريه، نشر نى.
- فرهنگ واژهها، عبدالرسول بيات و جمعى از نويسندگان، نشر مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى.
- ليبراليسم غرب، آنتونى آربلاستر، ترجمه: عباس مخبر، نشر مركز.
T} در زمينه جامعهشناسى سياسى:{T
- جامعه شناسى سياسى، حسين بشريه، نشر نى.
T} در زمينه جامعهشناسى اوضاع كنونى ايران:{T
- توسعه و تضاد، فرامرز رفيعپور، شركت سهامى انتشار.
- آناتومى جامعه، فرامرز رفيعپور، شركت سهامى انتشار.
«نكته قابل توجه آن كه معرفى منابع فوق به معناى تأييد تمامى مطالب آنها نمىباشد».
کد سوال : 4295
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : دين اسلام در ايران در چه تاريخي به اوج كمال خود در نزد طرفداران رسيد؟
پاسخ : در محرّم سال چهاردهم هجرى قمرى، جنگ قادسيّه با پيروزى مسلمانان به پايان رسيد. پايان اين جنگ، شكستِ ايران در سرزمين عراق را مسلّم ساخت(V}تاريخ تحليلى اسلام، ص 105، دكتر سيد جعفر شهيدى، چاپ دوم/تاريخ طبرى، ج دوم از هشت مجلّدىها، ص 657 به بعد/اسلام در ايران، پطرو شفسكى، ص 40{V. ).
سپهبد رستم كشته شد و يَزدگِرد سوم از تيسفون فرار كرد و چيزى نگذشت كه تيسفون پايتخت زمستانى ساسانيان به دست مسلمانان فتح شد و به اين ترتيب سراسر عراق به دست مسلمانان افتاد. در سال بيست و چهارم هجرت همدان، قم، كاشان و اصفهان فتح شد. يزدگرد سوم به استخر فارس گريخت. پس از مدتى استخر هم فتح شد و يزدگرد سوم به كرمان گريخت، از كرمان به سيستان فرار كرد و از سيستان به خراسان فرار كرد. مسلمانان در سال سى و يكم هجرى قمرى، خراسان را هم فتح كردند و يزگرد سوم به مَروْ فرار كرد. يزدگِرد سوم به آسيابى پناه برد، آسيابان به طمع جواهراتِ پادشاه، او را در خواب كشت و جسدش را به رود انداخت. به اين ترتيب در سال 31(سى و يكم) هجرت، شاهنشاهى ساسانى به دست مسلمانان سقوط كرد و جز برخى نواحى، همه ايران فتح شد(V}اسلام در ايران، ص 40 به بعد/تاريخ طبرى، ج 3، ص 244 به بعد{V).
همان طورى كه ملاحظه مىكنيد، ايران به سرعت فتح شد و نيروهاى نظامى ايران در همهى جبههها شكست خوردند و نتوانستند در برابر مسلمانان مقاومت كنند و لكن مسلمان شدن ايرانيان به تدريج صورت گرفت و چنين نيست كه هر منطقهاى كه فتح مىشد، اسلام را بپذيرند. اكثر مردم ايران در دورهى استقلال سياسى ايران اسلام را پذيرفتند. استقلال سياسى ايران از اول قرن سوّم هجرى قمرى شروع شد و تا قرن سوّم، بسيارى از مردم ايران به آئينهاى قديم خود پايبند بودند. مانند آئين زرتشتى، مسيحى، صائبى و بودائى. مردم شمال ايران تا سيصد سال پس از هجرت، دين اسلام را نشناخته بودند. مردم كرمان در تمام مدّت خلافت امويان زرتشتى بودند(V}خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 83 به بعد، چاپ جامعه مدرسين، 1362{V).
ايرانيان هنگامى به فكر استقلال سياسى خود افتادند كه از اسلامى بودن حكومتهاى عربى نابود شدند و وقتى هم به فكر استقلال سياسى افتادند، نه تنها از اسلام دست نكشيدند، بلكه بيش از پيش به فكر پذيرش اسلام افتادند و براى همين هم، همهشان مسلمان شدند و هر چه ايرانيان به استقلال سياسى خود نزديكتر مىشدند، به معارف اسلامى هم علاقهمندتر مىگشتند(V}همان{V).
در مقدمهى كتاب «احاديث مثنوى» نوشتهى بديعالزمان فروزانفر آمده است: از اواخر قرن چهارم كه فرهنگ اسلامى، انتشار تمام يافت و دين اسلام بر ساير اديان غالب آمد و مقاومت رزتشتيان در همه بلاد شكست خورد و فرهنگ ايران به صبغهى اسلامى جلوهگرى آغاز نهاد، توجه شعراء به الفاظ عربى فزونى گرفت(V}همان{V).
بر اين اساس مىتوان گفت كه ايرانيان به تدريج اسلام را پذيرفتند و در قرن سوم هجرى، بيشترشان مسلمان شدند و فرهنگ اسلام در اواخر قرن چهارم، همه جاى ايران را فرا گرفت.
کد سوال : 4296
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : چرا عمر ازدواج موقت را حرام كرد؟
پاسخ : آن چه از خود عمر بن خطّاب در اين زمينه آمده چنين است: خوله دختر حكيم نزد عمر بن خطاب آمد و گفت: ربيعة پسر اميّه زنى را به متعه گرفت و آن زن از آن مرد حامله شد. عمر بن خطّاب در حالى كه خشمگين بود و رداى خود را مىكشيد، از خانه خارج شد و گفت: اين هم متعه. اگر پيش از نهى اين كار را مىكرد سنگسارش مىكردم(V}الميزان، ج 4، ص 295، به نقل از تفسير الدّر المنثور{V.
).
سلمة بن اميّه زنى به نام سَلْمى را به مُتعه گرفت، اين زن از او بچهدار شد. اين مرد آن بچه را انكار كرد. اين مسأله به عمر بن خطاب رسيد و عمر بن خطاب مُتعه را تحريم كرد(V}همان، ص 296 به نقل از الاصابة{V).
امّ عبدالله دختر ابىخيثمه مىگويد: مردى از شام آمد، به خانه من وارد شد و به من گفت: مجرّد بودن بر من سخت است، زنى را برايم پيدا كن تا او را به متعه بگيرم. من او را به زنى راهنمائى كردم. آن مرد نزد آن زن رفت و او را به متعه گرفت و چند نفر شاهد عادل هم براى اين كار در نظر گرفت. مدتى را با آن زن ماند و به شام برگشت. عمر بن خطاب از اين مسأله با خبر شد، كسى را دنيال من فرستاد و من نزد او رفتم. عمر بن خطاب از من پرسيد: آن چه از تو شنيدهام درست است؟ گفتم: بله. گفت: هر وقت آن مرد به مدينه آمد مرا با خبر كن. وقتى كه آن مرد از شام به مدينه آمد، عمر بن خطاب را با خبر كردم. عمر بن خطاب كسى را دنبال او فرستاد و آن مرد نزد عمر بن خطاب آمد. عمر بن خطاب از او پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ آن مرد گفت: در زمان پيامبر دست به اين كار مىزدم، پيامبر ما را منع نكرد، در زمان ابوبكر هم چنين مىكردم، او هم منع نكرد. در زمان خلافت تو هم اين كار را مىكردم و تو ما را از اين عمل نهى نكرده بودى. عمر بن خطاب گفت: قسم به آن كه جانم به دست اوست، اگر پس از نهى از متعه، دست به اين كار زده بودى سنگسارت مىكردم. اين را به همه روشن كنيد تا مرز ازدواج و زنا از هم مشخّص شود(V}همان، ص 296{V).
اين قضايا نشان مىدهد كه نابسامانىهايى در مسأله متعه پيش آمده و موجب مشكلاتى شده بود و عمر بن خطاب براى حلّ اين مشكلات، متعه را تحريم كرده است.
در اين مسأله علماى اهل سنّت و ديگران، ديدگاههايى را اظهار كردهاند. به عنوان نمونه به برخى از اين ديدگاهها اشاره مىكنيم:
1ـ زندگى مسلمانان در زمان عمر بن خطّاب، بسيار مرفّه گرديد، مسلمانان در سايه ثروتهايى كه به دست آوردند، روى به تمتّعات جنسى آوردند و پيامد اين تحوّل اين شد كه بازار متعه رواج يافت و بازار ازدواج دائمى كساد شد. عمر بن خطاب براى حفظ بنيان خانواده، ازدواج متعهاى را تحريم كرد(V}متعه و آثار حقوقى و اجتماعى آن، نوشتهى دكتر محسن شفائى، ص 167، چاپ ششم، 1352 هجرى شمسى{V).
2ـ در سايهى پيشرفتها و پيروزىهاى نظامى، اسيران فراوانى به جزيرةالعرب آورده شدند. در ميان اسيران دختران زيباروى زيادى وجود داشتند، مسلمانان به جاى ازدواج دائم، با اين دختران ازدواج متعهاى مىكردند و عمر بن خطاب، از اين عمل، مسلمانان را نهى كرد(V}همان{V).
3ـ مسلمانان به خاطر ثروتهاى فراوانى كه به دست آوردند، به مكه مسافرت مىكردند، در مكه مدتها مىماندند، در اين مدّت به خاطر دورى از خانواده خود، ازدواج متعهاى مىكردند و پس از مدتى به وطن خود بازمىگشتند. پس از ان از اين زنان بچه به دنيا مىآمد، مادران بچهها، اين بچهها را به بيتالمال تحميل مىكردند. عمر بن خطاب متعه را نهى كرد تا بچههاى بىسرپرست، به وجود نيايند(V}همان{V).
4ـ مسلمانانى كه به مكه مىرفتند، كنيزان را مىخريدند و آزاد مىكردند. پس از آزاد كردن آنها، با آنها ازدواج متعهاى مىكردند و عمر بن خطاب از اين عمل نهى كرد(V}همان{V).
5ـ نيروهاى رزمى و غير آنان كه به خارج از وطن خود مىرفتند، در ديار غربت، ازدواج متعهاى مىكردند و دير به وطن خود برمىگشتند. زنان اين مسلمانان از دست شوهرانشان به عمر بن خطاب شكايت مىكردند و عمر بن خطاب هم براى اين كه اين شوهران به خانواده خود برسند، نكاح متعهاى را منع كرد و دستور داد بيش از چهار ماه حق ندارند دور از خانواده خود باشند(V}همان{V).
اينها توجيهاتى است كه از سوى برخى اظهار شده است. نكتهاى كه بايد به آن توجه شود اين است كه علماى اهل سنّت پيرو نهى عمر بن خطاب هستند و كار او را درست مىدانند و برخى از آنان همين الان ازدواج متعهاى را مانند زنا مىدانند و آن را زنا به حساب مىآورند و به خاطر زنا بودن آن را حرام مىدانند(V}الميزان، ج 4، ص 301، 306 و 310{V). ولى از ديدگاه فقه شيعه، متعه هيچگونه اشكالى ندارد و اگر مرد و زنى به توافق برسند و موانعى در كار نباشد مىتوانند ازدواج مُتعهاى كنند و اگر فرزندى از آنان به دنيا بيايد فرزند اين پدر و مادر است.
براى آگاهى بيشتر درباره متعه ر.ك:
1. الميزان، ج 4، ص 271 به بعد.
2. متعه و آثار حقوقى و اجتماعى آن.
3. الغدير، ج 6.
4. زواج المتعه، نوشته سيد جعفر مرتضى عاملى.
کد سوال : 4297
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : درس فقه که در دانشگاه تدريس مي شود به گفته استادان فقه، قديم است حال سؤال اين است كه فقه که در حال حاضر بايد جامعه ما آن را داشته باشند و به آن عمل کنند چيست؟
پاسخ : به نظر مىرسد، آن چه از قول اساتيدتان پيرامون فقه در حال تدريس در دانشگاه نقل نمودهايد، چندان روشن و رسا نباشد. زيرا عبارت «فقه قديم» در بر دارندهى اين احتمالات است:
1. فقيه قديم يعنى: مسائل فقهى اى كه احكامشان مربوط به همان موضوعات متناسب با حوائج و مقتضيات زمان پيشين است. مثلاً: در فقه از حكم معامله و مضاربه با درهم و دينار بحث مىشود؛ حال آن كه اساسا امروزه پولهاى كاغذى، اعتبارى، اسناد، اوراق بهادار و... وارد صحنهى معاملات اجتماع گشته و به تعبيرى، حقيقت درهم و دينار نيز منسوخ شده و آن چه امروز به اين دو نام معرّفى مىشوند، همان پولهاى پيشين نيز نيستند. از اينرو گفته مىشود: اين فقه به موضوع قديمى (درهم و دينار) پرداخته و از حكم موضوع روز (پولهاى در جريان) سخن نگفته!
2. فقه قديم يعنى: فقهى كه همچنان احكامش ثابت مانده و تغيير عمدهاى نكرده. مثلاً: هم اكنون نيز فتواى نصف بودن ديهى زن تكرار مىشود و با گذاشتن 1400 سال از اسلام و اجتماعى شدن خانمها و ورودشان به چرخهى اقتصاد خانواده و جامعه، تغييرى در مقدار ديه صورت نگرفته، پس اين فقه، قديمى است!
از اينرو با در نظر گرفتن اين احتمالات و معانى متفاوتى كه از عبارت «فقه قديم» برداشت مىشود، پاسخ مىدهيم:
الف) معنا و احتمال دوم، كاملاً باطل است. زيرا آن چه مسلّما حلال است هميشه حلال مىماند و آن چه بىترديد حرام است همچنان حرام خواهد بود و گذشت زمان و تحوّلات مدرنيته و پديدهى جهانى سازى در آن تأثير نخواهد داشت. و اصولاً علم فقه، علمى تجربى نيست تا نتايجش در آزمايشگاههاى تاريخ زندگانى دستخوش دگرديسى شود! و پس از مدّتى، كشف تازه نموده و بگوييم چون معادلات علمى تغيير يافت، پس اين حكم فقهى تبديل مىشود. علت جاودانگى احكام فقهى، ابدى بودن ملاكات و مبانى كارشناسانه و روش اجتهاد است. همانند اين كه: نماز صبح همچنان دو ركعت باقى مىماند چون «مصلحت هميشگى، حكمى هميشگى دارد».
ب) اما در خصوص معنا و احتمال نخستين، اذعان مىداريم كه در اثر عواملى تأثير گذار و باز دارنده، فقهاء بزرگوار شيعه مدتها (حدّاقل يك هزار سال) از موضوعات جارى و متداول جامعه كنار زده شده و حاكميتها نيز نه خود در يافتن تكاليف فقهى روز به اينان مراجعه مىكردند، نه اجازهى طرح موضوعات سياسى، اقتصادى، اجتماعى و هنرى را در مطالعات و تحقيقات فقهاء صادر مىكردند! و از سوى ديگر، تحول شگرف زندگى اجتماعى بشر از شهرنشينى (مدنيت) به مدرنيته (تمدن صنعت) و دستاوردهاى فراوانش در ساحت مباحث گوناگون، آنچنان سرعت داشت كه فقهاء را مجالى جهت انديشيدن و تأليف در اين مقولهها را نمىداد. و بدينسان مشاهده مىشود كه هم اكنون هزاران بحث روز و مسائل نو پيداي فرا رويمان قرار گرفته اما حكم شرعى آن مشخص نشده. همانند: فقه حقوق كامپيوتر، فقه ارتباطات و ماهواره، فقه مهندس ژنتيك، فقه توسعه و...
البته توجه داشته باشيد كه اين «فقدان پاسخ» به معناى «ناتوانى در پاسخ» نيست! زيرا فقه شيعه به بركت پشتوانهى قوى قرآن و احاديث اهل بيت(ع) و اصول فقه آن، توانايى پاسخ گو دهى به تمامى مسائل را دارد. همچنانكه در اين چند سال اخير شاهد رويكرد گستردهى فقيهان به پرسشهاى روز و موضوعات وابسته به زندگى مىباشيم و نمونهاش در هزاران استفتائى است كه در كتب «استفتائات» و «مسائل جديد» درج شده؛ و اگر در صدد باشيد تا فقط ليستى از فهرست تأليفات فقه پژوهان در مسائل نو پيداى فقهى تهيه نمائيد، به اسامى بيش از صدها جلد كتاب، رساله، پاياننامه و جزوه در اين مقولات بر مىخوريد.
و با عنايت به تعريف علم فقه (علم به احكام شرعى) و موضوع آن (مجموعه كارهاى عموم مكلّفين) در مىيابيم: فقهى شايسته است تا مورد توجه محققين صاحب صلاحيت قرار گيرد كه پاسخگوى خواستهها و نيازهاى روز مرّهى جامعه باشد و به اين موضوعات پاسخ تفصيلى دهد: فقه پول و بانكدارى، فقه اقتصاد اسلامى، فقه سياست داخلى، فقه روابط خارجى، فقه ورزش و تفريحات، فقه گزارههاى اخلاقى و... (برخى ديگر از موضوعات كه در بالا ياد نمودهايم). به هر حال، امروزه در نشرياتى از قبيل: فقه اهلبيت(ع)، فقه و زندگى، قبسات (ويژه نامهى فلسفه فقه)، نقد و نظر (فلسفه فقه) برخى از اين مباحث مورد بررسى قرار مىگيرد و مىتوانيد مراجعه داشته باشيد.
کد سوال : 4298
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : کتاب هايي در مورد ازدواج و روابط زن و مرد به ما معرفي مي شود آيا اينها را بايد فقط در قم پيدا کنيم آيا شعبه اي در تهران دارند؟
پاسخ : براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- جوانان و انتخاب همسر على اكبر مظاهرى انتشارات پارسايان.
2- ازدواج آسان و شيوه همسردارى محمد محمدى اشتهاردى.
3- ازدواج آسمانى على اكبر مظاهرى.
4- ازدواج پايدار كاظمى حقيقى.
5- ازدواج در اسلام مصطفى كاشفى خوانسارى.
6- ازدواج و روابط زن و مرد نجفى يزدى.
7- پيوند دو قلب يا راهنماى ازدواج مهدى پاكزاد.
8- جوانان و ازدواج - زندگى بهتر سيد احمد واحدى.
9- جوانان، ازدواج و مسايل جنسى روح اللّه خالقى.
10- راهنمايى ازدواج بهزاد رحمتى.
11- همسران برتر، غلامعلى افروز.
12- انتخاب همسر، ابراهيم امينى انتشارات سازمان تبليغات اسلامي.
13- ازدواج مكتب انسانسازى، دكتر پاكنژاد.
از كتابفروشىهاى سازمان تبليغات و يا از مراكز نشر كتب فوق كه در تهران نيز شعبه دارند مىتوانيد تهيه نماييد.
کد سوال : 4299
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در مورد خداشناسي و معرفت خدا حرف ها شنيده ايم ولي راه هاي آن را نگفته اند چه بايد کرد؟
پاسخ : فلاسفه و متكلمان دلايل و راههاى متعددى را درباره خداشناسى و اثبات وجود حق تعالى اقامه كردهاند كه به طور اختصار به برهانهاى عقلى، شبه علمى و فطرت تقسيم مىشوند. دليل اينكه اين بزرگان دلايل متعددى اقامه كردهاند، اين است كه هر كس با توجه به خصوصيات فردى و اجتماعى و علمى خود، با برخى دلايل زودتر به يقين مىرسند. براى برخى دلايل علمى يقينآور است، كه براى برخى دلايل عقلى و براى برخى راه دل و فطرت يقينآور است. اما اصل كلى در تمام دلايل و براهين اين است كه آنها تنبيهاتى در جهت توجه به امرى روشن و بديهى هستند. يعنى اصل وجود خداوند متعال جزء روشنترين مفاهيم و حقايق است و تمام اين دلايل به منزله تابلوهاى راهنمايى هستند كه ما را از جهات گوناگون به سوى او راهنمايى مىكنند.
توضيح بيشتر اينكه مراحل و درجات شناخت خدا و خداشناسى بر اساس معرفت و شناخت هر كس متفاوت است. و اكثر دلايل و راههاى خداشناسى نيز معمولاً از پايين به بالاست. يعنى از راه موجودات و نشانههاى آفرينش V}(به اصطلاح قرآن آيات انفسى و آفاقى، فصلت/53){V است. اما در وراى اين دو راه يعنى راه خداشناسى آفاقى ـراه شبهه علمى كه مخصوص عموم مردم است و راه انفسى ـاز راه دل كه راه خواص است، راه سومى نيز وجود دارد كه راه اولياء خدا و عرفان است كه قرآن و روايات ما به اين راه تأكيد فراوان دارند، كه اين راه از خدا به خدا رسيدن است، و معلوم است كه اين روش شناخت ما را به يقين واقعى و خداشناسى ناب مىرساند. زيرا اين راه شهود مستقيم و بلاواسطه است كه هرگونه مشكلى را از آدمى زائل مىكند و تفاوت عمدهاى با دلايلى دارد كه خدا را به عنوان غيب و پنهان مطرح و اثبات مىكند.
در مورد راه اول، كتب فراوانى تأليف شده است كه به عنوان نمونه به كتب زير مراجعه كنيد:
1- آموزش كلام اسلامى، محمد سعيدىمهر.
2- آموزش عقايد، آيتالله مصباح.
3- آفريدگار جهان، آيتالله مكارم شيرازى.
4- خدا را چگونه بشناسيم، آيتالله مكارم شيرازى.
اما بر اساس راه دوم لحظهاى در خود بيانديشيم، نزديكترين چيز به ما دل ماست؛ اما آيا ما قدرت تصرف در دل خود را داريم؟ و حتى بر خنده و گريه خود تصرف داريم؟ نه، زيرا دل ما در تصرف ديگرى است، آيا همين دليل بر وجود او كافى نيست؟ اين راه فطرت است و راه فطرت راهى پردامنه و دقيقى است كه ما در اين بحث به آن اشاره نمىكنيم.
براى اطلاع بيشتر ر.ك:
1- مقالات، استاد محمدشجاعى، ج سوم، انتشارات سروش.
2- معارف قرآن، استاد مصباح يزدى، ج 1 تا 3. ص: 37 ـ 36 انتشارات در راه حق.
راه سوم، راه شناخت خداست به خدا، «يا من دل على ذاته بذاته؛ اى كسى كه خود بر ذات خود گواهى» (دعاى صباح امام على(ع«.
امام سجاد: H}«بك عرفتك و انت دللتنى عليك و لو لا انت لم اعرف ما انت؛{H تو را به تو شناختم و تو بر خود گواهى و اگر تو نبودى، نمىدانستم تو كيستى» V}(دعاى ابوحمزه ثمالى){V يا در دعايى كه توصيه شده است در عصر غيبت بخوانيم: H}«اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيك....»{H؛ V}(امام صادق(ع)، بحارالانوار، 52/146){V يعنى شناخت پيامبر با خداست، بلكه شناخت هر چيز با خداست و اگر خدا را نشناسيم هيچ كس و چيزى را نمىتوانيم بشناسيم، زيرا خدا شاهد و حاضر است. «الا انه بكل شىء محيط، V}(فصلت/54){V و كان اللهُ بكل شىء محيطا، V}(نساء/126){V. ان الله كان على كل شىء شهيدا، V}(نساء/33 و احزاب/55){V» و همه موجودات در پرتو او موجودند و اگر او را در ابتداى امر نشناسيم، علم و شناخت به موجودات ديگر امكان ندارد.
چنانچه روشن است، هر معلومى براى ما دوگونه است: يا نزد ما حاضر است يا از ديدگان ما غايب. اگر معلوم از نظر ما غايب باشد. اول بايد اوصاف و صفاتش را بشناسيم و آنگاه از راه صفات به شناخت خود او نائل شويم. مثلاً در شناخت آتش اول بايد گرما و حرارت يا دور را ديد و شناخت و سپس وجود آتش را ادراك نمود كه به اين نوع شناخت معرفت حصولى مىگويند. اما در شناخت آنكه نزد ما حاضر است، خود او را مىبينيم و مىشناسيم و آنگاه به اوصاف و صفات او پىمىبريم و به اين نوع معرفت شناخت و علم حضورى مىگويند. مثل علم هر كس به حالات درونى (ترس و شادى و...خود) و هيچ كس به ما از خدا نزديكتر نيست. «ان الله يحول بين المرء و قلبه؛ همانا خداوند بين انسان و دلش حائل است» V}(انفال/24){V بنابراين از قلب ما به خود ما نزديكتر است. چنين است كه هرگاه به خود نظر مىافكنيم، ابتدا او را مىبينيم و باعلم حضورى مىيابيم كه تمام وجود ما را احاطه كرده است و تمام شئون ما در دستان قدرتمند اوست. پس او از ما نهان نيست تا به دنبال نشانهها برويم. بلكه ما در حضور او هستيم و او در مشهد ماست و اين علم حضورى خداوند است كه اگر كسى به آن نائل آيد، به يقين تمام رسيده است و چنين است كه رسول گرامى اسلام(ص) فرمودند: H}«من عرف نفسه فقد عرف ربه»{H؛ V}(البحار/2/32){V
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1ـ الميزان، ج 6، ص 238 به بعد ذيل آيه 105 سوره مائده.
2ـ الميزان، ج 14، ص 193 به بعد ذيل آيه 14 سوره طه.
3ـ تحرير تمهيد القواعد، آيةالله جوادى آملى، ص 761 ـ 757، انتشارات الزهراء، اين كتاب شرحى از استاد بزرگوار معاصر بر يكى از كتابهاى مهم عرفانى است.
4ـ نشان از بىنشانها، مرحوم حسنعلى اصفهانى، ص 166 ـ 153.
در يك برآيند كلى شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان دوگونه است:
1) شناخت حصولى: كه مقصود از آن شناخت از راه عقل، تفكر، انديشه، استدلال و برهان است.
2) شناخت حضورى، كه خود دوگونه است:
يكم، درك فطرى يا خداشناسى فطرى كه يك علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان و بيرون از محدوده اختيار اوست. اين شناخت فطرى ـ كه در قلمرو اخلاق قرار نمىگيرد ـ در بيشتر انسانها، تنها استعداد و مايهاى است كه آدمى با تلاش خود مىتواند آن را از استعداد به فعليت، و از حالت ابهام، به مرحله درك حضورى آگاهانه برساند.
دوّم، علم حضورى اكتسابى كه يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مىيابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد. اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگون شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن، همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى مىباشد. هر چند دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل مستقيما در اختيار آدمى نيست، اما مقدمات دستيابى به آن از افعال اختيارى است. در حقيقت، افاضه اين كمال معرفت به خداوند ـ پاداشِ بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مىشود؛ گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مىآيد.
بر اساس مطالب پيش گفته، با شناخت نفس يا روح، يا حقيقت خود و توجه به اين امر كه اصل ما يعنى روح ما چه بوده، چه گشته و چه مىتواند باشد و آگاهى از چگونگى تهذيب نفس و طريق سلوك و راه حصول كمال، مىتوانيد خداوند را با علم حضورى اكتسابى بيشتر، بهتر و عميقتر بشناسيد. در واقع، معرفت نفس كه پلى براى معرفت خداوند است، همان سلوك عملى و شرعى است، بنابراين، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مىرساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود. در اين زمينه، توصيه مىكنيم كتاب مقالات استاد محمد شجاعى را كه در سه جلد از سوى انتشارات سروش به چاپ رسيده است با دقت، تكرار و وسواس مطالعه فرماييد. به هر حال بايد دانست كه:
P} هر كسى اندازه روشندلى {E} غيب را بيند به قدر صيقلى {P
P} هر كه صيقل بيش كرد، او بيش ديد {E} بيشتر آمد بر او صورت پديد {P
V} (مثنوى/4/2909 ـ 2910) {V
براى رسيدن به شناخت و علم حصولى، بايد سراغ ادله و براهين مختلف عقلى رفت و به تفكر و تدبر در آيات و نشانههاى آفاقى (موجودات عالم هستى) و انفسى (معرفت به نفس) پرداخت. كه در اين زمينه كتب فراوانى تأليف شده است از جمله:
1- آموزش كلام اسلامى، محمد سعيدىمهر.
2- آموزش عقايد، آيتالله مصباح.
3- آفريدگار جهان، آيتالله مكارم شيرازى.
4- خدا را چگونه بشناسيم، آيتالله مكارم شيرازى.
براى رسيدن به شناخت حضورى بايد راه تهذيب نفس و نيز معرفت نفس را طى كرد H}من عرف نفسه فقد عرف ربه{H اما مراد از شناخت نفس چيست و چگونه مىتوان به آن دست يافت؟
اما منظور از معرفت نفس، معرفت به نفس و شناخت شخصيت و انسانيت انسان است. اين كه دريابد و علم پيدا كند: نفس چيست؟ خصوصيات آن كدام است؟ مراتب آن چگونه است و به چه شكل با يكديگر در ارتباطند؟ رابطه نفس و بدن به چه كيفيتى است؟ نفس، عقل و قلب آيا يكى هستند و اگر خير، وجه تمايز آنها از يكديگر چيست؟ نفس از ديدگاه قرآن و روايات چگونه تفسير مىشود؟ هبوط و عروج نفس چيست؟ مراد از تهذيب نفس چيست؟ ارتباط نفس و عمل چگونه است؟ نفس داراى چه استعدادها و قابليتهايى است؟ تجرد نفس به چه معنا است؟ قواى آن كدام است؟ آيا مىتوان از راه شناخت نفس به شناخت و معرفت خدا دست يازيد؟ اين معرفت در چه حد و مراتبى است؟ و در يك كلام آدمى بايد «نفس» يا «روح» يا «حقيقت» خود را بشناسد تا بداند كه چه بوده و چه شده و چه مىتواند باشد؟
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر . ك : دروس معرفت نفس، استاد علامه حسنزاده آملى؛ و مقالات، استاد محمد شجاعى، ج 1.
خداوند متعال در اين آيه شريفه با لحنى تأملبرانگيز به اين معرفت تأكيد فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خود و حقيقت خود توجه داشته باشيد و خود و حقيقت خود را بيابيد. اگر شما به صراط مستقيم هدايت يافتيد، منحرف شدن ديگران به شما ضرر نمىرساند و برگشت همه شما به سوى اللّه است و در آن روز خداوند متعال شما را از اعمال و راه و روشتان آگاه خواهد كرد» V}(مائده/105) {V
با توجه به اين كه آخر آيه از برگشتِ همه به سوى حضرت حق و نايل گشتن همه به نتايج حركات و اعمالشان در روز لقاء پروردگار خبر مىدهد، توصيه به معرفت نفس و شناخت حقيقت خود معناى عميقترى مىيابد. با اين ديدگاه معناى روايت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» اين خواهد شد كه هر كس خود را آن چنان كه هست و مظهر و مجلاى وجه حق است بشناسد، پروردگار خود را خواهد شناخت و ناظر وجه او خواهد بود.
قبل از بررسى چگونگى دستيابى به معرفت نفس، تذكر چند نكته ضرورى است:
1. تهذيب نفس و حصول كمال آن، متوقف بر معرفت نفس و شناخت عوامل انحطاط و سعادت است.
2. شناخت نفس در حقيقت شناخت «راه» و «راهرو» مىباشد، چرا كه نفس انسانى است كه به سوى خدا سلوك مىكند (رهرو) و راهى را كه آدمى بايد در رسيدن به خدا طى كند نيز همان مراتب نفس خويش است كه با گذر از هر مرتبه از آن، به مرتبه بالاتر صعود مىكند (راه). مهمتر آن كه بر طبق آيه شريفهاى كه پيشتر نقل شد، غايت اين راه خداوند متعال است. پس بايد آدمى مدام در ياد خدا باشد؛ چرا كه اگر آدمى غايت راه را فراموش كند خود راه را نيز فراموش مىكند. پس فراموشى خدا، فراموشى نفس را به دنبال خواهد داشت.
3. اصل معرفت نفسى كه مورد تأكيد منابع اصيل اسلامى قرار گرفته، معرفتى است كه وسيلهاى براى معرفت خداوند قرار مىگيرد، نه شناختى كه براى ترتب آثار ديگر مقصود باشد.
4. براساس منابع قرآنى و روايى، اين شناخت بايد به عنوان يك اصل عملى تلقى شود؛ يعنى، حركت به سوى كمال باشد وگرنه، صرف شناخت نفس از جهت علمى و نظرى تنها آشنايى با مفاهيم است، نه عين واقع در مرحله عمل و كمال. V}(الميزان، ج 6، ص 163 - 169).{V
اما چگونگى دستيابى به اين معرفت به طور عام (صرف شناخت) و به نحو خاص (به عنوان اصل عملى) در روشهاى زير قابل پيگيرى است:
1. روش علمى (انسانى) و تجربى كه در آن كوشش مىشود تا بر اساس روشهاى علوم انسانى و تجربى (طبيعى) حقيقت روح، بدن مادى، نسبت آن دو با يكديگر، خصايص، فعاليتها و توانهاى آنها را شناسايى و تبيين كنند. به نظر ما، به دليل پيشفرضها و روشهاى مخصوص و محدود اين علوم، ديدگاهها و نظريات آنها در باب انسانشناسى كافى نيست.
2. روش تعقلى كه در آن براساس مبانى عقلى و اصول موضوعهاى اصل وجود روح، ماهيت و حقيقت روح، تجرد نفس، قواى آن، مراتب آن و نسبت آن با بدن مادى اثبات مىشود.
3. روش شهودى كه در آن بر اساس سلوك عملى و شرايط خاص، بر اثر پديدار شدن مكاشفات و تمثلاتى براى سالك، وى، وجدانا به معرفت نفس خويش و در مرتبهاى بالاتر به معرفت نفس ديگران نايل مىآيد.
4. روش نقلى كه در آن بر اساس آيات و روايات، حقيقت نفس و روح، خصايص و مراتب آن، تبيين؛ و به پرسشهايى كه پيشتر در باب معرفت نفس مطرح گشت، پاسخ داده مىشود. به نظر ما شناخت نظرى نفس با اين رهيافت، به دليل آن كه خالق هستى و روح و مفسران كلام او، يعنى اهلبيت(ع)، بر حقايق نفس اشراف دارند، شناختى دقيق، صحيح و عميق است. اما به هر روى، آنچه معرفت نفس به گونه دوم را پلى براى معرفت خداوند مىشناساند، همان سلوك عملى و شرعى است كه با عمل به دستورهاى دين و شرع مقدس محقق مىشود. در حقيقت، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مىرساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين امر، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: مقالات، ج 2 و 3، استاد محمد شجاعى.
عطار خيلى زيبا در چند بيت، شرايط تحصيل تقوا را بيان كرده است:
P} چون فرود آيى به وادىّ طلب{E}پيشت آيد هر زمانى صد تعب {P
P} صد بلا در هر نفس اينجا بود{E}طوطىِ گردون مگس اينجا بود {P
P} جدّ و جهد اينجات بايد سالها{E}زانكه اينجا قلب گردد حالها {P
P} مِلك اينجا بايدت انداختن {E} مُلك اينجا بايدت در باختن {P
P} در ميان خونْت بايد آمدن {E} وزهمه بيرونْت بايد آمدن {P
P} چون نماند هيچ معلومت به دست{E} دل ببايد پاك كرد از هر چه هست {P
P} چون دل تو پاك گردد از صفات{E} تافتن گيرد ز حضرت نورِ ذات {P
P} چون شود آن نور بر دل آشكار{E} در دل تو يك طلب گردد هزار{P
V}(منطق الطير، عطار، صص 180 ـ 181) {V
در زمينه خداشناسى، كتب مفيدى وجود دارد كه كتب زير با بيان روان و ساده و در عين حال پرمحتوا مىباشد:
1- معارف قرآن، ج 1 تا 3، خداشناسى، كيهانشناسى، انسانشناسى، آيتالله مصباح.
2- آفريدگار جهان، آيتالله مكارم شيرازى.
3- خدا را چگونه بشناسيم، آيتالله مكارم شيرازى.
کد سوال : 4300
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مكاشفه چيست و چطور بفهميم كه مطالب آن حقيقي است و وهم و گمان نيست و شيطان در آن راه ندارد؟
پاسخ : 1. مكاشفه به معنى آشكار شدن اسرار و امور غيبى است و خشيت و هيبت هم از صفات اهل مكاشفات است. آنچه در كشف و شهود به عنوان ركن اصلى نمود دارد، داشتن «چشم حقيقتبين» است تا از مهمترين حقيقت غيبى! يعنى حقايق الهيه و اسماء پنهان در اين گنجينه پرده بر دارد. حقيقت مذكور برتر از آن است كه دست انديشه به دامنش برسد و اجازه داده شود كه احدى به سرا پرده او داخل شود و از اين رو، چارهاى جز اين نبود كه براى ظهور و بروز اسماء و كشف گنجينههاى اسرار آنها، خليفهاى الهى تعيين شود تا جانشين آن حقيقت غيبى در ظهور اسماء باشد.
2. گرچه در تبيين مفهوم مكاشفه، به پى بردن به اسرار امور غيبى تعبير شد، اما حقيقت آن است كه از ناحيه خداوند، هيچ حجابى در عالم وجود نيست. ذات او به ذات خودش در اشياء ظهور يافته و زمين و آسمان را روشن نموده است: «و اشرقت الارض بنور ربها؛ و زمين با نور پروردگارش روشن شد»،V}(زمر/69){V. و اين تجلى، تجلّى ذاتى است. هيچ حجابى ميان او و خلقش نيست. او در همهى آئينهها نمايان است. آن حقيقت غيبى كه از تلبّس به اسماء و صفات نيز مقدستر است، ديگر جايى از تلبّس به «بود»هاى زائد فانى، براى او نمىماند. آن حقيقت با همان حقيقت شريفش ظاهر است و باطن و اوّل است و آخر، V}(حديد/3){V. سخن امام حسين(ع) در دعاى عرفه نيز به همين مطلب اشاره دارد؛ آنجا كه فرمود: H}«ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتّى يكون هو المظهرُ لك، مَتى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك؛{H مگر غير از تو چه ظهورى دارد كه تو ندارى تا بتواند نمايانگر تو باشد. كى غايب شدى تا به دليلى كه بر تو دلالت كند، نياز داشته باشى؟ حافظ شيرازى نيز در بيت زير به موضوع فوق اشاره كرده است:
P} مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز {E} دست غيب آمد و بر سينهى نامحرم زد {P
محى الدين عربى نيز مىگويد: «عالم همواره در غيب است و هرگز ظاهر نشده است و حق تعالى هميشه ظاهر است و هرگز غايب نشده است پس آنچه در دار تحقق و وجود و در محفل غيب و شهود است، چه در ظاهر و چه در باطن، چه در اوّل و چه در آخر، هر چه هست، همه حقّ است و به جز او همه بافته وهم و ساخته خيال است»V}(امام خمينى، مصباح الهدايه، ترجمه احمد فهرى، ص 146){V
و به قول خواجه عبدالله انصارى وحى و مكاشفه از يك وادى هستندV}(به اسناد آيه 10 سوره مباركه نجم: فأوحى الى عبده ما اَوحى){V
زيرا معناى وحى اشاره خفى است و معناى مكاشفه آن است كه شخص با همراز خود ديدار كند و سر خود را برايش بازگويد كه جز با اشارهى خفى نخواهد بود. مكاشفه آن است كه دو همراز، سرّ خود را با هم تبادل كنند و در اين باب مكاشفه عبارت است از آن كه بنده با مشاهده به ماوراى حجاب عالم برسد و آن چه را پنهان و مستور است شهود كند. ايشان مكاشفه را به سه درجه تقسيم مىكنند: درجه نخست: مكاشفهاى است كه دلالت بر تحقيق درست (مطالعهى تجليات اسماء الهى) مىكند و تحقيق صحيح آن است كه مكاشفه هميشگى باشد. اما هنگامى كه مشاهده مستمر نيست و هر از چند گاهى رخ مىدهد، به خاطر آن است كه صاحب مكاشفه، در اثر ديدن مقام خود، در تَلْوين واقع مىشود. يعنى بنده مادامى كه در طريق باشد از حالى به حال ديگر تحوّل و تغيير مىيابد.
با آن كه او در شهود مقصود به حدّى رسيده است كه هيچ سبب قاطعى نمىتواند توجّه مكاشف را، منصرف كند و هيچ سببى او را بازنمىگرداند، و هيچ لذّت نفسانى او را از مقصود خود جدا نمىكند. و اين درجهى قاصد است و هرگاه استمرار يابد درجه دوّم خواهد بود.
درجه سوم، مكاشفه با چشم حقيقت است، نه مكاشفه با علم كه حجاب معلوم است و نه مكاشفه با حال كه غير دائم است و اين مكاشفهاى است كه رسوم و آثار را محو مىكند و هيچ اثر و نشانهاى از بقيه نمىگذارد تا لذّتى احساس كند.
سخن را با اين كلام به پايان مىبريم كه وهم و گمان و خيال در مكاشفه دخل و تصرّفى ندارند و «كشف» و «شهود و مشاهده» از حقايق عالم عرفان مىباشد.
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
شرح منازل السائرين خواجه عبدالله انصارى بر اساس شرح عبدالرّزاق كاشانى، انتشارات الزهراء.